فوج

گنبد سبز و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم
امروز دوشنبه 13 مرداد 1399
تبليغات تبليغات

پنج گنج نظامی گنجوی4

پنج گنج نظامی گنجوی_بخش4

بخش ۲۶ - نشستن بهرام روز شنبه در گنبد سیاه و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم اول

چونکه بهرام شد نشاط پرست****دیده در نقش هفت پیکر بست
روز شنبه ز دیر شماسی****خیمه زد در سواد عباسی
سوی گنبد سرای غالیه فام****پیش بانوی هند شد به سلام
تا شب آنجا نشاط و بازی کرد****عود سازی و عطرسازی کرد
چون برافشاند شب به سنت شاه****بر حریر سپید مشک سیاه
شاه ازان نوبهار کشمیری****خواست بوئی چو باد شبگیری
تا ز درج گهر گشاید قند****گویدش مادگانه لفظی چند
زان فسانه که لب پر آب کند****مست را آرزوی خواب کند
آهوی ترک چشم هندو زاد****نافه مشک را گره بگشاد
گفت از اول که پنج نوبت شاه****باد بالای چار بالش ماه
تا جهان ممکنست جانش باد****همه سرها بر آستانش باد
هرچه خواهد که آورد در چنگ****دولتش را در آن مباد درنگ
چون دعا ختم کرد برد سجود****برگشاد از شکر گوارش عود
گفت و از شرم در زمین می‌دید****آنچه زان کس نگفت و کس نشنید
که شنیدم به خردی از خویشان****خرده‌کاران و چابک‌اندیشان
که ز کدبانوان قصر بهشت****بود زاهد زنی لطیف سرشت
آمدی در سرای ما هر ماه****سر به سر کسوتش حریر سیاه
بازجستند کز چه ترس و چه بیم****در سوادی تو ای سبیکه سیم
به که ما را به قصه یار شوی****وین سیه را سپید کار شوی
بازگوئی ز نیک خواهی خویش****معنی آیت سیاهی خویش
زن چو از راستی ندید گزیر****گفت کاحوال این سیاه حریر
چونکه ناگفته باز نگذارید****گویم ارزان که باورم دارید
من کنیز فلان ملک بودم****که ازو گرچه مرد خوشنودم
ملکی بود کامگار و بزرگ****ایمنی داده میش را با گرگ
رنجها دیده باز کوشیده****وز تظلم سیاه پوشیده
فلک از طالع خروشانش****خوانده شاه سیاه پوشانش
داشت اول ز جنس پیرایه****سرخ و زردی عجب گرانمایه
چون گل باغ بود مهمان دوست****خنده می‌زد چو سرخ گل در پوست
میهمانخانه‌ای مهیا داشت****کزثری روی در ثریا داشت
خوان نهاده بساط گسترده****خادمانی به لطف پرورده
هرکه آمد لگام گیر شدند****به خودش میهمان پذیر شدند
چون به ترتیب خوان نهادندش****در خور پایه نزل دادندش
شاه پرسید ازو حکایت خویش****هم ز غربت هم از ولایت خویش
آن مسافر هران شگفت که دید****شاه را قصه کرد و شاه شنید
همه عمرش بران قرار گذشت****تا نشد عمرش از قرار نگشت
مدتی گشت ناپدید از ما****سر چو سیمرغ درکشید از ما
چون بر این قصه برگذشت بسی****زو چو عنقانشان نداد کسی
ناگهان روزی از عنایت بخت****آمد آن تاجدار بر سر تخت
از قبا و کلاه و پیرهنش****پای تا سر سیاه بود تنش
تا جهان داشت تیزهوشی کرد****بی‌مصیبت سیاه پوشی کرد
در سیاهی چو آب حیوان زیست****کس نگفتش که این سیاهی چیست
شبی از مشفقی و دلداری****کردم آن قبله را پرستاری
بر کنارم نهاد پای به مهر****گله می‌کرد از اختران سپهر
کاسمان بین چه ترکتازی کرد****با چو من خسروی چه بازی کرد
از سواد ارم برید مرا****در سواد قلم کشید مرا
کس نپرسید کان سواد کجاست****بر سر سیمت این سواد چراست
پاسخ شاه را سگالیدم****روی در پای شاه مالیدم
گفتم ای دستگیر غم‌خواران****بهترین همه جهانداران
بر زمین یاریی کرا باشد****کاسمان را به تیشه بتراشد
باز پرسیدن حدیث نهفت****هم تو دانی و هم توانی گفت
صاحب من مرا چو محرم یافت****لعل را سفت و نافه را بشکافت
گفت چون من در این جهانداری****خو گرفتم به میهمانداری
از بد و نیک هرکرا دیدم****سرگذشتی که داشت پرسیدم
روزی آمد غریبی از سر راه****کفش و دستار و جامه هرسه سیاه
نزل او چون به شرط فرمودم****خواندم و حشمتش بیفزودم
گفتم ای من نخوانده نامه تو****سیه از بهر چیست جامه تو
گفت بگذار از این سخن بگذر****که ز سیمرغ کس نداد خبر
گفتمش بازگو بهانه مگیر****خبرم ده ز قیروان و ز قیر
گفت باید که داریم معذور****کارزوئیست این ز گفتن دور
زین سیاهی خبر ندارد کس****مگر آن کاین سیاه دارد و بس
کردمش لابهای پنهانی****من عراقی و او خراسانی
با وی از هیچ لابه در نگرفت****پرده از روی کار بر نگرفت
چون زحد رفت خواستاری من****شرمش آمد ز بیقراری من
گفت شهریست در ولایت چین****شهری آراسته چو خلد برین
نام آن شهر شهر مدهوشان****تعزیت خانه سیه پوشان
مردمانی همه به صورت ماه****همه چون ماه در پرند سیاه
هرکرا زان شهر باده‌نوش کند****آن سوادش سیاه‌پوش کند
آنچه در سر نبشت آن سلبست****گرچه ناخوانده قصه‌ای عجبست
گر به خون گردنم بخواهی سفت****بیشتر زین سخن نخواهم گفت
این سخن گفت و رخت بر خر بست****آرزوی مرا در اندر بست
چون بران داستان غنود سرم****داستان گوی دور شد ز برم
قصه گو رفت و قصه ناپیدا****بیم آن بد که من شوم شیدا
چند ازین قصه جستجو کردم****بیدق از هر سوئی فرو کردم
بیش از آن کرده بود فرزین بند****که بر آن قلعه بر شوم به کمند
دادم اندیشه را به صبر فریب****تا شکیبد دلم نداد شکیب
چند پرسیدم آشکار و نهفت****این خبر کس چنانکه بود نگفت
عاقبت مملکت رها کردم****خویشی از خانه پادشا کردم
بردم از جامه و جواهر و گنج****آنچه ز اندیشه باز دارد رنج
نام آن شهر باز پرسیدم****رفتم وآنچه خواستم دیدم
شهری آراسته چو باغ ارم****هریک از مشک برکشیده علم
پیکر هریکی سپید چو شیر****همه در جامه سیاه چو قیر
در سرائی فرو نهادم رخت****بر نهادم ز جامه تخت به تخت
جستم احوال شهر تا یک سال****کس خبر وا نداد ازآن احوال
چون نظر ساختم ز هر بابی****دیدم آزاده مرد قصابی
خوب روی و لطیف و آهسته****از بد هر کسی زبان بسته
از نکوئی و نیک رائی او****راه جستم به آشنائی او
چون بهم صحبتش پیوستم****به کله داریش کمر بستم
دادمش نقدهای رو تازه****چیزهائی برون ز اندازه
روز تا روز قدرش افزودم****آهنی را به زر بر اندودم
کردمش صید خویش موی به موی****گه به دنیا و گه به دیبا روی
مرد قصاب از آن زرافشانی****صید من شد چو گاو قربانی
آنچنان کردمش به دادن گنج****کامد از بار آن خزانه به رنج
برد روزی مرا به خانه خویش****کرد برگی ز رسم و عادت بیش
اولم خوان نهاد و خورد آورد****خدمتی خوب در نورد آورد
هرچه بایست بود بر خوانش****به جز از آرزوی مهمانش
چون ز هرگونه خوردها خوردیم****سخن از هر دری فرو کردیم
میزبان چون ز کار خوان پرداخت****بیش از اندازه پیشکشها ساخت
وانچه من دادمش به هم پیوست****پیشم آورد و عذر خواه نشست
گفت چندین نورد گوهر و گنج****بر نسنجیده هیچ گوهر سنج
من که قانع شدم به اندک سود****این همه دادنم ز بهر چه بود
چیست پاداش این خداوندی****حکم کن تا کنم کمربندی
جان یکی دارم ار هزار بود****هم در این کفه کم عیار بود
گفتم ای خواجه این غلامی چیست****پخته‌تر پیشم آی خامی چیست
در ترازوی مرد با فرهنگ****این محقر چه وزن دارد و سنگ
به غلامان دست پروردم****به کرشمه اشارتی کردم
تا دویدند و از خزانه خاص****آوریدند نقدهای خلاص
زان گرانمایه نقدهای درست****بیش از آن دادمش که بود نخست
مرد کاگه نبد ز نازش من****در خجالت شد از نوازش من
گفت من خود ز وامداری تو****نرسیدم به حق گزاری تو
دادیم نعمتی دگرباره****جای شرمست چون کنم چاره
داده‌ای تو نه زان نهادم پیش****تا رجوع افتدت به داده خوش
زان نهادم که این چنین گنجی****نبود بی جزا و پارنجی
چون تو بر گنج گنج افزودی****من خجل گشتم ار تو خشنودی
حاجتی گر به بنده هست بیار****ور نه اینها که داده‌ای بر دار
چون قوی دل شدم به یاری او****گشتم آگه ز دوستداری او
باز گفتم بدو حکایت خویش****قصه شاهی و ولایت خویش
کز چه معنی بدین طرف راندم****دست بر پادشاهی افشاندم
تا بدانم که هر که زین شهرند****چه سبب کز نشاط بی‌بهرند
بی‌مصیبت به غم چرا کوشند****جامهای سیه چرا پوشند
مرد قصاب کاین سخن بشنید****گوسپندی شد و ز گرگ رمید
ساعتی ماند چون رمیده دلان****دیده بر هم نهاده چون خجلان
گفت پرسیدی آنچه نیست صواب****دهمت آنچنانکه هست جواب
شب چو عنبر فشاند بر کافور****گشت مردم ز راه مردم دور
گفت وقتست کانچه می‌خواهی****بینی و یابی از وی آگاهی
خیز ا بر تو راز بگشایم****صورت نانموده بنمایم
این سخن گفت و شد ز خانه برون****شد مرا سوی راه راهنمون
او همی شد من غریب از پس****وز خلایق نبود با ما کس
چون پری زاد می برید مرا****سوی ویرانه‌ای کشید مرا
چون در آن منزل خراب شدیم****چون پری هردو در نقاب شدیم
سبدی بود در رسن بسته****رفت و آورد پیشم آهسته
بسته کرده رسن در آن پرگار****اژدهائی به گرد سله مار
گفت یک دم درین سبد بنشین****جلوه‌ای کن بر آسمان و زمین
تا بدانی که هرکه خاموشست****از چه معنی چنین سیه پوشست
آنچه پوشیده شد ز نیک و بدت****ننماید مگر که این سبدت
چون دمی دیدم از خلل خالی****در نشستم در آن سبد حالی
چون تنم در سبد نوا بگرفت****سبدم مرغ شد هوا بگرفت
به طلسمی که بود چنبر ساز****برکشیدم به چرخ چنبر باز
آن رسن کش به لیمیا سازی****من بیچاره در رسن بازی
شمع وارم رسن به گردن چست****رسنم سخت بود و گردن سست
چون اسیری ز بخت خود مهجور****رسن از گردنم نمی‌شد دور
من شدم بر خره به گردن خرد****خر بختم شد و رسن را برد
گرچه بود از رسن به تاب تنم****رشته جان نشد جز آن رسنم
بود میلی برآوریده به ماه****که ز بر دیدنش فتاد کلاه
چون رسید آن سبد به میل بلند****رسنم را گره رسید به بند
کار سازم شد و مرا بگذاشت****کرم افغان بسی و سود نداشت
زیر و بالا چو در جهان دیدم****خویشتن را بر آسمان دیدم
آسمان بر سرم فسون خوانده****من معلق چو آسمان مانده
زان سیاست که جان رسید به ناف****دیده در کار ماند زهره شکاف
سوی بالا دلم ندید دلیر****زهره آن کرا که بیند زیر
دیده بر هم نهادم از سر بیم****کرده خود را به عاجزی تسلیم
در پشیمانی از فسانه خویش****آرزومند خویش و خانه خویش
هیچ سودم نه زان پشیمانی****جز خدا ترسی و خدا خوانی
چون بر آمد بر این زمانی چند****بر سر آن کشیده میل بلند
مرغی آمد نشست چون کوهی****کامدم زو به دل در اندوهی
از بزرگی که بود سرتاپای****میل گفتی در اوفتاده ز جای
پر و بالی چو شاخهای درخت****پایها بر مثال پایه تخت
چون ستونی کشیده منقاری****بیستونی و در میان غاری
هردم آهنگ خارشی می‌کرد****خویشتن را گزارشی می‌کرد
هر پری را که گرد می‌انگیخت****نافه مشک بر زمین می‌ریخت
هر بن بال را که می‌خارید****صدفی ریخت پر ز مروارید
او شده بر سرین من در خواب****من در او مانده چون غریق در آن
گفتم ار پای مرغ را گیرم****زیر پای آورد چو نخجیرم
ور کنم صبر جای پر خطر است****کافتم زیر و محنتم زبر است
بی‌وفائی ز ناجوان مردی****کرد با من دمی بدین سردی
چه غرض بودش از شکنجه من****کاین چنین خرد کرد پنجه من
مگر اسباب من ز راهش برد****به هلاکم بدین سبب بسپرد
به که در پای مرغ پیچم دست****زین خطر گه بدین توانم رست
چونکه هنگام بانگ مرغ رسید****مرغ و هر وحشیی که بود رمید
دل آن مرغ نیز تاب گرفت****بال برهم زد و شتاب گرفت
دست بردم به اعتماد خدای****و آن قوی پای را گرفتم پای
مرغ پا گرد کرد و بال گشاد****خاکیی را بر اوج برد چو باد
ز اول صبح تا به نیمه روز****من سفر ساز و او مسافر سوز
چون به گرمی رسید تابش مهر****بر سر ما روانه گشت سپهر
مرغ با سایه هم نشستی کرد****اندک اندک نشاط پستی کرد
تا بدانجای کز چنان جائی****تا زمین بود نیزه بالائی
بر زمین سبزه‌ای به رنگ حریر****لخلخه کرده از گلاب و عبیر
من بر آن مرغ صد دعا کردم****پایش از دست خود رهاکردم
اوفتادم چو برق با دل گرم****بر گلی نازک و گیاهی نرم
ساعتی نیک ماندم افتاده****دل به اندیشه‌های بد داده
چون از آن ماندگی برآسودم****شکر کردم که بهترک بودم
باز کردم نظر به عادت خویش****دیدم آن جایگاه را پس و پیش
روضه‌ای دیدم آسمان زمیش****نارسیده غبار آدمیش
صدهزاران گل شکفته درو****سبزه بیدار و آب خفته درو
هر گلی گونه گونه از رنگی****بوی هر گلی رسیده فرسنگی
زلف سنبل به حلقه‌های کمند****کرده جعد قرنفلش را بند
لب گل را به گاز برده سمن****ارغوان را زبان بریده چمن
گرد کافور و خاک عنبر بود****ریگ زر سنگلاخ گوهر بود
چشمه‌هائی روان بسان گلاب****در میانش عقیق و در خوشاب
چشمه‌ای کاین حصار پیروزه****کرده زو آب و رنگ دریوزه
ماهیان در میان چشمه آب****چون درمهای سیم در سیماب
کوهی از گرد او زمرد رنگ****بیشه کوه سرو و شاخ و خدنگ
همه یاقوت سرخ بد سنگش****سرخ گشته خدنگش از رنگش
صندل و عود هر سوئی بر پای****باد ازو عود سوز و صندل سای
حور سر در سرشتش آورده****سر گزیت از بهشتش آورده
ارم آرام دل نهادش نام****خوانده مینوش چرخ مینو فام
من که دریافتم چنین جائی****شاد گشتم چو گنج پیمائی
از نکوئی در او عجب ماندم****بر وی الحمدللهی خواندم
گردبر گشتم از نشیب و فراز****دیدم آن روضه‌های دیده نواز
میوه‌های لذیذ می‌خوردم****شکر نعمت پدید می‌کردم
عاقبت رخت بستم از شادی****زیر سروی چو سرو آزادی
تا شب آنجایگه قرارم بود****نشدم گر هزار کارم بود
اندکی خوردم اندکی خفتم****در همه حال شکر می‌گفتم
چون شب آرایشی دگرگون ساخت****کحلی اندوخت قرمزی انداخت
بر سر کوه مهر تافته تافت****زهره صبح چون شکوفه شکافت
بادی آمد ز ره فشاند غبار****بادی آسوده‌تر ز باد بهار
ابری آمد چو ابر نیسانی****کرد بر سبزها در افشانی
راه چون رفته گشت و نم زده شد****همه راه از بتان چو بتکده شد
دیدم از دور صدهزاران حور****کز من آرام و صابری شد دور
یک جهان پر نگار نورانی****روح‌پرور چو راح ریحانی
هر نگاری بسان تازه بهار****همه در دستها گرفته نگار
لب لعلی چو لاله در بستان****لعلشان خونبهای خوزستان
دست و ساعد پر از علاقه زر****گردن و گوش پر ز لؤلؤ تر
شمعهائی به دست شاهانه****خالی از دود و گاز و پروانه
آمدند از کشی و رعنائی****با هزاران هزار زیبائی
بر سر آن بتان حور سرشت****فرش و تختی چو فرش و تخت بهشت
فرش انداختند و تخت زدند****راه صبرم زدند و سخت زدند
چون زمانی بر این گذشت نه دیر****گفتی آمد مه از سپهر به زیر
آفتابی پدید گشت از دور****کاسمان ناپدید گشت از نور
گرد بر گرد او چو حور و پری****صدهزاران ستاره سحری
سرو بود او کنیزکان چمنش****او گل سرخ و آن بتان سمنش
هر شکر پاره شمعی اندر دست****شکر و شمع خوش بود پیوست
پر سهی سرو گشت باغ همه****شب چراغان با چراغ همه
آمد آن بانوی همایون بخت****چون عروسان نشست بر سر تخت
عالم آسوده یکسر از چپ و راست****چون نشست او قیامتی برخاست
پس به یک لحظه چون نشست به جای****برقع از رخ گشود و موزه ز پای
شاهی آمد برون ز طارم خویش****لشگر روم و زنگش از پس و پیش
رومی و زنگیش چو صبح دو رنگ****رزمه روم داد و بزمه زنگ
تنگ چشمی ز تنگ چشمی دور****همه سروی ز خاک و او از نور
بود لختی چو گل سرافکنده****به جهان آتش در افکنده
چون زمانی گذشت سر برداشت****گفت با محرمی که دربر داشت
که ز نامحرمان خاک‌پرست****می‌نماید که شخصی اینجاهست
خیز و بر گرد گرد این پرگار****هرکه پیش آیدت به پیش من آر
آن پریزاده در زمان برخاست****چون پری می‌پرید از چپ و راست
چون مرا دید ماند از آن بشگفت****دستگیرانه دست من بگرفت
گفت برخیز تا رویم چو دود****بانوی بانوان چنین فرمود
من بدان گفته هیچ نفزودم****کارزومند آن سخن بودم
پر گرفتم چو زاغ با طاوس****آمدم تا به جلوه‌گاه عروس
پیش رفتم ز روی چالاکی****خاک بوسیدمش من خاکی
خواستم تا به پای بنشینم****در صف زیر جای بگزینم
گفت برخیز جای جای تو نیست****پایه بندگی سزای تو نیست
پیش چون من حریف مهمان دوست****جای مهمان ز مغز به که ز پوست
خاصه خوبی و آشنا نظری****دست پرورد رایض هنری
بر سریر آی و پیش من بنشین****سازگارست ماه با پروین
گفتم ای بانوی فریشته خوی****با چو من بنده این حدیث مگوی
تخت بلقیس جای دیوان نیست****مرد آن تخت جز سلیمان نیست
من که دیوی شدم بیابانی****چون کنم دعوی سلیمانی
گفت نارد بها بهانه مگیر****با فسون خوانده‌ای فسانه مگیر
همه جای آن تست و حکم تراست****لیک با من نشست باید و خاست
تا شوی آگه ز نهانی من****بهرهٔابی ز مهربانی من
گفتمش همسر تو سایه تست****تاج من خاک تخت پایه تست
گفت سوگندها به جان و سرم****که برآیی یکی زمان ببرم
میهمان منی تو ای سره مرد****میهمان را عزیز باید کرد
چون به جز بندگی ندیدم رای****ایستادم چو بندگان بر پای
خادمی دست من گرفت به ناز****بر سریرم نشاند و آمد باز
چون نشستم بر آن سریر بلند****ماه دیدم گرفتمش به کمند
با من آن مه به خوش زبانیها****کرد بسیار مهربانیها
پس بفرمود کاورند به پیش****خوان و خوردی ز شرح دادن بیش
خوان نهادند خازنان بهشت****خوردهائی همه عبیر سرشت
خوان ز پیروزه کاسه از یاقوت****دیده را زو نصیب و جان را قوت
هرچه اندیشه در گمان آورد****مطبخی رفت و در میان آورد
چون فراغت رسیدمان از خورد****از غذاهای گرم و شربت سرد
مطرب آمد روانه شد ساقی****شد طرب را بهانه در باقی
هر نسفته دری دری می‌سفت****هر ترانه ترانه‌ای می‌گفت
رقص میدان گشاد و دایره بست****پر در آمد به پای و پویه به دست
شمع را ساختند بر سر جای****و ایستادند همچو شمع به پای
چون ز پا کوفتن برآسودند****دستبردی به باده بنمودند
شد به دادن شتاب ساقی گرم****برگرفت از میان وقایه شرم
من به نیروی عشق و عذر شراب****کردم آنها که رطلیان خراب
وان شکر لب ز روی دمسازی****باز گفتی نکرد از آن بازی
چونکه دیدم به مهر خود رایش****اوفتادم چو زلف در پایش
بوسه بر پای یار خویش زدم****تا مکن بیش گفت بیش زدم
مرغ امید بر نشست به شاخ****گشت میدان گفتگوی فراخ
عشق می‌باختم ببوس و به می****به دلی و هزار جان با وی
گفتمش دلپسند کام تو چیست****نامداریت هست نام تو چیست
گفت من ترک نازنین اندام****نازنین ترکتاز دارم نام
گفتم از همدمی و هم کیشی****نامها را به هم بود خویشی
ترکتاز است نامت این عجبست****ترکتازی مرا همین لقبست
خیز تا ترک‌وار در تازیم****هندوان را در آتش اندازیم
قوت جان از می مغانه کنیم****نقل و می نوش عاشقانه کنیم
چون می تلخ و نقل شیرین هست****نقل برخوان نهیم و می بر دست
یافتم در کرشمه دستوری****کز میان دور گردد آن دوری
غمزه می‌گفت وقت بازی تست****هان که دولت به کار سازی تست
خنده می‌داد دل که وقت خوشست****بوسه بستان که یار ناز کشست
چونکه بر گنج بوسه بارم داد****من یکی خواستم هزارم داد
گرم گشتم چنانکه گردد مست****یار در دست و رفته کار از دست
خونم اندر جگر به جوش آمد****ماه را بانگ خون به گوش آمد
گفت امشب به بوسه قانع باش****بیش از این رنگ آسمان متراش
هرچه زین بگذرد روا نبود****دوست آن به که بی‌وفا نبود
تا بود در تو ساکنی بر جای****زلف کش گاز گیر و بوسه ربای
چون بدانجا رسی که نتوانی****کز طبیعت عنان بگردانی
زین کنیزان که هر یکی ماهیست****شب عشاق را سحرگاهیست
آنکه در چشم خوبتر یابی****وارزو را درو نظر یابی
حکم کن کز خودش کنم خالی****زیر حکم تو آورم حالی
تا به مولائیت کمر بندد****به شبستان خاص پیوندند
کندت دلبری و دلداری****هم عروسی و هم پرستاری
آتشت را ز جوش بنشاند****آبی از بهر جوی ما ماند
گر دگر شب عروس نوخواهی****دهمت بر مراد خود شاهی
هر شبت زین یکی گهر بخشم****گر دگر بایدت دگر بخشم
این سخن گفت و چون ازین پرداخت****مشفقی کرد و مهربانی ساخت
در کنیزان خود نهانی دید****آنکه در خورد مهربانی دید
پیش خواند و به من سپرد به ناز****گفت برخیز و هرچه خواهی ساز
ماه بخشیده دست من بگرفت****من در آن ماه روی مانده شگفت
کز شگرفی و دلبری و کشی****بود یاری سزای نازکشی
او همی‌رفت و من به دنبالش****بنده زلف و هندوی خالش
تا رسیدم به بارگاهی چست****در نشد تا مرا نبرد نخست
چون در آن قصر تنگ بار شدیم****چون بم و زیر سازگار شدیم
دیدم افکنده بر بساط بلند****خوابگاهی ز پرنیان و پرند
شمعهای بساط بزم افروز****همه یاقوت ساز و عنبر سوز
سر به بالین بستر آوردیم****هردو برها ببر در آوردیم
یافتم خرمنی چو گل دربید****نازک و نرم و گرم و سرخ و سپید
صدفی مهر بسته بر سر او****مهر بر داشتم ز گوهر او
بود تا گاه روز در بر من****پر ز کافور و مشک بستر من
گاه روز او چو بخت من برخاست****ساز گرمابه کرد یک یک راست
غسل گاهم به آبادانی کرد****کز گهر سرخ بود و از زر زرد
خویشتن را به آب گل شستم****در کلاه و کمر چو گل رستم
آمدم زان نشاطگاه برون****بود یک‌یک ستاره بر گردون
در خزیدم به گوشه‌ای خالی****فرض ایزد گزاردم حالی
آن عروسان و لعبتان سرای****همه رفتند و کس نماند به جای
من بر آن سبزه مانده چون گل زرد****بر لب مرغزار و چشمه سرد
سر نهادم خمار می در سر****بر گل خشک با گلاله تر
خفتم از وقت صبح تا گه شام****بخت بیدار و خواجه خفته به کام
آهوی شب چو گشت نافه گشای****صدفی شد سپهر غالیه‌سای
سر برآوردم از عماری خواب****بنشستم چو سبزه بر لب آب
آمد آن ابرو باد چون شب دوش****این درافشان و آن عبیرفروش
باد می‌رفت و ابر می‌افشاند****این سمن کاشت و آن بنفشه نشاند
چون شد آن مرغزار عنبر بوی****آب گل سر نهاد جوی به جوی
لعبتان آمدند عشرت ساز****آسمان بازگشت لعبت باز
تختی از تخته زر آوردند****تخت پوشی ز گوهر آوردند
چون شد انگیخته سریر بلند****بسته شد بر سرش بساط پرند
بزمی آراستند سلطانی****زیور بزم جمله نورانی
شور و آشوبی از جهان برخاست****آمدند آن جماعت از چپ و راست
در میان آن عروس یغمائی****برده از عاشقان شکیبائی
بر سر تخت شد قرار گرفت****تخت ازو رنگ نوبهار گرفت
باز فرمود تا مرا جستند****نامم از لوح غایبان شستند
رفتم و بر سریر خواندندم****هم به آیین خود نشاندندم
هم به ترتیب و ساز روز دگر****خوان نهادند و خوردها بر سر
هر ابائی که در خورد به بساط****وآورد در خورنده رنگ نشاط
ساختند آنچنان که باید ساخت****چونکه هرکس از آن خورش پرداخت
می نهادند و چنگ ساخته شد****از زدن رودها نواخته شد
نوش ساقی و جام نوشگوار****گرم‌تر کرد عشق را بازار
در سر آمد نشاط سرمستی****عشق با باده کرد همدستی
ترک من رحمت آشکارا کرد****هندوی خویش را مدارا کرد
رغبت افزود در نواختنم****مهربان شد به کار ساختنم
کرد شکلی به غمزه با یاران****تا شدند از برش پرستاران
خلوتی آنچنان و یاری نغز****تابم از دل در اوفتاد به مغز
دست بردم چو زلف در کمرش****درکشیدم چو عاشقان به برش
گفت هان وقت بی‌قراری نیست****شب شب زینهار خواری نیست
گر قناعت کنی به شکر و قند****گاز می‌گیر و بوسه در می‌بند
به قناعت کسی که شاد بود****تا بود محتشم نهاد بود
وانکه با آرزو کند خویشی****اوفتد عاقبت به درویشی
گفتمش چاره کن ز بهر خدای****کابم از سر گذشت و خار از پای
هست زنجیر زلف چون قیرت****من ز دیوانگان زنجیرت
در به زنجیر کن ترا گفتم****تا چو زنجیریان نیاشفتم
شب به آخر رسید و صبح دمید****سخن ما به آخری نرسید
گر کشی جانم از تو نیست دریغ****اینک اینک سر آنک آنک تیغ
این همه سر کشیدن از پی چیست****گل نخندید تا هوا نگریست
جوی آبی و آب جویت من****خاکی و آب دست شویت من
تشنه‌ای را که او گلوده تست****آب در ده که آب در ده تست
ندهی آب من بقای تو باد****آب من نیز خاک پای تو باد
خاکیی را بگیر کابی برد****آب جوئی در آب جوئی مرد
قطره‌ای به تشنگی مگداز****تشنه‌ای را به قطره‌ای بنواز
رطبی در فتاده گیر به شیر****سوزنی رفته در میان حریر
گر جز اینست کار تا خیزم****خاک در چشم آرزو ریزم
مرغی انگاشتم نشست و پرید****نه خر افتاده شد نه خیک درید
پاسخم داد کامشبی خوش باش****نعل شبدیز گو در آتش باش
گر شبی زین خیال گردی دور****یابی از شمع جاودانی نور
چشمه‌ای را به قطره‌ای مفروش****کاین همه نیش دارد آن همه نوش
در یک آرزو به خود در بند****همه ساله به خرمی می‌خند
بوسه میگیر و زلف و می‌انداز****نرد رو با کنیزکان می‌باز
باغ داری به ترک باغ مگوی****مرغ با تست شیر مرغ مجوی
کام دل هست و کامرانی هست****در خیانت گری چه آری دست
امشبی با شکیب ساز و مکوش****دل بنه بر وظیفه شب دوش
من ازین پایه چون به زیر آیم****هم به دست آیم ارچه دیر آیم
ماهی از حوضه ار بشست آری****ماه را دیرتر به دست آری
چون گران دیدمش در آن بازی****کردم آهستگی و دمسازی
دل نهادم به بوسه چو شکر****روزه بستم به روزهای دگر
از سر عشوه باده می‌خوردم****بر سر تابه صبر می‌کردم
باز تب کرده را در آمد تاب****رغبتم تازه شد به بوس و شراب
چون دگرباره ترک دلکش من****در جگر دید جوش آتش من
کرد از آن لعبتان یکی را ساز****کاید و آتشم نشاند باز
یاری الحق چنانکه دل خواهد****دل همه چیز معتدل خواهد
خوشدل آن شد که باشدش یاری****گر بود کاچکی چنان باری
رفتم آن شب چنانکه عادت بود****وان شب کام دل زیادت بود
تا گه روز قند می‌خوردم****با پری دست بند می‌کردم
روز چون جامه کرد گازر شوی****رنگرزوار شب شکست سبوی
آن همه رنگهای دیده فریب****دور گشت از بساط زینت و زیب
در تمنا که چون شب آید باز****می‌خورم با بتان چین و طراز
زلف ترکی برآورم به کمر****دلنوازی درافکنم به جگر
گه خورم با شکر لبی جامی****گه بر آرم ز گلرخی کامی
چون شب آمد غرض مهیا بود****مسندم بر تراز ثریا بود
چندگاه این چنین برود و به می****هر شبم عیش بود پی در پی
اول شب نظاره‌گاهم نور****وآخر شب هم آشیانم حور
روز بودم به باغ و شب به بهشت****خاک مشگین و خانه زرین خشت
بودم اقلیم خوشدلی را شاه****روز با آفتاب و شب با ماه
هیچ کامی نه کان نبود مرا****بخت بود کان نمود مرا
چون در آن نعمتم نبود سپاس****حق نعمت زیاده شد ز قیاس
ورق از حرف خرمی شستم****کز زیادت زیادتی جستم
چون بسی شب رسید وعده ماه****شب جهان بر ستاره کرد سیاه
عنبرین طره سرای سپهر****طره ماه درکشید به مهر
ابرو بادی که آمدی زان پیش****تازه کردند تازه‌روئی خویش
شورشی باز در جهان افتاد****بانگ زیور بر آسمان افتاد
وآن کنیزان به رسم پیشینه****سیب در دست و نار در سینه
آمدند آن سریر بنهادند****حلقه بستند و حلق بگشادند
آمد آن ماه آفتاب نشان****در بر افکنده زلف مشک‌فشان
شمعها پیش و پس به عادت خویش****پس رها کن که شمع باشد پیش
با هزاران هزار زینت و ناز****بر سر بزمگاه خود شد باز
مطربان پرده را نوا بستند****پرده‌داران به کار بنشستند
ساقیان صرف ارغوانی رنگ****راست کردند بر ترنم چنگ
شاه شکر لبان چنان فرمود****کاورید آن حریف ما را زود
باز خوبان به ناز بردندم****به خداوند خود سپردندم
چون مرا دید مهربان برخاست****کرد بر دست راست جایم راست
خدمتش کردم و نشستم شاد****آرزوی گذشته آمد یاد
خوان نهادند باز بر ترتیب****بیش از اندازه خوردهای غریب
چون ز خوانریزه خورده شد روزی****می در آمد به مجلس افروزی
از کف ساقیان دریا کف****درفشان گشت کامهای صدف
من دگرباره گشته واله و مست****زلف او چون رسن گرفته به دست
باز دیوانم از رسن رستند****من دیوانه را رسن بستند
عنکبوتی شدم ز طنازی****وان شب آموختم رسن‌بازی
شیفتم چون خری که جو بیند****یا چو صرعی که ماه نو بیند
لرز لرزان چو دزد گنج‌پرست****در کمرگاه او کشیدم دست
دست بر سیم ساده میسودم****سخت می‌گشت و سست می‌بودم
چون چنان دید ماه زیبا چهر****دست بر دست من نهاد به مهر
بوسه زد دستم آن ستیزه‌حور****تا ز گنجینه دست کردم دور
گفت بر گنج بسته دست میاز****کز غرض کوتهست دست دراز
مهر برداشتن ز کان نتوان****کان به مهر است چون توان نتوان
صبر کن کان تست خرما بن****تا به خرما رسی شتاب مکن
باده می‌خور که خود کباب رسد****ماه می بین که آفتاب رسد
گفتم ای آفتاب گلشن من****چشمه نور و چشم روشن من
صبح رویت دمیده چون گل باغ****چون نمیرم برابرت چو چراغ
می‌نمائی به تشنه آب شکر****گوئی آنگه که لب بدوز و مخور
چون درآمد رخت به جلوه‌گری****عقل دیوانه شد که دید پری
نعلک گوش را چو کردی ساز****نعل در آتشم فکندی باز
با شبیخون ماه چون کوشم****آفتابی به ذره چون پوشم
دست چون دارمت که در دستی****اندهی نیستم چو تو هستی
از زمینی تو من هم از زمیم****گر تو هستی پری من آدمیم
لب به دندان گزیدنم تا چند****وآب دندان مزیدنم تا چند
چاره‌ای کن که غم رسیده کسم****تا یک امشب به کام دل برسم
بس که جانم به لب رسیده ز درد****بوسه گرم ده مده دم سرد
بختم از یاری تو کار کند****یاری بخت بختیار کند
گوئی انده مخور که یار توام****کار خود کن که من به کار توام
کار ازین صعب‌تر که بار افتاد****وارهان وارهان که کار افتاد
گرچه آهو سرینی ای دلبند****خواب خرگوش دادنم تا چند
ترسم این پیر گرگ روبه‌باز****گرگی و روبهی کند آغاز
شیر گیرانه سوی من تازد****چون پلنگی به زیرم اندازد
آرزوهاست با تو بگذارم****کارزوی خود از تو بردارم
گر در آرزوم در بندی****میرم امشب در آرزومندی
ناز میکش که ناز مهمانان****تاجداران کشند و سلطانان
چون شکیبم نماند دیگربار****گفت چونین کنم تو دست بدار
ناز تو گر به جان بود بکشم****گر تو از خلخی من از حبشم
چه محل پیش چون تو مهمانی****پیشکش کردن را این چنین خوانی
لیکن این آرزو که می‌گوئی****دیریابی و زود می‌جوئی
گر براید بهشتی از خاری****آید از چون منی چنین کاری
وگر از بید بوی عود آید****از من اینکار در وجود آید
بستان هرچه از منت کامست****جز یکی آرزو که آن خامست
رخ ترا لب ترا و سینه ترا****جز دری آن دگر خزینه ترا
گر چنین کرده‌ای شبت بیش است****این چنین شب هزار در پیش است
چون شدی گرم دل ز باده خام****ساقیی بخشمت چو ماه تمام
تا ازو کام خویش برداری****دامن من ز دست بگذاری
چون فریب زبان او دیدم****گوش کردم ولیک نشیندم
چند کوشیدم از سکونت و شرم****آهنم تیز بود و آتش گرم
بختم از دور گفت کای نادان****(لیس قریه وراء عبادان)
من خام از زیادت اندیشی****به کمی اوفتادم از بیشی
گفتم ای سخت کرده کار مرا****برده یکبارگی قرار مرا
صدهزار آدمی در این غم مرد****که سوی گنج راه داند برد
من که پایم فروشداست به گنج****دست چون دارم ارچه بینم رنج
نیست ممکن که تا دمی دارم****سر زلف ز دست بگذارم
یا بر این تخت شمع من بفروز****یا چو تختم به چارمیخ بدوز
یا بر این نطع رقص کن برخیز****یا دگر نطع خواه و خونم ریز
دل و جانی و هوش و بینائی****از تو چون باشدم شکیبائی
غرضی کز تو دلستان یابم****رایگانست اگربه جان یابم
کیست کو گنج رایگان نخرد****وارزوئی چنین به جان نخرد
شمع‌وار امشبی برافروزم****کز غمت چون چراغ می‌سوزم
سوز تو زنده دادم چو چراغ****زنده با سوز و مرده هست به داغ
آفتاب ار بگردد از سر سوز****تنگ روزی شود ز تنگی روز
این نه کامست کز تو می‌جویم****خوابی از بهر خویش می‌گویم
مغز من خفته شد درین چه شکیست****خفته و مرده بلکه هردو یکیست
گرنه چشمم رخ ترا دیدی****این چنین خوابها کجا دیدی
گر بر آنی که خون من ریزی****تیز شو هان که خون کند تیزی
وانگه از جوش خون و آتش مغز****حمله بردم بران شکوفه نغز
در گنجینه را گرفتم زود****تا کنم لعل را عقیق آمود
زارزوئی چنانکه بود نداشت****لابها کرد و هیچ سود نداشت
در صبوری بدان نواله نوش****مهل می‌خواست من نکردم گوش
خورد سوگند کین خزینه تراست****امشب امید و کام دل فرداست
امشبی بر امید گنج بساز****شب فردا خزینه می‌پرداز
صبر کردن شبی محالی نیست****آخر امشب شبیست سالی نیست
او همی‌گفت و من چو دشنه تیز****در کمر کرده دست کور آویز
خواهشی کو ز بهر خود می‌کرد****خارشم را یکی به صد می‌کرد
تا بدانجا رسید کز چستی****دادم آن بند بسته را سستی
چونکه دید او ستیزه کاری من****ناشکیبی و بی‌قراری من
گفت یک لحظه دیده را در بند****تا گشایم در خزینه قند
چون گشادم بر آنچه داری رای****در برم گیر و دیده را بگشای
من به شیرینی بهانه او****دیده بر بستم از خزانه او
چون یکی لحظه مهلتش دادم****گفت بگشای دیده بگشادم
کردم آهنگ بر امید شکار****تا درآرم عروس را به کنار
چونکه سوی عروس خود دیدم****خویشتن را در آن سبد دیدم
هیچکس گرد من نه از زن و مرد****مونسم آه گرم و بادی سرد
مانده چون سایه‌ای ز تابش نور****ترکتازی ز ترکتازی دور
من درین وسوسه که زیر ستون****جنبشی زان سبد گشاد سکون
آمد آن یار و زان رواق بلند****سبدم را رسن گشاد ز بند
لخت چون از بهانه سیر آمد****سبدم زان ستون به زیر آمد
آنکه از من کناره کرد و گریخت****در کنارم گرفت و عذر انگیخت
گفت اگر گفتمی ترا صد سال****باورت نامدی حقیقت حال
رفتی و دیدی آنچه بود نهفت****این چنین قصه با که شاید گفت
من درین جوش گرم جوشیدم****وز تظلم سیاه پوشیدم
گفتمش کای چو من ستمدیده****رای تو پیش من پسندیده
من ستمدیده را به خاموشی****ناگزیر است ازین سیه‌پوشی
رو پرند سیاه نزد من آر****رفت و آورد پیش من شب تار
در سر افکندم آن پرند سیاه****هم در آن شب بسیچ کردم راه
سوی شهر خود آمدم دلتنگ****بر خود افکنده از سیاهی رنگ
من که شاه سیاه پوشانم****چون سیه ابر ازان خروشانم
کز چنان پخته آرزوی به کام****دور گشتم به آرزوئی خام
چون خداوند من ز راز نهفت****این حکایت به پیش من برگفت
من که بودم درم خریده او****برگزیدم همان گزیده او
با سکندر ز بهر آب حیات****رفتم اندر سیاهی ظلمات
در سیاهی شکوه دارد ماه****چتر سلطان از آن کنند سیاه
هیچ رنگی به از سیاهی نیست****داس ماهی چو پشت ماهی نیست
از جوانی بود سیه موئی****وز سیاهی بود جوان روئی
به سیاهی بصر جهان بیند****چرگنی بر سیاه ننشیند
گر نه سیفور شب سیاه شدی****کی سزاوار مهد ماه شدی
هفت رنگست زیر هفتو رنگ****نیست بالاتر از سیاهی رنگ
چون که بانوی هند با بهرام****باز پرداخت این فسانه تمام
شه بر آن گفته آفرینها گفت****در کنارش گرفت و شاد بخفت

