فوج

نشنیدی آن کنیز به خاتون خود چه گغت****کشتت فلان خر چو ندیدی کدو مرا
امروز دوشنبه 07 مهر 1399
تبليغات تبليغات

پریشان. دیوان حکیم قاآنی7غزلیات

 


 


پریشان. دیوان حکیم قاآنی7


 

غزلیات

 

حرف ا

 

غزل شمارهٔ 1: صدشکر گو‌یم هر زمان هم چنگ را هم جام را

صدشکر گو‌یم هر زمان هم چنگ را هم جام را****کاین هر دو بردند از میان هم ننگ را هم نام را
دلتنگم از فرزانگی دارم سر دیوانگی****کز خود دهم بیگانگی هم خاص را هم عام را
خواهم جنونی صف شکن آشوب جان مرد و زن****آرد به شورش تن به تن هم پخته را هم خام را
چون مرغ پرد از قفس دیگر نیندیشد ز کس****بیند مدام از پیش و پس هم دانه را هم دام را
قاآنی ار همت کنی دل از دو عالم برکنی****یکباره درهم بشکنی هم شیشه را هم جام را

غزل شمارهٔ 2: زین پس به کار ناید رطل و سبو مرا

زین پس به کار ناید رطل و سبو مرا****ساقی به خم می بنشان تا گلو مرا
لخت جگر کباب کنم خون دل شراب****کاین بد غرض ز امر کلوا و اشربوا مرا
من هر چه باده نوش کنم نور جان شود****نهی است بهر تجربه لاتسرفوا مرا
یا می مده مرا ز سبو یا اگر دهی****راهی ز خم می بگشا در سبو مرا
خمی بساز از گل صلصال و آب فیض****وانگوروار سر ببر اول در او مرا
چندی بپوش آن سر خم را که بگسلد****یکباره از حلاوت تن آرزو مرا
چون رفت آن حلاوت و تلخی شد آشکار****آن تلخیی که هست حلاوت از و مرا
لتها زند به چوب بلا عشق بر سرم****تا خیزد از درون نفس مشکبو مرا
جان از هزار ساله ره آید نموده کف****شادی کنان که آن تن ناپاک کو مرا
تا خون او به چشم ببینم که کرده کف****ناید به لب کف از طرب های و هو مرا
عشق غیور کف کند از خشم و گویدش****من خود همان تنم که تو خواندی عدو مرا
کشتم برای مصلحتی خویش را که عقل****نشناسدم ز بس نگرد تو به تو مرا
اکنون تو را کشم که نگویی به هیچ کس****این سر به مهر حکمت راز مگو مرا
مستت کنم ز باده و می را کنم حرام****تا بوی باده پرده کشد پیش رو مرا
هشتاد تازیانه زنم بر تو وقت هوش****در مستی ار به عقل شوی رازگو مرا
کاین عقل جزوی از پی نظم معاش هست****محتاط شحنه‌ای به سر چارسو مرا
ساقی کنون که قدر من و می شناختی****حوضی ز می بساز و در او کن فرو مرا
تلخ آیدم به کام به جز باده هر چه هست****کز عهد مهد دایه به می داده خو مرا
آلایش دو کونم اگر هست باک نیست****می آب رحمتست و دهد سشت و شو مرا
در عمر یک نماز شهادت مرا بس است****آن دم که چون علی بود از خون وضو مرا
چون موی شیر زرد و نزارم مبین که هست****صد شیر شرزه بسته به هر تار مو مرا
از بیم عشق لالم و ترسم که برجهد****دل بر سر زبان به دل گفتگو مرا
آسوده هست جانم و آلوده پیکرم****تا زشت زشت بیند و نیکو نکو مرا
سر بسته جوی آبم در زیر پای تو****هرگز نجوییم چو بینی بجو مرا
گر عکس من در آینهٔ وهم تست زشت****با وهم خود قیاس مکن ای عمو مرا
ناژوی راست قامت در آب جویبار****عکسش نماید از چه نگون هین بگو مرا
نشنیدی آن کنیز به خاتون خود چه گغت****کشتت فلان خر چو ندیدی کدو مرا
پنهان چو جام خنده زنم گر چه آشکار****چون شیشه خون دل دود اندر گلو مرا
تا گم شدم ز خود همه عضوم شدست روح****گم شو ز خویش ای که کنی جستجو مرا
از قول دوست وصف خود ار می کنم مرنج****کاین شور و های و هو بود از های هو مرا
عشق از زبان من صفت خویش می کند****وصف از وی و ملامت بیهوده گو مرا
طبال پشت پرده و من یک قواره پوست****او در خروش و دمدمهٔ روبرو مرا
تعویذ روح و حرز تنم مهر مصطفاست****تا چاکهای دل شود از وی رفو مرا
او رحمه الله است و همی روز و شب نهان****خواند به گوش آیت لاتقنطوا مرا
و آن اشک‌های بی‌خبر از چشم و دل مگر****قا آنیا شود سبب آبرو مرا

غزل شمارهٔ 3: کنون که برگ و نوا نیست باغ و بستان را

کنون که برگ و نوا نیست باغ و بستان را****بساز برگ و نوای دی و زمستان را
گلوی بلبله و راح ارغوانی گیر****بدل گل سحر و بلبل خوش الحان را
چو آفتاب می و صبح روی ساقی هست****چراغ و شمع چه حاجت بود شبستان را
از آن فروخته گوهر که سوی نور جمال****دلیل شد به شب تیره پور عمران را
قرین شکر و عود و شراب و شمع کنید****طیور بابزن و برّه‌های بریان را
چو جمع شد همه اسباب عیش موی به موی****به حلقه آر سر و زلفکی پریشان را
شو آستین بتی درکش و ز زلف و رخش****پر از بنفشه و گل کن کنار و دامان را
عبیر و عود بر آتش منه بگیر و بده****به باد طرهٔ مشکین عنبرافشان را
به ار نماند درختان و بوستان را بر****درخت قامت گیر و به زنخدان را
گهی به گاز فراگیر سیب غبغب را****گهی به مشت بیفشار نار پستان را
مفتحی نه از آن زلف عنبرین دل را****مفرحی ده ازین لعل شکرین جان را
بگیر زلفش و از روی لعل یکسو کن****به دست دیو منه خاتم سلیمان را
به پیچ جعدش و از روی خوب یک جانه****به روی گنج ممان اژدهای پیچان را
ازین دو گوهر جانی نکوتر ار خواهی****به رشته کش گهر مدحت جهانبان را

غزل شمارهٔ 4: ضحاک وار کشته بسی بی گناه را

ضحاک وار کشته بسی بی گناه را****بر دوش تا فکنده دو مار سیاه را
قصد ذقن نمودمش از زلف عنبرین****چشمم ندید در شب تاریک چاه را
هوش از سرم به چابکی آن شوخ کج‌کلاه****برد آنچنان که دزد شب از سر کلاه را
حیران زاهدم که بر آن روی چون بهشت****از ابلهی گناه شمارد نگاه را
می خوردنم به مجلس جانان گناه نیست****آسوده در بهشت چه داند گناه را
صوفی نشد ریاضت چل ساله سودمند****یک دم بیا و میکده کن خانقاه را
کو بادهٔ دو ساله و ماه دو هفته‌ای****تا شب به عیش روز کنم سال و ماه را
هر روز و شب به یاد جمال جمیل تو****نظاره می‌کنم رخ خورشید و ماه را
در گیسوی سیاه تو دلها چو شبروان****گم کرده‌اند در شب تاریک راه را
دارم دلی گرفته و مشکل که شاه عشق****در این فضای تنگ زند بارگاه را
وقتست کز تطاول آن چشم فتنه‌جوی****آگه کنیم لشکر عباس شاه را
شاهی که خاک درگه گردون اساس او****تاج زر است تارک خورشید و ماه را

غزل شمارهٔ 5: حیران کند جمال تو ماه دو هفته را

حیران کند جمال تو ماه دو هفته را****خجلت دهد رخ تو گل نو شکفته را
دارم چو ماه یکشبه آغوش از آن تهی****تا در بغل کشم چو تو ماهی دو هفته را
باید کنون گریست که دل پاک شد ز غیر****رسمی نکوست آب زدن راه رفته را
بینم به خواب روی تو آری به غیر آب****ناید به خواب تشنهٔ ناکام خفته را
هیچ افتدت که آیی و بازآوری به خلق****از روی و زلف خویش شب و روز رفته را
خاکم به سر که آب دو چشمم بسان باد****گرمی فزود آتش عشق نهفته را
طوفان به چشم من نگر از آن و این مپرس****با دیده اعتبار نباشد شنفته را
سوز دلم ز گریه فزون شد عبث مگوی****کآ بست چاره خانهٔ آتش گرفته را
بنگر بدان دو زاغ که چون بلبلان باغ****در زیر پرگرفته گل نوشکفته را
وان طبله طبله عود که چون حلقه حلقه دود****بر سر کشیده چتر سیه نار تفته را
قاآنیا شه از سخن آبدار خویش****بر خاک ریخت آب سخن‌های گفته را
دیریست تا ز غیرت الماس فکر شاه****سوراخ گشته است جگر در سفته را

حرف ت

 

غزل شمارهٔ 6: چه شیرین گفت خسرو این عبارت

چه شیرین گفت خسرو این عبارت****که نبود وصل شیرین بی‌مرارت
سرم را در ره وصل تو دادم****که بی‌سرمایه صعب افتد تجارت
سزد گر زندهٔ جاوید مانم****که مرگ آمد ندیدم از حقارت
مرا تهدید کشتن چون کند دوست****به عمر جاودان بخشد بشارت
برون نه از دل سوزان من پای****که می‌ترسم بسوزی از حرارت
که دارد فرصت خونخواری تو****که صدتن می کشی از یک اشارت
به زلف و خال و خط بردی دلم را****سپه را حکم فرمودی به غارت
مجو در گریه قاآنی صبوری****که نتوان کرد در دریا عمارت

غزل شمارهٔ 7: ز ما صد جان وز آن لب یک عبارت

ز ما صد جان وز آن لب یک عبارت****ز ما صد دل وز آن مه یک اشارت
دلا از چشم خونخوارش حذر کن****که بی‌رحمند ترکان وقت غارت
به خون دل بسازم از غم دوست*** ناعت کرد باید در تجارت
چو سنگ سختم آتش در درونست****تنم را زان نمی سوزد حرارت
از آن رو بی تو چشمم کس نبیند****که نبود بی‌تو در چشمم بصارت
به شادی بگذرانم بعد از این عمر****که غم جانم نبیند از حقارت
پس از قتل پدر شیرویه دانست****که شیرین دست ندهد بی‌مرارت
اگر از قاب قو سینت بپرسند****بفرما زان دو ابرو یک اشارت
تبه شد حال دل قاآنی از اشک****ز جوش سیل ویران شد عمارت

غزل شمارهٔ 8: دامن وصل تو گر افتد به دست

دامن وصل تو گر افتد به دست****پای به دامن کشم از هرچه هست
عشق توام چشم درایت بدوخت****مه‌ر توام دست کفایت ببست
شوق رخت پردهٔ عقلم درید****سنگ غمت شیشهٔ صبرم شکست
رنگ رخت آب برونم ببرد****مشک خطت ریش درونم بخست
ای دلم از یاد دهان تو تنگ****ای سرم از ساغر شوق تو مست
چون تو گلی را دل و جان باغبان****چون تو بتی را دو جهان بت‌پرست
مهر تو در تن عوض جان خرید****عشق تو در بر به دل دل نشست
باز نگردیم ز حرف نخست****دست نداریم ز عهد الست
یار پریر و چو کمان کرد پشت****ناوک تدبیر برون شد ز شست
پای مرا بست و خود آزاد زیست****کرد مرا صید و خود از قید جست
جور ز صیاد جفاجو بود****ماهی بیچاره چه نالی ز شست
دام تو شد نام تو قاآنیا****باید ازین نام و ازین دام جست
وز مدد دادگر ملک جم****ساغر می داد نباید ز دست

غزل شمارهٔ 9: که بود آن ترک خون‌آشام سرمست

که بود آن ترک خون‌آشام سرمست****که جانم برد و خونم‌خورد و دل خست
درآمد سرخوش و افتادم از پای****برون شد مست و بیرون رفتم از دست
سپر بر پشت و تیغ کیه در مشت****کمان در دست و تیر فتنه در شست
فغان جای نفس از سینه برخاست****جنون جای خرد در مغز بنشست
نه تیرش هست تیری کش توان جست****نه‌زخمش هست زخمی کش توان بست
نه چشم از نیش تیرش می‌توان دوخت****نه هیچ از پیش تیرش می‌توان جست
وفا و مهر در جان و دلش نیست****جفا و جور در آب وگلش هست
به کام دشمنان از دوست ببرید****به رغم یار با اغیار پیوست
هلاک آن تن که بی‌یاد رخش زیست****اسیر آن دل که از دام غمش رست
عزیز آن جان که از عشقش شود خوار****بلند آن سرکه در راهش شود پست
ندیدم تا ندیدم چشم مستش‌ا****که وقتی آدمی بی می شود مست
بهل تا سر نهم بر خاک تسلیم****که چون ماهی اسیرم کرده در شست
برون نه یک قدم قاآنی از خویش****که از قید دو عالم می‌توان رست
بهار و عهد صاحب اختیارست****بباید باده خورد و توبه بشکست

غزل شمارهٔ 10: دل دیوانه که خود را به سر زلف تو بستست

دل دیوانه که خود را به سر زلف تو بستست****کس بر او دست نیابد که سر زلف تو بستست
چکند طالب چشمت که ز جان دست نشوید****بوی خون آید از آن مست که شمشیر به دست است
به امیدی که شبی سرزده مهمان من آیی****چشم در راه و سخن بر لب و جان بر کف دست است
من و وصل تو خیالیست که صورت نپذیرد****که ترا پایه بلندست و مرا طالع پستست
گفتم از دست تو روزی بنهم سر به بیابان****دست در زلف زد و گفت کیت پای ببستست
حاش لله که رهایی دلم از زلف تو بیند****که دلم ماهی بسمل بود و زلف تو شستست
گرد آن دانهٔ خال تو سیه موی تو دامست****دل شناسد که تنی هرگز ازین دام نجستست
دل قاآنی ازینسان که به زلف تو گریزد****چ‌ون برآشفته یکی رومی هندوی پرستست

غزل شمارهٔ 11: قوت من باده قوتم یارست

قوت من باده قوتم یارست****وآدمی را همین دو درکارست
عیش آدم بود به قوت و قوت****قوت و قوت نیست مردارست
هر ولایت که خوبرویی هست****هرکه جز اوست نقش دیوارست
ای که گفتی مبین به صورت خوب****صورت خوب بهر دیدارست
گوش اگر نشنود حکایت یار****بر بناگوش مردمان بارست
چشم اگر ننگرد به صورت خوب****پیشه بر روی آدمی عارست
دل به مستی ربود نرگس دوست****به خدا مست نیست هشیارست
چشم یار ار چه هست خواب‌آلود****اندرو هرچه فتنه بیدارست
دستم ای همسفر ز دست بدار****که مرا پای دل گرفتارست
خودکشم رنج و خودکنم شکوه****درد عشق ای رفیق بسیارست
بر من مست چند طعنه زنی****آخر ای زاهد این چه آزارست
گر عبادت به مردم آزاریست****زان عبادت خدای بیزارست
من ز دریا روم تو از خشکی****به سوی کعبه راه بسیارست
نفس بیدار گفت دارم شیخ****نه چنانست نقش پندارست
موشکافست طبع قاآنی****از چنین طبع جای زنهارست

غزل شمارهٔ 12: دل هرجایی من آفت جانست و تنست

دل هرجایی من آفت جانست و تنست****آتش عمر خود و برق تن و جان منست
از سر زلف بتانش نتوان کردن فرق****در تن تیره‌اش از بس که شکنج و شکنست
حاصل وقتم از آن نیست به جز رنج و بلا****نه دلست این به حقیقت که بلا و فتنست
دیده آ‌زادی خود را به گرفتاری خویش****زین سبب عشق نکویانش شعارست و فنست
در ره غمزهٔ مهرویان از تیر نگاه****راست مانندهٔ مرغیست که بر بابزن‌ست
گاه با اژدر زلفست چو بهمنش مدار****بیژن‌آسا گهی افتاده به چاه ذقنست
هرکجا صارم ابرویی آنجا سپرست****هرکجا ناوک مژگانی آنجا مجنست
گاه چون قمری بر سرو قدی نغمه سراست****گاه دهقان و به پیرایش باغ سمنست
گه چو بیند صنمی گلرخ و سیمین اندام****عندلیب‌آسا بر شاخ گلش نغمه زنست
هرکجا روی بتی بیند در سجدهٔ او****قد دو تا کرده چو در سجدهٔ بت برهمنست
در پرستیدن بت‌رویان از بس مولع****راست پنداری آن یک صنم این یک شمنست
سال و مه عشق بتان و زرد و رنجه نشود****عیش او مانا از رنج وگداز و محنست
در ره دانش و دین کاهل و خیره است و زبون****لیک در کار هوس چیره‌تر از اهرمنست
روز اگر شام کند بی‌رخ یوسف چهری****خلوت سینه بر او ساحت بیت‌الحزنست
هرچه گویمش دلا توبه کن و عشق مورز****که سر‌انجام هوس سخرهٔ مردم شدنست
غیر ناکامی و بدنامی ازین عشق نزاد****ابله آنکش سر فانی شدن خویشتنست
فهم گردآر و خرد پبشه کن و دانش‌جوی****کانکه عقل و خردش نی به سفه مفتتنست
دل به خشم آید و بخروشد و راند به جواب****حبذا رای حکیمی که بدینسان حسنست
باد بر حکمت نفرین اگر اینست حکیم****که حکیمان را آماده به هجو سننست
حاصل هستی ما هستی عشق آمد و او****منعم از عشق فراگوید کاین نزفطنست
ای حکیم خرد اندوز سبک تاز که من****عشق می‌بازم و این قاعده رسمی کهنست
حکما متفقستند که خلق از پی عشق****خلق گشتند و درین کس را کی لاولنست
عشق اگر می نبود نفس مهذب نشود****عشق زی بام کمالات روانرا رسنست
ز آتش عشق بنگدازد تا هیکل جسم****کی بر افلاک شود جان که ترا در بدنست
بی‌ریاضت نشود جان تو با فر و بها****شمع را فر و بها جمله ز گردن زدنست
متفاوت بود این عشق به ذرات وجود****ور نه پیدا ز کجا فرق لجین از لجنست
متفاوت شد از آن روی مقامات کمال****که به مقدار نظر هرکه خبیر از سخنست
پرتو عشق بود یکسره از تابش مهر****هان و هان بشمر تا شمع که اندر لگنست
فهم این نکته نیارد همه کس کرد مگر****خواجهٔ عصر که در عشق دلش ممتحنست

غزل شمارهٔ 13: چه غم ز بی کلهی کآ‌سمان کلاه منست

چه غم ز بی کلهی کآ‌سمان کلاه منست****زمین بساط و در و دشت بارگاه منست
گدای عشقم و سلطان وقت خویشتنم****نیاز و مسکنت و عجز و غم سپاه منست
به راه عشق نتابم سر از ارادت دوست****که عشق مملکت و دوست پادشاه منست
زنند طعنه که اندر جهان پناهت نیست****به جان دوست همان نیستی پناه منست
به‌روز حشرکه اعمال خویش عرضه دهند****سواد زلف بتان نامه ی سیاه من است
به مستی ار ز لبت بوسه‌ای طلب کردم****لب پیاله درین جرم عذرخواه منست
قلدرانه گنه می‌کنم ندارم باک****از آنکه رحمت حق ضامن گناه منست
به‌رندی این هنرم بس که عیب کس نکنم****کس ار ز من نپذیرد خدا گواه منست
مرا به حالت مستی نگر که تا بینی****جهان و هرچه درو هست دستگاه منست
دمی که مست زنم تکیه در برابر دوست****هزار راز نهانی به هر نگاه منست
چگونه ترک کنم باده را به شام و سحر****که آن دعای شب و ورد صبحگاه منست
هزار مرتبه بر تربتم گذشت و نگفت****که این بلاکش افتاده خاک راه منست
مرا که تکیه بر ایام نیست قاآنی****ولای خواجهٔ ایام تکیه گاه منست
امیر کشور جم صاحب اختیار عجم****که در شداید ایام دادخواه منست

غزل شمارهٔ 14: اگر از خوردن می لعل لبت رنگینست

اگر از خوردن می لعل لبت رنگینست****بی‌سبب چیست که می تلخ و لبت شیرینست
حور در سایهٔ طوبی اگرش جاست چرا****طوبی قد تو در سایهٔ حورالعینست
چهرهٔ من نه سپهرست چرا همچو سپهر****هرشب از اشک روان جلو گه پروینست
دیده تا دید ترا گفت زهی سرو بلند****راستی کور به آن دیده که کوته‌بینست
به سرت گر سر من بی تو به بالین سوده****سر و پا سوخته را کی هوس بالینست
این مرا بس که ز وصل صنمی لاله عذار****شب و روز و مه و سالم همه فروردینست
هرکجا قامت او تا گذری شمشادست****هرکجا طلعت او تا نگری نسرینست
هجر شمشادش تیمار دل بیمارست****وصل نسرینش تسکین دل مسکینست
حاصل عمر گرانمایه همین بس که مرا****مدح دارای جهان از دل و جان آیینست
خسرو رادابوالسیف که نوک قلمش****به صفت چون نفس باد صبا مشکینست
شاه آزاده محمد شه کاندر صف جنگ****مژه در چشم عدو از سخطش زوبینست

غزل شمارهٔ 15: آن نه رویست که یک باغ گل و نسرینست

آن نه رویست که یک باغ گل و نسرینست****وان نه خالست که یک چرخ مه و پروینست
شادیی راکه غمی هست ز پی شادی نیست****شادمان حالی ازینم که دلم غمگینست
مگس آنجا که لب تست گریزد ز شکر****تلخش آید شکر از بس که لبت شیرینست
عاشقان خستهٔ مژگان دو چشم سیهند****زخم آن قوم نه از تیغ و نه از زوبینست
چون خرامی تو خلایق همه گویند بهم****آن بهشتی که خدا وعده نمودست اینست
بت من چین به جبین دارد و حیرانم ازین****که بود چین به صنم یا که صنم در چینست
حور گویند نزاید بچه باور نکنم****کیست آن مه نه اگر بچهٔ حورالعینست
ای که گویی که ترا دینی و آیینی نیست****عاشقی دین من و مهر بتان آیینست
گفتم اول چو کبوتر کنمش زود شکار****دیدم آخرکه کبوتر منم او شاهینست
ای که گفتی که چرا دین به نکویان دادی****اولین تحفهٔ عشاق به خوبان دینست

غزل شمارهٔ 16: زندهٔ جاوید کیست کشتهٔ شمشیر دوست

زندهٔ جاوید کیست کشتهٔ شمشیر دوست****دل که مرا در برست به که به زنجیر دوست
دیده عزیزم ولی یار چو گیرد کمان****دیده سپر بایدم کرد بر تیر دوست
پای به میدان عشق گر بنهی بنگری****مردم آزاده را رشک به نخجیر دوست
در همه عالم دلی رسته نبینی ز بند****صید گر اینسان کند زلف گرهگیر دوست
گردن تسلیم پیش آور قاآنیا****ور سر و جان می‌رود در سر تقدیر دوست

غزل شمارهٔ 17: به چشم من همه آفاق پر کاهی نیست

به چشم من همه آفاق پر کاهی نیست****سرم خوشست بحمدالله ار کلاهی نیست
فضای ملک خداوند جایگاه منست****مرا از آن چه که در شهر جایگاهی نیست
به غیر رزق مقدر که می‌خورم شب و روز****مرا ز ملک جهان بهره جز نگاهی نیست
هرآنچه می‌رسد از غیب می‌نهم به حضور****خدای غیب بود حاضر ار گواهی نیست
ورای عالم جانم حواله گاهی هست****گرم ز عامل دیوان حواله‌گاهی نیست
حصار عقل مسخر کنم به همت عشق****که زلف و خال نکویان کم از سپاهی نیست
نصیحتی کنمت هرگز از بلا مگریز****که از بلا به جهان امن‌تر پناهی نیست
به گرد صحبت هر دل بگرد و نکته مگیر****محققست که بی‌خاصیت گیاهی نیست
قبول باطنی دوست تا چه فرماید****که در مخالفت ظاهر اشتباهی نیست
به اختیار نخواهد کسی که زشت شود****چو نیک درنگری زشت را گناهی نیست
نه ز آرزوست هر آنچ آدمی که می‌بیند****ازوست این همه بیداد دادخواهی نیست
میان ما و تو ره ای رفیق بسیارست****میان عاشق و معشوق هیچ راهی نیست
یگانه بار خدایا منم دوگانه‌پرست****تو آگهی که به‌غیر از توام گواهی نیست
دری که بسته نگردد رهی که گم نشود****به‌غیر ملک تو در ملک پادشاهی نیست
نماند جز دل و چشمی اثر ز قاآنی****چو نیک درنگری غیر اشک و آهی نیست

غزل شمارهٔ 18: یارکی مراست رند و بذله گو

یارکی مراست رند و بذله گو****شوخ و دلربا خوب و خوش سرشت
طره‌اش عبیر پیکرش حریر****عارضش بهار طلعتش بهشت
نقشبند روح گویی از نخست****صورت لبش تا کشد درست
لعل پاره را ز آب خضر شست****پس نمود حل با شکر سرشت
در قمار عشق از من آن پسر****برده عقل و دین جسم و جان و سر
هوش و صبر و تاب مال و سیم و زر****قول لوطیان هرچه بود کشت
پیش از آنکه خط رویدش ز روی****بود آن پسر سخت و تندخوی
وینک از رخش سر زدست موی****تا از آن خطم چیست سرنوشت
چون خطش دمید خاطرم فسرد****کان صفای حسن شد بدل به درد
نکهت رخش باغ ورد برد****غنچه از لبش داغ و درد هشت
موی عارضم داشت رنگ قیر****در فراق او شد به رنگ شیر
در جوانیم عمرگشت پیر****دهر پنبه کرد چرخ هرچه رشت
خواهم از خدا در همه جهان****یک قفس زمین یک نفس زمان
تا به کام دل می‌خورم در آن****بی‌حریف بد بی‌نگار زشت
خوش دهد بهار نشوه سرخ مل****گه کنار رود گه فراز پل
گه به زیر سرو گه به پای گل****گه به صحن باغ گه به طرف کشت
مرد چون شناخت مغز را ز پوست****هرچه بنگرد نیست غیر دوست
هرکجا رود ملک ملک اوست****خواه در حرم خواه در کنشت
چون ملک مرا گفت کای حبیب****یک غزل بگو نغز و دلفریب
پس ازین غزل او برد نصیب****زرع زان کس است کز نخست کشت
زین عابدین زیب مجد و جاه****بندهٔ امیر نیکخواه شاه
ملک را شرف خلق را پناه****هم ملک لقا هم ملک سرشت

غزل شمارهٔ 19: دوش رندی خلوتی خوش خالی از اغیار داشت

دوش رندی خلوتی خوش خالی از اغیار داشت****حورش از فردوس و غلمانش ز جنت عار داشت
شاهدش خوشتر ز غلمان زانکه غلمان دربهشت****ذکر استغفار و آن الحان موسیقار داشت
حورالقدوس والقدوس و آن زیبا سرشت****الصبوح والصبوح اوراد در اسحار داشت
اندر افتادند حالی آندو سیمین تن بهم*** کاین شغب بسیار و آن دیگر شبق بسیار داشت
لب همی سودند برهم آری آن را این سزد****کاین به‌لب‌شنگرف وآن برپشت‌لب‌زنگار داشت
نغمهای آوخ آوخ خاست زان حورا سرشت****کانچنان دلکش نوایی زخمهٔ مزمار داشت
گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست****گفت ما را جلوهٔ معشوق در این کار داشت
الغرض با آب غلمان چشمه‌سار حور را****شیوهٔ جنات تجری تحتهاالانهار داشت

حرف د

 

غزل شمارهٔ 20: سخن از بوسهٔ آن لعل لب نوش افتاد

سخن از بوسهٔ آن لعل لب نوش افتاد****به میان بار دگر خون سیاوش افتاد
گشت یک‌سان شب و روزم که ترا از رخ و زلف****صبح با شام سیه باز هم‌آغوش افتاد
آنچنان در رخ نیکوی تو حیران ماندم****که مرا کعبه و بتخانه فراموش افتاد
مر مرا هیچ به شیرینی دشنام تو نیست****نوش جانست هر آن نیش که با نوش افتاد
شاه حسنت به جفا شیوهٔ ضحاک گرفت****افعی زلف کجت تا به سر دوش افتاد
پیرهن چاک زنم دمبدم از غم چکنم****که مرا کار بدان سرو قباپوش افتاد
با همه زهد که قاآنی ما می‌ورزد****عاقبت در سر خم می زد و مدهوش افتاد

غزل شمارهٔ 21: دل شکسته من آهش ار اثر دارد

دل شکسته من آهش ار اثر دارد****دعاکنم که خدایش شکسته‌تر دارد
ز سیم اشک و زر چهره‌ام توان دانست****که شهر عشق گدایان معتبر دارد
مراست خانه بیابان و دل ز خون دریا****تو عشق بین که مرا میر بحر و بر دارد
دلم به زلف تو آهی کشید و جانم سوخت****درست شدکه به شب آه دل اثر دارد
به چشم سرمه کشد یارب این بلای سیاه****ز بهر مردم مسکین چه در نظر دارد
بدین امید دلم در رهت به خاک افتاد****که خم شود سر زلفت ز خاک بر دارد
چنین که زلف تو از ناز سر فکنده به پیش****محققست که بس فتنه زیر سر دارد
سخن ز سنبل و نرگس مگوی قاآنی****که زلف و چشم بتان حالت دگر دارد

غزل شمارهٔ 22: مرا شوخیست شیرین‌لب که رنگ نیشکر دارد

مرا شوخیست شیرین‌لب که رنگ نیشکر دارد****جمال مهر و حس حور و خوبی قمر دارد
مُحلّق مشک تبّت را به برگ یاسمن سازد****معلق ماه نخشب را به سرو کاشمر دارد
به رنگ نیشکر ماند رخش لیکن عجب دارم****که لعل دلفریبش از چه طعم نیشکر دارد
مگمر اکسیر طنازیست حس عالم افمروزش****که از تاثیر آن اکسیر رویش رنگ زر دارد
همی‌گویند صندل دردسر را می کند زایل****چه‌شد کان چهرصندل گو‌ن مرابا دردسر دارد
نه آخر جوهری گو‌ید که مروارید رخشان را****به زردی چون گراید رنگ قیمت بیشتر دارد

غزل شمارهٔ 23: غم عشق تو آ‌زادم ز غم‌های جهان دارد

غم عشق تو آ‌زادم ز غم‌های جهان دارد****بدان غم کرده‌ای شادم خدایت شادمان دارد
شبی گفتم ز شرینی دهانت طعم جان دارد****بگفت ار بوسیش بینی حلاوت بیش از آن دارد
مرا دارد بلای عشقت از رنج جهان ایمن****به فضل خویش ایزد آن بلا را در امان دارد
مرا کز عشق می‌سوزم ز دوزخ چند ترسانی****کسی از مرگ می‌ترسد که در دل خوف جان دارد

غزل شمارهٔ 24: دل تو خاره و جسمت حریر را ماند

دل تو خاره و جسمت حریر را ماند****رخت ستاره و زلفت عبیر را ماند
رخم چو زلف تو پرچین شدست و شادم ازین****که موی یار جوان روی پیر را ماند
چنین که روی تو در شام زلف جلوه کند****مسلمست که ماه منیر را ماند
بدین صفت که سر افکنده زلف پیش رخت****ستاده پیش توانگر فقیر را ماند
تو شاه لشکر حسنی و سینه و دل من****به بارگاه تو طبل و نفیر را ماند
چسان ز دست غمت صید دل خلاص شود****که مژه‌های تو یک جعبه تیر را ماند
سریر عاج که گویند داشت خسرو هند****سرین سیمبران آن سریر را ماند
ز خندهٔ گل و از رقص سرو معلومست****که باد صبح به بستان بشیر را ماند
ز بس در آن تن نازک فرو رود انگشت****گمان بری که سراپا خمیر را ماند
لطیفه‌های وی از بس که چرب و شیرینست****اگر غلط نکنم شهد و شیر را ماند

غزل شمارهٔ 25: رفتند دوستان و کم از بیش و کم نماند

رفتند دوستان و کم از بیش و کم نماند****روزم سیاه گشت و برم سایه هم نماند
چون صبح از آن سبب نفس سرد می کشم****کان صبح چهره چون نفس صبحدم نماند
با من ستم نمی‌کند ار یار من رواست****چندان ستم نمودکه دیگر ستم نماند
گویی دلت چرا نشد از هجر من غمین****آن قدر تنگ شدکه درو جای غم نماند
چون ابر در فراق تو از بس گریستم****در چشم من چو چشمهٔ خورشید نم نماند
می ده که وقت آمدن و رفتن از جهان****کس محتشم نیامد وکس محتشم نماند
ای خواجه عمر جام سفالین دراز باد****کاو بهر باده هست اگر جام جم نماند
قاآنیا دل تو حرم خانهٔ خداست****منت خدای راکه بتی در حرم نماند

غزل شمارهٔ 26: نگار سرو قد من چو عزم باغ کند

نگار سرو قد من چو عزم باغ کند****چو برگ لاله دل باغ پر ز داغ کند
به باغ می‌رود امروز نی غلط گفتم****که هرکجا بخرامد ز چهره باغ کند
پر از بنفشه شود راغ از دو گیسویش****اگر به فصل زمستان گذر به راغ کند
ز دلربایی چشمش شراب مست شود****در آن زمان که می از شیشه در ایاغ کند
چو زلف خود به مشامم نهد بدان ماند****که طبله طبله مرا مشک در دماغ کند
جز او که زلف به رخ حلقه کرده نشنیدم****کلاه باز کس از شهپرکلاغ کند
فراغ نیست مرا از فراق او آری****اسیر عشق بتان ترک هر فراغ کند
مگرکه مسکن دلهاست زلف مشکینش****که هرکسی دل خود را در آن سراغ کند
ز جان ثناگر زلفین اوست قاآنی****تو عندلیب نگه کن که مدح زاغ کند

غزل شمارهٔ 27: لحن اسماعیل آشوبی که در دستان کند

لحن اسماعیل آشوبی که در دستان کند****کافرم چنگیز اگر با جیش ترکستان کند
ساز دستان چون نماید شور آوازش به بزم****هوش هشیاران رباید تا چه با مستان کند
هم گل بویا بود هم بلبل گویا بود****زان گهی دستان کند گه جلوه چون بستان کند
خود بود هشیار و چشمش مست می‌خواهد به مکر****صید هشیاران و مستان هردو زین دستان کند
کودکی شیرین زبانست او که لحن دلکشش ***دایهٔ عیش و طرب را شیر در پستان کند
لالهٔ روی نکویش لال سازد عقل را****پس به هر معنی که خواهی بزم لالستان کند
در پس دف چون کند پنهان رخ رخشان خویش****ماه را ماندکه جا در کفهٔ میزان کند
گرچه می‌خواهد که حسن خود بپوشاند ولی****حس او پیداترست از آ‌نکه او پنهان کند
این که می‌گویند اسماعیل قربان شد خطاست****کاوست اسماعیل و مردم را همی قربان کند
این که می گویند یوسف شد به زندان منکرم****او اگر یوسف دل خلق از چه در زندان کند

غزل شمارهٔ 28: ای رفیقان امشب اسماعیل غوغا می‌کند

ای رفیقان امشب اسماعیل غوغا می‌کند****چنگ را ز آواز شورانگیز رسوا می کند
آسمان امشب ز حیرانی سراپا گشته چشم****صنع حق را در وجود او تماشا می کند
راه گوش عاشقان از لحن دلکش می‌زند****صید چشم ناظران از روی زیبا می کند
نغمهٔ شیرین او گویی غذای روح ماست****کز لطافت در دل و مغز و جگر جا می کند
حلق داودست گویی درگلویش تعبیه****زان مزامیرش اثر در سنگ خارا می کند
چشم در خمیازه می‌افتد ز شوق روی او****خاصه آن دم کز پی خواندن دهن وا می‌کند
سخت می‌ترسد ز تنهایی دلش گردد ملول****زان سبب در کشتن عاشق مدارا کند
گرد او آشفتگان جمعند و گویی ساحریست****کز بنات‌النعش ترکیب ثریا می کند
چون لب ساغر لب شیرین شورانگیز او****بس که جان بخش است بوسیدن تقاضا می کند
شاهد و شمع و شراب و شهد و شکر گو مباش****کار آن هر پنج را او خود به تنها می کند
وقت‌خواندن گرلب شیرین اوبیند مگس****بر لب او می‌نشیند ترک حلوا می کند
بس که سرتا پای شیرینست اگر آید به باغ****باغبان او را خیال نخل خرما می کند
گر فلاطون الهی آید از یونان به فارس****او به یک لحن عراقش مست و شیدا می کند
گر بدانم در بهشتم اینچنین غلمان دهند****خاطرم پیش از اجل مردن تمنا می کند
هر کجا کآواز شورانگیز او گردد بلند****شادی از دنیا و عقبی رو بدانجا می کند
در وجودش از هجوم حسن هرسو محشرست****با چنین زیبایی از محشر چه پروا می کند
گر خردمندی به کاود تا قیامت زلف او****زیر هر چینش دلی دیوانه پیدا می‌کند
هرکه از اهل وطن روزی صدای او شنید****روز دیگر چون مسافر سر به صحرا می کد
وین عجبتر گر مسافر بیندش در ملک فارس****از وطن دل می کند در فارس ماوا می کند
سر به دوش همنشینان چون نهد وقت سرود****ماه را ماندکه جا در برج جوزا می کند
بار منت می‌نهد بر دوش یاران زان سبب****وقت خواندن تکیه بر دوش احبا می کغد
سینهٔ او چون به درد آید به درد آید دلم****کز احبا رو چرا سوی اطبا می کند
روز مردم تی راهد ورنه چشمت تار نیست****سرمه در چشم سیاه خود به عمدا می کند
هیچ کحالی ندیدم بهتر از رخسار او****زانکه چشمش هرکجا کوریست بینا می کند
دل به مستی یک شب از دستم به عیاری ربود****هرچه می گویم بده امرو‌ز و فردا می کند
بوسهٔ جانبخش و چشم جانستانش هر نفس****کار عزرائیل و اعجاز مسیحا می‌کند
زان خدای عاشقان دارد لقب کز چشم و لب****می کشد هر لحظه خلقی را و احیا می کند
از جمال او شرف دارد زمین و آسمان****حس او گویی جهان را زیر و بالا می کند
گو نشیند ترش و گوید تلخ و گردد تند و تیز****شور بختست آنکه با شیرین معادا می کند
جو‌شن داود دزدیدست کاین موی منست****با وجود آنکه از دزدی تبرا می کند
ماه را در مشک پنهان کرده کاین روی منست****ور کسی گوید که این ماهست، حاشا می‌کند
بس عجب‌دارم که‌زلف او چرا دیوانه است****با وجود آنکه عقل و هوش یغما می‌کند
در جمال اوست قاآنی چنین شیرین زبان****جلوهٔ آیینه طوطی را شکرخا می‌کند

غزل شمارهٔ 29: طالع مسعود چیست طلعت محمود

طالع مسعود چیست طلعت محمود****شکر که تنها مراست طالع مسعود
چند دهی زاهدا به خلد فریبم****طلعت محمود به ز جنت موعود
ما به تو مستظهریم از همه عالم****نزد تو مقبول به که از همه مردود
روی تو مسجود هست و زلف تو ساجد****ای سر و جانم فدای ساجد و مسجود
در شکر لعل تست چاشنی قند****در شکن زلف تست رایحهٔ عود
لعل تو نایب مناب مهر سلیمان****زلف تو قایم مقام جوشن داود
از همه عالم مراست کوی تو قبله****وز همه گیتی مراست روی تو مقصود
در گل رویت صفای جنت شداد****در سر زلفت هوای نخوت نمرود
دوش ز محمود حمد میر شنیدم****ای سر و جانم فدای حامد و محمود

غزل شمارهٔ 30: شب دوشین که مرا لب به لب نوشین بود

شب دوشین که مرا لب به لب نوشین بود****شب که از عمر شمردیم شب دوشین بود
گاه لب بر لب جانانه و گه بر لب جام****تا دم صبح مرا کار به شب دوش این بود
نوعروسیست جهیزش همه شادی و نشاط****دختر زر نتوان گفت گران کابین بود
شوق آن ماه روان از مژه‌ام پروین داشت****کار چشمم همه شب با مه و با پروین بود
کس نداند که چه دیدم من از آن گردش چشم****مگر آن صعوه که در صیدگه شاهین بود
گاه در دامن و آغوش من آن خرمن گل****گاه در گردنم آن سلسلهٔ مشکین بود
ریخت خونم به جفا یار و خوشم قاآنی****که مرا کامی اگر بود به عالم این بود

غزل شمارهٔ 31: هر جا حکایت از صنمی دلربا رود

هر جا حکایت از صنمی دلربا رود****از هر زبان بر او همه مدح و ثنا رود
در مسجدی که ساده‌رخی می‌کند نماز****صد دست بر فلک ز برای دعا رود
سر پیش چشم من به حقیقت عزیز نیست****الا دمی که در سر مهر و وفا رود
این پنج روز عمر گرامی عزیز دار****با دوستان بهل که به صدق و صفا رود
چون کس خبر ندارد از اسرار علم غیب****حیفست از آن نفس که به چون و چرا رود
رویی گشاده دار و لبی بسته تا ز در****بیگانه آید ار به درون آشنا رو‌د
تیرم بزن بکش که خطا نیست مرگ من****مرگ من آن دمست که تیرت خطا رود
بر صورتت مگر در و دیوار عاشقند****کز هرکجا روم هه ذکر شما رود
بر گنج طلعت تو اگر بنگرد گدا****چون از مقابل تو رود پادشا رود
از خاطرم نمی‌رود آن ساق سیمگون****مشکل خیال سیم ز یاد گدا رود
زلفت چو ما نگون و پریشان و درهمست****آشفته روز آنکه تو را در قفا رود
خوابم ز چشم رفت و دل از دست و جان ز کف****بر من ز یک نیامدنت تا چها رود
دور از تو شخص من پر کاهی فزون نبود****وانهم به باد رفت کنون تاکجا رود
مشتاق روی دوست نخواهد به غیر دوست****کان مدّعیست کش سخن از مدعا رود
گر خاک پارس شد همه دریا عجب مدار****زین آبهای شور که از چشم ما رود

