فوج

وفات یافتن یوسف و هلاک شدن زلیخا از مفارقت وی
امروز سه شنبه 29 مهر 1399
تبليغات تبليغات

هفت اورنگ جامی3

 


 


هفت اورنگ جامی3


 

بخش ۴۳ - عقد نکاح بستن یوسف با زلیخا

چو فرمان یافت یوسف از خداوند****که بندد با زلیخا عقد پیوند
اساس انداخت جشن خسروانه****نهاد اسباب جشن اندر میانه
شه مصر و سران ملک را خواند****به تخت عز و صدر جاه بنشاند
به قانون خلیل و دین یعقوب****بر آیین جمیل و صورت خوب
زلیخا را به عقد خود درآورد****به عقد خویش یکتا گوهر آورد
ز رحمت جای بر تخت زرش کرد****کنار خویش بالین سرش کرد
چو یوسف گوهر ناسفته را دید****ز باغش غنچهٔ نشکفته را چید،
بدو گفت: «این گهر ناسفته چون ماند؟****گل از باد سحر نشکفته چون ماند؟»
بگفتا: «جز عزیزم کس ندیده‌ست****ولی او غنچهٔ باغم نچیده‌ست
به راه جاه اگر چه تیزتگ بود****به وقت کامرانی سست رگ بود!
به طفلی در، که خوابت دیده بودم****ز تو نام و نشان پرسیده بودم
بساط مرحمت گسترده بودی****به من این نقد را بسپرده بودی
بحمد الله که این نقد امانت****که کوته ماند از آن دست خیانت،
دوصد بار ارچه تیغ بیم خوردم،****به تو بی‌آفتی تسلیم کردم»
چو یوسف این سخن را ز آن پری‌چهر****شنید، افزود از آن‌اش مهر بر مهر
ز حرفی کز کمال عشق خیزد****کجا معشوق با عاشق ستیزد!

بخش ۴۴ - وفات یافتن یوسف و هلاک شدن زلیخا از مفارقت وی

زلیخا چون ز یوسف کام دل یافت****به وصل دایمش آرام دل یافت
به دل خرم، به خاطر شاد می‌زیست****ز غم‌های جهان آزاد می‌زیست
تمادی یافت ایام وصالش****در آن دولت ز چل بگذشت سال‌اش
پیاپی داد آن نخل برومند****بر فرزند، بل فرزند فرزند
شبی بنهاده یوسف سر به مهراب****ره بیداری‌اش، زد رهزن خواب
پدر را دید با مادر نشسته****به رخ چون خور نقاب نور بسته
ندا کردند کای فرزند، دریاب!****کشید ایام دوری دیر، بشتاب!
به دیگر روز، یوسف بامدادان****که شد دل‌ها ز فیض صبح شادان
به برکرده لباس شهریاری****برون آمد به آهنگ سواری
چو پا در یک رکاب آورد، جبریل****بدو گفتا: «مکن زین بیش تعجیل!
امان نبود ز چرخ عمر فرسای****که ساید بر رکاب دیگرت پای
عنان بگسل ز آمال و امانی!****بکش پا از رکاب زندگانی!»
چو یوسف این بشارت کرد ازو گوش****ز شادی شد بر او هستی فراموش
ز شاهی دامن همت بیفشاند****یکی از وارثان ملک را خواند
به جای خود شه آن مرز کردش****به خصلت‌های نیک اندرز کردش
به کف جبریل حاضر دشت سیبی****که باغ خلد از آن می‌داشت زیبی
چو یوسف را به دست آن سیب بنهاد****روان آن سیب را بویید و جان داد
چو یوسف را از آن بو جان برآمد****ز جان حاضران افغان برآمد
ز بس بالا گرفت آواز فریاد****صدا در گنبد فیروزه افتاد
زلیخا گفت کاین شور و فغان چیست؟****پر از غوغا زمین و آسمان چیست؟
بدو گفتند کن شاه جوان‌بخت****به سوی تخته رو کرد از سر تخت
وداع کلبهٔ تنگ جهان کرد****وطن بر اوج کاخ لامکان کرد
چو بشنید این سخن از خویشتن رفت****فروغ نیر هوش‌اش ز تن رفت
ز هول این حدیث، آن سرو چالاک****سه روز افتاد همچون سایه بر خاک
چو چارم روز شد ز آن خواب بیدار****سماع آن ز خود بردش دگر بار
سه بار این سان سه روز از خود همی رفت****به داغ سینه‌سوز از خود همی‌رفت
چهارم بار چون آمد به خود باز****ز یوسف کرد اول پرسش آغاز
جز این از وی خبر بازش ندادند****که همچون گنج در خاکش نهادند
نخست از دور چرخ ناموافق****گریبان چاک زد چون صبح صادق
به سینه از تغابن سنگ می‌زد****تپانچه بر رخ گلرنگ می‌زد
به سوی فرق نازک برد پنجه****ز زور پنجه آن را ساخت رنجه
ز ریحان سرو بستان را سبک کرد****به چیدن سنبلستان را تنک کرد
ز دل نوحه، ز جان فریاد برداشت****فغان از سینهٔ ناشاد برداشت
«وفادار! وفاداری نه این بود****به یاران شیوهٔ یاری نه این بود
عجب خاری شکستی در دل من****که بیرون ناید الا از گل من
همان بهتر کز اینجا پر گشایم****به یک پرواز کردن سویت آیم»
به یک جنبش از آن اندوه‌خانه****به رحلتگاه یوسف شده روانه
ندید آنجا نشان ز آن گوهر پاک****بجز خرپشته‌ای از خاک نمناک
بر آن خرپشته آن خورشیدپایه****به خاک انداخت خود را همچو سایه
گهی فرقش همی بوسید و گه پای****فغان می‌زد ز دل کای وای من وای!
زدی آتش به خاشاک وجودم****از آن پیچان رود بر چرخ دودم
چو درد و حسرتش از حد فزون شد****به رسم خاک بوسی سرنگون شد
دو چشم خود به انگشتان درآورد****دو نرگس را ز نرگس دان برآورد
به خاک وی فکند از کاسهٔ سر****که نرگس کاشتن در خاک بهتر
به خاکش روی خون آلود بنهاد****به مسکینی زمین بوسید و جان داد
خوش آن عاشق که چون جانش برآید****به بوی وصل جانانش برآید
حریفان حال او را چون بدیدند****فغان و ناله بر گردون کشیدند
هر آن نوحه که بهر یوسف او کرد****همی کردند بر وی با دو صد درد
بشستندش ز دیده اشک‌باران****چو برگ گل ز باران بهاران
بسان غنچه کز شاخ سمن رست****بر او کردند زنگاری کفن چست
ز گرد فرقت‌اش رخ پاک کردند****به جنب یوسف‌اش در خاک کردند
ولی دانای این شیرین حکایت****که دارد از کهن‌پیران روایت
چنین گوید که با هر جانب از نیل****که جسم پاک یوسف یافت تحویل،
به دیگر جانبش قحط و وبا خاست****به جای نعمت انواع بلا خاست
بر این آخر قرار کار دادند****که در تابوتی از سنگ‌اش نهادند
شکاف سنگ قیراندای کردند****میان قعر نیل‌اش جای کردند
ببین حیله که چرخ بی‌وفا کرد****که بعد مرگش از یوسف جدا کرد
یکی شد غرق بحر آشنایی****یکی لب‌تشنه در بر جدایی
نگوید کس که مردی در کفن رفت،****بدین مردانگی کن شیرزن رفت
نخست از غیر جانان دیده برکند****وز آن پس نقد جان بر خاکش افکند
هزاران فیض بر جان و تنش باد!****به جانان دیدهٔ جان روشن‌اش باد!

بخش ۴۵ - در خاتمهٔ کتاب

بحمدالله که بر رغم زمانه****به پایان آمد این دلکش فسانه
ورق‌ها از پریشانی رهیدند****به دامن پای جمعیت کشیدند
چو گل هر دم رواجی تازه‌شان باد!****ز پیوند بقا شیرازه‌شان باد!
کتابی بین به کلک صدق مرقوم****به نام عاشق و معشوق مرسوم
ز نامش طوطی آسای‌ام شکرخا****چو بردم نام یوسف با زلیخا
بود هر داستان زو بوستانی****به هر بستان ز گل‌رویان نشانی
هزاران تازه گل در وی شکفته****دوصد نرگس به خواب ناز خفته
به هر سو جدول از هر چشمه ساری****پر از آب لطافت جویباری
نظر در آبش از دل غم بشوید****غبار از خاطر درهم بشوید
ز جانش سر زند سر وفایی****ز جیب آرد برون دست دعایی
ز موج بهر الطاف الهی****کند این تشنه لب را قطره‌خواهی
چو آرد تازه گل‌ها را در آغوش****نگردد باغبان بر وی فراموش
سخن را از دعا دادی تمامی****به آمرزش زبان بگشای جامی!

بخش ۵ - در فضایل سخن

سخن دیباچهٔ دیوان عشق است****سخن نوباوهٔ بستان عشق است
خرد را کار و باری جز سخن نیست****جهان را یادگاری جز سخن نیست
سخن از کاف و نون دم بر قلم زد****قلم بر صحنهٔ هستی رقم زد
چو شد قاف قلم ز آن کاف موجود****گشاد از چشمه‌اش فوارهٔ جود
جهان باشان که در بالا و پستند****ز جوشش‌های این فواره هستند
گهی لب را نشاط خنده آرد****گه از دیده نم اندوه بارد
ازو خندد لب اندوهمندان****وزو گریان شود لب‌های خندان
بدین می شغل‌گیری ساخت پیرم****به پیرافشانی اکنون شغل گیرم
دهم از دل برون راز نهان را****بخندانم، بگریانم، جهان را
کهن شد دولت شیرین و خسرو****به شیرینی نشانم خسرو نو
سرآمد دولت لیلی و مجنون****کسی دیگر سر آمد سازم اکنون
چو طوطی طبع را سازم شکرخا****ز حسن یوسف و عشق زلیخا
خدا از قصه‌ها چون «احسن»اش خواند****به احسن وجه از آن خواهم سخن راند
چو باشد شاهد آن وحی منزل****نباشد کذب را امکان مدخل
نگردد خاطر از ناراست خرسند****اگرچه گویی آن را راست مانند
ز معشوقان چو یوسف کس نبوده****جمالش از همه خوبان فزوده
ز خوبان هر که را ثانی ندانند****ز اول یوسف ثانی‌ش خوانند
نبود از عاشقان کس چون زلیخا****به عشق از جمله بود افزون زلیخا
ز طفلی تا به پیری عشق ورزید****به شاهی و امیری عشق ورزید
پس از پیری و عجز و ناتوانی****چو بازش تازه شد عهد جوانی،
بجز راه وفای عشق نسپرد****بر آن زاد و بر آن بود و بر آن مرد
طمع دارم که گر ناگه شگرفی****بخواند زین «محبت نامه» حرفی
به دورادور اگر بیند خطایی****نیارد بر سر من ماجرایی
به قدر وسع در اصلاح کوشد****وگر اصلاح نتواند، بپوشد

بخش ۶ - آغاز داستان و تولد یوسف

درین نوبتگه صورت پرستی****زند هر کس به نوبت کوس هستی
حقیقت را به هر دوری ظهوری‌ست****ز اسمی بر جهان افتاده نوری‌ست
اگر عالم به یک دستور ماندی****بسا انوار ، کن مستور ماندی
گر از گردون نگردد نور خور گم****نگیرد رونقی بازار انجم
زمستان از چمن بار ار نبندد****ز تاثیر بهاران گل نخندد
چو «آدم» رخت ازین مهرابگه بست****به جایش «شیث» در مهراب بنشست
چو وی هم رفت کرد آغاز «ادریس»****درین تلبیس خانه درس تقدیس
چو شد تدریس ادریس آسمانی****به «نوح» افتاد دین را پاسبانی
به توفان فنا چون غرقه شد نوح****شد این در بر «خلیل الله» مفتوح
چو خوان دعوتش چیدند ز آفاق****موفق شد به آن انفاق، «اسحاق»
ازین هامون شد او راه عدم کوب****زد از کوه هدی گلبانگ، «یعقوب»
چو یعقوب از عقب زین کار دم زد****ز حد شام بر کنعان علم زد
اقامت را به کنعان محمل افکند****فتادش در فزایش مال و فرزند
شمار گوسفندش از بز و میش****در آن وادی شد از مور و ملخ بیش
پسر بیرون ز «یوسف» یازده داشت****ولی یوسف درون جانش ره داشت
چو یوسف بر زمین آمد ز مادر****به رخ شد ماه گردون را برادر
دمید از بوستان دل نهالی****نمود از آسمان جان، هلالی
ز گلزار خلیل الله گلی رست****قبای نازک‌اندامی بر او چست
برآمد اختری از برج اسحاق****ز روی او منور چشم آفاق
علم زد لاله‌ای از باغ یعقوب****ازو هم مرهم و هم داغ یعقوب
غزالی شد شمیم‌افزای کنعان****وز او رشک ختن صحرای کنعان
ز جان تو بود بهره مادرش را****ز شیر خویش شستی شکرش را
چو دیدش در کنار خود دو ساله****دمید ایام، زهرش در نواله
گرامی دری از بحر کریمی****ز مادر ماند با اشک یتیمی
پدر چون دید حال گوهر خویش****صدف کردش کنار خواهر خویش
ز عمه مرغ جانش پرورش یافت****به گلزار خوشی بال و پرش یافت
قدش آیین خوش رفتاری آورد****لبش رسم شکر گفتاری آورد
دل عمه به مهرش شد چنان بند****که نگسستی از او یک لحظه پیوند
به هر شب خفته چون جان در برش بود****به هر روز آفتاب منظرش بود
پدر هم آرزوی روی او داشت****ز هر سو میل خاطر سوی او داشت
جز او کس در دل غمگین نمی‌یافت****به گه گه دیدنش تسکین نمی‌یافت
چنان می‌خواست کن ماه دل‌افروز****به پیش چشم او باشد شب و روز
به خواهر گفت: « ;****. . .
ندارم طاقت دوری ز یوسف****خلاصم ده ز مهجوری ز یوسف
به خلوتگاه راز من فرستش!****به مهراب نیاز من فرستش!»
ز یعقوب این سخن خواهر چو بشنید****ز فرمانش به صورت سرنپیچید
ولیکن کرد با خود حیله‌ای ساز****که تا گیرد ز یعقوب‌اش به آن باز
به کف زاسحاق بودش یک کمربند****;
کمربندی که هر دستش که بستی****ز دست‌اندازی آفات رستی
چو یوسف را ز خود رو در پدر کرد****میان‌بندش نهانی ز آن کمر کرد
چنان بست آن کمر را بر میانش****که آگاهی نشد قطعا از آنش
کمر بسته به یعقوب‌اش فرستاد****وز آن پس در میان آوازه در داد
که: «گشته‌ست آن کمربند از میان گم»****گرفتی هر کسی را، ز آن توهم
به زیر جامه جست و جوی کردی****پس آنگه در دگرکس روی کردی
چو در آخر به یوسف نوبت افتاد****کمر را از میانش چست بگشاد
در آن ایام هر کس اهل دین بود****بر او حکم شریعت اینچنین بود
که دزدی هر که گشتی پای گیرش****گرفتی صاحب کالا اسیرش
دگر باره به تزویر، آن بهانه****چو کرد آماده، بردش سوی خانه
به رویش چشم روشن، شاد بنشست****پس از یک‌چند اجل چشمش فروبست
بدو شد خاطر یعقوب خرم****ز دیدارش نسبتی دیده بر هم
به پیش رو چو یوسف قبله‌ای یافت****ز فرزندان دیگر روی برتافت
به یوسف بود هر کاری که بودش****به یوسف بود بازاری که بودش
به یوسف بود روحش راحت‌اندوز****به یوسف بود چشمش دیده‌افروز
بلی هر جا کز آن‌سان مه بتابد****اگر خورشید باشد ره نیابد
چه گویم کن چه حسن و دلبری بود****که بیرون از حد حور و پری بود
مهی بود از سپهر آشنایی****ازو کون و مکان پر روشنایی
نه مه، هیهات! روشن آفتابی****مه از وی بر فلک افتاده تابی
چه می‌گویم؟ چه جای آفتاب است!****که رخشان چشمه‌اش اینجا سراب است
مقدس نوری از قید چه و چون****سر از جلباب چون آورده بیرون
چو آن بیچون درین چون کرده آرام****پی روپوش کرده یوسف‌اش نام
به دل یعقوب اگر مهرش نهان داشت،****وگر کردش به جان جا، جای آن داشت
زلیخایی که در رشک حورعین بود****به مغرب پردهٔ عصمت‌نشین بود،
ز خورشید رخش نادیده تابی****گرفتار خیالش شد به خوابی
چو بر دوران، غم عشق آورد زور****ز نزدیکان نباشد عاشقی دور