بخش ۲۷ - نشستن بهرام روز یکشنبه در گنبد زرد و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم دوم

چو گریبان کوه و دامن دشت****از ترازوی صبح پر زر گشت
روز یکشنبه آن چراغ جهان****زیر زر شد چو آفتاب نهان
جام زر بر گرفت چون جمشید****تاج زر برنهاد چون خورشید
بست چون زرد گل به رعنائی****کهربا بر نگین صفرائی
زر فشانان به زرد گنبد شد****تا یکی خوشدلیش در صد شد
خرمی را در او نهاد بنا****به نشاط می و نوای غنا
چون شب آمد نه شب که حجله ناز****پرده عاشقان خلوت ساز
شه بدان شمع شکر افشان گفت****تا کند لعل بر طبرزد جفت
خواست تا سازد از غنا سازی****در چنان گنبدی خوش آوازی
چون ز فرمان شه گزیر نبود****عذر یا ناز دل پذیر نبود
گفت رومی عروس چینی ناز****کی خداوند روم و چین و طراز
تو شدی زنده‌دار جان ملوک****عز نصره خدایگان ملوک
هرکه جز بندگیت رای کند****سر خود را سبیل پای کند
چون دعا را گزارشی سره کرد****دم خود را بخور مجمره کرد
گفت شهری ز شهرهای عراق****داشت شاهی ز شهریاران طاق
آفتابی به عالم افروزی****خوب چون نوبهار نوروزی
از هنر هرچه در شمار آید****وان هنرمند را به کار آید
داشت با آن همه هنرمندی****دل نهاد از جهان به خرسندی
خوانده بود از حساب طالع خویش****تا نه بیند بلا و درد سری
همچنان مدتی به تنهائی****ساخت با یک تنی و یکتائی
چاره آن شد که چار و ناچارش****مهربانی بود سزاوارش
چندگونه کنیز خوب خرید****خدمت کس سزای خویش ندید
هریکی تا به هفته کم و بیش****پای بیرون نهادی از حد خویش
سر برافراختی به خاتونی****خواستی گنجهای قارونی
بود در خانه کوژپشتی پیر****زنی از ابلهان ابله گیر
هر کنیزی که شه خریدی زود****پیره‌زن در گزاف دیدی سود
خواندی آن نو خریده را از ناز****بانوی روم و نازنین طراز
چون کنیز آن غرور دیدی پیش****باز ماندی ز رسم خدمت خویش
ای بسا بوالفضول کز یاران****آورد کبر در پرستاران
منجنیقی بود به زیور و زیب****خانه ویران کن عیال فریب
شاه چندان که جهد بیش نمود****یک کنیزک به جای خویش نبود
هرکه را جامه‌ای ز مهر بدوخت****چونکه بد مهر دید باز فروخت
شاه بس کز کنیزکان شد دور****به کنیزک فروش شد مشهور
از برون هر کسی حسابی ساخت****کس درون حساب را نشناخت
شه ز بس جستجوی تافته شد****بی‌مرادی که باز یافته شد
نه ز بی‌طالعی به زن بشتافت****نه کنیزی چنانکه باید یافت
دست از آلوده دامنان می‌شست****پاک دامن جمیله‌ای می‌شست
تا یکی روز مرد برده فروش****برده خر شاه را رساند به گوش
کامد است از بهار خانه چین****خواجه‌ای با هزار حورالعین
دست ناکرده چندگونه کنیز****خلخی دارد و ختائی نیز
هریکی از چهره عالم افروزی****مهر سازی و مهربان سوزی
در میانه کنیزکی چو پری****برده نور از ستاره سحری
سفته گوشی چو در ناسفته****در فروشش بها به جان گفته
لب چو مرجان ولیک لؤلؤبند****تلخ پاسخ ولیک شیرین خند
چون شکر ریز خنده بگشاید****خاک تا سالها شکر خاید
گرچه خوانش نواله شکرست****خلق را زو نواله جگرست
من که این شغل را پذیره شدم****زان رخ و زلف و خال خیره شدم
گر تو نیز آن جمال و دلبندی****بنگری فارغم که بپسندی
شاه فرمود کاورد نخاس****بردگان را به شاه برده‌شناس
رفت و آورد و شاه در همه دید****با فروشنده کرد گفت و شنید
گرچه هریک به چهره ماهی بود****آنکه نخاس گفت شاهی بود
زانچه گوینده داده بود خبر****خوبتر بود در پسند نظر
با فروشنده گفت شاه بگوی****کاین کنیزک چگونه دارد خوی
گر بدو رغبتی کند رایم****هرچه خواهی بها بیفزایم
خواجه چین گشاده کرد زبان****گفت کین نوشبخش نوش لبان
جز یکی خوی زشت و آن نه نکوست****کارزو خواه را ندارد دوست
هرچه باید ز دلبری و جمال****همه دارد چنانکه بینی حال
هرکه از من خرد به صد نازش****بامدادان به من دهد بازش
کاورد وقت آرزو خواهی****آرزو خواه را به جان کاهی
وانکه با او مکاس بیش کند****زود قصد هلاک خویش کند
بد پسند آمدست خوی کنیز****تو شنیدم که بد پسندی نیز
او چنین و تو آنچنان بگذار****سازگاری کجا بود در کار
از من او را خریده گیر به ناز****داده گیرم چو دیگرانش باز
به که از بیع او بداری دست****بینی آن دیگران که لایق هست
هرکه طبعت بدو شود خشنود****بی‌بها در حرم فرستش زود
شاه در هرکه دید ازان پریان****نامدش رغبتی چو مشتریان
جز پریچهره آن کنیز نخست****در دلش هیچ نقش مهر نرست
ماند حیران در آنکه چون سازد****نرد با خام دست چون بازد
نه دلش می‌شد از کنیزک سیر****نه ز عیبش همی‌خرید دلیر
عاقبت عشق سر گرائی کرد****خاک در چشم کدخدائی کرد
سیم در پای سیم ساق کشید****گنبد سیم را به سیم خرید
در یک آرزو به خود در بست****کشت ماری وز اژدهائی رست
وان پری رو به زیر پرده شاه****خدمت اهل پرده داشت نگاه
بود چون غنچه مهربان در پوست****آشکارا ستیز و پنهان دوست
جز در خفت و خیز کان دربست****هیچ خدمت رها نکرد از دست
خانه‌داری و اعتماد سرای****یک‌یک آورد مشفقانه به جای
گرچه شاهش چو سرو بالا داد****او چو سایه به زیر پای افتاد
آمد آن پیره‌زن به دم دادن****خامه خام را به خم دادن
بانگ بر زد بر آن عجوزه خام****کز کنیزیش نگذراند نام
شاه از آن احتراز کو می‌ساخت****غور دیگر کنیزکان بشناخت
پیرزن را ز خانه بیرون کرد****به افسونگر نگر چه فسون کرد
تا چنان شد به چشم شاه عزیز****که شد از دوستی غلام کنیز
گرچه زان ترک دید عیاری****همچنان کرد خویشتن‌داری
تا شبی فرصت آنچنان افتاد****کاتشی در دو مهربان افتاد
پای شه در کنار آن دلبند****در خزیده میان خز و پرند
قلعه آن در آب کرده حصار****وآتش منجنیق این بر کار
شاه چون گرم گشت از آتش تیز****گفت با آن گل گلاب انگیز
کاری رطب دانه رسیده من****دیده جان و جان دیده من
سرو با قامتت گیاه فشی****طشت مه با تو آفتابه کشی
از تو یک نکته می‌کنم درخواست****کانچه پرسم مرا بگوئی راست
گر بود پاسخ تو راست عیار****راست گردد مرا چو قد تو کار
وانگه از بهر این دل‌انگیزی****کرد بر تازه گل شکرریزی
گفت وقتی چو زهره در تسدیس****با سلیمان نشسته بد بلقیس
بودشان از جهان یکی فرزند****دست و پایش گشاده از پیوند
گفت بلقیس کای رسول خدای****من و تو تندرست سر تا پای
چیست فرزند ما چنین رنجور****دست و پائی ز تندرستی دور
درد او را دوا شناختنیست****چون‌شناسی علاج ساختنیست
جبرئیلت چو آورد پیغام****این حکایت بدو بگوی تمام
تا چو از حضرت تو گردد باز****لوح محفوظ را بجوید راز
چاره‌ای کو علاج را شاید****به تو آن چاره ساز بنماید
مگر این طفل رستگار شود****به سلامت امیدوار شود
شد سلیمان بدان سخن خوشنود****روزکی چند منتظر می‌بود
چونکه جبریل گشت هم نفسش****باز گفت آنچه بود در هوسش
رفت و آورد جبرئیل درود****از که؟ از کردگار چرخ کبود
گفت کاین را دوا دو چیز آمد****وان دو اندر جهان عزیز آمد
آنکه چون پیش تو نشیند جفت****هردو را راستی بباید گفت
آنچنان دان کزان حکایت راست****رنج این طفل بر تواند خاست
خواند بلقیس را سلیمان زود****گفته جبرئیل باز نمود
گشت بلقیس ازین سخن شادان****کز خلف خانه می‌شد آبادان
گفت برگوی تا چه خواهی راست****تا بگویم چنانکه عهد خداست
باز پرسیدش آن چراغ وجود****کی جمال تو دیده را مقصود
هرگز اندر جهان ز روی هوس****جز به من رغبت تو بود به کس؟
گفت بلقیس چشم بد ز تو دور****زانکه روشنتری ز چشمه نور
جز جوانی و خوبیت کاین هست****بر همه پایگه تو داری دست
خوی خوش روی خوش نوازش خوش****بزم تو روضه و تو رضوان فش
ملک تو جمله آشکار و نهان****مهر پیغمبریت حرز جهان
با همه خوبی و جوانی تو****پادشاهی و کامرانی تو
چون ببینم یکی جوان منظور****از تمنای بد نباشم دور
طفل بی‌دست چون شنید این راز****دستها سوی او کشید دراز
گفت ماما درست شد دستم****چون گل از دست دیگران رستم
چون پری دید در پری‌زاده****دید دستی به راستی داده
گفت کای پیشوای دیو و پری****چون هنر خوب و چون خرد هنری
بر سر طفل نکته‌ای بگشای****تا ز من دست و از تو یابد پای
یک سخن پرسم ارنداری رنج****کز جهان با چنین خزینه و گنج
هیچ بر طبع ره زند هوست****که تمنا بود به مال کست
گفت پیغمبر خدای پرست****کانچه کس را نبود ما را هست
ملک و مال خزینه شاهی****همه دارم ز ماه تا ماهی
با چنین نعمتی فراخ و تمام****هرکه آید به نزد من به سلام
سوی دستش کنم نهفته نگاه****تا چه آرد مرا به تحفه زراه
طفل کاین قصه گفته آمد راست****پای بگشاد و از زمین برخاست
گفت بابا روانه شد پایم****کرد رای تو عالم آرایم
راست گفتن چو در حریم خدای****آفت از دست برد و رنج از پای
به که ما نیز راستی سازیم****تیر بر صید راست اندازیم
بازگو ای ز مهربانان فرد****کز چه معنی شدست مهر تو سرد
من گرفتم که می‌خورم جگری****در تو از دور می‌کنم نظری
تو بدین خوبی و پری‌چهری****خو چرا کرده‌ای به بد مهری
سرو نازنده پیش چشمه آب****به هنر از راسنتی ندید جواب
گفت در نسل ناستوده ما****هست یک خصلت آزموده ما
کز زنان هر که دل به مرد سپرد****چون زه زادن رسید زاد و بمرد
مرد چون هر زنی که از ما زاد****دل چگونه به مرگ شاید داد
در سر کام جان نشاید کرد****زهر در انگبین نشاید خورد
بر من این جان از آن عزیزترست****که سپارم بدانچه زو خطرست
من که جان دوستم نه جانان دوست****با تو از عیبه برگشادم پوست
چون ز خوان اوفتاد سرپوشم****خواه بگذار و خواه بفروشم
لیک من چون ضمیر ننهفتم****با تو احوال خویشتن گفتم
چشم دارم که شهریار جهان****نکند نیز حال خویش نهان
کز کنیزان آفتاب جمال****زود سیری چرا کند همه سال
ندهد دل به هیچ دلخواهی****نبرد با کسی به سر ماهی
هرکه را چون چراغ بنوازد****باز چون شمع سر بیندازد
بر کشد بر فلک به نعمت و ناز****بفکند در زمین به خواری باز
شاه گفت از برای آنکه کسی****با من از مهر بر نزد نفسی
همه در بند کار خود بودند****نیک پیش آمدند و بد بودند
دل چو با راحت آشنا کردند****رنج خدمت گری رها کردند
هر کسی را به قدر خود قدمیست****نان میده نه قوت هر شکمیست
شکمی باید آهنین چون سنگ****کاسیاش از خورش نیاید تنگ
زن چو مرد گشاده رو بیند****هم بدو هم به خود فرو بیند
بر زن ایمن مباش زن کاهست****بردش باد هر کجا راهست
زن چو زر دید چون ترازوی زر****به جوی با جوی در آرد سر
نار کز نار دانه گردد پر****پخته لعل و نپخته باشد در
زن چو انگور و طفل بی گنهست****خام سرسبز و پخته روسیهست
مادگان در کده کدو نامند****خامشان پخته پخته‌شان خامند
عصمت زن جمال شوی بود****شب چو مه یافت ماهروی بود
از پرستندگان من در کس****جز خود آراستن ندیدم و بس
در تو دیدم به شرط خدمت خویش****که زمان تا زمان نمودی بیش
لاجرم گرچه از تو بی کامم****بی تو یک چشم زد نیارامم
شاه از این چند نکته‌های شگفت****کرد بر کار و هیچ در نگرفت
شوخ چشم از سر بهانه نرفت****تیر بر چشمه نشانه نرفت
همچنان زیر بار دلتنگی****می‌برید آن گریوه سنگی
کرد با تشنگی برابر آب****او صبوری و روزگار شتاب
پیرزن کان بت همایونش****کرده بود از سرای بیرونش
آگهی یافت از صبوری شاه****که بدان آرزو نیابد راه
عاجزش کرده نو رسیده زنی****از تنی اوفتاده تهمتنی
گفت وقتست اگر به چاره‌گری****رقص دیوان برآورم به پری
رخنه در مهد آفتاب کنم****قلعه ماه را خراب کنم
تا دگر زخم هیچ تیر زنی****نرسد بر کمان پیرزنی
با شه افسونگرانه خلوت خواست****رفت و کرد آن فسون که باید راست
در مکافات آن جهان افروز****خواند بر شه فسون پیرآموز
گفت اگر بایدت که کره خام****زیر زین تو زود گردد رام
کره رام کرده را دو سه‌بار****پیش او زین کن و به رفق بحار
رایضانی که کره رام کنند****توسنان را چنین لگام کنند
شاه را این فریب چست آمد****خشت این قالبش درست آمد
شوخ و رعنا خرید نوش لبی****مهره بازی کنی و بوالعجبی
برده پرور ریاضتش داده****او خود از اصل نرم سم زاده
باشه از چابکی و دمسازی****صد معلق زدی به هر بازی
شاه با او تکلفی در ساخت****به تکلف گرفته‌ای می‌باخت
وقت بازی در آن فکندی شست****وقت حاجت بدین کشیدی دست
ناز با آن نمود و با این خفت****جگر آنجا و گوهر اینجا سفت
رغبت آمد زرشک آن خفتن****در ناسفته را به در سفتن
گرچه از راه رشک داده شاه****گرد غیرت نشست بر رخ ماه
از ره و رسم بندگی نگذشت****یک سر موی از آنچه بود نگشت
در گمان آمدش که این چه فنست****اصل طوفان تنور پیرزنست
ساکنی پیشه کرد و صبر نمود****صبر در عاشقی ندارد سود
تا شبی خلوت آن همایون چهر****فرصتی یافت با شه از سر مهر
گفت کایخسرو فرشته نهاد****داور مملکت به دین و به داد
چون شدی راستگوی و راست‌نظر****بامن از راه راستی مگذر
گرچه هر روز کان گشاید کام****اولش صبح باشد آخر شام
تو که روز ترا زوال مباد****شب تو جز شب وصال مباد
صبح‌وارم چو دادی اول نوش****از چه گشتی چو شام سرکه فروش
گیرم از من نخورده گشتی سیر****به چه انداختیم در دم شیر
داشتی تا ز غصه جان نبرم****اژدهائی برابر نظرم
کشتنم را چه در خورد ماری****گر کشی هم به تیغ خود باری
به چنین ره که رهنمون بودت****وین چنین بازیی که فرمودت
خبرم ده که بی‌خبر شده‌ام****تا نپرم که تیز پر شده‌ام
به خدا و به جان تو سوگند****که ازین قفل اگر گشائی بند
قفل گنج گهر بیندازم****با به افتاد شاه در سازم
شاه از آنجا که بود دربندش****چون که دید اعتماد سوگندش
حال از آن ماه مهربان ننهفت****گفتنی و نگفتنی همه گفت
کارزوی تو بر فروخت مرا****آتشی درفکند و سوخت مرا
سخت شد دردم از شکیبائی****وز تنم دور شد توانائی
تا همان پیرزن دوا بشناخت****پیرزن وارم از دوا بنواخت
به دروغم مزوری فرمود****داشت ناخورده آن مزور سود
آتش انگیختن به گرمی تو****سختیی بد برای نرمی تو
نشود آب جز به آتش گرم****جز به آتش نگردد آهن نرم
گر نه ز آنجا که با تو رای منست****درد تو بهترین دوای منست
آتش از تو بود در دل من****پیرزن در میانه دودافکن
چون شدی شمع‌وار با من راست****دود دودافکن از میان برخاست
کافتاب من از حمل شد شاد****کی ز بردالعجوزم آید یاد
چند ازین داستان طبع نواز****گفت و آن نازنین شنید به ناز
چون چنان دید ترک توسن خوی****راه دادش به سرو سوسن بوی
بلبلی بر سریر غنچه نشست****غنچه بشکفت و گشت بلبل مست
طوطیی دید پر شکر خوانی****بی‌مگس کرد شکر افشانی
ماهیی را در آبگیر افکند****رطبی در میان شیر افکند
بود شیرین و چربیی عجبش****کرد شیرین حوالت رطبش
شه چو آن نقش راپرند گشاد****قفل زرین ز درج قند گشاد
دید گنجینه‌ای به زر درخورد****کردش از زیب‌های زرین زرد
زردیست آنکه شادمانی ازوست****ذوق حلوای زعفرانی ازوست
آن چه بینی که زعفران زردست****خنده بین زانکه زعفران خوردست
نور شمع از نقاب زردی تافت****گاو موسی بها به زردی یافت
زر که زردست مایه طربست****طین اصفر عزیز ازین سببست
شه چو این داستان شنید تمام****در کنارش گرفت و خفت به کام

بخش ۲۸ - نشستن بهرام روز دوشنبه در گنبد سبز و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم سوم

چونکه روز دوشنبه آمد شاه****چتر سرسبز برکشید به ماه
شد برافروخته چو سبز چراغ****سبز در سبز چون فرشته باغ
رخت را سوی سبز گنبد برد****دل به شادی و خرمی بسپرد
چون برین سبزه زمردوار****باغ انجم فشاند برگ بهار
زان خردمند سرو سبز آرنگ****خواست تا از شکر گشاید تنگ
پری آنگه که برده بود نماز****بر سلیمان گشاد پرده راز
گفت کایجان ما به جان تو شاد****همه جانها فدای جان تو باد
خانه دولتست خرگاهت****تاج و تخت آستان درگاهت
تاج را سربلندی از سر تست****بخت را پایگاهی از در تست
گوهرت عقد مملکت را تاج****همه عالم به درگهت محتاج
چون دعا گفت بر سریر بلند****برگشاد از عقیق چشمه قند
گفت شخصی عزیز بود به روم****خوب و خوشدل چو انگبین در موم
هرچه باید در آدمی ز هنر****داشت آن جمله نیکوی بر سر
با چنان خوبی و خردمندی****بود میلش به پاک پیوندی
مردمان در نظر نشاندندش****بشر پرهیزگار خواندندش
می‌خرامید روزی از سر ناز****در رهی خالی از نشیب و فراز
بر رهش عشق ترکتازی کرد****فتنه با عقل دست‌یازی کرد
پیکری دید در لفافه خام****چون در ابر سیاه ماه تمام
فارغ از بشر می‌گذشت به راه****باد ناگه ربود برقع ماه
فتنه را باد رهنمون آمد****ماه از ابر سیه برون آمد
بشر کان دید سست شد پایش****تیر یک زخمه دوخت برجایش
صورتی دید کز کرشمه مست****آنچنان صدهزار توبه شکست
خرمنی گل ولی به قامت سرو****شسته روئی ولی به خون تذرو
خواب غمزش به سحر کاری خویش****بسته خواب هزار عاشق بیش
لب چو برگ گلی که تر باشد****برگ آن گل پر از شکر باشد
چشم چون نرگسی که خفته بود****فتنه در خواب او نهفته بود
عکس رویش به زیر زلف به تاب****چون حواصل به زیر پر عقاب
خالی از زلف عنبر افشان‌تر****چشمی از خال نامسلمان‌تر
با چنان زلف و خال دیده فریب****هیچ دل را نبود جای شکیب
آمد از بشر بی‌خود آوازی****چون ز طفلی که بر گرد گازی
ماه تنها خرام از آن آواز****بند برقع بهم کشید فراز
پی تعجیل برگرفت به پیش****کرده خونی چنان به گردن خویش
بشر چون باز کرد دیده ز خواب****خانه بر رفته دید و خانه خراب
گفت اگر بر پیش روم نه رواست****ور شکیبا شوم شکیب کجاست
چاره کام هم شکیبائیست****هرچه زین درگذشت رسوائیست
شهوتی گر مرا ز راه ببرد****مردم آخر ز غم نخواهم کرد
ترک شهوت نشان دین باشد****شرط پرهیزگاری این باشد
به که محمل برون برم زین کوی****سوی بین‌المقدس آرم روی
تا خدائی که خیر و شر داند****بر من این کار سهل گرداند
رفت از آنجا و برگ راه بساخت****به زیارتگه مقدس تاخت
در خداوند خود گریخت ز بیم****کرد خود را به حکم او تسلیم
تا چنان داردش ز دیو نگاه****که بدو فتنه را نباشد راه
چون بسی سجده زد بران سر خاک****بازگشت از حریم خانه پاک
بود همسفره‌ای دران راهش****نیک خواهی به طبع بدخواهش
نکته‌گیری به کار نکته شگفت****بر حدیثی هزار نکته گرفت
بشر با او چو نیک و بد گفتی****او بهر نکته‌ای برآشفتی
کاین چنین باید آن چنان شاید****کس زبان بر گزاف نگشاید
بشر گوینده را ز خاموشی****داده بد داروی فراموشی
گفت نام تو چیست تا دانم****پس ازینت به نام خود خوانم
پاسخش داد و گفت نام رهی****بشر شد تا تو خود چه نام نهی
گفت بشری تو ننگ آدمیان****من ملیخا امام عالمیان
هرچه در آسمان و در زمیست****وآنچه در عقل و رای آدمیست
همه دانم به عقل خویش تمام****واگهی دارم از حلال و حرام
یک تنم بهتر از دوازده تن****یک فنی بوده در دوازده فن
کوه و دریا و دشت و بیشه و رود****هرچه هستند زیر چرخ کبود
اصل هریک شناختم به درست****کین وجود از چه یافت و آن ز چه رست
از فلک نیز و آنچه هست در او****آگهم نارسیده دست بر او
در هر اطراف کاوفتد خطری****دانم آنرا به تیزتر نظری
گر رسد پادشاهیی به زوال****پیش از آن دانمش به پنجه سال
ور درآید به دانه کم بیشی****من به سالی خبر دهم پیشی
نبض و قاروره را چنان دانم****کافت تب ز تن بگردانم
چون به افسون در آتش آرم نعل****کهربا را کنم به گوهر لعل
سنگ از اکسیر من گهر گردد****خاک در دست من به زر گردد
باد سحری چو بردمم ز دهن****مار پیسه کنم ز پیسه رسن
کان هر گنج کافرید خدای****منم آن گنج را طلسم گشای
هرچه پرسند از آسمان و زمین****هم از آن آگهی دهم هم ازین
نیست در هیچ دانش آبادی****فحل و داناتر از من استادی
چون ازین برشمرد لافی چند****خیره شد بشر از آن گزافی چند
ابری از کوه بردمید سیاه****چون ملیخا در ابر کرد نگاه
گفت کابری سیه چراست چو قیر****وابر دیگر سپید رنگ چو شیر
بشر گفتا که حکم یزدانی****این چنین پر کند تو خود دانی
گفت ازین بگذر این بهانه بود****تیر باید که بر نشانه بود
ابر تیره دخان محترقست****بر چنین نکته عقل متفقست
وابر کو شیرگون و در فامست****در مزاجش رطوبتی خامست
جست بادی ز بادهای نهفت****باز بنگر که بوالفضول چه گفت
گفت برگو که بادجنبان چیست****خیره چون گاو و خر نباید زیست
گفت بشر اینهم از قضای خداست****هیچ بی حکم او نگردد راست
گفت در دست حکمت آر عنان****چند گوئی حدیث پیر زنان
اصل باد از هوا بود به یقین****که بجنباندش به خار زمین
دید کوهی بلند و گفت این کوه****از دگرها چرا بود به شکوه
گفت بشر ایزدیست این پیوند****که یکی پست و دیگریست بلند
گفت بازم ز حجت افکندی****نقش تا چند بر قلم بندی
ابر چون سیل هولناک آرد****کوه را سیل در مغاک آرد
وانکه تیغش بر اوج دارد میل****دورتر باشد از گذرگه سیل
بشر بانگی بر او زد از سر هوش****گفت با حکم کردگار مکوش
من نه کز سر کار بی‌خبرم****در همه علمی از تو بیشترم
لیک علت به خود نشاید گفت****ره بپندار خود نباید رفت
ما که در پرده ره نمی‌دانیم****نقش بیرون پرده می‌خوانیم
پی غلط راندن اجتهادی نیست****بر غلط خواندن اعتمادی نیست
ترسم این پرده چون براندازند****با غلط خواندگان غلط بازند
به که با این درخت عالی شاخ****نشود دست هرکسی گستاخ
این عزیمت که بشر بر وی خواند****هم دران دیو بوالفضولی ماند
روزکی چند می‌شدند بهم****وانفضولی نکرد یک مو کم
در بیابان گرم و بی‌آبی****مغزشان تافته ز بی‌خوابی
می‌دویدند با نفیر و خروش****تا رسیدند از آن زمین به جوش
به درختی سطبر و عالی شاخ****سبز و پاکیزه و بلند و فراخ
سبزه در زیر او چو سبز حریر****دیده از دیدنش نشاط پذیر
آکنیده خمی سفال درو****آبی‌الحق خوش و زلال درو
چون که دید آن فضول آب زلال****همچو ریحان تر میان سفال
گفت با بشر کای خجسته رفیق****باز پرسم بگو که از چه طریق
این سفالین خم گشاده دهان****تا به لب هست زیر خاک نهان
وآب این خم بگو که تا به کجاست****کوه پایه نه گرد او صحراست
گفت بشر از برای مزد کسی****کرده باشد که کرده‌اند بسی
تا نگردد به صدمه‌ای به دو نیم****در زمین آکنیده‌اند ز بیم
گفت تا پاسخ تو زین نمطست****هرچه گوئی و گفته‌ای غلطست
آری آری کسی ز بهر کسی****کشد آبی به دوش هر نفسی
خاصه در وادیی که از تف و تاب****صد در صد درو نیابی آب
این وطنگاه دامیارانست****جای صیاد و صید کارانست
آب این خم که در نشاخته‌اند****از پی دام صید ساخته‌اند
تا چو غرم و گوزن و آهو و گور****در بیابان خورند طعمه شور
تشنه گردند و قصد آب کنند****سوی این آبخور شتاب کنند
مرد صیاد راه بسته بود****با کمان در کمین نشسته بود
بزند صید را به خوردن آب****کند از صید زخم خورده کباب
بندها را چنین گشای گره****تا نیوشنده بر تو گوید زه
بشر گفت ای نهفته گوی جهان****هرکسی را عقیده‌ایست نهان
من و تو زآنچه در نهان داریم****به همه کس ظن آنچنان داریم
بد میندیش گفتمت پیشی****عاقبت بد کند بداندیشی
چون بران آب سفره بگشادند****نان بخوردند و آب در دادند
آبی‌الحق به تشنگان در خورد****روشن و خوشگوار و صافی و سرد
بانگ بر بشر زد ملیخا تیز****که از آنسو ترک‌نشین برخیز
تا در این آب خوشگوار شوم****شویم اندام و بی‌غبار شوم
از عرقهای شور تن فرسای****چرک بر من نشسته سر تا پای
چرک تن را ز تن فرو شویم****پاک و پاکیزه سوی ره پویم
وانگه این خم به سنگ پاره کنم****صید را از گزند چاره کنم
بشر گفت ای سلیم دل برخیز****در چنین خم مباش رنگ‌آمیز
آب او خورده با دل‌انگیزی****چرک تن را چرا در او ریزی
هرکه آبی خورد که بنوازد****در وی آب دهن نیندازد
سرکه نتوان بر آینه سودن****صافیی را به درد آلودن
تا دگر تشنه چون به تاب رسد****زآب نوشین او به آب رسد
مرد بد رأی گفت او نشنید****گوهر زشت خویش کرد پدید
جامه بر کند و جمله بر هم بست****خویشتن گرد کرد و در خم جست
چون درون شد نه خم که چاهی بود****تا بن چه دراز راهی بود
با اجل زیرکی به کار نشد****جان بسی کند و رستگار نشد
ز آب خوردن تنش به تاب افتاد****عاقبت غرقه شد در آب افتاد
بشر از آنسو نشسته دل زده تاب****از پی آب کرده دیده پرآب
گفت باز این حرام زاده خام****کرد بر من سلام خویش حرام
ترسم این چرگن نمونه خصال****آرد آلودگی به آب زلال
آب را چرک او کند به درنگ****وانگهی در سفال دارد سنگ
این بداندیشی از بدان آید****نه ز پاکان و بخردان آید
هیچکس را چنین رفیق مباد****این چنین سفله جز غریق مباد
چون درین گفتگوی زد نفسی****مرد نامد برین گذشت بسی
سوی خم شد به جستجوی رفیق****واگهی نه که خواجه گشت غریق
غرقه‌ای دید جان او شده گم****سر چون خم نهاده بر سر خم
طرفه در ماند کاین چه شاید بود****چوبی از شاخ آن درخت ربود
هم به بالای نیزه‌ای کم و بیش****ساده کردش به چنگ و ناخن خویش
چون مساحت گران دریائی****زد در آن خم به آب پیمائی
خم رها کن که دید چاهی ژرف****سر به آجر بر آوریده شگرف
نیمه خم نهاده بر سر او****تا دده کم شود شناور او
برکشید آن غریق را به شتاب****در چه خاک بردش از چه آب
چون در انباشتش به خاک و به سنگ****بر سرینش نشست با دل تنگ
گفت کان گربزی ورایت کو****وان درفش گره گشایت کو
وانهمه دعویت به چاره‌گری****با دد و دیو و آدمی و پری
وانکه گفتی ز هفت چرخ بلند****غیب را سر در آورم به کمند
کو شد آن دعوی دوازده فن****وانهمه مردی ای نه مرد و نه زن
وان نمودن که بنگرم پیشی****کارها را به چابک اندیشی
چاهی آنگاه سر گشاده به پیش****چون ندیدی به دور بینی خویش
وانکه ما را بر آنچنان آبی****فصلها گفته شد ز هر بابی
فصل ما گر به هم شماری داشت****آن نگفتیم کاصل کاری داشت
هرچه در آب آن خم افکندیم****آتش اندر خم خود آگندیم
نقش آن کارگه دگرگون بود****از حساب من و تو بیرون بود
تا فلک رشته را گره دادست****بر سر رشته کس نیفتادست
گرچه هرچه اندر آن نمط گفتیم****هردو ز اندیشه غلط گفتیم
تو بدان غرقه‌ای و من رستم****که تو شاکر نه‌ای و من هستم
تو که دام بهایمش خواندی****چون بهایم به دام درماندی
من به نیکی بدو گمان بردم****نیک من نیک بود و جان بردم
این سخن گفت و از زمین برخاست****رخت او باز جست از چپ و راست
رفت و برداشت یک به یک سلبش****دق مصری عمامه قصبش
چونکه مهر از نورد بازگشاد****کیسه‌ای زان میان به زیر افتاد
زر مصری درو هزار درست****زان کهن سکه‌ها که بود نخست
مهر بنهاد و مهر ازو برداشت****همچنان سر به مهر خود بگذاشت
گفت شرط آن بود که جامه او****با زر و زینت و عمامه او
جمله در بندم و نگهدارم****به کسی کاهل اوست بسپارم
باز پرسم سرای او به کجاست****برسانم به آنکه اهل سراست
چون زمن نامد استعانت او****نکنم غدر در امانت او
گر من آن‌ها کنم که او کردست****هم از آنها خورم که او خوردست
همچنان آن نورد را در بست****چونکه در بسته شد گرفت به دست
رهروی در گرفت و راه نوشت****سوی شهر آمد از کرانه دشت
چون درآسود یک دو روز به شهر****داد ز خواب و خورد خود را بهر
آن عمامه به هر کسی بنمود****که خداوند این که شاید بود
زاد مردی عمامه را بشناخت****گفت لختی رهت بباید تاخت
در فلان کوی چندمین خانه****هست کاخی بلند و شاهانه
در بزن کان در آستانه اوست****بی‌گمان شو که خانه خانه اوست
بشر با جامه و عمامه و زر****سوی آن خانه شد که یافت خبر
در زد آمد شکر لبی دلبند****باز کرد آن در رواق بلند
گفت کاری و حاجتی بنمای****تا بر آرم چنانکه باشد رای
بشر گفتا بضاعتی دارم****بانوی خانه کو که بسپارم
گر درون آمدن به خانه رواست****تا درآیم سخن بگویم راست
که ملیخای آسمان فرهنگ****از زمانه چو ریو دید و چه رنگ
زن درون بردش از برون سرای****بر کنار بساط کردش جای
خویشتن روی کرد زیر نقاب****گفت برگو سخن که هست صواب
بشر هر قصه‌ای که بود تمام****گفت با ماهروی سیم اندام
آن به هم صحبتی رسیدن او****در هنرها سخن شنیدن او
وان برآشفتش چو بد مستان****دعوی انگیختن به هر دستان
وان به هر چیز بدگمان بودن****خوبیی را به زشتی آلودن
وان چه از بهر دیگران کندن****خویشتن را دران چه افکندن
وان شدن چون محیط موج زنش****عاقبت ماندن آب در دهنش
چون فرو گفت هرچه دید همه****وآنچه زان بی‌وفا شنید همه
گفت کاو غرقه شد بقای تو باد****جای او خاک خانه جای تو باد
جیفه‌ای کاب شسته بودش پاک****در سپردم به گنج خانه خاک
رخت او هرچه بود در بستم****واینک اینک گرفته در دستم
جامه و زر نهاد حالی پیش****کرد روشن درست کاری خویش
زن زنی بود کاردان و شگرف****آن ورق باز خواند حرف به حرف
ساعتی زان سخن پریشان گشت****آبی از چشم ریخت و زآب گذشت
پاسخش داد کای همیون رای****نیک مردی ز بندگان خدای
آفرین بر حلال زادگیت****بر لطیفی و رو گشادگیت
که کند هرگز این جوانمردی****که تو در حق بی کسان کردی
نیک مردی نه آن بود که کسی****ببرد انگبینی از مگسی
نیک‌مرد آن رود که در کارش****رخنه نارد فریب دینارش
شد ملیخا و تن به خاک سپرد****جان به جائی که لایق آمد برد
آنچه گفتی ز بد پسندان بود****راست گفتی هزار چندان بود
بود کارش همه ستمگاری****بی‌وفائی و مردم آزاری
کرد بسیار جور بر زن و مرد****بر چنانی چنین بود درخورد
به عقیدت جهود کینه سرشت****مار نیرنگ و اژدهای کنشت
سالها شد که من برنجم ازو****جز بدی هیچ بر نسنجم ازو
من به بالین نرم او خفته****او به من بر دروغها گفته
من ز بادش سپر فکنده چو میغ****او کشیده چو برق بر من تیغ
چون خدا دفع کردش از سر من****رفت غوغای محنت از در من
گر بد ار نیک بود روی نهفت****از پس مرده بد نشاید گفت
پای او از میانه بیرون شد****حال پیوند ما دگرگون شد
تو از آنجا که مرد کار منی****به زناشوئی اختیار منی
مایه و ملک هست و ستر و جمال****به ازین کی رسد به جفت حلال
به نکاحی که آن خدا فرمود****کار ما را فراهم آور زود
من به جفتی ترا پسندیدم****که جوانمردی ترا دیدم
تو به من گر ارادتی داری****تا کنم دعوی پرستاری
قصه شد گفته حسب حال اینست****مال دارم بسی جمال اینست
وانگهی برقع از قمر برداشت****مهر خشک از عقیق‌تر برداشت
بشر چون خوبی و جمالش دید****فتنه چشم و سحر خالش دید
آن پری‌چهره بود کاول روز****دیده بودش چنان جهان افروز
نعره‌ای زد چنانکه رفت از هوش****حلقه در گوش یار حلقه به گوش
چون چنان دید نوش لب بشتافت****بوی خوش کرد و جان او دریافت
هوش رفته چو هوش یافته شد****سرش از تاب شرم تافته شد
گفت اگر شیفتم ز عشق پری****تا به دیوانگی گمان نبری
گر بود دیو دیده افتاده****من پری دیدم ای پری‌زاده
وین که بینی نه مهر امروزست****دیر باشد که در من این سوزست
که فلان روز در فلان ره تنگ****برقعت را ربود باد از چنگ
من ترا دیدم و ز دست شدم****می وصلت نخورده مست شدم
سوختم در غم نهانی تو****رفت جانم ز مهربانی تو
گرچه یک دم نرفتی از یادم****با کسی راز خویش نگشادم
چونکه صبرم در اوفتاد ز پای****رفتم و در گریختم به خدای
تا خدایم به فضل و رحمت خویش****آورید آنچه شرط باشد پیش
چون نکردم طمع چو بوالهوسان****در حریم جمال و مال کسان
دولتی کو جمال و مالم داد****نز حرام اینک از حلالم داد
زن چو از رغبت وی آگه شد****رغبتش زآنچه بد یکی ده شد
بشر کان حور پیکرش بنواخت****رفت بیرون و کار خویش بساخت
گشت با او به شرط کاوین جفت****نعمتی یافت شکر نعمت گفت
با پریچهره کام دل می‌راند****بر خود افسون چشم بد می‌خواند
از جهودی رهاند شاهی را****دور کرد از کسوف ماهی را
از پرندش غیار زردی شست****برگ سوسن ز شنبلیدش رست
چون ندید از بهشتیان دورش****جامه سبز دوخت چون حورش
سبزپوشی به از علامت زرد****سبزی آمد به سرو بن در خورد
رنگ سبزی صلاح کشته بود****سبزی آرایش فرشته بود
جان به سبزی گراید از همه چیز****چشم روشن به سبزه گردد نیز
رستنی را به سبزی آهنگست****همه سر سبزیی بدین رنگست
قصه چون گفت ماه بزم آرای****شه در آغوش خویش کردش جای

