close
دانلود آهنگ جدید
مهدی اخوان ثالث:3

فوج

مهدی اخوان ثالث:3
امروز دوشنبه 18 آذر 1398
تبليغات تبليغات

مهدی اخوان ثالث:3


 


گزینه اشعار : مهدی اخوان ثالث3


 

قصه شهر سنگستان

دو تا کفتر

نشسته اند روی شاخهٔ سدر کهنسالی

که روییده غریب از همگنان در دامن کوه قوی پیکر

دو دلجو مهربان با هم

دو غمگین قصه گوی غصه های هر دوان با هم

خوشا دیگر خوشا عهد دو جان هم زبان با هم

دو تنها رهگذر کفتر

نوازش های این آن را تسلی بخش

تسلی های آن این را نوازشگر

خطاب ار هست: خواهر جان

جوابش: جان خواهر جان

بگو با مهربان خویش درد و داستان خویش

نگفتی، جان خواهر! اینکه خوابیده ست اینجا کیست

ستان خفته ست و با دستان فرو پوشانده چشمان را

تو پنداری نمی خواهد ببیند روی ما را نیز کو را دوست می داریم

نگفتی کیست، باری سرگذشتش چیست

پریشانی غریب و خسته، ره گم کرده را ماند

شبانی گله اش را گرگ ها خورده

و گرنه تاجری کالاش را دریا فرو برده

و شاید عاشقی سرگشتهٔ کوه و بیابان ها

سپرده با خیالی دل

نهش از آسودگی آرامشی حاصل

نه اش از پیمودن دریا و کوه و دشت و دامان ها

اگر گم کرده راهی بی سرانجامست

مرا بهش پند و پیغام است

در این آفاق من گردیده ام بسیار

نماندستم نپیموده به دستی هیچ سویی را

نمایم تا کدامین راه گیرد پیش

از این سو، سوی خفتنگاه مهر و ماه، راهی نیست

بیابان های بی فریاد و کهساران خار و خشک و بی رحمست

وز آن سو، سوی رستنگاه ماه و مهر هم، کس را پناهی نیست

یکی دریای هول هایل است و خشم توفان ها

سدیگر سوی تفته دوزخی پرتاب

و ان دیگر بسیط زمهریر است و زمستان ها

رهایی را اگر راهی ست

جز از راهی که روید زان گلی، خاری، گیاهی نیست

نه، خواهر جان! چه جای شوخی

و شنگی ست؟

غریبی، بی نصیبی، مانده در راهی

پناه آورده سوی سایهٔ سدری

ببینش، پای تا سر درد و دلتنگی ست

نشانی ها که در او هست

نشانی ها که می بینم در او بهرام را ماند

همان بهرام ورجاوند

که پیش از روز رستاخیز خواهد خاست

هزاران کار خواهد کرد نام آور

هزاران طرفه خواهد زاد ازو به شکوه

پس از او گیو بن گودرز

و با وی توس بن نوذر

و گرشاسپ دلیر آن شیر گندآور

و آن دیگر

و آن دیگر

انیران را فرو کوبند وین اهریمنی رایات را بر خاک اندازند

بسوزند آنچه ناپاکی ست، ناخوبی ست

پریشان شهر ویران را دگر سازند

درفش کاویان را فره و در سایه اش

غبار سالین از چهره بزدایند

برافرازند

نه، جانا! این نه جای طعنه و سردی ست

گرش نتوان گرفتن دست، بیدادست این تیپای بیغاره

ببینش، روز کور شوربخت، این ناجوانمردی ست

نشانی ها که دیدم دادمش، باری

بگو تا کیست این گمنام گرد آلود

ستان افتاده، چشمان را فرو پوشیده با دستان

تواند بود کو به اماست گوشش وز خلال پنجه بیندمان

نشانی ها که گفتی هر کدامش برگی از باغی ست

و از بسیارها تایی

به رخسارش عرق هر قطره ای از مرده دریایی

نه خال است و نگار آن ها که بینی، هر یکی داغی ست

که گوید داستان از سوختن هایی

یکی آواره مرد است این پریشانگرد

همان شهزادهٔ از شهر خود رانده

نهاده سر به صحراها

گذشته از جزیره ها و دریاها

نبرده ره به جایی، خسته در کوه و کمر مانده

اگر نفرین اگر افسون اگر تقدیر اگر شیطان

بجای آوردم او را، هان

همان شهزادهٔ بیچاره است او که شبی دزدان دریایی

به شهرش حمله آوردند

بلی، دزدان دریایی و قوم جاودان و خیل غوغایی

به شهرش حمله آوردند

و او مانند سردار دلیری نعره زد بر شهر

دلیران من! ای شیران

زنان! مردان! جوانان! کودکان! پیران

و بسیاری دلیرانه سخن ها

گفت اما پاسخی نشنفت

اگر تقدیر نفرین کرد یا شیطان فسون، هر دست یا دستان

صدایی بر نیامد از سری زیرا همه ناگاه سنگ و سرد گردیدند

از اینجا نام او شد شهریار شهر سنگستان

پریشان روز مسکین تیغ در دستش میان سنگها می گشت

و چون دیوانگان فریاد می زد: ای

و می افتاد و بر می خاست، گیران نعره می زد باز

دلیران من! اما سنگ ها خاموش

همان شهزاده است آری که دیگر سال های سال

ز بس دریا و کوه و دشت پیموده ست

دلش سیر آمده از جان و جانش پیر و فرسوده ست

و پندارد که دیگر جست و جوها پوچ و بیهوده ست

نه جوید زال زر را تا بسوزاند پر سیمرغ و پرسد چاره و ترفند

نه دارد انتظار هفت تن جاوید ورجاوند

دگر بیزار حتی از دریغا گویی و نوحه

چو روح جغد گردان در مزار آجین این شب های بی ساحل

ز سنگستان شومش بر گرفته دل

پناه آورده سوی سایهٔ سدری

که رسته در کنار کوه بی حاصل

و سنگستان گمنامش

که روزی روزگاری شب چراغ روزگاران بود

نشید همگنانش، آفرین را و نیایش را

سرود آتش و خورشید و باران بود

اگر تیر و اگر دی، هر کدام و کی

به فر سور و آذین ها بهاران در بهاران بود

کنون ننگ آشیانی نفرت آبادست، سوگش سور

چنان چون آبخوستی روسپی . آغوش زی آفاق بگشوده

در او جای هزاران جوی پر آب گل آلوده

و صیادان دریا بارهای دور

و بردن ها و بردن ها و بردن ها

و کشتی ها و کشتی ها و کشتی ها

و گزمه ها و گشتی ها

سخن بسیار یا کم، وقت بیگاهست

نگه کن، روز کوتاهست

هنوز از آشیان دوریم و شب نزدیک

شنیدم قصهٔ این پیر مسکین را

بگو آیا تواند بود کو را رستگاری روی بنماید؟

کلیدی هست آیا که اش طلسم بسته بگشاید؟

تواند بود

پس از این کوه

تشنه دره ای ژرف است

در او نزدیک غاری تار و تنها، چشمه ای روشن

از اینجا تا کنار چشمه راهی نیست

چنین باید که شهزاده در آن چشمه بشوید تن

غبار قرن ها دلمردگی از خویش بزداید

اهورا و ایزدان و امشاسپندان را

سزاشان با سرود سالخورد نغز بستاید

پس از آن هفت ریگ از ریگ های چشمه بردارد

در آن نزدیک ها چاهی ست

کنارش آذری افزود و او را نمازی گرم بگزارد

پس آنگه هفت ریگش را

به نام و یاد هفت امشاسپندان در دهان چاه اندازد

ازو جوشید خواهد آب

و خواهد گشت شیرین چشمه ای جوشان

نشان آنکه دیگر خاستش بخت جوان از خواب

تواند باز بیند روزگار وصل

تواند بود و باید بود

ز اسب افتاده او نز اصل

غریبم، قصه ام چون غصه ام بسیار

سخن پوشیده بشنو،اسب من مرده ست و اصلم پیر و پژمرده ست

غم دل با تو گویم غار

کبوترهای جادوی بشارت گوی

نشستند و تواند بود و باید بودها گفتند

بشارتها به من دادند و سوی آشیان رفتند

من آن کالام را دریا فرو برده

گله ام را گرگ ها خورده

من آن آوارهٔ این دشت بی فرسنگ

من آن شهر اسیرم، ساکنانش سنگ

ولی گویا دگر این بینوا شهزاده باید دخمه ای جوید

دریغا دخمه ای در خورد این تن های بدفرجام نتوان یافت

کجایی ای حریق؟ ای سیل؟ ای آوار؟

اشارت ها درست و راست بود اما بشارت ها

ببخشا گر غبار آلود راه و شوخگینم، غار

درخشان چشمه پیش چشم من خوشید

فروزان آتشم را باد خاموشید

فکندم ریگ ها را یک به یک در چاه

همه امشاسپندان را به نام آواز دادم لیک

به جای آب دود از چاه سر بر کرد، گفتی دیو می گفت: آه

مگر دیگر فروغ ایزدی آذر مقدس نیست؟

مگر آن هفت انوشه خوابشان بس نیست؟

زمین گندید، آیا بر فراز آسمان کس نیست؟

گسسته است زنجیر هزار اهریمنی تر ز آنکه در بند

دماوندست

پشوتن مرده است آیا؟

و برف جاودان بارنده سام گرد را سنگ سیاهی کرده است آیا؟

سخن می گفت، سر در غار کرده، شهریار شهر سنگستان

سخن می گفت با تاریکی خلوت

تو پنداری مغی دلمرده در آتشگهی خاموش

ز بیداد انیران شکوه ها می کرد

ستم های فرنگ و ترک و تازی را

شکایت با شکسته بازوان میترا می کرد

غمان قرن ها را زار می نالید

حزین آوای او در غار می گشت و صدا می کرد

غم دل با تو گویم، غار

بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست؟

صدا نالنده پاسخ داد

آری نیست؟

مرد و مرکب

گفت راوی: راه از این دو روند آسود

گردها خوابید

روز رفت و شب فراز آمد

گوهر آجین کبود پیر باز آمد

چون گذشت از شب دو کوته پاس

بانگ طبل پاسداران رفت تا هر سو

که: شما خوابید، ما بیدار

خرم و آسوده تان خفتار

بشنو اما ز آن دلیر شیر گیر پهنهٔ ناورد

گرد گردان گرد

مرد مردان مرد

که به خود جنبید و گرد از شانه ها افشاند

چشم بر دراند و طرف سبلستان جنباند

و به سوی خلوت خاموش غرش کرد، غضبان گفت

های

خانه زادان! چاکران خاص!