بخش ۷ - در صفت زیبایی زلیخا

چنین گفت آن سخن‌دان سخن‌سنج****که در گنجینه بودش از سخن گنج
که در مغرب زمین شاهی بناموس****همی زد کوس شاهی، نام تیموس
همه اسباب شاهی حاصل او****نمانده آرزویی در دل او
ز فرقش تاج را اقبال‌مندی****ز پایش تخت را پایهٔ بلندی
فلک در خیلش از جوزا کمربند****ظفر با بند تیغش سخت‌پیوند
زلیخا نام، زیبا دختری داشت****که با او از همه عالم سری داشت
نه دختر، اختری از برج شاهی****فروزان گوهری از درج شاهی
نگنجد در بیان وصف جمالش****کنم طبع آزمایی با خیالش
ز سر تا پا فرود آیم چو مویش****شوم روشن ضمیر از عکس رویش
ز نوشین لعلش استمداد جویم****ز وصفش آنچه در گنجد بگویم
قدش نخلی ز رحمت آفریده****ز بستان لطافت سر کشیده
ز جوی شهریاری آب خورده****ز سرو جویباری آب برده
به فرقش موی، دام هوشمندان****ازو تا مشک، فرق، اما نه چندان
فراوان موشکافی کرده شانه****نهاده فرق نازک در میانه
ز فرق او، دو نیمه نافه را دل****وز او در نافه کار مشک، مشکل
فرو آویخته زلف سمن‌سای****فکنده شاخ گل را سایه در پای
دو گیسویش دو هندوی رسن‌ساز****ز شمشاد سرافرازش رسن‌باز
فلک درس کمالش کرده تلقین****نهاده از جبینش لوح سیمین
ز طرف لوح سیمینش نموده****دو نون سرنگون از مشک سوده
به زیر آن دو نون، طرفه دو صادش****نوشته کلک صنع اوستادش
ز حد نون او تا حلقهٔ میم****الف‌واری کشیده بینی از سیم
فزوده بر الف، صفر دهان را****یکی ده کرده آشوب جهان را
شده سین‌اش عیان از لعل خندان****گشاده میم را عقده به دندان
ز بستان ارم رویش نمونه****در او گل‌ها شکفته گونه گونه
بر او هر جانب از خالی نشانی****چو زنگی بچگان در گل‌ستانی
زنخدانش که میم بی‌زکات است****در او چاهی پر از آب حیات است
به زیرش غبغب ار دانا برد راه****بود گرد آمده رشحی از آن چاه
قرار دل بود نایاب آنجا****که هم چاه است و هم گرداب آنجا
بیاض گردنش صافی‌تر از عاج****به گردن آورندش آهوان باج
بر و دوشش زده طعنه سمن را****گل اندر جیب کرده پیرهن را
دو نار تازه بر رسته ز یک شاخ****کف امیدشان نبسوده گستاخ
ز بازو گنج سیمش در بغل بود****عیار سیم، پیش آن، دغل بود
پی تعویذ آن پاکیزه چون در****دل پاکان عالم از دعا پر
پری‌رویان به جان کرده پسندش****رگ جان ساخته تعویذبندش
ز تاراج سران تاج و دیهیم****دو ساعد آستینش کرده پر سیم
کف‌اش راحت‌ده هر محنت‌اندیش****نهاده مرهمی بهر دل ریش
به دست آورده ز انگشتان قلم‌ها****زده از مهر بر دل‌ها رقم‌ها
دل از هر ناخنش بسته خیالی****فزوده بر سر بدری ، هلالی
به پنج انگشت، مه را برده پنجه****ز زور پنجه، مه را کرده رنجه
میانش موی، بل کز موی نیمی****ز باریکی بر او از موی بیمی
نیارستی کمر از موی بستن****کز آن مو بودی‌اش بیم گسستن
ز دست‌افشار زرین پس خمش شو!****بیا وین سیم دست‌افشار بشنو!
نداده در حریم آن حرمگاه****حصار عصمتش اندیشه را راه
سخن رانم ز ساق او که چون است****بنای حسن را سیمین ستون است
بنامیزد! بود گلدسته نور****ولی از چشم هر بی‌نور، مستور
صفای او نمود آیینه را رو****درآمد از ادب پیشش به زانو
از آن آیینه هم‌زانوی او شد****که فیض نوریاب از روی او شد
به وی هر کس که هم‌زانو نشیند****رخ دولت در آن آیینه بیند
قدم در لطف نیز از ساق کم نیست****چون او در لطف کس صاحب قدم نیست
ندانم از زر و زیور چه گویم****که خواهد بود قاصر هر چه گویم
پر از گوهر به تارک افسری داشت****که در هر یک خراج کشوری داشت
در و لعل‌اش که بود آویزهٔ گوش****همی برد از دل و جان لطف آن، هوش
اگر بگسستی‌اش گوهر ز گردن****شدی گنج جواهر جیب و دامن
مرصع موی بندش در قفا بود****هزاران عقد گوهر را بها بود
نیارم بیش ازین از زر خبر داد****که شد خلخال و اندر پایش افتاد
گهی از عشوه در مسندنشینی****به زیبا دیبهٔ رومی و چینی
گهی در جلوهٔ ایوان خرامی****ز زرکش حلهٔ مصری و شامی
به هر روز نوی کافکنده پرتو****نبوده بر تنش جز خلعتی نو
ندادی دست جز پیراهنش را****که در آغوش خود دیدی تنش را
سهی سروان هواداری‌ش کردی****پری‌رویان پرستاری‌ش کردی
ز همزادان هزاران حورزاده****به خدمت روز و شب پیشش ستاده
نه هرگز بر دلش باری نشسته****نه یک بارش به پا خاری شکسته
نبوده عاشق و معشوق کس را****نداده ره به خاطر این هوس را
به شب چون نرگس سیراب خفتی****سحر چون غنچهٔ خندان شکفتی
بدین‌سان خرم و دلشاد بودی****وز آن غم خاطرش آزاد بودی
که‌ش از ایام بر گردن چه آید****وز این شب‌های آبستن چه زاید

بخش ۸ - در خواب دیدن زلیخا، یوسف را

شبی خوش همچو صبح زندگانی****نشاط‌افزا چو ایام جوانی
ز جنبش مرغ و ماهی آرمیده****حوادث پای در دامن کشیده
درین بستان‌سرای پر نظاره****نمانده باز جز چشم ستاره
سگان را طوق گشته حلقهٔ دم****در آن حلقه ره فریادشان گم
ستاده از دهل کوبی دهل‌کوب****هجوم خواب دستش بسته بر چوب
نکرده موذن از گلبانگ یا حی****فراش غفلت شب‌مردگان طی
زلیخا آن به لب‌ها شکر ناب****شده بر نرگسش شیرین، شکرخواب
سرش سوده به بالین جعد سنبل****تنش داده به بستر خرمن گل
ز بالین سنبلش در هم شکسته****به گل تار حریرش نقش بسته
به خوابش چشم صورت‌بین غنوده****ولی چشم دگر از دل گشوده
درآمد ناگه‌اش از در جوانی****چه می‌گویم جوانی نی، که جانی
همایون پیکری از عالم نور****به باغ خلد کرده غارت حور
کشیده‌قامتی چون تازه‌شمشاد****به آزادی، غلام‌اش سرو آزاد
زلیخا چون به رویش دیده بگشاد****به یک دیدارش افتاد آنچه افتاد
جمای دید از حد بشر دور****ندیده از پری، نشنیده از حور
ز حسن صورت و لطف شمایل****اسیرش شد به یک‌دل نی، به صد دل
ز رویش آتشی در سینه افروخت****وز آن آتش متاع صبر و دین سوخت
بنامیزد! چه زیبا صورتی بود****که صورت کاست واندر معنی افزود
از آن معنی اگر آگاه بودی،****یکی از واصلان راه بودی
ولی چون بود در صورت گرفتار****نشد در اول از معنی خبردار
همه دربند پنداریم مانده****به صورت‌ها گرفتاریم مانده

بخش ۹ - بیدار شدن زلیخا از خواب و نهفتن اندوه خود از پرستاران

سحر چون زاغ شب پرواز برداشت****خروس صبحگاه آواز برداشت
سمن از آب شبنم روی خود شست****بنفشه جعد عنبر بوی خود شست
زلیخا همچنان در خواب نوشین****دلش را روی در مهراب دوشین
نبود آن خواب خوش، بیهوشی‌ای بود****ز سودای شب‌اش مدهوشی‌ای بود
کنیزان روی بر پایش نهادند****پرستاران به دستش بوسه دادند
نقاب از لالهٔ سیراب بگشاد****خمارآلوده چشم از خواب بگشاد
گریبان، مطلع خورشید و مه کرد****ز مطلع سرزده، هر سو نگه کرد
ندید از گلرخ دوشین نشانی****چو غنچه شد فرو در خود زمانی
بر آن شد کز غم آن سرو چالاک****گریبان همچو گل بر تن زند چاک
ولی شرم از کسان بگرفت دستش****به دامان صبوری پای بست‌اش
فرو می‌خورد چون غنچه به دل خون****نمی‌داد از درون یک شمه بیرون
دهانش با رفیقان در شکرخند****دلش چون نیشکر در صد گره، بند
زبانش با حریفان در فسانه****به دل از داغ عشق‌اش صد زبانه
نظر بر صورت اغیار می‌داشت****ولی پیوسته دل با یار می‌داشت
دلی کز عشق در دام نهنگ است****ز جست و جوی کام‌اش، پای لنگ است
برون از یار خود کامی ندارد****درونش با کس آرامی ندارد
اگر گوید سخن، با یار گوید****وگر جوید مراد، از یار جوید
هزاران بار جانش بر لب آمد****که تا آن روز محنت را شب آمد
شب آمد سازگار عشقبازان****شب آمد رازدار عشقبازان
چو شب شد روی در دیوار غم کرد****به زاری پشت خود چون چنگ خم کرد
ز ناله نغمهٔ جانکاه برداشت****به زیر و بم فغان و آه برداشت
که: «ای پاکیزه گوهر! از چه کانی؟****که از تو دارم این گوهرفشانی
دلم بردی و نام خود نگفتی****نشانی از مقام خود نگفتی
نمی‌دانم که نامت از که پرسم****کجا آیم مقامت از که پرسم
اگر شاهی، تو را آخر چه نام است؟****وگر ماهی، تو را منزل کدام است؟
مبادا هیچ کس چون من گرفتار!****که نی دل دارم اندر بر نه دلدار
کنون دارم من در خواب مانده****دلی از آتشت در تاب مانده
گلی بودم ز گلزار جوانی****تر و تازه چو آب زندگانی
به یک عشوه مرا بر باد دادی****هزارم خار در بستر نهادی»
همه شب تا سحرگه کارش این بود****شکایت با خیال یارش این بود
چو شب بگذشت، دفع هر گمان را****بشست از گریه چشم خون‌فشان را
به بالین رونق از گلبرگ تر داد****به بستر جان ز سرو سیمبر داد
شب و روزش بدین آیین گذشتی****سر مویی ازین آیین نگشتی

لیلی و مجنون

 

بخش ۱ - سرآغاز

ای خاک تو تاج سربلندان!****مجنون تو عقل هوشمندان!
خورشید ز توست روشنی گیر****بی‌روشنی تو چشمهٔ قیر
در راه تو عقل فکرت‌اندیش****صد سال اگر قدم نهد پیش،
نا آمده از تو رهنمایی****دورست که ره برد به جایی
جز تو همه سرفکندهٔ تو****هر نیست چو هست بندهٔ تو
تسکین‌ده درد بی‌قراران****مرهم نه داغ دل‌فگاران
بر سستی پیری‌ام ببخشای!****بر عجز فقیری‌ام ببخشای!
زین برف که بر گلم نشسته‌ست****بس خار که در دلم شکسته‌ست
خواهم که کند به سویت آهنگ****در دامن رحمتت زند چنگ
باشد به چو من شکسته‌رایی****زین چنگ زدن رسد نوایی

بخش ۱۰ - شکایت بردن پدر لیلی از مجنون پیش خلیفه

چون مانع دل‌رمیده مجنون****از صحبت آن نگار موزون
یعنی پدر بزرگوارش****آن در همه فن بزرگ کارش
برخاست به مقتضای سوگند****محمل به در خلیفه افکند،
بر خواند به رسم دادخواهی****افسانهٔ خویش را کماهی
کز «عامریان» ستیزه‌خویی****در بیت و غزل بدیهه گویی،
از قاعدهٔ ادب فتاده****خود را «مجنون» لقب نهاده،
افکنده ز روی راز پرده****صد پرده ز عشق ساز کرده
دارم گهری یگانه چون حور****از چشمزد زمانه مستور
جز آینه کس ندیده رویش****نبسوده به غیر شانه مویش
آن شیفته‌رای دیودیده****رسوا شدهٔ دهل دریده
از بس که زند ز عشق او دم****آوازهٔ او گرفت عالم
در جمله جهان یک انجمن نیست****کافسانه‌سرای این سخن نیست
بی‌حلقه زدن ز در درآید****پایش شکنم، به سر درآید
گر در بندم، درآید از بام****صبحش رانم، قدم زند شام
جز تو که رسد به غور من کس؟****از بهر خدا به غور من رس!
حرفی دو به خامهٔ عنایت****بنویس به میر آن ولایت
تا قاعدهٔ کرم کند ساز****وین حادثه از سرم کند باز»
دانست خلیفه شرح حالش****بنوشت به وفق آن مثالش
چون میر ولایت آن رقم خواند****مرکب سوی قیس و قوم اوراند
اندخت بساط داوری را****زد بانگ سران عامری را
قیس و پدرش به هم نشستند****اعیان قبیله حلقه بستند
منشور خلیفه کرد بیرون****مضمون وی آنکه: «قیس مجنون
کز لیلی و عشق او زند لاف،****بیرون ننهد قدم ز انصاف!
زین پس پی کار خود نشیند!****بر خاک دیار خود نشیند!
لیلی‌گویان غزل نخواند!****لیلی‌جویان جمل نراند!
پا بازکشد ز جستجویش!****لب مهر کند ز گفت و گویش!
منزل نکند بر آستانش!****محفل ننهد ز داستانش!
بر خاک درش وطن نسازد!****وز ذکر وی انجمن نسازد!
ور ز آنکه کند خلاف این کار،****باشد به هلاک خود سزاوار!
هر کس که کند به قتلش آهنگ****بر شیشهٔ هستی‌اش زند سنگ،
بر وی دیت و قصاص نبود!****سرکوبی عام و خاص نبود!
این واقعه را چو قوم دیدند****مضمون مثال را شنیدند،
بر قیس زبان دراز کردند****چشم شفقت فراز کردند
گفتند که: «غور کار دیدی؟!****منشور خلیفه را شنیدی؟!
من‌بعد مجال دم‌زدن نیست****بالاتر از این سخن، سخن نیست
گر می‌نشوی بدین سخن راست****خونت هدر است و مال، یغماست
بر مادر و بر پدر ببخشای!****زین شیوهٔ ناصواب بازآی!»
مجنون ز سماع این ترانه****برداشت نفیر عاشقانه
هوشش ز سر و توان ز تن رفت****مصروع آسا ز خویشتن رفت
گردش همه خلق حلقه بستند****در حلقهٔ ماتمش نشستند
داور ز غمش نشست در خون****شد شیوهٔ داوری دگرگون
دستور حکومت‌اش شده سست****منشور خلیفه را فروشست
کاین نامه که زیرکی فروش است،****قانون معاش اهل هوش است،
جز بر سر عاقلان قلم نیست****دیوانه سزای این رقم نیست
تا دیر فتاده بود بر خاک****رخساره نهاده بود بر خاک
چون بیهشی‌اش ز سر برون شد****هوشش به نشید، رهنمون شد
با زخمهٔ عشق ساخت چون چنگ****شد ساز بدین نشیدش آهنگ:
«ما گرم‌روان راه عشقیم****غارت‌زدگان شاه عشقیم
جز عشق وظیفه نیست ما را****پروای خلیفه نیست ما را
ز آن پایه که عشق پای ما بست****کوتاه بود خلیفه را دست
ما طایر سدره آشیانیم****بالای زمین و آسمانیم
ز آن دام که عنکبوت سازد،****از پهلوی ما چه قوت سازد؟
هیهات! چه جای این خیال است؟****مهجوری من ز وی محال است!
محوم در وی چو سایه در نور****دورست که من شوم ز من دور»

بخش ۱۱ - رفتن پدر و اعیان قبیلهٔ مجنون به خواستگاری لیلی

مشاطهٔ این عروس طناز****مشاطگی اینچنین کند ساز
کان پی سپر سپاه اندوه****در سیل بلا فتاده چون کوه،
چون ماند برون ز کوی لیلی****جانی پر از آرزوی لیلی
شد حیله‌گر و وسیله‌اندیش****زد گام سوی قبیلهٔ خویش
ز اعیان قبیله جست یک تن****چون جان ز فروغ عقل روشن
گفت: «این به توام امید یاری!****دارم به تو این امیدواری
کز من به پدر بری سلامی****وز پی برسانی‌اش کلامی
کآخر طلب رضای من کن!****دردم بنگر، دوای من کن!
لیلی که مراد جان من اوست****فیروزی جاودان من اوست،
گو با پدرش که: کین نورزد****با من! که جهان بدین نیرزد
باشم به حریم احترامش****داماد نه، کمترین غلامش»
آن یار تمام بی‌کم و کاست****گریان ز حضور قیس برخاست
ز آن ملتمسی که از پدر کرد****اشراف قبیله را خبر کرد
با یکدگر اتفاق کردند****سوگند بر اتفاق خوردند
سوی پدرش قدم نهادند****و آن دفتر غم ز هم گشادند
با او سخنان قیس گفتند****هر مهره که سفته بود سفتند
دانست پدر که حال او چیست****بر روی نهاد دست و بگریست
محمل پی رهروی بیاراست****وز اهل قبیله همرهی خواست
راندند ز آب دیده سیلی****تا وادی خیمه گاه لیلی
آمد پدرش چنان که دانی****وافکند بساط میهمانی
چون خوان ز میانه برگرفتند****و افسون و فسانه درگرفتند،
هر کس سخنی دگر درانداخت****پرده ز ضمیر خود برانداخت
گفتند درین سراچهٔ پست****بالا نرود نوا ز یک دست
تا جفت نگرددش دو بازو،****خود گو که چسان شود ترازو؟
وآنگاه به صد زبان ثناگوی****کردند به سوی میزبان روی
کای دست تو بیخ ظلم کنده!****حی عرب از سخات زنده!
در پرده تو را خجسته ماهی‌ست****کز چشم دلت بدو نگاهی‌ست
بر ظلمتیان شب ببخشای!****وین میغ ز پیش ماه بگشای!
طاق است و، بود عطیه‌ای مفت****با طاق دگر گرش کنی جفت
قیس هنری‌ست دیگر آن طاق****چون بخت به بندگی‌ت مشتاق
در اصل و نسب یگانهٔ دهر****در فضل و ادب فسانهٔ شهر
محروم‌اش ازین مراد مپسند!****داماد گذاشتیم و فرزند،
بپذیر به دولت غلامی‌ش!****زین شهد رهان ز تلخکامی‌ش!
لایق به هم‌اند این دو گوهر****مشتاق هم‌اند این دو اختر
آیین وفا و مهربانی****گفتیم تو را، دگر تو دانی!
آن دور ز راه و رسم مردم****ره کرده ز رسم مردمی گم
مطموره‌نشین چاه غفلت****طیاره‌سوار راه غفلت
یعنی که کفیل کار لیلی****برهم‌زن روزگار لیلی
بر ابروی ناگشاده چین زد****صد عقدهٔ خشم بر جبین زد
گفت: «این چه خیال نادرست است؟****چون خانهٔ عنکبوت سست است
گر این طلب از نخست بودی****در کیش خرد درست بودی
امروز که حیز زمانه****پر شد ز نوای این ترانه،
یک گوش نماند در جهان باز****خالی ز سماع این سر آواز
طفلان که به هم فسانه گویند،****این قصه به کنج خانه گویند
رندان که به نای و نوش کوشند،****پیمانه بدین خروش نوشند
ناصح که نهد اساس تعلیم،****از صورت حال ما کند بیم
رسوایی ازین بتر چه باشد؟****باشد بتر این ز هرچه باشد!
شیشه که شود میان خاره****ز افتادن سخت پاره پاره،
کی ز آب دهان درست گردد؟****بر قاعدهٔ نخست گردد؟
خیزید و در طلب ببندید!****زین گفت و شنود لب ببندید!
عاری که به گردن من آید****آلایش دامن من آید
عاری دگرم به سر میارید!****من بعد مرا به من گذارید!
آن خس که به دیده خست خارم،****چون دیدهٔ خود بدو سپارم؟
ز آن کس که به دل نشاند تیرم،****چون دعوی دل‌دهی پذیرم؟
چون عامریان نشسته خاموش****پر گشت ازین محالشان گوش
مهر از لب بسته برگرفتند****آیین سخن ز سر گرفتند
گفتند: «حدیث عار تا چند؟****زین بیهده افتخار تا چند؟
قیس هنری بجز هنر نیست****وز دایرهٔ هنر به در نیست
عشقی که زده‌ست سر ز جیبش****هان! تا نکنی دلیل عیبش!
در پاکی طبع نیست عاری****بر چهرهٔ فخر از آن غباری
گفتی: لیلی ازین فسانه****رسوا گشته‌ست در زمانه،
رسوایی او بگو کدام است؟****کز عاشقی‌اش بلند نام است!
هر چند که قیس گفت و گو کرد،****دلالگی جمال او کرد
دلاله اگر هزار باشد،****زین‌سان نه سخن گزار باشد
دلالگی جمال دلدار****نه عیب بود در او و نی عار»
آن کج‌رو کج‌نهاد کج‌دل****در دایرهٔ کجی‌ش منزل
چون این سخنان راست بشنید****چون بی‌خبران ز راست رنجید
گفتا: «به خدایی خدایی****کز وی نه تهی‌ست هیچ جایی،
کز لیلی اگر درین تک و پوی****خواهید برای قیس یک موی،
یک موی وی و هزار مجنون،****گو دست ز وی بدار، مجنون!
مجنون که بود، که داد خواهد؟****وز لیلی من مراد خواهد؟
جان دادن اوبس است دادش****مردن ز فراق از مرادش
با من دگر این سخن مگویید!****کام دل خویشتن مجویید!»
آنان چو جواب این شنیدند****وآزار عتاب او کشیدند،
نومید به خانه بازگشتند****با قیس، حریف راز گشتند
هر قصه که گفته بود، گفتند****هر گل که شکفته بود، گفتند
امید وصال یار ازو رفت****و آرام دل و قرار ازو رفت
از گریه به خون و خاک می‌خفت****وز سینهٔ دردناک، می‌گفت:
«لیلی جان است و من تن او****یارب به روان روشن او
کن کس که مرا ازو جدا ساخت****کاری به مراد من نپرداخت
در هر نفسی‌ش باد مرگی!****وز زندگی‌اش مباد برگی!
پا میخ شکاف سنگ بادش!****سر در دهن نهنگ بادش!
بادش ناخن جدا ز انگشت!****دستش کوته ز خارش پشت!
جانش چو دلم فگار بادا!****و آواره به هر دیار بادا!»
ناقه ز حریم حی برون راند****وز خاک قبیله دامن افشاند
شد آهوی دشت و کبک وادی****خارا کن کوه نامرادی
خونابه ز کاس لاله خوردی****هم‌کاسگی غزاله کردی
شد باز چنانکه بود و می‌رفت****وین زمزمه می‌سرود و می‌رفت:
«لیلی و سرود عشرت و ناز****مجنون و نفیر شوق پرداز
لیلی و عنان به دست دوران****مجنون و به دشت، یار گوران
لیلی و به این و آن سبک رو****مجنون و به آهوان تگ و دو
لیلی و سکون به کوه و زنان****مجنون و به کوه با گوزنان
لیلی و ترانه گو به هر کس****مجنون و صفیر کوف و کرکس
لیلی و خروش چنگ و خرگاه****مجنون و خراش گرگ و روباه
لیلی و چو مه به قلعه‌داری****مجنون و به غار غم حصاری
آری هر کس برای کاری‌ست****هر شیر سزای مرغزاری‌ست
آن به که به نیک و بد بسازیم****هر کس به نصیب خود بسازیم