بخش ۲۹ - نشستن بهرام روز سه‌شنبه در گنبد سرخ و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم چهارم

روزی از روزهای دیماهی****چون شب تیر مه به کوتاهی
از دگر روز هفته آن به بود****ناف هفته مگر سه‌شنبه بود
روز بهرام و رنگ بهرامی****شاه با هردو کرده هم نامی
سرخ در سرخ زیوری بر ساخت****صبحگه سوی سرخ گنبد تاخت
بانوی سرخ روی سقلابی****آن به رنگ آتشی به لطف آبی
به پرستاریش میان در بست****خوش بود ماه آفتاب‌پرست
شب چو منجوق برکشید بلند****طاق خورشید را درید پرند
شاه از آن سرخ سیب شهدآمیز****خواست افسانه‌ای نشاط‌انگیز
نازنین سر نتافت از رایش****در فشاند از عقیق در پایش
کای فلک آستان درگه تو****قرص خورشید ماه خرگه تو
برتر از هر دری که بتوان سفت****بهتر از هر سخن که بتوان گفت
کس به گردت رسید نتواند****کور باد آنکه دید نتواند
چون دعائی چنین به پایان برد****لعل کان را به کان لعل سپرد
گفت کز جمله ولایت روس****بود شهری به نیکوی چو عروس
پادشاهی درو عمارت ساز****دختری داشت پروریده به ناز
دلفریبی به غمزه جادو بند****گلرخی قامتش چو سرو بلند
رخ به خوبی ز ماه دلکش‌تر****لب به شیرینی از شکر خوشتر
زهره‌ای دل ز مشتری برده****شکر و شمع پیش او مرده
تنگ شکر ز تنگی شکرش****تنگدل‌تر ز حلقه کمرش
مشک با زلف او جگرخواری****گل ز ریحان باغ او خاری
قدی افراخته چو سرو به باغ****روئی افروخته چو شمع و چراغ
تازه روئیش تازه‌تر ز بهار****خوب رنگیش خوبتر ز نگار
خواب نرگس خمار دیده او****ناز نسرین درم خریده او
آب گل خاک ره پرستانش****گل کمر بند زیر دستانش
به جز از خوبی و شکر خندی****داشت پیرایه هنرمندی
دانش آموخته ز هر نسقی****در نبشته ز هر فنی ورقی
خوانده نیرنگ نامهای جهان****جادوئیها و چیزهای نهان
درکشیده نقاب زلف بروی****سرکشیده ز بارنامه شوی
آنکه در دور خویش طاق بود****سوی جفتش کی اتفاق بود
چون شد آوازه در جهان مشهور****کامداست از بهشت رضوان حور
ماه و خورشید بچه‌ای زادست****زهره شیر عطاردش دادست
رغبت هرکسی بدو شد گرم****آمد از هر سوئی شفاعت نرم
این به زور آن به زر همی‌کوشید****و او زر خود به زور می‌پوشید
پدر از جستجوی ناموران****کان صنم را رضا ندید در آن
گشت عاجز که چاره چون سازد****نرد با صد حریف چون بازد
دختر خوبروی خلوت ساز****دست خواهندگان چو دید دراز
جست کوهی در آن دیار بلند****دور چون دور آسمان ز گزند
داد کردن بر او حصاری چست****گفتی از مغز کوه کوهی رست
پوزش انگیخت وز پدر درخواست****تا کند برگ راه رفتن راست
پدر مهربان از آن دوری****گرچه رنجید داد دستوری
تا چو شهدش ز خانه گردد دور****در نیاید ز بام و در زنبور
نیز چون در حصار باشد گنج****پاسبان را ز دزد ناید رنج
وان عروس حصاری از سر ناز****کرد کار حصار خویش بساز
چون بدان محکمی حصاری بست****رفت و چون گنج در حصار نشست
گنج او چون در استواری شد****نام او بانوی حصاری شد
دزد گنج از حصار او عاجز****کاهنین قلعه بد چو رویین دز
او در آن دز چو بانوی سقلاب****هیچ دز بانو آن ندیده به خواب
راه بربسته راه داران را****دوخته کام کامگاران را
در همه کاری آن هنر پیشه****چاره‌گر بود و چابک اندیشه
انجم چرخ را مزاج شناس****طبعها را بهم گرفته قیاس
بر طبایع تمام یافته دست****راز روحانی آوریده به شست
که ز هر خشک و تر چه شاید کرد****چون شود آب گرم و آتش سرد
مردمان را چه می‌کند مردم****وانجمن را چه می‌دهد انجم
هرچه فرهنگ را به کار آید****وآدیمزاد را بیاراید
همه آورده بود زیر نورد****آن بصورت زن و به معنی مرد
چون شکیبنده شد در آن‌باره****دل ز مردم برید یکباره
کرد در راه آن حصار بلند****از سر زیرکی طلسمی چند
پیکر هر طلسم از آهن و سنگ****هر یکی دهره‌ای گرفته به چنگ
هرکه رفتی بدان گذرگه بیم****گشتی از زخم تیغها به دو نیم
جز یکی کو رقیب آن دز بود****هرکه آن راه رفت عاجز بود
و آن رقیبی که بود محرم کار****ره نرفتی مگر به گام شمار
گر یکی پی‌غلط شدی ز صدش****اوفتادی سرش ز کالبدش
از طلسمی بدو رسیدی تیغ****ماه عمرش نهان شدی در میغ
در آن‌باره کاسمانی بود****چون در آسمان نهانی بود
گر دویدی مهندسی یک ماه****بر درش چون فلک نبردی راه
آن پری پیکر حصارنشین****بود نقاش کارخانه چین
چون قلم را به نقش پیوستی****آب را چون صدف گره بستی
از سواد قلم چو طره حور****سایه را نقش برزدی بر نور
چون در آن برج شهربندی یافت****برج از آن ماه بهره‌مندی یافت
خامه برداشت پای تا سر خویش****بر پرندی نگاشت پیکر خویش
بر سر صورت پرند سرشت****به خطی هرچه خوب‌تر بنوشت
کز جهان هر کرا هوای منست****با چنین قلعه‌ای که جای منست
گو چو پروانه در نظاره نور****پای در نه سخن مگوی از دور
بر چنین قلعه مرد باید بار****نیست نامرد را درین دز کار
هرکرا این نگار می‌باید****نه یکی جان هزار می‌باید
همتش سوی راه باید داشت****چار شرطش نگاه باید داشت
شرط اول درین زناشوئی****نیکنامی شدست و نیکوئی
دومین شرط آن که از سر رای****گردد این راه را طلسم گشای
سومین شرس آنکه از پیوند****چون گشاید طلسمها را بند
در ین در نشان دهد که کدام****تا ز در جفت من شود نه ز بام
چارمین شرط اگر به جای آرد****ره سوی شهر زیرپای آرد
تا من آیم به بارگاه پدر****پرسم از وی حدیثهای هنر
گر جوابم دهد چنانکه سزاست****خواهم او را چنانکه شرط وفاست
شوی من باشد آن گرامی مرد****کانچه گفتم تمام داند کرد
وانکه زین شرط بگذرد تن او****خون بی‌شرط او به گردن او
هرکه این شرط را نکو دارد****کیمیای سعادت او دارد
وانکه پی بر سخن نداند برد****گر بزرگست زود گردد خرد
چون ز ترتیب این ورق پرداخت****پیش آنکس که اهل بود انداخت
گفت برخیز و این ورق بردار****وین طبق پوش ازین طبق بردار
بر در شهر شو به جای بلند****این ورق را به تاج در دربند
تا ز شهری و لشگری هرکس****کافتدش بر چو من عروس هوس
به چنین شرط راه برگیرد****یا شود میر قلعه یا میرد
شد پرستنده وان ورق برداشت****پیچ بر پیچ راه را بگذاشت
بر در شهر بست پیکر ماه****تا درو عاشقان کنند نگاه
هرکه را رغبت اوفتد خیزد****خون خود را به دست خود ریزد
چون به هر تخت گیر و تاجوری****زین حکایت رسیده شد خبری
بر تمنای آن حدیث گزاف****سر نهادند مرم از اطراف
هرکس از گرمی جوانی خویش****داد بر باد زندگانی خویش
هرکه در راه او نهادی گام****گشتی از زخم تیغ دشمن کام
هیچ کوشنده‌ای به چاره و رای****نشد آن قلعه را طلسم گشای
وانکه لختی نمود چاره‌گری****هم فسونش ز چاره شد سپری
گرچه بگشاد از آن طلسمی چند****بر دگرها نگشت نیرومند
از سر بی‌خودی و بیرائی****در سر کار شد به رسوائی
بی‌مرادی کزو میسر شد****چند برنای خوب در سر شد
کس از آن ره خلاص دیده نبود****همه ره جز سر بریده نبود
هر سری کز سران بریدندی****به در شهر برکشیدندی
تا ز بس سر که شد بریده به قهر****کله بر کله بسته شد در شهر
گرد گیتی چو بنگری همه جای****نبود جز به سور شهر آرای
وان پریرخ که شد ستیزه حور****شهری آراسته به سر نه به سور
نارسیده به سایه در او****ای بسا سر که رفت در سر او
از بزرگان پادشا زاده****بود زیبا جوانی آزاده
زیرک و زورمند و خوب و دلیر****صید شمشیر او چه گور و چه شیر
روزی از شهر شد به سوی شکار****تا شکفته شود چو تازه بهار
دید یک نوش نامه بر در شهر****گرد او صد هزار شیشه زهر
پیکری بسته بر سواد پرند****پیکری دلفریب و دیده پسند
صورتی کز جمال و زیبائی****برد ازو در زمان شکیبائی
آفرین گفت بر چنان قلمی****کاید از نوکش آنچنان رقمی
گرد آن صورت جهان آرای****صد سر آویخته ز سر تا پای
گفت ازین گوهر نهنگ آویز****چون گریزم که نیست جای گریز
زین هوسنامه گر به دارم دست****آورد در تنم شکیب شکست
گر دلم زین هوس به در نشود****سر شود وین هوس ز سر نشود
بر پرند ارچه صورتی زیباست****مار در حلقه خار در دیباست
این همه سر بریده شد باری****هیچکس را به سر نشد کاری
سر من نیز رفته گیر چه سود****خاکیی کشته گیر خاک آلود
گر نه زین رشته باز دارم دست****سر برین رشته باز باید بست
گر دلیری کنم به جان سفتن****چون توانم به ترک جان گفتن
باز گفت این پرند را پریان****بسته‌اند از برای مشتریان
پیش افسون آنچنان پریی****نتوان رفت بی‌فسون گریی
تا زبان بند آن پری نکنم****سر درین کار سرسری نکنم
چاره‌ای بایدم نه خرد بزرگ****تا رهد گوسفندم از دم گرگ
هرکه در کار سخت گیر شود****نظم کارش خلل‌پذیر شود
در تصرف مباش خرداندیش****تازیانی بزرگ ناید پیش
ساز بر پرده جهان می‌ساز****سست می‌گیر و سخت می‌انداز
دلم از خاطرم خراب‌ترست****جگرم از دلم کباب‌ترست
به چنین دل چگونه باشم شاد****وز چنین خاطری چه آرم یاد
این سخن گفت و لختی انده خورد****وز نفس برکشید بادی سرد
آب در دیده زآن نظاره گذشت****نطع با تیغ دید و سر با طشت
این هوس را چنانکه بود نهفت****با کس اندیشه‌ای که داشت نگفت
روز و شب بود با دلی پر سوز****نه شبش شب بد و نه روزش روز
هر سحرگه به آرزوی تمام****تا در شهر برگرفتی گام
دید آن پیکر نوآیین را****گور فرهاد و قصر شیرین را
آن گره را به صد هزار کلید****جست و سررشته‌ای نگشت پدید
رشته‌ای دید صدهزارش سر****وز سر رشته کس نداد خبر
گرچه بسیار تاخت از پس و پیش****نگشاد آن گره ز رشته خویش
کبر ازآن کار بر کناره نهاد****روی در جستجوی چاره نهاد
چاره‌سازی هر طرف می‌جست****که ازو بند سخت گردد سست
تا خبر یافت از خردمندی****دیو بندی فرشته پیوندی
در همه توسنی کشیده لگام****به همه دانشی رسیده تمام
همه همدستی اوفتاده او****همه در بسته‌ای گشاده او
چون جوانمرد ازان جهان هنر****از جهان دیدگان شنید خبر
پیش سیمرغ آفتاب شکوه****شد چو مرغ پرنده کوه به کوه
یافتش چون شکفته گلزاری****در کجا؟ در خرابتر غاری
زد به فتراک او چو سوسن دست****خدمتش را چو گل میان در بست
از سر فرخی و فیروزی****کرد از آن خضر دانش‌آموزی
چون از آن چشمه بهره یافت بسی****برزد از راز خویشتن نفسی
زان پریروی و آن حصار بلند****وانکه زو خلق را رسید گزند
وان طلسمی که بست بر ره خویش****وان فکندن هزار سر در پیش
جمله در پیش فیلسوف کهن****گفت و پنهان نداشت هیچ سخن
فیلسوف از حسابهای نهفت****هرچه در خورد بود با او گفت
چون شد آن چاره‌جوی چاره‌شناس****باز پس گشت با هزار سپاس
روزکی چند چون گرفت قرار****کرد با خویشتن سگالش کار
زالت راه آن گریوه تنگ****هرچه بایستش آورید به چنگ
نسبتی باز جست روحانی****کارد از سختیش به آسانی
آنچنان کز قیاس او برخاست****کرد ترتیب هر طلسمی راست
اول از بهر آن طلبکاری****خواست از تیز همتان یاری
جامه را سرخ کرد کاین خونست****وین تظلم ز جور گردونست
چون به دریای خون درآمد زود****جامه چون دیده کرد خون‌آلود
آرزوی خود از میان برداشت****بانگ تشنیع از جهان برداشت
گفت رنج از برای خود نبرم****بلکه خونخواه صدهزار سرم
یا ز سرها گشایم این چنبر****یا سر خویشتن کنم در سر
چون بدین شغل جامه در خون زد****تیغ برداشت خیمه بیرون زد
هرکه زین شغل یافت آگاهی****کامد آن شیردل به خون‌خواهی
همت کارگر دران در بست****کو بدان کار زود یابد دست
همت خلق ورای روشن او****درع پولاد گشت بر تن او
وانگهی بر طریق معذوری****خواست از شاه شهر دستوری
پس ره آن حصار پیش گرفت****پی تدبیر کار خویش گرفت
چون به نزدیک آن طلسم رسید****رخنه‌ای کرد و رقیه‌ای بدمید
همه نیرنگ آن طلسم بکند****برگشاد آن طلسم را پیوند
هر طلسمی که دید بر سر راه****همه را چنبر او فکند به چاه
چون ز کوه آن طلسمها برداشت****تیغ‌ها را به تیغ کوه گذاشت
بر در حصار شد در حال****دهلی را کشید زیر دوال
وان صدا را به گرد بارو جست****کند چون جای کنده بود درست
چون صدا رخنه را کلید آمد****از سر رخنه در پدید آمد
زین حکایت چو یافت آگاهی****کس فرستاد ماه خرگاهی
گفت کای رخنه بنده راه گشای****دولتت بر مراد راهنمای
چون گشادی طلسم را ز نخست****در گنجینه یافتی به درست
سر سوی شهر کن چو آب روان****صابری کن دو روز اگر بتوان
تا من آیم به بارگاه پدر****آزمایش کنم ترا به هنر
پرسم از تو چهار چیز نهفت****گر نهفته جواب دانی گفت
با توام دوستی یگانه شود****شغل و پیوند بی‌بهانه شود
مرد چون دید کامگاری خویش****روی پس کرد و ره گرفت به پیش
چون به شهر آمد از حصار بلند****از در شهر برکشید پرند
در نوشت و به چاکری بسپرد****آفرین زنده گشت و آفت مرد
جمله سرها که بود بر در شهر****از رسنها فرو گرفت به قهر
داد تا بر وی آفرین کردند****با تن کشتگان دفین کردند
شد سوی خانه با هزار درود****مطرب آورد و برکشید سرود
شهریان بر سرش نثار افشان****همه بام و درش نگار افشان
همه خوردند یک به یک سوگند****که اگر شه نخواهد این پیوند
شاه را در زمان تباه کنیم****بر خود او را امیر و شاه کنیم
کان سرما برید و سردی کرد****وین سرما رهاند و مردی کرد
وز دگر سو عروس زیباروی****شادمان شد به خواستاری شوی
چون شب از نافه‌های مشک سیاه****غالیه سود بر عماری ماه
در عماری نشست با دل خوش****ماه در موکبش عماری کش
سوی کاخ آمد ز گریوه کوه****کاخ ازو یافت چون شکوفه شکوه
پدر از دیدنش چو گل به شکفت****دختر احوال خویش ازو ننهفت
هرچه پیش آمدش ز نیک و ز بد****کرد با او همه حکایت خود
زان سواران کزو پیاده شدند****چاه کندند و درفتاده شدند
زان هزبران که نام او بردند****وز سر عجز پیش او مردند
تا بدانجا که آن ملک زاده****بود یکباره دل بدو داده
وانکه آمد چو کوه‌پای فشرد****کرد یک‌یک طلسمها را خرد
وانکه بر قلعه کامگاری یافت****وز سر شرط رفته روی نتافت
چون سه شرط از چهار شرط نمود****تا چهارم چگونه خواهد بود
شاه گفتا که شرط چارم چیست****پرسم از وی به رهنمونی بخت
گر بدو مشکلم گشاده شود****تاج بر تارکش نهاده شود
ور درین ره خرش فروماند****خرگه آنجا زند که او داند
واجب آن شد که بامداد پگاه****بر سر تخت خود نشیند شاه
خواند او را به شرط مهمانی****من شوم زیر پرده پنهانی
پرسم او را سؤال سربسته****تا جوابم فرستد آهسته
شاه گفتا چنین کنیم رواست****هرچه آن کرده‌ای تو کرده ماست
بیشتر زین سخن نیفزودند****در شبستان شدند و آسودند
بامدادان که چرخ مینا رنگ****گرد یاقوت بردمید به سنگ
مجلس آراست شه به رسم کیان****بست بر بندگیش بخت میان
انجمن ساخت نامداران را****راستگویان و رستگاران را
خواند شهزاده را به مهمانی****بر سرش کرد گوهرافشانی
خوان زرین نهاده شد در کاخ****تنگ شد بارگه ز برگ فراخ
از بسی آرزو که بر خوان بود****آن نه خوان بود کارزودان بود
از خورشها که بود بر چپ و راست****هرکس آب خورد کارزو درخواست
چون خورش خورده شد به اندازه****شد طبیعت به پرورش تازه
شاه فرمود تا به مجلس خاص****بر محکها زنند زر خلاص
خود درون رفت و جای خوش بماند****میهمان را به جای خویش نشاند
پیش دختر نشست روی به روی****تا چه بازیگری کند با شوی
بازی‌آموز لعبتان طراز****از پس پرده گشت لعبت باز
از بناگوش خود دو لؤلؤی خرد****برگشاد و به خازنی بسپرد
کین به مهمان ما رسان به شتاب****چون رسانیده شد به یار جواب
شد فرستاده پیش مهمان زود****وآنچه آورده بد بدو بنمود
مرد لؤلؤی خرد بر سنجید****عیره کردش چنانکه در گنجید
زان جوهر که بود در خور آن****سه دیگر نهاد بر سر آن
هم بدان پیک نامه‌ور دادش****سوی آن نامور فرستادش
سنگدل چون که دید لؤلؤ پنج****سنگ برداشت گشت لؤلؤ سنج
چون کم و بیش دیدشان به عیار****هم برآن سنگ سودشان چو غبار
قبضه‌واری شکر بران افزود****آن در و آن شکر به یکجا سود
داد تا نزد میهمان بشتافت****میهمان باز نکته را دریافت
از پرستنده خواست جامی شیر****هردو دروی فشاند و گفت بگیر
شد پرستنده سوی بانوی خویش****وان ره آورد را نهاد به پیش
بانو آن شیر بر گرفت و بخورد****وآنچه زو مانده بد خمیر بکرد
برکشیدش به وزن اول بار****یک سر موی کم نکرد عیار
حالی انگشتری گشاد ز دست****داد تا برد پیک راه پرست
مرد بخرد ستد ز دست کنیز****پس در انگشت کرد و داشت عزیز
داد یکتا دری جهان افروز****شب چراغی به روشنائی روز
باز پس شد کنیز حور نژاد****در یکتا به لعل یکتا داد
بانو آن در نهاد بر کف دست****عقد خود را ز یک دگر بگسست
تا دری یافت هم طویله آن****شبچراغی هم از قبیله آن
هردو در رشته‌ای کشید بهم****این و آن چون؟ یکی نه بیش و نه کم
شد پرستنده در به دریا داد****بلکه خورشید را ثریا داد
چون که بخرد نظر بران انداخت****آن دو هم عقد را ز هم نشناخت
جز دوئی در میان آن در خوشاب****هیچ فرقی نبد به رونق و آب
مهره‌ای ازرق از غلامان خواست****کان دویم را سوم نیامد راست
بر سر در نهاد مهره خرد****داد تا آنکه آورید ببرد
مهربانش چو مهره با در دید****مهر بر لب نهاد وخوش خندید
ستد آن مهره و در از سر هوش****مهره در دست بست و در در گوش
با پدر گفت خیز و کار بساز****بس که بر بخت خویش کردم ناز
بخت من بین چگونه یار منست****کاین چنین یاری اختیار منست
همسری یافتم که همسر او****نیست کس در دیار و کشور او
ما که دانا شدیم و دانا دوست****دانش ما به زیر دانش اوست
پدر از لطف آن حکایت خوش****با پری گفت کای فریشته وش
آنچه من دیدم از سئوال و جواب****روی پوشیده بود زیر نقاب
هرچه رفت از حدیثهای نهفت****یک به یک با منت بیاید گفت
نازپرورده هزار نیاز****پرده رمز بر گرفت ز راز
گفت اول که تیز کردم هوش****عقد لؤلؤ گشادم از بن گوش
در نمودار آن دو لؤلؤ ناب****عمر گفتم دو روزه شد دریاب
او که بر دو سه دیگر بفزود****گفت اگر پنج بگذرد هم زود
من که شکر به در درافزودم****وآن در و آن شکر به هم سودم
گفتم این عمر شهوت‌آلوده****چون در و چون شکر بهم سوده
به فسون و به کیمیا کردن****که تواند ز هم جدا کردن
او که شیری در آن میان انداخت****تا یکی ماند و دیگری بگداخت
گفت شکر که با در آمیزد****به یکی قطره شیر برخیزد
من که خوردم شکر ز ساغر او****شیر خواری بدم برابر او
وانکه انگشتری فرستادم****به نکاح خودش رضا دادم
او که داد آن گهر نهانی گفت****که چو گوهر مرا نیابی جفت
من که هم عقد گوهرش بستم****وا نمودم که جفت او هستم
او که در جستجوی آن دو گهر****سومی در جهان ندید دگر
مهره ازرق آورید به دست****وز پی چشم بد در ایشان بست
من که مهره به خود برآمودم****سر به مهر رضای او بودم
مهره مهر او به سینه من****مهر گنج است بر خزینه من
بروی از پنچ راز پنهانی****پنج نوبت زدم به سلطانی
شاه چون دید توسنی را رام****رفته خامی به تازیانه خام
کرد بر سنت زناشوئی****هرچه باید ز شرط نیکوئی
در شکر ریز سور او بنشست****زهره را با سهیل کابین بست
بزمی آراست چون بساط بهشت****بزمگه را به مشک و عود سرشت
کرد پیرایه عروسی راست****سرو و گل را نشاند و خود برخاست
دو سبک روح را به هم بسپرد****خویشتن زان میان گرانی برد
کان کن لعل چون رسید به کان****جان کنی را مدد رسید از جان
گاه رخ بوسه داد و گاه لبش****گاه نارش گزید و گه رطبش
آخر الماس یافت بر در دست****باز بر سینه تذرو نشست
مهره خویش دید در دستش****مهر خود در دو نرگس مستش
گوهرش را به مهر خود نگذاشت****مهر گوهر ز گنج او برداشت
زیست با او به ناز و کامه خویش****چون رخش سرخ کرد جامه خویش
کاولین روز بر سپیدی حال****سرخی جامه را گرفت به فال
چون بدان سرخی از سیاهی رست****زیور سرخ داشتی پیوست
چون به سرخی برات راندندش****ملک سرخ جامه خواندندش
سرخی آرایشی نو آیینست****گوهر سرخ را بها زاینست
زر که گوگرد سرخ شد لقبش****سرخی آمد نکوترین سلبش
خون که آمیزش روان دارد****سرخ ازآن شد که لطف جان دارد
در کسانیکه نیکوئی جوئی****سرخ روئیست اصل نیکوئی
سرخ گل شاه بوستان نبود****گر ز سرخی درو نشان نبود
چون به پایان شد این حکایت نغز****گشت پر سرخ گل هوا را مغز
روی بهرام از آن گل افشانی****سرخ شد چون رحیق ریحانی
دست بر سرخ گل کشد دراز****در کنارش گرفت و خفت به ناز

بخش ۳ - معراج پیغمبر اکرم

چون نگنجید در جهان تاجش****تخت بر عرش بست معراجش
سر بلندیش راز پایه پست****جبرئیل آمده براق به دست
گفت بر باد نه پی خاکی****تا زمینیت گردد افلاکی
پاس شب را ز خیل خانه خاص****توئی امشب یتاق دار خلاص
سرعت برق این براق تراست****برنشین کامشب این یتاق تراست
چونکه تیر یتاقت آوردم****به جنیبت براقت آوردم
مهد بر چرخ ران که ماه توئی****بر کواکب دوان که شاه توئی
شش جهت را ز هفت بیخ برآر****نه فلک را به چار میخ برآر
بگذران از سماک چرخ سمند****قدسیان را درآر سر به کمند
عطر سایان شب به کار تواند****سبز پوشان در انتظار تواند
نازنینان مصر این پر کار****بر تو عاشق شدند یوسف‌وار
خیز تا در تو یک نظاره کنند****هم کف و هم ترنج پاره کنند
آسمان را به زیر پایه خویش****طره نو کن ز جعد سایه خویش
بگذران مرکب از سپهر بلند****درکش ایوان قدس را به کمند
شبروان را شکوفه ده چو چراغ****تازه روباش چون شکوفه باغ
شب شب تست و وقت وقت دعاست****یافت خواهی هرآنچه خواهی خواست
تازه‌تر کن فرشتگان را فرش****خیمه زن بر سریر پایه عرش
عرش را دیده برفروز به نور****فرش را شقه در نورد ز دور
تاج بستان که تاجور تو شدی****بر سرآی از همه که سر تو شدی
سر برآور به سر فراختنی****دو جهان خاص کن به تاختنی
راه خویش از غبار خالی کن****عزم درگاه لایزالی کن
تا به حق‌القدوم آن قدمت****بر دو عالم روان شود علمت
چون محمد ز جبرئیل به راز****گوش کرد این پیام گوش نواز
زان سخن هوش را تمامی داد****گوش را حلقه غلامی داد
دو امین بر امانتی گنجور****این ز دیو آن ز دیو مردم دور
آن امین خدای در تنزیل****واین امین خرد به قول و دلیل
آن رساند آنچه بود شرط پیام****وین شنید آنچه بود سر کلام
در شب تیره آن سراج منیر****شد ز مهر مراد نقش پذیر
گردن از طوق آن کمند نتافت****طوق زر جز چنین نشاید یافت
برق کردار بر براق نشست****تازیش زیر و تازیانه به دست
چون در آورد در عقابی پای****کبک علوی خرام جست ز جای
برزد از پای پر طاووسی****ماه بر سر چو مهد کاووسی
می‌پرید آنچنان کزان تک و تاب****پر فکند از پیش چهار عقاب
هرچه را دید زیر گام کشید****شب لگد خورد و مه لگام کشید
وهم دیدی که چون گذارد گام؟****برق چون تیغ بر کشد ز نیام؟
سرعت عقل در جهانگردی؟****جنبش روح در جوانمردی؟
بود باراهواریش همه لنگ****با چنین پی فراخیش همه تنگ
با تکش سیر قطب خالی شد****گر جنوبی و گر شمالی شد
در مسیرش سماک آن جدول****کاه رامح نمود و گاه اعزل
چون محمد به رقص پای براق****در نبشت این صحیفه را اوراق
راه دروازه جهان برداشت****دوری از دور آسمان برداشت
می‌برید از منازل فلکی****شاهراهی به شهپر ملکی
ماه را در خط حمایل خویش****داد سر سبزی از شمایل خویش
بر عطارد ز نقره کاری دست****رنگی از کوره رصاصی بست
زهره را از فروغ مهتابی****برقعی برکشید سیمابی
گرد راهش به ترکتاز سپهر****تاج زرین نهاد بر سر مهر
سبز پوشید چون خلیفه شام****سرخ پوشی گذاشت بر بهرام
مشتری را ز فرق سر تا پای****دردسر دید و گشت صندل سای
تاج کیوان چو بوسه زد قدمش****در سواد عبیر شد علمش
او خرامان چو باد شبگیری****برهیونی چو شیر زنجیری
هم رفیقش ز ترکتاز افتاد****هم براقش ز پویه باز افتاد
منزل آنجا رساند کز دوری****دید در جبرئیل دستوری
سر برون زد ز مهد میکائیل****به رصدگاه صوراسرافیل
گشت از آن تخت نیز رخت گرای****رفرف و سدره هردو ماند به جای
همرهان را به نیمه ره بگذاشت****راه دریای بی‌خودی برداشت
قطره بر قطره زان محیط گذشت****قطر بر قطر هر چه بود نوشت
چون درآمد به ساق عرش فراز****نردبان ساخت از کمند نیاز
سر برون زد ز عرش نورانی****در خطرگاه سر سبحانی
حیرتش چون خطر پذیری کرد****رحمت آمد لگام گیری کرد
قاب قوسین او در آن اثنا****از دنی رفت سوی او ادنی
چون حجاب هزار نور درید****دیده در نور بی‌حجاب رسید
گامی از بود خود فراتر شد****تا خدا دیدنش میسر شد
دید معبود خویش را به درست****دیده از هر چه دیده بود بشست
دیده بر یک جهت نکرد مقام****کز چپ و راست می‌شنید سلام
زیر و بالا و پیش و پس چپ و راست****یک جهت گشت و شش جهت برخاست
شش جهت چون زبانه تیز کند؟****هم جهان هم جهت گریز کند
بی جهت با جهت ندارد کار****زین جهت بی جهت شد آن پرگار
تا نظر بر جهت نقاب نبست****دل ز تشویش و اضطراب نرست
جهت از دیده چون نهان باشد؟****دیدن بی‌جهت چنان باشد
از نبی جز نفس نبود آنجا****همه حق بود و کس نبود آنجا
همگی را جهت کجا سنجد****در احاطت جهت کجا گنجد
شربت خاص خورد و خلعت خاص****یافت از قرب حق برات خلاص
جامش اقبال و معرفت ساقی****هیچ باقی نماند در باقی
بامدارای صد هزار درود****آمد از اوج آن مدار فرود
هرچه آورد بذل یاران کرد****وقف کار گناهکاران کرد
ای نظامی جهان پرستی چند****بر بلندی برای پستی چند
کوش تا ملک سرمدی یابی****وان ز دین محمدی یابی
عقل را گر عقیده دارد پاس****رستگاری به نور شرع شناس

بخش ۳۰ - نشستن بهرام روز چهارشنبه در گنبد پیروزه رنگ و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم پنجم