طرفه خرجین گهربفت سلیحم را فراز آرید

گفت راوی: خلوت آرام خامش بود

می نجنبید آب از آب، آنسانکه برگ از برگ، هیچ از هیچ

خویشتن برخاست

ثقبه زار، آن پاره انبان مزیحش را فراز آورد

پاره انبانی که پنداری

هر چه در آن بوده بود افتاده بود و باز می افتاد

فخ و فوخ و تق و توقی کرد

در خیالش گفت: دیگر مرد

سر غرق شد در آهن و پولاد

باز بر خاموشی خلوت خروش آورد

های

شیر بچه مهتر پولاد چنگ آهنین ناخن

رخش را زین کن

باز هیچ از هیچ و برگ از برگ هم ز آنسانکه آب از آب

بار دیگر خویشتن برخاست

تکه تکه تخته ای مومی به هم پیوست

در خیالش گفت: دیگر مرد

رخش رویین بر نشست و

رفت سوی عرصه ی ناورد

گفت راوی: سوی خندستان

گفت راوی: ماه خلوت بود اما دشت می تابید

نه خدایای، ماه می تابید، اما دشت خلوت بود

در کنار دشت

گفت موشی با دگر موشی

آنچه کالا داشتم پوسید در انبار

آنچه دارم، هاه می پوسد

خرده ریز و گندم و صابون و چی، خروار در خروار

خست حرفش را و با شک در جوابش گفت دیگر موش

ما هم از این سان، ئلی بگذار

شاید این باشد همان مردی که می گویند چون و چند

وز پسش خیل خریداران شو کتمند

خسته شد حرفش که ناگاهان زمین شد شش

و آسمان شد هشت

ز آنکه ز آنجا مرد و کرکب در گذر بودند

پیچ و خمهاش از دو سو در دوردستان گم

اگامخواره جادهٔ هموار

بر زمین خوابیده بود آرام و آسوده

چون نوار سالخوردی پوده و سوده

و فراخ دشت بی فرسنگ

ساکت از شیب فرازی، درهٔ کوهی

لکهٔ بوته و درختی، تپه ای از چیزی انبوهی

که نگاه بی پناه و بور را لختی به خود خواند

یا صدایی را به سویی باز گرداند

چون دو کفهٔ عدل عادل بود، اما خالی افتاده

در دو سوی خلوت جاده

جلوه ای هموار از همواری، از کنه تهی، بودی چو نابوده

هیچ، بیهوده

همچنان شب با سکوت خویش خلوت داشت

مانده از او نور باقی خسته اندی پاس

مرد و مرکب گرم رفتن لیک

ماندگی نپذیر

خستگی نشناس

رخش رویین گرچه هر سو گردباد می انگیخت

لکن از آنجا که چون ابر بهار چارده اندام باران عرق می ریخت

مرد و مرکب، گفت راوی: الغرض القصه می رفتند همچون باد

پشت سرشان سیلی از گل راه می افتاد

لکه ای در دوردست راه پیدا شد

ها چه بود این؟

کس نمی بیند، ندید آن لکه را شاید

گفت راوی: رفت باید، تا چه باشد

یا چه پیشید

در کنار دشت، گامی چند دور از آن نوار رنگ فرسوده

سودهای پوده

در فضای

خیمه ای چون سینهٔ من تنگ

اندرو آویخته مثل دلم فانوس دود اندودی از دیرک

با فروغی چون دروغی که اش نخواهد کرد باور، هیچ

قصه به اره ساده دل کودک

در پیشانبوم گرداگرد خود گم، پاره پوره تنگ هم دو بستر افتاده ست

بستر دو مرد

سرد

گفت راوی: آنچه آنجا بود

بود چون دارندگانش خسته و فرسوده، گرد آلود

نیز چون دارندگانش از وجود خویشتن بیزار

نیز چون دارندگانش رنجه از هستی

واندر آن مغموم دم، نه خواب نه بیدار، مست خستگی هایی که دارد کار،

ریخته واریخته هر چیز

حکی از: ای، من گرفتم هر چه در جایش

پتک آنجا کلنگ آنجای، این هم بیل

هوم، که چی؟

اینجا هم از اهرم

فیلک اینجا و سرند اینجا

چه نتیجه، هه

بیا

آخر که

نهم جای

خب، یعنی

طناب خط و

چه

زنبیل

این همه آلات رنج است، ای پس اسباب راحت کو؟

گفت راوی: راست خواهی راست می گفت آن پریشان بوم با ایشان

واندر آن شب نیز گویی گفت و گویی بودشان با هم

من شنیدستم چه می گفتند

همچو شب های دگر دشمنام باران کرده هستی را

خسته و فرسوده می خفتند

در فضای خیمه آن شب نیز

گفت و گویی بود و نجوایی

یادگار، ای، با توام، خوابی تو یا بیدار؟

من دگر تابم نماند ای یار

چندمان بایست تنها در بیابان بود

نوشید این غبار آلود؟

چندمان بایست کرد این جاده را هموار؟

ما بیابان مرگ راهی که بر آن پویند از شهری به دیگر شهر

بیغمانی سر خوش و آسوده از هر رنج

رده از رنج قیبله ی ما فراهم، شایگان صد گنج

من دگر بیزارم از این زندگی، فهمیدی، ای، بیزار

یادگارا، با تو ام، خوابی تو یا بیدار؟

خست حرفش را و خواب آلود گفت: ای دوست

ما هم از این سان، ولیکن بارها با تو

گفته ام، کوچک ترین صبر خدا چل سال و هفده روز تو در توست

تو

مگر نشنیده ای که خواهد آمد روز بهروزی

روز شیرینی که با ماش آشتی باشد

آنچنان روزی که در وی نشنو گوش و نبیند چشم

جز گل افشان طرب گلبانگ پیروزی

ای جوان دیگر مبر از یاد هرگز آنچه پیرت گفت

گفت: بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی

تو مگر نشنیده ای در راه مرد و مرکبی داریم

آه، بنگر .... بنگر آنک ... خاسته گردی و چه گردی

گویی کنون می رسد از راه پیکی باش پیغامی

شاید این باشد همان گردی که دارد مرکب و مردی

آن گنه بخشا سعادت بخش شوکتمند

گفت راوی: خسته شد حرفش که ناگاهان زمین شد پنج

آسمان نه

آنکه ز آنجا مرد و مرکب در گذر بودند

ما در اینجا او از آنجا تفت

آمد و آمد

رفت و رفت و رفت

گفت راوی: روستا در خواب بود اما

روستایی با زنش بیدار

تو چه میدانی، زن، این بازی ست

آن سگ زرد این شغال، آخر

تو مگر نشنیده ای هر گرد گردو نیست؟

زن کشید آهی و خواب آلود

خاست از جا تا بپوشاند

روی آن فرزند را که خفته بود آنجا کنار در می آمد باد

دست این یک را لگد کرد

آخ

و آن سدیگر از صدا بیدار شد، جنبید

آب

نه بود و جسته بود از خواب

باد شدت کرد، در را کوفت بر دیوار . با فریاد

پنجمین در بسترش غلطید

هشتمین، آن شیرخواره، گریه را سر داد

گفت راوی: حمدالله، ماشالله، چشم دشمن کور

کلبه مالامال بود از گونه گون فرزند

نر و ماده هر یک این دلخواه آن دلبند

زن به جای خویشتن بر گشت، آرامید، آنکه گفت

من نمی دانم که چون یا چند

من شنیده ام که در راهست

مرکبی، بر آن نشسته مرد شو کتمند

خسته شد حرفش که ناگاهان زمین شد چار

و آسمان ده

ز آنکه ز آنجا مرد و مرکب در

گذر بودند

گفت راوی: هم بدانسان ماه - بل رخشنده تر - می تافت بر آفاق

راه خلوت، دشت ساکت بود و شب گویی

داشت رنگ خویشتن می باخت

مرد مردان مرد اما همچنان بر مرکب رامش

گرم سوی هیچ سو می تاخت

ناگهان انگار

جادهٔ هموار

در فراخ دشت

پیچ و تابی یافت، پندارم

سوی نور و سایه دیگر گشت

مرد و مرکب هر دو رم کردند، ناگه با شتاب از آن شتاب خویش

کم کردند، رم کردند

کم

رم

کم

همچو میخ استاده بر جا خشک

بی تکان، مرده به دست و پای

بی که هیچ از لب برآید نعره شان

در دل

وای

هی، سیاهی! تو که هستی؟

ای

گفت راوی: سایه شان اما چه پاسخ می تواند داد؟

های

ها، ای داد

بعد لختی چند

اندکی بر جای جنبیدند

سایه هم جنبید

مرد و مرکب رم کنان پس پس گریزان، لفج و لب خایان

پیکر فخر و شکوه عهد را زردینه اندایان

سایه هم ز آنگونه پیشیان

ای

چاکران! این چیست؟

کیست؟

باز هیچ از هیچ

همچنان پس پس گریزان، اوفتان خیزان

در گل از زردینه و سیل عرق لیزان

گفت راوی: در قفاشان دره ای ناگه دهان وا کرد

به فراخی و به ژرفی راست چونان حمق ما مردم

نه خدایا، من چه می گویم؟

به اندازهٔ کس گندم

مرد و مرکب ناگهان در ژرفنای دره غلتیدند

و آن کس گندم فرو بلعیدشان یک جای، سر تا سم

پیش تر ز آندم که صبح راستین از خواب برخیزد

ماه و اختر نیزشان دیدند

بامدادان نازنین خاوری چون چهره می آراست

روشن آرایان شیرینکار، پنهانی

گفت راوی: بر دروغ راویان بسیار خندیدند

آنگاه پس از تندر

نمی دانی چه شب هایی سحر کردم

بی آنکه یکدم مهربان باشند با هم پلک های من

در خلوت خواب گوارایی

و آن گاهگه شب ها که خوابم برد

هرگز نشد کاید به سویم هاله ای یا نیم تاجی گل

از روشنا گلگشت رؤیایی

در خواب های من

این آب های اهلی وحشت

تا چشم بیند کاروان هول و هذیانست

این کیست؟ گرگی محتضر،

زخمی اش بر گردن

با زخمه های دم به دم کاه نفس هایش

افسانه های نوبت خود را

در ساز این میرنده تن غمناک می نالد

وین کیست؟ کفتاری ز گودال آمده بیرون

سرشار و سیر از لاشهٔ مدفون

بی اعتنا با من نگاهش

پوز خود بر خاک می مالد

آنگه دو دست مردهٔ پی کرده از آرنج

از روبرو می اید و رگباری از سیلی

من می گریزم سوی درهایی که می بینم

بازست، اما پنجه ای خونین که پیدا نیست

از کیست

تا می رسم در را برویم کیپ می بندد

آنگاه زالی جغد و جادو می رسد از راه

قهقاه می خندد

وان بسته درها را نشانم می دهد با مهر و موم پنجهٔ خونین

سبابه اش جنبان به ترساندن

گوید

بنشین

شطرنج

آنگاه فوجی فیل و برج و اسب می بینم