غزل شمارهٔ 32: خلق را قصهٔ حسن پری از یاد رود

خلق را قصهٔ حسن پری از یاد رود****هرکجا ذکری از آن شوخ پریزاد رود
هر شکایت که مرا از تو بود در دل تنگ****چون کنم یاد وصالت همه از یاد رود
هرکجا کز رخ و بالای تو گویند سخن****ظلم باشدکه حدیث ازگل و شمشاد رود
وقت آنست که تا سنبلهٔ چرخ مرا****از غم سنبل گیسوی تو فریاد رود
از طرب عارف و عامی همه در رقص آیند****هرکجا ذکری از آن حسن خداداد رود
خون شود دجله ز اشک از خبر گریهٔ من****وقتی از خطهٔ کرمان سوی بغداد رود
آن نه بالاست بلاییست که از رفتن او****دل و دین و سر و سامان همه بر باد رود
با زبان چو منی خاصه که در مدحت شاه****ستمست ار سخن از سوسن آزاد رود

غزل شمارهٔ 33: مست و بیخود سروناز من به صحرا می‌رود

مست و بیخود سروناز من به صحرا می‌رود****با چنین مستی نگه کن تا چه زیبا می‌رود
گاه می‌افتد ز مستی گاه می‌خیزد ز جا****تا دگر زین رفتنش یارب چه بر ما می‌رود
گه تکبر می‌فروشدگه تواضع می کند****گاه شرم‌آلوده گاهی بی‌محابا می‌رود
او به صحرا می‌رود وز رشک خاک راه او****در دو چشم ما ز اشک شور دریا می‌رود
هم لب جانبخش دارد هم جمال دلفریب****یوسفست این می‌خرامد یا مسیحا می‌رود
من هم از دنبال او افتان و خزان می‌روم****هرکجا خورشید باشد سایه آنجا می‌رود
چون دو زلف خود اگر صدره فشاند آستین****همچوگیسو از قفایش می‌روم تا می‌رود
بس که هر عضوش به است از عضو دیگر چشم من****در سراپای وجودش زیر و بالا می‌رود
زلفش آشفته ز مستی رخ شکفته از شراب****با رخ و زلفی چنین تنها به صحرا می‌رود
مردم این شهر شاهدباز و امردخواره‌اند****در چنی شهری چرا او مست و تنها می‌رود
هرکجا رو می‌نماید می‌برد یک شهر دل****ترک تاتارست پنداری به یغما می‌رود
خواهمش دامن بگیرم تا دهد بوسی به من****لیک قاآنی ندانم می‌دهد یا می‌رود

غزل شمارهٔ 34: دولت آنست که از در صنمی تازه درآید

دولت آنست که از در صنمی تازه درآید****در بر اغیار به بندد سر مینا بگشاید
هر شبی نالهٔ من خواب جهانی برباید****تاکه در خواب نگارم به کسی رخ ننماید
من خود این تجربه کردم که می از دست جوانان****ضعف پیری ببرد زور جوانی بفزاید
باده در شیشه همان به که پری وار بماند****ورنه عقلم کند از ریشه گر از شیشه درآید
چشم بینا چه تمتع برد از آتش سینا****آب مینا مگرت گرد غم از دل بزداید
ای که‌فتی سخن عشق نشاط آرد و مستی****لب فروبندکزین قصه بجز غصه نزاید
برکشد یا بکشد یا بزند یا بنوازد****پیش جانان سخن از چون و چرا گفت نشاید
دوست با طلعت زیبا چکند خلعت دیبا****گل چنان سرخ و لطیفست که گلگونه نباید
گوییم ترک بتان گو که قیامت رسد از پی****خود همینست قیامت که بتی رخ بنماید
گفتمش دوش ببین نقش غم از چشم پرآبم****گفت خاموش که این نقش بر آبست نپاید
رشکم آیدکه کسی عکس تو در آب ببیند****دردم آیدکه کسی لعل تو در خواب بخاید
جوی خون خیزد از آن دیده بر روی تو افتد****بوی مشک آید از آن شانه که بر موی تو ساید
عاشق آن نیست که هرلحظه زند لاف محبت****مرد آنست که لب بندد و بازو بگشاید
می نشاط آرد و رقص آرد و وجد آرد و شادی****خاصه در باغ که گل خندد و بلبل بسراید
لب قاآنی از آن بوسه زند باز دمادم****تا به وجد آید و سالار جهان را بستاید
میر دیوان شهنشاه که از فرط جلالت****به فلک رخت کشد هرکه به بختش بگراید

غزل شمارهٔ 35: ماه من از زلف چون گره بگشاید

ماه من از زلف چون گره بگشاید****بر دل پرعقده عقدها بفزاید
فکر دگر کن دلا که طرهٔ محمود****با همه بندد گره گره نگشابد
لعل شکربار او شبی که ببوسم****از دهنم صبح طعم نیشکر آید
دل به چه خو گیرد ار غمش نستاند****جان به چه کار آید ار لبش نرباید
هرکه لب لعل او نمود به انگشت****تا به لب گور پشت دست بخاید
صبح وصالش چو روزگار جوانیست****نیک عزیزش شمار اگرچه نپاید
ای که بط باده داری و بت ساده****دیگرت از هست و نیست هیچ نباید
زنگ زدایی ز روی آینه تاکی****آیینه رویین که زنگ غم بزداید
ای بت عبدالعظیمی از ستم تو****ترسم عبدالعظیم شرم نماید
مادر دوران عقیم شدکه پس از تو****زشت بودگرچه آفتاب بزاید
گر همه خوبان به زلف غالیه سایند****غالیه خود را همی به زلف تو ساید
تا دل قاآنی از زمانه ترا خواست****حورگر آید برش بدو نگراید
ورد زبانش ثنای تست و زمانش****گر به سر آید جز این سخن نسراید
گیتی شیرین لبی ندیده چو محمود****خاصه در آن دم که میر را بستاید

غزل شمارهٔ 36: چونست که اسماعیل هرگه به خروش آید

چونست که اسماعیل هرگه به خروش آید****هشیار رود از هوش بی هوش به هوش آید
سر تا به قدم مردم از وجد به رقص آیند****آواز دلاویزش هرگه که به گوش آید
از نغمه لب نوشش صد نیش زند بر دل****من بندهٔ این نیشم کز آن لب نوش آید
از پای نشیند غم چون او به طرب خیزد****خاموش شود بلبل چون او به خروش آید
زلفش چو شب دنیا کوتاه و بلند افتد****گه تا به کمر ریزد گه تا سر دوش آید
ماه از نگرد رویش از شرم به زیر افتد****خام ار شنود صوتش از شوق به جوش آید
گویی که امیر امروز باشد نبی مرسل****کز لحن ویش درگوش آواز سروش آید
آن شاهدگویا را کس وصف نمی‌داند****قاآنی ازین گفتار آن به که خموش آید

حرف ر

 

غزل شمارهٔ 37: ای شیخ چه دل نهی به دستار

ای شیخ چه دل نهی به دستار****گر مرد دلی دلی به دست آر
بالای بتان بلای جانست****یارب دلم از بلا نگهدار
تن لاغر و بار عشق فربه****صبر اندک و جود دوست بسیار
ای دوست به عمر رفته مانی****ترسم که نبینمت دگر بار
آهم به دلت نکرد تاثیر****در سنگ فرو نرفت مسمار
ای کاش چو عید نیک بختان****باز آیی و بینمت دگر بار
هم گل برم از رخت به خرمن****هم می کشم از لبت به خروار
دزدیست دو سنبلت زره پوش****مستیست دو نرگست کماندار
پوشیده به زیر سنبلت گل****روییده به دور نرگست خار
امروز مراست بخت منصور****کز عشق توام زنند بر دار
گفتم شب تیره پیشت آیم****تا سایه نباشدم خبردار
غافل که ز آه آتشینم****صد روز بر آید از شب تار
ای ماه پریرخان خلخ****ای شاه شکر لبان فرخار
خار ستمم ز دیده برکن****بارالمم ز سینه بردار
با دوست جفا نمی کند دوست****با یار ستم نمی کند یار
مردم به نسیم روح خرم****ما از نفحات وصل دلدار
خون خوردنم از غم تو آسان****جان بردنم ازکف تو دشوار
چون حسن تو عشق من جهانگیر****چون زلف تو بخت من نگونسار
از حسن تو همچو نقش بی‌جان****هرکس زده پشت غم به دیوار

غزل شمارهٔ 38: دلدار بود دین و دل و طاقت و قرار

دلدار بود دین و دل و طاقت و قرار****چون او برفت رفت به یکبار هر چهار
گویند صبرکن که بیاید نگار تو****آن روز صبر رفت که رفت از برم نگار
جایی که یار نیست دلم را قرار نیست****من آزموده‌ام دل خود را هزار بار
عاقل به اختیار نخواهد هلاک خویش****پیش از هلاک من زکفم رفت اختیار
تا یار هست از پی کاری نمی روم****دلداده را چکار به از عشق روی یار
شوریدگی نکوست به سودای زلف دوست****دیوانگی خوشست به امید چشم یار
آخر نمود بخت مرا زلف یار من****چون خویش سرنگون و پریشان و بی‌قرار
غم صدهزار مرتبه گرد جهان بگشت****جز من نیافت همدمی از خلق روزگار
قاآنی از جفای جهان هیچ غم مخور****می خور به یمن عاطفت صاحب اختیار

غزل شمارهٔ 39: واقفی ای پیک چون ز حال دل زار

واقفی ای پیک چون ز حال دل زار****حال دل زار گو بیار دل آزار
یار دل آزار من وفا نشناسد****وه که عجب نعمتیست یار وفادار
یار وفادار ار به چنگ من افتد****باک ندارم ز دور چرخ جفاکار
چرخ جفاکار پای‌بند غمم کرد****کیست که رحمت کند به حال گرفتار
حال گرفتار خواهی از دل من پرس****بیمار آگه بود ز حالت بیمار
حالت بیمار خاصه در مرض دل****وان مرض دل ز عشق دلبر عیار
دلبر عیار شوخ خاصه چو محمود****کافت جان‌ها بود ز طرّهٔ طرار
طرّهٔ طرار او به حیلت و افسون****بس که دل خلق برده گشته گرانبار

غزل شمارهٔ 40: هرکس به هوای جان گرفتار

هرکس به هوای جان گرفتار****ما بی تو ز جان خویش بیزار
جا بی تو کنم به خلد هیهات****دل بی‌تو نهم به عیش زنهار
جان بی‌تو به پیکرم بود تنگ****سر بی‌تو به گردنم بود بار
دلهای گشاده از غمت تنگ****جان‌های عزیز در رهت خوار
ابروی تو بر سرم کشد تیغ****مژگان تو بر دلم زند خار
ای تازه جوان که چون جوانی****رفتی و نیامدی دگربار
در سایهٔ زلف خط و خالت****مانند به شبروان عیار
در هند شنیده‌ام که طوطی****شکر شکنست و سرخ منقار
زانسان که خطت به سایهٔ زلف****پیرامن آن لب شکربار
زلفست فراز قدت آری****بر سرو بن آشیان کند مار
کویت به نگارخانه ماند****از حیرت طالبان دیدار

غزل شمارهٔ 41: ای حسن تو چون فتنهٔ چشم تو جهانگیر

ای حسن تو چون فتنهٔ چشم تو جهانگیر****صد سلسله دل در خم زلف تو به زنجیر
عشق من و رخسار تو این هردو جهانسوز****حسن تو وگفتار من این هردو جهانگیر
قدم چوکمان قد تو چون تیر از آن‌رو****تند از بر من می گذری چون زکمان تیر
هر آیهٔ رحمت که در انجیل و زبورست****هست این همه را روی تو ترسا بچه تفسیر
از حیرت خورشید جمال تو ز هرسو****از خاک بر افلاک رود نعرهٔ تکبیر
از نالهٔ من مهر تو با غیر فزون شد****الحق خجلم از اثر نالهٔ شبگیر
ریزد ز زبانم شکر و مشک به خروار****هرگه که کنم وصف لب و زلف تو تقریر
وز آتش شوقی که بود در نی کلکم****نبود عجب از نامه که سوزد گه تحریر 
با قامت یاری چو تو گیتی همه کشمر****با چهرنگاری چو تو عالم همه کشمیر
وصل تو به پیرانه سرم باز جوان کرد****گر هجر تو بازم به جوانی نکند پیر
دیدم ز غمت دوش یکی خواب پریشان****وامروز شدش وصل سر زلف تو تعبیر
ابروی تو ای ترک مگر تیغ امیرست****کآ‌ورده جهان را همه در قبضهٔ تسخیر

حرف ش

 

غزل شمارهٔ 42: ای زلف تو چون خاطر عشاق مشوش

ای زلف تو چون خاطر عشاق مشوش****وی صفحهٔ رویت ز خط و خال منقش
موی تو به روی تو عبیریست به مجمر****خال تو به چهر تو سپندیست برآتش
روی تو حدیقهٔ گل اما گل بی‌خار****لعل تو قنینهٔ مل امّا مل بی‌غش
یک‌سوی کشد عقلم و یک‌سوی د‌گر عشق****با این دو من مسکین دایم به کشاکش
خورده چه خونم که آن ترک قدح نوش****برده چه هوشم که آن شوخ پریوش
شوخی که به رزم اندر ماهیست زره‌پوش****ترکی که به بزم اندر سرویست کمانکش
در نخشب ماهی بنتابیده چنین خوب****درکشمر سروی بنروییده چنین خوش
هرجا خط او تبت ه‌رجا لب‌او مصر****هرجا قد اوکشمر هرجا رخ اوکش

غزل شمارهٔ 43: پیر مغان جام میم داد دوش

پیر مغان جام میم داد دوش****از دو جهان بانگ برآمد که نوش
می‌روی و از عقبت می‌رود****جان و تن و دین و دل و عقل و هوش
رفتی و برخاست فغانم ز دل****آمدی از راه و نشستم خموش
بر من و یاران شب یلدا گذشت****بس که ز زلف تو سخن رفت دوش
آب دو چشمم همه عالم گرفت****وآتش جانم ننشیند ز جوش
کاش بسازند ز خاکم سبو****بو که حریفان بکشندم به دوش
سرد شد از حکمت ناصح دلم****کآتش من بیند و گوید مجوش
تا به جمال توگشودیم چشم****از سخن خلق ببستیم گوش
ناصح از آن چهره نپوشیم چشم****گر تو توانی نظر از ما بپوش
رعد بنالد ز تجلی برق****از تو کنون جلوه و از ما خروش
پردهٔ دعوی بدرد دست غیب****گر نبود فضل خدا عیب‌پوش
نالهٔ قاآنی اگر بشنود****از جگر سنگ برآید خروش

غزل شمارهٔ 44: لحن اسماعیل و رویش آفت چشمست و گوش

لحن اسماعیل و رویش آفت چشمست و گوش****آن برد از چشم خواب و این برد از گوش هوش 
حسن او دل را به‌رقص آرد ولی از راه‌چشم****صوت او جان را به وجد آرد ولی از راه گوش
شوق دیدار نکویش پیر را سازد جوان****شور آواز حزینش خام را آرد به جوش
چون به بزم باده برخیزد ز لب آواز او****بانگ چنگ از جام می آید به گوش باده‌نوش
ای که گویی گر ننوشد می چسان آید به رقص****او به می حاجت ندارد با دو چشم می‌فروش
از پس دیوار باغی گر صدایش بشنوی****می‌خوری سوگند کاینک بلبل آمد در خروش
رام شد با آهوی چشمش دل دیوانه‌ام****راست بودست اینکه مجنون انس گیرد با وحوش گر نه یوسف از چه در مصر جمال آمد عزیز****ورنه داود از چه دارد زلفکان درع‌پوش
او گر اسماعیل مردم را چرا قربان کند****گر خلیل صادقی ای دل درین دعوی بکوش
سرخ زنبوریست لعلش لیک چون زنبور نحل****هم زند از نغمه نیش و هم دهد از بوسه نوش
جای دارد گر بترسد زو امیر ملک جم****زانکه او از زلف دارد مار ضحاکی به دوش
موی او بر روی او قاآنیا گر بنگری****خیره گردی کز چه شیطان چیره آمد بر سروش

حرف م

 

غزل شمارهٔ 45: تا به شکار رفته‌ای گشته دلم شکار غم

تا به شکار رفته‌ای گشته دلم شکار غم****هست مرا ازین سپس طیش فزون و عیش کم
گر نه ز محنت زمان شاه شود مرا ضمان****نیست ز بختم این گمان کاو برهاندم ز غم
تا پی صید آهوان خنگ ملک بود روان****جان و دلم بود نوان از چه ز آه دم‌به‌دم
شه به غزال بسته دل من ز هزال خسته دل****او ز خیال رسته دل، من ز ملال بسته دم
ای بت شنگ شوخ لب خیز و بسیج کن طلب****تا بجهیم ازین کرب، تا برهیم ازین الم
چند قرین ناله‌ای داغ به دل چو لاله‌ای****خیزو بده پیاله‌ای تا برهیم ازین نقم
چین بگشا ز گیسوان، تازه کن از طرب روان****چند زنی بر ابروان این همه پیچ و تاب و خم
مژده بده که صبحگه شاه جهان رسد ز ره****از قمرش بسر کله وز ملکش به‌بر خدم

غزل شمارهٔ 46: نه تو دست عهد دادی که ز مهر سر نتابم

نه تو دست عهد دادی که ز مهر سر نتابم****به چه جرم روی تابی که بری ز جسم تابم
چه خلاف کردم آخر که تو برخلاف اول****ز معاندت نمودی به مفارقت عذابم
به خدا که چون منی را دو جهان گناه باید****که به هجر چون تو ماهی کند آسمان عقابم
بگشای چین زلفت که به رخ فتاده چینم****بنمای روی خوبت که ز دیده رفته خوابم
هم از آن زمان که غافل مژگان دوست دیدم****چو شکار تیرخورده همه دم در اضطرابم
به هوای کبک رفتم که چو باز حمله آرم****ز هلاک خویش غافل که ز پی بود عقابم
منم آن گدای مبرم که کنم سوال بوسه****تویی آن بخیل منعم که نمی‌دهی جوابم
نه علاج می‌فرستی نه هلاک می‌پسندی****چو مریض روز بحران همه دم در انقلابم
به دل و ز دیده دوری به خدا عجب نیاید****که کنار دجله میرد دل از آرزوی آبم
چه شد این خروس امشب که خروش او ناید****که مؤذنان بخوابند و برآمد آفتابم
به عتاب چند گویی که رو ار نه ریزمت خون****نکشی مرا و دانی که همی کشد عتابم
به خدا چنان بگریم ز جدایی حبیبم****که بروی آب ماند تن خسته چون حبابم

غزل شمارهٔ 47: به جرم عشق تو گر می‌زنند بر دارم

به جرم عشق تو گر می‌زنند بر دارم****گمان مبرکه ز عشق تو دست بردارم
مگوکه جان مرا با تو آشنایی نیست****که با وجود تو از هرکه هست بیزارم
از آن سبب که زبان راز دل نمی‌داند****حدیث عشق ترا بر زبان نمی‌آرم
مرا دلیل بس این درگشاد و بست جهان****که رخ گشودی و بستی زبان گفتارم
صمدپرست نخواهد صنم من آن شمنم****که پیش چون تو صنم صورتی گرفتارم

غزل شمارهٔ 48: دست در حلقهٔ آن طرهٔ پرچین دارم

دست در حلقهٔ آن طرهٔ پرچین دارم****پنجه انداخته در پنجهٔ شاهین دارم
این همه چین که تو بر چهرهٔ من می‌بینی****یادگاریست کز آن طرهٔ پرچین دارم
زاهدم گفت ز دین شرم کن و باده مخور****می حرامم بود ار من خبر از دین دارم
کافر وگبر و یهودم همه رانند ز خویش****چشم بد دور نگه کن که چه تمکین دارم
جام می ده که ترا عرضه دهم راز جهان****که من اندر دل خود جام جهان بین دارم
جم کجا رفت و چه شد جام رهاکن که به نقد****من ز جم بهترم ار جام سفالین دارم
منت شمع و چراغ از چه کشم در شب تار****من که در خلوت خاطر مه و پروین دارم
خوار هرکودک و دیوانه و اوباش شدم****آخر ای قوم ببینید چه آیین دارم
در هوای قد و اندام و خط و عارض یار****عشق با سرو و گل و سنبل و نسرین دارم
جام می بر لبم آهسته سحرگه می گفت****تو مخور غصه که من هم دل خونین دارم
تکیه بر زلف و رخ دوست زدم قاآنی****شکر کز سنبل و گل بستر و بالین دارم
کاش با دادگر ملک سلیمان گویند****من هم ای خواجه حق خدمت دیرین دارم

غزل شمارهٔ 49: بکش ار کشی به تیغم، بزن ار زنی به تبرم

بکش ار کشی به تیغم، بزن ار زنی به تبرم****بکن آنچه می‌توانی که من از تو ناگزیرم
همه شرط عاشق آنست که کام دوست جوید****بکن ار کنی قبولم، ببر ار بری اسیرم
سر من فرو نیاید به کمند پهلوانان****تو کنی به تار مویی همه روزه دستگیرم
نظر ار ز دوست پوشم که برون رود ز چشمم****به چه اقتدار گویم که برون شو از ضمیرم
ز جهان کناره کردم که تو در کنارم آیی****مگر ای جوان رهانی ز غم جهان پیرم
تو به راه باد گویا سر زلف خود گشودی****که ز مغز جای عطسه همه می‌جهد عبیرم
طلب از خدای کردم که بمیرم ار نیایی****تو نیامدی و ترسم که درین طلب بمیرم
مگرم نظر بدوزی به خدنگ جور ورنه****همه تا حیات دارم نظر از تو برنگیرم
به هوای مهر محمود چو ذره در نشاطم****که چو آفتاب روزی به فلک برد امیرم

غزل شمارهٔ 50: ز بس که هجر تو لاغر میان بکاست تنم

ز بس که هجر تو لاغر میان بکاست تنم****قسم به جان تو کزین تهیست پیرهنم
مرا که پیش زبان دم نمی‌زند شمشیر****بیا تو با دم شمشیر زن که دم نزنم
ز خویشتن به جهان هرکسی خبر دارد****خلاف من که نباشد خبر ز خویشتنم
حدیث لعل تو تا بر زبان من جاریست****زنند خلق شب و روز بوسه بر دهنم
اگر نظر بکنم بی‌تو بر شمایل غیر****دو چشم خویش به انگشت خویشتن بکنم
اگرچه زار و ضعیفم ولی به قوت عشق****به جز تو گر همه شیرست پنجه درفکنم
پس از هلاک تنم گر به دجله غرق کنند****ز سوز آتش دل دود خیزد از کفنم
حدیث زلف بتان سر کنم چو قاآنی****گمان برند خلایق که نافهٔ ختنم

غزل شمارهٔ 51: دی من و محمود در وثاق نشستیم

دی من و محمود در وثاق نشستیم****لب بگشادیم و در به روی ببستیم
گفتم برخاست باید از سر عالم****گفت بلی تا به مهر دوست نشستیم
گفتمش ایثار راه میر چه باید****گفت دل و جان نهاده بر کف دستیم
گفتم شیر از کمند میر نجسته است****گفت که ما نیز از آن کمند نجستیم
گفتم ما را نموده حزمش هشیار****گفت ولیکن ز جام عشقش مستیم
گفتم ما را بلند ساخته جاهش****گفت ولیکن به خاک راهش پستیم
گفتم قرینست تا که مادح اویم****گفت مفرمای بوده‌ایم که هستیم
گفتم ازین بیشتر دلم را مشکن****گفت مگر عهد میر بد که شکستیم
گفتم او خواجهٔ فقیر پرستست****گفت که ما بندهٔ امیر پرستیم

غزل شمارهٔ 52: بس رنج در آماجگه عشق تو بردیم

بس رنج در آماجگه عشق تو بردیم****مردیم و خدنگی ز کمان تو نخوردیم
با سوز دلی گرمتر از آتش بهمن****چون آب دی از سردی مهر تو فسردیم
بی‌ماه رخت همچو حکیمان رصد بند****شب تا به سحر ثابت و سیاره شمردیم
در بزم صفا صاف‌خوران صدر نشینند****ما زیرنشینان صف آلودهٔ دردیم
المنهٔ لله که ز آیینهٔ هستی****زنگ دویی از صیقل توحید ستردیم
تا نفس نکُشتیم نگشتیم مسلمان****تا لطمه نخوردیم چو گو گوی نبردیم

حرف ن

 

غزل شمارهٔ 53: واجب نبود دل به بتی بیهده بستن

واجب نبود دل به بتی بیهده بستن****کاو را نبود شیوه بجز عهد شکستن
هر دوست که با دوست ندارد سر پیمان****میباید از او رشتهٔ پیوند گسستن
چون یار ندارد خبر از یار چه حاصل****نالیدن و خون خوردن و بر خاک نشستن
یاری که وفا بیند و با غیر شود یار****شرطست برو از سر عبرت نگرستن
چون باد خزان آمد و گل رفت به تاراج****ای ابر بهاری چه برآید ز گرستن
هر بنده که بگریخت ز احسان خداوند****آزاد کنش کاو نشود رام به بستن
بر زشت نکویی نتوان بست به زنجیر****از مشک سیاهی نتوان برد به شستن
با یار بگویید که از تیر ملامت****انصاف نباشد دل ما این همه خستن
زین پیش همه کام تو می‌جستم و اکنون****امید ندارم به جز از دام تو جستن
جان دادم و افسوس که جان نیست گیاهی****کاو زنده شود سال دگر باز برستن
قاآنی ازین پس ز خیال تو صبورست****با آنکه محالست صبوری ز تو جستن

غزل شمارهٔ 54: نکو نبود به یکبار ترک ما گفتن

نکو نبود به یکبار ترک ما گفتن****ز ما بریدن و صد شکوه برملا گفتن
نظر نکردن و از خشم روی تابیدن****غضب نمودن و بی‌وجه ناسزا گفتن
عبارتی که به بیگانه کس نمی گوید****ادب نکردن و در حق آشنا گفتن
نشان حالت شب یک به یک ادا کردن****حدیث مستی ما را بدان ادا گفتن
هزار عشوه نه یک روز روزها کردن****هزار شکوه نه یکبار بارها گفتن
به سهو زلف تو گفتم شبی که مشک ختاست****هنوز خجلتم آید از آن خطا گفتن
تو گفته‌ایی که چه گفته است قاآنی****به جان تو که ملولم از آن چها گفتن

حرف و

 

غزل شمارهٔ 55: آن سنگدل که شیشهٔ جانهاست جای او

آن سنگدل که شیشهٔ جانهاست جای او****آتش زند در آب و گل ما هوای او
سوگند خورده‌ام که ببوسم هزار بار****هرجا رسیده است به یکبار پای او
جز کاندر آب و آیینه دیدم جمال وی****بر هیچ کس نظر نگشودم به جای او
عاشق که آرزو نکند جز رضای دوست****این عجز او بتر بود ازکبریای او
گر مدعی نبود ز خود خواهشی نداشت****او را چه کار تا طلبد مدعای او
گر زیرکی بهل که همین عین آرزوست****کز دوست آرزو بکند جز رضای او
قاآنی ار ز پای فتادست عیب نیست****نیکو قویست دست توانا خدای او

غزل شمارهٔ 56: ای آفتاب بندهٔ تابنده رای تو

ای آفتاب بندهٔ تابنده رای تو****گردنده چرخ گرد سُم بادپای تو
تو سایهٔ خدایی از آن روی چشم عقل****نه دیده ابتدای تو نه انتهای تو
زرین شود ز جود تو از شرق تا به غرب****خورشید تعبیه است مگر در سخای تو
گر صیت همتت شنود نطفه در رحم****بیدست و پای رقص کند از عطای تو
در ملک آفرینش از فرش تا به عرش****یک آفریده دم نزند بی‌رضای تو
هر روز کافتاب ز مشرق کند طلوع****تا شب چو ذره رقص کند در هوای تو
اندر مشیمه نطفه زبان خواهد از خدای****پیش از حلول روح که گوید ثنای تو
نارسته برگ و بار درختان ز گل هنوز****اندر درون دانه نماید دعای تو
نظارهٔ جمال جمیل تو کرد عقل****دیوانه شد ز دهشت نور لقای تو
چندین هزار بار خرد جست و می‌نیافت****راهی که در دلست ترا با خدای تو
عمرت چنان دراز کز آ‌ن سوی شام حشر****طالع شود سفیدهٔ صبح بقای تو
قاآنی از گنه چه هراسد که روز حشر****بی پرسشش بخلد ب‌رند از ولای تو
هلاک ازین غمم که جان نمی‌شود فدای تو****که خورد آب زندگی ز لعل جانفزای تو
اگر رضا شوی بسر، سرم فدایت ای پسر****رضای من مجو ز سر سر من و رضای تو
مگر به چشم ما نهی و گرنه برکجا نهی****که هر‌جا که پا نهی سریست زیر پای تو
شدی به‌نیم چشم زد ز چشم فتنهٔ خرد****که دور باد چشم بد ز چشم فتنه زای تو
وجو‌دت از چه آب وگل سر شته‌ای مه چگل****که می‌دود هزار دل همیشه در قفای تو
تراست بر بکف کمان که تاکنی مرا نشان****مراست کف بر آسمان که تا کنم دعای تو
مرا زنی به تیغ و من نیم به فکر جان و تن****زبان گشوده در سخن به فکر مرحبای تو
دلم ز خلق بی گمان به کنج سینه شد نهان****نیافت عاقبت امان ز خال دلربای تو

غزل شمارهٔ 57: قاصدی کو تا فرستم سوی تو

قاصدی کو تا فرستم سوی تو****غیرتم آید که بیند روی تو
مرده بودم زنده گشتم بامداد****کامد از باد سحرگه بوی تو
کاش می‌مردم نمی‌دیدم به چشم****این دل افتد دور از پهلوی تو
دل شده از جفت ابروی تو طاق ***زان پریشان گشته چون گیسوی تو
عاقبت کردی به یک زخمم هلاک****آفرین بر قوت بازوی تو
می کشد پیوسته بر روی تو تیغ****سخت بی‌شرمست این ابروی تو
قبللهٔ جان منی پس کافرم****گر نمایم روی دل جز سوی تو
عهدکردم تا برون خسبم ز بند****می کشد بازم کمند موی تو
من اگر ترسم ز چشمت باک نیست****شیر نر می‌ترسد از آهوی تو
گر بدانم در بهشتم می‌برند****کافرم گر پا کشم از کوی تو
من چه حد دارم که غلمان را ز خلد****می‌فریبد نرگس جادوی تو
پای قاآنی رسد بر ساق عرش****گر نهد سر بر سر زانوی تو

غزل شمارهٔ 58: یارکی هست مرا به لطافت ملکو

یارکی هست مرا به لطافت ملکو****به حلاوت شکر و به ملاحت نمکو
دی مرا گفت به طیش غم برانگیخته جیش****از پی موکب عیش ساخت باید یزکو
خیز و آن باده بنوش که روی پاک ز هوش ***رودت جوش و خروش بسماک از سمکو
پشه زو پیل شود قطره زو نیل شود****زو ابابیل شود باز سیمین پر کو
جرعهٔ می هاتوا که جم و کی ماتوا****جملگی قد فاتوا همگی قد هلکو
شیخنا بهر عوام ساخته دانه و دام****دانه‌اش سبحهٔ خام دام تحت‌الحنکو
بهر دیبای طراز تا کیت جان بگداز****شادمان باش و بساز با قبای قدکو
هله قاآنی هان نقد خود دار نهان****که شد از غیب عیان نقدها را محکو
شمع شیراز منم نکته‌پرداز منم****همه تن ناز منم تو چه گویی کلکو
فعلاتن فعلن فعلاتن فعلن****هست تقطیع سخن دک دکادک دککو

حرف ی

 

غزل شمارهٔ 59: دلم به زلف تو عهدی که بسته بود شکستی

دلم به زلف تو عهدی که بسته بود شکستی****میان ما و تو مویی علاقه بود گسستی
ز شکل آن لب و دندان توان شناخت که یزدان****ز تنگنای عدم آفرید گوهر هستی
حدیث طول امل را نمود زلف تو کوته****که هرکه جست بلندی در اوفتاد به پستی
شراب شوق ز لعلت چنان کشیده‌ام امشب****که صبح روز قیامت مراست اول مستی
نخست روز قیامت به عاشقان نظری کن****که پشت پای به دوزخ زنند از سر مستی
ز وصل طوبی و جنت جز این مراد ندارم****که قد و روی تو بینم به راستی و درستی
چگونه وصف جمالت توان نمود کز اول****دهان خلق گشودیّ و روی خویش ببستی
حدیث نکتهٔ توحید از زبان نگارین****هزار بار شنیدی دلا و هیچ نجستی
بیار باده که گبر و یهود و مومن و ترسا****ز عشق بهره ندارند جز خیال پرستی
اگر سجود کند بر رخ تو زلف تو شاید****که نیست مذهب هندو جز آفتاب پرستی
ندیده‌ایم که شاهین به کبک حمله نماید****چنان که زلف تو بر دل به چابکی و به چستی
ز سخت جانی قاآنیم بسی عجب آید****که بار عشق تو بر دل کشد بدین همه سستی

غزل شمارهٔ 60: ای تیره زلف درهم ای نافهٔ تتاری

ای تیره زلف درهم ای نافهٔ تتاری****کار من از تو درهم روز من از تو تاری
گر نیستی تن من تا چند گوژپشتی****ور نیستی دل من تا چند بیقراری
کردی سیاهکارم تا کی سفیدچشمی****کردی سفید چشمم تا کی سیاهکاری
تا رسم روزگارت شد آفتاب‌پوشی****رسم منست تا روز هرشب ستاره باری
جز توکدام هندو بر دل زند شبیخون****جز تو کدام جادو بر مه کند سواری
مار ار نیی بگنجت از چیست پاسبانی****ابر ار نیی به مهرت از چیست پرده‌داری
آزر نیی چگونه لعبت همی تراشی****مانی نیی چگونه صورت همی نگاری
داود گر نیی تو با جوشنت چه بازی****هاروت گر نیی تو با زهره‌ات چه یاری
کلک موید دین گر نیستی پس از چه****همواره عنبر تر بر سیم ساده باری
حاجی که هست هر فرد از جزو مدحت او****بر دفتر سعادت سرلوح کامگاری
آن نور و چشم بینش وان رحمت خدایی****آن فر آفرینش وان فیض کردگاری

غزل شمارهٔ 61: بتا ز دست ببردی دلم به طراری

بتا ز دست ببردی دلم به طراری****ولی دریغ که ننمودیش پرستاری
به دلربایی و شوخی و صیدکردن خلق****مسلمیّ و نداری همی وفاداری
به گاه عرض ادب همچنان ادیب ترا****به یاد داده همین چابکی و طراری
چنین صنم که تویی گر همی نپوشی روی****نهان شود ز خجلت بتان فر خاری
به عنقریب سلامت تنی نخواهد ماند****چنین که چشم تو مایل بود به خونخواری
مرا ز حسرت لعل دُرر نثار تو چشم****ز شام تا به سحر می‌کند دُرر باری
دو چشم مست تو خوابم به سِحر بسته به چشم****شگفت نیست ز جادوی مست سحّاری
چنین که نرگس بیمار تو ربوده دلم****سلامتم همه زین پس بود به بیماری
بلای مردم آزاده‌ای و فتنهٔ خلق****سلامت از تو میسر شود به دشواری
همیشه طبع تو مایل بود به ریزش خون****مگر به کیش تو طاعت بود گنهکاری
شمن ز طاعت بت بر میان نهد زنّار****خلاف تو که بتی بنگرمت زناری
گمان مبر که ازین پس رود به چشمی خواب****چنین که فتنهٔ مردم شدی به بیداری
کسی که مشرب آن لعل می پرست گرفت****شگفت نیست که دشمن شود به هشیاری
شبان و روز به آزار خلق سعی کنی****عجبتر آنکه ندارد کس از تو بیزاری
میفکن این همه آشوب در ممالک شاه****مباد آنکه بری کیفر از ستمکاری
به پای دوست روان سر بباز قاآنی****که در طریقت ما به بُوَد سبکباری

غزل شمارهٔ 62: مگر دریچهٔ نوری تو یا نتیجهٔ حوری

مگر دریچهٔ نوری تو یا نتیجهٔ حوری****که فرق تا به قدم غرق در لطافت و نوری
مرا تو مردم چشمی چه غم که غایبی از من****حضور عین چه حاجت بود که عین حضوری
گمان برند خلایق که حور بچه نزاید****خلاف من که یقین دانمت که بچهٔ حوری
چو عکس ماه که افتد درون چشمهٔ روشن****به چشم من همه نزدیکی و ز من همه دوری
به لطف آب حیاتی به طیب باد بهاری****به بوی خاک بهشتی به نور آتش طوری
چو عشق رهزن عقلی چو عقل زینت روحی****چو روح زیور عمری چو عمر مایهٔ سوری
بتی نه لعبت چینی تنی نه باد بهاری****گلی نه باغ بهشتی مهی نه حور قصوری
ز شرم روی تو شاید که آفتاب بگیرد****کنون که عنبر سارا دمیدت از گل سوری
به عشق دوست کنم ناز بر ملالت دشمن****که عشق را نتوان کرد چاره‌ای به صبوری
به یک دو جام که قاآنیا ز دوست گرفتی****چو جام باده سراپا همه نشاط و سروری
بر آستان ولیعهد این جلال ترا بس****که روز و شب چو سعادت ز واقفان حضوری

غزل شمارهٔ 63: گر به تیغم بکشی زار و به خونم بکشی

گر به تیغم بکشی زار و به خونم بکشی****من نه انکار کنم چون تو بدان کار خوشی
پیش روی تو دو زلف تو سرافکنده به زیر****چون بر خواجهٔ رومی دو غلام حبشی
خوی خوش به بود از روی خوش ای ترک تتار****ورنه من باک ندارم که به خونم بکشی
بنشین تند و بگو تلخ بکش خنجر تیز****شور بختی بود از لعبت شیرین ترشی

غزل شمارهٔ 64: به رنگ و بوی جهانی نه بلکه بهتر از آنی

به رنگ و بوی جهانی نه بلکه بهتر از آنی****به حکم آنکه جهان پیر گشته و تو جوانی
ستاره‌ای نه مهی نه فرشته‌ای نه گلی نه****که هرچه گویمت آنی چو بنگرم به از آنی
که گفت راحت روحی نه راحتی که بلایی****که گفت جوشن جانی نه جوشنی که سنانی
ز خط و خال تو بردم گمان که آهوی چینی****چو پنجه با تو زدم دیدمت که شیر ژیانی
فتد که آیی و بنشینی و می آرم و نوشی****به پای خیزی و بوسی دهّی و جان بستانی
جهان به‌روی تو تازه است و جان به بوی تو زنده****جهان جان تویی امروز از آنکه جان جهانی
همین نه آفت شهری که آفت دل و دینی****همی نه فتنهٔ ملکی که فتنهٔ تن و جانی
ترا ذخیرهٔ راحت شمردم از همه عالم****چو نیک‌دیدمت آخر نیی ذخیره زیانی
امان خلق نیی از برای خلق عذابی****بهار عیش نیی در فنای عیش خزانی
به نام ماه زمینی به بام مهر سپری****ز روی باغ جنانی به خوی داغ جهانی
به قهر گفتمش آخر صبور بی‌تو نشینم****به خنده گفت صبوری ز چون منی نتوانی
خلاف شرط ادب هست ورنه همچو اسیران****به سوی خود کشمت با کمند جذب نهانی
منم حجاب ره تو چه باشد ار ز عنایت****مرا ز من برهانی به خویشتن برسانی
تو ای ستارهٔ خاکی ز چهر پرده برافکن****که پردهٔ مه و خورشید و اختران بدرانی
چگونه در سخن آید حدیث روی نکویت****که حدّ حسن تو برتر بود ز درک معانی
ز بیخودی شبی آخر دو طرهٔ تو بگیرم****بخایمت لب و دندان چنانچه دیده و دانی
کتاب شعر تو قاآنی ار بجوی نهد کس****ز آب یک دو قدم بیشر رود ز روانی

غزل شمارهٔ 65: دلا بیا بشنو از حکیم قاآنی

دلا بیا بشنو از حکیم قاآنی****ز مشکلات جهان درگذر به آسانی
وگرنه بالله مشکل شود هر آسانت****تو تا ز دغدغهٔ نفس خود هراسانی
هر آنچه جز سخت حق بگو ندانستم****که عین معنی دانایی است نادانی
نعیم ملک دو عالم بدان نمی‌ارزد****که جان سوخته‌ای را ز خود برنجانی
من و دل من و زلف بتان بهم مانیم****بدین دلیل که جمعیم در پریشانی

غزل شمارهٔ 66: گرم ز لطف بخوانی ورم به قهر برانی

گرم ز لطف بخوانی ورم به قهر برانی****تو قهرمانی و قادر بکن هر آنچه توانی
گرم به دیده زنی تیر اگر به سینه ننالم****که گرچه آفت جسمی و لیک راحت جانی
نیم سپند که لختی برآتشت ننشینم****هزار سال فزون گر بر آتشم بنشانی
من از جمال تو مستغنیم ز هرکه به عالم****به حکم آنکه تو تنها نکوتر از دو جهانی
نظر به غیر تو بر هیچ آفریده نکردم****گناه من نبود گر ندانمت به چه مانی
در انگبین نه چنان پا فروشدست مگس را****کز آستان برود گر صد آستین بفشانی
اگر چه عمر عزیزست و جان نکوست ولیکن****تو هم عزیزتر از این و هم نکوتر از آنی
به حال خستهٔ قاآنی از وفا نظری کن****بدار حرمت پیران به شکر آنکه جوانی

غزل شمارهٔ 67: دوست دارم که مرا در بر خود بنشانی

دوست دارم که مرا در بر خود بنشانی****شیشه را آن طرف دیگر خود بنشانی
هرکه نزدیک‌تر از من بتو زو رشک برم****شیشه را باید آنسوتر خود بنشانی
زینطرف جام دهی زانطرفم بوس و لبم****در میان لب جان‌پرور خود بنشانی
چهره گلگون کنی از جام و ز رشک آتش را****زار و افسرده به خاکستر خود بنشانی
چون نسیم سحرم ده شبکی اذن دخول****چند چون حلقه مرا بر در خود بنشانی
تا به کی اسب به میدان وصالت تازد****مدعی را چه شود بر خر خود بنشانی
ماه گردون سزدت تاج کله را چه محل****که ز اکرام به فرق سر خود بنشانی
کعبتین چشمی و من مهره چو نراد مرا****می‌زنی مهره که در ششدر خود بنشانی
مادرت حور بود غیرتم آید که به خلد****صالحان را ببر مادر خود بنشانی
دامن پاک وی آلوده شود قاآنی****ترسم او را تو به چشم تر خود بنشانی