چارشنبه که از شکوفه مهر****گشت پیروزه‌گون سواد سپهر
شاه را شد ز عالم افروزی****جامه پیروزه‌گون ز پیروزی
شد به پیروزه گنبد از سر ناز****روز کوتاه بود و قصه دراز
زلف شب چون نقاب مشکین بست****شه ز نقابی نقیبان رست
خواست تا بانوی فسانه سرای****آرد آیین بانوانه به جای
گوید از راه عشقبازی او****داستانی به دلنوازی او
غنچه گل گشاد سرو بلند****بست بر برگ گل شمامه قند
گفت کای چرخ بنده فرمانت****واختر فرخ آفرین خوانت
من و بهتر ز من هزار کنیز****از زمین بوسی تو گشته عزیز
زشت باشد که پیش چشمه نوش****درگشاید دکان سرکه‌فروش
چون ز فرمان شاه نیست گزیر****گویم ار شه بود صداع پذیر
بود مردی به مصر ماهان نام****منظری خوبتر ز ماه تمام
یوسف مصریان به زیبائی****هندوی او هزار یغمائی
جمعی از دوستان و همزادان****گشته هریک به روی او شادان
روزکی چند زیر چرخ کبود****دل نهادند بر سماع و سرود
هریک از بهر آن خجسته چراغ****کرده مهمانیی به خانه و باغ
روزی آزاده‌ای بزرگ نه خرد****آمد او را به باغ مهمان برد
بوستانی لطیف و شیرین کار****دوستان زو لطیف‌تر صدبار
تا شب آنجا نشاط می‌کردند****گاه می گاه میوه می‌خوردند
هر زمان از نشاط پرورشی****هردم از گونه دگر خورشی
شب چو از مشک برکشید علم****نقره را قیر درکشید قلم
عیش خوش بودشان در آن بستان****باده در دست و نغمه در دستان
هم در آن باغ دل گرو کردند****خرمی تازه عیش نو کردند
بود مهتابی آسمان افروز****شبی الحق به روشنائی روز
مغز ماهان چو گرم شد ز شراب****تابش ماه دید و گردش آب
گرد آن باغ گشت چون مستان****تا رسید از چمن به نخلستان
دید شخصی ز دور کامد پیش****خبرش داد از آشنائی خویش
چون که بشناختش همالش بود****در تجارت شریک مالش بود
گفت چون آمدی بدین هنگام****نه رفیق و نه چاکر و نه غلام
گفت کامشب رسیدم از ره دور****دلم از دیدنت نبود صبور
سودی آورده‌ام برون ز قیاس****زان چنان سود هست جای سپاس
چون رسیدم به شهر بیگه بود****شهر در بسته خانه بیره بود
هم در آن کاروانسرای برون****بر دم آن‌بار مهر کرده درون
چون شنیدم که خواجه مهمانست****آمدم باز رفتن آسانست
گر تو آیی به شهر به باشد****داور ده صلاح ده باشد
نیز ممکن بود که در شب داج****نیمه سودی نهان کنیم از باج
دل ماهان ز شادمانی مال****برگرفت آن شریک را دنبال
در گشادند باغ را ز نهفت****چون کسی‌شان ندید هیچ نگفت
هردو در پویه گشته باد خرام****تا ز شب رفت یک دو پاس تمام
پیش می‌شد شریک راه نورد****او به دنبال می‌دوید چو گرد
راه چون از حساب خانه گذشت****تیر اندیشه از نشانه گذشت
گفت ماهان ز ما به فرضه نیل****دوری راه نیست جز یک میل
چار فرسنگ ره فزون رفتیم****از خط دایره برون رفتیم
باز گفتا مگر که من مستم****بر نظر صورتی غلط بستم
او که در رهبری مرا یارست****راه دانست و نیز هشیارست
همچنان می‌شدند در تک و تاب****پس رو آهسته پیشرو به شتاب
گرچه پس رو ز پیش رو می‌ماند****پیش رو باز مانده را می‌خواند
کم نکردند هردو زان پرواز****تا بدان گه که مرغ کرد آواز
چون پر افشاند مرغ صبحگهی****شد دماغ شب از خیال تهی
دیده مردم خیال پرست****از فریب خیال بازی رست
شد ز ماهان شریک ناپیدا****ماند ماهان ز گمرهی شیدا
مستی و ماندگی دماغش سفت****مانده و مست بود بر جا خفت
اشک چون شمع نیم‌سوز فشاند****خفته تا وقت نیم روز بماند
چون ز گرمای آفتاب سرش****گرمتر گشت از آتش جگرش
دیده بگشاد بر نظاره راه****گرد بر گرد خویش کرد نگاه
باغ گل جست و گل به باغ ندید****جز دلی با هزار داغ ندید
غار بر غار دید منزل خویش****مار هر غار از اژدهائی بیش
گرچه طاقت نماند در پایش****هم به رفتن پذیره شد رایش
پویه می‌کرد و زور پایش نه****راه می‌رفت و رهنمایش نه
تا نزد شاه شب سه پایه خویش****بود ترسان دلش ز سایه خویش
شب چو نقش سیاه‌کاری بست****روزگار از سپیدکاری رست
بی‌خود افتاد بر در غاری****هر گیاهی به چشم او ماری
او در آن دیوخانه رفته ز هوش****کامد آواز آدمیش به گوش
چون نظر برگشاد دید دوتن****زو یکی مرد بود و دیگر زن
هردو بر دوش پشتها بسته****می‌شدند از گرانی آهسته
مرد کو را بدید بر ره خویش****ماند زن را به جای و آمد پیش
بانگ بر زد برو که هان چه کسی****با که داری چو باد هم نفسی
گفت مردی غریب و کارم خام****هست ماهان گوشیارم نام
گفت کاینجا چگونه افتادی****کین خرابی ندارد آبادی
این بر و بوم جای دیوانست****شیر از آشوبشان غریوانست
گفت لله و فی الله‌ای سره مرد****آن کن از مردمی که شاید کرد
که من اینجا به خود نیفتادم****دیو بگذار کادمیزادم
دوش بودم به ناز و آسانی****بر بساط ارم به مهمانی
مردی آمد که من همال توام****از شریکان ملک و مال توام
زان بهشتم بدین خراب افکند****گم شد از من چو روح گشت بلند
با من آن یار فارغ از یاری****یا غلط کرد یا غلط کاری
مردمی کم تو از برای خدای****راه گم کرده را به من بنمای
مرد گفت ای جوان زیباروی****به یکی موی رستی از یک موی
دیو بود آنکه مردمش خوانی****نام او هایل بیابانی
چون تو صد آدمی زره بر دست****هریکی بر گریوه مردست
من و این زن رفیق و یار توایم****هردو امشب نگاهدار توایم
دل قوی کن میان ما به خرام****پی ز پی بر مگیرد و گام از گام
رفت ماهان میان آن دو دلیل****راه را می‌نوشت میل به میل
تا دم صبح هیچ دم نزدند****جز پی یکدگر قدم نزدند
چون دهل بر کشید بانگ خروس****صبح بر ناقه بست زرین کوس
آندو زندان که بی کلید شدند****هردو از دیده ناپدید شدند
باز ماهان در اوفتاد ز پای****چون فرو ماندگان بماند به جای
روز چون عکس روشنائی داد****خاک بر خون شب گوائی داد
گشت ماهان در آن گریوه تنگ****کوه بر کوه دید جای پلنگ
طاقتش رفت از آنکه خورد نبود****خورشی جز دریغ و درد نبود
بیخ و تخم گیا طلب می‌کرد****اندک اندک به جای نان می‌خورد
باز ماندن ز راه روی نداشت****ره نه و رهروی فرو نگذاشت
تا شب آن روز رفت کوه به کوه****آمد از جان و از جهان به ستوه
چون جهان سپید گشت سیاه****راهرو نیز باز ماند ز راه
در مغاکی خزید و لختی خفت****روی خویش از روند کان نهفت
ناگه آواز پای اسب شنید****بر سر راه شد سواری دید
مرکب خویش گرم کرده سوار****در دگر دست مرکبی رهوار
چون درآمد به نزد ماهان تنگ****پیکری دید در خزیده به سنگ
گفت کای ره‌نشین زرق نمای****چه کسی و چه جای تست اینجای
گر خبر باز دادی از رازم****ور نه حالی سرت بیندازم
گشت ماهان ز بیم او لرزان****تخمی افشاند چون کشاورزان
گفت کای ره‌نورد خوب خرام****گوش کن سرگذشت بنده تمام
وآنچه دانست از آشکار و نهفت****چون نیوشنده گوش کرد بگفت
چون سوار آن فسانه زو بشنید****در عجب ماند و پشت دست گزید
گفت بردم به خویشتن لاحول****که شدی ایمن از هلاک دو هول
نر و ماده و غول چاره گرند****کادمی را ز راه خود ببرند
در مغاک افکنند و خون ریزند****چون شود بانگ مرغ بگریزند
ماده هیلا و نام نر غیلاست****کارشان کردن بدی و بلاست
شکر کن کز هلاکشان رستی****هان سبک باش اگر کسی هستی
بر جنیبت نشین عنان درکش****وز همه نیک و بد زبان درکش
بر پیم باد پای را میران****در دل خود خدای را می‌خوان
عاجز و یاوه گشت زان در غار****بر پر آن پرنده گشت سوار
آنچنان بر پیش فرس می‌راند****که ازو باد باز پس می‌ماند
چون قدر مایه راه بنوشتند****وز خطرگاه کوه بگذشتند
گشت پیدا ز کوه‌پایه پست****ساده دشتی چگونه چون کف دست
آمد از هر طرف نوازش رود****ناله بربط و نوای سرود
بانگ از آن سو که سوی ما به خرام****نعره زین سو که نوش بادت جام
همه صحرا به جای سبزه و گل****غول در غول بود و غل در غل
کوه و صحرا ز دیو گشته ستوه****کوه صحرا گرفته صحرا کوه
بر نشسته هزار دیو به دیو****از در و دشت برکشید غریو
همه چون دیو باد خاک انداز****بلکه چون دیو چه سیاه و دراز
تا بدانجا رسید کز چپ و راست****های و هوئی بر آسمان برخاست
صفق و رقص برکشیده خروش****مغز را در سر آوریده به جوش
هر زمان آن خروش می‌افزود****لحظه تا لحظه بیشتر می‌بود
چون برین ساعتی گذشت ز دور****گشت پیدا هزار مشعل نور
ناگه آمد پدید شخصی چند****کالبدهای سهمناک و بلند
لفچهائی چو زنگیان سیاه****همه قطران قبا و قیر کلاه
همه خرطوم دار و شاخ‌گرای****گاو و پیلی نموده در یکجای
هریکی آتشی گرفته به دست****منکر و زشت چون زبانی مست
آتش از حلقشان زبانه زنان****بیت گویان و شاخشانه زنان
زان جلاجل که دردم آوردند****رقص در جمله عالم آوردند
هم بدان زخمه کان سیاهان داشت****رقص کرد آن فرس که ماهان داشت
کرد ماهان در اسب خویش نظر****تا ز پایش چرا برآمد پر
زیر خود محنت و بلائی دید****خویشتن را بر اژدهائی دید
اژدهائی چهارپای و دو پر****وین عجبتر که هفت بودش سر
فلکی کو به گرد ما کمرست****چه عجب کاژدهای هفت سرست
او بران اژدهای دوزخ وش****کرده بر گردنش دو پای بکش
وآن ستمگاره دیو بازی گر****هر زمانی بازیی نمود دگر
پای می‌کوفت با هزار شکن****پیچ در پیچ‌تر ز تاب رسن
او چو خاشاک سایه پرورده****سیلش از کوه پیش در کرده
سو به سو می‌فکند و می‌بردش****کرد یکباره خسته و خردش
می‌دواندش ز راه سرمستی****می‌زدش بر بلندی و پستی
گه برانگیختش چو گوی از جای****گه به گردن درآوریدش پای
کرد بر وی هزار گونه فسوس****تا به هنگام صبج و بانگ خروس
صبح چون زد دم از دهانه شیر****حالی از گردنش فکند به زیر
رفت و رفت از جهان نفیر و خروش****دیگهای سیه نشست ز جوش
چون ز دیو اوفتاد دیو سوار****رفت چون دیو دیدگان از کار
ماند بی‌خود در آن ره افتاده****چون کسی خسته بلکه جان داده
تا نتفسید از آفتاب سرش****نه ز خود بود و نز جهان خبرش
چون ز گرمی گرفت مغزش جوش****در تن هوش رفته آمد هوش
چشم مالید و از زمین برخاست****ساعتی نیک دید در چپ و راست
دید بر گرد خود بیابانی****کز درازی نداشت پایانی
ریگ رنگین کشیده نخ بر نخ****سرخ چون خون و گرم چون دوزخ
تیغ چون بر سری فراز کشند****ریگ ریزند و نطع باز کشند
آن بیابان علم به خون افراخت****ریگ از آن ریخت نطع از آن انداخت
مرد محنت کشیده شب دوش****چون تنومند شد به طاقت و هوش
یافت از دامگاه آن ددگان****کوچه راهی به کوی غمزدگان
راه برداشت می‌دوید چو دود****سهم زد زان هوای زهرآلود
آنچنان شد که تیر در پرتاب****باز ماند از تکش به گاه شتاب
چون درآمد به شب سیاهی شام****آن بیابان نوشته بود تمام
زمی سبز دید و آب روان****دل پیرش چو بخت گشت جوان
خورد از آن آب و خویشتن را شست****وز پی خواب جایگاهی جست
گفت به گر به شب برآسایم****کز شب آشفته می‌شود رایم
من خود اندر مزاج سودائی****وین هوا خشک و راه تنهائی
چون نباشد خیالهای درشت؟****خاطرم را خیال‌بازی کشت
خسبم امشب ز راه دمسازی****تا نبینم خیال شب بازی
پس ز هر منزلی و هر راهی****باز می‌جست عافیت گاهی
تا به بیغوله‌ای رسید فراز****دید نقیبی درو کشیده دراز
چاهساری هزار پایه درو****ناشده کس مگر که سایه درو
شد در آن چاهخانه یوسف‌وار****چون رسن پایش اوفتاده ز کار
چون به پایان چاهخانه رسید****مرغ گفتی به آشیانه رسید
بی خطر شد از آن حجاب نهفت****بر زمین سر نهاد و لختی خفت
چون درامد ز خواب نوشین باز****کرد بالین خوابگه را ساز
دیده بگشاد بر حوالی چاه****نقش می‌بست بر حریر سیاه
یک درم وار دید نور سپید****چون سمن بر سواد سایه بید
گرد آن روشنائی از چپ و راست****دید تا اصل روشنی ز کجاست
رخنه‌ای دید داده چرخ بلند****نور مهتاب را بدو پیوند
چون شد آگه که آن فواره نور****تابد از ماه و ماه از آنجا دور
چنگ و ناخن نهاد در سوراخ****تنگیش را به چاره کرد فراخ
تا چنان شد که فرق تا گردن****می‌توانست ازو برون کردن
سر برون کرد و باغ و گلشن دید****جایگاهی لطیف و روشن دید
رخنه کاوید تا به جهد و فسون****خویشتن را ز رخنه کرد برون
دید باغی نه باغ بلکه بهشت****به ز باغ ارم به طبع و سرشت
روضه گاهی چو صد نگار درو****سرو و شمشاد بی‌شمار درو
میوه دارانش از برومندی****کرده با خاک سجده پیوندی
میوه‌هائی برون ز اندازه****جان ازو تازه او چو جان تازه
سیب چون لعل جام‌های رحیق****نار بر شکل درجهای عقیق
به چه گوئی بر آگنیده به مشک****پسته با خنده‌تر از لب خشک
رنگ شفتالو از شمایل شاخ****کرده یاقوت سرخ و زرد فراخ
موز با لقمه خلیفه به راز****رطبش را سه بوسه برده به گاز
شکر امرود در شکر خندی****عقد عناب در گهر بندی
شهد انجیر و مغز بادامش****صحن پالوده کرده در جامش
تاک انگور کج نهاده کلاه****دیده در حکم خود سپید و سیاه
ز آب انگور و نار آتش گون****همچو انگور بسته محضر خون
شاخ نارنج و برگ تاره ترنج****نخلبندی نشانده بر هر کنج
بوستان چون مشعبد از نیرنگ****خربزه حقه‌های رنگارنگ
میوه بر میوه سیب و سنجد و نار****چون طبرخون ولی طبرزد وار
چونکه ماهان چنان بهشتی یافت****دل ز دوزخ سرای دوشین تافت
او دران میوه‌ها عجب مانده****خورده برخی و برخی افشانده
ناگه از گوشه نعره‌ای برخاست****که بگیرید دزد را چپ و راست
پیری آمد ز خشم و کیه به جوش****چوبدستی بر آوریده به دوش
گفت کای دیومیوه دزد کئی****شب به باغ آمده ز بهر چئی
چند سالست تا در این باغم****از شبیخون دزد پی داغم
تو چه خلقی چه اصل دانندت****چونی و کیستی که خوانندت
چون به ماهان بر این حدیث شمرد****مرد مسکین به دست و پای بمرد
گفت مردی غریبم از خانه****دور مانده به جای بیگانه
با غریبان رنج دیده به ساز****تا فلک خواندت غریب نواز
پیر چون دید عذر سازی او****کرد رغبت به دلنوازی او
چوبدستی نهاد زود ز دست****فارغش کرد و پیش او بنشست
گفت برگوی سرگذشته خویش****تا چه دیدی ترا چه آمد پیش
چه ستم دیده‌ای ز بی‌خردان****چه بدی کرده‌اند با تو بدان
چونکه ماهان ز روی دلداری****دید در پیر نرم گفتاری
کردش آگه ز سرگذشته خویش****وز بلاها که آمد او را پیش
آن ز محنت به محنت افتادن****هر شبی دل به محنتی دادن
وان سرانجام ناامید شدن****گه سیاه و گهی سپید شدن
تا بدان چاه و آن خجسته چراغ****که ز تاریکیش رساند به باغ
قصه خود یکان یکان برگفت****کرد پیدا بر او حدیث نهفت
پیرمرد از شگفتی کارش****خیره شد چون شنید گفتارش
گفت بر ما فریضه گشت سپاس****کایمنی یافتی ز رنج و هراس
زان فرومایه گوهران رستی****به چنین گنج خانه پیوستی
چونکه ماهان ز رفق و یاری او****دید بر خود سپاس‌داری او
باز پرسید کان نشیمن شوم****چه زمین است وز کدامین بوم
کان قیامت نمود دوش به من****کافرینش نداشت گوش به من
آتشی برزد از دماغم دود****کانهمه شور یک شراره نمود
دیو دیدم ز خود شدم خالی****دیو دیده چنان شود حالی
پیشم آمد هزار دیو کده****در یکی صد هزار دیو و دده
این کشید آن فکند و آنم زد****دده و دیو هر دو بد در بد
تیرگی را ز روشنی است کلید****در سیاهی سپید شاید دید
من سیه در سیه چنان دیدم****کز سیاهی دیده ترسیدم
ماندم از کار خویش سرگشته****دهنم خشک و دیده‌تر گشته
گاهی از دست دیده نالیدم****گاه بر دیده دست مالیدم
می‌زدم گام و می‌بریدم راه****این به لاحول و آن بسم‌الله
تا ز رنجم خدای داد نجات****ظلمتم شد بدل به آب حیات
یافتم باغی از ارم خوشتر****باغبانی ز باغ دلکش‌تر
ترس دوشینم از کجا برخاست****وامشبم کام ایمنی ز کجاست؟
پیر گفت ای ز بند غم رسته****به حریم نجات پیوسته
آن بیابان که گرد این طرفست****دیو لاخی مهول و بی علفست
وان بیابانیان زنگی سار****دیو مردم شدند و مردم خوار
بفریبند مرد را ز نخست****بشکنندش شکستنی به درست
راست خوانی کنند و کج بازند****دست گیرند و در چه اندازند
مهرشان رهنمای کین باشد****دیو را عادت این چنین باشد
آدمی کو فریب ناک بود****هم ز دیوان آن مغاک بود
وین چنین دیو در جهان چندند****کابلهند و بر ابلهان خندند
گه دروغی به راستی پوشند****گاه زهری در انگبین جوشند
در خیال دروغ بی مددیست****راستی حکم نامه ابدیست
راستی را بقا کلید آمد****معجز از سحر از آن پدید آمد
ساده دل شد در اصل و گوهر تو****کین خیال اوفتاد در سر تو
اینچنین بازیی کریه و کلان****ننمایند جز به ساده‌دلان
ترس تو بر تو ترکتازی کرد****با خیالت خیال بازی کرد
آن همه بر تو اشتلم کردن****بود تشویش راه گم کردن
گر دلت بودی آن زمان بر جای****نشدی خاطرت خیال نمای
چون از آن غولخانه جان بردی****صافی آشام تا کی از دردی
مادر انگار امشب زادست****و ایزدت زان جهان به ما دادست
این گرانمایه باغ مینو رنگ****که به خون دل آمدست به چنگ
ملک من شد دران خلافی نیست****در گلی نیست کاعترافی نیست
میوه‌هائیست مهر پرورده****هر درختی ز باغی آورده
دخل او آنگهی که کم باشد****زو یکی شهر محتشم باشد
بجز اینم سرا و انبارست****زر به خرمن گهر به خروارست
این همه هست و نیست فرزندم****که دل خویشتن درو بندم
چون ترا دیدم از هنرمندی****در تو دل بسته‌ام به فرزندی
گر بدین شادی ای غلام تو من****کنم این جمله را به نام تو من
تا درین باغ تازه می‌تازی****نعمتی می‌خوری و می‌نازی
خواهمت آنچنان که رای بود****نو عروسی که دلربای بود
دل نهم بر شما و خوش باشم****هرچه خواهید نازکش باشم
گر وفا می‌کنی بدین فرمان****دست عهدی بده بدین پیمان
گفت ماهان چه جای این سخنست****خار بن کی سزای سرو بنست
چون پذیرفتم به فرزندی****بنده گشتم بدین خداوندی
شاد بادی که کردیم شادان****ای به تو خان و مانم آبادان
دست او بسه داد شاد بدو****وآنگهی دست خویش داد بدو
پیر دستش گرفت زود به دست****عهد و میثاق کرد و پیمان بست
گفت برخیز میهمان برخاست****بردش از دست چپ به جانب راست
بارگاهی بدو نمود بلند****گسترش‌های بارگاه پرند
صفحه‌ای تا فلک سر آورده****گیلویی طاق او برآورده
همه دیوار و صحن او ز رخام****به فروزندگی چو نقره خام
پیشگاهی فراخ و اوجی تنگ****از بسی شاخ سرو و بید و خدنگ
درگهی بسته بر جناح درش****کاسمان بوسه داد بر کمرش
پیش آن صفه کیانی کاخ****رسته صندل بنی بلند و فراخ
شاخ در شاخ زیور افکنده****زیورش در زمین سر افکنده
کرده بر وی نشستگاهی چست****تخت بسته به تخته‌های درست
فرشهائی کشیده بر سر تخت****نرم و خوش بو چو برگهای درخت
پیر گفتش برین درخت خرام****ور نیاز آیدت به آب و طعام
سفره آویخته است و کوزه فرود****پر زنان سپید و آب کبود
من روم تا کنم ز بهر تو ساز****خانه‌ای خوش کنم ز بهر تو باز
تا نیایم صبور باش به جای****هیچ ازین خوابگه فرود میای
هرکه پرسد ترا به گردان گوش****در جوابش سخن مگوی و خموش
به مدارای هیچکس مفریب****از مراعات هر کسی به شکیب
گر من آیم ز من درستی خواه****آنگهی ده مرا به پیشت راه
چون میان من وتو از سر عهد****صحبتی تازه شد چو شیر و چو شهد
باغ باغ تو خانه خانه تست****آشیان من آشیانه تست
امشب از چشم بد هراسان باش****همه شبهای دیگر آسان باش
پیر چون داد یک به یک پندش****داد با پند نیز سوگندش
نردبان پایه دوالین بود****کز پی آن بلند بالین بود
گفت بر شو دوال سائی کن****یکی امشب دوال پائی کن
وز زمین برکش آن دوال دراز****تا نگردد کسی دوالک باز
امشب از مار کن کمر سازی****بامدادان به گنج کن بازی
گرچه حلوای ما شبانه رسید****زعفرانش به روز باید دید
پیر گفت این و رفت سوی سرای****تا بسازد ز بهر مهمان جای
رفت ماهان بران درخت بلند****برکشید از زمین دوال کمند
بر سریر بلند پایه نشست****زیر پایش همه بلندان پست
در چنان خانه معنبر پوش****شد چو باد شمال خانه فروش
سفره نان گشاد و لختی خورد****از رقاق سپید و گرده زرد
خورد از آن سرد کوزه به آب زلال****پرورش یافته به باد شمال
چون بر آن تخت رومی آرایش****یافت از فرش چینی آسایش
شاخ صندل شمامه کافور****از دلش کرد رنج سودا دور
تکیه زد گرد باغ می‌نگریست****ناگه از دور تافت شمعی بیست
نو عروسان گرفته شمع به دست****شاه نو تخت شد عروس پرست
هفده سلطان درآمدند ز راه****هفده خصل تمام برده ز ماه
هر یک آرایشی دگر کرده****قصبی بر گل و شکر کرده
چون رسیدند پیش صفه باغ****شمع بردست و خویشتن چو چراغ
بزمه‌ای خسروانه بنهادند****پیشگاه بساط بگشادند
شمع بر شمع گشت روی بساط****روی در روی شد سرور و نشاط
آن پریرخ که بود مهترشان****دره‌التاج عقد گوهرشان
رفت و بر بزمگاه خاص نشست****دیگران را نشاند هم بر دست
برکشیدند مرغ‌وار نوا****درکشیدند مرغ را ز هوا
برد آوازشان ز راه فریب****هم ز ماهان و هم ز ماه شکیب
رقص در پایشان به زخمه گری****ضرب در دستشان به خانه بری
بادی آمد نمود دستانها****درگشاد از ترنج پستانها
در غم آن ترنج طبع گشای****مانده ماهان ز دور صندل سای
کرد صد ره که چاره‌ای سازد****خویشتن زان درخت اندازد
با چنان لعبتان حور سرشت****بی قیامت در اوفتد به بهشت
باز گفتار پیرش آمد یار****بند بر صرعیان طبع نهاد
وان بتان همچنان دران بازی****می‌نمودند شعبده سازی
چون زمانی نشاط بنمودند****خوان نهادند و خورد را بودند
خوردهائی ندیده آتش و آب****کرده خوشبو به مشک و عود و گلاب
زیربائی به زعفران و شکر****ناربائی ز زیربا خوشتر
بره شیر مست بلغاری****ماهی تازه مرغ پرواری
گردهای سپید چون کافور****نرم و نازک چو پشت و سینه حور
صحن حلوای پروریده به قند****بیشتر زانکه گفت شاید چند
وز کلیچه هزار جنس غریب****پرورش یافته به روغن و طیب
چون بدین گونه خوانی آوردند****خوان مخوان بل جهانی آوردند
شاه خوبان به نازنینی گفت****طاق ما زود گشت خواهد جفت
بوی عود آیدم ز صندل خام****سوی آن عود صندلی به خرام
عود بوئی بر اوست عودی پوش****صندل‌آمیز و صندلی بر دوش
شب چو عود سیاه و صندل زرد****عود ما را به صندلش پرورد
مغز ما را ز طیب هست نصیب****طیبتی نیز خوش بود با طیب
می‌نماید که آشنا نفسی****بر درختست و می‌پزد هوسی
زیر خوانش ز روی دمسازی****تا کند با خیال ما بازی
گر نیاید بگو که خوان پیشست****مهر آن مهربان ازان بیشست
که بخوان دست خویش بگشاید****مگر آنگه که میهمان آید
خیز تا برخوری ز پیوندش****خوان نهاده مدار در بندش
نازنین رفت سوی صندل شاخ****دهنی تنگ و لابهای فراخ
بلبل آسا بر او درود آورد****وز درختش چو گل فرود آورد
میهمان خود که جای کش بودش****بر چنان رقص پای خوش بودش
شد به دنبال آن میانجی چست****گو بدان کار خود میانجی جست
زان جوانی که در سر افتادش****نامد از پند پیر خود یادش
چون جوان جوش در نهاد آرد****پند پیران کجا به یاد آرد
عشق چون برگرفت شرم از راه****رفت ماهان به میهمانی ماه
ماه چون دید روی ماهان را****سجده بردش چو تخت شاهان را
با خودش بر بساط خاص نشاند****این شکر ریخت وان گلاب افشاند
کرد با او به خورد هم‌خوانی****کاین چنین است شرط مهمانی
وز سر دوستی و اخلاصش****دادهر دم نواله خاصش
چون فراغت رسیدشان از خوان****جام یاقوت گشت قوت روان
ساغری چند چون ز می خوردند****شرم را از میانه پی کردند
چون ز مستی درید پرده شرم****گشت بر ماه مهر ماهان گرم
لعبتی دید چون شکفته بهار****نازنینی چو صد هزار نگار
نرم و نازک بری چو لور و پنیر****چرب و شیرین تزی ز شکر و شیر
رخ چو سیبی که دلپسند بود****در میان گلاب و قند بود
تن چو سیماب کاوری در مشت****از لطافت برون رود ز انگشت
در کنار آن‌چنان که گل در باغ****در میان آن‌چنان که شمع و چراغ
زیور مه نثار گشته بر او****مهر ماهان هزار گشته بر او
گه گزیدش چو قند را مخمور****گه مزیدش چو شهد را زنبور
چونکه ماهان به ماه در پیچید****ماه چهره ز شرم سر پیچید
در برآورد لعبت چین را****گل صد برگ و سرو سیمین را
لب بران چشمه رحیق نهاد****مهر یاقوت بر عقیق نهاد
چون دران نور چشم و چشمه قند****کرد نیکو نظر به چشم پسند
دید عفریتی از دهن تا پای****آفریده ز خشمهای خدای
گاو میشی گراز دندانی****کاژدها کس ندید چندانی
ز اژدها در گذر که اهرمنی****از زمین تا به آسمان دهنی
چفته پشتی نغوذ بالله کوز****چون کمانی که برکشند به توز
پشت قوسی و روی خرچنگی****بوی گندش هزار فرسنگی
بینیی چون تنور خشت پزان****دهنی چون لوید رنگرزان
باز کرده لبی چو کام نهنگ****در برآورده میهمان را تنگ
بر سر و رویش آشکار و نهفت****بوسه می‌داد و این سخن می‌گفت
کای به چنگ من اوفتاده سرت****وی به دندان من دریده برت
چنگ در من زدی و دندان هم****تا لبم بوسی و زنخدان هم
چنگ و دندان نگر چو تیغ و سنان****چنگ و دندان چنین بود نه چنان
آن همه رغبتت چه بود نخست****وین زمان رغبتت چرا شد سست
لب همان لب شدست بوسه بخواه****رخ همان رخ نظر مبند ز ماه
باده از دست ساقیی مستان****کاورد سیکیی به صد دستان
خانه در کوچه‌ای مگیر به مزد****که دران کوچه شحنه باشد دزد
ای چان این‌چنین همی شاید****تا کنم آنچه با تو می‌باید
گر نسازم چنانکه درخور تست****پس چنانم که دیده‌ای ز نخست
هر دم آشوبی این‌چنین می‌کرد****اشتلمهای آتشین می‌کرد
چونکه ماهان بینوا گشته****دید ماهی به اژدها گشته
سیم ساقی شده گراز سمی****گاو چشمی شده به گاو دمی
زیر آن اژدهای همچون قیر****می‌شد از زیرش آب معنی گیر
نعره‌ای زد چو طفل زهره شکاف****یا زنی طفلش اوفتاده ز ناف
وان گراز سیه چو دیو سپید****می‌زد از بوسه آتش اندر بید
تا بدانگه که نور صبح دمید****آمد آواز مرغ و دیو رمید
پرده ظلمت از جهان برخاست****وان خیالات از میان برخاست
آن خزف گوهران لعل نمای****همه رفتند و کس نماند به جای
ماند ماهان فتاده بر در کاخ****تا بدانگه که روز گشت فراخ
چون ز ریحان روز تابنده****شد دگر بار هوش یابنده
دیده بگشاد دید جائی زشت****دوزخی تافته به جای بهشت
نالشی چند مانده نال شده****خاک در دیده خیال شده
زان بنا کاصل او خیالی بود****طرفش آمد که طرفه حالی بود
باغ را دید جمله خارستان****صفه را صفری از بخارستان
سرو و شمشادها همه خس و خار****میوه‌ها مور و میوه داران مار
سینه مرغ و پشت بزغاله****همه مردارهای ده ساله
نای و چنگ و رباب کارگران****استخوانهای گور و جانوران
وان تتق‌های گوهر آموده****چرمهای دباغت آلوده
حوضهای چو آب در دیده****پارگینهای آب گندیده
وانچه او خورده بود و باقی ماند****وانچه از جرعه ریز ساقی ماند
بود حاشا ز جنس راحتها****همه پالایش جراحتها
وانچه ریحان و راح بود همه****ریزش مستراح بود همه
بازماهان به کار خود درماند****بر خود استغفراللهی برخواند
پای آن نی که رهگذار شود****روی آن نی که پایدار شود
گفت با خویشتن عجب کاریست****این چه پیوند و این چه پرگاریست
دوش دیدن شکفته بستانی****دیدن امروز محنتستانی
گل نمودن به ما و خار چه بود****حاصل باغ روزگار چه بود
واگهی نه که هرچه ما داریم****در نقاب مه اژدها داریم
بینی ار پرده را براندازند****کابلهان عشق باچه می‌بازند
این رقمهای رومی و چینی****زنگی زشت شد که می‌بینی
پوستی برکشیده بر سر خون****راح بیرون و مستراح درون
گر ز گرمابه برکشند آن پوست****گلخنی را کسی ندارد دوست
بس مبصر که مار مهره خرید****مهره پنداشت مار در سله دید
بس مغفل در این خریطه خشک****گره عود یافت نافه مشک
چونکه ماهان ز چنگ بدخواهان****رست چون من ز قصه ماهان
نیت کار خیر پیش گرفت****توبه‌ها کرد و نذرها پذرفت
از دل پاک در خدای گریخت****راه می‌رفت و خون ز رخ می‌ریخت
تا به آبی رسید روشن و پاک****شست خود را و رخ نهاد به خاک
سجده کرد و زمین به خواری رفت****با کس بیکسان به زاری گفت
کای گشاینده کار من بگشای****وی نماینده راه من بنمای
تو گشائیم کار بسته و بس****تو نمائیم ره نه دیگر کس
نه مرا رهنمای تنهائی****کیست کورا تو راه ننمائی
ساعتی در خدای خود نالید****روی در سجده گاه خود مالید
چونکه سر برگفت در بر خویش****دید شخصی به شکل و پیکر خویش
سبز پوشی چو فصل نیسانی****سرخ روئی چو صبح نورانی
گفت کای خواجه کیستی به درست****قیمتی گوهرا که گوهر تست
گفت من خضرم ای خدای پرست****آمدم تا ترا بگیرم دست
نیت نیک تست کامد پیش****می‌رساند ترا به خانه خویش
دست خود را به من ده از سر پای****دیده برهم ببند و باز گشای
چونکه ماهان سلام خضر شنید****تشنه بود آب زندگانی دید
دست خود را سبک به دستش داد****دیده در بست و در زمان بگشاد
دید خود را دران سلامتگاه****کاولش دیو برده بود ز راه
باغ را درگشاد و کرد شتاب****سوی مصر آمد از دیار خراب
دید یاران خویش را خاموش****هریک از سوگواری ازرق پوش
هرچه ز آغاز دید تا فرجام****گفت با دوستان خویش تمام
با وی آن دوستان که خو کردند****دید کازرق ز بهر او کردند
با همه در موافقت کوشید****ازرقی راست کرد و در پوشید
رنگ ازرق برو قرار گرفت****چون فلک رنگ روزگار گرفت
ازرق آنست کاسمان بلند****خوشتر از رنگ او نیافت پرند
هر که همرنگ آسمان گردد****آفتابش به قرص خوان گردد
گل ازرق که آن حساب کند****قرصه از قرص آفتاب کند
هر سوئی کافتاب سر دارد****گل ازرق در او نظر دارد
لاجرم هر گلی که ازرق هست****خواندش هندو آفتاب پرست
قصه چون گفت ماه زیبا چهر****در کنارش گرفت شاه به مهر

بخش ۳۱ - نشستن بهرام روز پنجشنبه در گنبد صندلی و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم ششم