بخش ۱۲ - ملاقات کردن مجنون، لیلی را غیبت مردان قبیله

مجنون به هزار نامرادی****می‌گشت به گرد کوه و وادی
لیلی می‌گفت و راه می‌رفت****همراه سرشک و آه می‌رفت
ناگه رمه‌ای برآمد از راه****سردار رمه شبانی آگاه
گفت: «ای دل و جان من فدایت!****روشن بصرم ز خاک پایت!
یابم ز تو بوی آشنایی****آخر تو که‌ای و از کجایی؟»
گفتا که: «شبان لیلی‌ام من****پروردهٔ خوان لیلی ام من»
مجنون چو نشان دوست بشنید****چون اشک به خون و خاک غلتید
افتاد ز پای رفته از کار****چشم از نظر و زبان ز گفتار
بی‌خود به زمین فتاد تا دیر****در بی‌خودی ایستاد تا دیر
و آخر که به هوشیاری آمد****در پیش شبان به زاری آمد
کام‌روز ز وی خبر چه داری؟****گو روشن و راست هر چه داری!
گفتا که: «کنون خوش است در حی****کس نیست به گرد خیمهٔ وی
در خیمهٔ خود نشسته تنهاست****چون ماه میان هاله یکتاست
مردان قبیله رخت بستند****وز عرصهٔ حی برون نشستند
دارند هوای آنکه غافل****بر قصد گروهی از قبایل
سازند نگین به صبحگاهان****بر غارت مال بی‌پناهان»
از وی چو سماع این بشارت****صبری که نداشت کرد غارت،
لیلی‌گویان به حی درآمد****فریاد ز جان وی برآمد
بانگی بزد از درون غمناک****وافتاد بسان سایه بر خاک
لیلی چو شنید بانگ، بشناخت****از خانه برون مقام خود ساخت
بیرون از در چه دید؟ مجنون!****افتاده ز عقل و هوش بیرون
بالای سرش نشست خون‌ریز****از نرگس شوخ فتنه‌انگیز
از گریه به رویش آب می‌زد****نی آب، که خون ناب می‌زد
ز آن خواب گران به هوش‌اش آورد****در غلغلهٔ خروش‌اش آورد
برخاست به روی دوست دیدن****بنشست به گفتن و شنیدن
آن بود ز ناله درد دل گوی،****وین بود به گریه رخ به خون شوی
آن گفت که: «بی‌رخت بجان‌ام!****وین گفت که: «من فزون از آن‌ام!»
آن گفت: «دلم هزار پاره‌ست!»****وین گفت که: «این زمان چه چاره‌ست؟»
آن گفت که: «هجر جان گدازست»****وین گفت که: «وصل چاره‌سازست»
آن گفت که: «بی تو دردناک‌ام»****وین گفت که: «از غمت هلاک‌ام»
آن گفت: «مراست دل ز غم ریش»****وین گفت : «مراست ریش از آن بیش»
آن گفت: «نمی‌روم از این کوی»****وین گفت: «به ترک جان خود گوی!»
آن گفت: «در آتش‌ام ز دوری»****وین گفت که: «پیشه کن صبوری!»
آن گفت که: «که صبر نیست کارم»****وین گفت: «جز این دوا ندارم»
آن گفت که: «خوش بود رهایی»****وین گفت: «ز محنت جدایی»
آن گفت:«فغان ز کینه کیشان!»****وین گفت که: «باد مرگ ایشان!»
آن گفت:«دلم ز غم دو نیم است»****وین گفت:«چه غم؟ خدا کریم است!»
چون گفته شد آنچه گفتنی بود****و آن راز که هم نهفتنی بود
با هم به وداع ایستادند****وز هر مژه سیل خون گشادند
آن روی به دشت کرد یا کوه****وین ماند به جا چو کوه اندوه
اینست بلی زمانه را خوی****آسودگی از زمانه کم جوی!
صد سال بلا و رنج بینی****کسوده یکی نفس نشینی
نا کرده تو جای خویشتن گرم****هیچ‌اش نید ز روی تو شرم
دست‌ات گیرد، که: زود برخیز!****پای‌ات کوبد به سر، که: بگریز!

بخش ۱۳ - وصف تابستان و به سفر حج رفتن لیلی و همراه شدن مجنون با قافلهٔ وی

سیاح حدود این ولایت****نظام عقود این حکایت
زین قصه روایت اینچنین کرد****کن خاک‌نشیمن زمین گرد
چون ماند ز طوف کوی لیلی****وز گام‌زدن به سوی لیلی
آشفته و بی‌قرار می‌گشت****شوریده به هر دیار می‌گشت
روزی که سموم نیم‌روزی****برخاست به کوه و دشت‌سوزی،
شد دشت ز ریگ و سنگ پاره****طشتی پر از اخگر و شراره
حلقه شده مار از او به هر سوی****ز آن سان که بر آتش اوفتد موی
گر گور به دشت رو نهادی****گامی به زمین او نهادی،
چون نعل ستور راه‌پیمای****پر آبله گشتی‌اش کف پای
گیتی ز هوای گرم ناخوش****تفسان چو تنوره‌ای ز آتش
هر چشمه به کوه زو خروشان****سنگین دیگی پر آب جوشان
کردی ماهی ز آب، لابه****با روغن داغ، روی تابه
هر تختهٔ سنگ داشت بر خوان****نخجیر کباب و کبک بریان
از سایه گوزن دل بریده****در سایهٔ شاخ خود خزیده
بی‌چاره پلنگ در تب و تاب****در پای درخت سایه نایاب
افتاده چو سایهٔ درختی****ظلمت لختی و نور لختی
گشته به گمان سایه، نخجیر****ز آسیمه‌سری به وی پنه گیر
مجنون رمیده در چنین روز****انگشت شده ز بس تف و سوز
زو شعلهٔ دل زبانه می‌زد****آتش به همه زمانه می‌زد
آرام نمی‌گرفت یک جای****می‌سوخت مگر بر آتش‌اش پای
ناگاه چو لاله داغ بر دل****بالای تلی گرفت منزل
انداخت به هر طرف نگاهی****از دور بدید خیمه‌گاهی
برجست و نفیر آه برداشت****ره جانب خیمه‌گاه برداشت
آنجا چو رسید از کناری****بیرون آمد شترسواری
بر وی سر ره گرفت مجنون****کای طلعت تو به فال، میمون!
این قافله روی در کجای‌اند؟****محمل به کجا همی گشایند؟
گفتا: «همه روی در حجازند****در نیت حج بسیج سازند»
پرسید: «در آن میان ز خیلی»****گفتا: «لیلی و آل لیلی!»
مسکین چو شنید از وی این نام****زین گفت و شنو گرفت آرام
از گرد وجود خویشتن پاک****افتاد بسان سایه بر خاک
بعد از چندی ز خاک برخاست****از هستی خویش پاک برخاست
لیلی می‌راند محمل خویش****مجنون از دور با دل ریش
می‌رفت رهی به آن درازی****با محمل او به عشقبازی
لیلی چو به عزم خانه برخاست****خانه به جمال خود بیاراست،
چشمش سوی آن رمیده افتاد****خون جگرش ز دیده افتاد
بگریست که: «ای فراق دیده!****درد و غم اشتیاق چونی
در کشمکش فراق چونی؟****در آتش اشتیاق دیده!
«من بی‌تو چه دم زنم که چونم؟****اینک ز دو دیده غرق خونم!
روزان و شبان در آرزویت****تنها منم و خیال رویت»
مجنون به زبان بی‌زبانی****هم زین سخنان چنانکه دانی،
می‌گفت و ز بیم ناکس و کس،****چشمی از پیش و چشمی از پس
غم بی حد و فرصتی چنین تنگ****کردند به طوف کعبه آهنگ
لیلی به طواف خانه در گرد،****مجنون ز قفاش سینه پر درد
آن، سنگ سیاه بوسه می‌داد،****وین یک، به خیال خال او شاد
آن برده دهان به آب زمزم،****وین کرده به گریه دیده پر نم
آن روی به مروه و صفا داشت،****وین جای به ذروهٔ وفا داشت
آن در عرفات گشته واقف،****وین واقف آن، در آن مواقف
آن روی به مشعر حرامش،****وین در غم شعر مشکفامش
آن تیغ به دست در منی تیز،****وین بانگ زده که: خون من ریز!
آن کرده به رمی سنگ آهنگ،****وین داشته سر به پیش آن سنگ
آن کرده وداع خانه بنیاد،****وین کرده ز بیم هجر فریاد
لیلی چو از آن وداع پرداخت****مسند به درون محمل انداخت
مجنون به میانه فرصتی جست****جا کرد به پیش محملش چست
هر دو به وداع هم ستادند****وز درد ز دیده خون گشادند
کردند وداع یکدگر را****چون تن که کند وداع، سر را

بخش ۱۴ - عاشق شدن جوانی از ثقیف به لیلی و نکاح کردن آن دو

گوهر کش این علاقهٔ در****ز آن در کند این علاقه را پر
کان هودجی مراحل ناز****و آن حجلگی عماری راز،
چون بارگی از حرم برون راند****حادی به حداگری فسون خواند
هر کعبهٔ روی به قصد منزل****می‌راند به صد شتاب محمل
از حی ثقیف نازنینی****خورشیدرخی قمر جبینی
در خاتم مهتری‌ش انگشت****سردار قبیله پشت بر پشت
با محمل او مقابل افتاد****ز آنجا هوسی‌ش در دل افتاد
بر پردهٔ محملش نظر داشت****بادی بوزید و پرده برداشت
در پرده بدید آفتابی****بل کز رخش آفتاب، تابی
زلفین نهاده بر بناگوش****کرده شب و روز را هم آغوش
چشمش به نگاه جادوانه****نیرنگ و فریب جاودانه
چون دید ز پرده روی آن ماه****رفت آگهی‌اش ز جان آگاه
شد ملک دلش شکاری عشق****وافتاد ز زخم کاری عشق
هر چند که مرد چاره داند،****کی چارهٔ کار خود تواند؟
دورست زبه پیش دانش‌اندیش****از کارد، تراش دستهٔ خویش
آورد به دست کاردانی****افسون‌سخنی فسانه‌خوانی
پیش پدر وی‌اش فرستاد****دعوی‌ها کرد و وعده‌ها داد
گفتا: «به نسب بزرگوارم!****چون تو نسب بزرگ دارم!
وادی وادی ز میش تا بز****با چوپانان راد گربز،
از اشتر و اسب گله گله****خادم نر و ماده یک محله،
هر چیز طلب کنی، بیارم****در پای تو ریزم آنچه دارم
داماد نی‌ام تو را و فرزند،****هستم به قبول بندگی، بند»
چون شد پدرش ز خوان آن پیر****زین طعمهٔ پاک، چاشنی‌گیر
آن تازه‌جوان پسندش افتاد****بی تاب و گره به بندش افتاد
گفتا که: «جمال او ندیده****فرزند من است و نور دیده!»
رفت و طلبید مادرش را****آن قدر شناس گوهرش را
او نیز به این سخن رضا داد****وین داعیه را به سینه جا داد
گفتا که: «مناسب است و لایق،****این کار به حال هر دو عاشق
لیلی چو به این شود هم آغوش،****از یار کهن کند فراموش
مجنون چو ازین خبر برد بوی،****در آرزوی دگر کند روی
ما هم برهیم در میانه،****از گفت و شنید این فسانه،
لیکن چو به لیلی این سخن گفت****ز اندیشه چو زلف خود برآشفت
از شعلهٔ این غم‌اش جگر سوخت****رنگ سمنش چو لاله افروخت
نی تاب خلاف رای مادر****بیرون‌شدن از رضای مادر،
نی‌طاقت ترک یار دیرین****سر تافتن از قرار دیرین
نگشاد دهن به چاره کوشی****گفتند: رضاست این خموشی!
دادند به خواستگار پیغام****تا در پی این غرض زند گام
دلداده چو این پیام بشنید****کار دو جهان به کام خود دید
آرایش مجلس طرب کرد****اشراف قبیله را طلب کرد
هر یک به مقام خود نشستند****مه را به ستاره عقد بستند
خلقی همه شاد، غیر لیلی****خندان به مراد، غیر لیلی
از خنده ببست درج گوهر****وز گریه گشاد لؤلؤ تر
وآن تشنه‌جگر ستاده از دور****بر آب نظر نهاده از دور
روزی دو سه چون به صبر بنشست****شوق آمد و پشت صبر بشکست
شد همبر نخل راستینش****زد دست هوس در آستینش
زد بانگ که: «خیز و دور بنشین!****زین تازه رطب صبور بنشین!
خوش نیست ز پاشکسته شاخی****میدان هوس بدین فراخی!
آن کس که فگار خار اوی‌ام****دل‌خسته در انتظار اوی‌ام،
صبر و دل و دین فدای من کرد****جان را هدف بلای من کرد،
در بادیه از من است دل تنگ****در کوه ز من زند به دل سنگ،
آهو به خیال من چراند****جامه به هوای من دراند،
از من نفسی نبوده غافل****وز من به کسی نگشته مایل،
یک بار ندیده سیر، رویم****گامی نزده دلیر، سویم
راضی‌ست به سایه‌ای ز سروم****خرسند به پری از تذروم
ز آن سایه نکردم‌اش سرافراز****وین پر سوی او نکرده پرواز
پیمان وفای اوست طوقم****غالب به لقای اوست شوقم
چون با دگری در آورم سر؟****وز وصل کسی دگر خورم بر؟
مغرور مشو به حشمت خویش!****می‌دار نگاه، عزت خویش!
سوگند به صنع صانع پاک!****اعجوبه‌نگار تختهٔ خاک،
که‌ت بار دگر اگر ببینم****دست آورده در آستینم،
بر روی تو آستین فشانم****بر فرق تو تیغ کین برانم
بر کین تو گر نباشدم دست****خود دست به کشتن خودم هست
خود را بکشم به تیغ بیداد****وز دست جفات گردم آزاد»
بیچاره چو این وعید و سوگند****بشنید از آن لب شکر خند،
دانست که پای سعی کندست****وآن ناقهٔ بی‌زمام تندست
چون بود به دام او گرفتار****وز بیم مفارقت دل‌افگار،
ناچار به درد و داغ او ساخت****با بوی گلی ز باغ او ساخت
هر لحظه ز وصل فرقت آمیز****وز راحت‌های محنت‌انگیز،
بیخ املی‌ش کنده می‌شد****صد ره می‌مرد و زنده می‌شد
تا بود همیشه کارش این بود****سرمایهٔ روزگارش این بود
و آن روز که مرد هم بر این مرد****زاد ره آن جهان هم این برد