غزل شمارهٔ 68: ای شوخ نازپرور آشوب عقل و دینی

ای شوخ نازپرور آشوب عقل و دینی****طیب بهار خلدی زیب نگار چینی
کم مهر و زود خشمی گلچهر و شوخ چشم****طرار و دلفریبی طناز و نازنینی
عیدی از آن شر‌یفی روحی از آن لطیفی****حوری از آن جمیلی نوری از آن مبینی
سروی ولی روانی جانی ولی عیانی****ماهی ولی تمامی مایی ولی معینی
در حلق تشنه کامان یک جرعه سلسبیلی****درکام تلخ عیشان یک کوزه انگبینی
آهوی مشک مویی طاووس بذله گویی****شمشاد سروقدی خورشید مه جبینی
پروردهٔ بهشتی همشیرهٔ سهیلی****نوباوهٔ بهاری فرزند فرودینی
یک جویبار سروی یک بوشان تذروی****یک باغ لاله برگی یک دسته یاسمینی
یک مشرق آفتابی یک خانه ماهتابی****یک عرش روح قدسی یک خلد حور عینی
چون طعنهٔ رقیبان در هجر جانگدازی****چون نکتهٔ ادیبان در وصل دلنشینی
همزاد روح پاکی گرچه زآب و خاکی****عم زاد حور عینی گرچه ز ماء و طینی
از حلقهای گیسو داود درع سازی****وز لعل روح‌پرور عیسای جم نگینی
تشویر نار نمرود از چهر پرفروغی****تصویر مار ضحاک از زلف پر ز چینی
باک از خزان نداری گویی گل بهشی****ارزان به کف نیایی مانا دُر ثمینی
بوسیدن لب تو فرضست برخلایق****تا شاه راستان را مداح راستینی
فرمانده سلاطین جمجاه ناصرالدین****آن کش سپهر گوید تو پور آتبینی
ای کز سنان سر پخش آجال را ضمانی****وی کز بنان زر بخش آمال را ضمینی
شاهنشه جهانی فرمانده مهانی****آسایش زمانی آرایش زمینی
در رزم بی‌مثالی در بزم بی‌همالی****در عزم بی‌نظیری در حزم بی‌قرینی
مسجود شرق و غربی محسود روم و روسی****بنیان عقل و شرعی برهان داد و دینی
دارای تاج و گنجی داروی درد و رنجی****منشور دین و دادی منشار کفر و کینی
کوهی چو بر سمندی شیری چو با کمندی****چرخی چو باکمانی دهری چو درکمینی
در حمله روز ناورد چابکتر ازگمانی****در وقعه پیش دشمن ثابت‌تر از یقینی
تندر چگونه غرّد تو گاه کین چنانی****خنجر چگونه برّد در نظم دین چنینی
چون حزم زودیابی چون حلم دیر خشمی****چون فکر دورسنجی چون عقل پیش‌بینی
با قدرت قبادی بافرهٔ فرودی****با شوکت ینالی با مکنت تکینی
با صولت کیانی با دولت جوانی****با همت بلندی با فکرت متینی
شاه ملک شعاری شیر فلک شکاری****ایام را یساری اسلام را یمینی
هم عقل را قوامی هم عدل را نظامی****هم شرع را امانی هم ملک را امینی
هم مکرمت شعاری هم مملکت طرازی****هم مسألت پذیری هم معدلت گزینی
بحر سحاب خیزی چون از بر سریری****بدر شهاب تیری چون بر فراز زینی
ملک ترا هماره حق ناصر و معین باد****زانسان که دین حق را تو ناصر و معینی
پیوسته بر سراپات از عرش آفرین باد****زآنروکه پای تا سر یک عرش آفرینی

غزل شمارهٔ 69: ای روی تو فرخنده‌ترین صنع الهی

ای روی تو فرخنده‌ترین صنع الهی****در مملکت حسن ترا دعوی شاهی
خورشید بود زیرکلاه تو عجب نیست****گر زانکه کنی دعوی خورشیدکلاهی
خال و خط و زلف و رخ و چشم و مژهٔ تو****بر دعوی حسن رخ تو داده گواهی
خالیست به رخسار تو چون مردمک چشم****روشن کن چشم همه در عین سیاهی
تو ماهی و دل‌ها عزیزست که هرسو****بر خاک طپد از غم عشق تو چو ماهی
جز دولت وصلت که تباهی نپذیرد****هرچیز پذیرد به جهان رنگ تباهی
جز خال تو هندوی سیاهی نشنیدم****خون ریز و ستم‌پیشه چو ترکان سپاهی
همنام ذبیحی و چو هاروت اسیرست****در چاه زنخدان تو صد یوسف چاهی
صد خرمن جان را به یکی جلوه بسوزی****صدکوه گران را به یکی غمزه بکاهی
از قامت افراخته خجلت ده سروی****وز طلعت افروخته رسواکن ماهی
ما پیرو حکمیم و قضا تا تو چه گویی****ما تابع میلیم و رضا تا تو چه خواهی
مهر ار بتو جرمست من و مهر جرایم****میل ار بتو نهیست من و میل مناهی
هرچیزکه جویند بجز وصل تو باطل****هر حرف که گویند بجز وصف تو واهی
قاآنیت آن به که کند مدح مکرر****کای روی تو فرخنده‌ترین صنع الهی

غزل شمارهٔ 70: دلبران اخترند و تو ماهی

دلبران اخترند و تو ماهی****نیکوان لشکرند و تو شاهی
چندگویی دلت چگونه بود****تو درون دلی خود آگاهی
بس درازستی ای شب یلدا****لیک با زلف دوست کوتاهی
اول از دشمنان برآورگرد****آخر از دوستان چه می‌خواهی
ماه نو خوانمت از آنکه به حسن****می‌فزایی همی نیمکاهی
یوسف ار با تو لاف حسن زند****گو تو هرچند صاحب جاهی
لیک من چاه بر زنخ دارم****کف به زیر زنخ تو در چاهی
لاف طاقت مزن دلاکه ترا****شیر پنداشتیم و روباهی
گفتی از طاقتم چوکوه گرن****چون بدیدم سبک‌تر ازکاهی
پنجه با باد کمترک می‌زن****ای که از ضعف کمتر ازکاهی
چونی از هجر دوست قاآنی****تن پر از زخم و دل پر از آهی

غزل شمارهٔ 71: به هر چه وصف نمایم ترا به زیبایی

به هر چه وصف نمایم ترا به زیبایی****جمیل‌تر ز جمالی چو روی بنمایی
صفت کنند نکویان شهر را به جمال****تو با جمال چنین در صفت نمی‌آیی
به ناتوانی من بین ترحّمی فرما****که نیست با تو مرا پنجهٔ توانایی
مگر معاینه‌ات بنگرند و بشناسند****که چون ز چشم روی در صفت نمی‌آیی
به حد حس تو زیور نمی‌رسد ترسم****که زشت‌تر شوی ار خویشتن بیارایی
تفاوت شب و روز از برای ماست نه تو****از آن سبب که تو خود مهر عالم‌آرایی
شب وصال تو دانستم از چه کوتاهست****تو خود ستارهٔ روزی چو پرده بگشایی
مگس ز سر ننهد شوق عشق شیرینی****بابرویی که ترش کرده است حلوایی
ز خاکپای عزیز تو بر ندارم سر****که نیست از تو مرا طاقت شکیبایی
به قول مدعیان از تو برندارم دست****وگر ز عشق توکارم کشد به رسوایی
مگر تو با رخ خود بعد ازین بورزی عشق****از آنکه هم گل و هم عندلیب گویایی
به سرو و ماه از آن عاشقست قاآنی****که ماه سروقد و سرو ماه‌سیمایی

غزل شمارهٔ 72: تو در خوبی و زیبایی چنان امروز یکتایی

تو در خوبی و زیبایی چنان امروز یکتایی****که خورشید ار به خود بندی به زیبایی نیفزایی
حدیث‌روز محشرهرکسی‌در پرده می‌گوید****شود بی‌پرده آن روزی که روی از پرده بنمایی
چه‌نسبت‌با شکرداری که‌سرتا پای شیرینی****چه خویشی با قمر داری که پا تا فرق زیبایی
مگر همسا‌یهٔ نوری که در وهمم نمی گنجی****مگر همشیرهٔ حوری که در چشمم نمی‌آیی
به‌هرجا روکنی در روشنی چون ماه مشهوری****بهرجا پا نهی در راستی چون سرو یکتایی
چنین روشن ندیدم رخ یقین دارم که خورشیدی****بدین نرمی نیفتد تن گمان دارم که دیبایی
جمال خوبرویان را به زیور زینت افزایند****تو گر زیور به خود بندی به خوبی زیور افزایی
ز بس در حسن مشهوری کس اوصافت نمی پرسد****که ناظر هرکجا بیند تو چون خو‌رشید پیدایی
چنان شیرینی ارزان شد زگفتارت که در عالم****خریداری ندارد جز مگس دکان حلوایی
اگر قصد لبت کردم بدار از لطف معذورم****ز بس شیرین زبان بودی گمان بردم که حلوایی
اگر خواهد خدا روزی که هستی را بیاراید****تراگوید تجلی کن که هستی را بیارایی
گنه کن هرچه می‌خواهی و از محشر مکن پروا****که با این چهره در دوزخ در فردوس بگشایی
بده دشنام و خنجر کش برون آ مست و غوغا کن****که‌با این حسن معذوری بهر جرمی که فرمایی
به روی ماه خنجر کش به ملک شاه لشکر کش****کزین حسنت که می‌بینم به هرکاری توانایی
خداوندکرم بر حال مسکینان ببخشاید****به مسکینی درافتادم که بر حالم ببخشایی
ز چشم هرچه خون بارد رقیب افسانه پندارد****نهیب موج دریا را چه داند مرد صحرایی
نشان عشق بیهوشیست بیهوش ای که هبثبیاری****کمال وصف خاموشیست خاموش ای که گویایی
بحمدالله که از خوبان نگاری زرد مو دارم****که بر نخل قدش شیرین نماید زلف خرمایی
مگرهندوست زلف او که برخود زعفران ساید****که جز در کیش هندو رسم نبو‌د زعفران سایی
مگر زان زلف خرمابی مذاق جان کنم شیرین****که جز د‌یوانگی سودی نبخشد زلف سودایی
زبان بربند قاآنی که شرینی ز حد بردی****روا باشد که طوطی را بیاموزی شکرخابی
به صاحب اختیار ار کس سخن های تو برخواند****ترا چندان فرستد زرکه از غم‌ها بیاسایی

غزل شمارهٔ 73: تو را رسمست اول دلربایی

تو را رسمست اول دلربایی****نخستین مهر و آخر بی وفایی
در اول می‌نمایی دانهٔ خال****در آخر دام گیسو می گشایی
چو کوته می‌نمودی زلف گفتم****یقین کوته شود شام جدایی
ندانستم کمند طالع من****ز بام وصل یابد نارسایی
برآن بودم که از آهن کنم دل****ندانستم که تو آهن‌ربایی
من آن روز از خرد بیگانه گشتم****که با عشق توکردم آشنایی
نپندارم که باشد تا دم مرگ****گرفتار محبت را رهایی
مرا شاهی چنان لذت نبخشد****که اندر کوی مه رویان گدایی
سحر جانم برآمد بی‌تو از لب****گمان بردم تویی از در درآیی
چو دیدم جان محزون بود گفتم****برو دانم که بی‌جانان نپایی

غزل شمارهٔ 74: نامدی دوش و دلم تنگ شد از تنهایی

نامدی دوش و دلم تنگ شد از تنهایی****چه شود کز دلم امروز گره بگشایی
ور تو آیی نشود چارهٔ تنهایی من****که من از خوبش روم چون تو ز در بازآیی
کاش از مادر آن ترک بپرسند که تو****گر نیی از پریان از چه پری می‌زایی
شاه بایدکه خراج شکر از وی گیرد****که دکان بسته ز شرم لب او حلوایی
تو بهل غالیه بر موی تو خود را ساید****تو به مو غالیه اینقدر چرا می‌سایی
چه خلافست ندانم که میان من و تست****کانچه بر مهر فزایم تو به جور افزایی
بعد ازین در صفت حسن تو خاموش شوم****زانکه در وصف تو گشتم خجل از‌گویایی
درفشانی تو قاآنیم از دست ببرد****آدمی در نفشاند تو مگر دریایی

غزل شمارهٔ 75: این چه حالست که از سرکله انداخته‌ای

این چه حالست که از سرکله انداخته‌ای****مست و بیخود شده از خانه برون تاخته‌ای
تبغ صیقل زده در مشت و سپر از پس پشت****نرد کین باخته و ساز جدل ساخته‌ای
ساق بالا زده و ساعد کین برچیده****رخ برافروخته و تیغ برافراخته‌ای
گاه با دوست درآویخته گه با دشمن****چون حریفان دغا نرد دغل باخته‌ای
بیم آنست که از پارس برآید غوغا****این چه فتنه است که در شهر درانداخته‌ای
ما چو پروانه کمر بسته به جانبازی تو****تو چرا شمع صفت این همه بگداخته‌ای
هیچ کس را به جهان مهر تو باقی نگذاشت****حالی ازکینه پی قتل که پرداخته‌ای
مگرت گفت کسی ماه فلک همسر تست****که تو مریخ صفت خنجرکین آخته‌ای
یاکسی گفت قدت سرو چمن را ماند****که تو در ناله چو بر سرو چمن فاخته‌بی
ماه کی جام کشد سرو کجا تیغ زند****خویش را از دگران حیف که نشناخته‌ای
هست مداح امیرالامرا قاآنی****نشناسی مگرش هیچ که ننواخته‌ای

غزل شمارهٔ 76: دارم نگار سنگدل سیم سینه‌ای

دارم نگار سنگدل سیم سینه‌ای****کز فرط مهر او به دلم نیست کینه‌ای
او همچو کعبه ساکن و خلقی بسان حاج****احرام بسته سوی وی از هر مدینه‌ای
چون زلف عنبرین که بود زیب گردنش****در شهر کس نشان ندهد عنبرینه‌ای
ران پلنگ طعمهٔ من بود و همچو مرغ****از ضعف عشق قانعم اکنون به چینه‌ای

مسمطات

 

در مدح و ستایش اختر شهریاری و صدف گوهر تاجداری سترکبری و مهدعلیا مام خجستهٔ شهریار کامگارناصرالدین شاه قاجار ادام‌الله اقباله گوید

بنفشه رسته از زمین به طرف جویبارها****و یاگسسته حورعین ز زلف خویش تارها
ز سنگ اگر ندیده‌ای چسان جهد شرارها****به برگهای لاله بین میان لاله‌زارها
که چون شراره می‌جهد ز شنگ کوهسارها****ندانما ز کودکی شکوفه از چه پیر شد
نخورده شیر عارضش چرا به رنگ شیر شد****گمان برم که همچو من بدام غم اسیر شد
ز پا فکنده دلبرش چه خوب دستگیر شد****بلی چنین برند دل ز عاشقان نگارها
درین بهار هرکسی هوای راغ داردا****به یاد باغ طلعتی خیال باغ داردا
به تیره شب ز جام می به کف چراغ داردا****همین دل منست و بس که درد و داغ داردا
جگر چو لاله پر ز خون ز عشق گلعذارها****بهار را چه می کنم چو شد ز بر بهار من
کناره کردم از جهان چو او شد ازکنار من****خوشا و خرم آن دمی که بود یار یار من
دو زلف مشکبار او به چشم اشکبار من****چو چشمه‌ای که اندر او شنا کنند مارها
غزال مشک‌موی من ز من خطا چه دیده‌ای****که همچو آهوان چین از آن خطا رمیده یی
بنفشه‌بوی من چرا به حجره آرمیده‌ای****نشاط سینه برده‌ای بساط کینه چیده‌ای
بساز نقل آشتی بس است گیر و دارها****به صلح درکنارم آ، ز دشمنی کناره کن
دلت ره ار نمی‌دهد ز دوست استشاره کن****و یاچو سُبحه رشته‌ای ز زلف خویش پاره کن
بر او ببند صدگره وزان پس استخاره کن****که سخت عاجز آمدم ز رنج انتظارها
نه دلبری که بر رخش به یاد او نظرکنم****نه محرمی که پیش او حدیث عشق سر کنم
نه همدمی که یک دمش ز حال خود خبر کنم****نه بادهٔ محبتی کزو دماغ تر کنم
نه طبع را فراغتی که تن دهم به کارها****کسی نپرسدم خبر که کیستم چکاره‌ام
نه مفتیم نه محتسب نه رند باده خواره‌ام****نه خادم مساجدم نه مؤْذن مناره‌ام
نه کدخدای جوشقان نه عامل زواره‌ام****نه مستشیر دولتم نه جزو مستشارها
بهشت را چه می کنم بتا بهشت من تویی****بهار و باغ من تویی ریاض و کشت من تویی
بکن هر آنچه می کنی که سرنوشت من تویی****بدل نه غایبی ز من که در سرشت من تویی
نهفته در عروق من چو پودها به تارها****دمن ز خندهٔ لبت عقیق‌زا، یمن شود
یمن ز سبزهٔ خطت به خرمی چمن شود****چمن ز جلوهٔ رخت پر از گل و سمن شود
سمن چو بنگرد رخت به جان و دل شمن شود****از آنکه ننگرد چو تو نگاری از نگارها
به پیش شکرین لبت جه دم زند طبرزدا****که با لبت طبرزدا به حنظلی نیرزد
خیال عشق روی تو اگر زمین بورزدا****ز اضط‌راب عشق تو چو آسمان بلرزدا
همی ببوسدت قذم بسان خاکسارها****بت دو هفت سال من مرا می دو ساله ده
ز چشم خویش می‌فشان ز لعل خود پیاله ده****نگار لاله چهر من میی به رنگ لاله ده
ز بهر نقل بوسه‌ای مرا به لب حواله ده****که‌واجبست نقل و می برای میگسارها
بهل کتاب را بهم که مرد درس نیستم****نهال را چه می کنم که ز اهل غرس نیستم
شرابم آشکار ده که مرد ترس نیستم****به‌حفظ کشت عمرخود کم از مترس نیستم
که منع جانورکند همی زکشتزارها****من ار شراب می‌خورم به بانگ کوس می‌خورم
به بارگاه تهمتن به بزم طوس می‌خورم****پیالهای ده منی علی رؤوس می‌خورم
شراب گبر می چشم می مجوس می خورم****نه جوکیم که خو کنم به برگ کو کنارها
الا چه سال‌ها که من می و ندیم داشتم****چو سال تازه می‌شدی می قدیم داشتم
پیالها و جامها ز زرّ و سیم داشتم****دل جواد پر هنر کف کریم داشتم
چه خوش به ناز و نعمتم گذشت روزگارها****کنون هم ار چه مفلسم ز دل نفس نمی‌کشم
به هیچ روی منّتی ز هیچ کس نمی‌کشم****فغان ز جور نیستی به دادرس نمی‌کشم
کشیدم ار چه پیش ازین ازین سپس نمی‌کشم****مگر بدانکه صدر هم رهانده ز افتقارها
کریمه‌ای که ازکرم سحاب زرفشان بود****صفیه‌ای که از صفا بهشت جاودان بود
عفاف اوست کز ازل حجاب جسم و جان بود****فرشتهٔ زمین بود ستارهٔ زمان بود
گلیست نوش رحمتش مصون ز نیش خارها****سپهر عصمت و حیا که شاه اوست ماه او
شهی که هست روز و شب زمانه در پناه او****سپهر در قبای او ستاره در کلاه او
الا نزاده مادری شهی قرین شاه او****به خور ازین شرافتش سزاست افتخارها
یگانه‌ای که از شرف دو عالمند چاکرش****ز کاینات منتخب سه روح و چار گوهرش
به پنج حس و شش جهت نثار هفت اخترش****به هشت خلد و نه فلک فکنده سایه معجرش 
به خلق داده سیم و زر نه ده نه صد هزارها****میان بدر و چهر او بسی بود مباینه
از آنکه بدر هر کسی ببیندش معاینه****ولیک بدر چهر او گمان برم هر آینه
که عکس هم نیفکند چو نقش جان در آینه****خود از خرد شنیده‌ام مر این حدیث بارها
به حکم شرع احمدی رواست اجتناب او****وگرنه بهر ستر رخ چه لازم احتجاب او
حیای او حجاب او عفاف او نقاب او****وگرنه شرم او بدی حجاب آفتاب او
شعاع نور طلعتش شکافتی جدارها****زهی فلک به بندگی ستاده پیش روی تو
بهشت عدن آیتی ز خلق مشکبوی تو****تو عقل عالمی از آن کسی ندیده روی تو
نهان ز چشم و در میان همیشه گفت‌وگوی تو****زبان به شکر رحمتت گشاده شیرخوارها
خصایل جمیل تو به دهر هرکه بنگرد****وجود کاینات را دگر به هیچ نشمرد
چو ذره آفتاب را به چشم درنیاورد****به نعمت وجود تو ز هست و نیست بگذرد
همی ز وجد بشکفد به چهره‌اش بهارها****ز بهر آنکه هر نفس ترا به جان ثنا کنم
برای طول عمر خود به خویشتن دعا کنم****حیات جاودانه را تمنی از خدا کنم
که تا ترا به جان و دل ثنا به عمرها کنم****ز گوهر ثنای خود فرستمت نثارها
چه منتم ز مردمان که اصل مردمی تویی****چه‌صرفه‌ام ز این و آن که صرف آدمی تویی
جهان پر ملال را بهشت خرمی تویی****به جان غم رسیدگان بهار بیغمی تویی
همی فشانده از سمن به مرد و زن نثارها****

در ستایش علیقلی میرزا گوید

مگر باز بر فروخت گل از هر کنار نار****که هردم ز سوز دل بگرید هزار زار
نسیمی که در چمن شدی رهسپار پار****هم امسال یافتست بر جویبار بار
که گویدش تهنیت بهر شاخسار سار****ز فراشی صبا ره باغ رفته بین
چو روی سمنبران سمن‌ها شکفته بین****گل نو شکفته را مه نوگرفته بین
پس از هفتهٔ دگرش چو ماهی دو هفته بین****که جرمش پس از خسوف شود یکسر آشکار
چو پیچنده اژدریست گریان زکوه سیل****ز بالا سوی نشیب دو صد میل کرده میل
به ظاره‌اش ز شهر دوان خلق خیل خیل****زبان پر ز های و هوی روان پر ز وای و ویل
که این مارگرزه چیست که آید زکوهسار****چو رعد از میان ابر دمادم بغردا
دل و زهرهٔ هزبر ز سهمش بدردا****به شمشیر صاعقه رگ که ببرّدا
سپس چون شراره خون از آن رگ بپردا****مگر خون آن رگست که خوانیش لاله‌زار
به طفل شکوفه بین که بر نامده ز شخ****دمد مویش از عذار به رنگ سپید نخ
چو پیران به کودکی سپیدش شود ز نخ****وز آن موی همچو برف دلش بفسرد چو یخ
که زودش سپیدکرد سپهر سیاهکار****ز مه طلعتان شوخ ز گلچهرگان شنگ
ز هرسو به طرف دشت گروهی زده کرنگ****به سر شور نای و به دل شور جام و چنگ
نه در فکر اسم و رسم نه در بند نام و ننگ****شگفتا که نادر است همه صنع کردگار
کنون از شکوفه‌ام شک افتاده در ضمیر****که گر شیرخواره‌است به صورت چراست پیر
و گر شیرخواره نیست چو طفلان شیرگیر****دمادم چرا خورد ز پستان ابر شیر
همه مست و می پرست همه رند و باده‌خوار****بده باده کز بهار جهان گلستان شده
گلستان ز سرخ گل همه ملستان شده****یکی بین به شاخ سرو که صلصلستان شده
نه صلصلستان شده که غلغلستان شده****ز بس بانگ رعد و برق که پیچد به شاخسار
چو آبستنان کند همی ابر نالها****که تا خرد بچگان بزاید ز ژالها
پس آن ژالها چکد برآن سرخ لالها****چو در دانهای خرد بلعلعین پیالها
و یا قطره‌های خون به گلگون رخ نگار****الا یا پریوشا الا یا سمنبرا
سمن سرزد از چمن چه خسبی به بسترا****به نظارهٔ بهار برون آ ز منظرا
همه راغ مشکبوست ز مشکو درآ درا****بشو چهر و شانه کن سر زلف مشکبار
شبستان چه می کنی به بستان خرام کن****به گل تهنیت فرست به گلبن سلام کن
به گل از زبان مل پس آنگه پیام کن****که زخم فراق را به وصل التیام کن
که چون عارضت شده دلم خون ز انتظار****همیدون من و ترا فزونتر شدست داغ
من اینجا اسیر خم تو آنجا مقیم باغ****مگر بهر چاره را کنی حیله‌ای چو زاغ
که مستان شهر را به هر جا کنی سراغ****پس وصل من بری مرآن حیله را به کار
ببوی از ره مشام به رنگ از ره بصر****به مغز و دماغشان چو دانش کنی مقر
که منهم ز کامشان دوم زود در جگر****و ز آنجا دوان دوان درآیم به مغز سر
در آنجا بگیرمت چو جان تنگ درکنار****الا ای که قوت تو شب و روز هست می
گل آمد به شاخ هان چه خسبی به کاخ هی****به سالوس و زرق و مکر مکن عمر خویش طی
بزن جام یک منی به آواز چنگ و نی****دو رخ کن دو گلستان دو عارض دو نو بهار
پس آنگه نظاره کن ز اعجاز ذوالمنن****پر از چشم شرزه شیر ز لاله همه دمن
پر از گوش زنده پیل ز زنبق همه چمن****هم از سرخ رنگ آن دمن تالی یمن
هم از نغز بوی این چمن تالی تتار****هلا ابر فرودین شب و روز دمبدم
بنشکیبد از عطا نیاساید از کرم****ببارد همی گهر بپاشد همی درم
چنان چون به صبح عید ملک‌زادهٔ عجم****مه برج احتشام در درج افتخار
فلک فر علیقلی که گیتی به کام اوست****خداوند اختران کهین‌تر غلام اوست
بهر نامه نامها همه زیر نام اوست****زمین شرق تا به غرب پر از احتشام اوست
جهانیست با ثبات سپهریست با وقار****بکین‌توزی آسمان بدیو افکنی شهاب
برخشندگی سهیل ببخشندگی سحاب****گه حزم با درنگ گه عزم با شتاب
کرم هاش بی‌شمر هنرهاش بی‌حساب****چو ادوار آسمان چو اطوار روزگار
بر حکم نافذش اگر چرخ دم زند****سرانجام دست غم بسر از ندم زند
همان پیک و هم کیست که با او قدم زند****نزیبد حدوث را که لاف از قدم زند
ندارد ستور لنگ دو اسب راهوار****چه صدیق متقی چه زندیق متهم
چه خوانندهٔ صمد چه خواهندهٔ صنم****بهر یک کند عطا بهر یک دهد درم
بلی نور آفتاب به هنگام صبحدم****بتابد به برگ گل چنان چون به نوک خار
ز سر تا قدم چو عقل کمال مجردست****جمال مجسمست جلال مجردست
عطای مصورست نوال مجردست****چو تسنیم و سلسبیل زلال مجردست
بدانگه که سرکند سخنهای آبدار****به هر علم و هر هنر به هر فن و هر مقال
کند طی هر سخن کند حل هر سوال****گرفته‌ست و یافته به تایید ذوالجلال
ریاضی ازو رواج طبیعی ازو کمال****همان پایهٔ علوم ازو جسته انتشار
بیان بدیع او معانی چو سرکند****سخن گر مطولست چنان مختصرکند
که هرکس که بشنود تواند ز بر کند****همان حل مشکلات در اول نظرکند
اگر ده اگر صدست اگر پانصد ار هزار****به هر علم بی‌بدل به هر کار بی‌بدیل
بر دانشش عقول چو نزد علی عقیل****نه در زمرهٔ عدول توان جستنش عدیل
نه در فرقهٔ قبول تنی بوده زی قبیل****سخن‌سنج و پاک‌مغز گران‌سنگ و هوشیار
زهی ای به ملک فضل خداوند راستین****سپهرت بر آستان محیطت در آستین
امیران شه نشان به خاک تو ره‌نشین****مهانت به هر زمان ثناگو به هر زمین
به نزدست سما حقیر چو نزد هما حقار****تویی دستگیر خلق به هنگام پای لغز
تنت همچو جان پاک سراپا لطیف و نغز****همه جان خلق پوست همه پیکر تو مغز
حسد در دل عدوت چو چرک‌اندرورن چغز****به‌جوش آردش همی دمادم ز خار خار
چو هنگام کارزار به چهر افکنی گره****چو گیسوی گلرخان بپوشی به تن زر
چو ابروی مهوشان کمان را کنی بزه****همی چرخ گویدت که احسنت باد وزه
ازین یال و بال و برز و زین فرّ و گیر و دار****بدانگه که از زمین همی خون بجوشدا
تن چرخ را غبار به اکسون بپوشدا****ز تفّ سنان و تیغ به یم نم بخوشدا
ستاره به زیرگرد دمادم بکوشدا****که بیرون برد بجهد تن خویش از غبار
زمین زیر پای اسب چو گردون بجنبدا****تکاور به میخ نعل زمین را بسنبدا
شخ و کوه را به سُم چو رنده برنددا****مخالف بگریدا موالف بخنددا
سنانها روان شکر اجلها امل شکار****چو ساز جدل کنند قوی بال و برزها
کتفها ورم کند ز آسیب گرزها****بیاماسد از هراس به پهلو سپرزها
چو اطراف مرزها چو اکناف کرزها****که برجسته و بلند نماید به کشتزار
تو چون با کمان و گرز برون آیی از کمین****مه نو درون چنگ زمانه به زیر زین
همی چون ستارگان عرق ریزی از جبین****به چرخ آفتاب و ماه نمایندت آفرین
که بخ بخ ازین دلیرکه هی هی ازین سوار****چو روز و شب جهان که گردند بیش وکم
کنی جیش خصم راکم و بیش دمبدم****دو را گاه یکی کنی بدان تیر راست چم
سه را گاه شش کنی بدان تیغ پشت خم****وزینسان برآوری از آن بیش وکم دمار
از آنجاکه هست رسم به جبر و مقابله****که گر جذر با عدد نماید معادله
عدد را کنند بخش بَرو بی مساهله****چو تیر دوشاخ تو دو جذرند یکدله
ز هر هشت تیغ زن به‌هریک رسد چهار****الا تا بروی بحر نشاید کشید پل
الا تا به کتف باد نشاید نهاد غل****الا تا بهر بهار برآید ز خاک گل
الا تا درون خم شود خون تاک مل****مُلت باد در قدح گُلت باد درکنار
نشستن‌گهت مدام دلفروز قصر باد****کمالات بی‌شمر به ذات تو حصر باد
به هر کار ناصرت شهنشاه عصر باد****ز اقبال ناصری نصیب تو نصر باد
که جاوید در جهان بماناد روزگار****چو قاآنیت به بزم ثناگو هزار باد
گهرهای نظمشان همه آبدار باد****ز جودت به جیبشان گهرها نثار باد
چو تیغ تو جمله را گهر درکنار باد****بماناد نظمشان ز مدح تو یادگار

شمارهٔ ۳ - وله ایضاً

جهان فرتوت باز جوانی از سرگرفت****به سر ز یاقوت سرخ شقایق افسر گرفت
چو تیره زای سحاب بر آسمان پرگرفت****ز چرخ اختر ربود ز نجم زیور گرفت
که تاکند جمله را به فرق نسرین نثار****به بوستان سرخ گل چرا همی لب گزد
نهان شود زیر برگ چو باد بر وی وزد****چو دخت دوشیزه‌ای که زیر چادر خزد
ز خوف نامحرمی که خواهدش لب مزد****کناره گیرد همی ز بیم بوس و کنار
صبا رخ ارغوان به شوخی از بس مکد****چو دانهای عقیق ز عارضش خون چکد
وزان ستم سرخ گل ز خشم چندان ژکد****که پوست در پیکرش چو نار می‌بترکد
بخوشدش خون دل چو دانهای انار****طبق ط‌بق سیم و زر به فرق عبهر چراست
به سیمگون بنجه‌اش پیالهٔ زر چراست****به جام سیمابیش شراب اصفر چراست
شرابش آمیخته به مشک و عنبر چراست****نخورده می بهر چیست به چشمکانش خمار
نشسته لاله خموش چو شاهدی پر دلال****ز بس که خوردست می به طرف باغ و تلال
رخانش گشتست آل زبانش گشتست لال****به چهر گلنارگون نهاده از مشک خال
چو عاشقی کش بود جگر ز غم داغدار****سمن به باغ اندرون چو بر فلک مشتریست
چنان بود تابناک که زهره‌اش مشتریست****چو برگشاید دهن به شکل انگشتریست
بهار صنعت نما چو تاجر ششتریست****که دیبهٔ رنگ رنگ فکنده بر جویبار
شکوفه طفلیست خرد تنش به نرمی حریر****رخش به رنگ سهیل لبش به بوی عبیر
ندانم از رنج دهر به کودکی گشته پیر****و یا دوید از دلش به عارضش رنگ شیر
چنانکه رنگ شراب به صورت باده‌خوار****هلا بیابان عمر چرا به غم طی کنیم
میی گران‌سنگ ده که اسب غم پی کنیم****بیا غمان را علاج به ناله نی کنیم
چو لاله برطرف باغ پیاله پر می کنیم****میی که از رنگ آن رخان شود لاله‌زار
ز اصل صلصال خویش به پای او ریخت خاک****از آن میی کادمش نشاند در خلد تاک
به سالیان تافتند بر او سهیل و سماک****به ریشه‌اش آب داد ز جوهر جان پاک
که تا سهیل و سماک به عاقبت داد بار****ز صنع پروردگار چو در مدور همه
ز قدرت کردگار چو خور منور همه****چو شعر من آبدار چوگل معطر همه
چو دل گهرهای چند نهفته در بر همه****چو قلب شهزاده‌شان دل از برون آشکار
علیقلی میرزا امیر شهزادگان****یمین فرماندهان امین آزادگان
مجیر دلخستگان مغیث افتادگان****دلیر شمشیرزن چوگیو کشوادگان
به بزم کاووس کی به رزم اسفندیار****سحاب جود و سخا محیط علم و عمل
سپهر مجد و بها غیاث ملک و ملل****جهان عز و علا پناه دین و دول
مدار خوف و رجا شفیع جرم و زلل****به دشمنان تندخو به دوستان بردبار
چو رخ نماید قمر چوکف شاید سحاب****چو کینه توزد سپهر چو دیو سوزد شهاب
چو وقعه جوید هژبر چو حمله آرد عقاب****به حلم وافر نصیب به علم کامل نصاب
محامدش بی‌شمر محاسنش بی‌شمار****زهی ملکزاده‌ای که زیب دنیا تویی
بهشت اجلال را درخت طوبی تویی****سپهر اقبال را سهیل و شعری تویی
زمانه را از نخست مهین تمنی تویی****رسیده از هستیت به کام خود روزگار
به وقعه ضیغم کُشی به پهنه پیل افکنی****به قوت اژدردری به حمله شیر اوژنی
به بزم دریا دلی به رزم رویین تنی****زمانهٔ قاهری ستارهٔ رو‌شنی
سپهری از برتری جهانی از اقتدار****نگردی از جود سیر بدین سخا ابر نیست
نترسی از اژدها بدین جگر ببر نیست****به قدر یک ذره‌ات گه سخا صبر نیست
اگرچه بر تو زکس به هیچ رو جبر نیست****ولی به هنگام جود نبینمت اختیار
چو در مدیحت مرا زبان گفتار نیست****بجز دعایت مرا ازین سپس کار نیست
بلی شدن بر سپهر پلنگ را یار نیست****پلنگ راگو مپوی سپهرکهسار نیست
سپهر را فرقهاست به رفعت از کوهسار****هماره تا خور ز حوت چمد به برج بره
همیشه تا آسمان بود به شکل کره****هماره تا خط راست نمی‌شود دایره
به جان خصم تو باد زنار غم نایره****به بند انده اسیر به دام محنت شکار

شمارهٔ ۴ - وله ایضاً فی مدحه

باز برآمد به کوه رایت ابر بهار****سیل فرو ریخت سنگ از زبر کوهسار
باز به جوش آمدند مرغان از هر کنار****فاخته و بوالملیح صلصل و کبک و هزار
طوطی و طاووس و بط سیره و سرخاب و سار****هست بنفشه مگر قاصد اردیبهشت
کز همه گلها دمد بیشتر از طرف کشت****وز نفسش جویبار گشته چو باغ بهشت
گویی با غالیه بر رخش ایزد نوشت****کای گل مشکین نفس مژده بر از نوبهار
دیدهٔ نرگس به باغ باز پر از خواب شد****طرهٔ سنبل به راغ باز پر از تاب شد
آب فسرده چو سیم باز چو سیماب شد****باد بهاری بجست زهرهٔ وی آب شد
نیم‌شبان بی‌خبر کرد ز بستان فرار****غبغب این می‌مکد عارض آن می‌مزد
نرمک نرمک نسیم زیر گلان می‌خزد****گه به چمن می‌چمد گه به سمن می‌وزد
گیسوی این می کشد گردن آن می گزد****گاه به شاخ درخت گه به لب جویبار
لاله درآمد به باغ با رخ افروخته****بهرش خیاط طبع سرخ قبا دوخته
سرخ‌قبایش به‌بر یک‌دو سه‌جا سوخته****باکه ز دلدادگان عاشقی آموخته
کش شده دل غرق خون گشته جگر داغدار****طفل چو زاید ز مام گریه کند زودسر
بهر تقاضای شیر وز پی قوت جگر****وز پس گریه کند خنده به چندی دگر
طفل شکوفه چرا خندد زان پیشتر****کز پی تحصیل شیر گریه کند طفل‌وار
باغ چو از ایزدی جامه مُخلّع شود****ظاهر از انواع گل شکل مضلع شود
یکی مخمس شود یکی مربع شود****یکی مسدس شود یکی مسبع شود
الحق بس نادر است هندسهٔ کردگار****بر سر سیمینه طشت طاسک زر بر نهاد
نرگسک آن طشت سیم باز به سر برنهاد****بر پر زرین او ژاله گهر بر نهاد
در وسط طاس زر زرین پر بر نهاد****تا شود آن زرّ خشک از گهرش آبدار
چون ز تن سرخ بید گشت عیان سرخ باد****از فزعش ارغوان در خفقان اوفتاد
نامیه همچون طبیب دست به نبضش نهاد****پس بن بازوش بست ز اکحل او خون گشاد
ساعد او چندجا ماند ز خون یادگار****کنیزکی چینی است به باغ در نسترن
سپید و نغز و لطیف چو خواهرش یاسمن****ستارگانند خرد بهم شده مقترن
و یا گسسته ز مهر سپهر عقد پرن****نموده در نیم‌شب به فرق نسرین نثار
د‌ایرهٔ سرخ گل گشته مضرّس چراست****بر تنش این ایزدی جامهٔ اطلس چراست
دیبه او بی‌نورد این همه املس چراست****بوته صفت در میانش زرّ مکلّس چراست
بهر چه تکلیس کرد این همه زرّ عیار****بلبلکان زوج زوج زیر و بم انگیخته
صلصلکان فوج فوج خوش بهم آمیخته****پشت به غم داده خلق در نغم آویخته
تیغ تعنت قهر یر الم آهیخته****خورده بهم جام می با دف و طنبور و تار
بلبل بر شاخ گل نغمه سراید همی****نغمه‌اش از لوح دل زنگ زداید همی
شاهد گلزار را خوش بستاید همی****نی غلطم کاو چو من مدح نماید همی
برگل تاج کرم میوهٔ شاخ فخار****فاخر فخری لقب مفخر اولاد جم
علیقلی میرزا زادهٔ شاه عجم****کلیم کافی کلام کریم وافی کرم
به بزم میر اجل به رزم شیر اجم****به غرّه افراسیاب به حمله اسفندیار
چون ز طبیعی سخن یا ز الهی کند****آنکه به ملک هنر دعوی شاهی کند
چون ز اوامر حدیث یا ز نواهی کند****حلّ مسائل همه نیک کماهی کند
رمز اصول و فروع شرح دهد آشکار****جداول زیجها نگاشته در نظر
شکل مجسطی تمام کشیده اندر بصر****زاویه و جیب و ظلّ جمله بداند ز بر
نسبت قطر و محیط صورت قوس و وتر****وین همه با علم او یکیست از صدهزار
بوالفرج و بوالعلا بوالحسن و نفطویه****اصمعی و واقدی مازنی و سیبویه
ازهری و یافعی، جاحظ و بن خالویه****کل یثنی علیه کل یاوی الیه
کای تو به علم و ادب ما را آموزگار****که چند هستش دیار که چیستش طول و عرض
به علم جغرافیا یعنی در وصف ارض****هم از نظام دول ز لشکر و باج و قرض
هم از رسوم ملل هم از تکالیف فرض****چندان داندکه وهم می نتواند شمار
بی‌مدد دوربین دیده درنگ و شتاب****یازده سیاره را گرد کرهٔ آفتاب
قلی و قسنی ازو نکته بَر و نکته‌یاب****دورهٔ اقمار را نیک بداند حساب
نیوتن و کپلرش حق شمر و حق گزار****مسائل فلسفی ز بر بداند همی
مطالب صرف و نحو ز بر بخواند همی****شدن به چرخ برین می‌بتواند همی
ز علمهای غریب سخن براند همی****به رای سیّاره سیر به فکر گردون سپار
ار ز علا قدر تو به چرخ پهلو زده****طعنه ز خلق جمیل به باغ مینو زده
پیر خرد پیش تو چو طفل زانو زده****گاه غضب با پلنگ پنجه به نیرو زده
لیک به هنگام حلم گشته ز موری فکار****در صف ناورد تو بیژن و گودرز چیست
دیو و تهمتن کدام طوس و فرامرز چیست****جنبش بال پشه پیش زمین لرز چیست
کشور بخشی و گنج باغ چه و مرز چیست****گنج دهی بیشمر سیم دهی بیشمار
به جود صد حاتمی به حلم صد احنفی ***به فضل صد جعفری به علم صد آصفی
جلیل چون آدمی جمیل چون یوسفی****در صف شهزادگان تو ز هنر سر صفی
چون به قطار ایستند پیش ملک روز بار****عقلی در زیرکی خلدی در ایمنی
دهری در کین‌کشی چرخی در دشمنی****خاکی در احتمال آبی در روشنی
بادی در سرکشی ناری در توسنی****نیلی در وقت جود پیلی در کارزار
اهل زمین فوج فوج خلق زمان خیل خیل****سیم ستانند و زر از کف تو کیل کیل
گوهر گیرند و لعل روز و شبان ذیل ذیل****گاه سخا کوه کوه وقت عطا سیل سیل
لعل دهی گنج گنج سیم دهی بار بار****خندهٔ تو گاه خشم خندهٔ شیر نرست
هرکه نگرید از آن خنده ز شیراشیرست****قافیه گو جعل باش جعل ز من درخورست
حشمت من در سخن صد ره از آن برترست****کز پی یک طیبتم خصم کند گیر و دار
ملک نژادا چو من جهان نزاید همی****پس از من ای بس حکیم که می‌بیاید همی
به مرگ من پشت دست ز غم بخاید همی****دو دست خویش از اسف بهم بساید همی
که کاش قاآنیا بدی در این روزگار****تا که زمین روز و شب گردد بر گرد شمس
تا که بتازی زبان روز گذشته است امس****تا که حواس است عشر ظاهر از آن عشر خمس
سامعه و باصره ناطقه و شمّ و لمس****ناصر جان تو باد باطن هشت و چهار