تازان به سویم تند چون سیلاب

من به خیالم می پرم از خواب

مسکین دلم لرزان چو برگ از باد

یا آتشی پاشیده بر آن آب

خاموشی مرگش پر از فریاد

آنگه تسلی می دهم خود را که این خواب و خیالی بود

اما

من گر بیارامم

با انتظار نوشخند صبح فردایی

این کودک گریان ز هول سهمگین کابوس

تسکین نمی یابد به هیچ آغوش و لالایی

از بارها یک بار

شب بود و تاریکی اش

یا روشنایی روز، یا کی؟ خوب یادم نیست

اما گمانم روشنی های فراوانی

در خانهٔ همسایه می دیدم

شاید چراغان بود، شاید روز

شاید نه این بود و نه آن، باری

بر پشت بام خانه مان، روی گلیم تر و تاری

با پیر درختی زرد گون گیسو که بسیاری

شکل و شباهت با زنم می برد، غرق عرصهٔ شطرنج بودم من

جنگی از آن جانانه های گرم و جانان بود

اندیشه ام هرچند

بیدار بود و مرد میدان بود

اما

انگار بخت آورده بودم من

زیرا

ندین سوار پر غرور و تیز گامش را

در حمله های گسترش پی کرده بودم من

بازی به شیرین آبهایش بود

با این همه از هول مجهولی

دایم دلم بر خویش می لرزید

گویی خیانت می کند با من یکی از چشم ها

یا دست های من

اما حریفم بیش می لرزید

در لحظه های آخر بازی

ناگه زنم، همبازی شطرنج وحشتناک

شطرنج بی پایان و پیروزی

زد زیر قهقاهی که پشتم را بهم لرزاند

گویا مرا هم پاره ای خنداند

دیدم که شاهی در بساطش نیست

گفتی خواب می دیدم

او گفت: این برج ها را مات کن

خندید

یعنی چه؟

من گفتم

او در جوابم خند خندان گفت

ماتم نخواهی کرد، می دانم

پوشیده می خندند با هم پیر بر زینان

من سیل های اشک و خون بینم

در خندهٔ اینان

آنگاه اشارت کرده سوی طوطی زردی

کانسو ترک تکرار می کرد آنچه او می گفت

با لهجهٔ بیگانه و سردی

ماتم نخواهی کرد، می دانم

زنم نالید

آنگاه اسب مرده ای را از میان کشته ها برداشت

با آن کنار آسمان، بین جنوب و شرق

پر هیب هایل لکه ابری را نشانم داد، گفت

آنجاست

پرسیدم

آنجا چیست؟

نالید و دستان را به هم مالید

من باز پرسیدم

نالان به نفرت گفت

خواهی دید

ناگاه دیدم

آه گویی قصه می بینم

ترکید تندر، ترق

بین جنوب و شرق

زد آذرخشی برق

کنون دگر باران جرجر بود

هر چیز و هر جا خیس

هر کس گریزان سوی سقفی، گیرم از ناکس

یا سوی چتری گیرم از ابلیس

من با زنم بر بام خانه، بر گلیم تار

در زیر آن باران غافلگیر

ماندم

پندارم اشکی نیز افشاندم

بر نطع خون آلود این ظرنج رؤیایی

و آن بازی جانانه و جدی

در خوش ترین اقصای ژرفایی

وین مهره های شکرین، شیرین و شیرینکار

این ابر چون آوار؟

آنجا اجاقی بود روشن مرد

اینجا چراغ افسرد

دیگر کدام از جان گذشته زیر این خونبار

این هر دم افزون بار

شطرنج خواهد باخت

بر بام خانه بر گلیم تار؟

آن گسترش ها وان صف آرایی

آن پیلها و اسب ها و برج و باروها

افسوس

باران جرجر بود و ضجهٔ ناودان ها بود

و سقف هایی که فرو می ریخت

افسوس آن سقف بلند آرزوهای نجیب ما

و آن باغ بیدار و برومندی که اشجارش

در هر کناری ناگهان می شد طلیب ما

افسوس

انگار در من گریه

می کرد ابر

من خیس و خواب آلود

بغضم در گلو چتری که دارد می گشاید چنگ

انگار بر من گریه می کرد ابر

روی جاده ی نمناک

اگرچه حالیا دیریست کان بی کاروان کولی

ازین دشت غبار آلود کوچیده ست

و طرف دامن از این خاک دامنگیر برچیده ست

هنوز از خویش پرسم گاه

آه

چه می دیده ست آن غمناک روی جادهٔ نمناک؟

زنی گم کرده بویی آشنا و آزار دلخواهی؟

سگی ناگاه دیگر بار

وزیده بر تنش گمگشته عهدی مهربان با او

چنان چون پاره یا پیرار؟

سیه روزی خزیده در حصاری سرخ؟

اسیری از عبث بیزار و سیر از عمر

به تلخی باخته دار و ندار زندگی را در قناری سرخ؟

و شاید هم درختی ریخته هر روز همچون سایه در زیرش

هزاران قطره خون بر خاک روی جادهٔ نمناک؟

چه نجوا داشته با خویش؟

پیامی دیگر از تاریکخون دلمرده ی سودازده کافکا؟

همه خشم و همه نفرین، همه درد و همه دشنام؟

درود دیگری بر هوش جاوید قرون و حیرت عصبانی اعصار

ابر رند همه آفاق، مست راستین خیام؟

تقوای دیگری بر عهد و هنجار عرب، یا باز

تفی دیگر به ریش عرش و بر این این ایام؟

چه نقشی می زده ست آن خوب

به مهر و مردمی یا خشم یا نفرت؟

به شوق و شور یا حسرت؟

دگر بر خاک یا افلاک روی جادهٔ نمناک؟

دگر ره مانده تنها با غمش در پیش آیینه

مگر، آن نازنین عیاروش لوطی؟

شکایت می کند ز آن عشق نافرجام دیرینه

وز او پنهان به خاطر می سپارد گفته اش طوطی؟

کدامین شهسوار باستان می تاخته چالاک

فکنده صید بر فتراک روی جادهٔ نمناک؟

هزاران سایه جنبد باغ را، چون باد برخیزد

گهی چونان گهی چونین

که می داند چه می دیده ست آن غمگین؟

دگر دیریست کز این منزل ناپاک کوچیده ست

و طرف دامن از این خاک برچیده ست

ولی من نیک می دانم

چو نقش روز

روشن بر جبین غیب می خوانم

که او هر نقش می بسته ست، یا هر جلوه می دیده ست

نمی دیده ست چون خود پاک روی جادهٔ نمناک

آواز چگور

وقتی که شب هنگام گامی چند دور از من

نزدیک دیواری که بر آن تکیه می زد بیشتر شب ها

با خاطر خود می نشست و ساز می زد مرد

و موج های زیر و اوج نغمه های او

چون مشتی افسون در فضای شب رها می شد

من خوب می دیدم گروهی خسته از ارواح تبعیدی

در تیرگی آرام از سویی به سویی راه می رفتند

احوالشان از خستگی می گفت، اما هیچ یک چیزی نمی گفتند

خاموش و غمگین کوچ می کردند

افتان و خیزان، بیشتر با پشت های خم

فرسوده زیر پشتواره ی سرنوشتی شوم و بی حاصل

چون قوم مبعوثی برای رنج و تبعید و اسارت، این ودیعه های خلقت را همراه می بردند

من خوب می دیدم که بی شک از چگور او

می آمد آن اشباح رنجور و سیه بیرون

وز زیر انگشتان چالاک و صبور او

بس کن خدا را، ای چگوری، بس

ساز تو وحشتناک و غمگین است

هر پنجه کآنجا می خرامانی

بر پرده های آشنا با درد

گویی که چنگم در جگر می افکنی، اینست

که ام تاب و آرام شنیدن نیست

اینست

در این چگور پیر تو، ای مرد، پنهان کیست؟

روح کدامین شوربخت دردمند آیا

در آن حصار تنگ زندانی ست؟

با من بگو؟ ای بینوای دوره گرد، آخر

با ساز پیرت این چه آواز، این چه آیینست؟

گوید چگوری: این نه آوازست نفرینست

آواره ای آواز او چون نوحه یا چون ناله ای از گور

گوری ازین عهد سیه دل دور

اینجاست

تو چون شناسی، این

روح سیه پوش قبیلهٔ ماست

از قتل عام هولناک قرن ها جسته

آزرده خسته

دیری ست در این کنج حسرت مأمنی جسته

گاهی که بیند زخمه ای دمساز و باشد پنجه ای همدرد

خواند رثای عهد و آیین عزیزش را

غمگین و آهسته

اینک چگوری لحظه ای خاموش می ماند

و

آنگاه می خواند

شو تا بشو گیر، ای خدا، بر کوهساران

می باره بارون، ای خدا، می به اره بارون

از خان خانان، ای خدا، سردار بجنور

من شکوه دارم، ای خدا، دل زار و زارون

آتش گرفتم، ای خدا، آتش گرفتم

شش تا جوونم، ای خدا، شد تیر بارون

ابر به هارون، ای خدا بر کوه نباره

بر من بباره، ای خدا، دل لاله زارون

بس کن خدا را بی خودم کردی

من در چگور تو صدای گریهٔ خود را شنیدم باز

من می شناسم، این صدای گریهٔ من بود

بی اعتنا با من

مرد چگوری همچنان سرگرم با کارش

و آن کاروان سایه یو اشباح

در راه و رفتارش

پرستار

شب از شب های پاییزی ست

از آن همدرد و با من مهربان شب های اشک آور

ملول و خسته دل گریان و طولانی

شبی که در گمانم من که آیا بر شبم گرید، چنین همدرد

و یا بر بامدادم گرید، از من نیز پنهانی

من این می گویم و دنباله دارد شب

خموش و مهربان با من

به کردار پرستاری سیه پوش پیشاپیش، دل بر کنده از بیمار

نشسته در کنارم، اشک بارد شب

من این ها گویم و دنباله دارد شب

غزل 4

ون پردهٔ حریر بلندی

خوابیده مخمل شب، تاریک مثل شب

آیینهٔ سیاهش چون آینه عمیق

سقف رفیع گنبد به شکوهش

لبریز از خموشی، وز خویش لب به لب

امشب به یاد مخمل زلف نجیب تو

شب را چو گربه ای که بخوابد به دامنم

من ناز می کنم

چون مشتری درخشان، چون زهره آشنا

امشب دگر به نام صدا می زنم تو را

نام ترا به هر که رسد می دهم نشان

آنجا نگاه کن

نام تو را به شادی آواز می کنم

امشب به سوی قدس اهورائی

پرواز می کنم

در آن لحظه

در آن لحظه که من از پنجره بیرون نگاه کردم

کلاغی روی بام خانهٔ همسایهٔ ما بود

و بر چیزی، نمی دانم چه،

شاید تکه استخوانی

دمادم تق و تق منقار می زد باز

و نزدیکش کلاغی روی آنتن قار می زد باز