بخش ۱۵ - شنیدن مجنون شوهر کردن لیلی را

طبال سرای این عروسی****در پردهٔ عاج و آبنوسی،
این طبل گران نوا نوازد****وین پردهٔ سینه کوب سازد
کن زخم دوال خوردهٔ عشق****و آوازه بلند کردهٔ عشق،
چون از سفر حجاز برگشت****بر خاک حریم یار بگذشت،
آن داغ که داشت تازه‌تر شد****وآن باغ که کاشت تازه‌بر شد
شخصی دیدش که خاک می‌بیخت****وآخر بر فرق خاک می‌ریخت
گفتا: «پی چیست خاک‌بیزی؟****وز کیست به فرق خاک ریزی؟»
گفتا: « بیزم به هر زمین خاک****تا بو که بیابم آن در پاک»
گفتا که: از این طلب بیارام!****وز محنت روز و شب بیارام!
کن تازه گهر کز آرزویش****شد عمر تو صرف جست و جویش،
تو جان کندی و دیگری یافت****دل کند ز تو چو بهتری یافت
تو نیز بدار دست ازین کار!****وز پهلوی خود بیفکن این بار!
یاری که ره وفا نورزد****صد خرمن از او جوی نیرزد
تو لیلی گو چو در مکنون!****و او بسته زبان ز نام مجنون
دل بسته به یار خوش‌شمایل****حرف غم تو سترده از دل
از حی ثقیف، زنده‌جانی****با طبع لطیف، نوجوانی
بر تو پی شوهری گزیده****خرمهره به گوهری خریده
چون لام‌الفند هر دو یک جا****تو چون الف ایستاده تنها
برخیز و ازین خیال برگرد!****زین وسوسهٔ محال برگرد!
خوبان همه همچو گل دوروی‌اند****مغرور شده به رنگ و بوی‌اند
زن صعوهٔ سرخ زرد بال است****بودن به رضای زن محال است
مجنون ز سماع این ترانه****برخاست به رقص صوفیانه
بانگی بزد و به سر بغلتید****از صرع زده بستر بغلتید
در خاک شده ز خون دل گل****گردید چو مرغ نیم‌بسمل
از بس که ز یار سنگدل، سنگ****می‌کوفت به سینه با دل تنگ،
صد رخنه از آن به کارش افتاد****بر بیهوشی قرارش افتاد
کز لب نفسش گذر نکردی****در آینه‌ها نظر نکردی
بعد از دیری که جان نو یافت****جان را به هزار غم گرو یافت
چون بر نفسش گشاده شد راه****بر جای نفس نزد بجز: آه!
آن عاشق از خرد رمیده****ز اندیشهٔ نیک و بد رهیده،
از مستی عشق بود مجنون****دادش به میان مستی افیون
وا کرد ز انس ناکسان خوی****و آورد به سوی وحشیان روی
با وی همه وحش رام گشتند****در انس به وی تمام گشتند
می‌رفت به کوه و دشت چون شاه****با او چو سپه، وحوش همراه
چون بر سر تخت خود نشستی****گردش دد و دام حلقه بستی
می‌رفت چنین نشیدخوانان****از دیده سرشک لعل رانان

بخش ۱۶ - نامه نوشتن لیلی به مجنون

آن بانوی حجلهٔ نکویی****و آن بانوی کاخ خوبرویی
چو گوهر سلک دیگری شد****آسایش تاج سروری شد،
پیوسته ز کار خود خجل بود****وز عاشق خویش منفعل بود
تدبیر نیافت غیر ازین هیچ****کن قصهٔ درد پیچ در پیچ
تحریر کند به خون دیده****از خامهٔ هر مژه چکیده
عنوان همه درد همچو مضمون****ارسال کند به سوی مجنون
این داعیه چون به خاطر آورد****آن نامهٔ سینه‌سوز را کرد
آغاز به نام ایزد پاک****تسکین ده بیدلان غمناک
دیباچهٔ نامه چون رقم زد،****از صورت حال خویش دم زد
کای رفته ز همدمان سوی دشت!****همراه تو نی جز آهوی دشت!
از ما کرده کناره چونی؟****افتاده به خار و خاره چونی؟
شب‌ها کف پای تو که بیند؟****خار از کف پای تو که چیند؟
خوانت که نهد به چاشت یا شام؟****همخوان تو کیست جز دد و دام؟
با اینهمه شکر کن! که باری****نبود چو من‌ات به سینه باری
دوران چو گل‌ام به ناز پرورد****وز خار ستیزه غنچه‌ام کرد
شوهر کردن نه کار من بود****کاری نه به اختیار من بود
از مادر و از پدر شد این کار****ز ایشان به دلم خلید این خار
هر کس که چو گل رخ تو دیده‌ست****یا بوی تو از صبا شنیده‌ست،
کی دیده به هر کسی کند باز؟****با صحبت هر خسی کند ساز؟
همخوابهٔ من نبوده هرگز****سر بر سر من نسوده هرگز
گشته ز من خراب، مهجور****قانع به نگاهی، آن هم از دور
زین غم، روزش شبی‌ست تاریک****زین رنج، تنش چو موی باریک
وز کشمکش غم‌اش ز هر سوی****نزدیک گسستن است آن موی
آن موست حجاب را بهانه****خوش آنکه برافتد از میانه
تا روی تو بی‌حجاب بینم****خورشید تو بی‌سحاب بینم
نامه که شد از حجاب، بنیاد****آخر چو به بی‌نقابی افتاد،
زد خاتم مهر، اختتامش****از حلقهٔ میم، والسلامش
قاصد جویان ز خیمه برخاست****قد کرد پی برون‌شدن راست
بودش خیمه به مرغزاری****نزدیک به خیمه، چشمه‌ساری
بنشست ولی نه از خود آگاه****بنهاد چو چشمه چشم بر راه
ناگاه بدید کز غباری****آمد بیرون، شترسواری
دامن ز غبار ره برافشاند****اشتر به کنار چشمه خواباند
لیلی گفتش که:«از کجایی؟****کید ز تو بوی آشنایی!»
گفتا که: «ز خاک پاک نجدم****کحل بصرست خاک نجدم»
لیلی گفتا که:«تلخکامی،****مجنون لقبی و قیس نامی
سرگشته در آن دیار گردد****غمدیده و سوگوار گردد
هیچ‌ات به وی آشنایی‌ای هست؟****امکان زبان‌گشایی‌ای هست؟»
گفتا: «بلی آشنای اوی‌ام****سر در کنف وفای اوی‌ام
هر جا باشم دعاش گویم****تسکین دل از خداش جویم»
لیلی گفتا که: «در چه کارست؟»****گفتا که:«ز درد عشق زارست!
همواره ز مردمان رمیده****با وحش رمیده آرمیده»
لیلی گفتا که:«ای خردمند!****دانی که به عشق کیست دربند؟»
گفتا:« آری، به یاد لیلی****هر دم راند ز دیده سیلی»
لیلی ز مژه سرشک خون ریخت****و اسرار نهان ز دل برون ریخت
گفتا که: «منم مراد جانش****و آن نام من است بر زبانش
جانم به فدات! اگر توانی****کز من خبری به وی رسانی،
آیین وفا گری کنی ساز****و آری سوی من جواب آن باز،
دردی ببری و داغی آری****شمعی ببری، چراغی آری»
برخاست به پای، آن جوانمرد****کای مجنون را دل از تو پردرد!
منت دارم، به جان بکوشم****کالای تو را به جان فروشم
شد لیلی را درون ز غم شاد****وآن نامه ز جیب خویش بگشاد
پیچید در آن به آرزویی****برگ کاهی و تار مویی
یعنی: ز آن روز کز تو فردم،****چون مو زارم، چو کاه زردم!
چون نامه‌بر آن گرفت، برجست****بر ناقهٔ رهنورد بنشست
شد راحله‌تاز راه مجنون****مایل به قرارگاه مجنون
آنجا چو رسید بی‌کم و کاست****بسیار دوید از چپ و راست
دیدش که چو مستی اوفتاده****دستور خرد به باد داده
در خواب نه، لیک چشم بسته****بیدار، ولی ز خویش رسته
از گردش ماه و مهر بیرون****وز دایرهٔ سپهر بیرون
مستغرق بحر عشق گشته****وز هر چه نه عشق در گذشته
قاصد هرچند حیله انگیخت****تا بو که به وی تواند آمیخت
آن حیله نداشت هیچ سودش****از بانگ بلند آزمودش
برداشت چو حادیان نوایی****در کوه فکند ازآن صدایی
لیلی گویان حدا همی کرد****و آن دلشده را ندا همی کرد
کرد آن اثری در او سرانجام****و آمد به خود از سماع آن نام
گفتا:«تو که‌ای و این چه نام است؟****زین نام مراد تو کدام است؟»
گفتا که: «منم رسول لیلی****خاص نظر قبول لیلی»
گفتا که: «ره ادب نجسته****وز مشک و گلاب لب نشسته،
هر دم به زبان چه آری این نام؟****گستاخ، چرا شماری این نام؟»
زد لاف که:« من زبان اوی‌ام****گویا شده ترجمان اوی‌ام
خیزان، بستان! که نامهٔ اوست****یک رشحه ز نوک خامهٔ اوست»
مجنون چو شنید نام نامه****پا ساخت ز فرق سر چو خامه
چون بر سر نامه نام او دید،****بوسید و به چشم خویش مالید
افتاد ز عقل و هوش رفته****خاصیت چشم و گوش رفته
آمد چو ز بی‌خودی به خود باز****این نغمهٔ شوق کرد آغاز
کاین نامه که غنچهٔ مرادست****زو در دل تنگ صد گشادست
حرزی‌ست به بازوی ارادت****مرقوم به خامهٔ سعادت
تعویذ دل رمیدگان است****تومار بلا کشیدگان است
وآن دم که گشاد نامه را سر،****سر برزد از او نوای دیگر
کاین نامه نه نامه، نوبهاری‌ست****وز باغ امل بنفشه‌زاری ست
دلکش رقمی‌ست نورسیده****بر صفحهٔ آرزو کشیده
صف‌هاست کشیده عنبرین مور****ره ساخته بر زمین کافور
هر موری از آن به سوی خانه****برده دل بیدلان چو دانه
ز آن نامهٔ دلنواز هر حرف****بود از می ذوق و حال یک ظرف
هر جرعهٔ می کز آن بخوردی****از جا جستی و رقص کردی
از خواندن نامه چون بپرداخت****در گردن جان حمایل‌اش ساخت
قاصد چو بدید آن به پا خاست****زو کرد جواب نامه درخواست
مجنون چو به نامه در، قلم زد****در اول نامه این رقم زد:
«دیباچهٔ نامهٔ امانی****عنوان صحیفهٔ معانی
جز نام مسببی نشاید****کز وی در هر سبب گشاید
مطلق‌گردان دست تقدیر****زنجیری‌ساز پای تدبیر
آن را که به وصل چاره سازد،****سر برتر از آسمان فرازد
و آن را که ز هجر سینه سوزد،****صد شعله به خرمنش فروزد»
چون بست زبان ازین سرآغاز****گشت از دل ریش رازپرداز
کاین هست صحیفهٔ نیازی****ز آزرده دلی به دلنوازی
آن دم که رسید نامهٔ تو****پر عطر وفا ز خامهٔ تو
بر دیدهٔ خون‌فشان نهادم****در سینه به جای جان نهادم
هر حرف وفا ز وی که خواندم****از دیده سرشک خون فشاندم
در وی سخنان نوشته بودی****صد تخم فریب کشته بودی
غمخواری من بسی نمودی****غم‌های مرا بسی فزودی
گیرم که تو دوری از کم و کاست****نید به زبان تو بجز راست،
مسکین عاشق چو بدگمان است****هر لحظه اسیر صد گمان است
هر شبهه به پیش او دلیلی‌ست****هر پشهٔ مرده زنده پیلی‌ست
مرغی که به بام یار بیند****کو دانه ز بام یار چیند،
ز آن مرغ به خاطرش غباری‌ست****کز غیر به دوست نامه آری‌ست
گفتی که: به بوسه دل ندارم****وز فکر کنار بر کنارم!
این درد نه بس که صبح تا شام****هم‌صحبت توست کام و ناکام؟
گفتی که: ز درد پایمال است****وز غصه به معرض زوال است
خواهد ز میانه زود رفتن****بر باد هوا چو دود رفتن!
گر او برود تو را چه کم، یار؟****کالای تو را چه کم خریدار؟
ممکن بود از تو کام هر کس****محروم از آن همین منم، بس!
آن را که تو دوست داری، ای دوست!****گر دوست ندارمش نه نیکوست
با هر که تو دوستدار اویی****از من نسزد بجز نکویی
عاشق که برای دوست کاهد****آن به که رضای دوست خواهد
از خواهش خویش رو بتابد****در راه مراد او شتابد
هر چند که من نه از تو شادم،****یک بار نداده‌ای مرادم،
خاطر ز زمانه شاد بادت!****گیتی همه بر مراد بادت!
دمسازی دوستان تو را باد!****ور من میرم تو را بقا باد!

بخش ۱۷ - بیمار شدن شوهر لیلی و وفات یافتن وی

نیرنگ‌زن بیاض این راز****صورتگری اینچنین کند ساز
کان کعبهٔ بی‌نظیر منظر****چون صورت چین بدیع‌پیکر
با شوهر خود چو سرکشی کرد،****پاداش خوشی‌ش ناخوشی کرد،
مسکین زین غم ز پا درافتاد****بیمار به روی بستر افتاد
آن وصل، بلای جان او شد****سوداندیشی، زیان او شد
می‌بود ز خاطر غم اندیش****بیماری او زمان زمان بیش
چون یک دو سه روز بود رنجه****مسکین به شکنج این شکنجه
ناگاه عنایت ازل دست****بگشاد و، بر او شکنجه بشکست
از کشمکش نفس رهاندش****وز تنگی این قفس جهاندش
جان داد به درد و جاودان زیست****آن کو ندهد به درد جان کیست
در بودن، درد و در سفر درد****آوخ ز جهان درد بر درد
لیلی که ز درد و داغ مجنون****می‌داشت دلی چو غنچه پر خون،
از مردن شو، بهانه برساخت****وز خون، دل خویشتن بپرداخت
عمری به لباس سوگواری****بنشست به رسم عده‌داری
عشقش به درون نه داشت خانه،****شد ماتم شوهرش بهانه
عمری به دراز، گریه و آه****می‌کرد و زبان خلق کوتاه!

بخش ۱۸ - شکستن لیلی کاسهٔ مجنون را و رقص کردن وی از ذوق آن

چون یک چندی بر این برآمد****دودش ز دل حزین برآمد
بگرفت به کف شکسته‌جامی****می‌زد به حریم دوست گامی
آن دلشده چون رسید آنجا،****صد دلشده بیش دید آنجا
بر دست گرفته کاسه یا جام****در یوزه‌گرش ز خوان انعام
هر کس ز کف چنان حبیبی****می‌یافت به قدر خود نصیبی
مجنون از دور چون بدیدش****عقل از سر و، جان ز تن رمیدش
چون نوبت وی رسید، بی‌خویش****آورد او نیز جام خود پیش
لیلی وی را چو دید و بشناخت****کارش نه چو کار دیگران ساخت
ناداده نصیب از آن طعام‌اش****کفلیز زد و شکست جامش
مجنون چو شکست جام خود دید****گویا که جهان به کام خود دید
آهنگ سماع آن شکست‌اش****چون راه سماع ساخت مست‌اش
می‌بود بر آن سماع، رقاص****می‌زد با خود ترانه‌ای خاص
کالعیش! که کام شد میسر!****عیشی به تمام شد میسر!
همچون دگران نداد کامم****وز سنگ ستم شکست جامم
با من نظری‌ش هست تنها****ز آن جام مرا شکست تنها
صد سر فدی شکست او باد!****جانها شده مزد دست او باد!

بخش ۱۹ - در انتظار لیلی ایستادن مجنون و آشیان کردن مرغ بر سر وی

رامشگر این ترانهٔ خوش****دستان زن این سرود دلکش
بر عود سخن چنین کشد تار****کن مانده به چنگ غم گرفتار،
روزی به هوای نیمروزی****از تاب حرارت تموزی،
ره برده به خیمهٔ ذلیلان****یعنی که به سایهٔ مغیلان
برساخت از آن نظاره گاهی****می‌کرد به هر طرف نگاهی
ناگاه بدید قومی از دور****ز ایشان در و دشت گشته معمور
کردند به یک زمان در آن جای****صد خیمه و بارگاه بر پای
ز آن خیمه گه‌اش نمود ناگاه****با جمع ستارگان یکی ماه
کز خیمه هوای گشت کردند****ز آن مرحله رو به دشت کردند
آن دم که به پیش هم رسیدند****یکدیگر را تمام دیدند
مسکین مجنون چه دید؟ لیلی!****با او ز زنان قوم خیلی
چشمش چو بر آن سهی‌قد افتاد****بی‌خود برجست و بی‌خود افتاد
شد کالبدش ز هوش خالی****لیلی به سرش دوید حالی
بنهاد سرش به زانوی خویش****خونابه فشان ز سینهٔ ریش
ز آن خواب خوش از گلاب‌ریزی****زود آوردش به خواب خیزی
دیدند جمال یکدگر را****بردند ملال یکدگر را
هر راز کهن که بود گفتند****هر در سخن که بود سفتند
در وقت وداع کاندرین باغ****کس سوخته‌دل مباد ازین داغ
مجنون گفتا که:«ای دل‌افروز!****کامروز میان صد غم و سوز
بگذاشتی اندر این زمین‌ام،****من بعد کی و کجات بینم؟»
گفتا که: «به وقت بازگشتن****خواهم هم ازین زمین گذشتن
گر زآنکه درین مقام باشی،****از دیدن من به کام باشی»
این رفت ز جای و او به جا ماند****چون مرده‌تنی ز جان جدا ماند
بر موجب وعده‌ای که بشنید****از منزل خویشتن نجنبید
در حیرت عشق آن دلارای****ننشست درخت‌وار از پای
می‌بود ستاده چون درختی****مرغان به سرش نشسته لختی
یک‌جا چو درخت پاش محکم****مو رفته چو شاخه‌هاش در هم
عهدی چو گذشت در میانه****مرغی به سرش گرفت خانه
مویش چو بتان مشک‌برقع****از گوهر بیضه شد مرصع
برخاست ز بیضه‌ها به پرواز****مرغان سرود عشق پرداز
یک‌چند براین نسق چو بگذشت****لیلی به دیار خویش برگشت
آمد چو به آن خجسته‌منزل****وز ناقه فروگرفت محمل،
آمد به سر رمیده مجنون****دیدش ز حساب عقل بیرون
هر چند نهفته دادش آواز****نمد به وجود خویشتن باز
زد بانگ بلند کای وفا کیش!****بنگر به وفا سرشتهٔ خویش!
گفتا :«تو که‌ای و از کجایی؟****بیهوده به سوی من چه آیی؟
گفتا که: «منم مراد جانت!****کام دل و رونق روانت!
یعنی لیلی که مست اویی****اینجا شده پای‌بست اویی»
گفتا: «رو! رو! که عشقت امروز****در من زده آتشی جهان‌سوز
برد از نظرم غبار صورت****دیگر نشوم شکار صورت!
عشق‌ام کشتی به موج خون راند****معشوقی و عاشقی برون ماند
لیلی چو شنید این سخن‌ها****از صبر و قرار ماند تنها
دانست یقین، که حال او چیست****بنشست و به های‌های بگریست
گفت: «ای دل و دین ز دست داده!****در ورطهٔ عشق ما فتاده!
نادیده ز خوان ما نوایی!****افتاده به جاودان‌بلایی!
مشکل که دگر به هم نشینیم****وز دور جمال هم ببینیم»
این گفت و ره وثاق برداشت****ماتم گری فراق برداشت
از سینه به ناله درد می‌رفت****می‌رفت و به آب دیده می‌گفت:
«دردا! که فلک ستیزه کارست****سرچشمهٔ عیش، ناگوارست
ما خوش خاطر دو یار بودیم****دور از غم روزگار بودیم
از دست خسان ز پا فتادیم****وز یکدیگر جدا فتادیم
او دور از من، به مرگ نزدیک****من دور از وی، چو موی باریک
او، کرده به وادی عدم روی****من، کرده به تنگنای غم خوی
او، بر شرف هلاک، بی من****افتاده به خون و خاک، بی من
من، درصدد زوال، بی او****ناچیزتر از خیال، بی او
امروز بریدم از وی امید****دل بنهادم به هجر جاوید»
این گفت و شکسته دل ز منزل****بر نیت کوچ، بست محمل
مجنون هم ازین نشیمن درد****منزل به نشیمن دگر کرد
چون وعدهٔ دوست را به سر برد****بار خود از آن زمین به در برد
برخاست چنانکه بود از آغاز****با گور و گوزن گشت دمساز