شمارهٔ ۵ - و لهُ ایضاً فی مدحه

بت سادهٔ رفیق بط بادهٔ رحیق****مرا به ز صد حشم مرا به ز صد فریق
نخواهم غذای روح به جز بادهٔ رقیق****نجویم انیس دل بجز سادهٔ رفیق
جو دولت یکی جوان چو دانش یکی عتیق****بحمدالله از بتان مرا هست دلبری
به طلعت فرشته‌ای به قامت صنوبری****به رخ ماه نبخشی به قد سرو کشمری
به دل سنگ خاره‌ای به تن کوه مرمری****به هر آفرین سزا به هر نیکویی حقیق
خطش یک قبیله مور رخش یک حدیقه گل****تنش یک دریچه نور لبش یک قنینه مل
خطش ماه را ز مشک به گردن فکنده غل****لبش بر چَه ِ عدم ز یاقوت بسته پل
به سرخی لبش شفق به یاران دل‌ش شفیق****خرامنده‌تر زکبک سیه چشم‌تر زوعل
دهان نیستش وزو سخن‌هاکنند جعل****ز عشق وی ابرویش در آتش فکنده نعل
رخش از نژاد گل لبش از نتاج لعل****یکی یک چمن شقیق یکی یک یمن عقیق
نخواهم کسی گزید ازین پس به جای او****که هرگز ندیده‌ام بتی با وفای او
چو جاوید زنده است دلم در هوای او****سزد گر به زندگی بمیرم برای او
که نادر فتد ز خلق نگاری چنین خلیق****چو خواهم ازو شراب دوَد گرم در وثاق
صراحیّ و جام را فرود آورد ز طاق****بریزد ز دست خویش می از شیشه در ایاق
پس آنگاه به دست من دهد با صد اشتیاق****که بر یاد لعل من بنوش این می رحیق
چو من درکشم قدح سراید که نوش باد****به قول قلندران همه جزو هوش باد
هزار آفرین ترا به جان از سروش باد****به جز در ثنای تو زبان‌ها خموش باد
که شهزاده را به صدق تویی داعی صدیق ***فلک فر علیقلی که جودش بود فره
برویش ندیده کس مگر روز کین گره****ز سهم خدنگ او چو بیرون جهد ز زه
کند ماه آسمان چو ماهی به تن زره****بخندد همی ببرق سر تیغش از بریق
دلش بیتی از کرم مکارم نجود او****فلک رفته در رکوع ز بهر سجود او
نماید در جهان همه شکر جود او****تنی هست روزگار روانش وجود او
چه در هند برهمن چه در روم جاثلیق****ز رایش به مویه ماه ز جودش به ناله نیل
هم از فضل بی‌منال هم از عدل بی‌عدیل****سخن‌های او بلند سخایای او جمیل
کرم‌های او بزرگ عطاهای او جزیل****هنرهای او شگرف نظرهای او دقیق
ز رخسار شاملش زمین روضهٔ ارم****ز انصاف کاملش جهان حوزهٔ حرم
به یکره چو آفتاب کفش پاشد از کرم****به قدر ستارگان اگر باشدش درم
محیطیست جود او دو عالم درو غریق****زهی بخت حاسدت شب و روز در رقود
به میزان خشم او تن دشمنان وقود****کمان از تو ممتحن چنان کز محک نقود
سزد عقد جو ز هر کمند ترا عقود****سزد برج سنبله دواب ترا علیق
پرد تا به عون پر همی طیر در هوا****دود تا بزورگام همی رخش در چرا
دمد تا به فرودین همی از زمین گیا****رسد تا به بندگان ز شاهان همی عطا
جهد تا به زخم نیش همی خون ز باسلیق****ترا یسر در یسار ترا یمین در یمین
به ارزاق خاص و عام دل و دست تو ضمین****ملک گویدت ثنا فلک بوسدت زمین
جهان با همه جلال ترا بندهٔ کمین****خدا و رسول آل ترا هادی طریق

شمارهٔ ۶ - مسدس - و له ایضاً فی مدحه

الا که مژده می‌برد به یار غمگسار من****که باغ چون نگار شد چه خسبی ای نگار من
توان من روان من شکیب من قرار من****سرور من نشاط من بهشت من بهار من
غزال من مرال من گوزن من شکار من****حیات من ممات من تذرو من هزار من
دهند مژده نوگلان که نوبهار می‌رسد****به شیر او ز بلبلان نه یک هزار می‌رسد
نسیم چون قراولان ز هر کنار می‌رسد****به گوش من ز صلصلان خروش تار می‌رسد
به مغز من ز سنبلان نسیم یار می‌رسد****ولی ز نوبهارها به است نوبهار من
بهار را چه می کنم بتا بهار من تویی****ز خط و زلف عنبرین بنفشه‌زار من تویی
هزار و گل چه بایدم گل و هزار من تویی****به روزگار ازین خوشم که روزگار من تویی
همین بس است فخر من که افتخار من تویی****الا به زیر آسمان کراست افتخار من
مرا نگار نیک‌پی شراب ملک ری دهد****شرابهای ملک ری مرا کفاف کی دهد
بلی کفاف کی دهد شرابها که وی دهد****مگر دو چشم مست وی کفایتم ز می دهد
که شور صد قرابه می به هر نظاره هی دهد****همین بس است چشم وی نبید من عقار من
نگر کران راغ‌ها چه سبزها چه کشتها****ز لاله‌ها به باغ‌ها فراز خاک و خشت‌ها
عیان نگر چراغ‌ها شکفته بین بهشت‌ها****نموده تر دماغ‌ها چه خوب‌ها چه زشتها
نموده پر ایاغ‌ها ز می نکو سرشت‌ها****چه می که شادی آورد چو وصل روی یار من
دمن شد ای پسر یمن شقیق‌ها عقیق‌ها****نشسته مست در دمن شفیق‌ها رفیق‌ها
چمیده جانب چمن رفیق‌ها شفیق‌ها****گسارده به رطل و من عتیق‌ها رحیق‌ها
چو عقل ورای میر من رحیق‌ها عتیق‌ها****کدام میر داوری که هست مستجار من
ملاذ و ملجاء مهان خدیو زادهٔ مهین****عطیه بخش راستان خدایگان راستین
سپهرش اندر آستان محیطش اندر آستین****به صد قرون ز صد قران فلک نیاردش قرین
مهین سپهر هر زمان چنان ببوسدش زمین****که آبش از دهان چکد چو شعر آبدار من
سلیل خسرو عجم فرشته فر علیقلی****چراغ دودمان جم به بخردی و عاقلی
همال ابر درکرم مثال ببر در ریلی****هلاک جان گستهم ز پهلوی و پر دلی
به عزم پورزادشم به حزم پیر زابلی****همین بس است مدحتش به روز‌گار کار من
به روز کین که جایگه به پشت رخش می‌کند****چو سنگریزه کوه را زگرز پخش می کند
به خنجری که خندها به آذرخش می کند****سر و تن حسود را هزار بخش می کند
زمین رزمگاه را ز خون بدخش می کند****چنانکه چهرهٔ مرا ز خون دل نگار من
اگر فتد ز قهر او به نه فلک شراره‌ای****به یک سپهر ننگری نسوخته ستاره‌ای
ز روی خشم اگرکند به لشکری نظاره‌ای****گمان مبرکه جان برد پیاده‌ای سواره‌ای
مگرکه بردباریش کند به عفو چاره‌ای****چنانکه دفع رنج و غم روان برد بار من
اگر به گاه کودکی خرد نبود مهد او****به کسب دانش این قدر ز چیست جد و جهد او
به خاک اگر دمی دمد عقیق پر ز شهد او****تمام نیشکر شود نبات‌ها به عهد او
به روز صید شیر نر شود شکار فهد او****چنانکه در سخنوری سخنوران شکار من
اگر چه بهره‌ای مرا ز مال روزگار نی****چو والیان مملکت شکوه و اقتدار نی
حمال نی خیول نی بغال نی حمار نی****جلال نی جیوش نی پیاده نی سوار نی
فروش نی ظروف نی ضیاع نی عقار نی****بس است مهر و چهر او ضیاع من عقار من
همیشه تا بود مکان به بحر آبخوست را****هماره تا در آسمان نحوستست بست را
تقابل است تا به هم شکسته و درست را****چنانکه تند و کند را چنانکه سخت و سست را
تقدمست تا همی بر انتها نخست را****هماره باد مدح او شعار من دثار من
همیشه تا که نقطه‌ای بود میان دایره****که هرخطی که برکشی از آن به سوی چنبره
مرآن خطوط مختلف برابرند یکسره****حسود باد صید او چو صید باز قبره
عنود را ز خنجرش بریده باد حنجره****اجابت دعای من کناد کردگار من

ترکیب‌بندها

 

شمارهٔ ۱ - در ستایش شاهزادهٔ رضوان و ساده نواب فریدون میرزا گوید

امروز ای غلام به از عیش کار نیست****برگیر زین ز رخش که روز شکار نیست
تا می نگویی آنکه خداوند کاهلست****کان کاهلی که نز پی کارست عار نیست
انده مدار اگر نشدیم ای پسر سوار****کانکس پیاده است که بر می سوار نیست
ها صید من تویی چه گرایم به سوی صید****صیدی به حضرتست که در مرغزار نیست
گور و گوزن و کبک و غزالم تویی به نقد****تنها تو هر چهاری اگر هر چهار نیست
گر گویم ای غلام که داری سرین گور****هرگز سرین گور چنین بردبار نیست
باکشَی غزالی و با جلوه گوزن****نی نی که کمانکش و این میگسار نیست
ور خوانمت غزال بیابان به خط و خال****هرگز غزال درخور بوس و کنار نیست
خیز ای پسر به خادم خلوتسرا بگوی****کامروزه ره به بزم خداوندگار نیست
ور آسمان به حضرت ما آورد نیاز****خادم کند اشاره که امرو‌ز بار نیست
اِنها کند که حضرت قاآنی است این****جبریل را نخوانده براین درگذار نیست
او مدح خوان شاه جهانست لاجرم****کس در همه زمانه بدین اعتبار نیست
شاهی که خاک از نظر پاک درکند****وز نقد جود کیسهٔ آمال پرکند
ما ای ندیم دولت خویش آزموده‌ایم****لختی ز روزگار به سختی نبوده‌ایم
ماگاه کف به سوی بط باده برده‌ایم****ما گاه لب به لعل بت ساده سوده‌ایم
بر دل گشاده مرد نگیرد زمانه تنگ****نهمار این سخن ز بزرگان شنوده ایم
ترکی که خنده بر رخ قیصر نمی‌کند****ما صدهزار بوسه ز لعلش ربوده‌ایم
شوخی که کفش بر س‌ر خاقان نمی‌زند****ما صدهزار شب به کنارش غنوده‌ایم
ماهی که شاه را به گدایی نمی‌برد****ما بارها به بوس لبش را شخوده ایم
با ابرویی که چون دم شیرست پر گره****بازی کنان شجاعت خویش آزموده‌ایم
و‌ز طره‌ای که چون تن مارست پر شکنج****ما صدهزار چین به فراغت گشوده‌ایم
از خود چو آبگینه نداریم هیچ نقش****وز طبع ساده نقش دو عالم نموده‌ایم
در عین سادگی همه نقشیم از آن قبل****کز زنگ حرص آینهٔ دل زدوده‌ایم
در بارگاه شه به ارادت ستاده‌ایم****و اقبال خویش را به سعادت ستوده‌ایم
فرخ شه آنکه هست خداوندگار من****شکرش پس از سپاس خداوند کار من
خیزید یک قرابه مرا می بیاورید****هی من خورم شراب و شما هی بیاورید
شاهانه خورد باید مهی را به های و هوی****طنبور و ارغنون و دف و نی بیاورید
تا با نفس پیاله شد آمد کند به کام****همچون نفس پیاله پیاپی بیاورید
زآن بارگیر روح که نارفته در گلو****چون خون فرو رود برگ و پی بیاورید
زان دست پخت عقل که چون نور اولیا****زی رشد رهنما شود از غیّ بیاورید
زان جوهری که از نفحات نسیم او****بی‌نفخ صوره مرده شود حی بیاورید
زان شربتی که درگلوی نحل اگر کنند****بر جای نوش هوش کند قی بیاورید
زان پیبشر که طرهٔ طومار عمر من****چون زلف تابدار شود طی بیاورید
طبعم ز ران شیر کباب آرزو کند****هان هیزمش ز تخت جم و کی بیاورید
در قم شراب نیست حریفان خدای را****برتر نهید گامی و از ری بیاورید
مانا شراب ری ندهد مر مرا کفاف****یک زنده رود باده‌ام از جی بیاورید
ور جام باده در دهن اژدها در است****همت کنید و از دهن وی بیاورید
بی‌خویش مدح شاه جهان خوشتر آیدم****تا من روم ز خویش شما هی بیاورید
فرمانده ملوک سلیمان راستین****کش جم در آستان بود و یم در آستین
باز ای غلام سرکش و خونخواره بینمت****وز بهر جنگ زین زبر باره بینمت
بر پشت رخش شعلهٔ جوّاله خوانمت****بر روی زین ستاره سیاره بینمت
نایب مناب چرخ ستمکاره دانمت****قایم مقام هر جفا کاره بینمت
بر گرد گل دو سنبل ژولیده یابمت****بر گنج رخ دو کژدم جراره بینمت
پوشیده روی تافته در موی بافته****روح‌القدس اسیر دو پتیاره بینمت
از غرفهای باغ جنان بچگان حور****گردن برون کشیده به نظاره بینمت
مانی به روزگار جوانی که از نخست****گر روی چون مه و دل چون خاره بینمت
آمد مه جمادی حالی مناسبست****گر روی چون مه و دل چو خاره بینمت
مردم بر آب و آینه بینند ماه و من****بر جای آب و آینه رخساره بینمت
چون خاکپای خسرو پیوسته بویمت****چون فیض دست دارا همواره بینمت
شاهی که از نوال ز بس مال می‌دهد****هفتاد ساله توشهٔ آمال می‌دهد
اورنگ ملک تاج سخا افسر کرم****بازوی ترک پشت عرب پهلوی عجم
اکسیر فضل جان هنرکیمیای علم****رکن وجود رایت جود آیت کرم
میقات حلم مشعر دانش مقام فیض****میزاب علم کعبهٔ دین قبلهٔ امم
عرق جمال مغز جلال استخوان فر****الهام نظم سحر سخن معجز قلم
ایوان مجد طلاق علا شمسهٔ علو****دریای فضل گنج عطا لجهٔ نعم
شخص کمال روح سخا پیکر سخن****جسم وقار چشم حیا عنصر همم
باب ظفر نیای هنر دایهٔ خطر****فخر پدر مطیع برادر مطاع عم
فرزند بخت بچهٔ دولت نتا‌ج تاج****پیوند ملک وارث کی یادگار جم
قانون عیش اصل طرب فصل انبساط****درمان درد داروی انده علاج غم
آشوب ابر آتش زر مایه سوز سیم****طوفان گنج دشمن کان خانه‌روب یم
ناموس عدل میر زمان مایه امان****قانون جود ناهب کان واهب درم
پیکان تیر نوک سنان نیش ناچخش****جاسوس مرگ پیک فنا قاصد عدم
هرون حیا شعیب شرافت خلیل خوی****یوسف لقا کلیم کرامت مسیح دم
خلخال مجد یاره دولت سوار ملک****بازوی عدل نیروی دین شهسوار ملک
ای از لهیب تیغ تو دوزخ زبانه یی****وی از نهیب قهر تو محشر فسانه‌ای
از چنبرکمند تو گردون نمونه یی****وز جنبش سمند تو دوران نشانه‌ای
در صحن فطرت تو معانی سراچه‌ای****از لحن فکرت تو مغانی ترانه‌ای
خورشید چرخ بزم ترا آفتابه‌ای****ایوان عرش کاخ ترا آستانه‌ای
هر فیضی از لقای تو عیش مخلَدی****هرآنی از بقای تو عمر زمانه‌ای
در خنصر جلال تو افلاک خاتمی****در خرمن نوال تو اجرام دانه‌ای
چهرت چو مهر نو دهد بی وسیلتی****دستت چو ابر جود کند بی‌بهانه‌ای
ملک ترا مداین دنیا خرابه‌ای****جود ترا معادن دریا خزانه‌ای
سیر سپهر عزم تو را روزنامه‌ای****گنج وجود جود ترا جامه خانه‌ای
وصف چو ذات عقل ندارد نهایتی****فکرت چو بحر عشق ندارد کرانه‌ای
از لطمهٔ عتاب تو در جنبشست چرخ****با موج آسکون چکند هندوانه‌ای
جاه تو جامه‌ای که جهانست ذیل او****جود تو خرمنی که وجودست کیل او
شاها خدایگان سپهرت غلام باد****بر صدر‌گاه سدّهٔ جاهت مقام باد
چون فکرت قویم تو از جان قوام جست****بر فط‌رت سلیم تو از حق سلام باد
ازکرد‌گار قرعهٔ بختت به نام گشت****از روزگار جرعهٔ عیشت به کام باد
از تیغ روشن تو که برهان قاطعست****بر منکران بخت تو حجت تمام باد
چون کرم قز که رشتهٔ او هست دام او****رگهای خصم بر تن خصم تو دام باد
مشکین مشام کلک تو چون عسطه‌زن شود****زان عسطه مغز هفت فلک را زکام باد
بی گرمی سخای تو در دیگ آرزو****هفتاد ساله پختهٔ آمال خام باد
بی‌ماه خلخی می خلر بود حرام****با ماه خلخت می خلر به جام باد
نقد این زمان عروس جهان چون به عقد تست****با هرکه جز تو انس پذیرد حرام باد
گرد سمند و برق پرندت به روزگار****تا روز حشر مایهٔ نور و ظلام باد
وز زهرهٔ کفیدهٔ خصمت به روز کین****ناف سما و پشت زمی سبز فام باد
قاآنی ار چه سحر حلال آورد همی****کوته کند سخن که ملال آورد همی

شمارهٔ ۱۰ - وله ایضاً

ای زلف نگار من از بس که پریشانی****سرتا به قدم مانا سامان مرا مانی
چون زنگیکی عریان زانو به زنخ برده****در تابش مهر اندر بنشسته و عریانی
هندو چو سپارد جان در آذرش اندازند****تو به‌آتش‌سوزان‌در چون‌هندوی بیجانی
افعی‌زده را مانی از بس که به‌خود پیچی****با آنکه تو خود از شکل چون افعی پیچانی
افعی به بهار اندر از خاک برآرد سر****زآن چهر بهار آیین زین روی گرایانی
بسیار به شب کژدم از لانه برون آید****تو کژدمی و پیوست در روز نمایانی
آن چهره بدین خوبی آشوب جهانستی****گویند بهشتی‌هست گر هست همانستی
زی کوی مغان ما راگاهی دو سه می‌باید****وز چنگ مغان ما را جامی دوسه می‌باید
دیوانه و ژولیده آشفته و شوریده****مشتاق نکویان را نامی دو سه می‌باید
زهاد ریایی را انکار بود از می****بر گردن این خامان خامی دو سه می‌باید
چشم بد بدخواهان از هرطرفی بازست****بر چهر نگار از نیل لامی دو سه می‌باید
در جان و دل و دیده جاکرده خیال دوست****آن طایر قدسی را با می دو سه می‌باید
از تاک به خم و زخم در شیشه از آن در جام****دوشیزهٔ صهبا را مامی دو سه می‌باید
زلف و خط و‌گیسو را زیب رخ جانان بین****وان صبح همایون را شامی دو سه می‌باید
خواهی شودت ای دل کام دو جهان حاصل****زی بارگه خسروگامی دو سه می‌باید
شاهی که بر او ختمست آیات جهانداری****و آمد به صفت رایش مرآت جهانداری
من بندهٔ خاقانم از دهر نیندیشم****تریاق به کف دارم از زهر نیندیشم
گر چرخ زند ناچخ ور دهرکشد خنجر****از چرخ نپرهیزم وز دهر نیندیشم
دوشیزهٔ صهبا را من عقد بخواهم بست****مهرش همه گر جانست از مهر نیندیشم
گر تیغ کشد خورشید ور قهرکند بهرام****زان تیغ نتابم رو زان قهر نیندیشم
شهری به‌خلاف من گر تبغ کشدچون بید****با حرز ولای آن زان شهر نیندیشم
چون نی ز فلک باکم بادیست کرهٔ خاکم****در بحر زنم غوطه از نهر نیندیشم
شاهی که ولای او داروی غمانستی****دست گهر انگیزش آشوب عمانستی

شمارهٔ ۱۱ - در ستایش شاهنشاه ماضی محمدشاه غازی طاب‌الله ثراه گوید

برشد سپیده‌دم چو ازین دشت لاجورد****مانندگردباد یکی طشت گردگرد
مانند عنکبوتی زرّین که بر تند****برگنبدی بنفش همه تارهای زرد
یا نقشبندی از زر محلول برکشد****جنبنده خار پشتی بر لوح لاجورد
برجستم و دوگانه کردم یگانه را****با آنکه جفت نیست سزاوار ذات فرد
می خواستم ز ساقی زد بانگ کای حکیم****در روز آفتاب ننوشد شراب مرد
گفتم تو آفتابی و هرجا تو با منی****روزست پس نباید اصلاً شراب خورد
گفتا گلی بباید و ابری به روز می****گفنم سرشک بنده سحاب و رخ تو ورد
خندید نرم نرمک و گفتا به زیر لب****کاین رند پارسی را نتوان مجاب کرد
القصه‌همچو لعل خودا ن طفل خردسال****آورد لاله رنگ میی پیر و سالخورد
بنشست و داد و خوردم و بهرکنار و بوس****با آن صنم فتادم درکشتی و نبرد
من می‌ربودم از لب او بوسهای گرم****او می کشید در رخ من آههای سرد
میر فت و همچو مینا مستانه می گریست****چون جام باده با دل یرخون ز روی درد
کای عضو عضو پیکرت از فرق تا قدم****بگشوده چشم شهوت چون کعبتین نرد
تاکی هوای عشرت مدح ملک سرای****پیری بساط صحبت اطفال در نورد
برخیز و مدحتی به سزا گوی شاه را****تا آوری به وجد و طرب مهر و ماه را
تاکی غم بهار و غم دی خوریم ما****یک چند جای غم به اگر می خوریم ما
نز تخمهٔ بهار و نه از دودهٔ دییم****از چه غم بهار و غم دی خوریم ما
دانیم رفته ناید وز سادگی هنوز****هرچیز می‌رود غمش از پی خوریم ما
در پای خم بیا بنشانیم گلرخی****کاو هی پیاله پر کند و هی خوریم ما
بوسیم پستهٔ لب و بادام چشم او****تا نقل و می زچشم و لب وی خوریم ما
رنجیده شیخ ازینکه نهان باده می‌خوریم****رنجش چرا به بانگ دف و نی خوریم ما
گویند عمر طی شود از می حذر کنید****از وجد آنکه عمر شود طی خوریم ما
می چونکه یادگار جم وکی بود بیار****جامی که تا به یاد جم و کی خوریم ما
درکام بر نفس ره آمد شدن نماند****از بس که جام باده پیاپی خوریم ما
ساغر هنوز بر لب ما هم ز شوق می****گوییم لحظه لحظه که می کی خوریم ما
زاینده رود آبش اگر می‌شود کمست****یک روز اگر صبوحی در جی خوریم ما
ما را خیال خدمت شه مست می کند****نه این دو من شراب که در ری خوریم ما
شاه جهان محمد شه آسمان جود****اکسیر عقل جوهر دانش جهان جود
ای زلف سنبلی تو که برگل شکفته‌ای****یا اژدری سیاه که برگنج خفته‌ای
بر شاخ گل بنفشه ندیدم که بشکفد****اینک بنفشه‌ای تو که بر گل شکفته‌ای
بر نار تفته دستهٔ سنبل کسی نکشت****یک دسته سنبلی تو که برنار تفته‌ای
بر نار کفته حقهٔ عنبر کسی نبست****یک حقه عنبری تو که بر نار کفته‌ای
دیدم ز دور در رخ تو آتشین دو شب****پنداشتم که جنگل آتش گرفته‌ای
بازی و پرده بر رخ خورشید بسته‌ای****زاغی و شاهباز به شهپر نهفته‌ای
نمرودی ازجفا نه که ریحان خط گواست****بر اینکه تو خلیلی و در نار رفته‌ای
چون دود و چون شبه سیهی و دل مرا****چون نار تفته‌ای و چو الماس سفته‌ای
چیزی ندانمت به جز از سایه بر زمین****از بهر آنکه کاسف ماه دو هفته‌ای
پر فرشته‌ای ز چه آلوده‌ای به گرد****مانا که خاک راه شهنشاه رُفته‌ای

شمارهٔ ۱۲ - در ستایش والی یزد علی‌خان خلف امیر حسین‌خان نظام‌الدوله

بالای تو سروست نه یک باغ نهالست****ابروی تو طاقست نه یک جفت هلالست
زلف تو شبست آن نه شبستان فراقست****روی تو گلست آن نه گلستان وصالست
یک زوج غزالست دو چشم تو نه حاشا****یک زوج کدامست که یک فوج غزالست
آن خلعت دیباست نه بل طلعت زیباست****آن دام خیالست نه بل دانهٔ خالست
مویست میان تو نه مو محض گمانست****هیچست دهان تو بلی صرف خیالست
گلگونه نخواهد رخ گلگون تو زنهار****گلگونه روا نیست برآن گونه که آلست
رخسار تو تشنه است به دل بردن ما نه****دلهاست بر او تشنه که او آب زلالست
حسن تو به سرحد کمالست نه حاشا****گامی دو سه بالا ترگ از حد کمالست
سرخط جداییست خط سبز تو زنهار****سرخط خداییست که این حد جمالست
گویی که خوری باده بلی این چه حدیثست****پرسی که دهم بوسه نعم این چه سوالست
تا روی تو پیرامن موی تو ندیدم****اقرار نکردم که ملک را پر و بالست
غمگین مشو ار وصف جمال تو نکردم****کز وصف تو میر جهان ناطقه لالست
میری که بود حافظ زندان سکندر****وز حکم مَلک مُلک سلیمانش مسخر
روی تو بهارست نگارا نه بهشتست****همشیرهٔ حورست نه فرزند فرشته است
در طینت تو کرده خدا دل عوض گل****وانگه به دل آب به مهتاب سرشته اس
زلف تو عبیرست نه عودست نه دودست****جعد تو کمندست نه‌بندست نه‌رشته است
روی تو رسیدست به سرحد نکویی****نی نی که‌از آن‌حد قدمی چندگذشته است
بیناست خرد لیکن در عشق توکورست****زیباست بهشت اما با حس تو زشتست
زلفین توگر تیره نماید عجبی نیست****کز تابش خورشید جمال تو برشته است
باید که ز خط حسن تو بیرون ننهد پای****من خوانده‌ام آن خط که به روی تو نوشته است
در عهد تو خورشید کس از سایه نداند****کاو نیز شب و روز به دنبال تو گشته است
در بزم تو ره نیست ز بس خسته که بستست****در کوی تو جانیست ز بس کشته که پشته است
گویی که خدا چون دل بدخواه خداوند****در طینت تو تخم وفا هیچ نکشته است
آن کس که به دل مهر خداوند ندارد****بالله که علاجی به جز از بند ندارد

شمارهٔ ۱۳ - وله ایضاً

ای کرده سیه چشم تو تاراج دل و جان****از فتنهٔ ترک تو جهانی شده ویران
کی با تن سهراب کند خنجر رستم****کاری که کند با دلم آن خنجر مژگان
آشفته مکن چون دل من کار جهانی****بر باد مده یعنی آن زلف پریشان
از گوی زنخدانت و چوگان سر زلف****آسیمه سرم دایم چون گوی ز چوگان
از گریهٔ من نرم نگردد دل سختت****هرگز نکند باران تاثیر به سندان
چون نقطه و چون موی شد از غم تن و جانم****در فهم میان و دهنت ای بت خندان
بر وهم میان تو نهادستی تهمت****بر هیچ دهان تو ببستستی بهتان
بر و هم کسی هیچ ندیدم که کمر بست****وز هیچ بیفشانده کسی گوهر غلطان
سروی تو و غیر از تو از آن چهرهٔ رنگین****بر سرو ندیدم که کسی بست گلستان
زلف تو کمندست و دو صد یوسف دل را****آویخته دارد ز بر چاه زنخدان
بر یاد لب لعل تو ای گفت تو لؤلؤ****تا کی همی از جزع فرو ریزم مرجان
در خوبی تو نقصان یک موی نبینم****اینست که با مهر کست روی نبینم
بی روی تو در شام فراق ای بت ارمن****آهم ز فلک بگذرد و اشک ز دامن
پیش نظرم نقش جمال تو مصور****هرجا نگرم بام و در و خانه و برزن
ای فتنهٔ عالم چه بلایی تو که شهری****گشت از تو ندیم ندم و همدم شیون
از جوشن جان درگذرد تیر نگاهت****هرگه به رخ آرایی آن زلف چو جوشن
از دوستیت آنچه به من آمده هرگز****نامد به فرامرز یل ازکینهٔ بهمن
پیدا ز عذار تو بود لاله به خروار****پنهان ز بازار تو بود نقره به خرمن
از لالهٔ تو رفته مرا خاری در پا****از نقرهٔ تو مانده مرا باری بر تن
زین بار مرا کاسته چون که تن چون کوه****زان خار مرا آمده دل روزن روزن
باریک‌تر از رشتهٔ سوزن بود آن لب****سودای توام پیشه بود عشق توام فن
با اینهمه‌ام دیدن روی تو پری‌شان****با اینهمه‌ام جستن وصل تو پریون
چون می‌نگرم بستن با دست به چنبر****چون می‌شمرم سودن آبست به هاون
هیهات که از وصل تو من طرف نبندم****از دیده به رخ گر همه شنگرف ببندم
ای زلف تو پر حلقه‌تر از جوشن داود****ای روی تو تابنده‌تر از آتش نمرود
با جام و قدح زین سپسم عمر شود صرف****بگزیدم چون مشرب آن لعل می‌آلود
ای سیمبر از جای فزا خیز و فروریز****در ساغر زرین یکی آن آتش بی‌دود
پیش آر می و جام به رغم غم دیرین****بی‌داروی می درد مرا نبود بهبود
ز آن می که از آن هر دل غمگین شد خرم****زآن می که از آن خاط‌ر پژمان شد خشنود
می سیرت و هنجار حکیمست و تو دانی****بیهوده حکیم این همه اصرار نفرمود
با دختر زر تا نبود کس را سودا****هیهات که برگیرد ازکار جهان سود
ز آن باده که تابنده‌تر از چهر ایازست****درده که شود عاقبت کارم محمود
مقصود من از باده تویی بو که به مستی****آورد توان بوسه زنم بر رخ مقصود
از بوسه تو با من ز چه‌رو بخل بورزی****از اشک چون من با تو نورزم بمگر جود
بردی به فسون دل زکف عشق‌پرستان****دستان تو ای بس که بگویند به دستان
ای تنگتر از سینهٔ عشاق دهانت****باریکتر از فکر خردمند میانت
همسنگ قلل شد غمم از فکر سرینت****همراز عدم شد تنم از عشق دهانت
صد خار جفا در دلم از حسرت بشکست****آن باغ که شد تعبیه بر سرو روانت
قد تو بود تیر و کمان آسا ابروت****من جفته قد از حسرت آن تیر و کمانت
بگرفته سنان ترک نگاه تو مژگان****می بگذرد از جوشن جان نوک سنانت
با آنکه خورد خون جهان خاتم لعلت****در زیر نگین آمده ملک دو جهانت
دیگر به پشیزی نخرم سرو چمن را****گردد سوی ما مایل اگر سرو چمانت
حسنی نه که آن را تو دل آزار نداری****صد حیف که پروای دل زار نداری

شمارهٔ ۱۴ - وله ایضاً

‌غُرّهٔ شوال شد طرّهٔ دلدار کو****تهنیت عید را ساغر سرشار کو
آن می باقی چه شد آن بت ساقی چه شد****رطل عراقی چه شد خانهٔ خمّار کو
بادهٔ صهبا کجاست سادهٔ زیبا کجاست****آن بط و مینا کجاست آن بت و زنّار کو
معنی طامات چیست زهد و کرامات چیست****این همه اثبات چیست آن همه انکار کو
عهدِ خَلَق شد بعید بهر شگون را بعید****ز آیت بخت سعید مدح جهاندار کو
ماه منوچهر چهر شاه فریدون نژاد****خسرو پاکیزه مهرداور با عدل و داد
ساقیکا می بیار مطربکا نی بزن****هی تو دمادم بده هی تو پیاپی بزن
ساغر می می‌بنوش نالهٔ نی می‌نیوش****چند نشینی خموش هی بخور و هی بزن
دور زمستان رسید عهد شبستان رسید****نوبت مستان رسید می بخور و نی بزن
فصل دی است ای نگار بادهٔ گلگون بیار****یک تنه چون نوبهار بر سپه دی بزن
حضرت دارا بجو مدحت دارا بگو****طعنه هم از بخت او بر جم و بر کیّ بزن
فصل ادب اصل جود صدر هدی روی دین****خازن گنج وجود خواجهٔ چرخ برین
ای صنم سرخ لب روزه ترا زرد کرد****جفت بدی با طرب روزه ترا فرد کرد
بود دلت گرم عیش روزه برانگیخت جیش****گرم در آمد به طیش عیش ترا سرد کرد
روزه به صد توش و تاب کرد به گیتی شتاب****یک تنه چون آفتاب با همه ناورد کرد
از تن جانها به درد روزه برانگیخت گرد****آنچه به نامرد و مرد می‌نتوان کرد کرد
خیز و به شادی گرای مدحت خسرو سرای****مدحت او را خدای داروی هر درد کرد
آنکه به هنگام رزم سخره کند پیل را****دست جوادش به بزم طعنه زند نیل را
آنکه بود روزگار ریزه‌خور خوان او****هرکه به جز کردگار شاکر احسان او
بحر ز جودش نمی دهر ز عمرش دمی****وز دل و جان عالمی تابع فرمان او
ساحت کویش حرم خلق نکویش ارم****خازن گنج کرم دست دُر افشان او
تیغ وی اندر وغا هست یکی اژدها****خفته مرگ فجا در بن دندان او
هوش هژبران برم زهرهٔ شیران درم****جون به زبان آورم وقعهٔ گرگان او
چون به وغا داد دست لشکر منصور را****پای تهور شکست دشمن مقهور را
ای ملک مُلک بخش ملک تو معمور باد****در غمرات خطر خصم تو مغمور باد
تا که چمد مهر و ماه تا گذرد سال و ماه****در ره دین اله سعی تو مشکور باد
هرکه ز مهرت بعید جانش مبادا سعید****وز المش صبح عید چون شب دیجور باد
نیک بود حال تو سعد بود فال تو****وز تو و اقبال تو چشم بدان دور باد
مکنت تو پایدار دولت تو برقرار****وز کرم کردگار سعی تو موفور باد
تاکه چمد آسمان ملک به کام تو باد****ملک زمین و زمان جمله به نام تو باد

شمارهٔ ۲ - وله ایضاً فی مدحه

ای زلف تیره سایهٔ بال فرشته یی****یا از سواد دیدهٔ حورا سرشته‌ای
آن رخ ستاره است و تو چرخ ستاره‌ای****یا نی فرشته است و تو بال فرشته‌ای
بر گرد مه ز مشک سیه توده توده‌ای****بر سرخ گل ز سنبل‌تر پشته پشته‌ای
هندو به چهره لام کشد وین عجب که تو****هندویی و به صورت لام نوشته‌ای
عودی نه عنبری نه عبیری نه نافه‌ای****دامی نه حلقه‌ای نه کمندی نه رشته‌ای
طومار عمر تیرهٔ مایی و از جفا****طومار عمر زنده‌دلان درنوشته‌ای
برگشته‌ای چو لشکر برگشته از قتال****مانا ز غارت دل ما بازگشته‌ای
بی کلفت مضار به بس قلب خسته‌ای****بی‌زحمت محاربه بس خلق کشته‌ای
در باغ خلد خسبی از آن رو معطری****در آفتاب گرد‌ی از آن رو برشته‌ای
از عود نردبانی از آن پایه پایه‌ای****وز مشک بادبانی از آن رشته رشته‌ای
دام دلیّ و در برت آن خال مشکبار****مانند دانه‌ایست که در دام هشته‌ای
یا تخم فتنه‌ایست که در مرغزار حسن****از بهر بیقراری عشاق کشته‌ای
چون سبز کشته‌ایست خط یار و تو مدام****دهقان صفت مجاور آن سبزکشته‌ای
آید چو خاک مقدم شاه از تو بوی مشک****زلفا مگر به مشک‌فروشان گذشته‌ای
شاه جهان فریدون سلطان راستین****کشت جای دست بینی عمّان در آستی
ای زلف تیره هر دم دامن فرازنی****تا دامنی بر آتش سوزان ما زنی
خواهی مگر که گل چنی از باغ چهر یار****کاو‌یدن همی چو گلچین دامن فرازنی
زنگی فرو‌زد آتش و دامن بر او زند****زنگی نیی بر آتش دامن چرا زنی
هندو گر آف‌تاب پرستد تو ای شگفت****چندین بر آفتاب چرا پشت پا زنی
زآنسان که خویش را به حواصل زند عقاب****هرلحظه خویش را به رخ دلربا زنی
بر روی یار من چو دهد جنبشت نسیم****مانی بزنگیی که برو می قفا زنی
معذور دارمت اگرم قصد جان کنی****هندویی و به خون مسلمان صلا زنی
مو کیمیای زر بود اکنون به چهر ما****مویا رواست گر قدری کیمیا زنی
بازو زنند بهر شنا اندر آب و تو****بازو همی به خون دل آشنا زنی
دلها ز کف ربایی و هردم به کار ظلم****تحسین کنی سپاس بری مرحبا زنی
کی سایه افکنی به سر ما تو کز غرور****بر فرق آفتاب فروزان لوا زنی
هندوی آستانه ی شاهی از آن قبل****هردم طپانچه بر رخ شمس الضحی زنی
شاهی که هست کشور او عالمی دگر****در ملک جم بود به حقیقت جمی دگر
ای زلف هر دلی که بود در ضمان تو****از فتنهٔ زمانه بود در امان تو
دل جای در تو دارد و تو در دل ای عجب****تو آشیان او شده او آشیان تو
جان چشم در تو دارد و تو چشم بر به جان****تو پاسبان او شده او پاسبان تو
چشمم شبان تیره همی آرزو کند****تا از شبان تی‌ره بجویم نشان تو
د‌امن فرو مچین که گرم جان رود ز دست****از دامن تو دست ندارم به جان تو
با ابروان به کشتن ما عهد بسته‌ای****مشکل توان کشید ازین پس کمان تو
حالی مرا عنان تحمّل رو‌د ز دست****هرگه که باد دست زند در عنان تو
دلهای ما چو بارگران می کشی به دوش****چون موی از آن خمیده تن ناتوان تو
گویند سوی چین نرود هیچ کاروان****وین رسم باژگونه بود در زمان تو
دلها کند به چین تو چون کاروان سفر****وز چین زلف تو نرود کاروان تو
مانا غلام درگه شاهی از آن قبل****خورشید سرگذارد بر .آستان تو
درج عقیق وگوهر اگر نیستی ز چیست****آویزهٔ عقیق و گهر بر میان تو
نی نی چو من مدیح جهاندارگفته‌ای****کانباشتست از در وگوهر دهان تو
مشکین چو خلق شاه جهانی از آن بود****زیب عرواب مدحت من داستان تو
شاهی کز آب قهرش آذر بر آورد****وز خاک تیره لطفش گوهر برآورد
ای زلف گشته پیکر من مویی از غمت****از مویه دامنم شده آمویی از غمت
جایی ندانم از همه آفاق کاندرو****چشمان من نکرده روان جویی از غمت
محراب‌وار خم شودم پشت بندگی****گر در رسد اشارهٔ ابرویی از غمت
چوگانم احتیاج نباشدکه روز و شب****سرگشته‌ام چو گوی بهر کویی از غمت
گر صدهزارکوه گرانم نهد به دوش****آسان کشم چوکاه به نیرویی از غمت
جنت جهنمی شود از تفّ آه من****گر بشنوم به ساحت آن بویی از غمت
جان کیست تن کدام صبوری چه تاب چیست****گر در رسد بشارت یرغویی از غمت
تا بو که قصهٔ تو بپوشم از این و آن****آرم هماره روی بهر سویی از غمت
موی ازکفم برآمد و برنامدم ز دست****کز کف به اختیار دهم مویی از غمت
زان روکه برده باد بهر سوی بوی تو****رومی نهم چو باد به‌هر سویی از غمت
مانی غبار مقدم شه را به بوی و رنگ****زان در جهان فتاده هیاهویی از غمت
شاهی که کرده نو چو نبی دین ذوالجلال****بعد از هزار و دو صد و پنجاه و اند سال
ای زلف همچو چنگل شهباز بینمت****یالیت اگر به چنگل شه باز بینمت
از بس به گونه تیره و در حمله خیره‌ای****پرّ غراب و چنگل شهباز بینمت
چون بخت دشمن ملک آشفته‌ای ولیک****چون خنگ شاه سرکش و طناز بینمت
شاه جهان مگر به تو دستی درازکرد****کز فرط فرّهی همه تن ناز بینمت
طراره‌ای به سیرت و جزاره‌ای به شکل****جادوی هند و کژدم اهواز بینمت
شیرازهٔ صحیفهٔ حسنیّ و از جفا****شور عراق و فتنهٔ شیراز بینمت
بوی تو ره نماید ما را به سوی تو****مشکی شگفت نیست که غمّاز بینمت
اندر قفای لشکر دلهای خستگان****چون گرد خنگ شاه سبک تاز بینمت
مانند سایهٔ علم شه به کوه و دشت****گه بر نشیب و گاه بر فراز بینمت
در پای یار من به ارادت سرافکنی****ویحک چو جیش خسرو سرباز بینمت
شاهی که وصف جودش چون خامه سرکند****چون گنج روی نامه پر از سیم و زرکند
شاهی که چون به جوشن ماهی در انجمست****یا غوطه‌ور نهنگی در بحر قلزمست
گر جویی از جمال به مهرش تفاخرست****ور گویی از جلال به چرخش تقدّمست
گیهان به بحر جودش چون قطرهٔ یمست*** گردون به دشت جاهش چون حلقهٔ کمست
غایب نگردد از نظر خلق رحمتش****ماند همی به نور که در چشم مردمست
بیضا فروزد از دل کاینم تفکرست****پروین فشاند از لب کاینم تکلّمست
با تیغ بحر سوزش الیاس و خضر را****اول عمل که فرض نماید تیمّمست
در نوک تیغ و نیش سنانش به روز رزم****یک حمیر اژدها و یک اهواز کژدمست
آن کوه ره‌نوردکه رخشش نهاده نام****چرخ مدوّرش چو یکی گوی در دمست
البرزکوه با همه برز و همه شکوه****چون سنگریزه‌ایست کش آژیده در سُمست
هم سیر او ز گرمی استاد صرصرست****هم پشت او ز نرمی خلاق قاقمست
هرگه به حمله آتشی از نعل او جهد****آن آتش دمان را الوند هیزمست
کوه رزین و باد بزین روز کارزار****گویی گه درنگ و شتابش اَب و اُم است
با بخت حمله‌اش را گویی توافقست****با فتح پویه‌اش را مانا تلازمست
یارب همیشه شاه جهان زیر رانش باد****یک رانی این چنین که ظفر همعنانش باد