نمی دانم چرا، شاید برای آنکه این دنیا بخیل است

و تنها می خورد هر کس که دارد

در آن لحظه از آن آنتن چه امواجی گذر می کرد

که در آن موج ها شاید یکی نطقی در این معنی که شیرین است غم

شیرین تر از شهد و شکر می کرد

نمی دانم چرا، شاید برای آنکه این دنیا عجیب است

شلوغ است

دروغ است و غریب است

و در آن موج ها شاید در آن لحظه جوانی هم

برای دوستداران صدای پیر مردی تار می زد باز

نمی دانم چرا، شاید برای آنکه این دنیا پر است از ساز و از آواز

و بسیاری صداهایی که دارد تار و پودی گرم

و نرم

و بسیاری که بی شرم

در آن لحظه گمان کردم یکی هم داشت خود را دار می زد باز

نمی دانم چرا شاید برای آنکه این دنیا کشنده ست

دد است

درنده است

بد است

زننده ست

و بیش از این همه اسباب خنده ست

در آن لحظه یکی میوه فروش دوره گرد بد صدا هم

دمادم میوهٔ پوسیده اش را جار می زد باز

نمی دانم چرا، شاید برای آنکه این دنیا بزرگ است

و دور است

و کور است

در آن لحظه که می پژمرد و می رفت

و لختی عمر جاویدان هستی را

به غارت با شتابی آشنا می برد و می رفت

در آن پرشور لحظه

دل من با چه اصراری تو را خواست

و می دانم چرا خواست

و می دانم که پوچ هستی و این لحظه های پژمرنده

که نامش عمر و دنیاست

اگر باشی تو با من، خوب و جاویدان و زیباست

حالت

آفاق پوشیده از فر بیخویشی است و نوازش

ای لحظه های گریزان صفای شما باد

دمتان و ناز قدمتان گرامی، سلام! اندر آیید

این شهر خاموش در دوردست فراموش

جاوید جای شما باد

ای لحظه های شگفت و گریزان

که گاهی چه کمیاب

این مشت خون و خجل را

در بارش نور نوشین خود می نوازید

او می پرد چون دل پر سرود قناری

از شهر بند حصارش فراتر

و می تپد چون پر بیمناک کبوتر

تن، شنگی از رقص لبریز

سر، چنگی از شوق سرشار

غم دور و اندیشهٔ بیش و کم دور

هستی همه لذت و شور

ای لحظه های بدینسان شگفت از کجایید؟

کی، وز کدامین ره آیید؟

از باغ های نگارین سمتی؟

از بودن و تندرستی؟

از دیدن و آزمودن؟

نه

من

بس بودم و آزمودم

حتی

گاهی خوشم آمد از خنده و بازی کودکانم

اما

نه

ای آنچنان لحظه ها از کجایید؟

از شوق آینده های بلورین

یا یادهای عزیز گذشته؟

نه

آینده؟ هوم، حیف، هیهات

و اما گذشته

افسوس

باز آن بزرگ اوستادم

یادم

آمد

چون سیلی از آتش آمد

با ابری از دود

بدرودی لحظه! ای لحظه! بدرود

بدرود

در این شبگیر

کدامین جام و پیغام صبوحی مستتان کرده ست؟ ای مرغان

که چونین بر برهنه شاخه های این درخت برده خوابش دور

غریب افتاده از اقران به ستانش در این بیغولهٔ مهجور

قرار از دست داده، شاد می شنگید و می خوانید؟

خوشا، دیگر خوشا حال شما، اما

سپهر پیر بد عهد است و بی مهر است، می دانید؟

کدامین جام و پیغام؟ اوه

بهار، آنجا نگه کن، با همین آفاق تنگ خانهٔ تو باز هم آن کوه ها

پیداست

شنل برفینه شان دستار گردن گشته، جنبد، جنبش بدرود

زمستان گو بپوشد شهر را در سایه های تیره و سردش

بهار آنجاست، ها، آنک طلایه ی روشنش، چون شعله ای در دود

بهار اینجاست، در دل های ما، آوازهای ما

و پرواز پرستوها در آن دامان ابرآلود

هزاران کاروان از خوبتر پیغام و شیرین تر خبرپویان و گوش آشنا جویان

تو چه شنفتی به جز بانگ خروس و خر

در این دهکور دور افتاده از معبر

چنین غمگین و هایاهای

کدامین سوگ می گریاندت ای ابر شبگیران اسفندی؟

اگر دوریم اگر نزدیک

بیا با هم بگرییم ای چو

من تاریک

و نه هیچ

نه زورقی و نه سیلی، نه سایهٔ ابری

تهی ست آینه مرداب انزوای مرا

خوش آنکه سر رسدم روز و سردمهر سپهر

شبی دو گرم به شیون کند سرای مرا

سبز

با تو دیشب تا کجا رفتم

تا خدا وانسوی صحرای خدا رفتم

من نمی گویم ملایک بال در بالم شنا کردند

من نمی گویم که باران طلا آمد

لیکی عطر سبز سایه پرورده

ای پری که باد می بردت

از چمنزار حریر پر گل پرده

تا حریم سایه های سبز

تا بهار سبزه های عطر

تا دیاری که غریبیهاش می آمد به چشم آشنا، رفتم

پا به پای تو که می بردی مرا با خویش

همچنان کز خویش و بی خویشی

در رکاب تو که می رفتی

هم عنان با نور

در مجلل هودج سر و سرود و هوش و حیرانی

سوی اقصا مرزهای دور

تو اصیل اسب بی آرام من، تو چتر طاووس نر مستم

تو گرامی تر تعلق، زمردین زنجیر زهر مهربان من

پا به پای تو

تا تجرد تا رها رفتم

غرفه های خاطرم پر چشمک نور و نوازش ها

موجساران زیر پایم رام تر پل بود

شکرها بود و شکایت ها

رازها بود و تأمل بود

با همه سنگینی بودن

و سبکبالی بخشودن

تا ترازویی که یک سال بود در آفاق عدل او

عزت و عزل و عزا رفتم

چند و چون ها در دلم مردند

که به سوی بی چرا رفتم

شکر پر اشکم نثارت باد

خانه ات آبادی ویرانی سبز عزیز من

ای زبرجد گون نگین، خاتمت بازیچهٔ هر باد

تا کجا بردی مرا دیشب

با تو دیشب تا کجا رفتم

صبح

چو مرغی زیر باران راه گم کرده

گذشته از بیابان شبی چون خیمهٔ دشمن

شبی را در بیابانی - غریب اما - به سر برده

فتاده اینک آنجا روی لاشهٔ جهد بی حاصل

همه چیز و همه جا خسته و خیس است

چو دود روشنی کز شعلهٔ شادی پیام آرد

سحر برخاست

غبار تیرگی

مثل بخار آب

ز بشن دشت و در برخاست

سپهر افروخت با شرمی که جاوید است و گاه آید

برآمد عنکبوت زرد

و خیس خسته را پر چشم حسرت کرد

وزید آنگاه و آب نور را با نور آب آمیخت

نسیمی آنچنان آرام

که مخمل را هم از خواب حریرینش نمی انگیخت

و روح صبح آنگه پیش چشم من برهنه شد به طنازی

و خود را از غبار حسرت و اندوه

در آیینهٔ زلال جاودانه شست و شویی کرد

بزرگ و پاک شد و آن توری زربفت را پوشید

و آنگه طرف دامن تا کران بیکران گسترد

در این صبح بزرگ شسته و پاک اهورایی

ز تو می پرسم ای مزدا اهورا، ای اهورا مزد

نگهدار سپهر پیر در بالا

به کرداری که سوی شیب این پایین نمی افتد

و از آن واژگون پرغژم خمش حبه ای بیرون نمی ریزد

نگدار زمین

چونین در این پایین

به کرداری که پایین تر نمی لیزد

ز بس با صد هزاران کوهمیخش کرده ای ستوار

نه می افتد نه می خیزد

ز تو می پرسم ای مزدا اهورا، ای اهورا مزد

که را این صبح

خوشست و خوب و فرخنده؟

که را چون من سرآغاز تهی بیهوده ای دیگر؟

بگو با من، بگو ... با ... من

که را گریه؟

که را خنده؟

نماز

باغ بود و دره چشم انداز پر مهتاب

ذات ها با سایه های خود هم اندازه

خیره در آفاق و اسرار عزیز شب

چشم من بیدار و چشم عالمی در خواب

نه صدایی جز صدای رازهای شب

و آب و نرم های نسیم و جیرجیرک ها

پاسداران حریم خفتگان باغ

و صدای حیرت بیدار من من مست بودم، مست

خاستم از جا

سوی جو رفتم، چه می آمد

آب

یا نه، چه می رفت، هم زانسان که حافظ گفت، عمر تو

با گروهی شرم و بی خویشی وضو کردم

مست بودم، مست سر نشناس، پا نشناس، اما لحظهٔ پاک و عزیزی بود

برگکی کندم

از نهال

گردوی نزدیک

و نگاهم رفته تا بس دور

شبنم آجین سبز فرش باغ هم گسترده سجاده

قبله، گو هر سو که خواهی باش

با تو دارد گفت و گو شوریدهٔ مستی

مستم و دانم که هستم من

ای همه هستی ز تو، آیا تو هم هستی؟

و ندانستن

شست باران بهاران هر چه هر جا بود

یک شب پاک اهورایی

بود و پیدا بود

بر بلندی همگنان خاموش

گرد هم بودند

لیک پنداری

هر کسی با خویش تنها بود

ماه می تابید و شب آرام و زیبا بود

جمله آفاق جهان پیدا

اختران روشن تر از هر شب

تا اقاصی ژرفنای آسمان پیدا

جاودانی بیکران تا بیکرانه ی جاودان پیدا

اینک این پرسنده می پرسد

پرسنده: من شنیدستم

تا جهان باقی ست مرزی هست

بین دانستن

و ندانستن

تو بگو، مزدک! چه می دانی؟

آن سوی این مرز ناپیدا

چیست؟

وانکه زانسو چند و چون دانسته باشد کیست؟

مزدک: من جز اینجایی که می بینم نمی دانم

پرسنده: یا جز اینجایی که می دانی نمی بینی

مزدک: من نمی دانم چه آنچه یا کجا آنجاست

بودا: از همین دانستن و دیدن

یا ندانستن سخن می رفت

زرتشت: آه، مزدک! کاش می دیدی

شهر بند رازها آنجاست

اهرمن آنجا، اهورا نیز

بودا: پهندشت نیروانا نیز

پرسنده: پس خدا آنجاست؟

هان؟

شاید خدا آنجاست

بین دانستن

و ندانستن

تا جهان باقی ست مرزی هست

همچنان بوده ست

تا جهان بوده ست

هنگام

هنگام رسیده بود، ما در این

کمتر شکی نمی توانستیم

آمد روزی که نیک دانستند

آفاق این را و نیک دانستیم

هنگام رسیده بود، می گفتند

هنگام رسیده است ؛ اما شب

نزدیک غروب زهره، در برجی