بخش ۲ - آشنایی قیس و لیلی

تاریخ‌نویس عشقبازان****شیرین‌رقم سخن ترازان
از سرور عاشقان چو دم زد****بر لوح بیان چنین رقم زد
کز «عامریان» بلند قدری****بر صدر شرف خجسته‌بدری
مقبول عرب به کارسازی****محبوب عجم به دلنوازی
از مال و منال بودش اسباب****افزون ز عمارت گل و آب
چون خیمه درین بساط غبرا****می‌بود مقیم کوه و صحرا
عرض رمه‌اش برون ز فرسنگ****بر آهوی دشت کرده جا تنگ
اشتر گله‌هاش کوه کوهان****چون کوه بلند، پر شکوهان
خیلش گذران به هر کناره****چون گلهٔ گور بی‌شماره
داده کف او شکست حاتم****بر بسته به جود، دست حاتم
سادات عرب به چاپلوسی****پیش در او به خاک‌بوسی
شاهان عجم ز بختیاری****با او به هوای دوستداری
از جاه هزار زیب و فر داشت****و آن از همه به، که ده پسر داشت
هر یک ز نهال عمر شاخی****وز شهر امل بلندکاخی
لیکن ز همه، کهینه فرزند****می‌داشت دلش به مهر خود بند
بر دست بود بلی ده‌انگشت****در قوت حمله، جمله یک مشت
باشد ز همه به سور و ماتم****انگشت کهین سزای خاتم
آری، بود او ز برج امید****فرخنده‌مهی تمام‌خورشید
فرخندگی مه تمامش****بیرون ز قیاس، و قیس نامش
سر تا قدم از ادب سرشته****بر دل رقم ادب نوشته
چون لعل لبش خموش بودی****بر روزن راز، گوش بودی
چون غنچهٔ تنگ او شکفتی****سنجیده هزار نکته گفتی
بینا، نظر پدر به حالش****خرم، دل مادر از جمالش
حالی‌ست عجب، که آدمیزاد****آسوده زید درین غم‌آباد
غافل که چه بر سرش نوشته‌ند****در آب و گلش چه تخم کشته‌ند
آن را که به عشق، گل سرشتند****وین حرف به لوح دل نوشتند،
شسته نشود ز لوحش این حرف****ور عمر کند به شست و شو صرف
قیس آن ز قیاس عقل بیرون****نامش به گمان خلق مجنون
ناگشته هنوز اسیر لیلی****می‌داشت به هر جمیله میلی
یک ناقهٔ رهگذار بودش****کرنده به هر دیار بودش
هر روز بر او سوار گشتی****پوینده به هر دیار گشتی
آهنگ به هر قبیله کردی****جویایی هر جمیله کردی
جمعی به دیار وی رسیدند****و آن میل و شعف ز وی بدیدند
گفتند که در فلان قبیله****ماهی‌ست چو حور عین جمیله
لیلی آمد به نام و، خیلی****هر سو به هواش کرده میلی
حسن رخش از صف برون است****هم خود برو و ببین که چون است!
از گوش مجوی کار دیده!****فرق است ز دیده تا شنیده
این قصه شنید قیس برخاست****خود را به لباس دیگر آراست
از شوق درون فغان برآورد****و آن ناقه به زیر ران درآورد
می‌راند در آرزوی لیلی****تا سر برود به کوی لیلی
چون مردم لیلی‌اش بدیدند****بر وی دم مردمی دمیدند
گفتند به نیکویی ثنایش****کردند به صدر خانه جایش
لیک از هر سو نظر همی تافت****از مقصد خود اثر نمی‌یافت
خون گشت ز ناامیدی‌اش دل****ناگاه برآمد از مقابل
آواز حلی و بانگ خلخال****گرداند سماع آن بر او حال
در حلهٔ ناز دید سروی****چون کبک دری روان‌تذروی
رویی ز حساب وصف بیرون****گلگونه نکرده، لیک گلگون
آهو چشمی که گویی آهو****چشمش به نظاره دوخت بر رو
هر موی ز زلف او کمندی****بر پای دلی نهاده بندی
گشتند به روی یکدگر خوش****در خرمن هم زدند آتش
آن پرده ز رخ گشاد می‌داشت****وین صبر و خرد به باد می‌داشت
آن ناوک زهردار می‌زد****وین زمزمهٔ هلاک می‌زد
آن از نم خوی جبین همی شست****وین دفتر عقل و دین همی شست
آن بر سر حسن و ناز می‌بود****وین سربه ره نیاز می‌بود
چون غنچه به هم دو سرو گلرنگ****کردند آغاز صحبتی تنگ
شد دیده چو بهره‌ور ز دیدار****گشتند شکرشکن به گفتار
هر یک به بهانه‌ای ز جایی****می‌گفت نبوده ماجرایی
نی شرح غم نو و کهن بود****مقصود سخن هم این سخن بود
غافل ز فریب این غم‌آباد****بودند ز بند هر غم آزاد
الا غم آن که چون سرآید****این روز وصال و، شب درآید،
دور از دلبر چگونه باشند****بی‌یکدیگر چگونه باشند
زرین علمی که مشرق افراخت****دور فلک‌اش به مغرب انداخت
قیس و لیلی ز هم بریدند****دیدند ز فرقت آنچه دیدند
آن ناقه به جای خویشتن راند****وین پای‌شکسته در وطن ماند

بخش ۲۰ - مرگ مجنون

طغراکش این فراق‌نامه****این رشحه برون دهد ز خامه
کز بر عرب یکی عرابی****مقبول خرد به خردهٔابی
سرزد ز دلش هوای مجنون****طیاره ز حله راند بیرون
بر عامریان گذشت از آغاز****جست از همه کس نشان او باز
گفتند که: یک دو روز بیش است،****کز وی دل این قبیله ریش است
نی دیده کسی ز وی نشانی****نی نیز شنیده داستانی!
برخاست عرابی و شتابان****رو کرد ز حله در بیابان
چون یک دو سه روز جستجو کرد****نومید به راه خویش رو کرد
ناگاه نمود زیر کوهی****جمع آمده وحشیان گروهی
شد تیز به سویشان روانه****مجنون را دید در میانه
با آهوکی سفید و روشن****همچون لیلی به چشم و گردن
بر بالش خاک و بستر خار****جان داده ز درد فرقت یار
همخوابه چو دیده ماجرایش****او نیز بمرده در وفایش
گردش دد و دام حلقه بسته****شاخ طرب همه شکسته
از سینهٔ آهو آه‌خیزان****وز چشم گوزن اشک‌ریزان
کردش چو نگاه در پس پشت****بر ریگ نوشته دید ز انگشت
کوخ! که ز داغ عشق مردم!****بر بستر هجر جان سپردم!
شد مهر زمانه سرد بر من****کس مرحمتی نکرد بر من
یک زنده، غذا چو من نخورده****یک مرده، به روز من نمرده
بشکست شب صبوری‌ام پشت****و ایام به تیغ دوری‌ام کشت
کس کشتهٔ بی‌دیت چو من نیست****محروم ز تعزیت چو من نیست
نی بر سر من گریست یاری****نی شست ز روی من غباری
نز دوست کسی سلامی آورد****در پرسش من پیامی آورد
شد شیشهٔ چرخ بر دلم تنگ****زد شیشهٔ زندگی‌م بر سنگ
تا حشر خلد به هر دل ریش****این شیشهٔ ریزه‌ریزه چون نیش
چون اهل حی این خبر شنیدند****بر خود همه جامه‌ها دریدند
از فرق عمامه‌ها فکندند****مو ببریدند و چهره کندند
یکسر همه اهل آن قبیله****از صدق درون، برون ز حیله
گشتند روان به جای آن کوه****بر سینه هزار کوه اندوه
دل پر غم و درد و دیده پر خون****راه آوردند سوی مجنون
هر کس ره ماتمی دگر زد****بر دل رقم غمی دگر زد
آن خورد دریغ بر جوانی‌ش****وین کرد فغان ز ناتوانی‌ش
آن گفت ز طبع نکته‌زای‌اش****وین گفت ز نظم جانفزای‌اش
ز آن شور و شغب چو بازماندند****چون مه به عماری‌اش نشاندند
همخوابهٔ مرده را ز یاری****با او کردند هم‌عماری
اظهار بزرگواری‌اش را****عامرنسبان عماری‌اش را
بر گردن و دوش جای کردند****رفتن سوی حله رای کردند
در هر گامی که می‌نهادند****صد چشمه ز چشم می‌گشادند
در هر قدمی که می‌بریدند****صد ناله ز درد می‌کشیدند
از دجلهٔ چشمشان به هر میل****شط بر شط بود، نیل در نیل
آهسته همی‌زدند گامی****فریادکنان به هر مقامی
چون نغمهٔ درد و غم سرایان****آمد ره دورشان به پایان،
خونابهٔ غم کشیدگان‌اش****شستند به آب دیدگان‌اش
چاک افکندند در دل خاک****جا کرد به خاک با دل چاک
و آن دم که شدند مهربانان****دامن ز غبار او فشانان
هر یک به مقام خویشتن باز****مجروح ز دور چرخ ناساز،
در ریخت ز دشت و در دد و دام****کردند به خوابگاهش آرام
در پرتو آن مزار پر نور****گشتند ددان ز خوی بد، دور
آری، عاشق که پاکبازست،****عشقش نه ز عالم مجازست
قلبی ببرد ز جان قلاب****گردد مس قلب او زر ناب
مجنون که به خاک در، نهان شد****گنج کرم همه جهان شد
هر کس ز غمی فتاده در رنج****زد دست طلب به پای آن گنج
ز آن گنج کرم مراد خود یافت****گر یک دو مراد جست، صد یافت
روی همه، در حظیره‌اش بود****چشم همه، بر ذخیره‌اش بود
شد روضهٔ جان، حظیرهٔ او****رضوان ابد، ذخیرهٔ او
آرند که صوفی‌ای صفا کیش****برداشت به خواب پرده از پیش
مجنون بر وی شد آشکارا****با او نه به صواب مدارا
گفت: «ای شده از خرابی حال،****بر نقش مجاز، فتنه سی سال!
چون کرد اجل نبرد با تو،****معشوق ازل چه کرد با تو؟»
گفتا: «به سرای عزت‌ام خواند****بر صدر سریر قرب بنشاند
گفت: ای به بساط عشق گستاخ!****شرم‌ات نمد که چون درین کاخ،
خوردی می ما ز جام لیلی،****خواندی ما را به نام لیلی؟
بر من چو در عتاب بگشود****با من بجز این عتاب ننمود»
جامی! بنگر! کز آفرینش****هر ذره به چشم اهل بینش
از زخم ازل، شکسته‌جامی‌ست****گرداگردش نوشته نامی‌ست
در صاحب نام، کن نشان گم!****در هستی وی، شو از جهان گم!
تا بازرهی ز هستی خویش****وز ظلمت خودپرستی خویش
جایی برسی کز آن گذر نیست****جز بی‌خبری از آن خبر نیست
با تو ز جهان بی‌نشانی****گفتیم نشان، دگر تو دانی!

بخش ۲۱ - وصف خزان و مرگ لیلی

لیلی چو ز باغ مرگ مجنون****چون لاله نشست غرقه در خون،
شد عرصهٔ دهر بر دلش تنگ****زد ساغر عیش خویش بر سنگ
افتاد در آن کشاکش درد****از راحت خواب و لذت خورد
تابنده مهش ز تاب خود رفت****نورسته گلشن ز آب خود رفت
بی‌وسمه گذاشت، ابروان را****بی‌شانه، کمند گیسوان را
تب، کرد به قصد جانش آهنگ****نگذاشت به رخ ز صحت‌اش رنگ
آمد به کمانی از خدنگی****زد سرخ گلش به زردرنگی
تبخاله نهاد بر لبش خال****شد بر ساقش گشاده خلخال
چون از نفس خزان، درختان****گشتند به باد داده رختان
از خلعت سبز عور ماندند****وز برگ بهار دور ماندند
گلزار ز هر گل و گیاهی****شد رنگرزانه کارگاهی
طاووس درخت پر بینداخت****سلطان چمن سپر بینداخت
بستان ز هوای سرد بفسرد****تب‌لرزه ز رخ طراوتش برد
شد هر شاخی ز برگ و بر، پاک****بر دوش درخت مار ضحاک
از خون خوردن، انار خندان****آلوده به خون نمود دندان
به گشت چو عاشقی رخش زرد****از درد نشسته بر رخش گرد
بادام به عبرت ایستاده****صد چشم به هر طرف نهاده
باغی تهی از گل و شکوفه****بغداد شده بدل به کوفه
و آن غیرت گلرخان بغداد****یعنی لیلی گل چمن‌زاد
افتاده به خارخار مردن****تن بنهاده به جان سپردن
گریان شد کای ستوده مادر!****پاکیزه فراش پاک‌چادر!
یک لحظه به مهر باش مایل!****کن دست به گردنم حمایل!
روی شفقت بنه به رویم!****بگشا نظر کرم به سویم!
زین پیش به گفتگوی مردم،****بر من نمد تو را ترحم
نگذاشتی‌ام به دوست پیوند****تا فرقت وی به مرگم افکند
از خلعت عصمت‌ام کفن کن!****رنگش ز سرشک لعل من کن!
ز آن رنگ ببخش رو سفیدی‌م!****کنست علامت شهیدی‌م
روی سفرم به خاک او کن!****جایم به مزار پاک او کن!
بشکاف زمین زیر پایش!****زن حفره به قبر دلگشایش!
نه بر کف پای او سرم را!****ساز از کف پایش افسرم را!
تا حشر که در وفاش خیزم،****آسوده ز خاک پاش خیزم
رو سوی دیار یار دیرین****افشاند به خنده جان شیرین
او خفته به هودج عروسی****مادر به رهش به خاک‌بوسی
بردندش از آن قبیله بیرون****یکسر به حظیره‌گاه مجنون
خاکش به جوار دوست کندند****در خاک چو گوهرش فکندند
شد روضهٔ آن دو کشتهٔ غم****سر منزل عاشقان عالم
ایشان بستند رخت ازین حی****ما نیز روانه‌ایم از پی
گردون که به عشوه جان‌ستانی‌ست****زه کرده به قصد ما کمانی‌ست
زآن پیش کزین کمان کین توز****بر سینه خوریم تیر دلدوز،
آن به که به گوشه‌ای نشینیم****زین مزرعه خوشه‌ای بچینیم
نور ازل و ابد طلب کن!****آن را چو بیافتی، طرب کن!
آن نور نهفته در گل توست****تابنده ز مشرق دل توست
خوش آنکه شوی ز پای تا فرق****چون ذره در آفتاب خود غرق
هرچند نشان ز خویش جویی****کم یابی اگر چه بیش جویی
دلگرم شوی به آفتابی****خود را همه آفتاب یابی
بی‌برگی تو همه شود برگ****ایمن گردی ز آفت مرگ
جایی دل تو مقام گیرد****کآنجا جز مرگ کس نمیرد
جامی! به کسی مگیر پیوند!****کآخر دل از آن ببایدت کند
بیگانه شو از برون‌سرایی!****با جوهر خود کن آشنایی!
ز آیینه خویش زنگ بزدای!****راهی به حریم وصل بگشای!

بخش ۲۲ - در ختم کتاب و خاتمهٔ خطاب

هر چند چو بحر تلخکامی،****این کار تو را بس است، جامی!
کز موج معانی‌ات ز سینه****افتاد به ساحل این سفینه
مرهم‌نه داغ دلفگاران****تسکین‌ده درد بیقراران
شیرین شکری‌ست نورسیده****از نیشکر قلم چکیده
شعری که ز خاطر خردمند****زاید، به مثل بود چو فرزند
فرزند به صورت ارچه زشت است****در چشم پدر نکوسرشت است
ای ساخته تیز خامه را نوک!****ز آن کرده عروس طبع را دوک!
می‌کن ز آن نوک، خوش‌نویسی!****ز آن دوک ز مشک رشته‌ریسی!
می‌زن رقمی به لوح انصاف!****دراعهٔ عیب پوش می‌باف!
چون شعر نکو بود، خط نیک****باشد مدد نکویی‌اش، لیک
گردد ز لباس خط ناخوب****در دیدهٔ عیب‌جوی، معیوب
حرفی که به خط بدنویسی،****در وی همه عیب خود نویسی
در خوبی خط اگر نکوشی،****از بهر خدا ز تیزهوشی،
حرفی که نهی، به راستی نه!****کز هر هنری است راستی به
و آن دم که نویسی‌اش، سراسر****با نسخهٔ راست کن برابر!
چون خود کردی فساد از آغاز،****اصلاح به دیگران مینداز!
کوتاهی این بلندبنیاد،****در هشتصد و نه فتاد و هشتاد
ور تو به شمار آن بری دست****باشد سه هزار و هشتصد و شصت
شد عرض ز طبع فکرت‌اندیش****در طول چهار مه، کم و بیش
در یک دو سه ساعتی ز هر روز****شد طبع بر این مراد، فیروز
هر چند که قدر این تهی‌دست****زین نظم شکسته‌بسته بشکست،
زو حقهٔ چرخ، درج در باد!****ز آوازهٔ او زمانه پر باد!