روز پنجشنبه است روزی خوب****وز سعادت به مشتری منسوب
چون دم صبح گفت نافه گشای****عود را سوخت خاک صندل سای
بر نمودار خاک صندل فام****صندلی کرد شاه جامه و جام
آمد از گنبد کبود برون****شد به گنبد سرای صندل گون
باده خورشد ز دست لعبت چین****واب کوثر ز دست حورالعین
تا شب از دست حور می می‌خورد****وز می خورده خرمی می‌کرد
صدف این محیط کحلی رنگ****چو برآمود در به کام نهنگ
شاه ازان تنگ چشم چین پرورد****خواست کز خاطرش فشاند گرد
بانوی چین ز چهره چین بگشاد****وز رطب جوی انگبین بگشاد
گفت کای زنده از تو جان جهان****برترین پادشاه پادشهان
بیشتر زانکه ریگ در صحراست****سنگ در کوه و آب در دریاست
عمر بادت که هست بختت یار****بادی از عمر و بخت برخوردار
ای چو خورشید روشنائی بخش****پادشا بلکه پادشائی بخش
من خود اندیشناک پیوسته****زین زبان شکسته و بسته
و آنگهی پیش راح ریحانی****کرد باید سکاهن افشانی
لیک چون شه نشاط جان خواهد****وز پی خنده زعفران خواهد
کژ مژی را خریطه بگشایم****خنده‌ای در نشاطش افزایم
گویم ار زانکه دلپذیر آید****در دل شاه جایگیر آید
چون دعا کرد ماه مهر پرست****شاه را بوسه داد بر سر دست
گفت وقتی ز شهر خود دو جوان****سوی شهری دگر شدند روان
هریکی در جوال گوشه خویش****کرده ترتیب راه توشه خویش
نام این خیر و نام آن شر بود****فعل هریک به نام درخور بود
چون بریدند روزکی دو سه راه****توشه‌ای را که داشتند نگاه
خیر می‌خورد و شر نگه می‌داشت****این غله می‌درود و آن می‌کاشت
تا رسیدند هر دو دوشادوش****به بیابانی از بخار بجوش
کوره‌ای چون تنور از آتش گرم****کاهن از وی چو موم گشتی نرم
گرمسیری ز خشک ساری بوم****کرده باد شمال را به سموم
شر خبر داشت کان زمین خراب****دوریی درد و ندارد آب
مشکی از آب کرده پنهان پر****در خریطه نگاهداشت چو در
خیر فارغ که آب در راهست****بی‌خبر کاب نیست آن چاهست
در بیابان گرم و راه دراز****هر دو می‌تاختند با تک و تاز
چون به گرمی شدند روزی هفت****آب شر ماند و آب خیر برفت
شر که آن آبرا ز خیر نهفت****با وی از خیر و شر حدیث نگفت
خیر چون دید کو ز گوهر بد****دارد آبی در آبگینه خود
وقت وقت از رفیق پنهانی****می‌خورد چون رحیق ریحانی
گرچه در تاب تشنگی می‌سوخت****لب به دندان ز لابه برمی‌دوخت
تشنه در آب او نظر می‌کرد****آب دندانی از جگر می‌خورد
تا به حدی که خشک شد جگرش****باز ماند از گشادگی نظرش
داشت با خود دو لعل آتش رنگ****آب دارنده و آبشان در سنگ
می‌چکید آب ازان دو لعل نهان****آب دیده ولی نه آب دهان
حالی آن لعل آبدار گشاد****پیش آن ریگ آبدار نهاد
گفت مردم ز تشنگی دریاب****آتشم را بکش به لختی آب
شربتی آب از آن زلال چو نوش****یا به همت ببخش یا بفروش
این دو گوهر در آب خویش انداز****گوهرم را به آب خود بنواز
شر که خشم خدای باد بر او****نام خود را ورق گشاد بر او
گفت کز سنگ چشمه بر متراش****فارغم زین فریب فارغ باش
می‌دهی گوهرم به ویرانی****تا به آباد شهر بستانی
چه حریفم که این فریب خورم****من ز دیو آدمی فریب‌ترم
نرسد وقت چاره سازی من****مهره تو به حقه بازی من
صد هزاران چنین فسون و فریب****کرده‌ام از مقامری به شکیب
نگذارم که آب من بخوری****چون به شهر آیی آب من ببری
آن گهر چون ستانم از تو به راز****کز منش عاقبت ستانی باز
گهری بایدم که نتوانی****کز منش هیچ گونه بستانی
خبر گفت آن چه گوهر است بگوی****تا سپارم به دست گوهرجوی
گفت شر آن دو گوهر بصرست****کاین ازان آن از این عزیزترست
چشمها را به من فروش به آب****ور نه زین آبخورد روی بتاب
خیر گفت از خدا نداری شرم****کاب سردم دهی به آتش گرم
چشمه گیرم که خوشگوار بود****چشم کندن بگو چه کار بود
چون من از چشم خود شوم درویش****چشمه گر صد شود چه سود از بیش
چشم دادن ز بهر چشمه نوش****چون توان؟ آب را به زر بفروش
لعل بستان و آنچه دارم چیز****بدهم خط بدانچه دارم نیز
به خدای جهان خورم سوگند****که بدین داوری شوم خرسند
چشم بگذار بر من ای سره مرد****سرد مهری مکن به آبی سرد
گفت شر کاین سخن فسانه بود****تشنه را زین بسی بهانه بود
چشم باید گهر ندارد سود****کین گهر بیش از این تواند بود
خیر در کار خویش خیره بماند****آب چشمی بر آب چشمه فشاند
دید کز تشنگی بخواهد مرد****جان ازان جایگه نخواهد برد
دل گرمش به آب سرد فریفت****تشنه‌ای کو کز آب سرد شکیفت
گفت برخیز تیغ و دشنه بیار****شربتی آب سوی تشنه بیار
دیده آتشین من برکش****واتشم را بکش به آبی خوش
ظن چنین برد کز چنان تسلیم****یابد امیدواری از پس بیم
شر که آن دید دشنه باز گشاد****پیش آن خاک تشنه رفت چو باد
در چراغ دو چشم او زد تیغ****نامدش کشتن چراغ دریغ
نرگسی را به تیغ گلگون کرد****گوهری را ز تاج بیرون کرد
چشم تشنه چو کرده بود تباه****آب ناداده کرد همت راه
جامه و رخت و گوهرش برداشت****مرد بی دیده را تهی بگذاشت
خیر چون رفته دید شر ز برش****نبد آگاهیی ز خیر و شرش
بر سر خون و خاک می‌غلتید****به که چشمش نبد که خود را دید
بود کردی ز مهتران بزرگ****گله‌ای داشت دور از آفت گرگ
چارپایان خوب نیز بسی****کانچنان چارپا نداشت کسی
خانه‌ای هفت و هشت با او خویش****او توانگر بد آن دگر درویش
کرد صحرا نشین کوه نورد****چون بیابانیان بیابان گرد
از برای علف به صحرا گشت****گله را می‌چراند دشت به دشت
هر کجا دیدی آبخورد و گیاه****کردی آنجا دو هفته منزلگاه
چون علف خورد جای را می‌ماند****گله بر جانب دگر می‌راند
از قضا را دران دو روز نه دیر****پنجه آنجا گشاده بود چو شیر
کرد را بود دختری به جمال****لعبتی ترک چشم و هندو خال
سروی آب از رگ جگر خورده****نازنینی به ناز پرورده
رسن زلف تا به دامن بیش****کرده مه را رسن به گردن خویش
جعد بر جعد چون بنفشه باغ****به سیاهی سیه‌تر از پر زاغ
سحر غمزش که بود از افسون مست****بر فریب زمانه یافته دست
خلق از آن سحر بابلی کردن****دلنهاده به بابلی خوردن
شب ز خالش سواد یافته بود****مه ز تابندگیش تافته بود
تنگی پسته شکر شکنش****بوسه را راه بسته بر دهنش
آن خرامنده ماه خرگاهی****شد طلبکار آب چون ماهی
خانیی آب بود دور از راه****بود ازان خانی آب آن به نگاه
کوزه پر کرد ازاب آن خانی****تا برد سوی خانه پنهانی
ناگهان ناله‌ای شنید از دور****کامد از زخم خورده‌ای رنجور
بر پی ناله شد چو ناله شنید****خسته در خاک و خون جوانی دید
دست و پائی ز درد می‌افشاند****در تضرع خدای را می‌خواند
نازنین را ز سر برون شد ناز****پیش آن زخم خورده رفت فراز
گفت ویحک چه کس توانی بود****این‌چنین خاکسار و خون‌آلود
این ستم بر جوانی تو که کرد****وینچنین زینهار بر تو که خورد
خیر گفت ای فرشته فلکی****گر پری زاده‌ای وگر ملکی
کار من طرفه بازیی دارد****قصه من درازیی دارد
مردم از تشنگی و بی آبی****تشنه را جهد کن که دریابی
آب اگر نیست رو که من مردم****ور یکی قطره هست جان بردم
ساقی نوش لب کلید نجات****دادش آبی به لطف آب حیات
تشنه گرم دل ز شربت سرد****خورد بر قدر آنکه شاید خورد
زنده شد جان پژمریده او****شاد گشت آن چراغ دیده او
دیده‌ای را کنده بود ز جای****درهم افکند و بر نام خدای
گر خراشیده شد سپیدی توز****مقله در پیه مانده بود هنوز
آنقدر زور دید در پایش****که برانگیخت شاید از جایش
پیه در چشم او نهاد و ببست****وز سر مردمی گرفتش دست
کرد جهدی تمام تا برخاست****قایدش گشت و برد بر ره راست
تا بدانجا که بود بنگه او****مرد بی دیده بود همره او
چاکری را که اهل خانه شمرد****دست او را به دست او سپرد
گفت آهسته تا نرنجانی****بر در ما برش به آسانی
خویشتن رفت پیش مادر زود****سرگذشتی که دید باز نمود
گفت مادر چرا رها کردی****کامدی با خودش نیاوردی
تا مگر چاره‌ای نموده شدی****کاندکی راحتش فزوده شدی
گفت کاوردم ار به جان برسد****چشم دارم که این زمان برسد
چاکری کو به خانه راه آورد****خسته را سوی خوابگاه آورد
جای کردند و خوان نهادنش****شوربا و کباب دادندش
مرد گرمی رسیده با دم سرد****خورد لختی و سر نهاد به درد
کرد کامد شبانگه از صحرا****تا خورد آنچه بشکند صفرا
دید چیزی که آن نه عادت بود****جوش صفراش ازان زیادت بود
بیهشی خسته دید افتاده****چون کسی زخم خورده جان داده
گفت کین شخص ناتوان از کجاست****واینچین ناتوان و خسته چراست
آنچه بر وی گذشته بود نخست****کس ندانست شرح آن به درست
قصه چشم کندنش گفتند****که به الماس جزع او سفتند
کرد چون دیدگان جگر خسته****شد ز بی دیده‌ای نظر بسته
گفت کز شاخ آن درخت بلند****باز بایست کرد برگی چند
کوفتن برگ و آب ازو ستدن****سودن آنجا وتاب ازو ستدن
گر چنین مرهمی گرفتی ساز****یافتی دیده روشنائی باز
رخنه دیده گرچه باشد سخت****به شود زاب آن دو برگ درخت
پس نشان داد کاندرخت کجاست****گفت از آن آبخورد که خانی ماست
هست رسته کهن درختی نغز****کز نسیمش گشاده گردد مغز
ساقش از بیخ برکشیده دو شاخ****دوریی در میان هردو فراخ
برگ یک شاخ ازو چو حله حور****دیده رفته را درآرد نور
برگ شاخ دگر چو آب حیات****صرعیان را دهد ز صرع نجات
چون ز کرد آن شنید دختر کرد****دل به تدبیر آن علاج سپرد
لابه‌ها کرد و از پدر درخواست****تا کند برگ بینوائی راست
کرد چون دید لابه کردن سخت****راه برداشت رفت سوی درخت
باز کرد از درخت مشتی برگ****نوشداروی خستگان از مرگ
آمد آورد نازنین برداشت****کوفت چندانکه مغز باز گذاشت
کرد صافی چنانکه درد نماند****در نظرگاه دردمند فشاند
دارو و دیده را بهم دربست****خسته از درد ساعتی بنشست
دیده بر بخت کارساز نهاد****سر به بالین تخت باز نهاد
بود تا پنج روز بسته سرش****و آن طلاها نهاده بر نظرش
روز پنجم خلاص دادندش****دارو از دیده برگشادندش
چشم از دست رفته گشت درست****شد به عینه چنانکه بود نخست
مرد بی دیده برگشاد نظر****چون دو نرگس که بشکفد به سحر
خیر کان خیر دید برد سپاس****کز رمد رسته شد چو گاو خراس
اهل خانه ز رنج دل رستند****دل گشادند و روی بربستند
از بسی رنجها که بر وی برد****مهربان گشته بود دختر کرد
چون دو نرگس گشاد سرو بلند****درج گوهر گشاده گشت ز بند
مهربان‌تر شد آن پریزاده****بر جمال جوان آزاده
خیر نیز از لطف رسانی او****مهربان شد ز مهربانی او
گرچه رویش ندیده بود تمام****دیده بودش به وقت خیز و خرام
لفظ شیرین او شنیده بسی****لطف دستش بدو رسیده بسی
دل درو بسته بود و آن دلبند****هم درو بسته دل زهی پیوند
خیر با کرد پیر هر سحری****بستی از راه چاکری کمری
به شتربانی و گله‌داری****کردی آهستگی و هشیاری
از گله دور کردی آفت گرگ****داشتی پاس جمله خرد و بزرگ
کرد صحرا رو بیابانی****چون از او یافت آن تن‌آسانی
به تولای خود عزیزش کرد****حاکم خان و مان و چیزش کرد
خیر چون شد به خانه در گستاخ****قصه جستجوی گشت فراخ
باز جستند حال دیده او****کز که بود آن ستم رسیده او
خیر از ایشان حدیث شر ننهفت****هرچه بودش ز خیر و شر همه گفت
قصه گوهر و خریدن آب****کاتش تشنگیش کرد کباب
وانکه از دیده گوهرش برکند****به دگر گوهرش رساند گزند
این گهر سفت و آن گهر برداشت****واب ناداده تشنه را بگذاشت
کرد کان داستان شنید ز خیر****روی بر خاک زد چو راهب دیر
کانچنان تند باد بی اجلی****نرساند این شکوفه را خللی
چون شنیدند کان فرشته سرشت****چه بلا دید ازان زبانی زشت
خیر از نام گشت نامی‌تر****شد بر ایشان ز جان گرامی‌تر
داشتندش چنانکه باید داشت****نازنین خدمتش به کس نگذاشت
روی بسته پرستشی می‌کرد****آب می‌داد و آتشی می‌خورد
خیر یکباره دل بدو بسپرد****از وی آن جان که باز یافت نبرد
کرد بر یاد آن گرامی در****خدمت گاو و گوسپند و شتر
گفت ممکن نشد که این دلبند****با چو من مفلسی کند پیوند
دختری را بدین جمال و کمال****نتوان یافت بی خزینه و مال
من که نانشان خورم به درویشی****کی نهم چشم خویش بر خویشی
به ازان نیست کز چنین خطری****زیرکانه برآورم سفری
چون بر این قصه هفته‌ای بگذشت****شامگاهی به خانه رفت از دشت
دل ز تیمار آن عروس به رنج****چون گدائی نشسته بر سر گنج
تشنه و در برابر آب زلال****تشنه‌تر زانکه بود اول حال
آنشب از رخنه‌ای که داشت دلش****ز آب دیده شکوفه کرد گلش
گفت با کرد کای غریب نواز****از غریبان بسی کشیدی ناز
نور چشمم بنا نهاده تست****دل و جان هر دو باز داده تست
چون به خوان ریزه تو پروردم****نعمت از خوان تو بسی خوردم
داغ تو برتر از جبین منست****شکر تو بیش از آفرین منست
گر بجوئی درون و بیرونم****بوی خوان تو آید از خونم
خوان بر سر بر این ندارم دست****سر بر خوان اگر بخواهی هست
بیش از این میهمان نشاید بود****نمکی بر جگر نشاید سود
بر قیاس نواله خواری تو****ناید از من سپاس داری تو
مگرم هم به فضل خویش خدای****دهد آنچه آورم حق تو بجای
گرچه تیمار یابم از دوری****خواهم از خدمت تو دستوری
دیرگاهست کز ولایت خویش****دورم از کار و از کفایت خویش
عزم دارم که بامداد پگاه****سوی خانه کنم عزیمت راه
گر به صورت جدا شوم ز برت****نبرد همتم ز خاک درت
چشم دارم به چون تو چشمه نور****که ز دوری دلم نداری دور
همتم را گشاده بال کنی****وانچه خوردم مرا حلال کنی
چون سخن گو سخن به آخر برد****در زد آتش به خیل خانه کرد
گریه کردی از میان برخاست****های هائی فتاد در چپ و راست
کرد گریان و کرد زاده بتر****مغزها خشک و دیده‌ها شد تر
از پس گریه سر فرو بردند****گوئی آبی بدند کافسردند
سر برآورد کرد روشن رای****کرد خالی ز پیشکاران جای
گفت با خیر کای جوان به هوش****زیرک و خوب و مهربان و خموش
رفته گیرت به شهر خود باری****خورده از همرهی دگر خاری
نعمت و ناز و کامگاری هست****بر همه نیک و بد تو داری دست
نیک مردان به بد عنان ندهند****دوستان را به دشمنان ندهند
جز یکی دختر عزیز مرا****نیست و بسیار هست چیز مرا
دختر مهربان خدمت دوست****زشت باشد که گویمش نه نکوست
گرچه در نافه است مشک نهان****آشکاراست بوی او به جهان
گر نهی دل به ما و دختر ما****هستی از جان عزیزتر بر ما
بر چنین دختری به آزادی****اختیارت کنم به دامادی
وانچه دارم ز گوسفند و شتر****دهمت تا ز مایه گردی پر
من میان شما به نعمت و ناز****می‌زیم تا رسد رحیل فراز
خیر کین خوشدلی شنید ز کرد****سجده‌ای آنچنانکه شاید برد
چون بدین خرمی سخن گفتند****از سر ناز و دلخوشی خفتند
صبح هرون صفت چو بست کمر****مرغ نالید چون جلاجل زر
از سر طالع همایون بخت****رفت سلطان مشرقی بر تخت
کرد خوشدل ز خوابگه برخاست****کرد کار نکاح کردن راست
به نکاحی که اصل پیوندست****تخم اولاد ازو برومندست
دختر خویش را سپرد به خیر****زهره را داد با عطارد سیر
تشنه مرده آب حیوان یافت****نور خورشید بر شکوفه بتافت
ساقی نوش لب به تشنه خویش****شربتی داد از آب کوثر بیش
اولش گرچه آب خانی داد****آخرش آب زندگانی داد
شادمان زیستند هر دو به هم****زآنچه باید نبود چیزی کم
عهد پیشینه یاد می‌کردند****وآنچه‌شان بود شاد می‌خوردند
کرد هر مایه‌ای که با خود داشت****بر گرانمایگان خود بگذاشت
تا چنان شد که خان و مان و رمه****به سوی خیر بازگشت همه
چون از آن مرغزار آب و درخت****برگرفتند سوی صحرا رخت
خیر شد زی درخت صندل بوی****که ازو جانش گشت درمان جوی
نه ز یک شاخ کز ستون دو شاخ****چید بسیار برگهی فراخ
کرد از آن برگها دو انبان پر****تعبیه در میان بار شتر
آن یکی بد علاج صرع تمام****وان دگر خود دوای دیده به نام
با کس احوال برگ باز نگفت****آن دوا را ز دیده داشت نهفت
تا به شهری شتافتند ز راه****که درو صرع داشت دختر شاه
گرچه بسیار چاره می‌کردند****به نمی‌شد دریغ می‌خوردند
هر پزشگی که بود دانش بهر****آمده بر امید شهر به شهر
تا برند از طریق چاره‌گری****آفت دیو را ز پیش پری
پادشه شرط کرده بود نخست****که هرانکو کند علاج درست
دختر او را دهم به آزادی****ارجمندش کنم به دامادی
وانکه بیند جمال این دختر****نکند چاره سازی درخور
بر وی از تیغ ترکتاز کنم****سرش از تن به تیغ باز کنم
بی دوائی که دید آن بیمار****کشت چندین پزشک در تیمار
سر بریده شده هزار طبیب****چه ز شهری چه مردمان غریب
این سخن گشت در ولایت فاش****لیک هر یک به آرزوی معاش
سر خود را به باد برمی‌داد****در پی خون خویش می‌افتاد
خیر کز مردم این سخن بشنید****آن خلل را خلاص با خود دید
کس فرستاد و پادشه را گفت****کز ره این خار من توانم رفت
نبرم رنج او به فضل خدای****واورم با تو شرط خویش به جای
لیک شرط آن بود به دستوری****کز طمع هست بنده را دوری
این دوا را که رای خواهم کرد****از برای خدای خواهم کرد
تا خدایم به وقت پیروزی****کند اسباب این غرض روزی
چونکه پیغام او رسید به شاه****شاه دادش به دست بوسی راه
خیر شد خدمتی به واجب کرد****شاه پرسید و گفت کای سره مرد
چیست نام تو؟ گفت نامم خیر****کاخترم داد از سعادت سیر
شاه نامش خجسته دید به فال****گفت کای خیرمند چاره سگال
در چنین شغل نیک فرجامت****عاقبت خیر باد چون نامت
وانگه او را به محرمی بسپرد****تا به خلوت سرای دختر برد
پیکری دید خیر چون خورشید****سروی ازباد صرع گشته چو بید
گاو چشمی چو شیر آشفته****شب نیاسوده روز ناخفته
اندکی برگ ازان خجسته درخت****داشت با خود گره برو زده سخت
سود و زان سوده شربتی برساخت****سرد و شیرین که تشنه را بنواخت
داد تا شاهزاده شربت خورد****وز دماغش فرو نشست آن گرد
رست ازان ولوله که سودا بود****خوردن و خفتنش به یک جا بود
خیر چون دید کان شکفته بهار****خفت و ایمن شد از نهیب غبار
شد برون زان سرای مینوفش****سر سوی خانه کرد با دل خوش
وان پری‌رخ سه روز خفته بماند****با پدر حال خود نگفته بماند
در سیم روز چونکه سر برداشت****خورد آن چیزها که درخور داشت
شه که این مژده‌اش به گوش رسید****پای بی کفش در سرای دوید
دختر خویش را به هوش و به رای****دید بر تخت در میان سرای
روی بر خاک زد به دختر گفت****کی به جز عقل کس نیافته جفت
چونی از خستگی و رنجوری****کز برت باد فتنه را دوری
دختر شرمگین ز حشمت شاه****بر خود آیین شکر داشت نگاه
شاه رفت از سرای پرده برون****اندهش کم شد و نشاط فزون
داد دختر به محرمی پیغام****تا بگوید به شاه نیکو نام
که شنیدم که در جریده جهد****پادشا را درست باشد عهد
چون به هنگام تیغ تارک سای****شرط خویش آورید شاه به جای
با سری کو به تاج شد در خورد****عهد خود را درست باید کرد
تا چو عهدش بود به تیغ درست****به گه تاج هم نباشد سست
صد سر ازتیغ یافت گزند****گو یکی سر به تاج باش بلند
آنکه زو شد مرا علاج پدید****وز وی این بند بسته یافت کلید
کار او را به ترک نتوان گفت****کز جهانم جز او نباشد جفت
به که ما دل ز عهد نگشاییم****وز چنین عهده‌ای برون آییم
شاه را نیز رای آن برخاست****که کند عهد خویشتن را راست
خیر آزاده را به حضرت شاه****باز جستند و یافتند به راه
گوهری یافته شمردندش****در زمان نزد شاه بردندش
شاه گفت ای بزرگوار جهان****رخ چه داری ز بخت خویش نهان
خلعت خاص دادش از تن خویش****از یکی مملکت به قیمت بیش
بجز این چند زینت دگرش****کمر زر حمایل گهرش
کله بستند گرد شهر و سرای****شهریان ساختند شهر آرای
دختر آمد ز طاق گوشه بام****دید داماد را چو ماه تمام
چابک و سرو قد و زیبا روی****غالیه خط جوان مشگین موی
به رضای عروس و رای پدر****خیر داماد شد به کوری شر
بر در گنج یافت سلطان دست****مهر آنچش درست بود شکست
عیش ازان پس به کام دل می‌راند****نقش خوبی و خوشدلی می‌خواند
شاه را محتشم وزیری بود****خلق را نیک دستگیری بود
دختری داشت دلربای و شگرف****چهره چون خون زاغ بر سر برف
آفت آبله رسیده به ماه****ز ابله دیده‌هاش گشته تباه
خواست دستوریی در آن دستور****که دهد خیر چشم مه را نور
هم به شرطی که شاه کرد نخست****کرد مه را دوای خیر درست
وان دگر نیز گشت با او جفت****گوهری بین که چند گوهر سفت
یافت خیر از نشاط آن سه عروس****تاج کسری و تخت کیکاوس
گاه با دختر وزیر نشست****بر همه کام خویش یافته دست
چشم روشن گهی به دختر شاه****کاین چو خورشید بود و آن چون ماه
شادمانه گهی به دختر کرد****به سه نرد ازجهان ندب می‌برد
تا چنان شد که نیکخواهی بخت****برساندش به پادشاهی و تخت
ملک آن شهر در شمار گرفت****پادشاهی برو قرار گرفت
از قضا سوی باغ شد روزی****تا کند عیش با دل افروزی
شر که همراه بود در سفرش****گشت سر دلش قضای سرش
با جهودی معاملت می‌ساخت****خیر دید آن جهود را بشناخت
گفت این شخص را به وقت فراغ****از پس من بیاورید به باغ
او سوی باغ رفت و خوش بنشست****کرد پیش ایستاده تیغ به دست
شر درآمد فراخ کرده جبین****فارغ از خیر بوسه داد زمین
گفت خیرش بگو که نام تو چیست****ایکه خواهد سر تو بر تو گریست
گفت نامم مبشر سفری****در همه کارنامه هنری
خیر گفتا که نام خویش بگوی****روی خود را به خون خویش بشوی
گفت بیرون ازین ندارم نام****خواه تیغم نمای و خواهی جام
گفت خیر ای حرامزاده خس****هست خونت حلال بر همه کس
شر خلقی که با هزار عذاب****چشم آن تشنه کندی از پی آب
وان بتر شد که در چنان تابی****بردی آب وندادیش آبی
گوهر چشم و گوهر کمرش****هر دو بردی و سوختی جگرش
منم آن تشنه گهر برده****بخت من زنده بخت تو مرده
تو مرا کشتی و خدای نکشت****مقبل آن کز خدای گیرد پشت
دولتم چون خدا پناهی داد****اینکم تاج و تخت شاهی داد
وای بر جان تو که بد گهری****جان بری کرده‌ای و جان نبری
شر که در روی خیر دید شناخت****خویشتن زود بر زمین انداخت
گفت زنهار اگرچه بد کردم****در بد من مبین که خود کردم
آن نگر کاسمان چابک سیر****نام من شر نهاد و نام تو خیر
گر من آن با تو کرده‌ام ز نخست****کاید از نام چون منی به درست
با من آن کن تو در چنین خطری****کاید از نام چون تو ناموری
خیرکان نکته رفت بر یادش****کرد حالی ز کشتن آزادش
شر چو از تیغ یافت آزادی****می‌شد و می‌پرید از شادی
کرد خونخواره رفت بر اثرش****تیغ زد وز قفا برید سرش
گفت اگرخیر هست خیراندیش****تو شری جز شرت نیاید پیش
در تنش جست و یافت آن دو گهر****تعبیه کرده در میان کمر
آمد آورد پیش خیر فراز****گفت گوهر به گوهر آمد باز
خیر بوسید و پیش او انداخت****گوهری ار به گوهری بنواخت
دست بر چشم خود نهاد و بگفت****کز تو دارم من این دو گوهر جفت
این دو گوهر بدان شد ارزانی****کاین دو گوهر بدوست نورانی
چونکه شد کارهای خیر به کام****خلق ازو دید خیرهای تمام
دولت آنجا که راهبر گردد****خار خرما و خاره زر گردد
چون سعادت بدو سپرد سریر****آهنش نقره شد پلاس حریر
عدل را استوار کاری داد****ملک را بر خود استواری داد
برگهائی کزان درخت آورد****راحت رنجهای سخت آورد
وقت وقت از برای دفع گزند****تاختی سوی آن درخت بلند
آمدی زیر آن درخت فرود****دادی آن بوم را سلام و درود
بر هوای درخت صندل بوی****جامه را کرده بود صندل شوی
جز به صندل خری نکوشیدی****جامه جز صندلی نپوشیدی
صندل سوده درد سر ببرد****تب ز دل تابش از جگر ببرد
ترک چینی چو این حکایت چست****به زبان شکسته کرد درست
شاه جای از میان جان کردش****یعنی از چشم بد نهان کردش

بخش ۳۲ - نشستن بهرام روز آدینه در گنبد سپید و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم هفتم