مرغی خواند که هوی کو کوکب

آن مرغ که خواند این چنین سی بار

این جنگل خوف سوزد اندر تب

آنگاه دگر بسا دلا با دل

آنگاه دگر بسا لبا بر لب

پیری که نقیب بود، آمد، گفت

هنگام رسیده است ؛ اما باد

انگیخته ابری آنچنان از خاک

کز زهره نشان نمانده بر افلاک

جمعی ز قبیله نیز می گفتند

هنگام رسیده است ؛

مرغ اما

دیری ست نشسته خامش و گویا

رفته ست ز یاد و رد جاویدش

ناخوانده هنوز هفت باری بیش

سرگشته قبیله، هر یک سویی

باریده هزار ابر شک در ما

و افکنده سیاه سایه ها بر ما

هنگام رسیده بود؟ می پرسیم

و آن جنگل هول همچنان بر جا

شب می ترسیم و روز می ترسیم

نوحه

نعش این شهید عزیز

روی دست ما مانده ست

روی دست ما، دل ما

چون نگاه، ناباوری به جا مانده ست

این پیمبر، این سالار

این سپاه را سردار

با پیام هایش پاک

با نجابتش قدسی سرودها برای ما خوانده ست

ما به این جهاد جاودان مقدس آمدیم

او فریاد

می زد

هیچ شک نباید داشت

روز خوبتر فرداست

و

با ماست

اما

کنون

دیری ست

نعش این شهید عزیز

روی دست ما چو حسرت دل ما

برجاست

و

روزی این چنین به تر با ماست

امروز

ما شکسته ما خسته

ای شما به جای ما پیروز

این شکست و پیروزی به کامتان خوش باد

هر چه می خندید

هر چه می زنید، می بندید

هر چه می برید، می بارید

خوش به کامتان اما

نعش این عزیز ما را هم به خاک بسپارید

راستی، ای وای، آیا

دگر ره شب آمد تا جهانی سیا کند

جهانی سیاهی با دلم تا چه ها کند

بیامد که باز آن تیره مفرش بگسترد

همان گوهر آجین خیمه اش را به پا کند

سپی گله اش را بی شبانی کند یله

در این دشت ازرق تا بهر سو چرا کند

بدان زال فرزندش سفر کرده می نگر

که از بعد مغرب چون نماز عشا کند

سیم رکعت است این غافل اما دهد سلام

پس آنگه دو دستش غرقه در چین فرا کند

به چشمش چه اشکی راستی ای شب این فروغ

بیاید تو را جاوید پر روشنا کند

غریبان عالم جمله دیگر بس ایمنند

ز بس کاین زن اینک بیکرانه دعا کند

اگر مرده باشد آن سفر کرده وای وای

زنک جامه باید چون تو جامهٔ عزا کند

بگوی شب آیا کائنات این دعا شنید

و مردی بود

کز اشک این زن حیا کند؟

رباعی

خشکید و کویر لوت شد دریامان

امروز بد و بدتر از آن فردامان

زین تیره دل دیو سفت مشتی شمر

چون آخرت یزید شد دنیامان

پیوندها و باغها

لحظه ای خاموش ماند، آنگاه

باز دیگر سیب سرخی را که در کف داشت

به هوا انداخت

سیب چندی گشت و باز آمد

سیب را بویید

گفت

گپ زدن از آبیاریها و از پیوندها کافی ست

خوب

تو چه می گویی؟

آه

چه بگویم؟ هیچ

سبز و رنگین جامه ای گلبفت بر تن داشت

دامن سیرابش از موج طراوت مثل دریا بود

از شکوفه های گیلاس و هلو طوق خوش آهنگی به گردن داشت

پرده ای طناز بود از مخملی گه خواب گه بیدار

با حریری که به آرامی وزیدن داشت

روح باغ شاد همسایه

مست و شیرین می خرامید و سخن می گفت

و حدیث مهربانش روی با من داشت

من نهادم سر به نردهٔ آهن باغش

که مرا از او جدا می کرد

و نگاهم مثل پروانه

در فضای باغ او می گشت

گشتن غمگین پری در باغ افسانه

او به چشم من نگاهی کرد

دید اشکم را

گفت

ها، چه خوب آمد به یادم گریه هم کاری است

گاه این پیوند با اشک است، یا نفرین

گاه با شوق است، یا لبخند

یا اسف یا کین

و آنچه زینسان، لیک باید باشد این پیوند

بار دیگر سیب را بویید و ساکت ماند

من نگاهم را چو مرغی مرده سوی باغ خود بردم

آه

خامشی بهتر

ورنه من باید چه می گفتم به او، باید چه می گفتم؟

گر چه خاموشی سر آغاز فراموشی است

خامشی بهتر

گاه نیز آن بایدی پیوند کو می گفت خاموشی ست

چه بگویم؟ هیچ

جوی خشکیده ست و از بس تشنگی دیگر

بر لب جو بوته های بار هنگ و پونه و خطمی

خوابشان برده ست

با تن بی خویشتن، گویی که در رویا

می بردشان آب، شاید نیز

آبشان برده ست

به عزای عاجلتی بی نجابت باغ

بعد از

آنکه رفته باشی جاودان بر باد

هر چه هر جا ابر خشم از اشک نفرت باد آبستن

همچو ابر حسرت خاموشبار من

ای درختان عقیم ریشه تان در خاک های هرزگی مستور

یک جاودانه ی ارجمند از هیچ جاتان رست نتواند

ای گروهی برگ چرکین تار چرکین بود

یادگار خشکسالی های گرد آلود

هیچ بارانی شما را شست نتواند

زندگی

بر زمین افتاده پخشیده ست

دست و پا گسترده تا هر جا

از کجا؟

کی؟

کس نمی داند

و نمی داند چرا حتی

سال ها زین پیش

این غم آور وحشت منفور را خیام پرسیده ست

وز محیط فضل و شمع خلوت اصحاب هم هرگز

هیچ جز بیهوده نشنیده ست

کس نداند کی فتاده بر زمین این خلط گندیده

وز کدامین سینهٔ بیمار

عنکبوتی پیر را ماند، شکم پر زهر و پر احشا

مانده، مسکین، زیر پای عابری گمنام و نابینا

پخش مرده بر زمین، هموار

دیگر آیا هیچ

کرمکی در هیچ حالی از دگردیسی

به چنین پیسی

تواند بود؟

من پرسم

کیست تا پاسخ بگوید

از محیط فضل خلوت یا شلوغی

کیست؟

چیست؟

من می پرسم

این بیهوده

ای تاریک ترس آور

چیست؟

ناگه غروب کدامین ستاره؟

با آنکه شب شهر را دیرگاهی ست

با ابرها و نفس دودهایش

تاریک و سرد و مه آلود کرده ست

و سایه ها را ربوده ست و نابود کرده ست

من با فسونی که جادوگر ذاتم آموخت

پوشاندم از چشم او سایه ام را

با سایهٔ خود در اطراف شهر مه آلود گشتم

اینجا و آنجا گذشتم

هر جا که من گفتم، آمد

در کوچه پس کوچه های قدیمی

میخانه های شلوغ و پر انبوه غوغا

از ترک، ترسا، کلیمی

اغلب چو تب مهربان و صمیمی

میخانه های غم آلود

با سقف کوتاه و ضربی

و روشنی های گم گشته در دود

و پیشوانهای پر چرک و چربی

هر جا که من گفتم، آمد

این گوشه آن گوشهٔ شب

هر جا که من رفتم آمد

او دید من نیز دیدم

مرد و زنی را که آرام و آهسته با هم

چون

دو تذرو جوان می چمیدند

و پچ پچ و خنده و برق چشمان ایشان

حتی بگو باد دامان ایشان

می شد نهیبی که بی شک

انگار گردنده چرخ زمان را

این پیر پر حسرت بی امان را

از کار و گردش می انداخت، مغلوب می کرد

و پیری و مرگ را در کمینگاه شومی که دارند

نومیده و مرعوب می کرد

در چار چار زمستان

من دیدم او نیز می دید

آن ژنده پوش جوان را که ناگاه

صرع دروغینش از پا درانداخت

یک چند نقش زمین بود

آنگاه

غلت دروغینش افکند در جوی

جویی که لای و لجن های آن راستین بود

و آنگاه دیدیم با شرم و وحشت

خون، راستی خون گلگون

خونی که از گوشهٔ ابروی مرد

لای و لجن را به جای خدا و خداوند

آلودهٔ وحشت و شرم می کرد

در جوی چون کفچه مار مهیبی

نفت غلیظ و سیاهی روان بود

می برد و می برد و می برد

آن پاره های جگر، تکه های دلم را

وز چشم من دور می کرد و می خورد

مانند زنجیرهٔ کاروان های کشتی

کاندر شفق ها، فلق ها

در آب های جنوبی

از شط به دریا خرامند و از دید گه دور گردند

دریا خوردشان و مستور گردند

و نیز دیدیم با هم، چگونه

جن از تن مرد آهسته بیرون می آمد

و آن رهروان را که یک لحظه می ایستادند

یا با نگاهی بر او می گذشتند

یا سکه ای بر زمین می نهادند

دیدیم و با هم شنیدیم

آن مرد کی را که می گفت و می رفت: این بازی اوست

و آن دیگیر را که می رفت و می گفت: این کار هر روزی اوست

دو لابه های سگی را سگی زرد

که جلد می رفت، می ایستاد و دوان بود

و لقمه ای پیش آن سگ می افکند

ناگه دهان دری باز چون لقمه او را فرو برد

ما هم شنیدیم کان بوی دلخواه گم شد

و آمد به جایش یکی بوی دشمن

و آنگاه دیدیم از آن سگ

خشم و خروش و هجومی که گفتی

بر

تیره شب چیره شد بامداد طلایی

اما نه، سگ خشمگین مانده پایین

و بر درختست آن گربهٔ تیرهٔ گل باقلایی

شب خسته بود از درنگ سیاهش

من سایه ام را به میخانه بردم

هی ریختم خورد، هی ریخت خوردم

خود را به آن لحظهٔ عالی خوب و خالی سپردم

با هم شنیدیم و دیدیم

می خواره ها و سیه مست ها را

و جام هایی که می خورد بر هم

و شیشه هایی که پر بود و می ماند خالی

و چشم ها را و حیرانی دست ها را

دیدیم و با هم شنیدیم

آن مست شوریده سر را که آواز می خواند

و آن را که چون کودکان گریه می کرد

یا آنکه یک بیت مشهور و بد را

می خواند و هی باز می خواند

و آن یک که چون هق هق گریه قهقاه می زد

می گفت: ای دوست ما را مترسان ز دشمن

ترسی ندارد سری که بریده ست

آخر مگر نه، مگر نه

در کوچهٔ عاشقان گشته ام من؟

و آنگاه خاموش می ماند یا آه می زد

با جرعه و جام های پیاپی

من سایه ام را چو خود مست کردم

همراه آن لحظه های گریزان

از کوچه پس کوچه ها بازگشتم