بخش ۳ - شتافتن قیس به دیدن لیلی در فردای آن روز

چون عیسی صبح، دم برآورد****وز زرد قصب، علم برآورد
قیس از دم اژدهای شب رست****وز آه و نفیر دم فروبست
بر ناقهٔ رهنورد دم زد****واندر ره بی‌خودی قدم زد
می‌راند نشید شوق خوانان****تا ساحت خیمه‌گاه جانان
در سایهٔ خیمه چون نه ره داشت****از دور زمام خود نگه داشت
نادیده ز خیمگی نشانی****می‌گفت به خیمه داستانی
کای قبلهٔ نور و حجلهٔ حور!****در سایه‌ات آفتاب مستور!
بر گریهٔ زار من ببخشای!****وز طلعت یار پرده بگشای!
چون میخ‌ام اگر رسد به سر سنگ****زینجا نکنم به رفتن آهنگ
من بودم دوش و گریه و سوز****وای ار گذرد چو دوش‌ام امروز
لیلی‌ست چو آب زندگانی****من تشنه‌جگر، چنانکه دانی
قیس ارچه نشد بلندآواز****در خیمه شنید لیلی آن راز
از پردهٔ خیمه چهره گلگون****آمد چون گل ز خیمه بیرون
بر ناقه ستاده قیس را دید****چون صبح به روی او بخندید
گفت: «ای زده دم ز مهر رویم!****بر جان تو داغ آرزویم
دردی که تو را نشسته در دل****یا کرده به سینهٔ تو منزل،
داری تو گمان که مرغ آن درد****تنها به دل تو آشیان کرد؟
هست ای ز تو باغ عیش خندان!****درد دل من هزار چندان
لیکن چو تو دم زدن نیارم****سوی تو قدم زدن نیارم
رازی که توانی‌اش تو گفتن****من نتوانم بجز نهفتن
عاشق زده کوس جامه‌چاکی****معشوق و لباس شرمناکی
عاشق غم دل به نامه پرداز****معشوق به جان نهفتن راز
عاشق نالد ز درد دوری****معشوق خموشی و صبوری
عاشق نالد ز پرده بیرون****معشوق به دل فرو خورد خون
عاشق ره جست و جو سپارد****معشوق به خانه پا فشارد
سازنده که ساز عشق پرداخت****معشوقی و عاشقی به هم ساخت
این هر دو نوا ز یک مقام‌اند****از یکدیگر جدا به نام‌اند»
چون قیس شنید این ترانه****برداشت سرود عاشقانه
می‌خواست که از هوای لیلی****چون سایه فتد به پای لیلی،
همزادانش دوان ز هر سوی****حاضر گشتند مرحبا گوی
دهشت‌زده گشت قیس از آنان****لب بست ز گفت و گوی جانان
می‌رفت دلی به درد و غم جفت****با خویشتن این سرود می‌گفت
کای قوم که همدمان یارید!****یک دم او را به من گذارید!
تا سیر جمال او ببینم****خرم به وصال او نشینم»
روزی زین‌سان به شب رسیدش****رنجی و غمی عجب رسیدش
شب نیز بدین صفت به سر برد****محمل به نشیمن سحر برد
پا ساخت ز سر، به راه لیلی****شد باز به خیمه‌گاه لیلی
بوسید به خدمت آستانه****بر پای ستاد، خادمانه
لیلی به درون خیمه‌اش خواند****بر مسند احترام بنشاند
هنگامهٔ عاشقی نهادند****سر نامهٔ عاشقی گشادند
لیلی و سری به عشوه‌سازیی****قیس و نظری به پاکبازی
لیلی و گره ز مو گشادن****قیس و دل و دین به باد دادن
القصه دو دوست گشته همدم****کردند اساس عشق محکم
آن بر سر صدر ناز بنشست****وین در صف عاشقی کمر بست
بردند به سر چنانکه دانی****در شیوهٔ عشق زندگانی

بخش ۴ - در بوتهٔ امتحان گداختن لیلی، قیس را

عنوان‌کش این صحیفهٔ درد****در طی صحیفه این رقم کرد
کز قیس رمیده‌دل چو لیلی****دریافت به سوی خویش میلی
می‌خواست که غور آن بداند****تا بهره به قدر آن رساند
روزی ;****قیس هنری درآمد از راه
رویی ز غبار راه پر گرد****جانی ز فراق یار پردرد
بوسید زمین و مرحبا گفت****بر لیلی و خیل او دعا گفت
لیلی سوی او نظر نینداخت****ز آن جمع به حال او نپرداخت
از عشوه کشید زلف بر رو****وز ناز فکند چین در ابرو
با هر که نه قیس، خنده‌آمیز****با هر که نه قیس، در شکر ریز
با هر که نه قیس، در تبسم****با هر که نه قیس، در تکلم
رو در همه بود و پشت با او****خوش با همه و درشت با او
قیس ار به رخش نظاره کردی****از پیش نظر کناره کردی
ور آن به سخن زبان گشادی****این گوش به دیگری نهادی
چون قیس ز لیلی این هنر دید****حال خود ازین هنر دگر دید
پرده ز رخ نیاز برداشت****وین نالهٔ جان گداز برداشت
کن رونق کار و بار من کو؟****و آن حرمت اعتبار من کو؟
خوش آنکه چو لیلی‌ام بدیدی****از صحبت دیگران بریدی
با من بودی، به من نشستی****با من ز سخن دهن نبستی
زو خواستمی به روزگاران****عذر گنه گناهکاران
کو با همه بی‌گناهی من****یک تن پی عذرخواهی من؟
گر می‌نشود شفیع من کس****این اشک چو خون شفیع من بس
لیلی چو غزل‌سرایی‌اش دید****وین نغمهٔ جان‌گداز بشنید،
آورد ز جمله رو به سویش****بگشاد زبان به گفت و گویش
شد در رخ او ز لطف خندان****گفت: «ای شه خیل دردمندان!
ما هر دو دو یار مهربانیم****وز زخمهٔ عشق در فغانیم
بر روی گره، میان مردم****باشد گره زبان مردم
عشقت که بود ز نقد جان به****چون گنج ز دیده‌ها نهان به»
چون قیس شنید این بشارت****شد هوشش ازین سخن به غارت
بر خاک چو سایه بی‌خود افتاد****در سایهٔ آن سهی‌قد افتاد
تا دیر که از زمین بجنبید****گفتند به خواب مرگ خسبید
بر چهره زدند آبش از چشم****آن آب نبرد خوابش از چشم
خوبان عرب ز جا بجستند****هنگامهٔ خویش برشکستند
رفتند همه فتان و خیزان****از تهمت قتل او گریزان
ننشست از آن پری‌رخان کس****او ماند همین و لیلی و بس
تا آخر روز حالش این بود****چون مرده فتاده بر زمین بود
چون روز گذشت و چشم بگشاد****چشمش به جمال لیلی افتاد
لیلی پرسید کای یگانه!****در مجمع عاشقان فسانه!
این بیخودی از کجا فتادت؟****وین بادهٔ بیخودی که دادت؟»
گفتا: «ز کف تو خوردم این می****وین باده تو دادیم پیاپی
بر من ز نخست تافتی روی****بستی ز سخن لب سخنگوی
کف در کف دیگران نهادی****رخ در رخ دیگران ستادی
پیش آمدم‌ات، فکندی‌ام پس****خوارم کردی به چشم هر خس
و آخر در لطف باز کردی****صد عشوه و ناز ساز کردی
چون پروردی به درد و صاف‌ام****یک جرعه نداشتی معاف‌ام
گفتی سخنان فتنه‌انگیز****کردی ز آن می به مستی‌ام تیز
گر بیخودی‌ای کنم چه چاره؟****من آدمی‌ام نه سنگ خاره!»
لیلی چو شنید این حکایت****گفتا به کرشمهٔ عنایت
با قیس، که: «ای مراد جانم!****قوت‌ده جسم ناتوانم!
دردی که توراست حاصل از من،****داغی که توراست بر دل از من،
درد دل من از آن فزون است****وز دایرهٔ صفت برون است»
شد قیس ز ذوق این سخن شاد****شادان رخ خود به خانه بنهاد

بخش ۵ - عهد وفا بستن لیلی با قیس

سر فتنهٔ نیکوان آفاق****چون ابروی خود به نیکویی طاق
یعنی لیلی نگار موزون****آن چون قیس‌اش هزار مجنون
چون دید که قیس حق‌شناس است****عشقش به در از حد و قیاس است،
در نقد وفاش هیچ شک نیست****محتاج گواهی محک نیست،
چون روز دگر به سویش آمد****جانی پر از آرزویش آمد،
خواهان رضای او به صد جهد****گفت‌اش پی استواری عهد:
«سوگند به ذات ایزد پاک****گردش‌ده چرخ‌های افلاک
سوگند به دیده‌های روشن****بر عالم راز پرتو افکن
سوگند به هر غریب مهجور****افتاده ز یار خویشتن دور
کز مهر تو تا مجال باشد****ببریدن من محال باشد
صد بار گر از غمت بمیرم****پیوند به دیگری نگیرم
کس همنفس‌ام مباد بی‌تو!****پروای کس‌ام مباد بی‌تو!
زین عهد که با تو بستم امروز****عهد همه را شکستم امروز»
لیلی چو کمر به عهد دربست****در مهد وفا به عهد بنشست
ترک همه کار و بار خود کرد****روی از همه کس به یار خود کرد
در وصل چو قیس جهد او دید****وین عهد وفا به عهد او دید،
وسواس محبتش فزون شد****و آن وسوسه عاقبت جنون شد
آمد به جنون ز پرده بیرون****«مجنون» لقبش نهاد گردون
در هر محفل که جاش کردند****«مجنون! مجنون!» نداش کردند

بخش ۶ - خبر یافتن پدر مجنون از عشق او به لیلی

مسکین پدرش خبر چو ز آن یافت****چون باد به سوی او عنان تافت
مهر پدری ز دل زدش جوش****وز مهر کشیدش اندر آغوش
کای جان پدر! چه حال داری؟****رو بهر چه در وبال داری؟
امروز شنیده‌ام که جایی****دادی دل خود به دلربایی
در خطهٔ این خط مجازی****نیکو هنری‌ست عشقبازی،
لیکن همه کس به آن سزا نیست****هر منظر خوب، دلگشا نیست
لیلی که به چشم تو عزیزست،****نسبت به تو کمترین کنیزست
بردار خدای را دل از وی!****پیوند امید بگسل از وی!
وین نیز مقررست و معلوم****کن حی که به لیلی‌اند موسوم،
داریم درین نشیمن جنگ****صد تیغ به خون یکدگر رنگ
مجنون به پدر درین نصایح****گفت: «ای به زبان مهر، ناصح!
هر نکتهٔ حکمتی که گفتی****هر در نصیحتی که سفتی
با تو نه دل عتاب دارم،****لیکن همه را جواب دارم
گفتی که: شدی ز عشق مفتون****وز جذبهٔ عاشقی دگرگون
آری! نزنم نفس ز انکار****عشق است مرا درین جهان کار
هر کس که نه راه عشق ورزد****در مذهب من جوی نیرزد
گفتی: لیلی به حسن بالاست****لیکن به نسب فروتر از ماست
عاشق به نسب چکار دارد؟****کز هر چه نه عشق، عار دارد
گفتی که: بکش سر از هوایش!****اندیشه تهی کن از وفایش!
ترک غم عشق کار من نیست****وین کار به اختیار من نیست
گفتی که: به کین آن قبیله****داریم هزار کید و کینه
ما را که ز مهر سینه چاک است****از کینهٔ دیگران چه باک است»
بیچاره پدر چو قیس را دید****وز وی سخنان عشق بشنید
دربست زبان ز گفتن پند****بگست ز بند پند پیوند
انداخت ز فرط نیک‌خواهی****کارش به عنایت الهی

بخش ۷ - بدگویی کردن غمازان نزد لیلی از مجنون

کی پردهٔ عاشقی شود ساز****بی‌زخمهٔ عیب‌جوی و غماز؟
غماز به لیلی این خبر برد****کز عشق تو قیس را دل افسرد
خاطر به هوای دیگری داد****باشد به لقای دیگری شاد
آمد پدر و گرفت دستش****با دختر عم نکاح بست‌اش
تو نیز نظر از او فروبند!****یاری بگزین و دل در او بند!
با اهل جفا، وفا روا نیست****پاداش جفا بجز جفا نیست
لیلی چو شنید این حکایت****کردش غم دل به جان سرایت
با قیس ز گردش زمانه****برداشت خطاب غایبانه
کای دلبر بی‌وفا چه کردی؟****با عاشق مبتلا چه کردی؟
با هم نه چنین کنند یاران****این نیست طریق دوستداران
لیلی به چنین غم جگرسوز****چون کرد شب سیاه خود روز
ناگه مجنون درآمد از راه****از لیلی و حال او نه آگاه
شد یارطلب به رسم هر بار****لیلی به عتاب گفت: «زنهار
ندهند ره اندر آن حریم‌اش****وز تیغ و سنان کنند بیم‌اش
گو دامن یار خویشتن گیر!****دنبالهٔ کار خویشتن گیر!
مسکین مجنون چو آن جفا دید****بسیار به این و آن بنالید
آن نالش او نداشت سودی****بنهاد به ره سر سجودی
گریان گریان ز دور برگشت****غمگین ز سرای سور برگشت
نادیده ز یار خود نصیبی****می‌گفت به زیر لب نسیبی:
پاکم ز گناه پیچ در پیچ****عشق است گناه من، دگر هیچ
آن را که بود همین گناهش****بر بی‌گنهی بس این گواه‌اش»
با خویش همی سرود مجنون****این نکتهٔ همچو در مکنون
وز دور همی شنید یاری****از آتش عشق، داغداری
برگشت و به لیلی‌اش رسانید****لیلی ز دو دیده خون چکانید
شد باز به عشق، تازه‌پیمان****وز کردهٔ خویشتن پشیمان
در خون دل از مژه قلم زد****بر پارهٔ کاغذی رقم زد:
«برخیز و بیا! که بیقرارم****وز کردهٔ خویش شرمسارم»
پیچید و به دست قاصدی داد****سوی سر عاشقان فرستاد
مجنون چو بخواند نامهٔ او****پا ساخت ز سر، چون خامهٔ او
ز آن وسوسه می‌تپید تا بود****و آن مرحله می‌برید تا بود

بخش ۸ - با خبر شدن قبیلهٔ لیلی از عشق او و مجنون و منع وی از دیدن یکدیگر

خوش‌نغمه مغنی حجازی****این نغمه زند به پرده‌سازی
چون یک چندی بر این برآمد****صد بار دل از زمین برآمد،
آن واقعه فاش شد در افواه****گشتند کسان لیلی آگاه
در گفتن این فسانهٔ راز****نمام زبان کشید و غماز
مشروح شد این حدیث درهم****با مادر لیلی و پدر هم
یک شب ز کمال مهربانی****در گوشهٔ خلوتی که دانی
فرزند خجسته را نشاندند****بر وی ز سخن گهر فشاندند:
کای مردم چشم و راحت دل!****کم شو نمک جراحت دل!
خلق از تو و قیس آنچه گویند****ز آن قصه نه نیکی تو جویند
زین گونه حکایت پریشان****رسوایی توست قصد ایشان
ز آن پیش که این سخن شود فاش****افتد سمری به دست او باش،
کوته کن از آن زبان مردم!****بر در ورق گمان مردم!
بردار ز قیس‌عامری دل!****وز صحبت او امید بگسل!
مستوره که رخ نهفته باشد****چون غنچهٔ ناشکفته باشد
آسوده بود به طرف گلزار****رسوا نشده به کوی و بازار
آلودهٔ هر گمان چه باشی؟****افتاده به هر زبان چه باشی؟
لیلی می‌کرد پندشان گوش****از آتش قیس سینه پرجوش
ایشان ز برون به پندگویی****لیلی ز درون به مهرجویی
چون رو به دیار آن دل‌افروز****شد قیس روان به رسم هر روز
آن مه ز حدیث شب خبر گفت****ناسازی مادر و پدر گفت
گفتا: «بنگر چه پیشم آمد!****بر ریش جگر چه نیشم آمد!
ز آن می‌ترسم که ناپسندی****ناگه برساندت گزندی»
مجنون چو شنید این سخن را****زد چاک ز درد پیرهن را
جانی و دلی ز غصه جوشان****برگشت بدین نوا خروشان
کای دل، پس از این صبور می‌باش!****وز هر چه نه صبر دور می‌باش!
هجری که بود مرا دلبر****وصل است و ز وصل نیز خوشتر
هر کس که نه بر رضای جانان****دارد هوس لقای جانان،
در دعوی عشق نیست صادق****نتوان لقب‌اش نهاد عاشق

بخش ۹ - سیاست کردن پدر لیلی وی را به خاطر دیدار مجنون

مجنون چو به حکم آن دل‌افروز****محروم شد از زیارت روز
شب‌ها به لباس شب‌روانه****گشتی به ره طلب روانه
منزل به دیار یار کردی****و آنجا همه شب قرار کردی
گفتی ز فراق روز با او****صد قصهٔ سینه سوز با او
یک شب به هم آن دو پاک‌دامان****در کشور عشق نیک‌نامان
بودند نشسته هر دو تنها****انداخته در میان سخن‌ها
از مرده‌دلان حی، جوانی****در شیوهٔ عشق بدگمانی
بر صحبت تنگشان حسد برد****واندر حقشان گمان بد برد
شد روز دگر به خلوت راز****پیش پدرش فسانه‌پرداز
در خرمن خشکش آتش افروخت****ز آن شعله نخست خرمنش سوخت
آمد سوی لیلی آتش‌افکن****و آن راز شبانه ساخت روشن
بهر ادبش گشاد پنجه****گل را به تپانچه ساخت رنجه
چون نیلوفر ز زخم سیلی****کردش رخ لاله رنگ، نیلی
. . .****بعد از همه یاد کرد سوگند
کز جرات قیس ازین غم آباد****خواهم به خلیفه برد فریاد
او کیست که گاه صبح و گه شام،****در طرف حریم من زند گام؟
گر داد خلیفه داد من، خوش!****ورنی بندم من ستم‌کش،
در رهگذر وی از ستیزه****محکم بندی ز تیغ و نیزه
یا پای برون نهد ازین راه****یا دست کند ز عمر کوتاه
مجنون چو ازین حدیث جان‌سوز****آگاهی یافت، هم در آن روز،
گشت از تک و پوی، پای او سست****وز حرف امید، لوح دل شست
بنشست و کشید پا به دامان****از رفتن آشکار و پنهان
نی از غم خویش، از غم یار****کز جور پدر نبیند آزار

خردنامه اسکندری

 

بخش ۱ - سرآغاز

الهی! کمال الهی تو راست****جمال جهان پادشاهی تو راست
جمال تو از وسع بینش، برون****کمال از حد آفرینش، برون
بلندی و پستی نخوانم تو را****مقید به اینها ندانم تو را
نه تنها بلندی و پستی تویی،****که هستی‌ده و هست و هستی تویی
چو بیرونی از عقل و وهم و قیاس،****تو را چون شناسم من ناشناس؟
ز آغاز این نامه تا ختم کار****گر آرد یکی نامجو در شمار
همه دفتر فضل و انعام توست****مفصل شدهٔ نسخهٔ نام توست
نگویم که نامت هزار و یکی است****که با آن هزاران هزار اندکی است
تویی کز تو کس را نباشد گزیر****در افتادگی‌ها تویی دستگیر
ندارم ز کس دستگیری هوس****ز دست تو می‌آید این کار و بس!
عبث را درین کارگه راه نیست****ولی هر سر از هر سر آگاه نیست
به ما اختیاری که دادی به کار****ندادی در آن اختیار، اختیار!
چو سررشتهٔ کار در دست توست****کننده، به هر کار پابست توست
سزد گر ز حیرت برآریم دم****چو مختار باشیم و مجبور هم
یکی جوی جامی! دو جویی مکن!****به میدان وحدت دوگویی مکن!
یکی اصل جمعیت و زندگی‌ست****دویی تخم مرگ و پراکندگی‌ست