روز آدینه کاین مقرنس بید****خانه را کرد از آفتاب سپید
شاه با زیور سپید به ناز****شد سوی گنبد سپید فراز
زهره بر برج پنجم اقلیمش****پنج نوبت زنان به تسلیمش
تا نزد بر ختن طلایه زنگ****شه ز شادی نکرد میدان تنگ
چون شب از سرمه فلک پرورد****چشم ماه و ستاره روشن کرد
شاه ازان جان نواز دل داده****شب نشین سپیده‌دم زاده
خواست تا از صدای گنبد خویش****آرد آواز ارغنونش پیش
پس ازان کافرینی آن دلبند****خواند بر تاج و بر سریر بلند
وان دعاها که دولت افزاید****وانچنان تاج و تخت را شاید
گفت شه چون ز بهر طبیعت خواست****آنچه از طبیعت من آید راست
مادرم گفت و او زنی سره بود****پیره‌زن گرگ باشد او بره بود
کاشنائی مرا ز همزادان****برد مهمان که خانش آبادان
خوانی آراسته نهاد به پیش****خوردهائی چه گویم از حد بیش
بره و مرغ و زیربای عراق****گردها و کلیچها و رقاق
چند حلوا که آن نبودش نام****برخی از پسته برخی از بادام
میوه‌های لطیف طبع فریب****از ری انگور و از سپاهان سیب
بگذر از نار نقل مستان بود****خود همه خانه نار پستان بود
چون به اندازه زان خورش خوردیم****به می آهنگ پرورش کردیم
درهم آمیختیم خنداخند****من و چون من فسانه گوئی چند
هرکسی سرگذشتی از خود گفت****یکی از طاق و دیگری از جفت
آمد افسانه تا به سیمبری****شهد در شیر و شیر در شکری
دلفریبی که چون سخن گفتی****مرغ و ماهی بران سخن خفتی
برگشاد از عقیق چشمه نوش****عاشقانه برآورید خروش
گفت شیرین سخن جوانی بود****کز ظریفی شکرستانی بود
عیسیی گاه دانش آموزی****یوسفی وقت مجلس افروزی
آگه از علم و از کفایت نیز****پارسائیش بهتر از همه چیز
داشت باغی به شکل باغ ارم****باغها گرد باغ او چو حرم
خاکش از بوی خوش عبیر سرشت****میوه‌هایش چو میوه‌های بهشت
همه دل بود چون میانه نار****همه گل بود بی میانجی خار
تیز خاری که در گلستان بود****از پی چشم زخم بستان بود
آب در زیر سروهای جوان****سبزه در گرد آبهای روان
مرغ در مرغ برکشیده نوا****ارغنون بسته در میان هوا
سرو بن چون زمردین کاخی****قمریی بر سریر هر شاخی
زیر سروش که پای در گل بود****به نوا داده هرکه را دل بود
برکشیده ز خط پرگارش****چار مهره به چار دیوارش
از بناهای برکشیده به ماه****چشم بد را نبود در وی راه
در تمنای آنچنان باغی****بر دل هر توانگری داغی
مرد هر هفته‌ای ز راه فراغ****به تماشا شدی به دیدن باغ
سرو پیراستی سمن کشتی****مشک سودی و عنبر آغشتی
تازه کردی به دست نرگس جام****سبزه را دادی از بنفشه پیام
ساعتی گرد باغ برگشتی****باز بگذاشتی و بگذشتی
رفت روزی به وقت پیشین گاه****تا دران باغ روضه یابد راه
باغ را بسته دید در چون سنگ****باغبان خفته بر نوازش چنگ
باغ پر شور ازان خوش آوازی****جان نوازان درو به جان بازی
رقص بر هر درختی افتاده****میوه دل برده بلکه جان داده
خواجه کاواز عاشقانه شنید****جانش حاضر نبود و جامه درید
نه شکیبی که برگراید سر****نه کلیدی که برگشاید در
در بسی کوفت کس نداد جواب****سرو در رقص بود و گل در خواب
گرد بر گرد باغ برگردید****در همه باغ هیچ راه ندید
بر در خویشتن چو بار نیافت****رکن دیوار خویشتن بشکافت
شد درون تا کند تماشائی****صوفیانه برآورد پائی
گوش بر نغمه ترانه نهد****دیدن باغ را بهانه نهد
شورش باغ بنگرد که ز کیست****باغ چونست و باغبان را چیست
زان گلی چند بوستان افروز****که در آن بوستان بدند آنروز
دو سمن سینه بلکه سیمین ساق****بر در باغ داشتند یتاق
تا بران حور پیکران چو ماه****چشم نامحرمی نیابد راه
چون درون رفت خواجه از سوراخ****یافتندش کنیزکان گستاخ
زخم برداشتند و خستندش****دزد پنداشتند و بستندش
خواجه در داده تن بدان خواری****از چه از تهمت گنه کاری
بعد از آزردنش به چنگ و به مشت****بانگهائی برو زدند درشت
کای ز داغ تو باغ ناخشنود****نیست اینجا نقیب باغ چه سود
چون به باغ کسان دراید دزد****زدنش هست باغبان را مزد
ما که لختی به چوب خستیمت****شاید ار دست و پای بستیمت
تا تو ای نقب‌زن درین پرگار****درگذاری درایی از دیوار
مرد گفتا که باغ باغ منست****بر من این دود از چراغ منست
با دری چون دهان شیر فراخ****چون درایم چو روبه از سوراخ
هرکه در ملک خود چنین آید****ملک ازو زود بر زمین آید
چون کنیزان نشان او دیدند****وز نشانهای باغ پرسیدند
یافتندش دران گواهی راست****مهر بنشست و داوری برخاست
صاحب باغ چون شناخته شد****هر دو را دل به مهر آخته شد
آشتی کردنش روا دیدند****زانکه با طبعش آشنا دیدند
شاد گشتند از آشنائی او****سعی کردند در رهایی او
دست و پایش ز بند بگشادند****بوسه بر دست و پای او دادند
عذرها خواستند بسیارش****هر دو یکدل شدند در کارش
پس به عذری که خصم یار شود****رخنه باغ استوار شود
خار بردند و رخنه را بستند****وز شبیخون رهزنان رستند
بنشستند پیش خواجه به ناز****باز گفتند قصه‌ها دراز
که درین باغ چون شکفته بهار****که ازو خواجه باد برخوردار
میهمانیست دلستانان را****ماهرویان و مهربانان را
هر زن خوبرو که در شهرست****دیده را از جمال او بهرست
همه جمع آمده درین باغند****شمع بی دود و نقش بی داغند
عذر آنرا که با تو بد کردیم****خاک در آبخورد خود کردیم
خیز و با ما یکی زمان به خرام****تا براری ز هرکه خواهی کام
روی درکش به کنج پنهانی****شادمان بین دران گل افشانی
هر بتی را که دل درو بندی****مهر بروی نهی و بپسندی
آوریمش به کنج خانه تو****تا نهد سر بر آستانه تو
خواجه ارکان سخن به گوش آمد****شهوت خفته در خروش آمد
گرچه در طبع پارسائی داشت****طبع با شهوت آشنائی داشت
مردیش مردمیش را بفریفت****مرد بود از دم زنان نشکیفت
با سمن سینگان سیم اندام****پای برداشت بر امید تمام
تا به جائی رسیدشان ناورد****که بدانجای دل قرار آورد
پیش آن شاهدان قصر بهشت****غرفه‌ای بود برکشیده ز خشت
خواجه بر غرفه رفت و بست درش****بازگشتند رهبران ز برش
بود در ناف غرفه سوراخی****روشنی تافته درو شاخی
چشم خواجه ز چشمه سوراخ****چشمه تنگ دید و آب فراخ
کرده بر هر طرف گل افشانی****سیم ساقی و نار پستانی
روشنانی چراغ دیده همه****خوشتر از میوه رسیده همه
هر عروس از ره دل‌انگیزی****کرده بر سور خود شکر ریزی
اژدهائی نشسته بر گنجش****به ترنجی رسیده نارنجش
نار پستان بدید و سیب زنخ****نام آن سیب بر نبشته به یخ
بود در روضه گاه آن بستان****چمنی بر کنار سروستان
حوضه‌ای ساخته ز سنگ رخام****حوض کوثر بدو نوشته غلام
می‌شد آبی چو آب دیده در او****ماهیانی ستم ندیده در او
گرد آن آبدان رو شسته****سوسن و نرگس و سمن رسته
آمدند آن بتان خرگاهی****حوض دیدند و ماه با ماهی
گرمی آفتاب تافته‌شان****واب چون آفتاب یافته‌شان
سوی حوض آمدند ناز کنان****گره از بند فوطه باز کنان
صدره کندند و بی نقاب شدند****وز لطافت چو در در آب شدند
می‌زدند آب را به سیم مراد****می نهفتند سیم را به سواد
ماه و ماهی روانه هردو در آب****ماه تا ماهی اوفتاده به تاب
ماه در آب چون درم ریزد****هر کجا ماهیی است برخیزد
ماه ایشان در آن درم ریزی****خواجه را کرد ماهی انگیزی
ساعتی دست بند می‌کردند****پر سمن ریشخند می‌کردند
ساعتی بر ببر در افشردند****ناز و نارنج را کرو کردند
این شد آن را به مار می‌ترساند****مار می‌گفت و زلف می‌افشاند
بیستون همه ستون انگیز****کشته فرهاد را به تیشه تیز
جوی شیری که قصر شیرین داشت****سر بدان حوضهای شیرین داشت
خواجه کان دید جای صبر نبود****یاری و یارگی نداشت چه سود
بود چون تشنه‌ای که باشد مست****آب بیند بر او نیابد دست
یا چو صرعی که ماه نو بیند****برجهد گاه و گاه بنشیند
سوی هر سرو قامتی می‌دید****قامتی نی قیامتی می‌دید
رگ به رگ خونش از گرفتن جوش****از هر اندام برکشید خروش
ایستاده چو دزد پنهانی****وانچه دانی چنانکه می‌دانی
خواست تا در میان جهد گستاخ****مرغش از رخنه مارش از سوراخ
لیک مارش نکرد گستاخی****از چه از راه تنگ سوراخی
شسته رویان چو روی گل شستند****چون سمن بر پرند گل رستند
آسمان‌گون پرند پوشیدند****بر مه آسمان خروشیدند
در میان بود لعبتی چنگی****پیش رومی رخش همه زنگی
آفتابی هلال غبغب او****رطبی ناگزیده کس لب او
غمزش از غمزه تیز پیکان‌تر****خندش از خنده شکر افشان‌تر
اوفتاده ز سرو پر بارش****نار در آب و آب در نارش
به فریبی هزار دل برده****هرکه دیده برابرش مرده
چون به دستان زدن گشادی دست****عشق هشیار و عقل گشتی مست
خواجه بر فتنه‌ای چنان از دو****فتنه‌ترزانکه هندوان بر نور
زاهد از راه رفت پنهانی****کافری بین زهی مسلمانی
بعد یک ساعت آن دو آهو چشم****کاتش برق بودشان در پشم
واهوانگیز آن ختن بودند****آهوان را به یوز بنمودند
آمدند از ره شکر باری****کرده زیر قصب گله داری
خواجه را در خجابگه دیدند****حاجبانه و کار پرسیدند
کز همه لعبتان حور نژاد****میل تو بر کدام حور افتاد
خواجه نقشی که در پسند آورد****در میان دو نقشبند آورد
این نگفته هنوز برجستند****گفتی آهو نه شیر سرمستند
آن پریزاده را به تنبل و رنگ****آوریدند با نوازش چنگ
به طریقی که کس گمان نبرد****ور برد زان دو شحنه جان نبرد
طرفه را چون به غرفه پیوستند****غرفه را طرفه بین که دربستند
خواجه زان بی‌خبر که او اهلست****یار او اهل و کار او سهلست
وان بت چنگزن که تاخته بود****کار او را چو چنگ ساخته بود
گفته بودندش آن دو مایه ناز****قصه خواجه کنیز نواز
وان پری پیکر پسندیده****دل درو بسته بود نادیده
چون درو دید ازان بهی‌تر بود****آهنش سیم و سیم او زر بود
خواجه کز مهر ناشکیب آمد****با سهی سرو در عتیب آمد
گفت نام تو چیست گفتا بخت****گفت جایت کجاست گفتا تخت
گفت اصل تو چیست گفتا نور****گفت چشم بد از تو گفتا دور
گفت پردت چه پرده گفتا ساز****گفت شیوت چه شیوه گفتا ناز
گفت بوسه دهیم گفتا شصت****گفت هان وقت هست گفتا هست
گفت آیی به دست گفتا زود****گفت باد این مراد گفتا بود
خواجه را جوش از استخوان برخاست****شرم و رعنائی از میان برخاست
زلف دلبر گرفت چون چنگش****در بر آورد چون دل تنگش
بوسه و گاز بر شکر می‌زد****از یکی تا ده و ز ده تا صد
گرم شد بوسه در دل‌انگیزی****داد گرمی نشاط را تیزی
خاست تا نوش چشمه را خارد****مهر از آب حیات بردارد
چون درامد سیاه شیر به گور****زیر چنگ خودش کشید به زور
جایگه سست بود سختی یافت****خشت بر خشت رخنه‌ها بشکافت
غرفه دیرینه بد فرود آمد****کار نیکان به بد نینجامد
این ز مویی و آن به مویی رست****این ازین سو شد آن ازان سو جست
تا نبینندشان بران سر راه****دور گشتند ازان فراخیگاه
خواجه گوشه گرفت از آن غم و درد****رفت در گوشه‌ای و غم می‌خورد
شد کنیزک نشست با یاران****بر دو ابرو گره چو غمخواران
رنجهای گذشته پیش نهاد****چنگ را بر کنار خویش نهاد
ناله چنگ را چو پیدا کرد****عاشقان را ز ناله شیدا کرد
گفت کز چنگ من به ناله رود****باد بر خستگان عشق درود
عاشق آن شد که خستگی دارد****به درستی شکستگی دارد
عشق پوشیده چند دارم چند****عاشقم عاشقم به بانگ بلند
مستی و عاشقیم برد ز دست****صبر ناید ز هیچ عاشق مست
گرچه بر جان عاشقان خواریست****توبه در عاشقی گنه کاریست
عشق با توبه آشنا نبود****توبه در عاشقی روا نبود
عاشق آن به که جان کند تسلیم****عاشقان را ز تیغ تیز چه بیم
ترک چنگی چو درز لعل افشاند****حسب حالی بدین صفت برخواند
آن دو گوهر که رشته کش بودند****در نشاط و سماع خوش بودند
در دل افتادشان که درد و چراغ****تند بادی رسیده است به باغ
یوسف یاوه گشته را جستند****چون زلیخا ز دامنش رستند
باز جستندش از حقیقت کار****داد شرحی که گریه آرد بار
هر دو تشویر کار او خوردند****باز تدبیر کار او کردند
کامشب این جایگه وطن سازیم****از تو با کار کس نپردازیم
نگذاریم بر بهانه خویش****که کس امشب رود به خانه خویش
مگر آن ماه را که دلبر تست****امشب اندر کنارگیری چست
روز روشن سپید کار بود****شب تاریک پرده‌دار بود
کاین سخن گفته شد روانه شدند****با بتان بر سر فسانه شدند
شب چو زیر سمور انقاسی****کرد پنهان دواج بر طاسی
تیغ یک میخ آفتاب گذشت****جوشن شب هزار میخی گشت
آمدند آن بتان وفا کردند****وان صنم را بدو رها کردند
سرو تشنه به جوی آب رسید****آفتابی به ماهتاب رسید
جای خالی و آنچنان یاری****که کند صبر در چنان کاری
خواجه را در عروق هفت اندام****خون به جوش آمده به جستن کام
وانچه گفتن نشایدش با کس****با تو گفتم نعوذبالله و بس
خواست تا در به لعل سفته شود****طوق با طاق هر دو جفته شود
گربه وحشی از سر شاخی****دید مرغی به کنج سوراخی
جست بر مرغ و بر زمین افتاد****صدمه‌ای بر دو نازنین افتاد
هر دو جستند دل رمیده ز جای****تاب در دل فتاده تک در پای
دور گشتند نا رسیده به کام****تابه پخته بین که چون شد خام
نوش لب رفت پیش نوش لبان****چنگ را برگرفت نیم شبان
چنگ می‌زد به چنگ در می‌گفت****کارغوان آمد و بهار شکفت
سرو بن برکشید قد بلند****خنده گل گشاد حقه قند
بلبل آمد نشست بر سر شاخ****روز بازار عیش گشت فراخ
باغبان باغ را مطرا کرد****شاهی آمد درو تماشا کرد
جام می‌دید و برگرفت به دست****سنگی افتاد و جام را بشکست
ای به تاراج برده هرچه مراست****جز به تو کار من نگردد راست
گرچه با تو ز کار خود خجلم****بی توی نیست در حساب دلم
راز داران پرده سازش****آگهی یافتند از رازش
باز رفتند و غصه می‌خوردند****خواجه را جستجوی می‌کردند
باز رفتند و غصه می‌خوردند****خواجه را جستجوی می‌کردند
خواجه چون بندگان روغن دزد****در رهش حجره‌ای گرفته به مزد
در خزیده به جویباری تنگ****زیر شمشاد و سرو بید و خدنگ
خیره گشته ز خام تدبیری****بر دمیده ز سوسنش خیری
باز جستند از آنچه داشت نهفت****یک به یک با دو رازدار بگفت
فرض گشت آن نهفته کاران را****که به یاری رسند یاران را
بازگشتند و راه بگشادند****آب گل را به گل فرستادند
آمد آن دستگیر دستان ساز****مهر نوکرده مهربان را باز
خواجه دستش گرفت و رفت از پیش****تا به جائی که دید لایق خویش
تاک بر تاک شاخهای درخت****بسته بر اوج کله تخت به تخت
زیر آن تخت پادشاهی تاخت****به فراغت نشستنگاهی ساخت
دلستان را به مهر پیش کشید****چون دل اندر کنار خویش کشید
زاد سروی بدان خرامانی****چون سمن بر بساط سامانی
در کنارش کشید و شادی کرد****سرو باگل قران بادی کرد
خواجه را مه درآمده به کنار****دست بر کار و پای رفته ز کار
مهره خواجه خانه گیر شده****همبساطش گرو پذیر شده
چون بران شد که قلعه بستاند****آتشی را به آب بنشاند
موش دشتی مگر ز تاک بلند****دیده بد آخته کدوئی چند
کرد چون مرغ بر رسن پرواز****از کدوها رسن برید به گاز
بر زمین آمد آنچنان حبلی****هر کدوئی به شکل چون طبلی
بانگ آن طبل رفت میل به میل****طبل و آنگه چه طبل طبل رحیل
باز بانگ اندر اوفتاد به هوز****آهو آزاد شد ز پنجه یوز
خواجه پنداشت کامدست به جنگ****شحنه با کوس و محتسب با سنگ
کفش بگذاشت و راه پیش گرفت****باز دنبال کار خویش گرفت
وان صنم رفت با هزار هراس****پیش آن همدمان پرده شناس
چون زمانی بران نمود درنگ****پرده در گشت و ساخت پرده چنگ
گفت گفتند عاشقان باری****رفت یاری به دیدن یاری
خواست کز راه آرزومندی****یابد از وصل او برومندی
در کنارش کشد چنانکه هواست****سرخ گل در کنار سرو رواست
از ره سینه و زنخدانش****سیب و ناری خورد ز بستانش
دست بر گنج در دراز کند****تا در گنج خانه باز کند
به طبرزد شکر برامیزد****به طبرخون ز لاله خون ریزد
ناگه آورد فتنه غوغایی****تا غلط شد چنان تمنایی
ماند پروانه را در انده نور****تشنه‌ای گشت از آب حیوان دور
ای همه ضرب تو به کج بازی****ضربه‌ای زن به راست اندازی
تو مرا پرده کج دهی و رواست****نگذرم با تو من ز پرده راست
کاین غزل گفته شد چو دمسازان****زو خبر یافتند همرازان
سوی خواجه شدند پوزش ساز****یافتندش کشیده پای دراز
شرم زد گشته دل رمیده شده****بر سر خاک آرمیده شده
به نوازش گری و دلداری****برکشیدندش از چنان خواری
حال پرسیده شد حکایت کرد****آنچه در دوزخ آورد دم سرد
چاره سازان به چارهای خودش****دور کردند از خیال بدش
بر دل بسته بند بگشادند****بی دلی را به وعده دل دادند
که درین کار کاردان‌تر باش****مهربانی و مهربان‌تر باش
وقت کار آشیانه جائی ساز****کافت آنجا نیاورد پرواز
ما خود از دور پی نگهداریم****پاس دارانه پاس ره داریم
آمدند آنگهی پذیره کار****پیش آن سرو قد گل رخسار
تا دگر باره ترکتازی کرد****خواجه را یافت دلنوازی کرد
آمد از خواجه بار غم برداشت****خواجه کان دید خواجگی بگذاشت
سر زلفش گرفت چون مستان****جست بیغوله‌ای در آن بستان
بود در کنج باغ جائی دور****یاسمن خرمنی چو گنبد نور
برکشیده علم به دیواری****بر سرش بیشه در بنش غاری
خواجه به زان نیافت بارگهی****ساخت اندر میانه کارگهی
یاسمن را ز هم درید بساز****نازنین را درو کشید به ناز
بند صدرش گشاد و شرم نهفت****بند صدری دگر که نتوان گفت
خرمن گل درآورید به بر****مغز بادام در میان شکر
میل در سرمه‌دان نرفته هنوز****بازیی باز کرد گنبد کوز
روبهی چند بود در بن غار****به هم افتاده از برای شکار
گرگی آورده راه بر سرشان****تا کند دور سر ز پیکرشان
روبهان از حرام خواری گرگ****کافتی بود سهمناک و بزرگ
به هزیمت شدند و گرگ از پس****راهشان بر بساط خواجه و بس
بر دویدند بر دو چاره سگال****روبهان پیش و گرگ در دنبال
خواجه را بارگه فتاد از پای****دید لشگرگهی و جست از جای
خود ندانست کان چه واقعه بود****سو به سو می‌دوید خاک آلود
دل پر اندیشه و جگر پر خون****تا چگونه رود ز باغ برون
آن دو سروش برابر افتادند****کان همه نار و نرگسش دادند
دامن دلبرش گرفته به چنگ****چون دری در میانه دو نهنگ
بانگ بر وی زدند کاین چه فنست****در خصال تو این چه اهرمنست
چند برهم زنی جوانی را****کشتی از کینه مهربانی را
با غریبی ز روی دمسازی****نکند هیچکس چنین بازی
چند بار امشبش رها کردی****چند نیرنگ و کیمیا کردی
او به سوگند عذرها می‌خواست****نشنیدند ازو حکایت راست
تا ز بنگه رسید خواجه فراز****شمع را دید در میان دو گاز
در خجالت ز سرزنش کردن****زخم این و قفای آن خوردن
گفت زنهار دست ازو دارید****یار آزرده را میازارید
گوهر او ز هر گنه پاکست****هر گناهی که هست ازین خاکست
چابکان جهان و چالاکان****همه هستند بنده پاکان
کار ما را عنایت ازلی****از خطا داده بود بی خللی
وان خللها که کرد ما را خرد****آفتی را به آفتی می‌برد
بخت ما را چو پارسائی داد****از چنان کار بد رهائی داد
آنکه دیوش به کام خود نکند****نیک شد هیچ نیک بد نکند
بر حرام آنکه دل نهاده بود****دور اینجا حرام زاده بود
با عروسی بدین پریچهری****نکند هیچ مرد بدمهری
خاصه آن کو جوانیی دارد****مردی و مهربانیی دارد
لیک چون عصمتی بود در راه****نتوان رفت باز پیش گناه
کس ازان میوه‌دار برنخورد****که یکی چشم بد درو نگرد
چشم صد گونه دام و دد بر ما****حال ازینجا شدست بد بر ما
آنچه شد شد حدیث آن نکنم****و آنچه دارم بدو زیان نکنم
توبه کردم به آشکار و نهان****در پذیرفتم از خدای جهان
که اگر در اجل بود تأخیر****وین شکاری بود شکار پذیر
به حلالش عروس خویش کنم****خدمتش ز آنچه بود بیش کنم
کار بینان که کار او دیدند****از خدا ترسیش بترسیدند
سر نهادند پیش او بر خاک****کافرین بر چنان عقیدت پاک
که درو تخم نیکوئی کارند****وز سرشت بدش نگه دارند
ای بسا رنجها که رنج نمود****رنج پنداشتند و راحت بود
و ای بسا دردها که بر مردست****همه جاندارویی دران دردست
چون برآمد ز کوه چشمه نور****کرد از آفاق چشم بد را دور
صبج چون عنکبوت اصطرلاب****بر عمود زمین تنید لعاب
بادی آمد به کف گرفته چراغ****باغبان را به شهر برد ز باغ
خواجه برزد علم به سلطانی****رست ازان بند و بنده فرمانی
ز آتش عشقبازی شب دوش****آمده خاطرش چو دیگ به جوش
چون به شهر آمد از وفاداری****کرد مقصود را طلبکاری
ماه دوشینه را رساند به مهد****بست کابین چنانکه باشد عهد
در ناسفته را به مرجان سفت****مرغ بیدار گشت و ماهی خفت
گر بینی ز مرغ تا ماهی****همه را باشد این هواخواهی
دولتی بین که یافت آب زلال****وانگهی خورد ازو که بود حلال
چشمه‌ای یافت پاک چون خورشید****چون سمن صافی و چو سیم سپید
در سپیدیست روشنائی روز****وز سپیدیست مه جهان افروز
همه رنگی تکلف اندودست****جز سپیدی که او نیالودست
هرچ از آلودگی شود نومید****پاکیش را لقب کنند سپید
در پرستش به وقت کوشیدن****سنت آمد سپید پوشیدن
چون سمن سینه زین سخن پرداخت****شه در آغوش خویش جایش ساخت
وین چنین شب بسی به ناز و نشاط****سوی هر گنبدی کشید بساط
به روی این آسمان گنبدساز****کرده درهای هفت گنبد باز

بخش ۳۳ - آگاهی بهرام از لشکرگشی خاقان چین بار دوم

چون به تثلیث مشتری و زحل****شاه انجم ز حوت شد به حمل
سبزه خضر وش جوانی یافت****چشمهٔ آب زندگانی یافت
ناف هر چشمه رود نیلی شد****هر سبیلی به سلسبیلی شد
مشک برگشت خاک عودی پوش****نافه خر گشت باد نافه فروش
اعتدال هوای نوروزی****راست رو شد به عالم افروزی
باد نوروزی از قباله نو****با ریاحین نهاد جان به گرو
رستنی سر برون زد از دل خاک****زنگ خورشید گشت از آینه پاک
شبنم از دامن اثیر نشست****گرمی اندام زمهریر شکست
برف کافوری از گریوه کوه****رود را زاب دیده داد شکوه
سبزه گوهر زدود بینش را****داد سرسبزی آفرینش را
نرگس‌تر به چشم خواب آلود****هر کرا چشم بود خواب ربود
باد صبح از نسیم نافه گشای****بر سواد بنفشه غالیه سای
سرو کز سایه بادبانه زده****جعد شمشاد را به شانه زده
چشم نیلوفر از شکنجهٔ خواب****جان در انداخته به قلعهٔ آب
غنچه‌های نو از شکوفه شاخ****کرده لؤلوا چو برگ لاله فراخ
سوسن از بهر تاج نرگس مست****شوشه زر نهاده بر کف دست
از شمایل شمامه‌های بهار****بی‌قیامت ستاره کرده نثار
شنبلید سرشک در دیده****زعفران خورده باز خندیده
کاتب الوحی گل به آب حیات****بر شقایق به خون نوشته برات
برگ نسرین به گوهر آمودن****شاخ سوسن به توتیا سودن
جعد بر جعد بسته مرزنگوش****دیلم آسا فکنده بر سر دوش
گشته هم برگ و هم گیا راضی****این به مقراضه آن به مقراضی
سنبل از خوشهای مشگ انگیز****برقرنفل گشاده عطسهٔ تیز
داده خیری به شرط هم عهدی****یاسمن را خط ولیعهدی
بوی سیسنبر از حرارت خویش****عقرب چرخ را گداخته نیش
غنچه با چشم گاو چشم به ناز****مرغ با گوش پیلگوش به راز
گل کافور بوی مشک نسیم****چون بناگوش یار در زر و سیم
مشک بید از درخت عود نشان****گاه کافور و گاه مشک فشان
ارغوان و سمن برابر دید****رایتی برکشیده سرخ و سپید
ز آفت بید برگ بادخزان****شاخ پر برگ بید دست گزان
گل کمر بسته در شهنشاهی****خاک چون باد در هوا خواهی
بلبل آواز برکشیده چو کوس****همه شب تا به وقت بانگ خروس
سرخ گل را به سبز میدانی****پنج نوبت زنان به سلطانی
برسر سرو بانگ فاختگان****چون طرب رود دلنواختگان
نای قمری به ناله سحری****خنده برده ز کام کبک دری
بانگ دراج بر حوالی کشت****کرده تقطیع بیتهای بهشت
زند باف از بهشت نامه زند****در شب آورد و خواند حرفی چند
عندلیب از نوای تیز آهنگ****گشته باریک چون بریشم چنگ
باغ چون لوح نقشبند شده****مرغ و ماهی نشاط‌مند شده
شاه بهرام در چنین روزی****کرد شاهانه مجلس افروزی
از نمودار هفت گنبد خویش****گنبدی ز آسمان فراخته بیش
چاربندی رسید پیکی چست****راه شش طاق هفت گنبد جست
چون درآمد در آن بهشتی کاخ****شد دلش چون در بهشت فراخ
کرد بر خسروآفرین دراز****کافرین کرده بود برد نماز
گفت باز از نگارخانه چین****جوش لشگر گرفت روی زمین
ماند پیمان شاه را فغفور****شد دگر ره ز نیک عهدی دور
چینیان را وفا نباشد و عهد****زهرناک اندرون و بیرون شهد
لشگری تیغ برکشیده به اوج****تا به جیحون رسیده موج به موج
سیلی آمد گرفت صحرائی****هر نهنگی درو چو دریائی
گر شه این شغل را بدارد پاس****چینیان خون ما خورند به طاس
شه چو از فتنه یافت آگاهی****در بلا دید عافیت خواهی
پیشتر زانکه در سرآید دام****دامن از می کشید و دست از جام
رای آن زد که از کفایت و رای****خصم را چون به سر درارد پای
جز به گنج و سپه ندید پناه****کالت نصرت است گنج و سپاه
چون سپه باز جست پنج ندید****چون به گنجینه رفت گنج ندید
هم تهی دید گنج آکنده****هم سلیح و سپه پراکنده
ماند عاجز چو شیر بی دندان****طوق زنجیر و مملکت زندان
شه شنیدم که داشت دستوری****ناخدا ترسی از خدا دوری
نام خود کرده زان جریده که خواست****راست روشن ولی نه روشن و راست
روشن و راستیش بس باریک****راستی کوژ و روشنی تاریک
داده شه را به نام نیک غرور****واو ز تعلیق نیکنامی دور
تا وزارت به حکم نرسی بود****در وزارت خدای ترسی بود
راست روشن چو زو وزارت برد****راستی‌ها و روشنی‌ها مرد
شه چو مشغول شد به نوش و به ناز****او به بیداد کرد دست دراز
فتنه می‌ساخت مصلحت می‌سوخت****ملک می‌جست و مال می‌اندوخت
نایب شاه را به زر و به زیب****داد بر کیمیای فتنه فریب
گفت خلق آرزو طلب شده‌اند****شوخ و گستاخ و بی‌ادب شده‌اند
نعمت ما ز راه سیریشان****داده در کار ما دلیریشان
گر نمالیمشان به رأی و به هوش****ملک را چشم بد بمالد گوش
مردمانی بدند و بد گهرند****یوسفانی ز گرگ و سگ بترند
گرگ را گرگ بند باید کرد****رقص روباه چند باید کرد
خاکیانی که زاده ز میند****ددگانی به صورت آدمیند
ددگان بر وفا نظر ننهند****حکم را جز به تیغ سرننهند
خوانده باشی ز درس غمزدگان****که سیاوش چه دید از ددگان
جاه جمشید خوار چون کردند****سر دارا به دار چون کردند
مالشان حوضه است و ایشان سیر****گندد آب را به حوض ماند دیر
آب کز خاک تیره‌فش گردد****هم به تدبیر خاک خوش گردد
شاه اگر مست خصم هشیارست****شحنه گر خفته دزد بیدارست
چون سیاست زیاد شاه شود****پادشاهی برو تباه شود
از شهی کو سیاست انگیزد****دشمن و دیو هر دو بگریزد
دیو باشد رعیت گستاخ****چون گذاری نهند پای فراخ
جهد آن کن که از سیاست خویش****نشکنی رونق ریاست خویش
نفریبی به آشنائی کس****کس خود تیغ خودشناسی و بس
شه به امید ماست باده پرست****من قلم دارم و تو تیغ به دست
از تو قهر آید و زمن تدبیر****هر که گویم گرفتنی است بگیر
محتشم را به مال مالش کن****بیدرم را به خون سگالش کن
نیک و بد هر دو هست بر تو حلال****از بدان جان ستان ز نیکان مال
خوار کن خلق را به جاه و به چیز****تا بمانی به چشم خلق عزیز
چون رعیت زبون و خوار بود****ملک پیوسته برقرار بود
نایب شه ز روی سرمستی****کرد با او به جور همدستی
به جفائی که او نمودش راه****جور می‌کرد بر رعیت شاه
تا به حدی که خواری از حد برد****هیچکس را به هیچ کس نشمرد
در ستمکارگی پی افشردند****می‌گرفتند و خانه می‌بردند
در ده و شهر جز نفیر نبود****سخنی جز گرفت و گیر نبود
تا در آن مملک به اندک سال****هیچکس را نه ملک ماند و نه مال
همه را راست روشن از کم و بیش****راست و روشن ستد به رشوت خویش
از زر و گوهر و غلام و کنیز****در ولایت نماند کس را چیز
اوفتاد از کمی نه از بیشی****محتشم‌تر کسی به درویشی
خانه‌داران ز جور خانه بران****خانه خویش مانده بر دگران
شهری و لشگری ز جان بستوه****همه آواره گشته کوه به کوه
در نواحی نه گاو ماند و نه کشت****دخل را کس فذالکی ننوشت
چون ولایت خراب شد حالی****دخل شاه از خزانه شد خالی
جز وزیری که خانه بودش و گنج****حاصل کس نبود جز غم و رنج
شاه را چون به ساز کردن جنگ****گنج و لشگر نبود شد دلتنگ
منهیان را یکان یکان به درست****یک به یک حال آن خرابی جست
کس ز بیم وزیر عالم سوز****آنچه شب رفت و انگفت به روز
هرکسی عذری از دروغ انگیخت****کاین تهی دست گشت و آن بگریخت
بر زمین هیچ دخل و دانه نماند****لاجرم گنج در خزانه نماند
شد ز بی مکسبی و بی مالی****ملک شه از مؤدیان خالی
شه چو شفقت برد فراز آیند****بر عملهای خویش باز آیند
شاه را آن بهانه سیر نکرد****لیک بی وقت جنگ شیر نکرد
از بد گنبد جفا پیشه****کرد چندانکه باید اندیشه
ره به سامان کار خویش نبرد****جهد خود با زمانه پیش نبرد

بخش ۳۴ - اندرز گرفتن بهرام از شبان

شه چو تنگ آمدی ز تنگی کار****یک سواره برون شدی به شکار
صید کردی و شادمانه شدی****چون شدی شاد سوی خانه شدی
چون شد آن روز غم عنان گیرش****رغبت آمد به سوی نخجیرش
یک تنه سوی صید رفت برون****تا ز دل هم به خون بشوید خون
کرد صیدی چنانکه بودش رای****غصه را دست بست و غم را پای
چون ز صید پلنگ و شیر و گراز****خواست تا سوی خانه گردد باز
در تک و تاب زانکه تاخته بود****مغزش از تشنگی گداخته بود
گرد برگرد آن زمین بشتافت****آب تا بیش جست کمتر یافت
دید دودی چو اژدهای سیاه****سر برآورده در گرفتن ماه
کوهه بر کوهه پیچ پیچ کنان****برصعود فلک بسیچ کنان
گفت آن دود گرچه زاتش خاست****از فروزندش آب باید خواست
چون بر آن دود رفت گامی چند****خرگهی دید برکشیده بلند
گلهٔ گوسفند سم تا گوش****گشته در آفتاب یخنی جوش
سگی آویخته ز شاخ درخت****بسته چون سنگ دست و پایش سخت
سوی خرگاه راند مرکب تیز****دید پیری چو صبح مهرانگیز
پیر چون دید میهمان برجست****به پرستشگری میان دربست
چون زمین میهمان پذیری کرد****و آسمان را لگام‌گیری کرد
اولش پیشکش درود آورد****وانگه از مرکبش فرود آورد
هر چه در خانه داشت ما حضری****پیشش آورد و کرد لابه گری
گفت شک نیست کاین چنین خوانی****نیست درخورد چون تو مهمانی
لیک از آبادی اینطرف دورست****خوان اگر بینواست معذورست
شه چو نان پاره شبان را دید****شربتی آب خورد و دست کشید
گفت نان آنگهی خورم که نخست****زانچه پرسم خبردهی به درست
کین سگ بسته مستمند چراست****شیرخانه است گرگ بند چراست
پیر گفت ای جوان زیبا روی****گویمت آنچه رفت موی به موی
این سگی بود پاسبان گله****من بدو کرده کار خویش یله
از وفاداری و امینی او****شاد بودم به همنشینی او
گر کله دور داشتی همه سال****دزد را چنگ و گرگ را چنگال
من بدو داده حرز خانه خویش****خوانده او را نه سگ شبانهٔ خویش
و او به دندان و چنگ دشمن سوز****بازوی آهنین من شب و روز
گر من از دشت رفتمی سوی شهر****گله از پاس او گرفتی بهر
ور شدی شغل من به شهر دراز****گله را او به خانه بردی باز
چند سالم یتاق داری کرد****راست بازی و راست کاری کرد
تا یکی روز بر صحیفهٔ کار****گله را نقش بر زدم به شمار
هفت سر گوسفند کم دیدم****غلطم در حساب ترسیدم
بعد یک هفته چون شمردم باز****هم کم آمد به کس نگفتم راز
پاس می‌داشتم به رای و به هوش****در خطای کسم نیامد گوش
گر چه می‌داشتم به شبها پاس****نشدم هیچ شب حریف شناس
وانک آگاه‌تر به کار از من****پاسبان‌تر هزار بار از من
باز چون کردم آن شمار درست****هم کم آمد چنانکه روز نخست
همه شب خاطرم به غم می‌بود****کز گله گوسفند کم می‌بود
ده ده و پنج پنچ می‌پرداخت****چون یخی کو به آفتاب گداخت
تا به حدی که عامل صدقات****آنچه ماند از منش ستد به زکات
اوفتادم من بیابانی****از گله صاحبی به چوپانی
نرم کرد آن غم درشت مرا****در جگر کار کرد و کشت مرا
گفتم این رخنه گر ز چشم بدست****دستکار کدام دام و ددست
با سگی این چنین که شیری کرد****کیست کاین آشنا دلیری کرد
تا یکی روز بر کناره آب****خفته بودم درآمدم از خواب
همچنان سرنهاده بر سر چوب****دست و پائی کشیده بی آشوب
ماده گرگی ز دور دیدم چست****کامد و شد سگش برابر سست
خواند سگ را به سگ زبانی خویش****سگ دویدش به مهربانی پیش
گرد او گشت و گرد می‌افشاند****گه دم و گه دبوس می‌جنباند
عاقبت بر سرین گرگ نشست****کام دل راند و رفت کار از دست
آمد و خفت و آرمید تنش****مهر حق السکوت بر دهنش
گرگ چون رشوه داده بود ز پیش****جست حق القدوم خدمت خویش
گوسفندی قوی که سر گله بود****پایش از بار دنبه آبله بود
برد و خوردش به کمترین نفسی****وین چنین رشوه خورده بود بسی
سگ ملعون به شهوتی که براند****گله‌ای را به دست گرگ بماند
گله‌ای را که کارسازی کرد****در سر کار عشقبازی کرد
چند نوبت معاف داشتمش****او خطا کرد و من گذاشتمش
تا هم آخر گرفتمش با گرگ****بستمش بر چنین خطای بزرگ
کردمش در شکنجه زندانی****تاکند بنده بنده فرمانی
سگ من گرگ راه بند منست****بلکه قصاب گوسفند منست
بر امانت خیانتی بردوخت****وان امینی به خائنی بفروخت
رخصت آن شد که تا نخواهد مرد****از چنین بند جان نخواهد برد
هر که با مجرمان چنین نکند****هیچکس بر وی آفرین نکند
شاه بهرام ازان سخندانی****عبرتی برگرفت پنهانی
این سخن رمز بود چون دریافت****خورد چیزی و سوی شهر شتافت
گفت با خود کزین شبانهٔ پیر****شاهی آموختم زهی تدبیر
در نمودار آدمیت من****من شبانم گله رعیت من
این که دستور تیزبین منست****در حفاظ گله امین منست
چون نماند اساس کار درست****از امین رخنه باز باید جست
تا بگوید که این خرابی چیست****اصل و بنیاد این خرابی کیست
چون به شهر آمد از گماشتگان****خواست مشروح بازداشتگان
چون در آن روزنامه کرد نگاه****روز بر وی چو نامه گشت سیاه
دید سرگشته یک جهان مجروح****نام هر یک نبشته در مشروح
گفته در شرح‌های ماتم و سور****کشتن از شه شفاعت از دستور
نام شه را به جور بد کرده****نیکنامی به نام خود کرده
شاه دانست کان چه شیوه گریست****دزد خانه به قصد خانه بریست
چون سگی کو گله به گرگ سپرد****شیون انگیخت با شبانه کرد
خود سگان در سگی چنین باشند****بخروشند چونکه بخراشند
مصلحت دید بازداشتنش****روز کی ده فرو گذاشتنش
گفت اگر مانمش به منصب خویش****کس به رفعش قلم نیارد پیش
چون ز حشمت کنم درش را دور****در شب تیره به نماید نور
بامدادان که روز روشن گشت****شب تاریک فرش خود بنوشت
صبح یک زخمی دو شمشیری****داد مه را ز خون خود سیری
بارگه بر سپهر زد بهرام****بار خود کرد بر خلایق عام
مهتران آمدند از پس و پیش****صف کشیدند بر مراتب خویش
راست روشن درآمد از در کاخ****رفت بر صدرگاه خود گستاخ
شه در او دید خشمناک و درشت****بانگ برزد چنانکه او را کشت
کای همه ملک من خراب از تو****رفته رونق ز ملک و آب از تو
گنج خود را به گوهر آکندی****گوهر و گنج من پراکندی
ساز و برگ از سپه گرفتی باز****تا سپه را نه برگ ماند و نه ساز
خانهٔ بندگان من بردی****پای در خون هرکس افشردی
از رعیت بجای رسم و خراج****گه کمر خواستی و گاهی تاج
حق نعمت گذاشتی از یاد****نیست شرمت ز من که شرمت باد
هست بر هر کسی به ملت خویش****کفر نعمت ز کفر ملت پیش
حق نعمت شناختن در کار****نعمت افزون دهد به نعمت خوار
از تو بر من چه راست روشن گشت****راستی رفت و روشنی بگذشت
لشگر و گنج را رساندی رنج****تا نه لشگر به جای ماند و نه گنج
چه گمان برده‌ای که وقت شراب****غافلانه مرا رباید خواب
رخنه سازی تو دست مستان را****بشکنی پای زیردستان را
بهر من باد خاک اگر بهرام****تیغ فرمش کند چون گیرد جام
گر ز خود غافلم به باده و رود****نیستم غافل از سپهر کبود
زین سخن صد هزار چنبر ساخت****همه در گردن وزیر انداخت
پس بفرمود تا زبانی زشت****سوی دوزخ دواندش ز بهشت
از عمامه کمند کردنش****در کشیدند و بند کردنش
پای در کنده دست در زنجیر****این چنین کس وزر بود نه وزیر
چون بدان قهرمان در آمد قهر****شه منادی روانه کرد به شهر
تا ستمدیدگان در آن فریاد****داد خواهند و شه دهدشان داد
چون شنیدند جمله خیل و سپاه****سرنهادند سوی حضرت شاه
شه به زندانیان چنین فرمود****کز دل دردناک خون آلود
هرکسی جرم خود پدید کند****بند خود را بدان کلید کند
بندیان ز بند جسته برون****آمدند از هزار شخص فزون
شاه از آن جمله هفت شخص گزید****هر یکی را ز حال خود پرسید
گفت با هر یکی گناه تو چیست****از کجائی و دودمان تو کیست