با سایهٔ خسته و مستم، افتان و خیزان

مستیم، مستیم، مستیم

مستیم و دانیم هستیم

ای همچو من بر زمین اوفتاده

برخیز، شب دیر گاهست، برخیز

دیگر نه دست و نه دیوار

دیگر نه دیوار نه دست

دیگر نه پای و نه رفتار

تنها تویی با منی خوبتر تکیه گاهم

چشمم، چراغم، پناهم

من بی تو از خود نشانی نبینم

تنهاتر از هر چه تنها

هم داستانی نبینم

با من بمانی تو خوب، ای بیگانه

برخیز، برخیز، برخیز

با من بیا ای تو از خود گریزان

من بی تو گم می کنم راه خانه

با من سخن سر کنی ساکت پر فسانه

آیینه بی کرانه

می ترسم ای سایه می ترسم ای دوست

می پرسم آخر بگو تا بدانم

نفرین و خشم کدامین سگ صرعی مست

این ظلمت غرق خون و لجن را

چونین

پر از هول و تشویش کرده ست؟

ای کاش می شد بدانیم

ناگه غروب کدامین ستاره

ژرفای شب را چنین بیش کرده ست؟

هشداری سایه ره تیره تر شد

دیگر نه دست و نه دیوار

دیگر نه دیوار نه دوست

دیگر به من تکیه کن، ای من، ای دوست، اما

هشدار کاین سو کمینگاه وحشت

و آن سو هیولای هول است

وز هیچ یک هیچ مهری نه بر ما

ای سایه، ناگه دلم ریخت، افسرد

ای کاش می شد بدانیم

نا گه کدامین ستاره فرو مرد؟

در حیاط کوچک پاییز، در زندان

من این پاییز در زندان

درین زندان، برای خود هوای دیگری دارم

جهان، گو بی صفا شو، من صفای دیگری دارم

اسیرانیم و با خوف و رجا درگیر، اما باز

درین خوف و رجا من دل به جای دیگری دارم

درین شهر ِ پر از جنجال و غوغایی، از آن شادم

که با خیل ِ غمش خلوتسرای دیگری دارم

پسندم مرغ ِ حق را، لیک با حق گویی و عزلت

من اندر انزوای خود، نوای دیگری دارم

شنیدم ماجرای هر کسی، نازم به عشق خود

که شیرین تر ز هر کس، ماجرای دیگری دارم

اگر روزم پریشان شد، فدای تاری از زلفش

که هر شب با خیالش خواب های دیگری دارم

من این زندان به جرم ِ مرد بودن می کشم، ای عشق

خطا نسلم اگر جز این خطای دیگری دارم

اگر چه زندگی در این خراب آباد زندان است-

- و من هر لحظه در خود تنگنای دیگری دارم

سزایم نیست این زندان و حرمان های بعد از آن

جهان گر عشق دریابد، جزای دیگری دارم

صباحی چند از صیف و شتا هم گرچه در بندم

ولی پاییز را در دل، عزای دیگری دارم

غمین باغ ِ مرا باشد بهار ِ راستین: پاییز

گه با این فصل، من سر ّ و صفای دیگری دارم

من این پاییز در زندان، به یاد باغ و بستان ها

سرود ِ دیگر و

شعر و غنای دیگری دارم

هزاران را بهاران در فغان آرد، مرا پاییز

که هر روز و شبش حال و هوای دیگری دارم

چو گریه های های ابر ِ خزان، شب، بر سر ِ زندان

به کنج ِ دخمه من هم های های دیگری دارم

عجایب شهر ِ پر شوری ست، این قصر ِ قجر، من نیز

درین شهر ِ عجایب، روستای دیگری دارم

دلم سوزد، سری چون در گریبان ِ غمی بینم

برای هر دلی، جوش و جلای دیگری دارم

چو بینم موج ِ خون و خشم ِ دل ها، می برم از یاد

که در خون غرقه، خود خشم آشنای دیگری دارم

چرا؟ یا چون نباید گفت؟ گویم، هر چه بادا باد!

که من در کارها چون و چرای دیگری دارم

به جان بیزار ازین عقل ِ زبونم، ای جنون، گُل کن

که سودا و سَرِ زنجیرهای دیگری دارم

بهایی نیست پیش ِ من نه آن مُس را نه این بَه را

که من با نقد ِ مَزدُشتَم، بهای دیگری دارم

دروغ است آن خبرهایی که در گوش تو خواندستند

حقیقت را خبر از مبتدای دیگری دارم

خدای ساده لوحان را نماز و روزه بفریبد

ولیکن من برای خود، خدای دیگری دارم

ریا و رشوه نفریبد، اهورای مرا، آری

خدای زیرک بی اعتنای ِ دیگری دارم

بسی دیدم "ظلمنا" خوی ِ مسکین"ربنا"گویان

من اما با اهورایم، دعای دیگری دارم

ز "قانون" عرب درمان مجو، دریاب اشاراتم

نجات ِ قوم خود را من "شفای" دیگری دارم

بَرَد تا ساحل ِ مقصودت، از این سهمگین غرقاب

که حیران کشتیت را ناخدای دیگری دارم

ز خاک ِ تیره برخیزی، همه کارت شود چون زر

من از بهر ِ وجودت کیمیای دیگری دارم

تملک شأن ِ انسان وَز نجابت نیست، بینا شو

بیا کز بهر چشمت توتیای دیگری دارم

همه عالم به

زیر خیمه ای، بر سفره ای، با هم

جز این هم بهر جان تو غذای ِ دیگری دارم

محبت برترین آیین، رضا عقد است در پیوند

من این پیمان ز پیر ِ پارسای دیگری دارم

بهین آزادگر مزدشت میوهٔ مزدک و زردشت

که عالم را ز پیغامش رهای ِ دیگری دارم

شعورِ زنده این گوید، شعار زندگی این است

امید! اما برای شعر، رای دیگری دارم

سنایی در جنان نو شد، به یادم ز آن طهوری می

که بیند مستم و در جان سنای دیگری دارم

سلامم می کند ناصر، که بیند در سخن امروز

چنین نصرٌ من اللهی لوای دیگری دارم

مرا در سر همان شور است و در خاطر همان غوغا

فغان هر چند در فصل و فضای دیگری دارم

نصیبم لاجرم باشد، همان آزار و حرمان ها

همان نسج است کز آن من قبای دیگری دارم

سیاست دان شناسد کز چه رو من نیز چون مسعود

هر از گاهی مکان در قصر و نای دیگری دارم

سیاست دان نکو داند که زندان و سیاست چیست

اگرچه این بار تهمت ز افترای دیگری دارم

چه باید کرد؟ سهم این است، و من هم با سخن باری

زمان را هر زمان ذ َمّ و هجای دیگری دارم

جواب ِ های باشد هوی - می گوید مثل - و این پند

من از کوه ِ جهان با هوی و های دیگری دارم

غزل 5

درین شب های مهتابی،

که می گردم میان ِ بیشه های سبز ِ گیلان با دل ِ بی تاب

- خیالم می برد شاد -

و می بینم چه شاد و زنده و زیباست،

الا، دریاب! - می گویم به دل - بی تاب من! دریاب

درین مهتابشب های ِ خیال انگیز

مرا با خویش

تماشایی و گلگشتی ست بی تشویش.

خیالم می برد شاید

و شاید خواب، با تصویرهایش گیج

و سیل سایه اش آسیمه سر، گردان، چنان چون طعمهٔ

گرداب

دلم گویی چو موج از ود گریزان است

و از لبخنده اش ناباوری می بارد و هیهات

من اما خیره در آنات ِ آن آیات

چو جان بی سایه و چون سایه بی جان، مانده بر جا مات

و می گویم به دل: دریاب! بیداری اگر، یا خواب

نگه کن بیشه ای سبز است و مهتاب ِ پس از باران

همه پوشیده آن شب جامهٔ زیبای عریانی

و آرامیده زیر توری ِ پنهان ِ آرامش

همه بیدارمستان، خفته هشیاران

یکی بنگر: درختان با پری زادان ِ مست ِ خفته می مانند

طلسم ِ خوابشان را انفجاری سخت، حتی آه ِ پروانه

و پنداری هم اینک، پیر ِ شنگ ِ مست و خواب آلود

اقاقی، خیس باران، عطسه خواهد کرد

و رویای پریوران

فراخیزد، فرو ریزد، به ناپروایی، اما اضطراب آلود

چنان فواره ای، رنگین کمان باران

به عزمی انصراف آمیز، رقصان ریز

بر سیماب گون تالاب.

ببین، دستی بکش بر این بنفش ِ زلف ِ ابریشم

ولی آهسته و آرام

که ترسان می پرد، زیباپری از خواب

و اینجا ... کاخ ِ باران خوردهٔ پر عطر

حباب ِ صمغ صد جا بر تنش، گویی

چراغان کرده با صد گوهر شب تاب

و این امرودِ وحشی، با هزاران برگ

اگرچه سیر و سیراب است، اما باز

تو پنداری هزاران گوش خوابانده

صدای آشنای پای باران را

به هر گوشش یکی آویزهٔ شاداب

و سروستان ِ یک شب در میان سیراب از باران ِ تا شبگیر بارنده

و نرگس زارها، تصویرهای سایه شان از پر سیاووشان

و صف های شقایق، دستهٔ گلگون کفن پوشان

و صف های صنوبر - که سیاهی می زند اوراقشان -

خیل ِ عزادارن و خاموشان.

و گل ها و درختانی که شاید نامهاشان نیز

به دشت ِ لوحه ای، باغ ِ کتابی نیست.

و بی نامان ِ زیباروی و خاموشی

که - از بس ناز - با مرغان ِ جنگل نازشان هرگز خطابی

نیست.

الا دریاب - می گفتم به دل - دریاب

تو عمری در کویر خشک سر کرده

اگر جویی همان است این، همان دلخواسته ی نایاب

شب است و بیشه باران خورده و مهتاب ...

شکسته در گلویش هق هق ِ گریه

دلم - دیوانه - اما داستان دیگری می گفت:

"همان است این و می بینم

کبود ِ بیشه پوشیده ست بر تن آبی ِ مهتاب ِ مینایی

همان است این و می بینم، شب ِ ترگونه ی روشن

همان افسانه و افسون رؤیایی

شب ِ پاک ِ اهورایی

تجلی کرده با زیباترین جلوه

شکوه ِ جاودانه روح زیبایی

همان است این و می بینم، ولی افسوس! ...."

من این آزرده جان را می شناسم خوب

درین جادو شب ِ پوشیده از برگ ِ گل ِ کوکب

دلم - دیوانه - بودن با ترا می خواست

سروش آوازها می خواند، مسحور ِ شکوه ِ شب

ولی مسکین دلم، انگشت خاموشی نِهان بر لب

شنودن با تو را می خواست

به حسرت آنچنان می گفت از"آن شب ها"ی رویایی

که پنداری نبیند هیچ از"این شب ها"

"خوشا"می گفت، با ناخوش ترین احوال، سر در چاه تنهایی:

"خوشا، دیگر خوشا، آن نازنین شب ها!