بخش ۱۰ - خردنامهٔ بقراط

به بقراط شد علم طب آشکار****به او گشت قانون آن استوار
ز هر تار حکمت که او تافته‌ست****دو صد خرقهٔ تن رفو یافته‌ست
بنه گوش را دل به فهم سلیم!****بدان نکته‌هایی که گفت این حکیم!
چو خوش گفت کای مانده در تاب و پیچ!****قناعت کن از خوان گیتی به هیچ!
کشش‌های حاجت ز خود دور کن!****ز بی‌حاجتی سینه پر نور کن!
تهی‌دست با ایمنی خفته جفت،****به از مالداری که ایمن نخفت
بود پیش دانای مشکل گشای****تو مهمان، جهان همچو مهمانسرای
بخور هر چه پیشت نهد میزبان!****همه تن به شکرانه‌اش شو زبان!
نبیند یکی حال، یزدان شناس****که واجب نباشد بر آن‌اش سپاس
به هر لقمه زین خوان که دست آوری****تو را او خورد یا تو او را خوری
مبر چیزها را برون ز اعتدال!****مکن تارک طبع را پایمال!
گر آبت زلال است و نقلت شکر،****به اندازه نوش و به اندازه خور!
فراش ار حریرست و همخوابه حور،****منه پای بیرون ز خیرالامور

بخش ۱۱ - خردنامهٔ فیثاغورس

چنین است در سفرهای قدیم****ز فیثاغرس آن الهی حکیم
که چون قفل درج سخن باز کرد****جهان را گهرریز ازین راز کرد
که: «ای چون صدف جمله تن گشته گوش!****گشا یک نفس گوش حکمت‌نیوش!
چو گشتی شناسای یزدان پاک،****کسی گر نبشناسدت ز آن چه باک؟
نگهدار خود را ز هر کار زشت!****که نید ز پاکان نیکوسرشت
اگر لب گشایی، به حکمت گشای!****مشو همچو بی‌حکمتان ژاژخای!
چو بندد شب تیره مشکین‌نقاب****از آن پیش کافتی ز پا مست خواب،
زمانی چراغ خرد برفروز!****ببین در فروغش عمل‌های روز!
که روز تو در نیک و بد چون گذشت****در اشغال روح و جسد چون گذشت
کجا گامت از استقامت فتاد****ز سر حد راه سلامت فتاد
تلافی کن آن را به عجز و نیاز!****به آمرزش از ایزد کارساز
چو باشد دو صد حاجت‌ات با خدای،****بر ارباب حاجت مزن پشت پای!
درین پر دغا گنبد نیلگون****چو خواهی کسی را کنی آزمون،
مشو غرهٔ حسن گفتار او!****نظر کن که چون است کردار او!
بسا کس که گفتار او دلکش است****ولی فعل و خوی‌اش همه ناخوش است
مکن بیش دندان بر آن طعمه تیز!****که ناخورده یک لقمه، گویند: خیز!»

بخش ۱۲ - داستان جهانگیری اسکندر

گهرسنج این گنج گوهرفشان****چنین می‌دهد از سکندر نشان
که چون این «خردنامه» ها را نوشت****بدان تخم اقبال جاوید کشت
به ملک عدالت علم برکشید****به حرف ضلالت قلم درکشید
نخستین چو خور سوی مغرب شتافت****فروغ جمالش بر آن ملک تافت
به کف تیغ آتش‌فشان، صبح‌وار****سپه تاخت بر لشکر زنگبار
زدود از پی رستن از ننگشان****ز آیینهٔ مصریان زنگشان
وز آنجا سپه سوی دارا کشید****وز او کین خود بی‌مدارا کشید
لباس بقا بر تنش چاک کرد****ز ظلمات ظلمش جهان پاک کرد
وز آن پس به تایید عز و جلال****سراپرده زد بر بلاد شمال
شمالش چو در سلک ملک یمین****درآمد، علم زد به مشرق زمین
ولی چون خور، آنجا نه دیر آرمید****جنیبت به حد جنوبی کشید
وز آنجا به مغرب‌زمین بازگشت****سرانجام کارش، چو آغاز گشت
در آخر نهاد اندرین تنگنای****چو پرگار، بر اولین نقطه پای
شد این چاردیوار با چار حد****به ملکیت دولتش نامزد
ز سر حد چین تا در روم و روس****جهان را رهاند از دریغ و فسوس
گهی آخت بر هند شمشیر عزم****گهی ساخت بر دشت خوارزم، رزم
صنم‌خانه‌ها را ز بنیاد کند****به زردشت و زردشتی آتش فکند
ز هر دین بجز دین یزدان پاک****فرو شست یکبارگی لوح خاک
بنا کرد بس شهرها در جهات****بسان سمرقند و مرو و هرات
پی بستن سد به مشرق نشست****در فتنه بر روی یاجوج بست
چو طی کرد یک‌سر بساط بسیط****ز خشکی درآمد به اخضر محیط
تهی گشته از خویش، بر روی آب****همی رفت گنبدزنان چون حباب
چو ملک جهان یافت بر وی قرار****چه نادر اثرها که گشت آشکار
زر و سیم نقش روایی گرفت****که با سکه‌اش آشنایی گرفت
به آهن چو ره یافت زو روشنی****به آیینگی آمد از آهنی
از او زرگران زرگری یافتند****وز او سیم و زر زیوری یافتند
به هر ره که زد کوس بهر رحیل****از او گشت پیموده فرسنگ و میل
ازو نوبتی، نوبت آغاز کرد****ز نام وی این زمزمه، ساز کرد
به لفظ دری هر چه بر عقل یافت****به یونانی الفاظ ازو نقل یافت
بسی از حکیمان و دانشوران****نه تنها حکیمان که پیغمبران
درآن خوش سفر همدمش بوده‌اند****به تدبیر در، محرمش بوده‌اند
یکی ز آن حکیمان بلیناس بود****ز پیغمبران خضر و الیاس بود
به خود هم دل حکمت‌اندیش داشت****که حکمت‌وری از همه بیش داشت
چو از دیگران کار نگشادی‌اش****گشادی ز تدبیر خود دادی‌اش

بخش ۱۳ - خردنامهٔ اسکندر

سکندر که گنجینهٔ راز بود****در گنج حکمت بدو باز بود
ز حکمت بسا گوهر شب‌فروز****کز او مانده پیداست بر روی روز
بیا گوش را قائد هوش کن****وز آن گوهر آویزهٔ گوش کن
چو داری دل و هوش حکمت گرو****بکش پنبه از گوش حکمت‌شنو!
ارسطو کش استاد تعلیم بود****بدو نقد خود کرده تسلیم بود
بدو گفت روزی که: «این خرده‌جوی!****به دانش ز اقران خود برده گوی!
; شد اکنون یقینم درست****که این جامه بر قامت توست و چست
به تاج کیانی شوی سربلند****ز تخت جم و ملک او بهره‌مند»
همی بود دایم به فرهنگ و رای****به تعظیم استاد کوشش نمای
کسی گفت:«چونی چنین رنج‌بر****به تعظیم استاد بیش از پدر؟»
بگفتا: «زد این نقش آب و گلم****وز آن تربیت یافت جان و دلم
از این شد تن من پذیرای جان****وز آن آمدم زندهٔ جاودان
از این بهر گفتن زبان‌ور شدم****وز آن در سخن کان گوهر شدم
از این پا گشادم ز قید عدم****وز آن رو نهادم به ملک قدم»
چه خوش گفت روزی که: «قول حکیم****بود آینه، پیش مردم کریم
که بیند در او سیرت و خوی را****بدان‌سان که در آینه، روی را
خرد را اثر در دل عاقلان****فزون باشد از تیغ بر جاهلان
بماند مدام آن اثر در ضمیر****شود این به یک چند درمان‌پذیر
چو مجرم شود از گنه عذرخواه****گنه‌دان تغافل ز عذر گناه!
توان زندگان را فکندن ز پای****ولی کشته هرگز نخیزد ز جای
فراوان همی بخش و کم می‌شمار!****ز منت نهادن همی کن کنار!»

بخش ۱۴ - تحفهٔ حقیر فرستادن خاقان چین برای اسکندر

سکندر ز اقصای یونان زمین****سپه راند بر قصد خاقان چین
چو آوازهٔ او به خاقان رسید****ز تسکین آن فتنه درمان ندید
ز لشکرگه خود به درگاه او****رسولی روان کرد و همراه او
کنیزی فرستاد و یک تن غلام****یکی دست جامه، یکی خوان طعام
سکندر چو آن تحفه‌ها را بدید****سرانگشت حیرت به دندان گزید
به خود گفت کاین تحفه‌های حقیر****نمی‌افتد از وی مرا دلپذیر
فرستادن آن بدین انجمن****نه لایق به وی باشد و نی به من
همانا نهان نکته‌ای خواسته‌ست****که در چشم‌اش آن را بیاراسته‌ست
حکیمان که در لشکر خویش داشت****کز ایشان دل حکمت‌اندیش داشت
به خلوتگه خاص خود خواندشان****به صد گونه تعظیم بنشاندشان
فروخواند راز دل خویش را****که تا حل کند مشکل خویش را
یکی ز آن میان گفت کز شاه چین****پیامی‌ست پوشیده سوی تو این
که چون آدمی را مرتب بود****کنیزی که همخوابهٔ شب بود،
غلامی توانا به خدمت‌گری****که در کار سخت‌ات دهد یاوری،
یکی دست جامه به سالی تمام****پی طعمه هر روز یک خوان طعام،
چرا هر زمان رنج دیگر کشد****به هر کشور از دور لشکر کشد؟
گرفتم که گیتی بگیرد تمام****به دستش دهد ملک و ملت زمام
به کوشش برآید به چرخ بلند،****نخواهد شدن بیش ازین بهره‌مند
سکندر چو از وی شنید این سخن****درخت انانی شکست‌اش ز بن
بگفت: «آنکه رو در هدایت بود****نصیحت همینش کفایت بود»
وز آن پس به خاقان در صلح کوفت****ز راهش غبار خصومت بروفت
جهان پادشاها! در انصاف کوش!****ز جام عدالت می صاف نوش!
به انصاف و عدل است گیتی به پای****سپاهی چو آن نیست گیتی‌گشای
اگر ملک خواهی، ره عدل پوی!****وگر نی، ز دل آن هوس را بشوی!
چنان زی! که گر باشدت شرق جای****کنندت طلب اهل غرب از خدای
نه ز آن سان که در ری شوی جایگیر،****به نفرین‌ات از روم خیزد نفیر
شد از دست ظلم تو کشور خراب****به ملک دگر پا مکن در رکاب
به ملک خودت نیست جز ظلم، خوی****چه آری به اقلیم بیگانه روی؟
رعیت به ظلم تو چون عالم‌اند****ز ظلم تو بر یکدگر ظالم‌اند
به عدل آر رو! تا که عادل شوند****همه با تو در عدل یکدل شوند

بخش ۱۵ - کاغذ نوشتن مادر اسکندر به وی

سکندر که صیتش جهان را گرفت****بسیط زمین و زمان را گرفت
چو گرد جهان گشتن آغاز کرد****به کشورگشایی سفر ساز کرد
ز دیدار او مادرش ماند باز****بر او گشت ایام دوری دراز
تراشید مشکین رقم خامه‌ای****خراشید مشحون به غم نامه‌ای
سر نامه نام خداوند پاک****فرح‌بخش دل‌های اندوهناک
فرازندهٔ افسر سرکشان****فروزندهٔ طلعت مهوشان
به صبح آور شام هر شب نشین****حرارت بر هر دل آتشین
وز آن پس ز مادر هزاران سپاس****بر اسکندر آن بندهٔ حق شناس
بر او باد کز حد خود نگذرد****بجز راه اهل خرد نسپرد
خیال بزرگی به خود گو مبند!****که بر خاک خواری فتد خودپسند
چرا دل نهد کس بر آن ملک و مال****که خواهد گرفتن به زودی زوال؟
کف بسته مشت است و آید درشت****ز دارنده بر روی خواهنده مشت
مکن عجب را گو به دل آشیان!****که دین را گزندست و جان را زیان
بسا مرد کو دم ز تدبیر زد****ولی بر خود از عجب خود تیر زد
جهان کهنه زالی ست زیرک‌فریب****به زرق و دغا خویش را داده زیب
نداند کس از صلح او جنگ او****به نیرنگ‌سازی‌ست آهنگ او
نشد خانه‌ای در حریمش به پای****که سیل حوادث نکندش ز جای
بنایی برآورده در چل‌چله****نگونسار سازد به یک زلزله
به هر کس که در بند احسان شود****چو طفلان ز داده پشیمان شد
کند رخنه در سد اسکندری****کند از گل آنگه مرمت‌گری
در او یک سر موی، تمییز نیست****تفاوت کن چیز و ناچیز نیست

بخش ۱۶ - گفتگوی اسکندر با حکیمان هند

سکندر چو بر هند لشکر کشید****خردمندی بر همانان شنید
نیامد از ایشان کسی سوی او****ز تقصیرشان گرم شد خوی او
برانگیخت لشکر پی قهرشان****شتابان رخ آورد در شهرشان
چو ز آن، برهمانان خبر یافتند****به تدبیر آن کار بشتافتند
رسیدند پیشش در اثنای راه****به عرضش رساندند کای پادشاه!
گروهی فقیریم حکمت پژوه****چه تابی رخ مرحمت زین گروه؟
نه ما را سر صلح، نی تاب جنگ****درین کار به گر نمایی درنگ
نداریم جز گنج حکمت متاع****نشاید ز کس بر سر آن نزاع
اگر گنج حکمت همی بایدت****بجز کنجکاوی نمی‌شایدت
سکندر چو بشنید این عرض حال****ز لشکر کشیدن کشید انفعال
زور و زینت خویش یک سو نهاد****به آن قوم بی‌پا و سر رو نهاد
پس از قطع هامون به کوهی رسید****در او کنده هر سو بسی غار دید
گروهی نشسته در آن غارها****فروشسته دست از همه کارها
ردا و ازار از گیا بافته****عمامه به فرق از گیا تافته
زن و بچهٔ فقر پروردشان****گیاچین به هامون پی خوردشان
گشادند با هم زبان خطاب****بسی شد ز هر سو سؤال و جواب
چو آمد به سر، منزل گفت و گوی****سکندر در آن حاضران کرد روی
که:«هرچ از جهان احتیاج شماست****بخواهید از من! که یکسر رواست»
بگفتند: «ما را درین خاکدان****نباید، بجز هستی جاودان»
بگفتا که: «این نیست مقدور من****وز این حرف خالی‌ست منشور من»
بگفتند: «چون دانی این راز را،****چرا بنده‌ای شهوت و آز را؟
پی ملک تا چند خون‌ریختن؟****به هر کشوری لشکرانگیختن؟»
بگفتا: «من این نی به خود می‌کنم****نه تنها به حکم خرد می‌کنم،
مرا ایزد این منزلت داده است****به خلق جهانم فرستاده است
که تا دین او را کنم آشکار****بر آرم ز جان مخالف دمار
دهم قدر بتخانه‌ها را شکست****کنم هر که را هست، یزدان‌پرست
اسیرم درین جنبش نوبه نو****روم تا مرا گوید ایزد: برو!
ز دست اجل چون شوم پای‌بست****کشم پای ازین جنبش دور دست»

بخش ۱۷ - ظاهر شدن نشانهٔ مرگ بر اسکندر و نامه نوشتن او به مادر

چنین داد داننده، داد سخن****ز مشکل‌گشای سپهر کهن
که از وضع افلاک و سیر نجوم****ز حال سکندر چنین زد رقوم
که چون صبح اقبالش آید به شام****بگیرد تر و خشک گیتی تمام
به جایی که مرگش مقدر بود،****زمین آهن و آسمان زر بود
سکندر چو آمد ز دریا برون****سپه را سوی روم شد رهنمون
همی رفت آورده پا در رکاب****چو عمر گران‌مایه با صد شتاب
یکی روز در گرمگاه تموز****گرفته جهان خسرو نیمروز
به دشتی رسید آتشین ریگ و خاک****چو طشتی پر از اخگر تابناک
هوایش چو آه ستمدیده گرم****ز بس گرمی‌اش سنگ چون موم نرم
به هر راهش از نعل‌های مذاب****نشان سم بادپایان بر آب
چو تابه زمین، آتش افشان در او****چو ماهی شده مار بریان در او
سکندر در آن دشت پرتاب و تف****همی راند از پردلان بسته صف
ز آسیب ره در خراش و خروش****به تن خونش از گرمی خور به جوش
ز جوشش چو زد بر تنش موج، خون****ز راه دماغش شد از سر برون
فرو ریخت‌اش بر سر زین زر****ز ماشورهٔ عاج، مرجان تر
بسی کرد در دفع خون حیله، ساز****ولی خون نیستاد از آن حیله، باز
ز سیل اجل بر وی آمد شکست****بر آن سیل رخنه نیارست بست
بر او تنگ شد خانهٔ پشت زین****شد از خانه مایل به سوی زمین
ز خاصان یکی سوی او رفت زود****به تدریج‌اش آورد از آن زین فرود
ز جوشن به پا مفرش انداختش****ز زرین سپر سایبان ساختش
به بالای جوشن، به زیر سپر****زمانی فتاد از جهان بی‌خبر
چو بگشاد از آن بی‌خودی چشم هوش****به گوشش فرو گفت پنهان سروش
که: «اینست جایی که دانا حکیم****در آنجا ز مرگ خودت داد بیم»
چو از مردن خویش آگاه شد****بر او راه امید کوتاه شد
دبیری طلب کرد روشن ضمیر****که بر لوح کافور ریزد عبیر
نویسد کتابی سوی مادرش****تسلی‌ده جان غم‌پرورش
چو بهر نوشتن ورق کرد باز****سر نامه را ساخت مشکین طراز:
«به نام خداوند پست و بلند!****حکیم خردبخش بخردپسند!
هراسندگان را بدو صد امید!****شناسندگان را از او صد نوید!
بسا شهریاران و شاهنشهان****که کردند تسخیر ملک جهان
ز زین پای ننهاده بالای تخت****به تاراج آفاتشان داد رخت
یکی ز آن قبل، بنده اسکندرست****که اکنون به گرداب مرگ اندرست
سفر کرد گرد جهان سال‌ها****ز فتح و ظفر یافت اقبال‌ها
چو آورد رو در ره تختگاه****اجل زد بر او ره، در اثنای راه
دو صد تحفهٔ شوق از آن ناتوان****نثار ره بانوی بانوان!
چراغ دل و دیدهٔ فیلقوس****فروزندهٔ کشور روم و روس
نمی‌گویم او مهربان مادر است،****که از مادری پایه‌اش برتر است
از او دیده‌ام کار خود را رواج****وز او گشته‌ام صاحب تخت و تاج
دریغا: که رفتم به تاراج دهر****ز دیدار او هیچ نگرفته بهر
بسی بهر آسانی‌ام رنج برد****پی راحتم راه محنت سپرد
ازین چشمه لیک آب‌رویی ندید****ز خارم گل آرزویی نچید
چو از من برد قاصد نامه‌بر****به آن مادر مهربان این خبر،
وز این غم بسوزد دل و جان او****شود خون‌فشان چشم گریان او،
قدم در طریق صبوری نهد****جزع را به رخ داغ دوری نهد
نه کوشد چو خور در گریبان‌دری!****نه پوشد چو مه جامه نیلوفری!
نه نالد ز رنج و نه موید ز درد!****نه مالد به خاک سیه روی زرد!
چرا غم خورد زیرک هوشیار،****چو ز آغاز می‌داند انجام کار؟
سرانجام گیتی به خون خفتن است****به خواری به خاک اندرون رفتن است
تفاوت ندارد درین کس ز کس****جز این کاوفتد اندکی پیش و پس
گران‌مایه عمرم که مستعجل است****ز میقات سی، کرده رو در چل است
گرفتم که از سی به سیصد رسد****به هر روز ملکی مجدد رسد
چه حاصل از آن هم چو جاوید نیست****ز چنگ اجل رستن امید نیست
بود کن ز من مانده در من رسد****وز این تیره گلخن به گلشن رسد
به یک جای گیریم با هم مقام****بر این ختم شد نامه‌ام، والسلام!»