شمارهٔ ۳ - در ستایش هلاکو میرزا شجاع‌السلطنه حسنعلی میرزا گوید

ای زلف دانمت ز چه دایم مشوّشی****زآنرو مشوّشی که معلق در آتشی
آن راکه هست سودا دایم مشوش است****آری تُراست سودا زآنرو مشوّشی
بدخوی و سرکشان را بُرّند سر ز تن****زآنرو سرت بُرند که بدخوی و سرکشی
سر برده‌ای به جام لب ماه من مگر****زان جام باده خورده که زینگونه بیهشی
گر می نخورده‌ای ز لب ما هم از چه رو****بی تاب و بی قرار و سیه مست و سرخوشی
بیمار چشم یار و ترا میل ناردان****جزع نگار مست و تو ساغر همی کشی
هندو به هند طعم شکر می‌چشد تو نیز****طعم شکر از آن لب شیرین همی چشی
زان لعل شکّرین مگس خال برنخاست****با آنکه همچو مروحه دایم به جنبشی
ایمان و دین روان و خرد صبر و اختیار****در یک‌نفس بهٔک حرکت خصم هر ششی
دیوانه‌ایّ و عذر تو این بس که روز و شب****اندر جوار آن رخ خوب پریوشی
همچون محک سیاهی و سایی به چهر یار****مانا در آزمایش آن سیم بی غشی
گاهی نگون به چاه زنخدان چو بیژنی****گه درگشاد تیر بلا همچو آرشی
بستر ز ماه داری و بالین ز آفتاب****مانا غلام خسرو خورشید بالشی
شاه جهان هلاکو، خاقان شرق و غرب****سلطان بر و بحر، جهانبان شرق و غرب
ای لعل دلفریب مگر خاتم جمی****کز یک حدیث مایه ی تسخیر عالمی
تسخیر آدم و پری و دام و دیو و دد****چون می کنی، نه گر به صفت خاتم جمی
معروف و ناپدید چو عنقای مغربی****موجود و دیریاب چو اکسیر اعظمی
مریم نه یی ولی ز سخن های روح‌بخش****آبستن هزار مسیحا چو مریمی
در رتبه با مسیح، همین فرق بس تو را****که او روح‌بخش بود و تو روح مجسّمی
شبنم نه وز حرارت خورشید چهر یار****سر تا قدم گداخته بر سان شبنمی
دزدیده در تو راز دل خلق مدغم است****دزدیده همچو راز دل خلق مدغمی
جندین هزار عقده گشایی ز دل مرا****خود همچو عقدهٔ دل ما سخت محکمی
نه شکّری نه شهد ولی نزد اهل ذوق****چون شهد و چون شکر به‌حلاوت مسلمی
نه نخلی و نه نحل ولی همچو نخل و نحل****تولید انگبین و رطب را مصممّی
چون کوثری و سینهٔ سوزان تراست جای****کوثر به جنتست و تو اندر جهنمی
شیرین‌تر از تویی نبود در جهان مگر****گفتار من به مدح خدیو معظمی
شاهی که ابر دستش با دوستان کند****کاری که ابر نیسان با بوستان کند
ای ابروی نگار نه گر قامت منی****چون قامت من از چه نگونیّ و منحنی
باکس شنیده‌ای که شود قامتش عدو****با من چرا عدویی اگر قامت منی
مانی به شکل نعل و در آن روی آتشین****من عاشقم تو نعل در آتش چه افکنی
می‌خواره بهر توبه کند رو به قبله تو****آن توبه‌ای که قبلهٔ میخواره بشکنی
ایدون گمانم آنکه کمانی که از کمین****از غمزه هر زمان به دلم تیر می‌زنی
ای لب اگر تو معدن شهدی وکان قند****بر زخم ما چگونه نمک می‌پراکنی
ای زلف اگر نه چهرهٔ جانان من بت است****تاکی مقیم خدمت او چون برهمنی
نشگفت کاتش رخ یار است شعله‌ور****تا تو همی به جنبش چون باد بیزنی
گر خود نه صبد آن مگس خالت آرزوست****بروی چو عنکبوت چرا تار می‌تنی
با آنکه مسکنت دل ما بود روز و شب****چون شد که روز و شب دل ما را تو مسکنی
بالای گنج و سرو کند مار آشیان****ماری به گنج و سرو از آن آشیان کنی
خواهم ترا ز رشتهٔ جان ساختن طناب****تا چون سیاه چادر برچیده دامنی
از خط یار قصد عذارش کنی بلی****عقرب شب سیاه گراید به روشنی
ای صف کشیده مژگان خوابم ربوده‌ای****مانا تو در دو چشمم یک مشت سوزنی
ای ترک خلخ‌ای بت روم ای نگار چین****کامروز در زمانه به خوبی معینی
ز آهن پری به طبع گریزد تو ای پری****چندین چرا به سخت دلی همچو آهنی
اینک به پیش روی تو اشکم رود ز چشم****صبحست و ژاله می‌چکد از ابر بهمنی
تا چاکر خدیو جهانی به جان و دل****چون جان عزیز در بر و چون روح در تنی
جمشید شید چهر و کیومرث گیو گرز****هوشنگ هوش و هنگ و فریبرز فرّ و برز
شاهی که چون سحاب کفش زرفشان شود****چون بخت او بسیط زمین زرنشان شود
پیدا شود چو رایت خورشید آیتش****خورشید زیر پردهٔ خجلت نهان شود
گردون اگر شود چو خدنگ وی ازکمان****از غم خدنگ قامت گردون کمان شود
از رشک قصر و فخر قدومش عجب مدار****گر آسمان زمین و زمین آسمان شود
از رای پیر و بخت جوانش شگفت نیست****گر روزگار پیر ز شادی جوان شود
شاها ز میغ تیغ تو در دشت کارزار****از خون هزار دجله به هر سو روان شود
یا آنکه زعفران سبب خنده روی خصم****از خندهٔ حسام تو چون زعفران شود
با خلق جانفزا چکنی سیر بوستان****هرجا که اختیار کنی بوستان شود
از شوره‌زار گر گذری یاسمن دمد****بر خاربن اگر نگری ارغوان شود
یاقوت تو که قوّت عقلست و قوت جان****آید چو در حدیث گهر رایگان شود
قوت روان اهل بیانست ای شگفت****یاقوت کس شنیده که قوت روان شود
ذکر محامد تو چو جوشن به روز رزم****تعویذ دل امان تن و حرز جان شود
بدخواه تو نزاید تنها ز مام از آنک****تیر تو در مشیمه بدو توامان شود
چون با کمان و تیر درخشان کنی کمین****در یک زمان چو کان بدخشان کنی زمین
شاهی که تا به تخت خلافت مکان گزید****بدخواه پشت دست ز غم ناگهان گزید
چون شهدخورده کاو ز حلاوت بنان مزد****هر کاو چشید طعم بیانش بنان مزید
چون مرغ پرفشانده که در آشیان خزد****در کنج بینوایی خصمش چنان خزید
ماریست رمح او که زبونتر شود ز مور****هر شیر شرزه را که به نیش سنان گزید
از باد گرز او شده خصمش چو آن درخت****کاندر خریف بروی باد خزان وزید
پیدا نگشت دست خلافی ز آستین****تا بر فراز دست خلافت مکان گزید
هرکس زکردگار سزاوار پایه‌ایست****او را ز حق مقام به تخت کیان سزید
هل من مزید گوید هر دم جحیم از آنک****خواهد ز جسم دشم‌ن او هر زمان مزید
گو خود دوباره قافیه شود ال در جحیم****با خصم او به پایه شود توامان یزید
ای خاک راه گشته عبیر از عبور تو****در اهتزاز و وجد سریر از سرور تو
ای چرخ پیش کاخ تو چون بیت عنکبوت****بیتی از خداست لقب اوهن‌البیوت
بر سقف کاخت از چه تند تار از شعاع****گر مهر سقف کاخ ترا نیست عنکبوت
چون خامه گیری از پی تحریر در بنان****گویی مقیم گشته عطارد به برج حوت
ای با حلاوت سخنت زهرانگبین****وی با مرارت سخطت شهد انزروت
چینی برو درافکن یک ره ز روی خشم****تا خصم را برون رود این باد از بروت
جودت رسیده است به جایی که خلق را****شکر محامد تو بود فرض در قنوت
تو یوسف زمان و زمان بر تو قعر چاه****تو یونس جهان و جهان بر تو بطن حوت
ای قصهٔ مناقب تو احسن القصص****وی قبلهٔ حواجب تو احسن‌السموت
در ذوق عقل شکرّ شکر محامدت****هم قلب راست قوت و هم روح راست قوت
نساج مدحت توام از شعر ناپسند****چون کرم قز که دیبا سازد ز برگ توت
پیداست در حقیقت بی‌اصل دشمنت****کاعدام صرف را متصور بود ثبوت
گویندگان مدح ترا بر قصور طبع****از فرط شرم سکته علاجست یا سکوت
دشمن کشد نفیر به میدان حرب تو****زآ‌نسان که روح کافر حربی به حضر موت
رمحت دهد ز جسم پرستندگان لات****انواع دیو و دد را تا روز حشر لوت
یارب به روزگار مبیناد هیچ‌کس****پایان دولت تو به جز حیّ لایموت
شاها نشستگاه تو بر تخت بخت باد****از خنجر تو جسم عدو لخت لخت باد
روزی که گردد از تک اسبان ره‌نورد****در تیره گرد پنهان گر‌دونِ گرد گرد
گردد چو برق خاطف از ابر قیرگون****شمشیرها درخشان هردم ز تیره گرد
از تیغ هر تنی را بر سر هزار زخم****از بیم هر سری را در تن هزار درد
از بیمشان نهفته به لب صد هزار ورد****از زخمشان شکفته به تن صدهزار ورد
نوک سنان ز گرد هوا گردد آشکار****برسان دود بر زبر طاق لاجورد
چون کوره تفته گردد دلها ز آه گرم****چون یخ فسرده آید لب‌ها ز باد سرد
از هر طرف فشافش چندین هزار تیر****طفلان خردسال ز پیران سالخورد
گردند از مهابت پیکار پیرتر****از هرکران کشاکش چندین هزار مرد
گردد زمین چو قرعهٔ رمال و هر طرف****دست بریده زوجش و فرق بریده فرد
از آب خنجر تو که بحریست موج‌زن****در یک نفس خموش شود آتش نبرد
از باد گرز خاره شکن با سپاه خصم****کاری کند که صرصر با قوم عاد کرد
خصمت فرشته نیست ولی چون فرشتگان****بر وی شود حرام ز بیم تو خواب و خورد
بیخ حسود برکنی از گرز خاره کن****گوش سپهر کر کنی از بانگ دار و برد
اکسیر گر ز مو کند اکسیر از آن شود****از موی پرچم تو چو زر روی خصم زرد
تا بنگرند حرب تو گردند جمله چشم****در آسمان مه و خورد چون کعبتین نرد
ای گشته آب تیغ تو در نای خصم خون****چون آب نیل در گلوی قبطیان دون
ای شاه بر رخت در دولت فراز باد****چون زلف یار رشتهٔ عمرت دراز باد
پروانه‌وار هر که نگردد به گرد تو****کارش چو شمع گریه و سوز و گداز باد
رای تو کافرینش عالم برای اوست****جز بی‌نیاز از همه کس بی‌نیاز باد
چون فرق تو کز افسر شاهیست سرفراز****از نیزهٔ تو فرق عدو سرفراز باد
پایان روزگار تو محمود باد و خصم****روزش ز هیبت تو چو موی ایاز باد
چون صرع دارکش ز هلالست احتراز****از تیغ تو عدوی ترا احتراز باد
از هر جهت که دشمن جاه تو رو کند****بر روی او هزار در فتنه باز باد
از جلوهٔ وجود تو ظلمت سرای خاک****روشنتر از جمال بتان طراز باد
چون آفتاب کش ز نجومست امتیاز****از خسروان ملک تو را امتیاز باد
چون می گسار کآوردش می در اهتزاز****از خون خصم رُمح تو در اهتزاز باد
از حملهٔ تو لشکر تازی و ملک ترک****آشفته و خراب ز یک ترکتاز باد
در حلقهٔ کمند عدو بندت آسمان****عاجزتر از حمام به چنگال باز باد
ایدون پس از دعای تو ختم بیان کنم****ختم بیان به خاتم پیغمبران کنم

شمارهٔ ۴ - در منقبت رسول اکرم حضرت محمّد ص

شاهی که بر سرست ز لولاک افسرش****تشریف کبریاست ز دادار در برش
گیهان و هر که در وی نقشی ز قدرتش****گردون و هرچه در وی حرفی ز دفترش
اقبال و بخت پی‌ر و عضبا ور فرفش****خورشید و ماه خادم شبیر و شبرش
شام ابد جنیبهٔ موی مجعدش****صبح ازل طلیعهٔ روی منورش
شب چهره سیاه بلال موذنش****مه غرهٔ جس بمراق تکاوررش
موجی بود فلک ز محیط عنایتش****فوجی بود ملک ز سپاه مظفرش
قلبی بود مجسم فرخنده قالبش ***روحی بود مصّور زیبنده پیکرش
گردرن مجله‌ایست بر اثبات معجزش****گیهان محله‌ایست ز اقطاع کشورش
در ژرف بحر قدرت قدرش سفینه‌ایست****کافلاک بادبان بود و خاک لنگرش 
ک‌رد ار همی سلیمان تسخیر دیو و دد****او گشت صدهزار سلیمان مسخّرش
ازردگار ملک رسالت مفوضش****ازکارساز تاج ولایت مقررش 
خاک سیاه جرده غباری ز موکبش****چرخ کبود جامه دخانی ز مجمرش
با یک جهان سعادت جبریل خادمش****با یک فلک شرافت میکال چاکرش
بر چرخ هرچه انجم کیلی ز خرمغش****بر خاک هرچه مردم خیلی ز لشکرش 
بحر محیط آبی از جوی رحمتش ***مهر منیر تابی از روی انورش
طاقیست قدر او که بود شمس شمسه‌اش ***طوقیست حکم اوکه بود چرخ چنبرش
گویی سپهر از چه ز جیب جلالتش ***بویی بهشت از چه ز خلق معط‌رش 
صبح سپید آیت رو‌ی مبارکش****شام سیاه حجت موی معنبرش
شهروزه‌ای به درگه سلطان انجمش****فیروزه‌ای ز خاتم گردون اخضرش 
خشتی ز سقف ایوان گردون عالیش****میخی ز نعل یکران خورشید خاورش
انی ز دور بعثت ده‌ر مخلدش ***نانی بخوان دعوت چرخ مدورش 
هر هشت باغ رضوان نامی ز مجلسش****هرچار جوی جنت دردی ز ساغرش 
گر بی‌ولای او به بهشتم صلا زنند****نفرین کنم به حوری و غلمان و کوثرش
ور با هوای او شودم جای در جحیم****بر من خلیل‌وار دمدگل ز آذرش 
تا بر خط خطایم خطّ خطا کشد****سوگند می‌دهم به خداوند قنبرش 
با اینهمه گناه نیم ناامید ازو****خواهم سیاه‌نامهٔ خود را سپید ازو

شمارهٔ ۵ - در ستایش شاهزادهٔ کیوان سریر اردشیر میرزا دام اقباله‌العالی گوید

خیزید و یک دو ساغر صهبا بیاورید****ساغر کمست یک دو سه مینا بیاورید
مینا به کار ناید کشتی کنید پر****کشتی کفاف ندهد دریا بیاورید
خوبان شهر را همه یک‌جا کنید جمع****جایی که من نشسته‌ام آنجا بیاورید
ما را اگر به جام سفالین دهید می****خاکش ز کاسهٔ سر دارا بیاورید
از ملک ری به ساحت یغما سپه کشید****هرجا پری رخیست به یغما بیاورید
وز روم هر کجا بچه ترسای مهوشست****ور خود بود کشیش کلیسا بیاورید
در بزم عیشم از لب و دندان مهوشان****یک آسمان سهیل و ثریا بیاورید
تا من به یاد چشم نکویان خورم شراب****یک جویبار نرگس شهلا بیاورید
تا من به بوی زلف بتان تر کنم دماغ****یک مرغزار سنبل بویا بیاورید
گیرید گوش زهره و او را کشان کشان****از آسمان به ساحت غبرا بیاورید
تابید زلف حوری و او را دوان دوان****سوی من از بهشت به دنیا بیاورید
تا من کنم ثنای خداوند خود رقم****کلک و مداد وکاغذ و انشا بیاورید
اول به جای صفحه ز بال فرشتگان****پری سه چار دلکش و زیبا بیاورید
ور از دو ساق غلمان ناید قلم به دست****از ساعدین آن بت ترسا بیاورید
پس جای دو ده مردمک دیدگان حور****سایید و هرسه چیز به یکجا بیاورید
تا بر پر فرشته ز آن حبر و آن قلم****در مدح اردشیرکنم چامه‌ای رقم
ترکا مگر تو بچهٔ حور جنانیا****کاندر جهان پیری و دایم جوانیا
معجون جان و جوهر دل کس ندیده بود****اینک تو جوهر دل و معجون جانیا
سوگند می‌خورم که به‌دنیا بهشت نیست****ور هست در زمانه بهشتی تو آنیا
سیم از پی ذخیرهٔ تن می‌نهند خلق****تو سیمتن ذخیرهٔ روح روانیا
شادی دهد به دل رخ خوب تو ای عجب****کز رنگ ارغوان به اثر زعفرانیا
هنگام رقص چونکه به چرخ افتدت سرین ***پندارمت به روی زمین آسمانیا
دل را به نسیه گرچه دهی وعده‌ها ولیک****جان را به نقد زندگی جاودانیا
هرگه که تشنه گردم خواهم بنوشمت****پندارم از لطافت آب روانیا
سهراب‌وار خنجر عشقت دلم شکافت****ترکا مگر تو رستم زاولستانیا
گویند جان ز فرط لطافت نهان بود****جانی تو در لطافت و اینک عیانیا
معلوم شد که مردم چشم منی از آنک****در چشم من نشسته و از من نهانیا
بنگر در آب و آینه منگر که ترسمت****عاشق شوی به خویش و درانده بمانیا
روزی بپرس از دهن تنگ خود که تو****عاشق نگشته‌ای ز چه رو بی‌نشانیا
در عضو عضو پیکر من نقش روی تست****یک تن فزون نیی و به چندین مکانیا
الله اکبر ای سر زلفین یار من****خود مایه چیست کاینهمه عنبر فشانیا
اول ضعیف و زار نمودی به چشم من****وآخر بدیدمت که عجب پهلوانیا
از تار تار موی تو آید شمیم مشک****گویی که خلق والی مازندرانیا
شهزاده‌ای که شاهش فرمانروای کرد****بازش ز مرحمت طبرستان خدای کرد
ای زلف دانم از چه بدینسان خمیده‌ای****عمری به دوش بار دل ما کشیده ای
زینسان که بینمت مه و خورشید در بغل****دارم گمان که چرخی از آنرو خمیده‌ای
شیطان شنیده‌ام که برون شد ز خلد و تو****شیطانی و هنوز به خلد آرمیده‌ای
مانی به زاغ خلد که عمری به باغ خلد****خوش خوش به گرد کوثر و طوبی چریده‌ای
رضوان چه کرد با تو و حورا ترا چه گفت****کاشفته‌ای و با پر و بال شمیده‌ای
غلمان مگر به شوخی سنگی زدت به بال****کز خلد قهر کرده به دنیا پریده‌ای
نزدیک گوش یاری و آشفته‌ای مگر****آشفته حالی من از آنجا شنیده‌ای
چنبر نموده پشت و به زانو نهاده سر****مانند اهل حال به کنجی خزیده‌ای
نوری از آن به دیدهٔ مردم مکرٌمی****حوری از آن به باغ جنان جا گزیده‌ای
پس دیو دل چرایی اگر حور طینتی****پس تیره جان چرایی اگر نور دیده‌ای
دامن ز پیش برزده چون مرد پهلوان****در روی ماه از پی کشتی دویده‌ای
خال نگار من مگس است و تو عنکبوت****کز بهر صید تار به گردش تنیده‌ای
وی خالک سیاه تو هم زان شکنج زلف****بنمای رخ که شبروکی شوخ دیده‌ای
متواریک چو دانه نظر می کنی ز دام****در انتظار صید شکار رمیده‌ای
مانند زاغ بچهٔ نارسته پرّ و بال****تن گرد کرده در دل مادر طپیده‌ای
دزدیده‌ای دل من و از دیده گشته دور****در زیر پرده پردهٔ مردم دریده‌ای
دزد دل منی ز چه جان بخشمت به مزد****جز خویش دزد مزدستان هیچ دیده‌ای
تاریک و روشنست ز تو چشم من ازانک****چون مردمک ز ظلمت و نور آفریده‌ای
گر خود سواد مردم چشم منی چرا****پیوند الفت از نظر من بریده‌ای
یا قطرهٔ مرکب خشکی که بر حریر****از نوک کلک والی والا چکیده‌ای
فر‌ماندهی که مهرش نرمست وکین درشت****دینار بدره بدره دهد سیم مشت مشت
شد وقت آ‌نکه رو سوی ساری کند همی****فرمان شه به ساری جاری کند همی
زانسان که سار نغمه سراید به شاخسار****بر شاخسار دولت ساری کند همی
رو سوی ساری‌آرد و آنگه به قول ترک****رخسار دشمنان را ساری کند همی
ساری کنون ز وجد چو سوریست سرخ روی****بیچاره نام خود ز چه ساری کند همی
ساریست رنگ زرد بترکی و زین لغت****ساری شودگر آگه زاری کند همی
نی باز شادمان شود ار بشنودکه ترک****رخشنده نام یزدان تاری کند همی
باری سزدکه ساری از وجد این خبر****تا حشر شکر نعمت باری کند همی
وقتست کاردشیر برآید به پشت رخش****برکه نشسته طی صحاری کند همی
وقتست کاردشیر به اقبال شهریار****از چرخ و ماه پیل و عماری کند همی
چرخش ز پی علم کشد از خط استوا****مهرش ز پیش غاشیه‌داری کند همی
یزدان هوای طاعت او را به سان روح****در عضو عضو هستی ساری کند همی
خورشید رایش از افق دل کند طلوع****صد روز روشن از شب تاری کند همی
در هرنفس که برکشد از صدق همچو صبح****باری هزار بارش یاری کند همی
آدم به خلد بیند اگر فرّ و جاه او****فخر از علوّ شأن ذراری کند همی
هرشب به‌شرط آنکه کند یاد ازین غلام****بالین ز زلف ترک تتاری کند همی
هرگه که دست همت او دُرفشان شود****دامان چرخ پر ز دراری کند همی
گوینده را مدیحش ابکم نمایدا****یک تن چگونه مدح دو عالم نمایدا
ای آسمان به طوع و ارادت زمین تو****گنجینهٔ یسار جهان در یمین تو
گردون در افق نگشاید بر آفتاب****تا هر سحر چو سایه نبوسد زمین تو
الحق بجاست گر همه اجزای روزگار****یکسر زبان شود ز پی آفرین تو
با صدهزار چشم به چندین هزار قرن****گردون ندیده در همه گیتی قرین تو
عکست درآب و آینه مشکل فتدکه نیست****کس در جهان به صورت و معنی قرین تو
زآنرو به نحل وحی فرستاد کردگار****کش موم بود قابل نقش نگین تو
تا جمله کاینات ببینند نقش خویش****حق ساختست آینه‌ای از جبین تو
نزدیک آن رسیده که بینی ضمیر خلق****ای من فدای این نظر دوربین تو
نبود عجب که دعوی پیغمبری کند****روزی که بدسگال تو آید به کین تو
کانروز خصم سایه ندارد که سایه‌اش****پنهان شود ز هیبت چین جبین تو
و اعضای او متابعت او نمی کند****گر دشمنی بود به مثل درکمین تو
از دست تست معجز روح‌الله آشکار****دامان مریمست مگر آستین تو
اهل هنر به کُنه کمالت کجا رسند****خرمن تراست‌وین‌دگران خوشه‌چین تو
قاآنی از برِ تو به جایی نمی‌رود****تو انگبینی او مگس انگبین تو
تا آن زمان بمان که ز پی شاهدی به خلد****تنگت به برکشدکه منم حورعین تو
محمود باد عاقبت روزگار تو****صد چون ایاز و بهتر ازو میگسار تو

شمارهٔ ۶ - در ستایش پادشاه رضوان آرامگاه محمدشاه غازی طاب‌لله ثراه گوید

زاهدا چندی بیا با ما به‌خلوت یار باش****صحبت احرار بشنو محرم اسرار باش
تا به کی زاری کنی تا صید بازاری کنی****ترک زاری کن وزین بازاریان بیزار باش
نه حدیث عاقلان بشنو نه پند ناقلان****گفتگو سودی ندارد طالب دیدار باش
کفر انکار آورد عارف برآن انکار شو****زهد پندار آورد واقف ازین پندار باش
بی‌نظرکن جستجوی و بی‌زبان کن گفتگوی****طالب گنجند طرّاران تو هم طرّار باش
چشم خوبان خواب غفلت آورد بیدار شو****لاف مستی رد پرشی بردهد هوشیار بامن
نسبتی با زلف و چشم یار اگر باید ترا****همچو زلف و چشم او آشفته و بیمار باش
طالب‌سالوس هرشب مصطفی بیند به‌خواب****هم به‌جان مصطفی کز خواب او بیدار باش
چند می گ‌یی فلان زندی و بهمان فاسقست****قادری غفار باش و عاجزی ستار باش
چون ترا بینی که دکان‌دار پندارند خلق****مصلحت در تهمت خلقست دکان‌دار باش 
از سگ چوپان ره و رسم امانت یادگیر****پیرو احرار اندر جامهٔ اشرار باش
هرچه پیش آید رضا ده وز غم وشادی مترس****بر غم و شادی قلم درکش قلندروار باش
نفس‌ابتر عنتر است از حملهٔ اورو متاب****ذوالفقار عشق برکش حیدرکرار باش
بندگی کن مرتضی را چون شهنشاه جهان****ور قبولت کرد اندر بندگی سالار باش
خسرو غازی محمّد شه خداوند اُمم****روی دولت پشت دین چشم حیا دست کرم
سیم را از جان شیرین دوستر دارد لئیم****من سرین شاهدانرا دوستر دارم ز سیم
گر سرین و سیم را در مجلسی حاضر کنند****آن نخواهم این بخواهم این ز من آن از لئیم
سیم ومال وگنج وجاهم آرزونبودکه‌هست****گنج رنج و جاه چاه و مال مار و سیم ریم
بی‌پدر طفلی به چنگ آورده‌ام کز روی او****صدهزاران بوسه گر خواهی دهد بی ترس و بیم
نفس او در باده خوردن تاهمی بینی عجول****طبع‌او در بوسه‌دادن تا همی خواهی حلیم
او ز موزونی چو طبع من قدی دارد بلند****من ز محنت چون سرین او دلی دارم دو نیم
پرشکن گردد دلم چون حلقهای زلف او****بر شکنج زلف او هرگه که می‌غلتد نسیم
راستی را منکرم تا دیدم آن گیسوی کج****عافیت را دشمنم تا دیدم آن چشم سقیم
گنج بادآورد دارد ماه من در زیر پای****لاجرم عیبش مکن گر خصلتی دارد کریم
دی به شوخی‌گفت قاآنی مراکمتر ببوس****رحم کن آخر که عاشق را دلی باید رحیم
گفتمش بر نفس سرکش گرچه نبود اعتماد****ظن بد باری مبر دربارهٔ یار قدیم
آن یکی از مستحباتست در شرع رسول****کآدمی از مهر بوسد صورت طفل یتیم
این سخن از ساده لوحی باورش افتاد وگفت****بی‌سبب نبودکه شاهنشه ترا خواند حکیم
خسروی کز خشم او دوزخ شراری بیش نیست****نُه فلک بردامن جاهش غباری بیش نیست
عاقبت ترکی مرا محمود نام آمد به دست****عاقبت محمود باشد عاشقان را هرکه هست
جای آن داردکه بر دنیا فشانم آستین****زانکه در دنیا کم افتد اینچنین دولت به دست
بر رخ خوبش کنم نظاره چون مفلس به سیم****در خم زلفش برم انگشت چون ماهی به شست
گه بناگوشش ببویم چون کند از بوسه منع****گه در آغوشش بگیرم چون شو‌د از باده مست
در قمار عشق او هرکس دل و جان باخت برد****در کمند زلف او هرکس به بند افتاد رست
باجمال روشن اوقرص خورشیدست تار****با سرین فربه او کوه البرزست پست
چشم من با سوزن مژگان بروی خویش دوخت****پای من با رشهٔ گیسو به کوی خویش بست
نرم نرمک بوسه‌ای داد و دلم از دست برد****اندک اندک عشوه یی کرد و تنم از جور خست
غیر من با هرکسی یار است زانرو خوانمش ***آفتاب مشتری جو دلبر عاشق‌پرست
گنج وصل خویش را ازکس نمی‌دارد دریغ ***فاش‌می‌گوید دل خلق خدا نتوان شکست
هرچه زو خواهی بلی‌گوید بنازم حفظ او****کان بلی گفتن فراموشش نگشتست از الست
گوی سیمابست پنداری سربنش کز نشاط****یک‌نفس آسوده بریک جای نتواند نشست
مدتی کردم کمین تا ساقش آوردم به چنگ****لیک‌چون ماهی به‌چنگم دیرآمد زود جست
دوش گفتم بوسه‌ای ده لب به شیرینی گشو‌د****کز پی یک بوسه نتوان لب ز مدح شاه بست
داورگیتی که میلاد کرم در مشت اوست****هفت دریای جهان جویی ز پنج انگشت اوست
چند بارت گفتم ای محمود چشم خود بپوش****ورنه از شیراز غوغا خیزد ازمردم خروش
پند نشنیدیّ و شهری‌را که بی‌آشوب بود****زآتش سودای خود چون دیگ آوردی به جوش
تا چه گوید شه چو بیند شهری از جورت خراب****مصلحت را از وفا چندی در آبادی بکوش
ترسمت سلطان بگیرد کاینهمه غوغا ز تست****یا سفرکن زین ولایت یا دو چشم خود بپوش
دوش با یاد لبت هرگه که جامی می‌زدم****می‌شنیدم هاتفی از آسمان می گفت نو‌ش
مستی دوشین و یاد آن لب نوشین چه شد****ای بدا احوال امروز ای خوشا احوال دوش
از لب‌و چشمت‌دلم پیوسته در خوف‌و رجاست****کاین زند از غمزه نیش و آن دهد از بوسه نوش
روز و شب از شوق دیدار تو و گفتار تو****چون زره بک‌مشت چشمم چون سپر بک لخت گوش
تا دو زلف پست دیدم شادم از افتادگی****تا دوچشمت مست‌دیدم دشمنم باعقل و هوش 
با لبت محمو‌د مردم را به می حاجت نماند****خیز و لب بگشای تا دکان ببندد می‌فروش
خواهم از مستی که چون سجاده بر دوشم نهند****رغم عهدی کز ریا سجاده می‌بردم به دوش
یاد دارم کز شبستان دی چو در بستان شدم****مرغکان باغ را آمد ندایی از سروش
گفت کای مرغان بستان خاصه‌ای مشتاق گل****ای که بلبل نام داری پندی از من می‌نیوش 
در ثنای شاه قاآنی اگرگویا شود****مصلحت را بهتر آ‌ن باشدکه بنشینی خموش
شاه دین‌پرور که شرع مصطفی منهاج اوست****همت عالی یراق و قرب حق معراج اوست
بارهاگفتم که گویم ترک یار و ترک می****ممکنم باری نشد نه ترک می نه ترک وی
ای بت شیرین کلام ای شاهد محمود نام****ای لبت در رنگ و بو همسنگ گل همرنگ می
چشم از رویت ندارم گر مرا دوزند چشم****پای ازکویت نبرم گر مرا برند پی
نبشکرقسمت به‌رخسار من و لعل توکرد****برلب تو طعم شکر بر رخ من رنگ نی
شام زلفت بس که در چشمم‌جهان تاریک کرد****در دو چشمم غیر تاریکی نیاید هیچ شی
قدر ابروی تو زان خال سیه بشناختم****آری آری قبله را مردم شناسند از جدی
چندگویی کایمت وقتی که کام دل دهم****خون شد از حسرت دلم آن کام کو آن وقت کی
خرّمست اینک جهان جام ار کشی بشتاب هان****خلوتست اینک سرا کام ار دهی وقتست هی
چند در قاقُم خزی و انگُشت از سرما گزی****به که جام می مزی کامد بهار و رفت دی
ای بت رازی مشو راضی که از دنبال تو****همچو گرد افتان و خیزان رو نهم تا ملک ری
یاد آن روزی که دور از چشم‌زخم آسمان****با تو بودم در کنار زنده‌رود ملک جی
بارهاگفتی به شوخی جامکی ده یا ابا****من تو را گفتم به زاری بوسکی ده یا بنی
یاد آن مدت چه سود اکنون که بر کام حسود****مهر کم شد عیش غم شد شهد سم شد رشد غی
ای دریغا قدر قاآنی نداند هیچ کس****جز خدیو ملک ایران جانشین تخت کی
داور گیتی که تاج آفرینش نام اوست****وین همه ادوار گردون آنی از ایام اوست
تاج دولت رکن دین غیث زمین غوث زمان****شاه عادل خسرو باذل شهنشاه جهان
مرگ را در مشت گیرد اینک این تیغش دلیل****مار در انگشت گیرد اینک آن رمحش نشان
خشم او یارد زهم بگسستن اعضای سپهر****حزم او تاند بهم پیوستن اجزای زمان
چون نماید یاد تیغش آتشین گردد خیال****چون سراید وصف گرزش آهنین گردد زبان
بس که اسرار نهان از نور رایش روشنست****آرزو از دل پدیدارست و معنی از بیان
مُلک مُلکِ اوست تا هرجا که تابد آفتاب****دور دور اوست تا هرگه که گردد آسمان
ناخدا تا داستان حزم و عزم او شنید****گفت زین پس مر مرا این لنگرست آن بادبان
حقه‌باز ساحرم خوانند مردم زانکه من****در مدیح شه کنم هردم شگفتی‌ها عیان
یاد تیغ او کنم دوزخ فشانم از ضمیر****نام خشم او برم آتش برآرم از دهان
رعد غٌرد گر بگویم کوس او هست اینچنین****کوه پرّد گر بگویم رخش او هست آنچنان
نام خلق او برم خیزد ز خاک تیره گل****وصف جود اوکنم بخشم به سنگ خاره جان
نام حزمش بر زبان آرم فلک ماند ز سیر****ذکر عزمش در میان آرم زمین گردد روان
شرح رزم او دهم گردد جوان از غصه پیر****یاد بزم او کنم پیر از طرب گردد جوان
ای سنین عمر تو چو سیر اختر بیشمار****وی رسوم عدل تو چون صنع داو‌ر بیکران
بس که در عهد تو شایع گشته رسم راستی****شاید ار مردکمانگر سخت نتواندکمان
ای خدا چون ملک خود ملکت مخلد ساخته****جوهر ذات ترا از نور سرمد ساخته
خسروا عالم اسیر حکم‌عالمگیر تست****هرچه درهستی بود درحیطهٔ تسخیر تست
شرق تا غرب جهان گیرد به یک دم آفتاب****غالباً نایب مناب تیغ عالمگیر تست
هیچ تقدیری خلاف رای و تدبیر تو نیست****راست‌گویی جنبش تقدیر در تدبیر تست
خلق تصویر تو می‌بینند در یک شبر جای****غافلند از یک جهان معنی که در تصویر تست
از پس یزدان جهان را علت اولی تویی****عرض وطول آفرینش جمله از تقدیر تست
راست پنداری قضایی کز تو زاید خیر و شر****وین بلند و پست گیتی جمله در تأثیر تست
جای آن داردکه دانا دهر را خواند قدیم****تا نظام روزگار از حکم بی‌تغییر تست
در ظهور آفرینش علت غایی تویی****لاجرم تقدیر ذاتی موجب تاخیر تست
زین سپس شاید که هر پیری جوان گردد ز شوق****تاکه این بخت جوال همدست عقل پیر تست
هر که گوید مرگ را چنگال و ناخن نیست هست****چنگل او تیغ توست و ناخن او تیر توست
مهر و مه گویی، اسیر حکم و فرمان تواند****و آسمان زندان و انجم حلقهٔ زنجیر توست
خسروا تا چند تحقیرم نماید روزگار****دفع تحقیر جهان در عهدهٔ توقیر توست
خلعت امساله از شه خواهم و انعام پار****وین دو رحمت رشحه‌ای از فیض یک تقریر توست
تا جهان باقیست یارب طالعت مسعود باد****طلعت بختت چو نام ترک من محمود باد

شمارهٔ ۷ - در ستایش پادشاه اسلام پناه ناصرالدین شاه غازی خلدالله ملکه گوید

اکنون که گل افروخته آتش به گلستان****افروخت نباید دگر آتش به شبستان
رو رخت خزان در گرو دخت رزان نه****بستان می و پس با صنمی رو سوی بسنان
در فکرم تا لعبت بکری به کف آرم****بازی کنمش هرشب با نار دو پستان
گر نار دو پستان ویم خون ننشاند****هیچم ندهد فایده عناب و سپستان
مستان همه گر خضر دهد آب حیاتت****بستان می باقی ز کف ساقی مستان
بشنو سخن راست ز مَستان و بخور می****گر فصل بهاران بود از فصل زمستان
ای ترک سحر به که سوی باغ خرامیم****وز باده گلستان را سازیم ملستان
ای هر دو لبت سرخ‌تر از پهلوی سهراب****آندم که برو خنجر زد رستم دستان
گویی روم امشب که کنم دست نگارین****سهلست نگارا بهل این حیلت و دستان
خواهی که حنا بندی بر کف قدحی گیر****تا سرخ کند عکس میت پنجه و دستان
تو طفل دبستانی و من پیر معلم****برخوان سبق خود ز بر اِی طفل دبستان
دانی سبق درس تو امروزکدامست****مدح شه دریا دل جمشید غلامست
ای زلف همانا ز نژاد حبشی تو****وز خیل حبش زنگی بی‌غلّ و غشی تو
مانا که رسول قرشی هست رخ یار****کاستاده به پیشش چو بلال حبشی تو
بریال بتم سرکشی از کفر شب و روز****پیداست که از نسل ینال و تکشی تو
چون زنگیک عور که در آب نشانند****در آب نشستستی از آن مرتعشی تو
از شدت سودا جگر اندر طپش افتد****سودا به جگر داری از آن در طپشی تو
در قید دل ما نیی و عذر تو پیداست****کاشفته و دیوانه و شوریده وشی تو
دربر کشی آ‌ن روی چو خورشید نگارین****الحق که عجب سایهٔ خورشید کشی تو
تا چند کشی سر که سرت را بزند یار****زان سرکشی اندر خور این سرزنشی تو
زلفا همه دم تشنه به خون دل مایی****مانا که چنین سوخته دل از عطشی تو
هر حلقهٔ تو سلسلهٔ گردن شیریست****گویی که کمند ملک شیر کشی تو
فرخنده ملک ناصر دین شاه یگانه****خورشید جهان ماه زمین شاه زمانه
نبود عجب ار وقت جوانیّ جهانست****کاقبال جوان ملک جوان شاه جوانست
مملوک وی ست آنچه فرازست و نشیبست****مقهور ویست آنچه مکینست و مکانست
دی گفت حکیمی که زمین از چه نجنبد****با آنکه درو حکم شهنشاه روانست
گفتم که زمین تن بود و حکم ملک روح****تن ساکن و چیزی که روانست روانست
شاها ملکا فرّ تو جمشید زمینست****وان چهر درخشان تو خورشید زمانست
هرچشمه و هر سبزه که از خاک برآید****دیدار تو و شکر ترا چشم و زبانست
نگرفته به کف گرز بکوبی دهن خصم****با خصم تو این لقمه عجب دست و دهانست
از سبزهٔ تیغ تو خورد طعمه بداندیش****آری چکند سبز غذای حیوانست
آن چیزکه با این همه همت زکف تو****بیرون نتوان کرد عنانست و سنانست
شاها تو مهین وارث اورنگ کیانی****جمشید جوانی نه که خورشید جهانی
ای تاج تو ازگوهر و، ای تخت تو از عاج****هر تاجور تخت نشینی به تو محتاج
دندان خود از بیخ کند پیل به خرطوم****تا پایهٔ تخت تو مهیا کند از عاج
بر مقدمت از بهر شرف بوسه زند بخت****بر تارکت از فرط شعف سجده برد تاج
آن روزکه بی‌واسطهٔ کورهٔ آتش****درکان ز تف تیغ گران آب شود زاج
چشمک زند از گرد سپه نوک سنان‌ها****چون بر زبر چرخ کواکب به شب داج
هر کاو ز بر زین نگرد شخص تو داند****کان شب به همین جسم نبی رفت به معراج
چون جوش زند جیش تو بر گرد تو گویی****دریای محیطی تو و افواج تو امواج
زانسان که طپد نقره به کان از تف تیغت****در بوته بر آتش نتپد زیبق رجراج
در نزد خلاف تو ببازد سر و جان را****بدخواه لجوج تو بدانگونه که حلاج
سوزنده تف تیغ تو جان را بگدازد****خود جان چو بود هردو جهان را بگدازد
شاها ظفرت بنده و اقبال قرین باد****این روی زمینت همه در زیر نگین باد
اوّل نفس خصم تو در روز ولادت****آخر نفس مرگ و دم بازپسین باد
چون گنج تو لاغر شود از کفّ جوادت****از مال بداندیش دگرباره سمین باد
هر حامله کاو را به درون کین تو باشد****یکباره شرارش به رحم جای جنین باد
ور نطفهٔ خصمت شود از خلق جنینی****خون گردد آن نطفه و تا هست چنین باد
بی مهر تو هر صبح که خورشید بتابد****چون سایه همه رنج کسوفش به کمین باد
با بغض تو هرجا ملک شاه نشانیست****آن شاه نشان همچو گدا راه‌نشین باد
در روی زمین هرکه بود خصم تو بر وی****این روی زمین تنگتر از زیر زمین باد
یزدانت دو صد قرن دهد عمر ولیکن****هرساعت ازو ماهی و هر ماه سنین باد
تا طرّهٔ ترکان تتاری به کف آری****اول سفرت سال دگر تبت و چین باد
ای کاش تو قاآنی جاوید بمانی****تا هر نفسی مدح شهنشاه بخوانی