که ما در بیشه های سبز گیلان می خرامیدیم

و جادوی طبیعت را در افسون ِ شب ِ جنگل

به زیباتر جمال و جلوه می دیدیم

و اما بی خبر بودیم، با شور شباب و روشنای عشق

که این چندم شب است از ماه؟

و پیش از نیمشب، یا بعد از آن خواهد دمید از کوه؟

و خواهد بود

طلوعش با غروب زهره، یا ظهر زحل همراه؟

چرا که در دل ما آفتاب بی زوالی روز و شب می تافت

و در ما بود و گرد ِ ما

طواف ِ کهکشان ها و مدار ِ اختران روشن ِ هر شب

و از ما و برای ما

طلوع ِ طلعت ِ روشن ترین کوکب

خوشا آن نازنین شب ها

و آن شبگردی و شب

زنده داری های دور از خستگی تا صبح

و آن شاباش و گهگاهی نثار ِ ابرهای عابر ِ خاموش

و گلباران ِ کوکب ها

و کوکب ها و کوکب ها ..."

غزل 6

امشب دلم آرزوی تو دارد

نجواکنان و بی آرام، خوش با خدایش

می نالد و گفت و گوی تو دارد

- تو، آنچه در خواب بینند،

پوشیده در پرده های خیال آفرینند

تو، آنچه در قصه خوانند

تو، آنچه بی اختیارند پیشش

و آنچه خواهند نامش ندانند -

امشب دلم آرزوی تو دارد.

دل آرزوی تو وانگاه

این بستر ِ تهمت آغشتهٔ چشم در راه

بوی تو، بوی تو، بوی تو دارد .

- بوی تو در لحظه های نه پروا، نه آزرمی از هیچ

تن زنده، دل زنده، جان جمله خواهش

هولی نه، شرمی نه از هیچ

آن بو که گوید تو هستی

در اوج شور هوس، اوج مستی

جبران ِ خشمی که از خلوت دوش دارم

خواهی دلم جویی، اما همه تن پرستی

و آن بو که چون عشوه های تو گوید: عزیزا!

دریاب کاین دم نپاید

دریاب و دریاب، شاید

دیگر به چنگت نیاید

امشب شبی دان و عمری، میدیش

آن شکوه و خشم دوشین رها کن

مسپار دل را به تشویش-

ای غرقهٔ نور در این شب ِ تلخ ِ دیجور

این بستر امشب - شگفتا، چه حالی ست! -

بوی تو، بوی تو دارد

بوی شبستان ِ موی تو دارد

بوی شبانی که خوشبخت بودیم

در بستری تا سحر می غنودیم

بوی نترسیدن ما

از "او" من، همچو "او" ی تو دارد

- بوی گلاویزی و بی قراری

و لذت کامیابی

و شور ِ با عشق، شب زنده داری -

امشب عجب بسترم باز بوی تو دارد.

تو راه ِ روحی، کلید گشایش

وین زندگی را چه بیهوده! - تنها بهانه

تو صحبت ِ عشق و آنگاه

خواب ِ خوش ِ آشیانه

در سازهای ِ غم آلود ِ این عمر ِ بی

نور

پرشور تر پردهٔ عاشقانه .

در مرگ بوم ِ بیابان

و در هراس شب ِ دم به دم ظلمت افزا

هر گوشه صد هیکل هیبت آور هویدا

آنگه که دیری ست دیگر

از راه و یراه، چون امن و تشویش

یک رشته گم گشته، صد رشته پیدا.

و مرد ِ آشفتهٔ رفته هر سوی

صد بار گشته ست نومید و غمگین

از عشوه و غمز ِ صد کورسوی دروغین -

ای ناگهان در پس ِ تپهٔ وحشت و یأس

آن شعلهٔ راست گوی نشانی!

ای واحه ی زندگی، خیمهٔ مهربانی!

بعد از چه بسیار دشواری ِ تلخ و جانکاه

شیرین و بی منت آسایش رایگانی!

تو نوش ِ آسایشی، ناز ِ لذت

تو راز ِ آن، آن ِ جان و جمالی

ای خوب، ای خوبی، ای خواب

تو ژرفی و صفوت برکه های زلالی

یک لحظهٔ ساده و بی ملالی

ای آبی روشن، ای آب ....

درین همسایه 1

شب، امشب نیز

- شب افسردهٔ زندان

شب ِ طولانی پاییز -

چو شب های دگر دم کرده و غمگین

بر آماسیده و ماسیده بر هر چیز

همه خوابیده اند، آسوده و بی غم

و من خوابم نمی آید

نمی گیرد دلم آرام

درین تاریک بی روزن

مگر پیغام دارد با شما، پیغام

شما را این نه دشنام است، نه نفرین

همین می پرسم امشب از شمایی خوابتان چون سنگ ها سنگین

چگونه می توان خوابید، با این ضجهٔ دیوار با دیوار؟

الا یا سنگ های خارهای کر، با گریبان های زنّار ِ فرنگ آذین؟

نمی دانم شما دانید این، یا نی؟

درین همسایه جغدی هست و ویرانی

- چه ویرانی! کهن تر یادگار از دورتر اعصار -

که می آید از او هر شب، صداهای پریشانی

-"... جوانمردا! جوانمردا!

چنین بی اعتنا مگذر

ترا با آذر ِ پاک اهورایی دهم سوگند

بدین خواری مبین خاکستر ِ سردم

هنوزم آتشی در ژرفنای ِ ژرف ِ دل باقی ست

اگرچه اینک سراپا سردی و ویرانی و دردم

جوانمردا!

بیا بنگر، بیا بنگر

به آیین ِ جوانمردان، وگرنه همچو همدردان

گریبان پاره کن، یا چاره کن درد ِ مرا دیگر

بدین سردی مرا با خویشتن مگذار

ز پای افتاده ام، دستم نمی گیرند

دریغا! حسرتا! دردا!

جوانمردا! جوانمردا ...."

مدان این جغد، نالان ورد می گیرد

بسی با ناشناسی که خطابش رو به سوی اوست

چنین می گوید و می گرید و آرام نپذیرد

و گر لختی سکوتش هست، پنداری

چُگور سالخورده اندُهان را گوش می مالد

که راه ِ نوحه را دیگر کند، آنگاه

به نجوایی، همه دلتنگی و اندوه، می نالد:

"... زمین پر غم، هوا پر غم

غم است و غم همه عالم

به سر هر دم رو می ریزد دم از سالیان آوار

غم ِ عالم برای یک دل ِ تنها

به تو سوگند بسیار استی غم، راستی بسیار ...."

الا یا سنگ های خارهای کر، با گریبان های زُنّاری

به تنگ آمد دلم - بیچاره - از آن ورد و این تکرار

نمی دانم شما آیا نمی دانید؟

درین همسایه جغدی هست، و ویرانی

- درخشان از میان تیرگی هایش دو چشم ِ هول وحشتناک -

که می گویند روزی، روزگاری خانه ای بوده ست، یا باغی

ولی امروز

( به باز آوردهٔ چوپان ِ بد ماند )

چنان چون گوسفندی، که اش دَرَد گرگی،

از او مانده همین داغی .

دلم می سوزد و کاری ز دستم بر نمی آید

الا یا سنگ های ِ خاره کر، با گریبان های زناری

نمی دانم کدامین چاره باید کرد؟

نمی دانم که چون من یا شما آیا

گریبان پاره باید کرد، یا دل را ز سنگ خاره باید کرد؟

درین همسایه 2

درین همسایه مرغی هست، گویا مرغ حق نامش

نمی دانم

و شاید جغد، شاید مرغ کوکو خوان

درین همسایه، نامش هر چه، مرغی هست

که شب را، همچنان ویرانه ها را، دوست می دارد

و تنها می نشیند در سکوت و وحشت ِ ویرانه ها تا صبح

و حق حق می زند، کوکو سرایان ناله می بارد

و من آواز

ِ این غمگین ِ دردآلود

نشد هرگز که یک شب بشنوم، بی اعتنا مانم

و حزن انگیز اوهامی، دلم در پنجه نفشارد

درین همسایه مرغی هست خون آلوده اش آواز

کنار پنجره دیشب

نشستم گوش دادم مدتی آواز ِ او را، باز

نشستم ماجرا پرسان

چراگویان، ولی آرام

همَش همدرد، هم ترسان:

-"چرا آواز ِ تو چون ضجه ای خونین و هول آمیز؟

چه می جویی؟ چه می گویی؟

چرا این قدر دردآلود و حزن انگیز؟

چرا؟ آخر چرا؟..."

بسیار پرسیدم

و اندهناک ترسیدم

و او - با گریه شاید - گفت:

-"شب و ویرانه، آری این و این آری

من این ویرانه ها را دوست می دارم

و شب را دوست می دارم

و این هو هو و حق حق را

همین، آری همین، من دوست می دارم

شب مطلق، شب و ویرانهٔ مطلق

و شاید هر چه مطلق را"

نشستم مدتی ترسان و از او ماجرا پرسان

و او - با ضجه شاید - گفت:

-"نمی دانم چرا شب، یا چرا ویرانه ام لانه

ولی دانم که شب میراث ِ خورشید است

و میراث ِ خداوند است ویرانه

نمی دانم چرا، من مرغم و آواز من این است

جهانم این و جانم این

نهانم این و پیدا و نشانم این

و شاید راز من این است"

درین همسایه مرغی هست....

مرغ تصویر

دو چندان جور، جان چندان کشید از عمر ِ دلگیرم

که از عِقد ِ چهل نگذشته، چون هشتادیان پیرم

روان تنها و دشمن کام، و بر دوشم قلم چون دار

مگر با عیسی ِ مریم غلط کرده ست تقدیرم؟

چو عیسی لاجرم - تجرید را - در ترک ِ آسایش

به نُه گنبد رسید و هفت اختر، چار تکبیرم

ز حسرت یا جنون، بر خود نهم تهمت که: آزادم

به قدّ ِ صیاد بگشاید چو زنجیرم

ز خاک بر گرفت و می دهد بر باد ِ ناکامی

مگر طفل است، یا دیوانه این تقدیر ِ بی

پیرم؟

نه پروازی، نه آب و دانه ای، نه شوق ِ آوازی

به دام ِ زندگی امید گویی مرغ ِ تصویرم

آن پنجره

امشب چو ز شب اغلبی سر آید

و آفاق لب از گفت و گو ببندد

تا از پس ِ آن قلهٔ جنوبی

فانوس ِ شبان یک شکر بخندد

آن پنجره را باز می کنم، باز

آن پنجره را باز می گذارم

ای نور سرشت، ای نسیم پیکر

چون خنده زد آن روشن خجسته

تو نیز بیا، روشنی بیاور

تاریکم و تنها ( تو نیز شاید؟)

تاریکم و تنها، تو نیز بی من

شاید نه چنانی که می پسندی

من چشم به ره، پنجره گشوده

دیگر نکند ز آن سویش ببندی؟

آن شب چه کشیدم، چه بد! چه بیداد!

آن شب چه کشیدم، چه بد! چه دشوار!

هر مو به تنم شکوه ای دگر داشت

خاموشی ِ شب می گریست با من

اما نفسش نهت ِ سحر داشت

یعنی: بگذر! شب گذشت، ای مرد

یعنی بگذر! شب گذشت، برخیز!

برخیز و به فکر ِ شبی دگر باش

اینک شب ِ دیگر، سیه چو چشمت

ای سبز ِ گلی پوش با خبر باش

امشب چو ز شب اغلبی سر آید ....