بخش ۳۵ - شکایت کردن هفت مظلوم

اولین شخص گفت با بهرام****کای شده دشمن تو دشمن کام
راست روشن به زخمهای درشت****در شکنجه برادرم را کشت
وانچه بود از معاش و مرکب و چیز****همه بستد حیات و حشمت نیز
هرکس از خوبی و جوانی او****سوخت بر غبن زندگانی او
چون من انگیختم خروش و نفیر****زان جنایت مرا گرفت وزیر
کو هواخواه دشمنان بود است****تو چنینی و او چنان بود است
غوریی تند را اشارت کرد****تا مرا نیز خانه غارت کرد
بند بر پای من نهاد به زور****کرد بر من سرای را چون گور
آن برادر به جور جان برده****وین برادر به دست وپا مرده
کرده زندانیم کنون سالیست****روی شاهم خجسته‌تر فالیست
شاه را چون ز گفت آن مظلوم****آنچه دستور کرد شد معلوم
هر چه دستور ازو به غارت برد****جمله با خونبها بدو بسپرد
کردش آزاد و دلخوشی دادش****بر سر شغل خود فرستادش
کرد شخص دوم دعای دراز****در زمین بوس شاه بنده نواز
گفت باغیم در کیائی بود****کاشنائیش روشنائی بود
چون بساط بهشت سبز و فراخ****کله بر کله میوه‌ها بر شاخ
در خزان داده نوبهار مرا****وز پدر مانده یادگار مرا
روزی از راه آتشین داغی****سوی باغ من آمد آن باغی
میهمان کردمش به میوه و می****میهمانی سزای خدمت وی
هر چه در باغ بود و در خانه****پیش او ریختم به شکرانه
خورد و خندید و خفت و آرامید****وز شراب آنچه خواست آشامید
چون زمانی به گرد باغ بگشت****خواست کز عشق باغ گیرد دشت
گفت بر من فروش باغت را****تا دهم روشنی چراغت را
گفتم این باغ را که جان منست****چون فروشم که عیشدان منست
هرکسی را در آتشی داغیست****من بی چاره را همین باغیست
باغ پندار کان تست مدام****من ترا باغبان نه بلکه غلام
هر گهی کافتدت به باغ شتاب****میوه خور باده نوش بر لب آب
و آنچه خیزد ز مطبخ چو منی****پیشت آرم به دست سیم تنی
گفت ازین در گذر بهانه مساز****باغ بفروش و رخت وا پرداز
جهد بسیار شد به شور و به شر****باغ نفروختم به زور و به زر
عاقبت چون ز کینه شد سرمست****تهمتی از دروغ بر من بست
تا بدان جرم از جنایت خویش****باغ را بستد از من درویش
وز پی آن که در تظلم گاه****این تظلم نیاورم بر شاه
کرد زندانیم به رنج وبال****وین سخن را کمینه رفت دو سال
شه بدو باغ دادو گشت آباد****خانه و باغ داد چون بغداد
گفت زندانی سوم با شاه****کای ترا سوی هرچه خواهی راه
بنده بازارگان دریا بود****روزیم زان سفر مهیا بود
رفتمی گه گهی به دریا بار****سودها دیدمی در آن بسیار
چون شناسا شدم به دانائی****در بدو نیک در دریائی
لؤلؤئی چندم اوفتاد به چنگ****شب چراغ سحر به رونق و رنگ
آمدم سوی شهر حوصله پر****چشم روشن بدان علاقه در
خواستم کان علاقه بفروشم****وزبها گه خورم گهی پوشم
چون وزیر ملک خبر بشنید****کان من بود عقد مروارید
خواند و از من خرید با صد شرم****در بها داشتم بسی آزرم
چونکه وقت بها رسید فراز****گونه گونه بهانه کرد آغاز
من بها خواستم به غصه و درد****او نیاورد جز بهانه سرد
روزکی چندم از سیاه و سپید****عشوه بر عشوه داد و من به امید
واخر الامر خواند پنهانم****کرد با خونیان به زندانم
بر گناهم یکی بهانه شمرد****کان بها را بدان بهانه ببرد
عوض عقد من که برد از دست****دست و پایم به عقده‌ها در بست
او ز من گوهر آوریده به چنگ****من ازو در شکنجه مانده چو سنگ
او درآورده در شکنج کلاه****من صدف‌وار مانده در بن چاه
شد سه سال این زمان که در بندم****روی شه دیده دید و خرسندم
شه ز گنج وزیر بد گوهر****گوهرش باز داد و زر بر سر
چهارمین شخص با هزار هراس****گفت کای درخور هزار سپاس
مطربی عاشقم غریب و جوان****بربطی خوش زنم چو آب روان
مهربان داشتم نوآیینی****چینیی بلکه درد بر چینی
مهرش از ماه روشنی برده****روز چون شب برابرش مرده
هیچ را نام کرده کین دهنست****نوش در خنده کین شکر شکنست
خوبیش از بهار زیبا روی****خانه و باغ برده رویاروی
گله گیلی کشان به دامانش****سرو را لوح در دبستانش
در ولایت درم خریده من****وز ولینعمتان دیده من
برده رونق به تیز بازاری****تار زلفش ز مشک تاتاری
از من آموخته ترنم ساز****زدنش دلفریب و روح نواز
هر دو با یکدیگر به یک خانه****گرم صحبت چو شمع و پروانه
من بدو زنده دل چو شب به چراغ****او به من شادمان چو سبزه به باغ
روشن و راست همچو شمع از نور****راست روشن ز بنده کردش دور
شمع را در سرای خویش افروخت****دل پروانه را به آتش سوخت
چون بر آشفتم از جدائی او****راه جستم به روشنائی او
بند بر من نهاد خنداخند****یعنی آشفته را بباید بند
او عروس مرا گرفته به ناز****من به زندان به صد هزار نیاز
چار سالست کز ستمگاری****داردم بی‌گنه بدین خواری
شاه حالی بدو سپرد کنیز****نه تهی بلکه با فراوان چیز
بر عروسیش داد شیر بها****با عروسش ز بند کرد رها
شخص پنجم به شاه انجم گفت****کای فلک با چهار طاق تو جفت
من رئیس فلان رصد گاهم****کز مطیعان دولت شاهم
شده شغلم به کشور آرائی****حلقه در گوش من به مولائی
داده بود ایزدم به دولت شاه****نعمت و حشمتی ز مال و ز جاه
از پی جان درازی شه شرق****کردم آفاق را به شادی غرق
از دعا زاد راه می‌کردم****خیری از بهر شاه می‌کردم
خرم و تازه شهر و کوی به من****اهل دانش نهاده روی به من
دادم از مملکت فروزی خویش****هر کسی را برات روزی خویش
تنگدستان ز من فراخ درم****بیوگان سیر و بیوه زادان هم
هر که زر خواست زرپذیر شدم****و آنکه افتاد دستگیر شدم
هیچ درمانده در نماند به بند****تا رهائی ندادمش ز گزند
هر چه آمد ز دخل دهقانان****صرف می‌شد به خرج مهمانان
دخل و خرجی چنانکه باید بود****خلق راضی ز من خدا خشنود
چون وزیر این سخن به گوش آورد****دیگ بیداد را به جوش آورد
کد خدائیم را ز دست گشاد****دست بر مال و ملک بنده نهاد
گفت کین مال دست رنج تو نیست****بخشش تو به قدر گنج تو نیست
یا به اکسیر کوره تافته‌ای****یا به خروار گنج یافته‌ای
قسمت من چنانکه باید داد****بده ارنه سرت دهم بر باد
هر معیشت که بنده داشت تمام****همه بستد بدین بهانهٔ خام
و آخر کار دردمندم کرد****بندهٔ خود بدم به بندم کرد
پنج سال است تا در این زندان****دورم از خانمان و فرزندان
شاه فرمود تا به نعمت و ناز****بر سر ملک خویشتن شد باز
چون به شخص ششم رسید شمار****در سر بخت خود شکست خمار
کرد بر شه دعای پیروزی****کای ز خلق تو خلق را روزی
من یکی کرد زاده لشگریم****کز نیاگان خویش گوهریم
بنده هست از سپاهیان سپاه****پدرم بود نیز بنده شاه
خدمت شاه می‌کنم به درست****پدرم نیز کرده بود نخست
از پی دشمنان شه پیوست****می‌دوم جان و تیغ بر کف دست
شاه نان پاره‌ای به منت خویش****بنده را داده بد ز نعمت خویش
بنده آن نان به عافیت می‌خورد****بر در شاه بندگی می‌کرد
خاص کردش وزیر جافی رای****با جفا هیچکس ندارد پای
بنده صاحب عیال و مال نداشت****بجز آن مزرعه منال نداشت
چند ره پیش او شدم به نفیر****کز برای خدای دستم گیر
تا عیاری به عدل بنماید****بر عیالان من ببخشاید
یا چو اطلاقیان بی‌نانم****روزیی نو کند ز دیوانم
بانگ برزد به من که خامش باش****رنگ خویش از خدنگ خویش تراش
شاه را نیست با کس آزاری****تا کند وحشتی و پیکاری
دشمنی بر درش نیامد تنگ****تا به لشگر نیاز باشد و جنگ
پیشهٔ کاهلان مگیر بدست****کار گل کن که تندرستی هست
توشه گر نیست بر زیاده مکوش****اسب و زین و سلاح را بفروش
گفتم از طبع دیو رای بترس****عجز من بین و از خدای بترس
منمای از کمی و کم رختی****من سختی رسیده را سختی
تو همه شب کشیده پای به ناز****من به شمشیر کرده دست دراز
گر تو در ملک می‌زنی قلمی****من به شمشیر می‌زنم قدمی
تو قلم می‌زنی به خون سپاه****من زنم تیغ با مخالف شاه
مستان از من آنچه شه فرمود****گرنه فتراک شه بگیرم زود
گرم شد کز من این خطاب شنید****بر من بی قلم دوات کشید
گفت کز ابلهی و نادانی****چون کلوخم به آب ترسانی
گه به زرقم همی کنی تقلید****گه به شاهم همی دهی تهدید
شاه را من نشانده‌ام بر گاه****نیست بی خط من سپید و سیاه
سر شاهان به زیر پای منست****همه را زندگی برای منست
گر تولا به من نکردندی****کرکسان مغزشان بخوردندی
این بگفت و دوات بر من زد****اسب و ساز و سلیح من بستد
پس به دژخیم خونیان دادم****سوی زندان خود فرستادم
قرب شش سال هست بلکه فزون****تا دلم پر غمست و جان پر خون
شاه بنواختش به خلعت و ساز****جاودان باد شاه بنده نواز
چون لبش را به لطف خندان کرد****رسم اقطاع او دو چندان کرد
هفتمین شخص چون رسید فراز****بر لب از شکر شه کشید طراز
گفت منک از جهان کشیدم دست****زاهدی رهروم خدای پرست
تنگدستی فراخ دیده چو شمع****خویشتن سوخته برابر جمع
عاقبت را جریده بر خوانده****دست بر شغل گیتی افشانده
از همه خورد و خواب بی بهرم****قائم اللیل و صائم الدهرم
روز ناخورده کاب و نانم نیست****شب نخفته که خان و مانم نیست
در پرستش گهی گرفته قرار****نیستم جز خداپرستی کار
هر که را بنگرم رضا جویم****هر که یاد آرمش دعا گویم
کس فرستاد سوی من دستور****خواند و رفتم مرا نشاند از دور
گفت بر تو مرا گمان بدست****گر عذابت کنم بجای خودست
گفتم ای سیدی گمان تو چیست****تا به ترتیب تو توانم زیست
گفت می‌ترسم از دعای بدت****مرگ می‌خواهم از خدای خودت
کز سر کین وری و بدخوئی****در حق من دعای بد گوئی
زان دعای شبانه شبگیری****ترسم افتد بدین هدف تیری
پیشتر زان کز آتش کینت****در من افتد شرار نفرینت
دست تو بندم از دعا کردن****دست تنها نه دست با گردن
زیر بندم کشید و باک نداشت****غم این جان دردناک نداشت
هفت سالم درین خراس افکند****در دو پایم کلید و داس افکند
بند بر دست من کمند زده****من بر افلاک دست بند زده
او فرو بسته از دعا دستم****من بر او دست مملکت بستم
او مرا در حصار کرده به فن****من بر ایوان او حصار شکن
چون خدایم به رفق شاه رساند****خوشدلی را دگر بهانه نماند
شاه در بر گرفت زاهد را****شیر کافر کش مجاهد را
گفت جز نکته‌ای که ترس خداست****راست روشن نگفت چیزی راست
لیک دفع دعا چنان نکنند****حکم زاهد چو رهزنان نکنند
آن‌که آن بد به جای خود می‌کرد****خویشتن را دعای بد می‌کرد
تا دعای بدش به آخر کار****هم سر از تن ربود و هم دستار
از تر و خشک هر چه داشت وزیر****گفت با زاهد آن تست بگیر
زاهد آن فرش داده را بنوشت****زد یکی چرخ و چرخ‌وار به گشت
گفت از این نقدها که آزادم****بهترم ده که بهترت دادم
رقص برداشت بی مقطع ساز****آن‌چنان‌شد که کس ندیدش باز
رهروان آنگه آنچنان بودند****کز زمین سر بر آسمان سودند
این گروه ار چه آدمی نسبند****همه دیوان آدمی لقبند
تا می‌پخته یافتن در جام****دید باید هزار غوره خام
پخته آنست کز چنین خامان****برکشد جیب و درکشد دامان

بخش ۳۶ - کشتن بهرام وزیر ظالم را

چون زمین از گلیم گرد آلود****سایه گل بر آفتاب اندود
شه درین خشت خانهٔ خاکی****خشت نمناک شد ز غمناکی
راه می‌جست بر مصالح کار****تا ز گل چون برد درشتی خار
درجفای جهان نظاره کنان****مصلحت را به عدل چاره کنان
چون ز کار وزیرش آمد یاد****دست از اندیشه بر شقیقه نهاد
تا سحر گه نخفت ازان خجلی****دیده برهم نزد ز تنگ دلی
چون درین کوزه سفال سرشت****چشمه آفتاب ریحان کشت
شه چو باران رسیده ریحانی****کرد بر تشنگان گل افشانی
داد فرمان که تخت بار زنند****بر در بارگاه دار زنند
عام را بار داد و خود بنشست****خاصگاه ایستاده تیغ بدست
سربلندان ملک را بنشاند****عدل را ناقه بر بلندی راند
جمع کرد از خلایق انبوهی****برکشید از نظارگاه کوهی
آن جفا پیشه را که بود وزیر****پای تا سر کشیده در زنجیر
زنده بردار کرد و باک نبرد****تا چو دزدان به شرمساری مرد
گفت هر ک آن‌چنان سرافرازد****روزگارش چنین سراندازد
از خیانتگریست بدنامی****وز بدی هست بد سرانجامی
ظالمی کانچنان نماید شور****عادلانش چنین کنند به گور
تا نگوئی که عدل بی یار است****آسمان و زمین بدین کار است
هر که میخ و کدینه پیش نهاد****کنده بر دست و پای خویش نهاد
پس از این داوری نمای بزرگ****یاد کرد از سگ و شبانه و گرگ
و آن شبان را بخواند و شاهی داد****نیک بختی و نیک خواهی داد
سختی از کار مملکت برداشت****برکسی زوردست کس نگذاشت
تا نه بس دیر از چنان تدبیر****آهنش زر شد و پلاس حریر
لشگر و گنج شد بر او انبوه****این ز دریا گذشت و آن از کوه
چون به خاقان رسیده شد خبرش****باز پس شد نداد درد سرش
کس فرستاد و عذر خواست بسی****بر نزد بی رضای او نفسی
گفت کان کشتنی که شاهش کشت****آفتی بود فتنه را هم پشت
سوی ما نامه کرد و ما را خواند****فصلهائی به دلفریبی راند
تا بدان عشوه‌های طبع فریب****ازمن ساده طبع برد شکیب
گفت کان پر ز راست و ره خالی****کاین بخوانی شتاب کن حالی
شه ز مستی بدان نپردازد****کابی از دست بر رخ اندازد
من کمر بسته‌ام به دمسازی****از تو تیغ و ز من سراندازی
چون خبرهای شاه بشنیدم****کارها بر خلاف آن دیدم
شه به هنگام آشتی و نبرد****کارهائی کند که شاید کرد
من همان سفته گوش حلقه کشم****با خود از چین و با تو از حبشم
دخترم خود کنیز خانه تست****تاج من خاک آستانه تست
وانچه آن خائن خرابی خواه****به شکایت نبشته بود ز شاه
همه طومارها بهم در پیخت****داد تا پیک پیش خسرو ریخت
شه چو برخواند نامهای وزیر****تیز شد چون قلم به دست دبیر
بر هلاکش سپاسداری کرد****کار ازان پس به استواری کرد
پیکر عدل چون به دیدهٔ شاه****عبرت انگیخت از سپید و سیاه
شاه کرد از جمال منظر او****هفت پیکر فدای پیکر او
بیخ دیگر خیالها برکند****دل درو بست و شد بدو خرسند

بخش ۳۷ - فرجام کار بهرام و ناپدید شدن او در غار

لعل پیوند این علاقه در****کز گهر کرد گوش گیتی پر
گفت چون هفت گنبد از می و جام****آن صدا باز داد با بهرام
عقل در گنبد دماغ سرش****داد از ین گنبد روان خبرش
کز صنم خانه‌های گنبد خاک****دور شو کز تو دور باد هلاک
گنبد مغز شاه جوش گرفت****کز فسون و فسانه گوش گرفت
دید کین گنبد بساط نورد****از همه گنبدی برآرد گرد
هفت گنبد بر آسمان بگذاشت****اوره گنبد دیگر برداشت
گنبدی کز فنا نگردد پست****تا قیامت برو بخفتد مست
هفت موبد بخواند موبد زاد****هفت گنبد به هفت موبد داد
در زد آتش به هر یکی ناگاه****معنی آن شد که کردش آتشگاه
سرو بن چون به شصت رسید****یاسمن بر سر بنفشه دمید
از سر صدق شد خدای پرست****داشت از خویشتن پرستی دست
روزی از تخت و تاج کرد کنار****رفت با ویژگان خود به شکار
در چنان صید و صید ساختنش****بود بر صید خویش تاختنش
لشگر از هر سوئی پراکندند****هر یکی گور و آهو افکندند
میل هر یک به گور صحرائی****او طلبکار گور تنهائی
گور جست از برای مسکن خویش****آهو افکند لیک از تن خویش
گور و آهو مجوی ازین گل شور****کاهوش آهوست و گورش گور
عاقبت گوری از کناره دشت****آمد و سوی گورخان بگذشت
شاه دانست کان فرشته پناه****سوی مینوش می‌نماید راه
کرد بر گور مرکب انگیزی****داد یکران تند را تیزی
از پی صید می‌نمود شتاب****در بیابان و جایهای خراب
پر گرفته نوند چار پرش****وز وشاقان یکی دو بر اثرش
بود غاری در آن خرابستان****خوشتر از چاه یخ به تابستان
رخنهٔ ژرف داشت چون ماهی****هیچکس را نه بر درش راهی
گور در غار شد روان و دلیر****شاه دنبال او گرفته چو شیر
اسب در غار ژرف راند سوار****گنج کیخسروی رساند به غار
شاه را غار پرده‌دار شده****و او هم آغوش یار غار شده
وان وشاقان به پاسداری شاه****بر در غار کرده منزلگاه
نه ره آن‌که در خزند به غار****نه سرباز پس شدن به شکار
دیده بر راه مانده با دم سرد****تاز لشگر کجا برآید گرد
چون زمانی بران کشید دراز****لشگر از هر سوئی رسید فراز
شاه جستند و غار می‌دیدند****مهره در مغز مار می‌دیدند
آن وشاقان ز حال شاه جهان****باز گفتند آنچه بود نهان
که چو شه بر شکار کرد آهنگ****راند مرکب بدین کریچهٔ تنگ
کس بدین داوری نشد یاور****وین سخن را نداشت کس باور
همه گفتند کاین خیال بدست****قول نابالغان بی‌خرد است
خسرو پیلتن به نام خدای****کی در این تنگنای گیرد جای
و آگهی نه که پیل آن بستان****دید خوابی و شد به هندوستان
بند بر پیلتن زمانه نهاد****پیل بند زمانه را که گشاد
بر نشان دادن خلیفهٔ تخت****می‌زدند آن وشاقگان را سخت
ز آه آن طفلگان دردآلود****گردی از غار بردمید چو دود
بانگی آمد که شاه در غارست****باز گردید شاه را کارست
خاصگانی که اهل کار شدند****شاه جویان درون غار شدند
غار بن بسته بود و کس نه پدید****عنکبوتیان بسی مگس نه پدید
صدره از آب دیده شستندش****بلکه صد باره باز جستندش
چون ندیدند شاه را در غار****بر در غار صف زدند چو مار
دیدها را به آب تر کردند****مادر شاه را خبر کردند
مادر آمد چو سوخته جگری****وز میان گم شده چنان پسری
جست شه را نه چون کسان دگر****کو به جان جست و دیگران به نظر
گل طلب کرد و خار در بریافت****تا پسر بیش جست کمتر یافت
زر فرو ریخت پشته پشته چو کوه****تا کنند آن زمین گروه گروه
چاه کند و به کنج راه نیافت****یوسف خویش را به چاه نیافت
زان زمینها که رخنه کرد عجوز****مانده آن خاک رخنه رخنه هنوز
آن شناسندگان که دانندش****غار بهرام گور خوانندش
تا چهل روز خاک می‌کندند****در جهان گورکن چنین چندند
شد زمین کنده تا دهانه آب****کسی آن گنج را ندید به خواب
آنکه او را بر آسمان رختست****در زمین باز جستنش سخت
در زمین جرم و استخوان باشد****و آسمانی بر آسمان باشد
هر جسد را که زیر گردونست****مادری خاک و مادری خونست
مادر خون بپرورد در ناز****مادر خاک ازو ستاند باز
گرچه بهرام را دو مادر بود****مادر خاک ازو ستاند باز
کانچنانش ستد که باز نداد****ساز چاره به چاره ساز نداد
مادر خون ز جور مادر خاک****کرد خود را به درد و رنج هلاک
چون تبش برزد از دماغش جوش****آمد آواز هاتفیش به گوش
کی به غفلت چو دام و دد پویان****شیر مرغان غیب را جویان
به تو یزدان ودیعتی بسپرد****چونکه وقت آمد آن ودیعت برد
بر وداع ودیعت دگران****خویشتن را مکش چو بی‌خبران
باز پس گرد و کارخویش بساز****دست کوتاه کن ز رنج دراز
چون ز هاتف چنین شنید پیام****مهر برداشت مادر از بهرام
رفت و آن دل که داشت دربندش****کرد مشغول کار فرزندش
تاج و تختش به وارثان بسپرد****هر که زو وارثی بماند نمرد
ای ز بهرام گور داده خبر****گور بهرام جوی ازین بگذر
نه که بهرام گور باما نیست****گور بهرام نیز پیدا نیست
آن چه بینی که وقتی از سر زور****نام داغی نهاد بر تن گور
داغ گورش مبین به اول بار****گور داغش نگر به آخر کار
گر چه پای هزار گور شکست****آخر از پایمال گور نرست
خانه خاکدان دو در دارد****تا یکی را برد یکی آرد
ای سه گز خاک و پهنی تو گزی****چار خم در دکان رنگرزی
هر نواله که معده تو پزد****خلطی آن را به رنگ خود برزد
از سرو پای تا به گردن و گوش****هست ازین چار خلط عاریه پوش
بر چنین رنگهی عاریه ساز****چه نهی دل که داد باید باز
غایبانی که روی بسته شدند****از چنین رنگ و بوی رسته شدند
تا قیامت قیام ننماید****کس رخ بسته باز نگشاید
ره ره خوف و شب شب خطرست****شحنه خفتست و دزد بر گذرست
خاکساران به خاک سیر شوند****زیر دستان به دست زیر شود
چون تو باری ز دست بالایی****زیر هر دست خون چه پالائی
آسمان زیر دست خواهی خیز****پای بالا نه از زمین بگریز
میرو و هیچگونه باز مبین****تا نیفتی از آسمان به زمین
انجم آسمان حمایل تست****چیستند آنهمه وسایل تست
تنگی جمله را مجال توئی****تنگلوشای این خیال توئی
هر یک از تو گرفته تمثالی****تو چه‌گیری ز هر یکی فالی
آنچه آنهاکند توئی آن نور****وانچه اینها خرد توئی زان دور
جز یکی خط که نقطه پرور تست****آن دگر حرفها ز دفتر تست
آفرین را توئی فرشته پاس****و آفریننده را دلیل شناس
نیک مردی ببین که بد نشوی****با ددانی نگر که دد نشوی
آنچه داری حساب نیک و بدست****و آنچه خواهی ولایت خردست
یا دری زن که قحط نان نبود****یا چنان شو که کس چنان نبود
دیده کو در حجاب نور افتد****ز آسمان و فرشته دور افتد
چاشنی گیر آسمان زمیست****میزبان فرشته آدمیست
روی ازین چار سوی غم برتاب****چند ازین خاک و باد و آتش و آب
حجره‌ای با چهار دود آهنگ****بر دل و دیده چون نباشد تنگ
دو دری شد چون کوی طراران****چار بندی چو بند عیاران
پیش ازان کت برون کنند ز ده****رخت بر گاو و بار بر خر نه
ره به جان رو که کالبد کندست****بار کم کن که بارکی تندست
مرده‌ای را که حال بد باشد****میل جان سوی کالبد باشد
وانکه داند که اصل جانش چیست****جان او بی جسد تواند زیست
تانپنداری ای بهانه بسیچ****کاین جهان و آن جهان و دیگرهیچ
طول و عرض وجود بسیارست****وانچه در غور ماست این غارست
هست چند آفریده زینها دور****کاگهی نیستشان ز ظلمت و نور
آفرینش بسی است نیست شکی****و آفریننده هست لیک یکی
نقش این هفت لوح چار سرشت****ز ابتدا جز یکی قلم ننبشت
گر نه هفت ار چهار صد باشد****زیر یک داد و یک ستد باشد
اولین نقطه و آخرین پرگار****از یکی و یکی نگردد کار
در دویها مبین و در وصلش****در یکی بین و در یکی اصلش
هر دوی اول از یکی شد راست****هم یکی ماند چون دوی برخاست
هر که آید درین سپنج سرای****بایدش باز رفتن از سرپای
در وی آهسته رو که تیز هشست****دیر گیر است لیک زود کشست
گر چه در داوری زبونکش نیست****از حسابش کسی فرامش نیست
گر کنی صد هزار باز چست****نخوری بیش از آنکه روزی توست
حوضه‌ای دارد آسمان یخ بند****چند ازین یخ فقع گشائی چند
در هوائی کزان فسرده شوی****پیش از آن زنده شو که مرده شوی
آنکه چون چرخگرد عالم گشت****عاقبت جمله را گذاشت و گذشت
عالم هیچکس به هیچش کشت****چرخ پیچان به چرخ پیچش گشت
از غرضهای این جهانی خویش****باز برخور به زندگانی خویش
تا چو شمشیر و تیر جان آهنج****هرچ ازانت برد نداری رنج
از جهان پیش ازانکه در گذری****جان ببر تا ز مرگ جان ببری
خانه را خوار کن خورش را خرد****از جهان جان چنین توانی برد
در دو چیز است رستگاری مرد****آنکه بسیار داد و اندک خورد
هر که در مهتری گذارد گام****زین دو نام آوری برارد نام
هیچ بسیار خوار پایه ندید****هیج کم ده به پایگه نرسید
دره محتسب که داغ نهست****از پی دوغ کم دهان دهست
در چنین ده کسی دها دارد****که بهی را به از بها دارد
در جهان خاص و عام هر دو بسیست****نه که خاص این جهان ز بهر کسیست
چه توان دل در آن عمل بستن****کو به عزل تو باشد آبستن
هر عمارت که زیر افلاکست****خاک بر سر کنش که خود خاکست
بگذر از دام اوی و دیر مباش****منبرت دار شد دلیر مباش
زنده رفتن به دار بر هوسست****زنده بر دار یک مسیح بست
گر زمینی رسد به چرخ برین****هم زمینش فرو کشد به زمین
گر کسی بر فلک رساند تاج****هفت کشور کشد به زیر خراج
بینیش ناگهان شبی مرده****سر فرو برده درد سر برده
خاک بی خسف لاابالی نیست****گنج دانش ز مار خالی نیست
رطبی کو که نیستش خاری****یا کجا نوش مهره بی ماری
حکم هر نیک و بد که در دهرست****زهر در نوش و نوش در زهرست
که خورد؟ نوش پاره‌ای در پیش****کز پی آن نخورد باید نیش
نیش و نوش جهان که پیش و پسست****دردم و در دم یکی مگسست
نبود در حجاب ظلمت و نور****مهره خر ز مهر عیسی دور
کیست کو بر زمین فرازد تخت****کاخرش هم زمین نگیرد سخت
یارب آن ده که آرد آسانی****ناورد عاقبت پشیمانی
بر نظامی در کرم بگشای****در پناه تو سازش جای
اولش داده‌ای نکو نامی****آخرش ده نکو سرانجامی

بخش ۳۸ - در ختم کتاب و دعای علاء الدین کرپ ارسلان

چون فروزنده شد به عکس و عیار****نقد این گنجه خیز رومی کار
نام شاهنشهی برو بستم****کاب گیرد ز نقش او دستم
شاه رومی قبای چینی تاج****جزیتش داده چین و روم خراج
یافته از ره اصول و فروع****بخت ایشوع و رای بختیشوع
بر زمین بوسش آسمان بر پای****و آفرینش ز جاه او بر جای
در نظامی که آسمان دارد****اجری مملکت دو نان دارد
زان مروت که بوی مشک دهد****لؤلؤتر چو خاک خشک دهد
از زمین تا اثیر درد و کفست****صافی او شد که مایه شرفست
در ذهب دادنش به سائل خویش****زر مصری ز ریگ مکی بیش
تیغش آن کرده در صلابت سنگ****کاتش تیز با تراش خدنگ
بید برگش به نوک موی شکاف****نافه کوه را فکنده ز ناف
درعش از دست صبح نیزه گشای****نیزش از درع ماه حلقه ربای
شش جهت بر قبای او زرهی****هفت چرخ از کمند او گرهی
ای نظامی امیدوار به تو****نظم دوران روزگار به تو
زمی از قدرت آسمان داند****و آسمانت هم آسمان خواند
دور و نزدیگ چون در آب سپهر****تیز و آهسته چون در آینه مهر
قائم عهد عالمی به درست****قائم نامده فکندهٔ تست
با همه چون ملک بر آمده‌ای****وز همه چون فلک سر آمده‌ای
این چنین نامه بر تو شاید بست****کز تو جای بلند نامی هست
چونکه شد لعل بسته بر تاجش****بر تو بستم ز بیم تاراجش
گر به سمع تو دلپسند شود****چون سریر تو سربلند شود
خار کان انگبین بر او رانند****زیرکانش ترانگبین خوانند
میوه‌ای دادمت ز باغ ضمیر****چرب و شیرین چو انگبین در شیر
ذوق انجیر داده دانهٔ او****مغز بادام در میانهٔ او
پیش بیرونیان برونش نغز****وز درونش درونیان را مغز
حقه‌ای بسته پر ز در دارد****وز عبارت کلید پر دارد
در دران رشته سر گرای بود****که کلیدش گره گشای بود
هر چه در نظم او ز نیک و بدست****همه رمز و اشارت خردست
هر یک افسانه‌ای جداگانه****خانهٔ گنج شد نه افسانه
آنچه کوتاه جامه شد جسدش****کردم از نظم خود دراز قدش
وآنچه بودش درازی از حد بیش****کوتهی دادمش به صنعت خویش
کردم این تحفه را گزارش نغز****اینت چرب استخوان شیرین مغز
تا دراری به حسن او نظری****جلوه‌ای دادمش به هر هنری
لطف بسیار دخل اندک خرج****کرده در هر دقیقه درجی درج
دست ناکرده دلستانی چند****بکر چون روی غنچه زیر پرند
مصرعی زر و مصرعی از در****تهی از دعوی و ز معنی پر
تا بدانند کز ضمیر شگرف****هر چه خواهم دراورم به دو حرف
وانچه بر هفت کنج خانهٔ راز****بستم آرایشی فراخ و دراز
غرض آن شد که چشم از آرایش****در فراخی پذیرد آسایش
آنچه بینی که بر بساط فراخ****کرده‌ام چشم و گوش را گستاخ
تنگ چشمان معنیم هستند****که رخ از چشم تنگ بربستند
هر عروسی چو گنج سر بسته****زیر زلفش کلید زر بسته
هر که این کان گشاد زر باید****بلکه در یابد آن که دریابد
من که نقاش نیشکر قلمم****رطب افشان نخل این حرمم
نی کلکم ز کشتزار هنر****به عطارد رساند سنبل تر
سنبله کرد سنبلم را خاص****گرچه القاص لایحب القاص
چون من از قلعه قناعت خویش****شاه را گنج زر کشیدم پیش
در ادا کردن زر جایز****وامدار منست روئین دز
وامداری نه کز تهی شکمی****دز روئین بود ز بی در می
کاهن تیز آن گریوهٔ سنگ****لعل و الماس ریخت صد فرسنگ
لعل بر دست دوستان به قیاس****وز پی پای دشمنان الماس
آن نه دز کعبه مسلمانیست****مقدس رهروان روحانیست
میخ زرین و مرکز زمی است****نام رویین دزش ز محکمی است
یافت دریافت نارسیده او****زهره را هم زره دریده او
جبل الرحمه زان حریم دریست****بو قبیس از کلاه او کمریست
ابدی باد خط این پرگار****زان بلند آفتاب نقطه قرار
در دزی چون حصار پیوندند****نامه‌ای بر کبوتری بندند
تا برد نامه را کبوتر شاد****بر آنکس که او رسد فریاد
من که در شهر بند کشور خویش****بسته دارم گریز گه پس و پیش
نامه در مرغ نامه بربستم****کو رساند به شاه من رستم
ای فلک بر در تو حلقه به گوش****هم خطا پوش و هم خطائی پوش
چون مرا دولت تو یاری کرد****طبع بین تا چه سحرکاری کرد
از پس پانصد و نود سه بران****گفتم این نامه را چو ناموران
روز بر چارده ز ماه صیام****چار ساعت ز روز رفته تمام
باد بر تو مبارک این پیوند****تا نشینی بر این سریر بلند
نوشی آب حیات ازین ابیات****زنده مانی چو خضر از آب حیات
ای که در ملک جاودان بادی****ملک با عمر و عمر با شادی
گر نرنجی ز راه معذوری****گویمت نکته‌ای به دستوری
بزمهای تو گرچه رنگینست****آنچه بزم مخلد است اینست
هر چه هست از حساب گوهر و گنج****راحت اینست و آن دگر همه رنج
آن اگر صد کشد به پانصد سال****دیر زی تو که هم رسد به زوال
وین خزینه که خاص درگاهست****ابدالدهر با تو همراهست
این سخن را که شد خرد پرورد****بر دعای تو ختم خواهی کرد
دولتی باش هر کجا باشی****در رکابت فلک به فراشی
دولتت را که بر زیارت باد****خاتم کار بر سعادت باد

بخش ۴ - سبب نظم کتاب

چون اشارت رسید پنهانی****از سرا پرده سلیمانی
پر گرفتم چو مرغ بال گشای****تا کنم بر در سلیمان جای
در اشارت چنان نمود برید****که هلالی برآورد از شب عید
آنچنان کز حجاب تاریکی****کس نبیند در او ز باریکی
تا کند صید سحرسازی تو****جاودان را خیال بازی تو
پلپلی چند را بر آتش ریز****غلغلی در فکن به آتش تیز
مومی افسرده را در این گرمی****نرم گردان ز بهر دل نرمی
مهد بیرون جهان ازین ره تنگ****پای کوبی بس است بر خر لنگ
عطسه‌ای ده ز کلک نافه گشای****تا شود باد صبح غالیه سای
باد گو رقص بر عبیر کند****سبزه را مشک در حریر کند
رنج بر وقت رنج بردن تست****گنج شه در ورق شمردن تست
رنج برد تو ره به گنج برد****ببرد گنج هر که رنج برد
تاک انگور تا نگرید زار****خنده خوش نیارد آخر کار
مغز بی‌استخوان ندید کسی****انگبینی کجاست بی‌مگسی
ابر بی آب چند باشی چند****گرم داری تنور نان در بند
پرده بر بند و چابکی بنمای****روی بکران پردگی بگشای
چون برید از من این غرض درخواست****شادمانی نشست و غم برخاست
جستم از نامه‌های نغز نورد****آنچه دل را گشاده داند گرد
هرچه تاریخ شهر یاران بود****در یکی نامه اختیار آن بود
چابک اندیشه رسیده نخست****همه را نظم داده بود درست
مانده زان لعل ریزه لختی گرد****هر یکی زان قراضه چیزی کرد
من از آن خرده چو گهر سنجی****بر تراشیدم این چنین گنجی
تا بزرگان چو نقد کار کنند****از همه نقدش اختیار کنند
آنچ ازو نیم گفته بد گفتم****گوهر نیم سفته را سفتم
وانچ دیدم که راست بود و درست****ماندمش هم برآن قرار نخست
جهد کردم که در چنین ترکیب****باشد آرایشی ز نقش غریب
بازجستم ز نامه‌های نهان****که پراکنده بود گرد جهان
زان سخنها که تازیست و دری****در سواد بخاری و طبری
وز دگر نسخها پراکنده****هر دری در دفینی آکنده
هر ورق کاوفتاد در دستم****همه را در خریطه‌ای بستم
چون از آن جمله در سواد قلم****گشت سر جمله‌ام گزیده بهم
گفتمش گفتنی که بپسندند****نه که خود زیرکان بر او خندند
دیر این نامه را چو زند مجوس****جلوه زان داده‌ام به هفت عروس
تا عروسان چرخ اگر یک راه****در عروسان من کنند نگاه
از هم آرایشی و هم کاری****هر یکی را یکی کند یاری
آخر از هفت خط که یار شود****نقطه‌ای بر نشان کار شود
نقشبند ارچه نقش ده دارد****سر یک رشته را نگهدارد
یک سر رشته گر ز خط گردد****همه سررشته‌ها غلط گردد
کس برین رشته گرچه راست نرفت****راستی در میان ماست نرفت
من چو رسام رشته پیمایم****از سر رشته نگذرد پایم
رشته یکتاست ترسم از خطرش****خاصه ز اندازه برده‌ام گهرش
در هزار آب غسل باید کرد****تا به آبی رسی که شاید خورد
آبی انداختند و مردم شد****آب انداخته بسی گم شد
من کزان آب در کنم چو صدف****ارزم آخر به مشتی آب و علف
سخنی خوشتر از نواله نوش****کی سخاسوی من ندارد گوش
در سخاو سخن چه می‌پیچم****کار بر طالع است و من هیچم
نسبت عقربی است با قوسی****بخل محمود بذل فردوسی
اسدی را که بودلف بنواخت****طالع و طالعی بهم در ساخت
من چه می‌گویم این چه گفت منست****کبم از ابر و درم از عدنست
صدف از ابر گر سخا بیند****ابر نیز از صدف وفا بیند
کابر آنچ از هوا نثار کند****صدفش در شاهوار کند
این سخن را که جاه می‌خواهم****مدد از فیض شاه می‌خواهم
هرچه او را عیار یا عددیست****سبب استقامتش مددیست
ور مدد پیش بارگه باشد****چار در چار شانزده باشد
جبرئیلم به جنی قلمم****بر صحیفه چنین کشد رقمم
کین فسون را که جنی آموز است****جامه نو کن که فصل نوروز است
آنچنان کن ز دیو پنهانش****که نبیند مگر سلیمانش
زو طلب کن مرا که فخر من اوست****من کیم بازمانده لختی پوست
موم سادم ز مهر خاتم دور****خالی از انگبین و از زنبور
تا سلیمان ز نقش خاتم خویش****مهر من بر چه صورت آرد بیش
روی اگر سرخ و گر سیاه بود****نقشبندش دبیر شاه بود
بر من آن شد که در سخن سنجی****ده دهی زر دهم نه ده پنجی
نخرد گر کسی عبیر مرا****مشک من مایه بس حریر مرا
زان نمطها که رفت پیش از ما****نوبری کس نداد بیش از ما
نغز گویان که گفتنی گفتند****مانده گشتند و عاقبت خفتند
ما که اجری تراش آن گرهیم****پند واگیر داهیان دهیم
گرچه ز الفاظ خود به تقصیریم****در معانی تمام تدبیریم
پوست بی‌مغز دیده‌ایم چو خواب****مغز بی‌پوست داده‌ایم چو آب
با همه نادری و نو سخنی****برنتابیم روی از آن کهنی
حاصلی نیست زین در آمودن****جز به پیمانه باد پیمودن
چیست کانرا من جواهرسنج****بر نسنجیدم از جواهر و گنج
برگشادم بسی خزانه خاص****هم کلیدی نیافتم به خلاص
با همه نزلهای صبح نزول****هم به استغفر اللهم مشغول
ای نظامی مسیح تو دم تست****دانش تو درخت مریم تست
چون رطب ریز این درخت شدی****نیک بادت که نیک‌بخت شدی