شمارهٔ ۸ - در ستایش شاهزاده شجاع السلطنه حسنعلی میرزاگوید

سحر دیر مغان را در گشودند****دری از خلد برکشورگشودند
دری زانده به روی خلق بستند****ز شادی صد در دیگرگشودند
از آن یک فتح باب ابواب رحمت****بروی مسلم وکافرگشودند
بروز نشوهٔ می لشکر عیش****دو صدکشور به یک ساغرگشودند
پی تقلیل خون مینای می را****رگ اندر جام بی‌نشتر گشودند
سحرگه پرده دلالان افلاک****ز چهر شاهد خاور گشودند
به صحن باغ اطفال ریاحین****زهر سو طبلهٔ عنبرگشودند
وشاقان از بیاض صفحهٔ روی****به قتل عاشقان محضر گشودند
بهشتی ز آتش نمرود رخسار****بر ابراهیم بن آزرگشودند
گره کردند باز از زلف مشکین****گره از کارها یکسر گشودند
به نقش طاس نرادان عشرت****ز شش جانب در ششدرگشودند
خطیبان طرب منبر نهادند****دبیران فرح دفترگشودند
پس آنگه هریکی از خطبهٔ فتح****زبان در مدحت داور گشودند
شجاع‌السطنه دارای اعظم****بهادر خان حسن شاه معظم
دگر باد صبا عنبرفشان شد****غم از ملک جهان دامن کشان شد
زمین زیب نگارستان چین گشت****جهان رشک بهشت جاودان شد
جمن با تازه‌رویی هم قسم گشت****صبا با خوش رکابی همعنان شد
سبک در خواب چشم نرگس مست****ز آشامیدن رطل گرن شد
مسلسل زلف سنبل عنبرین بوی****ز مشک افشانی باد وزان شد
نگون بید موله بر لب جوی****چه مجنون واله آب روان شد
و یا بر فرق عکس خویش در آب****ز راه خودپرستی سایه‌بان شد
به شاخ سرو قمری داستان زن****ز طور و جور دور مهرگان شد
ز اوج چرخ و فوج موج یاران****زمین چون قطره در دریا نهان شد
سحر جانانه‌ام پیمانه در دست****تماشا را به طرف بوستان شد
ز شکر ریز لعل نوشخندش****چمن بنگالهٔ هندوستان شد
ز شورانگیز سرو سربلندش****قیام فتنهٔ آخر زمان شد
ز هر جانب خرامان نغمه‌پرداز****به مدح خسرو صاحبقران شد
که احسنت ای خداوند ظفرمند****پس از داور خداگیهان خداوند
مغنی ساز عشرت ساز می‌کن****بسوز این ساز را دمساز می‌کن
رهاوی را به راه راست می‌زن****پس ازکوچک حجاز آغاز می‌کن
به شهر آشوبی از زابل درانداز****ز خارا تکیه بر شهناز می‌کن
نشابور و عراق و اصفهان را****پر از آوازه آن آواز می‌کن
مهاری در دماغ بختی بخت****ز آهنگ حدی پرواز می‌کن
مخالف را مولف ساز با اوج****نوا را با رها و انباز می‌کن
سحر ساقی سر از شادیچه بردار****بنای جشن سنگ‌انداز می‌کن
ز مستی شور بازار قیامت****عیان از قامت طناز می‌کن
هویدا فتنهٔ آخر زمان را****ز رعنا نرگس غمّاز می‌کن
به تیرانداز ترکان ترکتازی****ازین ترکان تیرانداز می‌کن
بیا قاآنیا خاقانی آسا****در دُرج معانی باز می‌کن
گر او بر گلخن شروان کند فخر****تو فخر از گلشن شیراز می‌کن
گر او نازد به دور اخستان شاه****تو بر دوران دارا ناز می کن
سلیمان مان منوچهر جوان بخت****غضنفر فر فریدون فلک تخت
شه غازی خدیو مملکت گیر****سکندر رای رسطالیس تدبیر
جهانداری که حکم نافذ او****کشد خط خطا برحکم تقدیر
طمع را داده جا، جودش به زندان****ستم را بسته پا عدلش به زنجیر
به معنی ذات او موصوف تقدیم****به صورت شخص او منعوت تأخیر
مطهر دامنش ز الایش کفر****چو ذیل کبریا از لوث تزویر
نه بر دامان ذاتش گرد عصیان****نه بر مرآت رایش زنگ تقصیر
نیاید پایهٔ جاهش به مقیاس****نگنجد صورت قدرش به تصویر
جلالش مهر و مه را داده فرمان****شکوهش انس و جان را کرده تسخیر
هر آنکو خنجرش را دید در خواب****به‌جز تعجیل مرگش نیست تعبیر
ز امن عدل او گیتی چنان شد****که خسبد در کنار شیر نخجیر
معاند را بود مرگی مجسم****همان کش خوانده شه جانسوز شمشیر
به جز امر قضا کامد مسلم****به هر امری تواند داد تغییر
پس از داور خداگیهان خدا اوست****به جزو و کل اشیا پادشا اوست
زهی آفاق سرتاسرگرفته****سلیمان‌وار بحر و بر گرفته
به نیروی جهانداور خداوند****جهان از قبضهٔ خنجرگرفته
ز مشرق تا به مغرب قاف تا قاف****به نغز آیین اسکندرگرفته
جلالت باج بر خاقان نهاده****شکوهت ساو از قیصر گرفته
نفیر نایت اندر دشت پیکار****خراج از نعره ی تندرگرفته
به میدان وغا پوینده رخشت****سبق از پویهٔ صر صر گرفته
به یک تکبیر نصرت حیدرآسا****هزاران قلعه چون خیبر گرفته
به عزمی ملک قسطنطین گشوده****به رزمی حصن کالنجر گرفته
به یک فتراک صد ضحاک بسته****به یک قلاده صد نوذر گرفته
به یک پیچان کمند پیچ در پیچ****دو صد چون رای پیچانگر گرفته
به یک ایمای ابروی بلارک****دل از گردان کندآور گرفته
ز یک چینی که بر آبرو فکنده****ز صد خاقان چین افسر گرفته
به یک نیروی بازوی جهانگیر****ز ملک طوس تا کشمر گرفته
زهر در فرّه‌ات فرّ فریبرز****ز گرزت لرزه اندر برز البرز
به روز رزم کز خون روی مکمن****بپوشد ارغوانی جامه بر تن
به عزم رزم آهن دل دلیران****نهان گردند چون آتش در آهن
ز چار آیینهٔ گردان شود مرگ****چو عکس روی از آیینه روشن
سنانها بگذرد نو کتش ز خفتان****کمان‌ها بگذرد تیرش ز جوشن
یکی چون غمزهٔ دلدار دلدوز****یکی چون ابروی جانانه پر فن
یکی تابنده‌تر از برق نیسان****یکی بارنده‌تر از ابر بهمن
تو چون بیرون خرامی ازکمینگاه****دوان فتحت ز ایسر بخت ز ایمن
نه در جان باست از ناورد بدخواه****نه در دل باکت از انبوه دشمن
به دستت تیغ رخشان جام باده****به چشمت طرف میدان صحن گلشن 
به گوشت بانگ کوس و نالهٔ نای****نوای بربط و آوای ارغن
بری چون شست بر تیر سبکروح****زنی چون دست برگرزگران تن
به خاک از بیم رخ پوشد فرامرز****به گور از سهم تن دزدد تهمتن
ز برق تیغ خونریزت درافتد****عدوی ملک را آتش به خرمن
کنون قاآنیا ختم ثنا به****به دارای جان داور دعا به
الهی شاه ما گیتی ستان باد****به گیتی تا قیامت مرزبان باد
بهین گیهان خدیو عدل گستر****میهن کشور خدای کامران باد
بر افرنگ ریاست حکم فرمای****بر اورنگ ریاست حکمران باد
سلیمان‌وار در زیر نگینش****ز ملک باختر تا خاوران باد
ظفر با لشکرش هم تازیانه****اجل با خنجرش همداستان باد
به هر رزمی که عزمش آورد روی****سعادت با رکابش همعنان باد
رواقش فتنه را دارالسیاسه****حریمش چرخ را دارالامان باد
نتاجی کاو نزاید با وفاقش****اگر عیسی است ننگ دودمان باد
مقیمان حریم حرمتش را****خس اندر زیر پهلو پرنیان باد
به عهدش هرکه همچون لاله نشکفت****دلش چون غنچه در فصل خزان باد
چو او صاحبقرانی بی‌قرینست****ز سعد و نحس گردون بی‌قران باد
بجز بختش جهان و هرچه در اوست****به مهد امن در خواب امان باد
به کامش هر چه خواهد باد یا رب****چه‌گویم کاین‌چنین یا آن‌چنان باد
چه باشد کاین دعا از بی‌ریایی****فتد مقبول کاخ کبریایی

شمارهٔ ۹ - در بعضی از فتوحات شاهزاده شجاع‌السلطنه گوید

خلق موتی را همین تنها نه احیا ساختند****هر گیاهی را ز شادی خضر گویا ساختند
در هوای مهرگان هنگامه را کردند گرم****نوشدارویی برای دفع سرما ساختند
تا شود صادر به هر ملکی مسرت قدسیان****ز آفتاب و آسمان توقیع و طغرا ساختند
در ترازو از پی سنجیدن وزن نشاط****کفهٔ جان را پر از کیل تمنا ساختند
ای عجبتر آنکه بی‌تأثیر نفس ناطقه****آنچه در خورد بهار از صنع والا ساختند
از پی تفریح جان‌ها ساقیان سیم‌ساق****بدر ساغر را پر از خورشید صهبا ساختند
یا ید بیضای موسای کلیم‌الله را****مشرق اشراق نور طور سینا ساختند
بهر دفع ساحران غصه و غم گلرخان****از سر زلف سیه ثعبان موسی ساختند
در خط و قد و خد و زلف پریرویان شهر****سنبل و سرو و گل و ریحان بویا ساختند
همچو مریخ از هلال تیغ دژخیمان شاه****خصم جوزن را به میزان شکل جوزا ساختند
شرزه شیر بیشهٔ مردی شجاع‌السلطنه****کز هراسش خون خورد ارغنده شیر ارژنه
بوالعجب هنگامه ای خلق جهان آراستند****طرفه جشنی جانفزا پیر و جوان آراستند
گر نشد بیت‌الشرف بیت‌الهبوط آفتاب****جشن نوروزی چرا در مهرگان آراستند
تا ز تنشان روح نگریزد ز شادی در عروق****رشته‌ها هر یک ز بهر حبس جان آراستند
جان به تنشان تازه شد از تنگ ظرفی لاجرم****جای اول روح را در استخوان آراستند
تا حَمَل را باز نشناسد ز جدی آهوی چرخ****جشن نوروزی دو مه پیش از کمان آراستند
گر نه افریدون فری بر بیوراسبی چیره شد****مهرگان جشن از چه رو در هر کران آراستند
یا فکند آرش کمانی تیری از آمل به مرو****کز طرف فرخنده جشنی تیرگان آراستند
یا نه امطار مطر شد بعد چندین سال قحط****جشن شایانی به روز مهرگان آراستند
یا مقید ساخت خصم نامقید را ملک****کز فرح جشنی فره در جاودان آراستند
ابن همان خصمی که مغلوبش ملک زین پیش کرد****پس خلاصش از پی اظهار عفو خویش کرد
عافیت اکنون چو تیغ شاه عالم‌گیر شد****کان دَدِ پتیارهٔ دیوانه در زنجیر شد
تیغ خونریز ملک از کشتن او عار داشت****تا نپنداری که در پاداش او تأخیر شد
گفته‌بود اختر شناسش تاج ورخواهی شدن****حکم ازین بهتر که تاج تارکش شمشیر شد
خوشهٔ عمرش از آنرو احتراق تیر سوخت****کاو به برج خوشه زاد و کوکب او تیر شد
نوجوان‌تر گشت بخت شه به عالم ای شگفت****کز مدار مدت او چرخ گردان پیر شد
دید خم خام شه بر یال خود در خواب خصم****خم خام اکنون به بند آهنین تعبیر شد
قهر شاه آمد چو یزدان دیر گیر و سخت گیر****سخت بگرفتش چه‌غم گر چند روزی دیر شد
خصم در دل صورت قهر ملک تصویر کرد****صورتی بی‌جان بسان صورت تصویر شد
تا ابد تیغ ملک بر فرق اعدا تندباد****در ثنای تیغ او تیغ زبان‌ها کند باد
ای پس از داور خداگیهان خدای راستین****شاه گردون آستان دارای دریا آستین
قابض ارواح را تیغت بود بئس‌البدل****واهب نصرت سپاهت را بود نعم‌المعین
لفظ شمشیرت نگارند ار به فرق بدسگال****ارّه بر فرقش نهد دندانهای حرف شین
در رحم گر نام تیغ جانستانت بشنود****از هراس جان به سوی نطفه بر‌گردد جنین
ای که اندر نسبت کاخ رفیعت آمدست****پایمال گاو و ماهی پیکر عرش برین
گر شتابد از پی اخبار ماضی توسنت****داستان نوح و آدم را نگارد بر سرین
تا بنای آستانت بر زمین شد آسمان****در توهّم کز چه ساکن عرش اعظم بر زمین
گر مدد از شاهباز همتت یابد ذناب****افکند درکاسهٔ گردون طناطن از طنین
گر به دوزخ جاکند لطف گنهکاران زنند****طعن‌ها بر آنکه اندر روضهٔ رضوان مکین
باد یارب بدسگالت اندرین دار سپنج****ششدر اندر نرد درد و مات در شطرنج رنج
بخل را تنها به به ذلت معن باذل ساخته****فتنه را عدالت انوشروان عادل ساخته
تا بخوابد فتنه در عهدت به‌خواب نیستی****دایهٔ گردون ز مهر و مه جلاجل ساخته
حلقهای نجم را درهم کشیدست آسمان****از برای گردن خصمت سلاسل ساخته
بس که از رشک ضمیرت گریه کردست آفتاب****اشک چشمش رهگذار چرخ را گل ساخته
طعنه بر رایت مگر زد کز مدار آفتاب****سایر سیاره را قهر تو مایل ساخته
بدسگال اکنون به قانون عرب رفعش رواست****کش به فعل بغض تو آفاق فاعل ساخته
لطفت از زهر هلاهل نوش نحل آرد ولیک****قهرت از قند مکرر سمّ قاتل ساخته
وانگهی چون تیر رانی درکمان گویند خلق****نک عطارد بین به برج قوس منزل ساخته
چون سپر بر سرکشی هنگام کین گویند بدر****خویش را بر پیکر خورشید حایل ساخته
رفعت کاخت اگر می‌دید چرخ چنبری****از ازل در دل نمی‌آورد فکر برتری
چون زری شبدیز راندی زی خراسان ای ملک****گشت ز آهنگت دوتاری دل هراسان ای ملک
هردو را بر تیره دل اندیشهٔ رزمت گذشت****نز پی گردنکشی ز اندیشهٔ جان ای ملک
چهرهٔ اقبالشان در ششدر خواری فتاد****زانکه بودندی حریف آب‌دندان ای ملک
زان سپس هر یک فرستادند زی خوارزم شاه****هدیهای وافر و پیک فراوان ای ملک
آن دد ناپاک زاد از هیبتت جان داد از آنک****بود در گوشش هنوز افغان افغان ای ملک
زان سپس با چار‌گرد از خاوران راندی به‌قهر****زی دز با خزر و مرز زاوه یکران ای ملک
قومی از افغان دون یاری ده خصم زبون****بسته با هم از پی کین تو پیمان ای ملک
قصه کوته کشتی از آن ناکسان چندانکه گشت****تا دو صد فرسنگ سنگ مرج مرجان ای ملک
لاجرم زآن هردو تاری دل یکی را کرد چرخ****چون برهمن بستهٔ زنجیر رُهبان ای ملک
بس کن ای قاآنی آخر از ثنای شهریار****از ثنا چون عاجزی برگو دعای شهریار
تا ابد یارب ملک در ملک گیتی شاه باد****بر رعیت شاه و بر هر شاه شاهنشاه باد
تا نگردد چار مادر بر عدویش حامله****شوی نه افلاک را زین پس عنن درباه باد
تا قیامت بر لبش از فرط بخشش حرف لا****نگذرد ور بگذرد با لفظ الاالله باد
گر نیندازد به گردن ماه طوق بندگیش****رنج سرطانی ز سرطانش به باد افراه باد
خدمتش را گر عطارد بندد از جوزا کمر****خوشه‌چین خرمنش مهر ار نباشد ماه باد
ور به میزان سعادت زهره سنجد طالعش****تا قیامت گاوش اندر خرمن بدخواه باد
گر به خاک آستانش رخ نساید آسمان****تا ابد اندام شیرش طعمهٔ روباه باد
بهر خوانش برّه را مریخ اگر بریان کند****نیش عقرب درمذاقش نوش خاطرخواه باد
گر کمان خویش را پیشش نیارد مشتری****جسم‌حوتش صید قلاب ستم ناگاه باد
ور زحل در چرخ دولایی ز بهر مطبخش****جدی را بریان نسازد دلوش اندر چاه باد
تا قیامت شه مکان برتخت عرش آیین کناد****بی‌ریاکردم دعا روح‌الامین آمین کناد

ترجیع بند

جشن محمودیست ساقی خیز تا ساغر زنیم****ساغری ننهاده از کف ساغر دیگر زنیم
چیست ساغر خم چه تاب آرد به کشتی ده شراب****تا به ط‌وفان پشت‌پا چون نوح پیغمبر زنیم
نی‌نی از کشتی چه خیزد ظرف می دریا خوشست****تا در آن دریا سراپا غوطه چون لنگر زنیم
ساقیان برکف میی چون جوهر دانش لطیف****دانشی مَردیم ما باید دم از جوهر زنیم
گنج بادآور ز هرسو بسته رقاصان به پشت****ما تهی‌دستان بیا بر گنج بادآور زنیم
ناصرالدین شاه را محمود شد نایب مناب****وقت آن آمد که آتش در بت و بتگر زنیم
ناصر دینست شه برخیز تا محمود وار****سومنات کفر را آتش به بوم و بر زنیم
تا به بزم شه ز بهر تهنیت یابیم بار****خرگه از هشتم فلک باید که بالاتر زنیم
بزم شه عرشست آنگه ما در او جوییم بار****کز جلالت پشت پا بر چرخ پر اختر زنیم
عاقبت محمود بادا ناصرالدین شاه را****کز ملک محمود زیب افزود تاج و گاه را
جشن سلطانیست ما امروز می خواهیم خورد****عیش هی خواهیم کرد و باده هی خواهیم خورد
مژده داد از جشن شاهنشه چو پیک نیک پی****می به فرخ روی پیک نیک پی خواهیم خورد
چون بود شاهنشه ما یادگار جمّ و کی****می به جشن یادگار جم و کی خواهیم خورد
تا درین نیلی خم از مستی دراندازیم شور****سر به سر خمخانهای ملک ری خواهیم خورد
ساغر و چنگ و دف و کف دمبدم خواهیم زد****شیر و شهد و شکر و می پی به پی خواهیم خورد
ما نه‌تنها می به یاد جشن سلطان می‌خوریم****کآب کوثر هم به یاد روی وی خواهیم خورد
دی بود اکنون و می نوشیم تا آید بهار****چون بهار آید علی اللّه تا به دی خواهیم خورد
جانشین محمود غازی کی نشین بالای تخت*** گر نباید خورد می امروز کی خواهیم خورد
گر به یاد آن ملک محمود می خوردی ایاز****ما به یاد این ملک محمود می خواهیم خورد
عاقبت محمود بادا ناصرالدین شاه را****کز ملک محمود زیب افزود تاج و گاه را
ملک ری را باز از آیینه آیین بسته‌اند****یا ملایک عرش را از نور آذین بسته‌اند
طاق تو پرتوی رنگارنگ چون قوس قزح****خلق بر هر منظری با اطلس چین بسته‌اند
هرشب از سیمین رسن آویخته قندیل‌ها****بر مجرهٔ چرخ گویی ماه و پروین بسته‌اند
زلف مشکین از دو سوی افکنده رقاصان به دوش****از بر یک آ‌فرین گویی دو نفرین بسته‌اند
یا دو مشکین مار بر یک شاخ گل پیچیده‌اند****یا دو حرز از کفر بر بازوی یک دین بسته‌اند
خاطبان عالم بالا عروس ملک را****عقد جاویدان برای ناصرالدین بسته‌اند
هشت باغ خلد را با هفت اقلیم جهان****در قبالهٔ نوعروسش شرط کابین بسته‌اند
شه چو بخت خویش دارد کودکی محمود نام****کآفتاب آسایش اندر مهد زرّین بسته‌اند
جانشین شه شود امروز اندر تهنیت****طبع و کلکم بین چسان این شعر شیرین بسته‌اند
عاقبت محمود بادا ناصرالدین شاه را****کز ملک محمود زیب افزود تاج و گاه را
ساقیا می ده که می در جسم جان می‌پرورد****قالب خاکی چه باشد کاسمان می‌پرورد
باده گویی از دم روح‌القدس دارد نژاد****زانکه در تن دم به دم روح روان می‌پرورد
ناشده از لب فرو پیدا شود رنگش ز چشم****لاله‌ای بین کاو به نرگس ارغوان می‌پرورد
می شفیع ماست پنداری که با چندین گناه****در دل و جانمان بهشت جاودان می‌پرورد
همچو خم صاحبدلی باید که داند این سخن****کانکه گل را گل کند دل را همان می‌پرورد
راست گویم بر خم می سجده می‌بایست کرد****زانکه در یکمشت گل یک مُلک جان می‌پرورد
وصف می زین به نیارم کرد کاندر مدح شاه****در زبان چون منی نطق و بیان می‌پرورد
ناصرالدین شه که دایه رأفتش در مهد ملک****کودکی شیراوژن و ملکت‌ستان می‌پرورد
یک جهان جانست جود شه ز بهر خاص و عام****حبذا جودی که جان یک جهان می‌پرورد
عاقبت محمود بادا ناصرالدین شاه را****کز ملک محمود زیب افزود تاج و گاه را
توپهای خسروانی اینک آوا می کنند****رعد و برق و ابر خیزد چون دهان وا می‌کنند
بر زمین از آسمان آید مدام آواز رعد****توپها نک برخلاف رعد آوا می‌کنند
از زمین هرّایشان هردم رود زی آسمان****گوش گردون کر شود هر دم که هرّا می‌کنند
درگلوشان مار سرخ و در شکم مور سیاه****طرفه مار و مور بین کاهنگ اعدا می کنند
بنگر آن زنبوره‌ها کز برق آتش هر زمان****همچو زنبوران خون‌آلوده غوغا می کنند
هرطرف جشنیست برپا چیست باعث خلق را****کاین همه رقص و طرب در باغ و صحرا می کنند
سیم و زر هرسو به دامن می‌برند از گنج شاه****جود شه فرموده با خود خلق یغما کنند
آن چه کوه است این که رقاصان مجلس گاه رقص****چون مدار اخترانش زیر و با‌لا می کنند
جشن محمود است زان رو چون سر زلف ایاز****مشک می‌پاشند و صحن بزم بویا می کنند
عاقبت محمود بادا ناصرالدین شاه را****کز ملک محمود زیب افزود تاج و گاه را
تاج می‌نازدکه نیکو تاجداری یافتم****ملک می‌بالدکه فرخ شهریاری یافتم
نصرت از وجد و طرب در رقص کز بازوی شاه****کاخ دولت را ستون استواری یافتم
نخل ملکت در نماکز برگ ریز حادثات****خشک‌بودم تازه گشتم خوش بهاری یافتم
خاک ابران در طرب کز موج طوفان فتن****بس تلاطم داشتم اکنون قراری یافتم
ملک شه‌نازان که بودم در بلا و اضطراب****ایمنم تا چون اتابک پیشکاری یافتم
شاهباز همت شه هفت کشورکرد صید****باز می‌گوید که بس کوچک شکاری یافتم
تیغ خسرو خنده زن کز خون بدخواهان ملک****از پی مستی شراب بی‌خماری یافتم
لعل خندان کز تف خورشد عمری سوختم****تا ز فر افسر شه اعتباری یافتم
رخش شاهنشه ز وجد و شوق هردم شیهه زن****کز نژاد شاه نیکو شهسواری یافتم
عاقبت محمود بادا ناصرالدین شاه را****کز ملک محمود زیب افزود تاج و گاه را
بر فراز تخت شاهنشه مکان دارد همی****مهر را ماند که جا بر آسمان دارد همی
از نشاط آن که شه بنشست بر بالای آن****بس که بالد تخت گویی تخت جان دارد همی
تهنیت گویند از بس شاه را از هرکران****خاک و خشت ملک ری گو‌یی زبان دارد همی
بس که می رقصد زمین از خوشدلی در زیر پای****جمله اجزای زمین گویی روان دارد همی
شاه عمر جاودانست از برای شخص ملک****ملک از آن نازد که عمر جاودان دارد همی
کودک مهد ار ولیعهد شهنشه شد چه باک****بخت شه طفلست و فرمان بر جهان دارد همی
بچهٔ شیرست پنداری ملک محمود از آنک****شیرخوارست و دل شیر ژیان دارد همی
در کمانهٔ مهد هر ساعت کند انگشت خویش ***بس که عزم بازی تیر و کمان دارد همی
ابر و مژگان خود را دست مالد هر زمان****بس که در دل شوق شمشیر و سنان دارد همی
عاقبت محمود بادا ناصرالدین شاه را****کز ملک محمود زیب افزود تاج و گاه را
شاه ما را بخت سعد و اختر مسعود باد****اختر مسعود او را فرّ نامعدو‌د باد
آ‌رزوهایی که هریک هست افزون از دو کون****بر زبان ناورده پیشش حاضر و موجود باد
از وجودش جان بود خرسند و از جودش جهان****یک جهان جان خاک راه این وجود و جود باد
بر در معبود چون شاهان به طاعت صف کشند****سر صف شاهان عادل در بر معبود باد
چون همه قصدش به سوی حرمت دینست و بس****حفظ یزدان قاصد و جان و تنش مقصود باد
هرزمان کارد ملک محمود برتختش سجود****جان یک عالم فدای ساجد و مسجود باد
زین همه مولود و والد کز نتاج آدمند****آن نکوتر والد و این بهترین مولود باد
چون بود روز ولادت با ولیعهدی یکی****مر ملک محمود را کش ملک نامحدود باد
از پی تاریخ سال هردو قاآنی نگاشت****ناصرالدین را نشاط جسم و جان محمود باد
عاقبت محمود بادا ناصرالدین شاه را****کز ملک محمود زیب افزود تاج و گاه را

مثنوی

الا ای نیوشندهٔ هوشیار****یکی نغز گفت آرمت گوش دار
به گیتی بسی رفت گفت و شنید****که تا آفرینش چسان شد پدید
به اندازهٔ وهم خود هر کسی****سخن‌های بیهوده راند بسی
چو مرد از خرد ره نداند برون****خرد را شمارد همی رهنمون
گرش از خرد راه بیرون بدی****شناساییش لختی افزون بدی
نبینی مگرکودک شیرخوار****که بادام و جوزش نهی در کنار
ابا پوست بگذاردش در دهان****نداندکه مغزش بود در میان
همی خاید آن جوز و بادام را****به ناکام رنجه کندکام را
ولیکن پس از یک دو سال دگر****که لختی شود دانشش بیشتر
چو بادام و جوزش نهی در کنار****شود مغز را زان میان خواستار
بیندازد آن پوست را از برون****که تا مغز پیدا شود از درون
تو آن طفلی و وهم تو کام تو****زمین و زمان جوز و بادام تو
نبینی در آن بودنی‌های نغز****همی پوست خایی ابر جای مغز
مگر فیض عشقت شود رهنمون****که تا مغز از پوست آری برون
کس این مغز را باز داند ز پوست****که با خویش دشمن شود بهر دوست
کسی پا گذارد درین دایره****کش از عشق در جان فتد نایره
کسی راز این پرده داند درست****که بی‌پرده جان برفشاند نخست
تنی گردد آگه ز سرّ خدای****که از جان و دل سر نماید فدای
نیندیشد از تیغ و تیر و کمان****نپرهیزد از زخم گرز و سنان
ننالد گر از زخم تیر درشت****شود تنش بر گونهٔ خارپشت
نپرسد گرش تیر و خنجر زنند****نترسد گرش پتک بر سر زنند
و گر خیمه سوزندش و بارگاه****نگردد ز سوز درون دادخواه
پسر را اگرکشته بیند به پیش****غم دل نهان دارد از جان خویش
وگر خسته بیند برادر به تیغ****ببندد زبان از فسوس و دریغ
و گر دختران بسته بیند به بند****و یا خواهران را سر اندر کمند
نگوید به جز شکر پروردگار****نموید بر آن بستگان زار زار
و گر تیر بارند بر پیکرش****همان شور یزدان بود بر سرش
و گر اسب تازند بر پیکرش****بجنبد ز شادی دل اندر برش
چنین درد در خورد هر مرد نیست****کسی حز حسین اهل این درد نیست
ندیدی که در عرصهٔ کربلا****چسان بود صابر به چندین بلا
لب تشنه جان داد نزد فرات****چو اسکندر از شوق آب حیات
ز یکسو تنش گشته آماج تیر****ز یکسو زن و خواهرانش اسیر
زنان سیه‌پوش از خیمه گاه****سیه کرده آفاق از دود آه
ز یکسو بهشتی رخان دستگیر****درون دوزخ و آهشان زمهریر
سکینه به زنجیر و زینب به بند****رقیه بُغلّ عابدین در کمند
چو برک گل از غم خراشیده روی****چو اوراق سنبل پریشیده موی
رخ از خون چو تاج خروسان شده****نگارین چو کفّ عروسان شده
یکی را رخ از زخم سیلی فکار****یکی را کف از خون دل پرنگار
یکی را دو رخ نیلی از ضرب مشت****یکی را سر نیزه بالای پشت
یکی ژاله پاشید بر لاله برگ****یکی خسته عناب را از تگرگ
یکی بر رخ از زلف بگشوده تاب****چو دود پراکنده بر آفتاب
ولی این همه زجر بی‌اجر نیست****که زخمی که جانان زند زجر نیست
مگر دیده باشی به عشق مجاز****که معشوق با عاشق آید به راز
بخندد همی عاشق از زخم یار****کزین زخم زخمی قوی‌تر بیار
وگر جز به عاشق نماید ستم****دو چشمش شود خیره و دل دژم
به معشوق زیبا درشتی کند****بدان خوبرو ساز زشتی کند
پس ایدون ز آیین عشق مجاز****ز عشق حقیقی توان جست راز
که مشتاق یزدان بلاجو بود****خوشست از بلا چون بلازو بود
بلا هست تخم و ولا هست بر****به اندازهٔ تخم خیزد ثمر
هر آنکس که افزون بلاکش بود****فزون‌تر دلش در بلا خوش بود
بلاکش زرست و بلا آتشست****زر پاک بی‌غش در آتش خوشست
حیات روان در هلاک تنست****از آن رو که جان را بدن دشمنست
نفرساید ار دانه در زیر خاک****نیارد در آخر ثمرهای پاک
همان روشنست این سخن نزد جمع****که از سوز دل سرفرازست شمع
همان آهنست آنکه انجام کار****به چنگال حیدر شود ذوالفقار
ولیکن از آن پس که آهنگران****زنندش‌ا به سر بتکهای گران
اگر خون نگردد غذا در جگر****ز ادراک در مغز نبود اثر
نه آن نطفه است آدمی را نخست****که باید ز رجس تن خویش شست
کز اول شود خون به زهدان مام****از آن پس بنه ماه ماهی تمام
نه سنگست کاخر به چندین گداز****شود روشن آیینهٔ دلنواز
ولی نیست او را بلا سودمند****که طینت بود زشت و نادلپسند
نه هر دانه‌ای میوهٔ تر دهد****نه هر نی به بنگاله شکّر دهد
نه هر قطره‌ای در صدف دُر شود****نه هرگز ریاحی بود حر شود
نه هر زن بود در سعادت بتول****نه هر مردی اندر شرافت رسول
نه هر کس که شد کشته در کربلا****بود در قیامت ز اهل ولا
بسی بد حسین نام در کوفیان****که شد کشته و شد به دوزخ روان
نه هرکس که او را بود نام نیک****بود در قیامت سرانجام نیک
بانوی شه قبلهٔ اهل حرم****گلبن رضوان گل باغ ارم
مهرفلک شیفتهٔ چهر او****زهره و مه مشتری مهر او
زلفش گردون و رخش آفتا‌ب****موی همه چین و به چین مشک ناب
راهزن زهره دو هاروت او****لعل جگر خون ز دو یاقوت او
آینهٔ حسن عروسان بکر****پرده‌نشین‌تر ز عروسان فکر
پردگیان فلکی برده‌اش ***پرده‌نشینان همه پرورده‌اش
لعلش در پرده ره جان زده****پردهٔ یاقوت به مرجان زده
در طرب قدش در بوستان****پردهٔ قمری زده سرو روان
خواجهٔ خاتون ختنی روی او****ترک فلک خال دو هندوی او
تابستان چون به شمیران چمید****درکنف خسرو ایران خزید
روزی از بس که هواگم شد****روهینا موم صفت نرم شد
خاطرش از گرما بیتاب گشت****زآتش خورشید گلش آب گشت
از پی راحت سوی سرداب شد****آهوی چشمش به شکر خواب شد
مطبخی از بهر طعام سِرِه****داشت قضا را بره‌ای نادره
آهوی چین شیفتهٔ چشم او****نرم‌تر از موی بتان پشم او
دنبهٔ او چون کفل گور نر****بلکه به نسبت قدری چرب‌تر
تالی مشک ختنی پشک او****مغز جهان عطسه زن از مشک او
بی‌خبر از مطبخی آن شیر مست****رسته شد از بند و به سرداب جست
بره به خلوتگه خورشید شد****ثور به سر منزل ناهید شد
خورشید آرد به سوی بره‌رو‌ی****لیک ندیدم بره خورشید جوی
لاجرم آن برّهٔ آهو خرام****کرد چو در بنگه آهو مقام
چون بره کز گرگ فتد در گریز****هر طرفی آمد در جست و خیز
آهوی بزم ملک شیرگیر****آنکه کند شیران ز آهو اسیر
کرد بدو رو که دلیرت که کرد****راست بگو ای بره شیرت که کرد
تا که ترا گفت که شیدا شوی****در برگی گرگ زلیخا شوی
عادت گرگان بهل ای شیر مست****تا نرسد بر تو ز شیران شکست
غفلت خرگوشیت از سر بهل****همچو پلنگان چه شوی شیر دل
شیر نیی بگذر ازین فکر خام****کاهوی وامانده در آری به دام
شیر شود صید دو آهوی من****روبهکا خیره میا سوی من
شیر زنم ای برهٔ شیر مست****شیرزنان را که کند زیر دست
آن برهٔ نازک نغز سره****مات شد از آن سخنان یکسره
بار دگر از دو لب نوشخند****خواست که سازد بره را گرگ بند
گفت که ای انسی وحشی خرام****چشم تو آورده ددان را به دام
چند در این خانه چرا می‌کنی****جلوه درین طرفه سرا می‌کنی
بهر من این خانه خریدست شاه****تا نبرد کس سوی این خانه راه
فارغ از اندوه شد آمد شوم****روز و شب آسوده درا و بغنوم
خانه گر از تست من اینجا که‌ام****خفته به سرداب ز بهر چه‌ام
ور ز من این خانه تو پس کیستی****جلوه‌کنان هر طرف از چیستی
بره کش از هوش تهی بود مغز****گوش فرا ده بدان گفت نغز
آن سخنان را چو ز خاتون شنود****یک دو سه عسطه زد و برجست زود
همچو کسی کز پی تقلید کس****بجهد و خنبک زند از پیش و پس
جُست ز هر سوی و همی زد عطاس****مهره در افکند تو گفتی به طاس 
بانوی شه آهوک سیمبر****خیره شدش چشم پلنگی به سر
گفتش کای برّه ز بس ریمنی****مانا کز تخمهٔ اهریمنی
روبهکا بس کن ازین مکر و بند****شیر ژیان را چه کنی ریشخند
خرس نیی خرسک بازی چرا****خصم نیی دوست گدازی چرا
این همه تقلید چو عنتر چه بود****عطسه‌ئی مغز مکرّر چه بود
تا که ترا گفت که موذی نیی****بره نیی لاشک بوزینه‌ای
عطسه‌زنان چند ز جا می‌جهی****گه به زمین گه به هوا می‌جهی
بس کن ازین گرگ دلی ای بره****چند به خورشید کنی مسخره
تا کی چون موش نمایی دغل****گربهٔ حیلت بفکن از بغل
بار خدایی که ترا برّه کرد****گرگ صفت از چه ترا غرّه کرد
الغرض از شومی‌ات ای شوم بخت****من کشم این لحظه ازین خانه رخت
این تو و این خانه و این جایگاه****این من و از کید تو جستن پناه
سگ بسرایی چو نماید قرار****نیست در آن خانه ملک را گذار
طوطی همدم نشود با غراب****شب چو درآید برود آفتاب
گیرم این خانه بهشتی بود****چون تو کنی جای کنشتی بود
گر تو درین خانه نمایی مقر****گرچه بهشتست نماید سقر
جنت از آن گشته مهذّب بسی****زانکه در او نیست معذّب کسی
هرکه به مردم برساند گزند****گرگش دان گرچه بود گوسفند
ای دل از معنی هر قصه‌ای****کوش که باری ببری حصه‌ای
قصدم ازین قصه نبد یکسره****صحبت بانو و سرا و بره
بانو روحست و سرا روزگار****بره همان سیرت ناسازگار
جا چو کند سیرت بد در بدن****روح گریزد به ضرورت ز تن
کوش که از سیرت بد وارهی****تا به سرای ابدی پا نهی
هرکه به جان سیرت بد ترک کرد****صحبت نیکان جهان درک کرد

قطعات

 

حرف ا

 

شمارهٔ 1: بارد چه؟ خون! که؟ دیده! چسان؟ روز و شب! چرا

بارد چه؟ خون! که؟ دیده! چسان؟ روز و شب! چرا؟****از غم! کدام غم؟ غم سلطان اولیا
نامش که بد؟ حسین! ز نژاد که از علی****مامش که بود؟ فاطمه جدش که مصطفی!
چون شد؟ شهید شد! به کجا؟ دشت ماریه****کی عاشر محرم، پنهان نه برملا
شب کشته شد؟ نه روز چه هنگام وقت ظهر****شد از گلو بریده سرش؟ نی نی از قفا
سیراب کشته شد؟ نه! کس آبش نداد؟ داد!****که شمر از چه چشمه ز سرچشمهٔ فنا
مظلوم شد شهید؟ بلی جرم داشت؟ نه****کارش چه بد؟ هدایت یارش که بد؟ خدا
این ظلم را که کرد؟ یزید! این یزید کیست ****زاولاد هند ، از چه کس از نطفهٔ زنا!
خود کرد این عمل نه! فرستاد نامه‌ای****نزد که نزد زادهٔ مرجانهٔ دغا
ابن زیاد زادهٔ مرجانه بد؟ نعم!****از گفتهٔ یزید تخلف نکرد؟ لا
این نابکار کشت حسین را به دست خویش ****نه او روانه کرد سپه سوی کربلا
میر سپه که بد؟عمرسعد! او برید؟****حلق عزیز فاطمه نه شمر بی‌حیا
خنجر برید حنجر او را نکرد شرم****کرد از چه پس برید؟ نپذرفت ازو قضا
بهر چه بهر آن که شود خلق را شفیع****شرط شفاعتش چه بود؟ نوحه و بکا!
کس کشته شد هم از پسرانش بلی دو تن****دیگر که نه برادر دیگر که اقربا
دیگر پسر نداشت چرا داشت آن که بود****سجاد چون بد او به غم و رنج مبتلا
ماند او به کربلای پدر؟ نی !به شام رفت****با عز و احتشام نه ! با ذلت و عنا
تنها؟ نه ! با زنان حرم؛ نامشان چه بود؟****زینب سکینه فاطمه کلثوم بینوا
بر تن لباس داشت بلی! گرد رهگذار****بر سر عمامه داشت بلی !چوب اشقیا
بیمار بد؟ بلی چه دوا داشت اشک چشم****بعد از دوا غذاش چه بد؟ خون دل غذا
کس بود همرهش بلی اطفال بی‌پدر****دیگر که بود؟ تب !که نمی گشت ازو جدا
از زینب و زنان چه به جا مانده بد؟ دو چیز****طوق ستم به گردن و خلخال غم به پا
گبر این ستم کند؟ نه! یهود و مجوس؟ نه!****هندو؟ نه! بت‌پرست؟ نه! فریاد ازین جفا
قاآنی است قایل این شعرها بلی****خواهد چه؟ رحمت! ازکه ز حق! کی؟ صف جزا!