امشب چو ز شب اغلبی سر آید

و آفاق لب از گفت و گو ببندد

تا از پس آن قلهٔ جنوبی

فانوس شبان یک شکر بخندد

آن پنجره را باز می کنم، باز

آن بالا

داشتم با ناهار

یک دو پیمانه از آن تلخ، از آن مرگابه

زهر مارم می کردم

مزه ام لب گزهای تلخ و گس ِ با همگان تنهایی

پسرک

- پسرم -

در سکنج ِ دو ردیف ِ قفسکهای ِ کتاب

رفته بود آن بالا

دست ها از دو طرف وا کرده

تکیه داده به دو آرنج، گشوده کف ِ دست

پای آویخته و سر سوی بالا کرده

مثل یک مرد که بر دار ِ صلیب

یا گر باید هموار بگویم، شاید

مثل یک چوب ِ

نه هموار ِ صلیب

خواهرش گفت:

"بیا پایین، زردشت!"

مادرش گفت:"بیا پایین مادر!

وقت خواب است، بیا، من خوابم می آید"

"من نمی آیم پایین، من اینجا می خوابم"

- گفت زردشت ِ صلیب -

"من همین بالا می خوابم"

من به او گفتم یا می گفتم می باید:

"تو بیا پایین، فرزند!

پدرت آن بالا می خوابد"

یا شاید:

"پدرت آن بالا خوابیده ست!"

دوزخ اما سرد

شهاب ها و شب

ز ظلمت ِ رمیده خبر می دهد سحر

شب رفت و با سپیده خبر می دهد سحر

در چاه ِ بیم، امید به ماه ِ ندیده داشت

و اینک ز مهر ِ دیده خبر می دهد سحر

از اختر ِ شبان، رمهٔ شب رمید و رفت

وز رفته و رمیده خبر می دهد سحر

زنگار خورد جوشن ِ شب را، به نوشخند

از تیغ ِ آبدیده خبر می دهد سحر

باز از حریق ِ بیشهٔ خاکسرین فلق

آتش به جان خریده خبر می دهد سحر

از غمز و ناز انجم و از رمز و راز ِ شب

بس دیده و شنیده خبر می دهد سحر

نطغ ِ شَبَق مرصع و خنجر زُمُرّداب

با حنجر ِ بریده خبر می دهد سحر

بس شد شهید ِ پردهٔ شب ها، شهاب ها

و آن پرده های دریده خبر می دهد سحر

آه، آن پریده رنگ که بود و چه شد، کز او

رنگش ز ِ رخ پریده خبر می دهد سحر؟

چاووشخوان ِ قافلهٔ روشنان، امید!

از ظلمت ِ رمیده خبر می دهد سحر

ییلاقی

شور ِ شباهنگان،

شب ِ مهتاب

غوغای غوکان

برکه ِ نزدیک

ناگاه ماری تشنه، لکی ابر

کوپایه سنگی ساکت و تاریک

آنک! ببین ...

اوصاف ِ این همیشه همان، تا که بوده ام

از بی غمان ِ رنگ نگر، این شنوده ام:

بر لوح ِ دودفام ِ سحر، صبح ِ آتشین

شنگرف تا اقاصی ِ زنگار گسترد

اما شنیده کی بَرَدَم دیده ها ز یاد

کاین کهنه زخمِ زرد، به هر روز بامداد

سر واکند به مشرق و خوناب و زهر و درد

تا مغرب ِ قلمرو ِ تکرار

گسترد

صبح است و باز می دمد از خاور آفتاب

گفتند هر کسی نگرد نقش ِ خود در آب

زین رو چو من به صبح، هزاران تفو فکن

نفرت بر این سُتور ِ زر افسار گسترد

برخیز تا به خون جگرمان وضو کنیم

نفرین کنان به چهرهٔ زردش تفو کنیم

کاین پیر کینه، بهر چه تا بیکران چنین

بیداد و بد، مصیبت و آزار گسترد؟

آنک! ببین، مهیب ترین عنکبوت زرد

برخاست از سیاه و بر آبی نظاره کرد

تذکار ِ رنگ های ِ اسارت، به روشنی

اینک به روی ِ ثابت و سیار گسترد...

به دیدارم بیا هر شب

به دیدارم بیا هر شب، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند

دلم تنگ است

بیا ای روشن، ای روشن تر از لبخند

شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها

دلم تنگ است

بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه

در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال

دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهی ها

و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی

بیا ای همگناه ِ من درین برزخ

بهشتم نیز و هم دوزخ

به دیدارم بیا، ای همگناه، ای مهربان با من

که اینان زود می پوشند رو در خواب های بی گناهی ها

و من می مانم و بیداد بی خوابی

در این ایوان سرپوشیدهٔ متروک

شب افتاده ست و در تالاب ِ من دیری ست

که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهی ها، پرستوها

بیا امشب که بس تاریک و تن هایم

بیا ای روشنی، اما بپوشان روی

که می ترسم ترا خورشید پندارند

و می ترسم همه از خواب برخیزند

و می ترسم همه از خواب برخیزند

و می ترسم که چشم از خواب بردارند

نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را

نمی خواهم بداند هیچ کس ما را

و نیلوفر که سر بر می کشد از آب

پرستوها که با پرواز و با آواز

و ماهی ها که با آن رقص غوغایی

نمی خواهم بفهمانند بیدارند

شب افتاده ست

و من تنها و تاریکم

و در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند

پرستوها و ماهی ها و آن نیلوفر آبی

بیا ای مهربان با من!

بیا ای یاد مهتابی!

روز و شب

روز آفاق ِ عاج خواند سرودی

شب اقالیم ِ آبنوش شنفتند

سایه در سایه سحرهای شبانه

تن در امواج گیسوی تو نهفتند

روزها طالع طلایی خود را

همچو رازی کهن به روی تو گفتند

این جدایان جاودان چه بسا شد

در تو با هم، چو نقش و آینه خفتند

سِحر شب را به راز روی بسی من

در توی طاق، دیده ام که چه جفتند

باز صبح است و روشنان پگاهی

روی شستند و گرد آینه رُفتند

باز اقالیم عاج خواند از آن دست

که در آفاق آبنوس شِنفتند

دریغا

بخندد بُت، چو قربانی پسین آب

به شوق ِ رأفت قصاب نوشد

دریغا! بیشهٔ گرگان همیشه

ز خون ِ دشت ِ میشان آب نوشد!

شمعدان

چون شمعم و سرنوشت ِ روشن، خطرم

پروانهٔ مرگ پر زنان دور سرم

چون شرط ِ اجل بر سر از آتش تبرم

خصم افکند آوازه که با تاج زرم!

اکنون که زبان شعله ورم نیست، چو شمع

وز عمر همین شبم باقی ست، چو شمع

فیلم نه به یاد ِ هیچ هندوستانی

پس بر سرم آتشین کجک چیست، چو شمع؟

از آتش دل شب همه شب بیدارم

چون شمع ز شعله تاج بر سر دارم

از روز دلم به وحشت، از شب به هراس

وز بود و نبود خویشتن بیزارم

این است که...

چون روشن روشنان فرو میرد

تاریک شود جهان و خوف انگیز

دیگر همه چیز رنگ ِ او گیرد

او اهرمنی ستمگر و خیره ست

او دشمن روشنی ست، او دزدی

بر گسترهٔ قلمروش چیره ست

او چهرهٔ کائنات را چالاک

تصویر کند به مسخ ِ کوبیکش

چون هندسهٔ جذام، وحشتناک

در نوبت او که حکم ها راند

از خرد و بزرگ، از نو

و کهنه

هیچ چیز به رنگ خود نمی ماند

هر چیز که هست، رنگ خود بازد

یکرنگ چو شد جهان، رود در خواب

خواب است و سیاهی آنچه او سازد

آری، به شب سیاه خواب انگیز

هر چیز که هست، حکم شب دارد

آری، همه هر چه هست، جز یک چیز

این است که می ستایم آتش را

آن روشن پاک، زندهٔ بیدار

نستوه و بلند، روح سرکش را

آوار عید

بس که همپایش غم و ادبار می آید فرود

بر سر من عید چون آوار می آید فرود

می دهم خود را نوید سال ِ بهتر، سال هاست

گرچه هر سالم بهتر از پار می آید فرود

در دل من خانه گیرد، هر چه عالم را غم است

می رسد وقتی به منزل، بار می آید فرود

رنگ راحت کو به عمر، این تیر پرتاب اجل؟

می گریزد سایه، چون دیوار می آید فرود

شانه زلفش را به روی افشاند و بست از بیم چشم

شب چو آید، پرده خمّار می آید فرود

بهر یک شربت شهادت، داد یک عمرم عذاب

گاه تیغ مرگ هم دشوار می آید فرود

وارثم من تخت ِ عیسی را، شهید ثالثم

وقت شد، منصور اگر از دار می آید فرود

بر سر من عید چون آوار می آید، امید!

بس که همپایش غم و ادبار می آید فرود

پارینه

چون سبویی ست پر از خون، دل بی کینهٔ من

این که قندیل غم آویخته در سینهٔ من

ندهد طفل ِ مرا شادی و غم راحت و رنج

پر تفاوت نکند شنبه و آدینهٔ من

زندگی نامدم این مغلطهٔ مرگ و دم، آه

آب از جوی ِ سرابم دهد، آیینهٔ من

کهکشان ها همه با آتش و خون، فرش شود

سر کشد یک دم اگر دود ِ دل از سینهٔ من

پر شد از قهقه دیوانگیش چاه ِ شغاد

شکر ِ کاووس شه این است ز تهمینهٔ من

با می ِ ناب ِ مغان،

 

در خم ِ خیام، امید!

خیز و جمشید شو از جام سفالینه ی من

شعر قرآن و اوستاست، کزین سان دم ِ نزع

خانه روشن کند از سوز من و سینهٔ من

سال دیگر که جهان تیره شد از مسخ ِ فرنگ

یاد کن ز آتش ِ روشنگر ِ پارینهٔ من

مردُم! ای مردُم

مردم! ای مردم

من همیشه یادمست این، یادتان باشد

نیم شب ها و سحرها، این خروس پیر

می خروشد، با خراش سینه می خواند

گوش ها گر با خروش و هوش با فریادتان باشد

مردم! ای مردم

من همیشه یادمست این، یادتان باشد

و شنیدم دوش، هنگام سحر می خواند

باز

این چنین با عالم خاموش فریاد از جگر می خواند

مردم! ای مردم

من اگر جغدم، به ویران بوم

یا اگر بر سر

سایه از فرّ ِ هما دارم

هر چه هستم از شما هستم

هر چه دارم، از شما دارم

مردم! ای مردم

من همیشه یادمست این، یادتان باشد

پایان                            قبلی

دیوان اشعار پروین اعتصامی2


 


 

دسته بندي: شعر,مهدی اخوان ثالث,

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

مطالب تصادفي

مطالب پربازديد