بخش ۵ - دعای پادشاه سعید علاء الدین کرپ ارسلان

ای دل از این خیال سازی چند****به خیالی خیال بازی چند
از سر این خیال درگذرم****دور به ز این خیالها نظرم
آنچه مقصود شد در این پرگار****چار فصل است به ز فصل بهار
اولین فصل آفرین خدای****کافرینش به فضل اوست به پای
واندگر فصل خطبه نبوی****کین کهن سکه زو گرفت نوی
فصل دیگر دعای شاه جهان****کان دعا در برآورد ز دهان
فصل آخر نصیحت آموزی****پادشه را به فتح و فیروزی
پادشاهی که ملک هفت اقلیم****دخل دولت بدو کند تسلیم
حجت مملکت به قول و به قهر****آیتی در خدا یگانی دهر
خسرو تاج بخش تخت نشان****بر سر تاج و تخت گنج فشان
عمده مملکت علاء الدین****حافظ و ناصر زمان و زمین
نام او رتبت علا دارد****گر گذشت از فلک روا دارد
فلک بی علا چه باشد پست****در علا بی فلک بلندی هست
شاه کرپ ارسلان کشور گیر****به ز آلپ ارسلان به تاج و سریر
مهدیی کافتاب این مهد است****دولتش ختم آخرین عهد است
رستمی کز فلک سواری رخش****هم بزرگ است و هم بزرگی بخش
همسر آسمان و هم کف ابر****هم به تن شیر و هم به نام هژبر
قفل هستی چو در کلید آمد****عالم از جوهری پدید آمد
اوست آن عالمی که از کف خویش****هردم آرد هزار جوهر بیش
صحف گردون ز شرح او ورقی****عرق دریا ز فیض او عرقی
بحر و بر هردو زیر فرمانش****بری و بحری آفرین خوانش
سربلندی چنان بلند سریر****کز بلندیش خرد گشت ضمیر
در بزرگی برابر ملک است****وز بلندی برادر فلک است
بر تن دشمنان برقع دوز****برق شمشیر اوست برقع سوز
نسل اقسنقری مؤید ازو****اب وجد با کمال ابجد ازو
فتح بر خاک پای او زده فرق****فتنه در آب تیغ او شده غرق
آب او آتش از اثیر انگیز****خاک او باد را عبیر آمیز
در نبردش که شیر خارد دم****اسب دشمن به سر شود نه به سم
در صبوحش که خون رز ریزد****زاب یخ بسته آتش انگیزد
حربه را چون به حرب تیز کند****روز را روز رستخیز کند
چون در کان جود بگشاید****گنج بخشد گناه بخشاید
شه چو دریاست بی‌دروغ و دریغ****جزر و مدش به تازیانه و تیغ
هرچه آرد به زخم تیغ فراز****به سر تازیانه بخشد باز
مشتری‌وار بر سپهر بلند****گور کیوان کند به سم سمند
گر ندیدی بر اژدها شیری****وافتابی کشیده شمشیری
شاه را بین که در مصاف و شکار****اژدها صورتست و شیر سوار
ناچخش زیر اژدهای علم****اژدها را چو مار کرده قلم
تنگی مطرحش به تیر دو شاخ****کرده بر شیر شرزه گور فراخ
نوک تیرش به هر کجا که بتافت****گه جگر دوخت گناه موی شکافت
بازی خرس برده از شمشیر****خرس بازی در آوریده به شیر
شیرگیری ولیک نز مستی****شیرگیری به اژدها دستی
گرگ درنده را به کوه سهند****دست و پائی به یک دو شاخ افکند
شه چو از گرگ دست و پا برده****شیر با او به دست و پا مرده
تیرش از دست گرگ و پای پلنگ****برسم گور کرده صحرا تنگ
صیدگاهش ز خون دریا جوش****گاه گرگینه گه پلنگی پوش
بر گرازی که تیغ راند تیز****گیرد از زخم او گراز گریز
چون به چرم کمان درآرد زور****چرم را بر گوزن سازد گور
کند ارپای در نهد به مصاف****سنگ را چون عقیق زهره شکاف
آن نماید به تیغ زهراندود****کاسمان از زمین برآرد دود
اوست در بزم ورزم یافته نام****جان ده و جان ستان به تیغ و به جام
خاک تیره ز روشنائی او****چشم روشن به آشنائی او
ناف خلقش چو کلک رسامان****مشک در جیب و لعل در دامان
گشته از مشک و لعل او همه جای****مملکت عقد بند و غالیه‌سای
از قبای چنو کله‌داری****ز آسمان تا زمین کله‌واری
وز کمان چنو جهان‌گیری****چرخ نه قبضه کمترین تیری
زان بزرگی که در سگالش اوست****چار گوهر چهار بالش اوست
دشمنش چون درخت بیخ زده****بر در او به چار میخ زده
ز آفتاب جلال اوست چو ماه****روی ما سرخ و روی خصم سیاه
چه عجب کافتاب زرین نعل****کوه را سنگ داد و کانرا لعل
گوهر کان حرم دریده اوست****کان گوهر درم خریده اوست
داد جرعش به کوه و دریا قوت****نام این در نشان آن یاقوت
پاس دار دو حکم در دو سرای****ضابط حکم خلق و حکم خدای
می‌پذیرد ز فیض یزدان ساز****می‌رساند به بندگانش باز
چون جهان زو گرفت پیروزی****فرخی بادش از جهان روزی
همه روزش خجسته باد به فال****پادشاهیش را مباد زوال
نظم اولاد او به سعد نجوم****در بدر باد تا ابد منظوم
از فروغ دو صبح زیبا چهر****باد روشن چو آفتاب سپهر
دو ملک زاده بلند سریر****این جهان‌جوی و آن ولایت‌گیر
این فریدون صفت به دانش ورای****وان به کیخسروی رکیب گشای
نقش این بر طراز افسروگاه****نصرت‌الدین ملک محمد شاه
نام آن بر فلک ز راه رصد****گشته من بعدی اسمه احمد
دایم این را ز نصرتست کلید****وان ز فتح فلک شدست پدید
نصرت این را به تربیت کاری****فلک آنرا به تقویت داری
این ز نصرت زده سه پایه بخت****فلک آنرا چهار پایه تخت
چشم شه زیر چرخ مینائی****باد روشن بدین دو بینائی
دور ملکش بدین دو قطب جلال****منتظم باد بر جنوب و شمال
دولتش صید و صید فربه باد****روزش از روز و شب به باد
باد محجوبه نقاب شبش****نور صبح محمدی نسبش
این چو آبادی چرخ باد بجود****وان شده ختم امهات وجود
نام این خضر جاودانی باد****حکم آن آب زندگانی باد
در حفاظ خط سلیمانی****عرش بلقیس باد نورانی
سایه شه که هست چشمه نور****زان گل و گلستان مبادا دور
ازلی شد جهان پناهی او****ابدی باد پادشاهی او
ای کمر بسته کلاه تو بخت****زنده‌دار جهان به تاج و به تخت
شب به پاس تو هندویست سیاه****بسته بر گرد خود جلاجل ماه
صبح مفرد رو حمایل کش****در رکابت نفس برآرد خوش
شام دیلم گله که چاکر تست****مشکبو از کیائی در تست
روز رومی چو شب شود زنگی****گر برونش کنی ز سرهنگی
در همه سفره کاسمان دارد****اجری مملکت دو نان دارد
کمتر اجری خور ترا به قیاس****قوت هفت اختر است جرعه کاس
خاتم نصرت الهی را****ختم بر تست پادشاهی را
آسمان کافتاب ازو اثریست****بر میان تو کمترین کمریست
مه که از چرخ تخت زر کرده است****با سریر تو سر به سر کرده است
آب باران که اصل پاکی شد****با تو چون چشم شور خاکی شد
لعل با تیغ تو خزف رنگی****کوه با حلم تو سبک سنگی
پادشاهان که در جهان هستند****هر یک ابری به دست بر بستند
جز یک ابر تو کابر نیسانیست****آن دیگر ابرها زمستانیست
خوان نهند آنگهی که خون بخورند****نان دهند آنگهی که جان ببرند
تو بر آن کس که سایه‌اندازی****دیر خوانی و زود بنوازی
قدر اهل هنر کسی داند****که هنر نامه‌ها بسی خواند
آنکه عیب از هنر نداند باز****زو هنرمند کی پذیرد ساز
ملک را ز آفرینشت شرفست****وآفرین‌نامه‌ای به هر طرفست
در یزک داری ولایت جود****دولت تست پاسدار وجود
رونقی کز تو دید دولت و دین****باغ نادیده ز ابر فروردین
گر کیان را به طالع فرخ****هفت خوان بود با دوازده رخ
آسمان با بروج او به درست****هفت خوان و دوازده رخ تست
همه عالم تنست و ایران دل****نیست گوینده زین قیاس خجل
چونکه ایران دل زمین باشد****دل ز تن به بود یقین باشد
زان ولایت که مهتران دارند****بهترین جای بهتران دارند
دل توئی وین مثل حکایت تست****که دل مملکت ولایت تست
ای به خضر و سکندری مشهور****مملکت را ز علم و عدل تو نور
ز آهنی گر سکندر آینه ساخت****خضر اگر سوی آب حیوان تاخت
گوهر آینه است سینه تو****آب حیوان در آبگینه تو
هر ولایت که چون تو شه دارد****ایزد از هر بدش نگه دارد
زان سعادت که در سرت دانند****مقبل هفت کشورت خوانند
پنجمین کشور از تو آبادان****وز تو شش کشور دیگر شادان
همه مرزی ز مهربانی تو****به تمنای مرزبانی تو
چار شه داشتند چار طراز****پنجمین شان توئی به عمر دراز
داشت اسکندر ارسطاطالیس****کز وی آموخت علمهای نفیس
بزم نوشیروان سپهری بود****کز جهانش بزرگمهری بود
بود پرویز را چه باربدی****که نوا صد نه صدهزار زدی
وان ملک را که بد ملکشه نام****بود دین‌پروری چو خواجه نظام
تو کز ایشان به افسری داری****چون نظامی سخنوری داری
ای نظامی بلند نام از تو****یافته کار او نظام از تو
خسروان دیگر زکان گزاف****می‌زنند از خزینه بخشی لاف
دانه در خاک شور می‌ریزند****سرمه در چشم کور می‌بیزند
در گل شوره دانه افشانی****بر نیارد مگر پشیمانی
در زمینی درخت باید کشت****کاورد میوه‌ای چو باغ بهشت
باده چون خاک را دهد ساقی****نام دهقان کجا بود باقی
جز تو کز داد و دانشت حرمیست****کیست کو را به جای خود کرمیست
من که الحق شناختم به قیاس****کاهل فرهنگ را تو داری پاس
نخری زرق کیمیاسازان****نپذیری فریب طنازان
نقش این کارنامه ابدی****در تو بستم به طالع رصدی
مقبل آن کس که دخل دانه او****بر چنین آورد به خانه او
کابد الدهر تا بود بر جای****باشد از نام او صحیفه گشای
نه چنان کز پس قرانی چند****قلمش درکشد سپهر بلند
چونکه پختم به دور هفت هزار****دیگ پختی چنین به هفت افزار
نوشش از بهر جان فروزی تست****نوش بادت بخور که روزی تست
چاشنی گیریش به جان کردم****وانگهی بر تو جانفشان کردم
ای فلکها به خویش تو بلند****هم فلک زاد و هم فلک پیوند
بر فلک چون پرم که من زمیم****کی رسم در فرشته کادمیم
خواستم تا به نیشکر قلمی****سبزه رویانم از سواد زمی
از شکر توشه‌های راه کنم****تا شکر ریز بزم شاه کنم
گز نیم محرم شکر ریزی****پاس دار شهم به شب خیزی
آفتابست شاه عالمتاب****دیده من شده برابرش آب
آفتاب ار توان بر آب زدن****آب نتوان بر آفتاب زدن
چشم با چشمه‌گر نمی‌سازد****با خیالش خیال می‌بازد
چیست کان نیست در خزینه شاه****به جز این نقد نو رسیده ز راه
دستگاهیش ده به سم سمند****تا شود پایگاهش از تو بلند
کشته کوه کابر ساقی اوست****خوردن آب چه ندارد دوست
من که محتاج آب آن دستم****از دگر آبها دهان بستم
نقص در باشد اربها کنمش****هم به تسلیم شه رها کنمش
گر نیوشی چو زهره راه نوم****کنی انگشت کش چو ماه نوم
ورنه بینی که نقش بس خردست****باد ازین گونه گل بسی بردست
عمر بادت که داد و دین داری****آن دهادت خدا که این داری
هرچه نیک اوفتد ز دولت تست****عهد آن چیز باد بر تو درست
وآنچه دور افتد از عنایت تو****دور باد از تو و ولایت تو
باد تا بر سپهر تابد هور****دوستت دوستکام و دشمن کور
دشمنانت چنان که با دل تنگ****سنگ بر سر زنند و سر بر سنگ
بیشیت هست بیش دانی باد****وز همه بیش زندگانی باد
از حد دولت تو دست زوال****دور و مهجور باد در همه حال

بخش ۶ - ستایش سخن و حکمت و اندرز

آنچه او هم نوست و هم کهن است****سخن است و در این سخن سخن است
ز آفرینش نزاد مادر کن****هیچ فرزند خوبتر ز سخن
تا نگوئی سخنوران مردند****سر به آب سخن فرو بردند
چون بری نام هر کرا خواهی****سر برآرد ز آب چون ماهی
سخنی کو چو روح بی‌عیب است****خازن گنج خانه غیب است
قصه ناشینده او داند****نامه نانبشته او خواند
بنگر از هرچه آفرید خدای****تا ازو جز سخن چه ماند به جای
یادگاری کز آدمیزاد است****سخن است آن دگر همه باد است
جهد کن کز نباتی و کانی****تا به عقلی و تا به حیوانی
باز دانی که در وجود آن چیست****کابدالدهر می‌تواند زیست
هر که خود را چنانکه بود شناخت****تا ابد سر به زندگی افراخت
فانی آن شد که نقش خویش نخواند****هرکه این نقش خواند باقی ماند
چون تو خود را شناختی بدرست****نگذری گرچه بگذری ز نخست
وانکسان کز وجود بی خبرند****زین درآیند وزان دگر گذرند
روزنه بی‌غبار و در بی‌دود****کس نبیند در آفتاب چه سود
هست خشنود هر کس از دل خویش****نکند کس عمارت گل خویش
هرکسی در بهانه تیز هش است****کس نگوید که دوغ من ترش است
بالغانی که بلغه کارند****سر به جذر اصم فرو نارند
صاحب مایه دوربین باشد****مایه چون کم بود چنین باشد
مرد با مایه را گر آگاهست****شحنه باید که دزد در راهست
خواجه چین که نافه‌بار کند****مشگر از انگژه حصار کند
پر هدهد به زیر پر عقاب****گوی برد از پرندگان به شتاب
ز آفت ایمن نیند ناموران****بی خطر هست کار بی‌خطران
مرغ زیرک به جستجوی طعام****به دو پای اوفتد همی در دام
هرکجا چون زمین شکم خواریست****از زمین خورد او شکم‌واریست
با همه خورد و برد ازین انبار****کم نیاید جوی به آخر کار
جو به جو هرچه زوستانی باز****یک به یک هم بدو رسانی باز
شمع وارت چو تاج زر باید****گریه از خنده بیشتر باید
آن مفرح که لعل دارد و در****خنده کم شد است و گریه پر
هر کسی را نهفته یاری هست****دوستی هست و دوستداری هست
خرد است آن کز او رسد یاری****همه داری اگر خرد داری
هرکه داد خرد نداند داد****آدمی صورتست و دیو نهاد
وان فرشته که آدمی لقب است****زیرکانند و زیرکی عجب است
در ازل بود آنچه باید بود****جهد امروز ما ندارد سود
کار کن زانکه به بود به سرشت****کار و دوزخ ز کاهلی و بهشت
هرکه در بند کار خود باشد****با تو گر نیک نیست بد باشد
با تن مرد بد کند خویشی****در حق دیگران بداندیشی
همتی را که هست نیک اندیش****نیکوئی پیشه نیکی آرد پیش
آنچنان زی که گر رسد خاری****نخوری طعن دشمنان باری
این نگوید سرآمد آفاتش****وان نخندد که هان مکافاتش
گرچه دست تو خود نگیرد کس****پای بر تو فرو نکوبد بس
آنکه رفق تواش به یاد بود****به از آن کز غم تو شاد بود
نان مخور پیش ناشتا منشان****ور خوری جمله را به خوان بنشان
پیش مفلس زر زیاده مسنج****تا نه پیچد چو اژدها بر گنج
گر بود باد باد نوروزی****به که پیشش چراغ نفروزی
آدمی نز پی علف خواریست****از پی زیرکی و هشیاریست
سگ بر آن آدمی شرف دارد****که چو خر دیده بر علف دارد
کوش تا خلق را به کار آئی****تا به خلقت جهان بیارائی
چون گل آنبه که خوی خوشداری****تا در آفاق بوی خوش داری
نشنیدی که آن حکیم چه گفت****خواب خوش دید هرکه او خوش خفت
هرکه بدخو بود گه زادن****هم برآن خوست وقت جان دادن
وانکه زاده بود به خوش خوئی****مردنش هست هم به خوش‌روئی
سخت‌گیری مکن که خاک درشت****چون تو صد را ز بهر نانی کشت
خاک پیراستن چه کار بود****حامل خاک خاکسار بود
گر کسی پرسدت که دانش پاک****ز آدمی خیزد آدمی از خاک
گو گلاب از گل و گل از خارست****نوش در مهره مهره در مارست
با جهان کوش تا دغا نزنی****خیمه در کام اژدها نزنی
دوستی ز اژدها نشاید جست****کاژدها آدمی خورد به درست
گر سگی خود بود مرقع‌پوش****سگ دلی را کجا کند فرموش
دوستانی که با نفاق افتند****دشمنان را هم اتفاق افتند
چون مگس بر سیه سپید خزند****هردو را رنگ برخلاف رزند
به کز این ره زنان کناره کنی****برخود این چار بند پاره کنی
در چنین دور کاهل دین پستند****یوسفان گرگ و زاهدان مستند
نتوان برد جان مگر به دو چیز****به بدی و به بد پسندی نیز
حاش لله که بندگان خدای****این چنین بند بر نهند به پای
از پی دوزخ آتش انگیزند****نفط جویند و طلق را ریزند
خیز تا فتنه زیر پای آریم****شرط فرمانبری به جای آریم
به جوی زر نیازمندی چند****هفت قفلی و چاربندی چند
لاله را بین که باد رخت ربود****از پی یک دو قلب خون‌آلود
چو درمنه درم ندارد هیچ****باد در پیکرش نیارد هیچ
گنج بر سر مشو چو ابر سفید****پای بر گنج باش چون خورشید
تا زمینی کز ابر تر گردد****از زمین بوش تو به زر گردد
کیسه زر بر آفتاب فشان****سنگ در لعل آفتاب نشان
تو به زر چشم روشنی و به دست****چشم روشن کن جهان خردست
زر دو حرفست هردو بی‌پیوند****زین پراکنده چند لافی چند
دل مکن چون زمین زر آگنده****تا نگردی چو زر پراگنده
هر نگاری که زر بود بدنش****لاجوردی رزند پیرهنش
هر ترازو که گرد زر گردد****سنگسار هزار در گردد
کرده گیرت به هم به بانگی چند****از حلال و حرام دانگی چند
آمده لاابالیی برده****سیم کش زنده سیم کش مرده
زر به خوردن مفرح طربست****چون نهی رنج و بیم را سبب‌ست
آنکه خود را ز رنج و بیم کشی****زر پرستی بود نه سیم کشی
ابلهی بین که از پی سنگی****دوست با دوست می‌کند جنگی
به که دل زان خزانه برداری****که ازو رنج و بیم برداری
تشنه را کی نشاط راه افتد****کی زید گر در آب چاه افتد
آنچ زو بگذرد و بگذاری****چند بندی و چند برداری
خانه دیو شد جهان بشتاب****تا نگردی چو دیو خانه خراب
خانه دیو دیو خانه بود****گر خود ایوان خسروانه بود
چند حمالی جهان کردن****در زمین حمل زر نهان کردن
گر سه حمال کارگر داری****چار حمال خانه برداری
خاک و بادی که با تو مختلف‌ست****خاک بی‌الف و باد بی‌الف‌ست
خار کز نخل دور شد تاجش****به که سازند سیخ تتماجش
آری آنرا که در شکم دهلست****برگ تتماج به ز برگ گلست
به که دندان کنی ز خوردن پر****تا گرامی شوی چو دانه در
شانه کو را هزار دندانست****دست در ریش هر کسی زانست
تا رسیدن به نوشداروی دهر****خورد باید هزار شربت زهر
بر در این دکان قصابی****بی جگر کم نواله‌ای یابی
صد جگر پار شده به هر سوئی****تا در آمد پهی به پهلوئی
گردن صد هزار سر بشکست****تا یکی گر دران ز گردن رست
آن یکی پا نهاده بر سر گنج****وین ز بهر یکی قراضه برنج
نیست چون کار بر مرادکسی****بی‌مرادی به از مراد بسی
هر مرادی که دیر یابد مرد****مژده باشد به عمر دیر نورد
دیر زی به که دیر یابد کام****کز تمامیست کار عمر تمام
لعل کو دیر زاد دیر بقاست****لاله کامد سبک سبک برخاست
چند چون شمع مجلس افروزی****جلوه‌سازی و خویشتن‌سوزی
پای بگشای ازین بهیمی سم****سر برون آر ازین سفالین خم
از سر این شاخ هفت بیخ بزن****وز سم این نعل چار میخ بکن
بر چنین چاره بوریا بر سر****مرده چون سنگ و بوریا مگذر
زنده چون برق میر تاخندی****جان خدائی به از تنومندی
گر مریدی چنانک رانندت****بر رهی رو که پیر خوانندت
از مریدان بی‌مراد مباش****در توکل کم اعتقاد مباش
من که مشکل گشای صد گرهم****دهخدای ده و برون دهم
گر درآید ز راه مهمانی****کیست کو در میان نهد خوانی
عقل داند که من چه می‌گویم****زین اشارت که شد چه می‌جویم
نیست از نیستی شکست مرا****گله زانکس که هست هست مرا
ترکیم را در این حبش نخرند****لاجرم دو غبای خوش نخورند
تا در این کوره طبیعت پز****خامیی داشتم چو میوه رز
روزگارم به حصر می می‌خورد****تو تیاهای حصر می می‌کرد
چون رسیدم به حد انگوری****می‌خورم نیشهای زنبوری
می که جز جرعه زمین نبود****قدر انگور بیش ازین نبود
بر طریقی روم که رانندم****لاجرم آب خفته خوانندم
آب گویند چون شود در خواب****چشمه زر بود نه چشمه آب
غلطند آب خفته باشد سیم****یخ گواهی دهد بر این تسلیم
سیم را کی بود مثابت زر****فرق باشد ز شمس تا به قمر
سیم بی یا ز مس نمونه بود****خاصه آنگه که باژگونه بود
آهن من که زرنگار آمد****در سخن بین که نقره کار آمد
مرد آهن فروش زر پوشد****کاهنی را به نقره بفروشد
وای بر زرگری که وقت شمار****زرش از نقره کم بود به عیار
از جهان این جنایتم سخت است****کز هنر نیست دولت از بخت است
آن مبصر که هست نقدشناس****نیم جو نیستش ز روی قیاس
وآنکه او پنبه از کتا نشناخت****آسمان را ز ریسمان نشناخت
پر کتان و قصب شد انبارش****زر به صندوق و خز به خروارش
چون چنین است کار گوهر و سیم****از فراغت چه برد باید بیم
چند تیمار ازین خرابه کشیم****آفتابی در آفتابه کشیم
آید آواز هر کس از دهلیز****روزی آواز ما برآید نیز
چون من این قصه چند کس گفتند****هم در آن قصه عاقبت خفتند
واجب آن شد که کار دریابم****گر نگیرد چو دیگران خوابم
راه رو را بسیچ ره شرطست****تیز راندن ز بیمگه شرطست
می‌روم من خرم نمی‌آید****خود شدن باورم نمی‌آید
آنگه از رفتنم خبر باشد****کاشیانم برون در باشد
چند گویای بی خبر بودن****دیده در بسته در بر آمودن
یک ره از دیدها فرامش باش****محرم راز باش و خامش باش
تا بدانی که هر چه می‌دانی****غلطی یا غلط همی‌خوانی
پیل بفکن که سیل ره کندست****پیلکیهای چرخ بین چندست
خاک را پیل چرخ کرده مغاک****به چنین پیل گل ندارد باک؟
بنگر اول که آمدی ز نخست****زآنچه داری چه داشتی به درست
آن بری زین دو پیل ناوردی****کاولین روز با خود آوردی
وام دریا و کوه در گردن****با فلک رقص چون توان کردن
کوش تا وام جمله باز دهی****تا تو مانی و یک ستور تهی
چون ز بار جهان نداری جو****در جهان هرکجا که خواهی رو
پیش ازانت فکند باید رخت****کافسرت را فرو کشند از تخت
روز باشد که صد شکوفه پاک****از غبار حسد فتد بر خاک
من که چون گل سلاح ریخته‌ام****هم ز خار حسد گریخته‌ام
تا مگر دلق پوشی جسدم****طلق ریزد بر آتش حسدم
ره در این بیمگاه تا مردن****این چنین می‌توان به سر بردن
چون گذشتم ازین رباط کهن****گو فلک را هرآنچه خواهی کن
چند باشی نظامیا دربند****خیز و آوازه‌ای برآر بلند
جان درافکن به حضرت احدی****تا بیابی سعادت ابدی
گوش پیچیدگان مکتب کن****چون در آموختند لوح سخن
علم را خازن عمل کردند****مشکل کاینات حل کردند
هرکسی راه خوابگاهی رفت****چون که هنگام خوابش آمد خفت

بخش ۷ - در نصیحت فرزند خویش محمد

ای پسر هان و هان ترا گفتم****که تو بیدار شو که من خفتم
چون گل باغ سرمدی داری****مهر نام محمدی داری
چون محمد شدی ز مسعودی****بانک برزن به کوس محمودی
سکه بر نقش نیکنامی بند****کز بلندی رسی به چرخ بلند
تا من آنجا که شهر بند شوم****از بلندیت سر بلند شوم
صحبتی جوی کز نکونامی****در تو آرد نکو سرانجامی
همنشینی که نافه بوی بود****خوبتر زانکه یافه گوی بود
عیب یک همنشست باشد و بس****کافکند نام زشت بر صد کس
از در افتادن شکاری خام****صد دیگر در اوفتند به دام
زر فرو بردن یکی محتاج****صد شکم را درید در ره حاج
در چنین ره مخسب چون پیران****گرد کن دامن از زبون گیران
تا بدین کاخ باژگونه نورد****نفریبی چو زن که مردی مرد
رقص مرکب مبین که رهوارست****راه بین تا چگونه دشوارست
گر بر این ره پری چو باز سپید****دیده بر راه دار چون خورشید
خاصه کاین راه راه نخچیر است****آسمان با کمان و با تیر است
آهنت گرچه آهنیست نفیس****راه سنگست و سنگ مغناطیس
بار چندان بر این ستور آویز****که نماند بر این گریوه تیز
چون رسد تنگیئی ز دور دو رنگ****راه بر دل فراخ دار نه تنگ
بس گره کو کلید پنهانیست****پس درشتی که دروی آسانیست
ای بسا خواب کو بود دلگیر****واصل آن دل خوشیست در تعبیر
گرچه پیکان غم جگر دوزست****درع صبر از برای این روزست
عهد خود با خدای محکم‌دار****دل ز دیگر علاقه بی‌غم دار
چون تو عهد خدای نشکستی****عهده بر من کز این و آن رستی
گوهر نیک را ز عقد مریز****وآنکه بد گوهرست ازو بگریز
بدگهر با کسی وفا نکند****اصل بد در خطا خطا نکند
اصل بد با تو چون شود معطی****آن نخواندی که اصل لایخطی
کژدم از راه آنکه بدگهرست****ماندنش عیب و کشتنش هنرست
هنرآموز کز هنرمندی****در گشائی کنی نه در بندی
هرکه ز آموختن ندارد ننگ****در برآرد ز آب و لعل از سنگ
وانکه دانش نباشدش روزی****ننگ دارد ز دانش‌آموزی
ای بسا تیز طبع کاهل کوش****که شد از کاهلی سفال فروش
وای بسا کور دل که از تعلیم****گشت قاضی‌القضات هفت اقلیم
نیم خورد سگان صید سگال****جز به تعلیم علم نیست حلال
سگ به دانش چو راست رشته شود****آدمی شاید ار فرشته شود
خویشتن را چو خضر بازشناس****تا خوری آب زندگانی به قیاس
آب حیوان نه آب حیوانست****جان با عقل و عقل با جانست
جان چراغست و عقل روغن او****عقل جانست و جان ما تن او
عقل با جان عطیه احدیست****جان با عقل زنده ابدیست
حاصل این دو جز یکی نبود****کان دو داری در این شکی نبود
تا از ین دو به آن یکی نرسی****هیچکس را مگو که هیچ کسی
کان یکی یافتی دو را کم زن****پای بر تارک دو عالم زن
از سه بگذر که محملی نه قویست****از دو هم در گذر که آن ثنویست
سر یک رشته گیر چون مردان****دو رها کن سه را یکی گردان
تا ز ثالث ثلثه جان نبری****گوی وحدت بر آسمان نبری
زین دو چون کم شدی فسانه مگوی****چون یکی یافتی بهانه مجوی
تا بدین پایه دسترس باشد****هرچ ازین بگذرد هوس باشد
تا جوانی و تندرستی هست****آید اسباب هر مراد به دست
در سهی سرو چون شکست آید****مومیائی کجا به دست آید
تو که سرسبزی جهان داری****ره کنون رو که پای آن داری
در ره دین چونی کمر بربند****تا سرآمد شوی چو سرو بلند
من که سرسبزیم نماند چو بید****لاله زرد و بنفشه گشت سپید
باز ماندم ز نا تنومندی****از کله‌داری و کمر بندی
خدمتی مردوار می‌کردم****راستی را کنون نه آن مردم
روزگارم گرفت و بست چنین****عادت روزگار هست چنین
نافتاده شکسته بودم بال****چون فتادم چگونه باشد حال
احمدک را که رخ نمونه بود****آبله بر دمد چگونه بود
گرچه طبعم ز سایه بر خطرست****سایبانم شمایل هنرست
سایه‌ای در جهان ندارد کس****کو بره نیست پیش و گرگ از پس
هیچکس ننگرم ز من تأمن****که نشد پیش دوست و پس دشمن
چون قفا دوستند مشتی خام****روی خود در که آورم به سلام
گرچه برنائی از میان برخاست****چه کنم حرص همچنان برجاست
تا تن سالخورده پیر ترست****آز او آرزوپذیر ترست
گوئی این سکه نقد ما دارد****یا همه کس خود این بلا دارد
بازدار ای دوا کن دل من****از زمین بوس هر کسی گل من
تیرگی چند روشنائی ده****چون شکستیم مومیائی ده
آنچه زو خاطرم پریشانست****بکن آسان که بر تو آسانست
گردنی دارم از رسن رسته****مکنم زیر بار خس خسته
من که قانع شدم به دانه خویش****سرورم چون صدف به خانه خویش
سروری به که یار من باشد****سرپرستی چه کار من باشد
شیر از آن پایه بزرگی یافت****که سر از طوق سرپرستی تافت
نانی از خوان خود دهی به کسان****به که حلوا خوری ز خوان خسان
صبح چون برکشید دشنه تیز****چند خسبی نظامیا برخیز
کان نو کن زرنج خویش مرنج****باز کن بر جهانیان در گنج

بخش ۸ - آغاز داستان بهرام

گوهر آمای گنج خانه راز****گنج گوهر چنین گشاید باز
کاسمان را ترازوی دو سرست****در یکی سنگ و در یکی گهرست
از ترازوی او جهان دو رنگ****گه گهر بر سر آورد گه سنگ
صلب شاهان همین اثر دارد****بچه یا سنگ یا گهر دارد
گاهی آید ز گوهری سنگی****گاه لعلی ز کهربا رنگی
گوهر و سنگ شد به نسبت و نام****نسبت یزدگرد با بهرام
آن زد و این نواخت این عجبست****سنگ با لعل و خار با رطبست
هرکه را این شکسته پائی داد****آن لطف کرد و مومیائی داد
روز اول که صبح بهرامی****از شب تیره برد بدنامی
کوره تابان کیمیای سپهر****کاگهی بودشان ز ماه و ز مهر
در ترازوی آسمان سنجی****باز جستند سیم ده پنجی
خود زر ده دهی به چنگ آمد****در ز دریا گهر ز سنگ آمد
یافتند از طریق پیروزی****در بزرگی و عالم افروزی
طالعش حوت و مشتری در حوت****زهره با او چو لعل با یاقوت
ماه در ثور و تیر در جوزا****اوج مریخ در اسد پیدا
زحل از دلو با قوی رائی****خصم را داده باد پیمائی
ذنب آورده روی در زحلش****وآفتاب اوفتاده در حملش
داده هر کوکبی شهادت خویش****همچو برجیس بر سعادت خویش
با چنین طالعی که بردم نام****چون به اقبال زاده شد بهرام
پدرش یزدگرد خام اندیش****پختگی کرد و دید طالع خویش
کانچه او می‌پزد همه خامست****تخم بیداد بد سرانجامست
پیش از آن حالتش به سالی بیست****چند فرزند بود و هیچ نزیست
حکم کردند راصدان سپهر****کان خلف را که بود زیبا چهر
از عجم سوی تازیان تازد****پرورشگاه در عرب سازد
مگر اقبال از آن طرف یابد****هرکس از بقعه‌ای شرف یابد
آرد آن بقعه دولتش به مثل****گرچه گفتند للبقاع دول
پدر از مهر زندگانی او****دور شد زو ز مهربانی او
چون سهیل از دیار خویشتنش****تخت زد در ولایت یمنش
کس فرستاد و خواند نعمان را****لاله لعل داد بستان را
تا چو نعمان کند گل افشانی****گردد آن برگ لاله نعمانی
آلت خسرویش بر دوزد****ادب شاهیش درآموزد
برد نعمانش از عماری شاه****کرد آغوش خود عماری ماه
چشمه‌ای را ز بحر نامی‌تر****داشت از چشم خود گرامی‌تر
چون برآمد چهار سال برین****گور عیار گشت شیر عرین
شاه نعمان نمود با فرزند****کای پسر هست خاطرم دربند
کاین هوا خشک وین زمین گرمست****وین ملک‌زاده نازک و نرمست
پرورشگاه او چنان باید****کز زمین سر به آسمان ساید
تا در آن اوج برکشد پرو بال****پرورش یابد از نسیم شمال
در هوای لطیف جای کند****خواب و آرام جان‌فزای کند
گوهر فطرتش بماند پاک****از بخار زمین و خشگی خاک

بخش ۹ - صفت سمنار و ساختن قصر خورنق

رفت منذر به اتفاق پدر****بر چنین جستجوی بست کمر
جست جائی فراخ و ساز بلند****ایمن از گرمی و گداز و گزند
کانچنان دز در آن دیار نبود****وآنچه بد جز همان به کار نبود
اوستادان کار می‌جستند****جای آن کارگاه می‌شستند
هرکه بر شغل آن غرض برخاست****آن نمودار ازو نیامد راست
تا به نعمان خبر رسید درست****کانچنان پیشه‌ور که در خور تست
هست نام‌آوری ز کشور روم****زیرکی کو ز سنگ سازد موم
چابکی چرب دست و شیرین کار****سام دستی و نام او سمنار
دستبردش همه جهان دیده****به همه دیده‌ای پسندیده
کرده چندین بنا به مصر و به شام****هر یکی در نهاد خویش تمام
رومیان هندوان پیشه او****چینیان ریزه‌چین تیشه او
گرچه بناست وین سخن فاشست****او ستاد هزار نقاشست
هست بیرون ازین به رأی و قیاس****رصدانگیز و ارتفاع‌شناس
نظرش بر فلک تنیده لعاب****از دم عنکبوت اصطرلاب
چون بلیناس روم صاحب رای****هم رصد بند و هم طلسم گشای
آگه از روی بستگان سپهر****از شبیخون ماه و کینه مهر
ساز این شغل ازو توانی یافت****کاین چنین کسوت او تواند بافت
طاقی از گل چنان برآراید****کز ستاره چراغ برباید
چون که نعمان بدین طلبکاری****گرم دل شد ز نار سمناری
کس فرستاد و خواند زان بومش****هم برومی فریفت از رومش
چونکه سمنار سوی نعمان رفت****رغبت کار شد یکی در هفت
آنچه مقصود بود از او درخواست****وانگهی کرد کار او را راست
آلتی کان رواق را شایست****ساختند آنچنان که می‌بایست
پنجه کارگر شد آهن سنج****بر بنا کرد کار سالی پنج
تا هم آخر به دست زرین چنگ****کرد سیمین رواقی ازگل و سنگ
کوشکی برج برکشیده به ماه****قبله گاه همه سپید و سیاه
کارگاهی به زیب و زرکاری****رنگ ناری و نقش سمناری
فلکی پای گرد کرده به ناز****نه فلک را به گرد او پرواز
قطبی از پیکر جنوب و شمال****تنگلوشای صدهزار خیال
مانده را دیدنش مقابل خواب****تشنه را نقش او برابر آب
آفتاب ار بر او فکندی نور****دیده را در عصابه بستی حور
چون بهشتش درون پر آسایش****چون سپهرش برون پر آرایش
صقلش از مالش سریشم و شیر****گشته آیینه‌وار عکس پذیر
در شبانروزی از شتاب و درنگ****چون عروسان برآمدی به سه رنگ
یافتی از سه رنگ ناوردی****ازرقی و سپیدی و زردی
صبحدم ز آسمان ازرق پوش****چون هوا بستی ازرقی بر دوش
کافتاب آمدی برون زنورد****چهره چون آفتاب کردی زرد
چون زدی ابر کله بر خورشید****از لطافت شدی چو ابر سفید
با هوا در نقاب یک رنگی****گاه رومی نمود و گه زنگی
چونکه سمنار از آن عمل پرداخت****خوبتر زانکه خواستند به ساخت
ز آسمان برگذشت رونق او****خور به رونق شد از خورنق او
داد نعمان به نعمتیش نوید****که به یک نیمه زان نداشت امید
از شتر بارهای پر زر خشک****وز گرانمایه‌های گوهر و مشک
بیشتر زانکه در شمار آید****تا دگر وقت‌ها به کار آید
چوب اگر بازداری از آتش****خام ماند کباب سختی کش
دست بخشنده کافت درمست****حاجب الباب درگه کرمست
مرد بنا که آن نوازش دید****وعده‌های امیدوار شنید
گفت اگر زان چه وعده دادم شاه****پیش از این شغل بودمی آگاه
نقش این کارگاه چینی کار****بهترک بستمی در این پرگار
بیشتر بردمی در اینجا رنج****تا به من شاه بیش دادی گنج
کردمی کوشکی که تا بودی****روزش از روز رونق افزودی
گفت نعمان چو بیش یابی چیز****به از این ساختن توانی نیز؟
گفت اگر بایدت به وقت بسیچ****آن کنم کین برش نباشد هیچ
این سه رنگ است آن بود صد رنگ****آن زیاقوت باشد این از سنگ
این به یک گنبدی نماید چهر****آن بود هفت گنبدی چو سپهر
روی نعمان ازین سخن بفروخت****خرمن مهر و مردمی را سوخت
پادشاه آتشی‌ست کز نورش****ایمن آن شد که دید از دورش
واتش او گلی است گوهربار****در برابر گل است و در بر خار
پادشه همچو تاک انگورست****در نپیچد دران کز او دورست
وانکه پیچد در او به صد یاری****بیخ و بارش کند به صد خواری
گفت اگر مانمش به زور و به زر****به ازینی کند به جای دگر
نام و صیت مرا تباه کند****نامه خویش را سیاه کند
کارداران خویش را فرمود****تا برند از دز افکنندش زود
کارگر بین که خاک خونخوارش****چون فکند از نشانه کارش
کرد قصری به چند سال بلند****به زمانیش ازو زمانه فکند
آتش انگیخت خود به دود افتاد****دیر بر بام رفت و زود افتاد
بی‌خبر بود از اوفتادن خویش****کان بنا برکشید صد گز بیش
گر ز گور خودش خبر بودی****یک به دست از سه گز نیفزودی
تخت پایه چنان توان بر برد****که چو افتی ازو نگردی خرد
نام نعمان بدان بنای بلند****از بلندی به مه رساند کمند
خاک جادوی مطلقش می‌خواند****خلق رب‌الخورنقش می‌خواند

ادامه دارد...

بخش قبلی                       بخش بعدی

دسته بندي: شعر,نظامی گنجوی,

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

مطالب تصادفي

مطالب پربازديد