شمارهٔ 2: ای ترک من ای بهار جان‌افزا

ای ترک من ای بهار جان‌افزا****برقع بکش از رخ بهشت آسا
کز باغ بهشت نوبهار اینک****هموار فرو چمید زی دنیا
عید عجمی به فرّ فروردین****در سبزه گرفت ساحت غبرا
بست ابر سپید کله بر گردون****زد لالهٔ سرخ خیمه بر صحرا
دامان چمن از آن پُر از لؤلؤ****سامان زمین ازین پر از دیبا
از لولو آن چمن یکی مخزن****از دیبهٔ این زمین بتی زیبا
آن داده نشان ز مخزن قارون****این برده سبق ز دفتر مانا
اندر دمن از شقیق و آذریون****و ندر چمن از بنفشه و مینا
آورده برون بهار لعبتگر****از پرده هزار لعبت زیبا
نوشاد و حصار گشت پنداری****باغ از گل و سرو و سنبل بویا
یانی ز بدیع نقش دیگرگون****بگرفت طراز خلخ و یغما
از کشی ایدو‌ن چو ترک یغمایی****هوش از سر بخردان کند یغما
هر صبح آرد صبا به پنهانی****بس نغز صور ز هر کران پیدا
یا نی گویی که صحف انگلیون****در باغ همی پراکند عمدا
بازار ختن شدست پنداری****دشت و دمن از شواهد رعنا
بس نزهت و خرّمی به لالستان****ماندست شگفت خاطر دانا
از جنبش باد طرهٔ سنبل****چون زلف تو حلقه‌زا و چین آرا
وز گریهٔ ابر سبزه تو بر تو****چون خط تو خوش دمیده در پیدا
از خواب گران چو چشم بیمارت****بیدار شدست نرگس شهلا
از بس که نشید مرغ گردون پوی****از بس که نسیم باغ عنبرسا
نک غلغله‌زا بود هوا یکسر****هان لخلخه‌سا بود زمین یکجا
ای ترک من ای بهار مشتاقان****بردار نقاب از رخ رخشا
تو عید منی و نوبهار من****کز وصل تو پیرم و شوم برنا
پیش آی و درین بهار و فروردین****پروردهٔ خم بریز در مینا
از بلبله سرخ می بکش بکشد****بلبل چو به شاخ سرخ گل آوا
یاقوت روان بریز در ساغر****ها قوت روان بگیر از صهبا
چون کشتی ابر دُرفشان آید****بر ساحل این کبودگون دریا
کشتی کشتی گسارد باید می****اینست حکیم وقت را فتوی
خاصه که به فصلی اینچنین خرّم****ویژه که ز دست چون تو مه‌سیما
گل شادی آر و فصل اندوه بر****می عشرت‌بخش و تو روان‌بخشا
چند از غمت ای بت بهشتی رو****در تاب بود دلم جحیم‌آسا
زان سلسله‌ات که هست پر حلقه****چون زلزله‌ام همیشه پر غوغا
پیش آی و به عنف بوسه می‌در ده****پاکوب و به جهد باده می‌پیما
از بوسه و باده می‌مکن ضنّت****کاین هر دو من و تراست مستی‌زا
بستان و بده مر این دو را چندان****بی‌چون و چرا ولیکن و امّا
کز نشوه و سکر باده و بوسه****بیخود افتیم هر دو تن از پا
ما فتنهٔ کشوریم و خفته به****فتنه در عهد خسرو والا
تو فتنه به روی دلفریبستی****من فتنه به نظم دلکش شیوا
امروز به چاره کوش کار ارنه****در نزد ملک تبه شود فردا
فرمانده ملک جم فریدون شه****کافریدون و جمش کمین لالا
شاهی که به فر و فال دارایی****در هر دو جهان نیابیش همتا
بر پاکی طینتش هنر واله****بر پرچم رایتش ظفر شیدا
برقیست حسام او مخالف‌سوز****بادیست سمند او جهان‌پیما
چون از بر رخش فتنهٔ گیتی****چون در صف بار رحمت دنیا
دستش ابرست دُر گه ریزش****تیغش مرگست در صف هیجا
تارست سهیل و رای او روشن****دونست سپهر و قدر او بالا
حزمش ببرد ز نیشتر حدت****عزمش بدر آرد آتش از خارا
سر هشته روان به طاعتش گردون****بربسته میان به خدمتش جوزا
بر راحت هرکه دردهد فرمان****در ذلت هرکه برکشد طغرا
نه در ید اوست چرخ را قدرت****نه در رد اوست دهر را یارا
فوجش موجی بود مخالف کش****خیلش سیلی بود عدوفرسا
قدرش بدری که شوکتش پرتو****چهرش مهری که دولتش حربا
تیرش شیری که ناخنش فتنه****تیغش میغی که قطره‌اش غوغا
م‌یتی مصرس و دشمنش فرعون****او موسی وقت و رمحش اژدرها
ای شاه فلک فخیم که قاآنی****در پای تو سوده فرق فرقدسا
آری به ره تو هرکه ساید سر****بر تارک نه فلک گذارد پا
عید آمد و شد جهان فرسوده****در پیری همچو دولتت برنا
بر جای سخن کنون نثارت را****پروین و سهیل دارم و شعرا
ارجو که ز پرتو قبول تو****چون مهر فلک شودجهان‌آرا
تا جِرم قمر همی ستاند نور****از هور فراز گنبد مینا
در سایهٔ ظل حق بود فرت****تابنده به بر و بحر چون بیضا

شمارهٔ 3: سحرگه ترک فلک تنگ بست خفتان را

سحرگه ترک فلک تنگ بست خفتان را****ز خیل زنگی خال نمود میدان را
دو چشم من به ره مهر آسمان که ز راه****نمود ماه زمین چهرهٔ درخشان را
بتم درآمد و چون یک چمن بنفشهٔ تر****فشانده از دو طرف زلف عنبرافشان را
خطی به گرد لبش دیدم ارچه در همه عمر****ندیده بودم در شوره‌زار ریحان را
عرق نشسته به رویش چنانکه گفتی ابر****فشانده بر رخ گل قطرهای باران را
نموده چهره و تاراج کرده طاقت را****گشوده طرهّ و بر باد داده ایمان را
درست خاطر مجموع من پریشان شد****از آنکه دیدم آن زلفک پریشان را
دو زلف او چو دو زنگی غلام گشتی گیر****که بهر کُشتی بالا زنند دامان را
همی معاینه دیدم ز زلف و چهرهٔ او****که جبرئیل هم‌آغوش گشته شیطان را
به مغزم اندر از بوی زلف و کاکل او****گشوده گفتی عطار مشک دکان را
دو چشم او به زبانی که عشق داند و بس****سرود با دل من رازهای پنهان را
درون دیدهٔ من عکس روی و قامت او****به سحر تعبیه کردند باغ و بستان را
دو مژه‌اش همه بارید بر دو چشمم تیر****ندیده بودم اینگونه تیرباران را
زمان زمان به دلم مار شوق می‌زد نیش****که یک دهن بمکم آ‌ن دو لعل خندان را
نفس نفس ز جنون نفسم آرزو می کرد****که یک‌دو بوسه زنم آن دو چشم فتان را
من ایستاده در اندیشه تا چه چاره کنم****دل غریب و تن زار و چشم حیران را
نه حالتی که کنم منع بیقراری دل****نه حیلتی که کشم درکنار جانان را
به چاک پیرهنش نرم نرم بردم دست****که رفته رفته به چنگ آورم زنخدان را
ز بهر آنکه مگر سینه‌اش نظاره کنم****به نوک ناخن کاویدم آن گریبان را
به زیر چشم سرین سپید او دیدم****چنانکه بیند درویش گنج سلطان را
سخن صریح بگویم دلم همی می‌خواست****که جان فداکنم و بوسم آن دو مرجان را
ولی دریغ که سیمین‌رخان غلام زرند****رواج نیست به بازار حسنشان جان را
غرض غلام من آمد بشیروار ز راه****پی اشاره بهم زد ز دور مژگان را
چه گفت گفت که قاآنیا بشارت ده****که روزگار وفاکرد عهد و پیمان را
بگفمتش چه بشارت چه روی داده چه شد****مگر مدار دگرگونه گشت دوران را
بگفت آری برخیز روز تهنیت است****به شوق شعر برانگیز طبع کسلان را
به انتظار چنین روز شد سه سال که تو****به جان خریدی چندین هزار خسران را
امیر دیوان شد مرزبان خطهٔ فارس****به مدحش ازگهر آکنده ساز دیوان را
چو این شنیدم از شوق و وجد برجستم****چنانکه تارک من سود سقف ایوان را
همی چه گفتم گفتم سپاس یزدان را****که داد فر ایالت امیر دیوان را
به حکم شاه برانگیخت بر ایالت فارس****جناب میر اجل میرزا نبی خان را
بزرگوار امیری که باکفایت او****به آبگینه توان خردکرد سندان را
هژبر زهره دلیری که با حمایت او****به دشت بشکرد آهو پلنگ غژمان را
قضاست حکمش از آن نظم داده گیتی را****فناست تیغش از آن تیزکرده دندان را
سنان او همه ماران فتنه خورد مگر****خلیفه است عصای کلیم عمران را
به بادپا چو نشیند به رزم پنداری****عنان باد به چنگست مر سلیمان را
بدان رسیده که با رای گیتی افروزش ***به مهر و مه نبود احتیاج گیهان را
ز بسکه درّ و گهر ریخت جود او بر خاک****ز خاک ره نشناسد در عمان را
کند چو با کف زربخش جا به کوههٔ رخش****به کوه جودی بینند ابر نیسان را
زهی وجود توکادراک آدمی زین بیش****شناخت می‌نتواند عطای یزدان را
ز بهر آنکه شود چون تو طینتی موجود****خدای از دو جهان برگزید انسان را
ببوی آنکه شود میخ نعل توسن تو****فلک چو تاج به سر برنهاد کیوان را
نخست جود ترا آفرید بارخدای****قوای غاذیه زان پس بداد حیوان را
به عون لنگر حزم تو ناخدا در بحر****فرو نشاند در روز باد طوفان را
کجا سحاب سخای تو ژاله انگیزد****محیط‌وار به موج آورد بیابان را
چو روزنامهٔ خلقت نگاشت کلک قضا****به‌نام نیک تو زینت فزود عنوان را
خدیو را چو تو فرمانبری بود زانرو****غلام خویش نماید خطاب خاقان را
سپهرگردان در چنبر اطاعت تست****چنانکه گوی مطیعست خمّ چوگان را
بزرگوار امیرا رسیده وقت که من****غلام خود شمرم آفتاب تابان را
ز همت تو چنان نام من بلند شود****که برفشانم بر نُه سپهر دامان را
به موکب تو جنیبت کشان به فارس روم****لجام زر فکنم بر به فرق یکران را
ز گلرخان پریچهره محفلی سازم****که کس نبیند ازین پس بهشت رضوان را
گهی بچینم از روی این شقایق را****گهی ببویم از بوی آن ضمیران را
گهی ببینم صد ره به یک نظر این را****گهی ببوسم صد جا به یک نفس آن را
ز وصل خوبان در هر چهار فصل جهان****شبان و روزان بستان کنم شبستان را
چنان به مدح تو هر دم نوایی آغازم****که غیرت آید بر من هزاردستان را
زگوهری که به مدح تو پرورد خِرَدم****گواژه رانم پروردهای عمان را
هماره تا ز بت ساده و بط باده****سماع و وجد بود خاطر سخندان را
بقای عمر تو تا آن زمان که بارخدای****بهم نوردد طومار دور دوران را

شمارهٔ 4: ای پسر درکار دنیا تا توانی دل مبند

ای پسر درکار دنیا تا توانی دل مبند****کز پی هر سود او چندین زیان آید تو را
چند گویی شب بهل کز می دماغی تر کنم****صبحدم ترسم خماری ناگهان آید تو را

شمارهٔ 5: باش تا از ابلهی دستی بدارد پیش شمع

باش تا از ابلهی دستی بدارد پیش شمع****آنکه گوید می‌نسوزد شمع جز یروانه را
شمع‌راجز پرتوی کزعشق‌آن ٻروانه‌سوخت****پرتوی دیگر بود کآتش زند بیگانه را

شمارهٔ 6: چون به عشق مجاز نیست نیاز

چون به عشق مجاز نیست نیاز****به دوگیتی هواپرستان را
ظلم باشد که سر فرود آید****به دوگیتی خداپرستان را

شمارهٔ 7: حکایتیست مرا از که از کسی که بود او

حکایتیست مرا از که از کسی که بود او****چه کار داری برگو بکن سوال بفرما
ز اسم گویمش آری ز رسم نیز بدیده****که باشد او علی عسکر کنون ز شغلش بسرا
حجابم آ‌ید غربیله خوب نیست بیان کن****برد لحاف برای که هرکه زر دهد او را

شمارهٔ 8: حل معمای حکمتش نتواند

حل معمای حکمتش نتواند****آنکه کند حل صدهزار معمّا
فهم شناساییش چگونه کند کس****مشت نشاید زدن به صخرهٔ صمّا

شمارهٔ 9: در سخن گفتن چو ماه و آفتاب

در سخن گفتن چو ماه و آفتاب****رهنمای خلق هر صبح و مسا
مدح او در گوش نادان ناگوار****چون شمیم گل به مغز خنفسا

شمارهٔ 10: در شب تاریک شمع ما بود پروانه‌سوز

در شب تاریک شمع ما بود پروانه‌سوز****لیک چون شد روز سوزد پا و سر بیگانه را
شمع را هم نور و هم نارست سوزد لاجرم****نار او بیگانه را و نور او پروانه را

شمارهٔ 11: گر بداند لذت جان باختن در راه عشق

گر بداند لذت جان باختن در راه عشق****هیچ عاقل زنده نگذارد به عالم خویش را
عشق داند تا چه آسایش بود در ترک جان****ذوق این معنی نباشد عقل دوراندیش را

شمارهٔ 12: مانند‌گربه‌ای که خورد بچگان خویش

مانند‌گربه‌ای که خورد بچگان خویش****خوردند دایگان بچهٔ شیرخوار را
عاشق به لذت لب نانی فروخته****هفتاد سال لذت بوس وکنار را

حرف ب

 

شمارهٔ 13: بسکه سرگرم حجت خویشند

بسکه سرگرم حجت خویشند****غافلند از خدا اولوالالباب
ای خوشا حال عارفی که ز شوق****همچو دیوانه بر درد جلباب

شمارهٔ 14: مردکز عیب خویش بیخبرست

مردکز عیب خویش بیخبرست****هنر دیگران شمارد عیب
جام بیچارگان چرا شکند****آنکه مینای می نهد در جیب

حرف ت

 

شمارهٔ 15: استرم را اگر فرستادی

استرم را اگر فرستادی****نکنم جز به مردمی یادت
معنی آن فلان تحیاتست****وان فلان روح پاک اجدادت
ورنه‌گویم که آن فلان ذکرست****وان فلان مقعد پر از بادت

شمارهٔ 16: مر آن خدای که پیمانه را نگهدارد

مر آن خدای که پیمانه را نگهدارد****به زی‌ر خاک چو پیمان اهل عشق درست
ز روی صدق دگر به کام شیر روی****به رهروان طریقت قسم که حافظ تو ست

شمارهٔ 17: ای که از عشق و عقل می‌لافی

ای که از عشق و عقل می‌لافی****هست نیمی دروع و نیمی راست
عقل داری ولی نداری عشق****زان وجودت اسیر خوف و رجاست
عشق را با امید و بیم چکار****بیم و امید اهل عشق خداست

شمارهٔ 18: کلام عاقل و جاهل به گوش یکدیگر

کلام عاقل و جاهل به گوش یکدیگر****چو نیک بنگری از روی تجربت بادست
همین به باغ ننالند بلبلان از زاغ****که زاغ نیز هم از بلبلان به فریادست

شمارهٔ 19: چو زنی در دام شهوت شد اسیر

چو زنی در دام شهوت شد اسیر****خر به چشمش به ز طاوس نرست
همچنان در چشم شهوت مرد را****دیو با حور بهشتی همبرست

شمارهٔ 20: عاقل از دیدار معنی غافلست

عاقل از دیدار معنی غافلست****زانکه هر حجت که گوید آفلست
لااحب الآفلین فرمود حق****این سخن آسان‌نمای و مشکلست
در گذر از خویش و واصل شو به دوست****کانکه واصل شد مرادش حاصلست

شمارهٔ 21: ظلم ظالم ذخیره‌ایست نکو

ظلم ظالم ذخیره‌ایست نکو****که در آخر نصیب مظلومست
ظالم خیره عاقبت چو بخیل****خویشتن زان ذخیره محرومست

شمارهٔ 22: درین‌کتاب پریشان نبینی از تربیتت

درین‌کتاب پریشان نبینی از تربیتت****عجب مدار که چون حال من پریشانست
هزار شکر که با یک جهان پریشانی****چو تار طرهٔ دلدار عنبرافشانست

شمارهٔ 23: خازن میر معظم راوی اشعار من

خازن میر معظم راوی اشعار من****آنکه می گوید بلا مفتون بالای منست
راوی شعر منست اما چو نیکو بنگری****راوی اشعار نبود دزد کالای منست
طبع موزون مرا دزدید و چون پرسم سبب****گویدم کاین قامت موزون زیبای منست
شعر شیرین مرا بر دست و چون جویم دلیل****گویدم کاین خنده لعل شکرخای منست
حالت بخت مرا در چشم خود دادست جای****گو‌یدم کاین خواب چشم نرگس آسای منست
هر پریشانی که من یک عمر در دل داشتم****درکله جا داده کان زلف چلیپای منست
رای رخشان مرا دزدیده اندر زیر زلف****فاش می‌گویدکه این روی دلارای منست
دزد کالای امیرست او نه تنها دزد من****میر را آگه کنم زیرا که مولای منست
تیرها دزدیده است از ترکش میر جهان****گوید این‌مژگان خونریز جگرخای منست
در میان سینه خود میر را دادست جای****گوید این سنگین دل چون کوه‌خارای منست
نرم نرمک هشته درع میر را زیر کلاه****واشکارا گوید این زلف سمن سای منست
کرده اندر جامه پنهان رایت منصور میر****نیک می‌بالد به خودکاین قد رعنای منست
گوش تا گوش او کشد هر دم کمان میر را****گوید این ابروی خونریز کمانسای منست
بسته است اندر ازار خویش شوشهٔ سیم میر****گوید این ساق سپید روح‌بخشای منست
لیک او با اینهمه دزدی امین حضرتست****بندهٔ میر و امیر حکم‌فرمای منست

شمارهٔ 24: رنج بیوقت و مرگ بی‌هنگام

رنج بیوقت و مرگ بی‌هنگام****پیشکار وبا و طاعون است
چون کسی بی‌محل به خشم آید****زود بگریز ازو که مجنون است
ساده‌رویی که میل باده کند****غالبا خارشیش در کون است

شمارهٔ 25: منافق آنچنان داند ز تلبیس

منافق آنچنان داند ز تلبیس****که افعال بدش با خلق نیکوست
نمی‌داندکه چشم اهل معنی****صفای مغز را می‌بیند از پوست

شمارهٔ 26: نفس امارهٔ تو دشمن تست

نفس امارهٔ تو دشمن تست****چون شود کشته دوست گردد دوست
تن تو پوست هست و مغز تو جان****مغزت ار آرزوست بفکن پوست

شمارهٔ 27: امید عیش مدار از جهان بوقلمون

امید عیش مدار از جهان بوقلمون****که هر دمش چو مخنث طبیعتان رنگیست
ولی تو سخت ازین غافلی که از هر رنگ****بسان مرد مخنث به دامنت ننگیست

شمارهٔ 28: ز عهد مهد تا پایان پیری

ز عهد مهد تا پایان پیری****ترا هر آنی ای فرزند حالیست
منت سربسته گویم تا بدانی****به‌حد خویش هر نقصی کمالیست

شمارهٔ 29: ای دل از جویی که جز احمد کسش میراب نیست

ای دل از جویی که جز احمد کسش میراب نیست****چون شوی سیراب چون میراب خود سیراب نیست
جو چه باشد بحر بی‌پایان که هر یک‌قطره‌اش****صدهزاران لجهٔ ژرفست کش پایاب نیست

شمارهٔ 30: زینگونه که امروز کند خواجه تغافل

زینگونه که امروز کند خواجه تغافل****گویی خبرش نیست ز فردای قیامت
امروز مگر توبه کند چاره و گرنه****فردا نپذیرند ازو عذر ندامت

شمارهٔ 31: ای کعبه به ما از ما نزدیکتری امّا

ای کعبه به ما از ما نزدیکتری امّا****در چشم شترداران دورست بیابانت
ما زخم مغیلانت مرهم شمریم امّا****بس کس که نهد مرهم بر زخم مغیلانت

شمارهٔ 32: ذکر خیری که پیش ازین بودت

ذکر خیری که پیش ازین بودت****از تو و رفتگان ملعونت
به دو فتحه فزون و یک یا کم****باد تا روز حشر در کونت

حرف د

 

شمارهٔ 33: چو از نعمت حق شود بنده غافل

چو از نعمت حق شود بنده غافل****خداوند بر وی بلایی فرستد
تو گویی بلا نعمتی هست دیگر****که غافل ز بیمش خدا را پرستد

شمارهٔ 34: آه مظلوم تیر دلدوزیست

آه مظلوم تیر دلدوزیست****که ز شست قضا رهاگردد
گر رسد بر نشان عجب نبود****تیر از آن شست کی رها گردد

شمارهٔ 35: ای وزیری که به دهر آنچه بود دلخواهت

ای وزیری که به دهر آنچه بود دلخواهت****همه از فضل خداوند میسر گردد
گر چکد نقطه‌ای از کلک تو در بحر محیط****چون سخنهای تو موجش همه گوهر گردد
پشه در سایهٔ اقبال تو سیمرغ شود****باز از هیبت قهر تو کبوتر گردد
قطره از تربیتت لؤلؤ رخشنده شود****ذرّه از مهر تو خورشید منوّر گردد
گر به بال پشه‌ای صورت حزم توکشند****بال او سخت‌تر از سدّ سکندر گردد
میر ملک جم از آنجا که تو را دارد دوست****زیبد ار قدر تو با عرش برابرگردد
چند محروم ز لطف تو شود قاآنی****دل چون آینه‌اش از چه مکدرگردد
در علاج غمش امروز بکن تدبیری****کانچه تدبیر نمایی تو مقدر گردد
حالی او تشنهٔ آبست و تویی رود روان****از لب رود روان تشنه چسان برگردد
گرچه صد ره چو قلم تو بریش بند از بند****همچنان در ره اخلاص تو با سر گردد

شمارهٔ 36: بخیل چون زر قلبست و پند چون آتش

بخیل چون زر قلبست و پند چون آتش****نه زرّ قلب ز آتش سیاه‌ترگردد
ز حرص مال بخیلا مگو به ترک مآل****از آن بترس که روزیت بخت برگردد

شمارهٔ 37: نفس کافر زنی است زانیّه

نفس کافر زنی است زانیّه****که به بیگانه رام می گردد
بسته از روزی حلال نظر****پی رزق حرام می گردد

شمارهٔ 38: آنکه تیز از لطیفه نشناسد

آنکه تیز از لطیفه نشناسد****چه خبر از اصول دین دارد
نیست جرمش ز بانگ بی‌هنگام****چکند بینوا همین دارد

شمارهٔ 39: مست کز بول خود وضو گیرد

مست کز بول خود وضو گیرد****از چه آن را طهارت انگارد
حال احمق به دوستیست چنانک****بدکند با تو نیک پندارد

شمارهٔ 40: بیا به خویش به گوهر نصیحتی داری

بیا به خویش به گوهر نصیحتی داری****چو خویشتن نپذیری مگوکه نپذیرد
بسا طبیب که دردی نکو علاج کند****ولیک خود به همان درد عاقبت میرد

شمارهٔ 41: ای داورگیتی که بود شهرهٔ آفاق

ای داورگیتی که بود شهرهٔ آفاق****چون مهر فلک هرکه به حان مهر تو و‌رزد
دارد رخم از خون جگر رنگ طبرخون****با آنکه بود شعر مرا طعم طبر زد
این پارسیان راکه به صد بیت ستودم****مسکین تنم از همت این طایفه لرزد
صد بیت که هر بیتش ارزد به دوصد ملک****گویا بر ایشان به یکی ملک نیرزد

شمارهٔ 42: کار خود را به کردگار گذار

کار خود را به کردگار گذار****تا ترا مصلحت بیاموزد
لطف او بی‌سبب سبب سازد****قهر او با سبب سبب سوزد

شمارهٔ 43: ای پسر نیست حرص را پایان

ای پسر نیست حرص را پایان****زانکه با هر تنی درآویزد
پیش هر منعمی که بنشیند****به تمنای سود برخیزد
آبروی کسان ز آتش آز****هر زمان بر زمین فرو ریزد
لاجرم عاقل آن بود به جهان****که به جهد از حریص بگریزد

شمارهٔ 44: گر تو جانی دهی به بوسهٔ من

گر تو جانی دهی به بوسهٔ من****بوسهٔ من هزار جان بخشد
بهر یک نیم جان کجا عاقل****به کسی عمر جاودان بخشد

شمارهٔ 45: صحن فلک شد سیاه بسکه ز غبرا

صحن فلک شد سیاه بسکه ز غبرا****گرد به گردون گردگرد برآمد
گشت هوا زمهریر بسکه ز هر سو****از جگر گرم آه سرد برآمد

شمارهٔ 46: ای خواجه هر خطا که کنی خود به خود کنی

ای خواجه هر خطا که کنی خود به خود کنی****رو شرمی از خدا کن و بر دیگران مبند
موی دراز ریش اگر کوسه برکند****هم بر دراز ریش بود جای ریشخند

شمارهٔ 47: بکن ای نفس هرچه می‌خواهی

بکن ای نفس هرچه می‌خواهی****لیک با جاهلان مکن پیوند
جاهل ار فی‌المثل برادر تست****آخرت زو رسد هزار گزند

شمارهٔ 48: بارخدایا ثنای همچو تویی را

بارخدایا ثنای همچو تویی را****همچو تویی هم مگر قیام تواند
اینقدر از ماکفایتست که گوییم****همچو تویی هم مگر ثنای تو خواند

شمارهٔ 49: ای دل آن کس که خویش را نشناخت

ای دل آن کس که خویش را نشناخت****مر خدا را شناخت نتواند
تا نگوید به ترک هستی خویش****نرد توحید باخت نتواند

شمارهٔ 50: آنچنان افتاده شو در راه خلق

آنچنان افتاده شو در راه خلق****کز برون راز درونت بنگرند
در تواضع همچو خاک افتاده باش****بو که پاکان بر تو وقتی بگذرند

شمارهٔ 51: نفس شریر بدرگ غدار خیره را

نفس شریر بدرگ غدار خیره را****ازکار بد چو منع نمایی بترکند
نف شریر چیست شراری که هرکجا****افتاد سوز او به دگر جا اثرکند

شمارهٔ 52: سیهروزی از بخکسی ندیده یل بتر

سیهروزی از بخکسی ندیده یل بتر****که خود تعب کشد و غیری انتفاع کند
از آنکه تا هنوزش بود به تن رمقی****ز ناز و نوش جهان طبعش امتناع کند
ولی جنازه‌اش از در برون نرفته هنوز****در آن زمان که جهان را به جان وداع کند
به مال و دولت او سفله‌ای گمارد چرخ****که نان او خورد و با زنش جماع کند

شمارهٔ 53: خسروا ای آنکه قهرت روز رزم وگاه کین

خسروا ای آنکه قهرت روز رزم وگاه کین****چرخ را با تیره خاک ره برابر می کند
گر نبود آنکه بینی روز رزم اندر هوا****روزگار از بیم تیغت خاک بر سر می کند
حاجتت‌نبود به‌خنجر روز کین کز روی کین****گردش مژگان چشمت کار خنجر می کند
بُـرّش از بازوی ارغونست نز برنده تیغ****با بداندیشش مگو کاین حرف باور می کند
ذوالفقار چه‌که عمرو عبدوُد دارد خبر****کانچه با او می کند بازوی حیدر می کند
خسروا شخصسی ست نورانی‌جمال‌از اهل‌نور****کز جمال خویش بزمم را منور می کند
نوری است امّا ز عریانی به نور آفتاب****آیت نور علی نور اینک از بر می کند
هست چون تیغ تو عریان لاجرم چون تیغ تو****زاشک خونین رخ پر از یاقوت احمر می‌کند
از غلامی تو دارد گفتگو وین حرف را****قند می‌پندارد و هر دم مکرر می‌کند
هرچه می گویم مکن این آرزو را لب ببند****کاین هوس را چرخ عالیقدر کمتر می‌کند
او همی‌گویدکه گر الطاف شه باشد قرین****قدر خاک تیره را از چرخ برتر می‌کند

شمارهٔ 54: کنون که دامن مقصود اوفتاد به چنگ

کنون که دامن مقصود اوفتاد به چنگ****به کام غیر ز کف دادنش محال بود
ز فرط شوق حضورش هنوز حیرانم****که بر که می‌نگرم خواب یا خیال بود

شمارهٔ 55: چه غم از بینوایی آن کس را

چه غم از بینوایی آن کس را****که کَرَم باشد و درم نبود
کرم بی‌درم از آن بهتر****که دِرم باشد و کَرَم نبود

شمارهٔ 56: معرفت شایسته باشد ورنه در صد عمر نوح

معرفت شایسته باشد ورنه در صد عمر نوح****کی به طاعت جاهلی نوح پیمبر می‌شود
نام یزدان را مکرر چون نماید عارفی****در تنش هر ذکر نای روح دیگر می‌شود
ور کند نامش مکرّر جاهلی از روی جهل****زو همی بیزاری یزدان مکرّر می‌شود

شمارهٔ 57: ای داور آفاق که از فرط سخاوت

ای داور آفاق که از فرط سخاوت****بر خوان نوالت دو جهان ماحضر آید
چون خانهٔ زنبور مر آن کاخ مسدّس****با وسعت کاخ کرمت مختصر آید
تنها نه ترا مژدهٔ فتح آمده امروز****هر روز ز نو مژدهٔ فتح دگر آید
انگیخت عدویت شَرَر فتنه و غافل****کش عمر به کوتاهی عمرر شرر آید
آمد ز در مهر و به کین رفت ولیکن****زان ره که به پا رفت دگر ره به سر آید
عفو تو ز آغاز امان داد مر او را****تا مایهٔ آسایش خیل بشر آید
عدل تو نمی‌خواست که آن دزد خطاکار****از عفو تو ایمن ز بلا و خطر آید
می‌خواست دگرباره زند نوبت طغیان****تا باز بر او کیفری از بد بتر آید
خصم تو چنان کرد که عدل تو همی‌خواست****تا باز سزاوار زیان و ضرر آید
حالی ز میان رفت و به کین تو کمر بست****غافل که ورا سیل بلا تا کمر آید
از حیله به جیش تو رسانید گزندی****پنداشت که آن حیله بلا را سپر آید
غافل که چو شد پی‌سپر وادی نیرنگ****در وادی نیرنگ اجل پی‌سپر آید
انگیخت ز خود همچو چنار آتش و غافل****کز شعلهٔ آن آتش بی‌برگ و بر آید
بر شمع چو پروانه بزد خویش و ندانست****کز شمع چو پروانهٔ بی‌بال و پر آید
فرداست که در جشم‌عدو چشمهٔ خورشید****از مردمک چشم بتان تیره‌تر آید
فرداست که در دشت وغا تیر خدنگت****بدخواه ترا بر رک جان نیشتر آید
فرداست که در شأن تو از عالم بالا****آیات ظفر بیشتر از پیشتر آید
گفتند ازین پیش بهم بیهده گویان****در پارس نه جز تنگ قماش و شکر آید
از فارسیان فتنه و آشوب نیزد****زی پارس سپه از حشر در حشر آید
هرکس که به شیراز درآید ز پی جنگ****گویی به مثل بر سر گنج گهر آید
زین مشت طرب پیشهٔ نازک تن عیاش****کی سختی ارباب وغا در نظر آید
هر گوش که نشنید بجز زمزمهٔ چنگ****شک نیست که از دمدمهٔ کوس کر آید
بخت تو چنین کردکه تا خلق بداند****کز فارسیان نیزگهی شور و شر آید
تنها نه ز بنگاله بدینجا شکر آرند****گه جای شکر حادثهٔ جان شکر آید
تنها نه همین تنگ طبرزد رسد از مصر****گه در عوض تنگ طبرزد تبر آید
تنها نه همین گندم و جو روید ازین ملک****تنها نه همین حاصل آن سیم و زر آید
گه صارم و خنجر هم از آن ملک بروید****گه جوشن و مغفر هم ازآن ملک برآید
تنها نه مطر بارد میغش به بهاران****کز میغ گهی تیر به جای مطر آید
تنها نه به صحراش غزالست خرامان****گاهی هم از آن بیشه برون شیر نر آید
القصه کسی جز تو نیارد که درین عهد****از عهدهٔ یک‌روزهٔ این ملک برآید
نه هرکه ز همدوشی قدر تو زند لاف****فی‌الحال مؤید ز قضا و قدر آید
نه هرکه نهاد پای بر اورنگ شود شاه****نه هرکه به سر تاج نهد تاجور آید
بد کن به عدو دادگر تا بتوانی****نیکست هرآن بد که به بیدادگر آید
تا هست جهان صیت تو چون پرتو خورشید****هر روز در اطراف جهان مشتهر آید

شمارهٔ 58: طلعت مقصود چون ز پرده درآید

طلعت مقصود چون ز پرده درآید****خلق جهان را تمام پرده در آید
دوست مگو جلوه گر شود به قیامت****هست قیامت چو دوست جلوه گر آید
دیدهٔ ما تاب آفتاب ندارد****گر فکند پرده یا ز پرده برآید

شمارهٔ 59: ازین حلاوت گفتار بس عجب نبود

ازین حلاوت گفتار بس عجب نبود****که خاک در طرب و آسمان به رقص آید
هرآن کمال که داغ قبول تست بر آن****چو ذات عقل مبر از عیب و نقص آید

شمارهٔ 60: آوخ آوخ که مرگ نگذارد

آوخ آوخ که مرگ نگذارد****که کس اندر جهان زید جاوید
نه ز بهمن گذشت نز دارا****نه فریدون گذاشت نه جمشید
چون وزد باد او به گلشن بود****نخل تن بی‌ثمر شود چون بید
سپس رفتگان بسی دیدیم****جنبش تیر و گردش ناهید
نیز بی ما بسی بخواهد تافت****جرم مهتاب و قرصهٔ خورشید
شکر یزدان که مهر آل رسول****دهدم بر خلود نفس نوید
به امید بزرگ بارخدای****بگسلانیده‌ام ز خلق امید
چه ازینم که روزگار سیاه****نامه گو باش روز حشر سپید

شمارهٔ 61: به هر کس نعمتی گر زان فرستی

به هر کس نعمتی گر زان فرستی****که یکره شکر احسان تو گوید
پس احول به که او هر نعمتی را****دو بیند شکر احسانت دو گوید

حرف ر

 

شمارهٔ 62: چو دشنامی شنیدی لب فروبند

چو دشنامی شنیدی لب فروبند****که سالم مانی از دشنام دیگر
چه خوش گفت آن حکیم نکته‌پرداز****که بر جان آفرین بادش ز داور
خری را گر به زیر دم خلد خار****شود محکمتر از برجستن خر

شمارهٔ 63: گدای راه‌نشین گر کند تصور شاهی

گدای راه‌نشین گر کند تصور شاهی****اثاث پادشهانش شود چگونه میسر
نه هرکه را که درافتد به دل خیال خلافت****برند باجش بر در نهند تاجش بر سر
در آن محال که وهم و گمان مجال ندارد****چگونه مور برد ره چگونه مرغ زند پر

شمارهٔ 64: مفتی شهر ما که آگه نیست

مفتی شهر ما که آگه نیست****از حلال و حرام پیغمبر
مال محتاج را نموده هبا****خون مظلوم را گرفته هدر
چه شود یارب ار شود وقتی****از حلال و حرام مستحضر

شمارهٔ 65: ای دل ار نور جان طمع داری

ای دل ار نور جان طمع داری****یک زمان لب ببند از گفتار
خواهی ار صحن خانه نورانی****پیش خورشید برمکش دیوار
نه ترا گفتم آفتاب منیر****کم شود فیض نورش از آثار
کم نگردد توکم کنیش به‌عمد****چون که بر دیده برنهی استار
دست خود چون حجاب شمع کنی****کی به چشمت قدم نهد انوار
هرچه افزونترست ستر و حجاب****پرتو مهر کم کند دیدار
ای خداوند هست و نیست همه****که به تحقیق واقفی ز اسرار
عمر و توفیق ده مرا چندان****که کنم زانچه گفتم استغفار

شمارهٔ 66: جور اگر کم بود اگر فزون

جور اگر کم بود اگر فزون****زان زیانها رسد در آخر کار
ای بسا دودمان که خواهد سوخت****آتش ار اندکست اگر بسیار

شمارهٔ 67: عاقلان مست حجت خویشند

عاقلان مست حجت خویشند****عارفان مست جلوهٔ دیدار
دیدهٔ حق‌شناس اگر دارید****لب ببندید یا اولوالابصار

شمارهٔ 68: لاف طاعت چند در پیری زنی

لاف طاعت چند در پیری زنی****ای نکرده در جوانی هیچ کار
آنچه را در روز روشن کس نجست****چون توانی جست در شبهای تار

شمارهٔ 69: محققست که دنیا مثال مرداریست

محققست که دنیا مثال مرداریست****حرام صرف بر آن کس که هست برخوردار
ولی به حکم ضرورت به سالکان طریق****حلال گشته به هنگام نیستی مردار

شمارهٔ 70: مگر به خنده درآیی وگرنه هیبت تو

مگر به خنده درآیی وگرنه هیبت تو****زبان عارف و عامی ببندد از گفتار
من از کلام تو گویم سخن چنان که قمر****ز آفتاب فلک عاریت کند انوار

شمارهٔ 71: اگر خاموش بینی عارفی را

اگر خاموش بینی عارفی را****مزن طعنش که هست آسوده از ذکر
چنان از پای تا سر غرق یارست****که هم ذکرش فراموشست و هم فکر

شمارهٔ 72: آدمی راکاو نباشد تجربت

آدمی راکاو نباشد تجربت****بر چنان آدم شرف دارد ستور
می‌خورد مسکین نمک بر جای قند****طعم شیرین را نمی‌داند ز شور
مختصر گویم به هر کاری که هست****کور بینا بهتر از بینای کور

شمارهٔ 73: نفس امارهٔ تو دشمن توست

نفس امارهٔ تو دشمن توست****دشمن خویش را مخواه دلیر
خصم چون شد گرسنه گیرد خشم****لاجرم حمله آورد چون شیر
دشمن خویش را گرسنه مدار****هم مده آنقدر که گردد سیر

حرف ز

 

شمارهٔ 74: گفت رندی با یکی در نیمروز

گفت رندی با یکی در نیمروز****از در اندرز رمزی از رموز
که اگر در دور ناهموار چرخ****عیش یا غم بایدت بیدرد و سوز
دل منه در هیچ کار اندر جهان****کاین تعلق هست رنجی فتنه‌توز
هرچه پیشت آید از دشوار و سهل****شو رضا بر هم مکش رخسار و پوز
چون درآیی با مغان خانه کن****چون درافتی با بتان خانه سوز
آنچه حاصل بینی از صافی و درد****بی‌تمجمج درکش و جان برفروز
وانکه حاضر یابی از زیبا و زشت****بی‌تعلل درجه و در وی سپوز
بر امید نسیه نقد ازکف مده****زانکه بر ریش طمع کارست گوز

شمارهٔ 75: ای داور زمین و زمان کز شکوه و فر

ای داور زمین و زمان کز شکوه و فر****اندر جهان ندیده نظیرت نظر هنوز
الا بر آستان جلال تو آسمان****پیش کسی نبسته به خدمت کمر هنوز
در مدح اهل فارس سرودم قصیده‌ای****کز رشک اوست شخص خرد خون جگر هنوز
هم اندر آن قصیده ستودم ترا چنانک****از غیرتست دست حسودان به سر هنوز
داند خدای من که نپرورده باکمال****مانند او هزار صدف یک گهر هنوز
وآن دوحهٔ ثنا که برو باد آفرین****ناورده غیر رنج و عنا برگ و بر هنوز
کردم سؤال خانه و الحق ندیده‌ام****از این سؤال غیر مذلت اثر هنوز
کردی حوالتم به امیری که مام دهر****آزاده‌ای نزاده چو او یک پسر هنوز
لیکن دو هفته بیش کنون کز تغافلش****چون بدسگال جاه توام دربدر هنوز
باری گواه باش که جز حرف مدح او****نگذشته بر زبانم حرفی دگر هنوز

حرف س

 

شمارهٔ 76: عارفان را شرم امروزست مانع از گناه

عارفان را شرم امروزست مانع از گناه****کز خدا غایب نمی بینند خود را یک‌نفس 
زاهدان را هست حال باده‌پیمایی جبان****کاو ننوشد شب شراب از بیم‌فردای عسس

شمارهٔ 77: هرگناهی که خودکند جبری

هرگناهی که خودکند جبری****همه را از خدای داند و بس
ور ازو خیری اتفاق افتد****برگشاید به شکر نفس نفس

شمارهٔ 78: هزاران مکر و فن باشد زنان را

هزاران مکر و فن باشد زنان را****که نتواند یکی را چاره ابلیس
شود کاری چو بر ابلیس مشکل****بر او آسان کنند ایشان به تلبیس

حرف ش

 

شمارهٔ 79: ابومسیلمه گر دعوی نبوت کرد

ابومسیلمه گر دعوی نبوت کرد****جز این چه سود که خوانند خلق کذابش
گرفتم آنکه به شب کرمکی همی تابد****چه حدٌ آنکه برابر کنی به مهتابش

شمارهٔ 80: مگر خدای منزه نبود ای فرزند

مگر خدای منزه نبود ای فرزند****که این زمان تو منزه کنی به تسبیحش
کنایتیست سخنهای اهل شرع تمام****که هست شیوهٔ ارباب فقر تصریحش

شمارهٔ 81: شهی که پردهٔ امکان اگر براندازد

شهی که پردهٔ امکان اگر براندازد****شناخت می‌نتواند جز ز دادارش
فرشته و فلک و عرن و فرش و لوح و قلم****بر او سلام فرستند و آل اطهارش

شمارهٔ 82: هرکرا حسن اعتقادی هست

هرکرا حسن اعتقادی هست****عذر منکر نمی کند خاموش
این مسلم بودکه خسرو را****عیب شیرین نمی‌رود درگوش

شمارهٔ 83: هر وقت که خر برآورد بانگ

هر وقت که خر برآورد بانگ****وز نعرهٔ او بدردت گوش
فارغ بنشین که گردد آخر****مسکین خرک از نهیق خاموش

حرف ص

 

شمارهٔ 84: وقتی ار رحم آورد جلاد بر بیچاره‌ای

وقتی ار رحم آورد جلاد بر بیچاره‌ای****بر دو کس رحم آورد پرورد‌گار از لطف خاص
هم بر آن رحم آورد کز کشتنش بخشد امان****هم بر این رحم آورد کز دوزخش سازد خلاص

حرف ط

 

شمارهٔ 85: ای وزیری که صدر قدر ترا

ای وزیری که صدر قدر ترا****هست نه خرگه بسیط بساط
تو مطاعی و کاینات مطیع****تو محیطیّ و روزگار محاط
قهر تو موجب ملال و محن****مهر تو مایهٔ سرور و نشاط
بر عالی بساط میمونت****آسمان تنگ‌تر ز سمّ خیاط
پیش عزمت چه خیزد ازگردون****نزد شاهین چه آید از وطواط
پیر عقل ترا زمانه ردا****طفل بخت ترا ستاره قماط
مهر در جنب رای تو سایه****کوه در نزد حلم تو قیراط
چرخ انجام امر و نهی ترا****چیست دانی معلم محتاط
هست منشور احتشام ترا****آسمان صفحه و نجوم نقاط
تو سپهری و سروران انجم****تو کلیمی و مهتران اسباط
خلعتت زیب پیکر حکّام****خدمتت طوق گردن ضبّاط
گوش ارباب فضل و دانش را****نیست الا محامد تو قراط
کلّ مَن غاب عَن حضورک خاب****کُلّ مَن بال عَن و لائک شاط
جنبش خشم تو به گاه عتاب****شورش حشر را مهین اشراط
پیش نطقت حدیث آب خضر****قصهٔ گوهرست و ذکر مخاط
نیل خشم ترا اجل نابل****خط مهر ترا امل خطاط
قهر تو پایمرد مرگ فجا****خشم تو دستیار موت فلاط
آن اساس منیه را بانی****این لباس بلیّه را خیاط
لرزد از سطوت تو پیکر خصم****چون دل عاصی از حدیث صراط
آسمان نظم کار گیتی را****از ضمیر تو کرده استنباط
صاحبا بندهٔ تو قاآنی****که کمین چاکرش بود وطواط
شده از بار حادثات تنش****گوژتر ازکمانهٔ خرّاط
کارش ازکینهٔ فلک فاسد****چون طبیعت ز جنبش اخلاط
آسمان در عتاب او چالاک****چون شترمرغ در شکار قطاط
دهر در یاریش کند تفریط****چرخ در خواریش کند افراط
در تنش از محن فسرده روان****در دلش از الم گسسته نیاط
کارش اینک به سعی تست منوط****زانکه در ملک حکم تست مناط
تا قبیحست نزد اهل خرد****شغل اوباش و شیوهٔ الواط
بارگاه تو قبلهٔ اشراف****آستان تو کعبهٔ اشراط
ذکر خلق تو در نشیب و فراز****شکر جود تو در تلال و رهاط

حرف غ

 

شمارهٔ 86: ای برادر گرت خطایی رفت

ای برادر گرت خطایی رفت****متمسک مشو به عذر دروغ
کان دروغت بود خطای دگر****که برد بار دیگر از تو فروغ

حرف ک

 

شمارهٔ 87: من همان رند و مست و بیباکم

من همان رند و مست و بیباکم****که ندارم ز هر دو عالم باک
راستی را دو عالم ار اینست****باد بر فرق هر دو عالم خاک

شمارهٔ 88: آنکه را شمع هدی نیست به دست

آنکه را شمع هدی نیست به دست****چون شود هادی ارباب سلوک
مفتی ما که خورد مال یتیم****حیف باشدکه دهد پند ملوک

حرف گ

 

شمارهٔ 89: مسلمست که گنجشک نیست چون شهباز

مسلمست که گنجشک نیست چون شهباز****ولی علاج ندارد ز پر زدن گنجشگ
تفاوتی که بود مشک و پشک را با هم****معینست ولیکن گزیر نیست ز پشگ
زرشگ اگرچه نباشد چو دانهٔ یاقوت****ولی هم از پی بیمار نافعست زرشگ

شمارهٔ 90: ای ستمگر ستم مکن چندان

ای ستمگر ستم مکن چندان****که به مظلوم کار گردد تنگ
زان حذرکن که آورد روزی****دامن عدل کردگار به چنگ

شمارهٔ 91: ز فیض رحمت حق دمبدم فزون گردد

ز فیض رحمت حق دمبدم فزون گردد****جمال هستی ما را فروغ رونق و رنگ
چو در برابر خورشید نور آیینه****که لمحه لمحه به صیقل ازو زدایی زنگ

شمارهٔ 92: مردی که حریص آمد هرگز نشود قانع

مردی که حریص آمد هرگز نشود قانع****از لقمهٔ گوناگون وز جامهٔ رنگارنگ
گویا نشنیدستی کان خواجه به زن فرمود****کای زن چکنی زینت برخیز و بنه نیرنگ
خلقی که کریه آمد از جامه نیابد زیب****فرجی که فراخ افتد از وسمه نگردد تنگ

حرف ل

 

شمارهٔ 93: چون زبانت نیست با دل آشنا

چون زبانت نیست با دل آشنا****لاف ایمان محض کفرست و دغل
زشت باشد پارسایی خودپرست****سبحه‌اش در دست و مینا در بغل

شمارهٔ 94: چنان بیغوله دشتی آدمی‌کش

چنان بیغوله دشتی آدمی‌کش****که نگذشتی در آن اندیشه از هول
تعالی‌الله بدانسان وحشت‌انگیز****که شیطان اندرو می‌گفت لاحول

شمارهٔ 95: جهان ز حوصلهٔ آرزو فراخ‌ترست

جهان ز حوصلهٔ آرزو فراخ‌ترست****ولیک بر تو بود تنگ‌تر ز چشم بخیل
تراکه خوشهٔ خرما به دست می‌نرسد****به غیر خار چه قسمت بری همی ز بخیل

حرف م

 

شمارهٔ 96: شنیدستم که بوتیمار مرغیست

شنیدستم که بوتیمار مرغیست****که هست از عشق آبش در درون غم
نشیند در کنار آب و گوید****که گر نوشم شود آب اندکی کم
بخل بدکنش را در زمانه****توگویی این صفت باشد مسلم
ز فرط حرص مال خویشتن را****همی بر خویشتن دارد محرم
به هرحال از برای غیر جاوید****ز هر سو سیم و زر آرد فراهم

شمارهٔ 97: ای داور زمانه که از وصف رای تو

ای داور زمانه که از وصف رای تو****خاطر شدست مطلع خورشید انورم
از وصف خلق و رای تو تا گفته‌ام حدیث****مجلس منور آمد و مشکو معطّرم
عرضیست مر مرا که زداید ز دل ملال****لیکن به شرط آنکه دهدگوش داورم
اکنون دو هفته است که دار ملک فارس****بی آفتاب عون تو از ذره کمترم
نه والی ولایت و نه عامل عمل****نه خازن خزینه نه سردار لشکرم
نه میر و نه وزیر و نه سالار و نه سپاه****نه ایلخان نه ایل‌بگی نه کلانترم
نه میر بهبهان و نه خان برازجان****نه قاید زیاره و نه شیخ بندرم
نه ضابط کوار و نه بگلربگیّ لار****نه دزدگیر معبر و نه دزد معبرم
نه کدخدا نه شحنه نه پاکار و نه عسس****نه محتسب نه شیخ نه مفتی نه داورم
نه صاحب ضیاعم و نه مالک عقار****نه برزگر نه راعی گوساله و خرم
نواب نیستم که دهندم به صدر جای****بوّاب هم نیم که نشانند بر درم
نه مرده‌شو نه گورکنم نه کفن‌نویس****نه ذکرخوان مرده نه دزد کفن برم
نه تاجر خسیسم و نه فاجر خبیث****نه غرچهٔ لئیم و نه قوّاد منکرم
بقّال نیستم که نمایم ز بقل سود****نقال هم نیم که از آن نقل برخورم
نه شعرباف شهر نه صباغ مملکت****نه موزه‌دوز ملک نه دباغ کشورم
نه کاسه گر نه کاسه‌فروشم نه کاسه‌لیس ***نه کیسه‌بر نه راه‌نشین نه قلندرم
نه مرد تیغ‌سازم و نه گُرد تیغ‌باز****نه مهتر قبیله و نه میر عسکرم
نه شانه‌بین نه ماسه‌کشم من نه فالگیر****نه سیمیانگارم و نه کیمیاگرم
رمال نیستم که به قانون ابجدی****از نوک خامه نقطهٔ اعداد بشمرم
نه قاضیم که درگه تقسیم ارث شوی****بینی مساهم پسر و دخت و همسرم
نه واعظم که بینی به هر فریب خلق****تحت الحنک فکنده به بالای منبرم
نه مفتیم که همچو حروف قسم ز کبر****یابی به صدر بزم بزرگان مصدرم
هم روضه‌خوان نیم که پی کسب سیم و زر****فتح یزید و شمر روان بینی از برم
منت خدای را که ز یمن قبول تو****با هیچ فن به صاحب هر فن برابرم
قناد نیستم ولی اندر مذاق خلق****شیرین‌سخن به است ز قند مکرّرم
عطار نیستم ولی اندر مشام روح****مشکین مداد به بود از مشک اذفرم
فصّاد نیستم ولی ای ششتری قلم****در سفک خون خصم تو ماند به نشترم
ضراب نیستم ولی از پاکی عیار****نقد سخن گواژه‌زن زر جعفرم
نساج نیستم ولی آمد هزار بار****خوشتر نسیج نظم ز دیباب ششترم
معمار نیستم که گذارم زگِل اساس****کز قدر خود مؤسس افلاک دیگرم
سلاخ نه ولیک عدو را چو گوسفند****در مسلح ستیزه به تن پوست بردرم
صباغ نه ولی چو ثیاب از خم خیال****هردم هزار معنی رنگین برآورم
استاد شعرباف مخوان مر مراکه من****استاد شعرباف شعور مصوّرم
با این همه صناعت و با این همه کمال****در پارس بی‌نشان چو به شب مهر انورم
گر در دیار فارس غریبم عجب مدار****کاندر درون رشتهٔ خرمهره گوهرم
ای داور زمانه ز رفتار اهل فارس****چون بدسگال جاه تو دایم در آذرم
یک تن مرا نگفت که چونی درین دیار****تا بر رخش به دیدهٔ امید بنگرم
یک تن مرا نخواند شبی بر بخوان خویش****از بیم آن گمان که ز خوان لقمه‌ای خورم
جز چند تن که بر سر این ملک افسرند****گر شیخ و شاب را نکنم قدح کافرم
زان چند تن هم ارچه بود خاطرم ملول****لیکن به آنکه راه مکافات نسپرم
حاشاکه سرکشم ز خط حکمشان برون****ور جای تاج تیغ گذارند بر سرم
فردا بر آستان شهنشه ز دستشان****دست هجا ز جیب شکایت برآورم
زین چند تن گذشته کشم خنجر زبان****وآتش کشد زبانه چون دوزخ ز خنجرم
با حنجری چنان که کشد شعله بر سپهر****پروا نبینی از زره و خود و مغفرم
آخر نه من به دیدهٔ این ملک مردمم****آخر نه من به تارک این شهر افسرم
یارب چه روی داده که اینک به چشمشان****از خار خوارتر شده از خاک کمترم
اینان تمام قطره و من بحر قلزمم****اینان تمام ذرّه و من مهر خاورم
اینان ز تیرگی ظلماتند و من کنون****چون چشمهٔ حیات به ظلمات اندرم
قرن دگر نماند از ایشان نشان و من****نام و نشان بماند تا روز محشرم
بودی دو هفت سال به کرمان و خاوران****صیت جلال برشده از چ‌رخ اخضرم
اکون دو هفته نیست که در دار ملک فارس****پنهان ز چشم خلق چوگوگرد احمرم
این شهر قوم لوط و من ایدون چو جبرئیل****زیر و زبر همی کنم آن را به شهپرم
بوجهل‌وار دشمن جان منند ازآنک****مدحت‌گر پیمبر و آل پیمبرم
با رأفت تو باک ندارم زکینشان****کاینان تمام مار سیه من فسونگرم
شاهین اگر شوند نیارند از هراس****کردن نظر به سایهٔ بال کبوترم
ور شیر نر شوند نیارند از نهیب****کردن گذر به جانب روباه لاغرم
ایران به شعر من کند امروز افتخار****در پارس چون گدا بر مشتی توانگرم
آنان که گرد اشقرمنشان به فرق تاج****درگردشان نمی‌رسد امروز اشقرم
معروف برّ و بحر جهانم به نظم و نثر****اینک گواه من سخن روح‌پرورم
کشتی فضلمی به محیط سخنوری****از عزم بادبانم و از حزم لنگرم
گر فی‌المثل ز من به تو آرند داوری****حالی مرا طلب که نپایند در برم
آری تویی به جاه سلیمان روزگار****اینان چو پشه‌اند و من آن تند صرصرم
ایدون دو مدعاست مرا از جناب تو****کز شوق آن دو رقص کند جان به پیکرم
یا خدمتی خجسته بفرمای مر مرا****کز رشک خون خورند حسودان ابترم
یا همتی که با دل مجموع و جان شاد****بگذارم این عیال و ازین شهر بگذرم
پویم پی تظلم این ظالمان ب‌ری****تا داد دل دهد ملک دادگسترم
باده ستور چون کنم و چارده عیال****کآرد هجوم هر شب و هر روز بر سرم
با خرج بی‌نهایت و با دخل بی‌نشان****مطعون هر کسانم و مردود هر درم
اکنون کنم دعای تو تا در دعای تو****خرم مگر شود دل بیمار در برم
عمرت چنان دراز که گوید سپهر پیر****خود نامه درنوشت خداوند اکبرم

شمارهٔ 98: هرچه بر من زمانه گیرد تنگ

هرچه بر من زمانه گیرد تنگ****من ترا تنگتر به بر گیرم
گر به سر آیدم زمان بقا****از لقایت بقا ز سر گیرم

شمارهٔ 99: توان گریخت به جایی ز دشمنان لیکن

توان گریخت به جایی ز دشمنان لیکن****چو خود عدوی خودستم چگونه بگریزم
ز خویش لاجرمم چون گریز ممکن نیست****جز این چه چاره که با خود همیشه بستیزم

شمارهٔ 100: ای که جویی جمال شاهد جان

ای که جویی جمال شاهد جان****جان نهانست زیر پردهٔ جسم
این جهان و آنچه در جهان بینی****عدمی خودنماست همچو طلسم
یک معمّاست آنچه خوانی لفظ****یک مسمّاست آنچه دانی اسم

شمارهٔ 101: درویش قناعت گر و سلطان توانگر

درویش قناعت گر و سلطان توانگر****پیوند نیابند به صدکاسه سریشم
هرکس که تند تار طمع پیش و پس خویش****خود دشمن خویش آید چون کرم بریشم

شمارهٔ 102: کم‌خور ای نادان و بر این گفته کم‌جو اعتراض

کم‌خور ای نادان و بر این گفته کم‌جو اعتراض****زانکه بر این قول گفتار حکیمستم حکم
آنکه را صرف شکم شد حاصل عمر عزیز****قیمتش کمتر بود زان چیزکاید از شکم

شمارهٔ 103: هزار سال که ضحاک پادشاهی کرد

هزار سال که ضحاک پادشاهی کرد****ازو نماند بجز نام زشت در عالم
اگرچه دولت کسری بسی نماند ولی****به عدل و داد شدش نام در زمانه علم

شمارهٔ 104: دوستی گفت عیب من با غیر

دوستی گفت عیب من با غیر****من خود از عیب خود ابا نکنم
چون وی آهسته عیب من می‌گفت****من همش عیب برملا نکنم
گویدم گر هزار عیب دگر****طبع بر عیب او رضا نکنم
آفریدش خدا به صورت هجو****همجو او بنده چون خدا نکنم
ندهم شرح مختصرگویم****من هجا را دگر هجا نکنم

شمارهٔ 105: قاآنیا زگفتهٔ بیهوده لب ببند

قاآنیا زگفتهٔ بیهوده لب ببند****کاین‌قیل‌و‌قال‌محض‌خیالست‌وصرف وهم
آ‌ن بی‌نشان که ملک دو عالم ازآن اوست****بیرون بود ز حیز فکر و جهان فهم

حرف ن

 

شمارهٔ 106: پیرکی لال سحرگاه به طفلی الکن

پیرکی لال سحرگاه به طفلی الکن****می‌شنیدم که بدین نوع همی راند سخن
کای ز زلفت صصصبحم شاشاشام تارک****وی ز چهرت شاشاشامم صصصبح روشن
تتتریاکیم و بی شششهد للبت****صصبر و تاتاتابم رررفت از تتتن
طفل گفتا مَمَمَن را تُتُو تقلید مکن****گگگم شو ز برم ای کککمتر از زن
مممی‌خواهی ممشتی به ککلت بزنم****کهبیفتد مممغزت ممیان ددهن
پیرگفتا وووالله که معلومست این****که که زادم من بیچاره ز مادر الکن
هههفتاد و ههشتاد و سه سالست فزون****گگگنگ ر لالالالم به‌خخلاق ز من
طفل گفتا خخدا را صصدبار ششکر****که برستم به جهان از مملال و ممحن
مممن هم گگگنگم مممثل تتتو****تتتو هم گگگنکی مممثل مممن

شمارهٔ 107: گل عزیزست هرکجا روید

گل عزیزست هرکجا روید****خواه در راغ و خواه درگلشن
خار خوارست هرکجا باشد****خواه در باغ و خواه درگلخن

شمارهٔ 108: جنبش مژگان دلیل جنبش جانست

جنبش مژگان دلیل جنبش جانست****جنبش جان چیست پیک قدرت یزدان
کی بودش آگهی ز جذبهٔ قدرت****آنکه ندارد خبر ز جنبش مژگان

شمارهٔ 109: دل و جان مرد عاشق دوست دارد

دل و جان مرد عاشق دوست دارد****ولی با این دو مهرش هست چندان
که دل بگذارد اندر دست دلبر****که جان بسپارد اندر پای جانان

شمارهٔ 110: وزیر عصر و مجیر جهان مشیرالملک

وزیر عصر و مجیر جهان مشیرالملک****دبیر دولت و صدر مهین و بل جهان
محیط جود محمّدعلی که همّت او****چو فیض هستی و صنع قضا نداشت کران
چو نور در بصر و جان به جسم و دل در بر****بزرگتر ز جهان بود در میان جهان
چنان دقیق که کلکش دقایق شب و روز****حساب کردی از ابتدای خلق زمان
عجب نباشد اگر در حسابگاه نشور****حساب خلق سپارد به کلک او یزدان
ندیده بودم الا پس از وفات مشیر****که زیر خاک رود بحر و جان سپاردکان
بمرد و مرد به همراه او سخا و کرم****برفت و رفت به دنبال او قرار و توان
برفت و زو دو گهر یادگار ماند بلی****بجزگهر چه بود یادگار از عمّان
چو او بمرد وگهرهای او یتیم شدند****گهرشناس خرد گوهر یتیم به جان
پس از هلاک وی این نکته گشت معلومم****که آفتاب توان کرد زیرگل پنهان
قدش کمان بد وکلکش به‌راستی چون تیر****به حیرتم که چرا ماند تیر و جست کمان
به کیش من سر آن تیر را بریدن به****به جرم آنکه کمان را چرا نشد قربان
حکیم گوید چرخ از زمین بزرگترست****ولی منت بنمایم خلاف این برهان
از آنکه من به سر تربت مشیر شدم****سپهر دیدم در خاک تیره کرده کمان
ز بسکه عالم امکان به شخص او بد تنگ****نموده جانش بدرود عالم امکان
بزرگتر ز جهانی شد از جهان بیرون****جهان به خلق جهان تنگ گشته اینت نشان

شمارهٔ 111: ای دزد ز کوی اهل توحید

ای دزد ز کوی اهل توحید****چیزی نبری به زرق و دستان
ترسم که به جای پا نهی سر****در خانقه خداپرستان

شمارهٔ 112: یک جهان تسلیم در یک پیرهن

یک جهان تسلیم در یک پیرهن****یک فلک توحید در یک طیلسان
خلق او مستغنی از اوصاف خلق****خنجر خورشیدکی خواهد فسان
پرده‌پوشم به‌روی از اوصاف خویش****تا نهان ماند ز چشم ناکسان
ورنه خاموشی بسی اولیترست****زانکه کار قلب ناید از لسان

شمارهٔ 113: بسا مزور و صوفی‌نمای ازرق‌پوش

بسا مزور و صوفی‌نمای ازرق‌پوش****که اقتباس کند گفتگوی درویشان
به ذکر و فکر همی خلق را فریب دهد****که پرکند شکم از خوان نعمت ایشان
کجا شبانی ارباب دل بود لایق****کسی که سیرت گرگست و صورت‌میشان

شمارهٔ 114: ای برادر جامهٔ عوری طلب

ای برادر جامهٔ عوری طلب****کز دریدن وارهی وز دوختن
هم بیفشان آبی از بحرین چشم****تا امان یابی به حشر از سوختن

شمارهٔ 115: به سوی بحر خدا بگذر ای نسیم صبا

به سوی بحر خدا بگذر ای نسیم صبا****زمین ببوس و ز روی ادب سلامش کن
برای آنکه دلش را ز من نرنجانی****فزون از آنکه توان گفت احترامش کن
پس از سلام و زمین‌بوس و احترام تمام****ز من به گوش به آهستگی پیامش کن
که اسبکی که به من وعده کرده‌ای بفرست****وگر چو گردون سرکش بود لجامش کن

شمارهٔ 116: ای دل ار عشق یار می‌طلبی

ای دل ار عشق یار می‌طلبی****نیستی جوی و ترک هستی کن
مست شو از شراب عشق الست****ترک هستی و درک مستی کن

شمارهٔ 117: دو سال تلخ نشاند شراب را در خم

دو سال تلخ نشاند شراب را در خم****که عیش دلشده‌ای زود می‌شود شیرین
چه گنج‌ها که نهد زیر خاک تا روزی****به التفات وی از مسکنت رهد مسکین

حرف و

 

شمارهٔ 118: ای امید ناامیدان ای پناه بیکسان

ای امید ناامیدان ای پناه بیکسان****ناامید و بیکسم دست من و دامان تو
ای تو آن دریای بی‌پایان که در هم بشکند****نه سفینهٔ آسمان را موج یک طوفان تو
جون شوی در طی اسرار دو عالم گرم‌سیر****خیره گردد طول‌و عرض‌هستی‌از جولان تو
آسمان آسیمه‌سر گردد به گرد خود هنوز****غالبا روزی قفایی خورده از دربان تو
نوبهار رحمتی زانرو که در وقت سخا****پر شود روی زمین از نعمت الوان تو
نعمت خاص خدایی بر خلایق از خدای****کیفر از یزدان برد هرکاو کند کفران تو
شرح حال بنده را بشنوکه باطل را ز حق****نیک یابد در حقیقت گوش معنی‌دان تو
حق همی داندکه تا این دم که می گویم سخن****بوده‌ام دایم ز روی صدق مدحت‌خوان تو
حاسدی گر از جسد بر من گناهی بسته است****این من واین حاسد و این هم صف دیوان تو
ورکسی گوید به شانت ناسزایی گفته‌ام****راست گوید مدح من نبود سزای شان تو
گرگناهم مدح تست از آن نخواهم توبه کرد****باگناهی اینچنین رضوان بود زندان تو
نی گرفتم هر چه درگیتی گنه من کرده‌ام****یا ببخشا یا بکش این قهر وآن غفران تو
هر چه می‌خواهد دلت آن کن چرا مانی ملول****من نخواهم جان خودکاسوده گردد جان تو
همچو اسماعیل قربانم کن از قتلم مرنج****تو خلیل‌الله وقتی ما همه قربان تو
گر به چرخم برفرازی یا به خاکم افکنی****شاکرم کان‌نیز ملک تست و این سامان تو
این همه گفتم ولیکن با تو دارم یک عتاب****زان نمی گویم که بس می‌ترسم از طغیان تو
نی چرا ترسم علی‌الله بازگویم آشکار****واثقم بر لطف عام و عفو بی‌پایان تو
بر وظیفهٔ من شنیدم حکم نقصان رانده‌ای****چون پسندد این عمل را فیض بی‌نقصان تو
غیرت طبع کریمت ترسم ار آگه شود****همچو دریا در خروش آید ازین فرمان تو
روزی سی تن عیال بینوا نتوان برید****زین عمل گویا ندارد آگهی احببان تو
گو شریرم دان چو مار وگه حقیرم دان چو مور****هم نه مار و مور قست می‌برند از خوان تو
میزبان مهمان‌نوازست آخر ای نفس کریم****میزبان عالمستی ما همه مهمان تو
هم مگر جود تو باز این ماجرا را طی کند****تا به شیراز آید از وی خلعت و فرمان تو
خود گرفتم شوره‌زارم ای سحاب مکرمت****گو نصیب من شود هم رشحی از باران تو
یا نه گفتم کلبه‌ای ویرانم ای خورشید فیض****گو به ویران هم بتابد چشمهٔ رخشان تو
جان قاآنی به دور دولتت آسوده‌باد****زانکه آسوده است جان گیتی از دوران تو

شمارهٔ 119: میر زمانه‌ای که نگردد مرا زبان

میر زمانه‌ای که نگردد مرا زبان****در کام جز برای ثنا و دعای تو
ای کاش وعده‌های‌تو درصدق و راستی****بودی چو شعرهای من اندر ثنای تو
اکنون مرا رسیده به خاطر لطیفه‌ای****از وعدهٔ دروغ کلاه و قبای تو
جاوید تاکه هست به دیوان روزگار****نام و نشان مدح من و مرحبای تو
وارونهٔ کلاه که گفتی برای من****وارونهٔ قباکه ندادی برای تو
بگذشتم از کلاه و قبا چون شد آن کتاب****کش وصف کرد فک‌رت معجزنمای تو
اعدات از جفای تو یارب چه می‌کشند****گر این بود وفای تو با اولیای تو

حرف ه

 

شمارهٔ 120: صاحبا ای که در مدایح تو

صاحبا ای که در مدایح تو****گوی سبقت ربودم از اشباه
دل نمودم به خدمت تو یکی****پشت کردم به حضرت تو دو تاه
تا برآلاییم ز جود به سیم****تا برافرازیم ز مهر به ماه
هفته‌ای می رودکه چشم امید****از توام مانده همچنان در راه
باد عمرت دراز گر ز کرم****چون زبان قصه‌ام کنی کوتاه

شمارهٔ 121: داورا ای که خاک پای ترا

داورا ای که خاک پای ترا****شاه انجم به دیدگان رفته
هفته‌ای می‌رودکه شاهد بخت****رخ به جلباب غصه بنهفته
زانکه مداح خود به مثقب فکر****در مدیح تو گوهری سفته
کس بدان پایه مدح نشنیده****کس بدان مایه شعر ناگفته
لیک از آن کاخ مدیح دلکش را****داور روزگار نشنفته
فکرتش ازکلال پژمرده****خاطرش از ملال آشفته
چه شودگر شود ز رحمت تو****مستفیض این روان آلفته
باد از یمن طالع بیدار****بدسگالت به خاک و خون خفته

شمارهٔ 122: درین کتاب پریشان نگر به خاطر جمع

درین کتاب پریشان نگر به خاطر جمع****مگو چو کار جهان درهمست و آشفته
هزار گنج نصیحت درون هر حرفش****چون روح در دل و دانش به مغز بنهفته
ولی خبر نه ازین بوالفضول نادان را****ازین که بر سر هر گنج اژدها خفته

شمارهٔ 123: گلستانی که هر برگ گلش را

گلستانی که هر برگ گلش را****هزاران گلشن خلدست بنده
روان اهل معنی تا قیامت****به بوی روح‌بخش اوست زنده

شمارهٔ 124: در کمندی اوفتادستیم صعب

در کمندی اوفتادستیم صعب****پای تا سر حلقه حلقه چون زره
هرچه می‌پیچیم کز آن وارهیم****بیشتر گردد ز پیچیدن گره

شمارهٔ 125: هر که را نیم جو قناعت هست

هر که را نیم جو قناعت هست****از دو عالم ندارد اندیشه
یک شمر آب و یک بیابان مور****یک درم سنگ و یک جهان شیشه

حرف ی

 

شمارهٔ 126: تویی چرخ و بس بد ترا فخر رفعت

تویی چرخ و بس بد ترا فخر رفعت****منم خاک و بس بد مرا ذُلّ پستی
شکستی دلم را ولی شکر گویم****که دل از شکستن پذیرد درستی

شمارهٔ 127: گر نشدی ابر تیره پردهٔ خورشید

گر نشدی ابر تیره پردهٔ خورشید****یا به شبان آفتاب رخ ننهفتی
می‌نشدی آشکار آیت ظلمت****کس به عبث مدح آفتاب نگفتی

شمارهٔ 128: اکنون که در رزق گشادست خداوند

اکنون که در رزق گشادست خداوند****انصاف نباشدکه تو بر خویش ببندی
بر حالت خود گریه کنی روز قیامت****بر حال تهیدست گر امروز بخندی

شمارهٔ 129: دایماً چون دو دست اهل دعا

دایماً چون دو دست اهل دعا****هر دو پایش بر آسمان بودی
غالباً جز به گاه وجد و سماع****کف پا بر زمین نمی‌سودی

شمارهٔ 130: ای نفس خیره ملک دو عالم از آن تست

ای نفس خیره ملک دو عالم از آن تست****لیکن به شرط آنکه تو از خویش بگذری
با خویش هیچ چیز نبینی از آن خویش****بی‌خویش چون شوی همه در خویش بنگری

شمارهٔ 131: عاقلا همنشین ساده مشو

عاقلا همنشین ساده مشو****که ز گفتار ساده بر نخوری
مرو ای دزد در سرای تهی****که از آن دستِ پُر برون نبری

شمارهٔ 132: قاآنیا اگر ادب اینست و بندگی

قاآنیا اگر ادب اینست و بندگی****خاکت به فرق باد که با خاک همسری
نی‌نی سرشت خاک سراپا تواضعست****ای آسمان کبر تو از خاک کمتری

شمارهٔ 133: گر هزار آستین برافشانی

گر هزار آستین برافشانی****ندهندت زیاده از روزی
آتش حرص را مزن دامن****که خود اندر میانه می‌سوزی

شمارهٔ 134: دلاکنون چو نداری به عرش وکرسی راه

دلاکنون چو نداری به عرش وکرسی راه****کمال همت تو عرش هست یاکرسی
ولی به کرسی و عرشت اگر اجازه دهند****سراغ کرسی و عرش دگر همی پرسی

شمارهٔ 135: جوانمردی نه این باشدکه چون برق

جوانمردی نه این باشدکه چون برق****به شب برکاروان یک‌دم درخشی
جوانمردی بود آن‌دم که چون ابر****به کشت جان سائل آب بخشی

شمارهٔ 136: نفس با عقل آشنا نشود

نفس با عقل آشنا نشود****زاع را نفرتست از طوطی
سفله راگر هزارگنج دهی****نشود رام جز که با لوطی

شمارهٔ 137: چون زبان راز دل نمی‌داند

چون زبان راز دل نمی‌داند****چیستش چاره غیر دلتنگی
چون نداند زبان رومی را****از حسد تنگدل شود زنگی

شمارهٔ 138: باادب باش ای برادر خاصه با دیوانگان

باادب باش ای برادر خاصه با دیوانگان****خود مگوکاورا نباشد بهره از فرزانگی
ای بسا دانای کامل کز پی روپوش خلق****روز و شب بر خویش بندد حالت دیوانگی

شمارهٔ 139: چون کاسه و کیسه گشت هر دو

چون کاسه و کیسه گشت هر دو****ار باده و زرّ و سیم خالی
جز زهد و ورع چه چاره دارد****دردی کش رند لاابالی

شمارهٔ 140: آن راکه گنج معرفت کردگار هست

آن راکه گنج معرفت کردگار هست****بی‌اختیار ذکر خدا سرکند همی
وان راکه نیست معرفت ذکرکردگار****از روی اخـتیار مکــرّر کند همــی
آن ذکر بهر حق کند این‌یک برای خلق****کی این دو را خدای برابر کند همی

شمارهٔ 141: داد از سپهر غدّار آه از جهان فانی

داد از سپهر غدّار آه از جهان فانی****کان حاسدیست مکار وین دشمنیست جانی
آن دزد مردم آزار در زیّ اهل بازار****این گرک آدمی‌خوار در کسوت شبانی
هریک چو مار قتال زیبا و خوش خط و خال****ما بیخبر ازین حال وز حیلت نهانی
آن هردو مار خفته ما نرم نرم رفته****سرشان به‌برگرفته از روی مهربانی
ما بیخبرکه ناگاه نیشی زنند جانکاه****کان لحظه طاقت آه نبود ز ناتوانی
ز انسان که یکدومه پیش آن هر دو خصم بد کیش****کردند سینها ریش از نیش ناگهانی
صیت بلا فکندند در ری وبا فکندند****سروی ز پا فکندند چون سرو بوستانی
کشتند کامران را شهزادهٔ جوان را****کز داغ او جهان را مرگیست جاودانی
چشم آهوی رمیده رخ میوهٔ رسیده****خط سنبل دمیده لب آب زندگانی
دل گوهر شهامت کف لجهٔ کرامت****فد معنی قیامت رخ صورت معانی
خط یک سفینه عنبر لب یک خزینه گوهر****تن رحمت مصوٌر رخ کوکب یمانی
خاقان ز فرط جودش کامی لقب نمودش****کاو رنگ و مهد بودش در عهد کامرانی
او رفت‌و مهد و اورنگ از غم‌نشسته دلتنگ****رخساره کرده گلرنگ از اشک ارغوانی
چون در غمش ز هر تن برخاست شور و شیون****چون وقت کوچ کردن غوغای کاروانی
قاآنی از هلاکش شد سینه چاک چاکش****گفتا برم به خاکش تاریخی ارمغانی
زان پس که خون دل خورد این مصرع ارمغان برد****شهزاده کامران مرد نومید در جوانی

شمارهٔ 142: دلا از خویشتن چون درگذشتی

دلا از خویشتن چون درگذشتی****شوی اندر وجود دوست فانی
هم از غیرت ز وی کامی نجویی****هم از حیرت ز وی نامی ندانی

شمارهٔ 143: یکی به چشم تامل نگر بدین تمثال

یکی به چشم تامل نگر بدین تمثال****که تات مات شود دیدگان ز حیرانی
یکی درست بدین نوجوان نگر ز نخست****که‌راست ماه دو هفته است و یوسف ثانی
به زلفکانش چندان که چشم کار کند****همی نبیند چیزی بجز پریشانی
سپید سیم سرینش چو کوه بلّورست****که می‌بلغزد در وی نگاه انسانی
چنان عودش برپا بودکه پنداری****ستاده گرز به کف رستم سجستانی
فکنده رخش در آن عرصه‌ای که می‌بینی****فشرده میخ در آن ثقبه‌ای که می‌دانی
زن نجیب کهن‌سالش از قفا نگران****چو پاسبان که کند دزد را نگهبانی
چو صرفه‌جویی و امساک عادت نجباست****نجیب‌وار کند شرفهای پنهانی
به شوهرش ز نجابت جماع می‌ندهد****که از نجیب عجیبست فعل شهوانی
قضیب شوی نخواهد به فرج خویش تمام****که مال شوی نسازد تلف به نادانی
غرض چه‌گویم زن از قفا چو حلقه به‌در****ز پیش شوی جوان گرم حلقه جنبانی
چنان کنیزک زن راگرفته است به کار****که هرکه بیند گردد ز دور شیطانی
کنیزکی شهدالله ز شهد شیرین‌تر****لطیف و دلکش و موزون چو شعر قاآنی
تبارک‌الله فرجی دو مغزه چون بادام****به شرط آنکه به بادام شکر افشانی
زن نجیب وی اندر قفا یساول‌وار****گرفته چوب و درافکنده چین به پیشانی
کنیز مطبخی از خشم نیم‌سوز به دست****ستاده بر طرفی همچو دیو ظلمانی
کنیزک دگر استاده گرم شکرخند****زکار زانیه و فعل شوهر زانی
به شهوت و غضب طبع آدمی ماند****اگر تو معنی این نقشها فروخوانی
چو شهوت از طرفی دست عقل برتابد****سپه کشد ز دگر سو قوای روحانی
تو نقش فانی دنیا ببین و عبرت گیر****که این ستوده سخن حکمتیست لقمانی

شمارهٔ 144: چو کفر و دین حجاب رهست ای رفیق راه

چو کفر و دین حجاب رهست ای رفیق راه****بگذار هر دو بگذرد ازین مایی و منی
شمشیر عشق برکش و از خویش برآی****آن را به دوستی کش و این را به دشمنی

شمارهٔ 145: ای آنکه گشاد کار خواهی

ای آنکه گشاد کار خواهی****در حضرت دوست بستگی جوی
چون دوست دل شکسته خواهد****در هر دو جهان شکستگی جوی

شمارهٔ 146: شرح خاموشیت باید از زبان دل شنو

شرح خاموشیت باید از زبان دل شنو****کز زبان هر زبان هر دل ندارد آگهی
غیر خاموشی نیارد گفتن از چیزی سخن****هرکه را افتد نظر بر روی یار خرگهی

شمارهٔ 147: ای خواجه به نزد شحنه امروز

ای خواجه به نزد شحنه امروز****از عهدهٔ جرم برنیایی
در روز جزا به نزد داور****تمهید خطا چسان نمایی

شمارهٔ 148: هر آن دیار که باشد ز اهل دل خالی

هر آن دیار که باشد ز اهل دل خالی****بود چو گوشهٔ ویرانه بدترین جایی
به اختیار به ویرانه عاقلان نروند****جز آن زمان که طبیعت کند تقاضایی

شمارهٔ 149: یکی را دیدم اندر ری که دایم

یکی را دیدم اندر ری که دایم****همی نالید از درد جدایی
به خون دل همی مویید و می‌گفت****بتان را نیست الا بیوفایی
چو بر ما حاصل آخر خود همین بود****نبودی کاش از اول آشنایی

شمارهٔ 150: ای دریغا خلق عالم بیشتر طفلند طفل

ای دریغا خلق عالم بیشتر طفلند طفل****کز برای خنده می‌خواهند شیرین قصه‌ای
زان سبب در قصه باید رازها گفتن تمام****تا نباشد کودکان را در شنیدن غصه‌ای
هم مگر قاآنیا صاحبدلی پیدا شود****تا که در هر قصه یابد از نصیحت حصه‌ای

رباعیات

 

حرف ا

 

رباعی شمارهٔ 1: از کشت عمل بس است یک خوشه مرا

از کشت عمل بس است یک خوشه مرا****در روی زمین بس است یک گوشه مرا
تا چند چو گاو گرد خرمن گردیم****چون مرغ بس است دانه‌ای توشه مرا

حرف ب

 

رباعی شمارهٔ 2: دوشینه فتادم به رهش مست و خراب

دوشینه فتادم به رهش مست و خراب****از نشوهٔ عشق او نه از بادهٔ ناب
دانست که عاشقم ولی می‌پرسید****این کیست کجاییست چرا خورده شر‌اب

حرف ت

 

رباعی شمارهٔ 3: این دل که به شهر عشق سرگشتهٔ تست

این دل که به شهر عشق سرگشتهٔ تست****بیمار و غریب و دربدر گشتهٔ تست
برگشتگی بخت و سیه‌روزی او****از مژگان سیاه برگشتهٔ تست

رباعی شمارهٔ 4: تا قبلهٔ ابروی تو ای یار کج است

تا قبلهٔ ابروی تو ای یار کج است****محراب دل و قبلهٔ احرار کج است
ما جانب قبلهٔ دگر رو نکنیم****آن قبله ماست گرچه بسیار کج است

رباعی شمارهٔ 5: ابروی کجت که دل برو مشتاقست

ابروی کجت که دل برو مشتاقست****محراب شهان و قبلهٔ آفاقست
طاقست ولی به دلنشینی جفتست****جفتست ولی ز بیقرینی طاقست

رباعی شمارهٔ 6: آراسته جنتی که این روی منست

آراسته جنتی که این روی منست****افروخته دوزخی که این خوی منست
شمشیر جهانسوز بهادر شه را****دزدیده که این کمان ابروی منست

رباعی شمارهٔ 7: آمد مه شوال و مه روزه گذشت

آمد مه شوال و مه روزه گذشت****و ایام صیام و رنج سی روزه گذشت
صد شکر خدا که روزی روزهٔ ما****گاهی به غنا و گه به دریوزه گذشت

حرف د

 

رباعی شمارهٔ 8: تا دل به برم هوای دلبر دارد

تا دل به برم هوای دلبر دارد****افسانهٔ عشق دلبر از بر دارد
دل رفت ز بر چو رفت دلبر آری****دل از دلبر چگونه دل بردارد

رباعی شمارهٔ 9: گر چرخ جفا کرد چه می‌باید کرد

گر چرخ جفا کرد چه می‌باید کرد****ور ترک وفا کرد چه می‌باید کرد
می‌خواست دلم که بر نشان آید تیر****چون تیر خطا کرد چه می‌باید کرد

رباعی شمارهٔ 10: زلفین سیه که بر بناگوش تواند

زلفین سیه که بر بناگوش تواند****سر بر سر هم نهاده همدوش تواند
ساید سر از ادب به پایت شب و روز****آری دو سیاه حلقه در گوش تواند

رباعی شمارهٔ 11: در میکده مست از می نابم کردند

در میکده مست از می نابم کردند****سرمست ز جرعهٔ شرابم کردند
ای دوست به چشمهای مست تو قسم****جامی دو سه دادند و خرابم کردند

رباعی شمارهٔ 12: یک عمر شهان تربیت جیش کنند

یک عمر شهان تربیت جیش کنند****تا نیم نفس عیش به صد طیش کنند
نازم به جهان همت درویشان را****کایشان به یکی لقمه دوصد عیش کنند

حرف ر

 

رباعی شمارهٔ 13: آشفته سخن چو زلف جانان خوشتر

آشفته سخن چو زلف جانان خوشتر****چون کار جهان بی سر و سامان خوش تر
مجموعهٔ عاشقان بود دفتر من****مجموعهٔ عاشقان پریشان خوشتر

رباعی شمارهٔ 14: آن نرگس مست فتنه‌انگیز نگر

آن نرگس مست فتنه‌انگیز نگر****آن خنجر مژگان بلاخیز نگر
در عهد ملک که باده مستی ندهد****اندر کف مست خنجر تیز نگر

حرف س

 

رباعی شمارهٔ 15: بر روز ستاره تا کی افشانی بس

بر روز ستاره تا کی افشانی بس****در روز ستاره بالله ار بیند کس
دهرت ز مراد خویش دارد محروم****یا دست جهان ببند یا پای هوس

حرف ش

 

رباعی شمارهٔ 16: تا یار مرا ربوده از هستی خویش

تا یار مرا ربوده از هستی خویش****واقف نیم از بلندی و پستی خویش
آنگونه ز جام عشق مستم دارد****کآگاه نیم ز خویش و از مستی خویش

حرف گ

 

رباعی شمارهٔ 17: گفتم به زن نظام کای لولی شنگ

گفتم به زن نظام کای لولی شنگ****خواهم که به چاله‌ات فروکوبم دنگ
خیاط‌صفت لباس الفت ببریم****من از گز کیر و تو ز مقراض دو لنگ

حرف م

 

رباعی شمارهٔ 18: با آنکه هنوز از می دوشین مستم

با آنکه هنوز از می دوشین مستم****در مهد طرب به خواب نوشین هستم
ای دست خدا بگیر لختی دستم****کز سخت‌دلی و سست‌بختی رستم

رباعی شمارهٔ 19: تا دل به هوای وصل جانان دادم

تا دل به هوای وصل جانان دادم****لب بر لب او نهادم و جان دادم
خضر ار ز لب چشمهٔ حیوان جان یافت****من جان به لب چشمهٔ حیوان دادم

رباعی شمارهٔ 20: صدرا دیشب به باغ نواب شدم

صدرا دیشب به باغ نواب شدم****امروز به حضرتت شرفیاب شدم
آن باغ چو روی ناکسان آب نداشت****از خجلت بی‌آبی او آب شدم

رباعی شمارهٔ 21: گاهی هوس بادهٔ رنگین دارم

گاهی هوس بادهٔ رنگین دارم****گاه آرزوی وصل نگارین دارم
گه سبحه به دست و گاه زنار به دوش****یارب چه کسم کیم چه آیین دارم

رباعی شمارهٔ 22: بگذار که خویش را به خواری بکشم

بگذار که خویش را به خواری بکشم****مپسند که بار شرمساری بکشم
چون دوست به مرگ من به هر حال خوشست****من نیز به مرگ خود به هر حال خوشم

رباعی شمارهٔ 23: تا دست ارادت به تو دادست دلم

تا دست ارادت به تو دادست دلم****دامان طرب زکف نهادست دلم
ره یافته در زلف دلاویز کجت****القصه به راه کج فتادست دلم

رباعی شمارهٔ 24: بگذارکه تا می خورم و مست شوم

بگذارکه تا می خورم و مست شوم****چون مست شوم به عشق پابست شوم
پابست شوم به کلی از دست شوم****از دست شوم نیست شوم هست شوم

رباعی شمارهٔ 25: تاکی غم زید و گه غم عمرو خوریم

تاکی غم زید و گه غم عمرو خوریم****آن به که به جای غم ز خم خمر خوریم
خوش باش به نیش و نوش کز نخل حیات****فرضست که گه خار و گهی تمر خوریم

حرف و

 

رباعی شمارهٔ 26: شوخی که بیاض گردن روشن او

شوخی که بیاض گردن روشن او****آغشته به صندل شده پیرامن او
صبحست و به سرخی شفق آلوده****یا خون خلایقست در گردن او

حرف ی

 

رباعی شمارهٔ 27: تو مردمک چشم من مهجوری

تو مردمک چشم من مهجوری****زان با همه نزدیکیت از من دوری
نی نی غلطم تو جان شیرین منی****زان با منی و ز چشم من مستوری

رباعی شمارهٔ 28: نه باده نه جام باده ماند باقی

 

نه باده نه جام باده ماند باقی****نه ساده نه نام ساده ماند باقی
ما زادهٔ مام روزگاریم ولی****نه زاده نه مام‌زاده ماند باقی

پایان//                              قبلی


 


 

دسته بندي: شعر,دیوان حکیم قاآنی,

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

مطالب تصادفي

مطالب پربازديد