بخش ۱۸ - وصیت اسکندر که پس از مرگ دستش را از تابوت بیرون بگذارند

سکندر چو نامه به مادر نوشت****بجز (خبر) نامهٔ موعظت در نوشت،
به یاران زبان نصیحت گشاد****به هر سینه گنجی ودیعت نهاد
وصیت چنین کرد با حاضران****که: «ای از جهالت تهی خاطران
چو بر داغ هجران من دل نهید****تن ناتوانم به محمل نهید،
گذارید دستم برون از کفن!****کنید آشکارش بر مرد و زن!
ز حالم دم نامرادی زنید!****به هر مرز و بوم این منادی زنید!
که: این دست، دستی‌ست کز عز و جاه****ربود از سر تاجداران کلاه
کلید کرم بود در مشت او****نگین خلافت در انگشت او
ز شیر فلک، قوت پنجه یافت****قوی‌بازوان را بسی پنجه تافت
ز حشمت زبردست هر دست بود****همه دست‌ها پیش او پست بود
ز نقد گدایی و شاهنشهی****ز عالم کند رحلت اینک تهی
چو بحرش به کف نیست جز باد هیچ،****چه امکان ز وی این سفر را بسیچ؟
چو ز اول تو را مادر دهر زاد****بجز دست خالی‌ت چیزی نداد
ازین ورطه چون پای بیرون نهی،****بود زاد راه تو دست تهی
مکن در میان دست خود را گرو!****به چیزی که گویند: بگذار و رو!
بده هر چه داری! که این دادن است****که از خویشتن بند بگشادن است

بخش ۱۹ - مرگ اسکندر و پایان داستان

سکندر چو زد از وصیت نفس****ز عالم نصیبش همان بود و بس!
شد انفاس او با وصیت تمام****به ملک دگر تافت عزم‌اش زمام
برفت او و ما هم بخواهیم رفت****چه بی‌غم چه با غم بخواهیم رفت
درین کاخ دلکش نماند کسی****رود عاقبت، گر چه ماند بسی
چو اسپهبدان بی‌سکندر شدند****جدا زو، چو تن‌های بی‌سر شدند
بکردند آنچ اهل ماتم کنند****که بدرود شاهان عالم کنند
ز جامه کبودان زمین می‌نمود****به چشم کواکب چو چرخ کبود
چو دیدند آخر که از اشک و آه****نیارند بر درد و غم بست راه
ز آیین ماتم عنان تافتند****به تدبیر تجهیز بشتافتند
به مشک و گلابش بشستند تن****ز خز و کتان ساختندش کفن
ز تابوت زر محملش ساختند****ز دیبای چین مفرش انداختند
به روز سفید و به شام سیاه****امیران لشکر، امینان راه
ز جور زمن آه برداشتند****به سوی وطن راه برداشتند
دو منزل یکی کرده می‌تاختند****به تن‌هایی آزرده، می‌تاختند
پس از چندگاهی از آن راه سخت****به اقلیم خویش اوفگندند رخت
رسید این خبر رومیان را به گوش****رساندند بر اوج گردون خروش
به اسکندریه درون مادرش****که بودی فروغ خرد رهبرش
چو بشنید این قصهٔ سینه‌سوز،****شد از شعلهٔ آه، گیتی‌فروز
ز رشح دل و دیده در خون نشست****ز سرمنزل صبر بیرون نشست
همی خواست تا جیب جان بردرد****گریبان تاب و توان بردرد
کند موی مشکین ز سر تارتار****کند مویه بر خویشتن زارزار،
ولی کرد مکتوب اسکندری****در آن شیوه و شیونش یاوری
به مضمون مکتوب او کار کرد****به صبر و خرد، طبع را یار کرد
بفرمود تا اهل آن مرز و بوم****چه از شام و مصر و چه از روس و روم
برفتند مستقبل لشکرش****به گردن نهادند مهد زرش
نهفتند دل ها پر اندوه و رنج****در اسکندریه به خاکش، چو گنج
چو از شغل دفنش بپرداختند****حکیمان خردنامه‌ها ساختند
ز گنج خرد گوهر افشاندند****پس پرده بر مادرش خواندند
که ای مطلع نور اسکندری!****بلندش ز تو پایهٔ سروری
اگر ریخت گل، باغ پاینده باد!****وگر رفت مه، مهر تابنده باد!
رسد بانگ ازین طارم زرنگار****که سخت است داغ جدایی ز یار
بدین دایره هر که پا در نهد****چو دورش به آخر رسد، سر نهد
سپاس فراوان خداوند را****که کرد این کرامت خردمند را
که بیند در آغاز، انجام خویش****برون ننهد از حکم حق گام خویش
روان سکندر ز تو شاد باد!****ز روح جنان، روحش آباد باد!
چو آن در پس ستر عصمت مقیم****شنید آنچه بشنید از هر حکیم،
بر ایشان در معذرت باز کرد****به پرده درون این نوا ساز کرد
که: «ای رازدانان دانش پژوه****گشایندهٔ مشکل هر گروه
بنای خرد را اساس از شماست****دل بخردان حق شناس از شماست
زدید از کرم خیمه بر باغ من****شدید از خرد مرهم داغ من
بگفتید صد نکتهٔ دلکش‌ام****نشاندید ز آب سخن، آتش‌ام
ز انفاستان گشت حل، مشکلم****به سر حد جمعیت آمد دلم
جهان از شما مطرح نور باد!****وز آن نور، چشم بدان دور باد!

بخش ۲ - در نصیحت نفس مفلس

دلا دیدهٔ دوربین برگشای!****درین دیر دیرینهٔ دیرپای
ببین غور دور شباروزی‌اش!****به خورشید و مه، عالم افروزی‌اش!
شب و روز او چون دو یغمایی‌اند****دو پیمانهٔ عمر پیمایی‌اند
دو طرار هشیار و، تو خفته مست****پی کیسه ببریدنت تیزدست
به عبرت نظر کن که گردون چه کرد!****فریدون کجا رفت و قارون چه کرد!
پی گنج بردند بسیار رنج****کنون خاک ریزند به سر چو گنج
پی عزت نفس، خواری مکش!****ز حرص و طمع خاکساری مکش!
طلب را نمی‌گویم انکار کن،****طلب کن، ولیکن به هنجار کن!
به مردار جویی چو کرکس مباش!****گرفتار هر ناکس و کس مباش!

بخش ۲۰ - ساقی نامه مغنی نامه

بیا ساقی و، طرح نو درفکن!****گلین خشت از طارم خم شکن!
برآور به خلوتگه جست و جوی****به آن خشت، بر من در گفت و گوی!
بیا مطرب و، عود را ساز ده!****ز تار وی‌ام بر زبان بند نه!
چو او پرده سازد شوم جمله گوش****نشینم ز بیهوده گویی خموش
بیا ساقی و، زآن می دلپسند****که گردد از او سفله، همت بلند،
فروریز یک جرعه در جام من!****که دولت زند قرعه بر نام من
بیا مطرب و ز آن نو آیین سرود****که بر روی کار آرد آب‌ام ز رود،
درین کاخ زنگاری افکن خروش!****فروبند از کوس شاهی‌م گوش!
بیا ساقیا، ساغر می بیار!****فلک‌وار دور پیاپی بیار!
از آن می که آسایش دل دهد****خلاصی ز آلایش گل دهد
بیا مطربا! عود بنهاده گوش****به یک گوشمال آورش در خروش!
خروشی که دل را به هوش آورد****به دانا پیام سروش آورد
بیا ساقی! آن بادهٔ عیب‌شوی****که از خم فتاده به دست سبوی،
بده! تا دمی عیب‌شویی کنیم****درون فارغ از عیب‌جویی کنیم
بیا مطرب و، پرده‌ای خوش بساز!****وز آن پرده کن چشم عیبم فراز!
که تا گردم از عیب‌جویی خموش****شوم بر سر عیب‌ها پرده‌پوش
بیا ساقی! آن جام غفلت‌زدای****به دل روزن هوشمندی گشای،
بده! تا ز حال خود آگه شویم****به آخرسفر، روی در ره شویم
بیا مطرب و، ناله آغاز کن!****شترهای ما را حدی ساز کن
که تا این شترهای کاهل‌خرام****شوند اندرین مرحله تیزگام
بیا ساقی! آب چو آذر بیار!****نه می، بلکه کبریت احمر بیار!
که بر مس ما کیمیایی کند****به نقد خرد رهنمایی کند
بیا مطرب! آغاز کن زیر و بم!****که کرد از دلم مرغ آرام، رم
پی حلق این مرغ ناگشته رام****ز ابریشم چنگ کن حلقه دام!
بیا ساقیا! در ده آن جام صاف!****که شوید ز دل رنگ و بوی گزاف
به هر جا که افتد ز عکسش فروغ****به فرسنگ‌ها رخت بندد دروغ
بیا مطربا! زآنکه وقت نواست****بزن این نوا را در آهنگ راست!
که کج جز گرفتار خواری مباد!****بجز راست را رستگاری مباد!
بیا ساقی! آن جام گیتی‌فروز****که شب را نهد راز بر روی روز،
بده! تا ز مکر آوران جهان****نماند ز ما هیچ مکری نهان
بیا مطربا! همچو دانا حکیم****که می‌داند از نبض حال سقیم،
بنه بر رگ چنگ انگشت خویش!****بدان، درد پنهان هر سینه‌ریش
بیا ساقیا! درده آن جام خاص!****که سازد مرا یک دم از من خلاص
ببرد ز من نسبت آب و گل****به ارواح قدس‌ام کند متصل
بیا مطربا! در نی افکن خروش!****که باشد خروشش پیام سروش
کشد شایدم جذبهٔ آن پیام****ازین دون‌نشیمن به عالی‌مقام
بیا ساقی! آن می که سیری دهد****درین بیشه‌ام زور شیری دهد
بده! تا درآیم چو شیر ژیان****به هم برزنم کار سود و زیان
بیا مطربا! وز کمان رباب****که از رشتهٔ جان زهش برده تاب
ز هر نغمهٔ زیر، تیری فکن!****به من چوی شکاری نفیری فکن!
بیا ساقیا! بین به دلتنگی‌ام!****ببخش از می لعل یکرنگی‌ام!
چو جام بلور از می لاله‌گون****برونم برآور به رنگ درون!
بیا مطربا! برکش آهنگ را!****ره صلح کن نوبت جنگ را!
ز ترکیب‌های موافق‌نغم****شود صد مخالف موافق به هم
بیا ساقی! ای یار بی‌چارگان!****ده آن می! که در چشم میخوارگان
درین زرکش آیینهٔ نقره کوب****از او بد نماید بد و خوب، خوب
بیا مطرب! از زخمه، زخم درشت****بزن بر رگ پیر خم گشته پشت!
که هر حرف دشوار و آسان که هست****رساند به گوش من آن‌سان که هست
بیا ساقی! آن آتشین می بیار!****که سوزد ز ما آنچه نید به کار
زر ناب ما گردد افروخته****شود هر چه نی‌زر بود، سوخته
بیا مطرب و، باد در دم به نی!****که از خرمن هستی‌ام باد وی،
به دور افگند کاه بیگانه را****گذارد پی مرغ جان، دانه را
بیا ساقی! آن طلق محلول را****که زیرک کند غافل گول را،
بده! تا نشینم ز هر جفت، طاق****دهم جفت و طاق جهان را طلاق
بیا مطرب و، تاب ده گوش عود!****به گوش حریفان رسان این سرود!
که رندان آزاده را در نکاح****نباشد بجز دختر رز، مباح
بیا ساقیا! در ده آن جام عدل!****که فیروزی آمد سرانجام عدل
بکش بازوی مکنت از جور دور!****که چندان بقا نیست در دور جور
بیا مطربا! پرده‌ای معتدل****که آرام جان بخشد و انس دل،
بزن! تا ز آشفته‌حالی رهیم****ز تشویق بی‌اعتدالی رهیم
بیا ساقیا! آن بلورینه‌جام****که از روشنی دارد آیینه نام،
بده! تا علی‌رغم هر خودنما****نماید خرد عیب ما را به ما
بیا مطربا! در نوا موشکاف!****وز آن مو که بشکافتی، پرده باف!
که تا پرده بر چشم خود گستریم****چو خودبین حریفان به خود بنگریم
بیا ساقیا! تا کی این بخردی؟****بنه بر کفم مایهٔ بیخودی!
چنان فارغم کن ز ملک و ملک!****که سر در نیارم به چرخ فلک
بیا مطربا! کز غم افسرده‌ام****ز پژمردگی گوییا مرده‌ام
چنان گرم کن در سماعم دماغ!****که بخشد ز دور سپهرم فراغ
بیا ساقیا! می روان‌تر بده!****سبک باش و جان گران‌تر بده!
به کف باده در ساغر زر، درآی!****چو به دادی، از به به بهتر درآی!
بیا مطربا! بر یکی پرده، ایست****مکن! کین عجب جانفزا پرده‌ایست
به هر پرده رازی بود دلنواز****که آن را ندانند جز اهل راز
بیا ساقیا! لعل بگداخته****به جام بلور تر انداخته،
بده! تا به اقبال پایندگان****بشوییم دست از نو آیندگان
بیا مطربا! زخمه‌ای برتراش!****رگ چنگ را زین نوا ده خراش!
که سرمایهٔ زندگانی، بسوخت****هر آنکس که باقی به فانی فروخت
بیا ساقیا! ز آن می راو کی****که صید طرب را کند ناو کی
بده! تا درین دام دل‌ناشکیب****ببندیم گوش از صفیر فریب
بیا مطربا! وآن نی فارسی****که بر رخش عشرت کند فارسی
بزن! تا به همراهی آن سوار****کنیم از بیابان محنت، گذار
بیا ساقیا! می به کشتی فکن!****کزین موج‌زن بحر کشتی‌شکن،
سلامت کشم رخت خود بر کنار****وز این بیقراری‌م زاید قرار
بیا مطربا! زخمه بر چنگ زن!****وز آن پرده این دلکش آهنگ زن!
که: خوش وقت آن بی‌سروپا گدای****که زد افسر شاه را پشت پای!
بیا ساقیا! رطل سنگین بیار!****که سازد سبک‌بار را بردبار
به رخسار امید رنگ آورد****به عمر شتابان، درنگ آورد
بیا مطربا، بر نی انگشت نه!****ز کارش به انگشت بگشا گره!
ز تو هر گشادش که خواهد فتاد،****نباشد جز آن کارها را گشاد
بیا ساقیا! تا به می برده پی****کنیم از میان قاصد و نامه طی،
ببندیم بار از مضیق خیال****گشاییم در بارگاه وصال
بیا مطربا! کز نوای نفیر****ببندیم بر خامه صوت صریر،
زنیم آتش از آه، هنگامه را****بسوزیم هم خامه، هم نامه را
بیا ساقیا! باده در جام کن!****به رندان لب تشنه انعام کن!
به هر کس که یک جرعه خواهی فشاند****نخواهد جز آن از جهان با تو ماند
بیا مطربا! پرده‌ای ساز! لیک****به هنجار نیکو و گفتار نیک
به گیتی مزن جز به نیکی نفس****که این است آیین نیکان و بس
بیا ساقیا! تا جگر، خون کنیم****وز این می قدح را جگرگون کنیم
که غم‌دیده را آه و زاری به است****جگرخواری از می گساری به است
بیا مطربا! کز طرب بگذریم****ز چنگ طرب تارها بردریم
ز چنگ اجل چون نشاید گریخت****ز چنگ طرب تار باید گسیخت
بیا ساقیا! جام دلکش بیار!****می گرم و روشن چو آتش بیار!
که تا لب بر آن جام دلکش نهیم****همه کلک و دفتر بر آتش نهیم
بیا مطربا! تیز کن چنگ را!****بلندی ده از زخمه آهنگ را!
که تا پنبه از گوش دل برکشیم****همه گوش گردیم و دم در کشیم

بخش ۲۱ - پایان کتاب

عجب اژدهایی ست کلک دو سر****که ریزد برون گنج‌های گهر
کند اژدها بر در گنج، جای****ولی کم بود اژدها گنج‌زای
شد آن اژدها، گنج در مشت تو****بر او حلقه زد مار انگشت تو
چه گوهر فشان‌اند این گنج و مار****که شد پرگهر دامن روزگار
زهی طبع تو اوستاد سخن!****ز مفتاح کلکت گشاد سخن
سخن را که از رونق افتاده بود****به کنج هوان رخت بنهاده بود،
تو دادی دگر باره این آبروی****کشیدی به جولانگه گفت و گوی
که این مال و جاه ارچه جان‌پرورست،****کمال سخن از همه بهترست
ز من این هنر بس که جان کاستم****به نقش حقایق، دل آراستم
بر این نخل نظمی که پرورده‌ام****به خون دل‌اش در بر آورده‌ام
مصیقل شد آیینه‌سان سینه‌ام****دو عالم مصور در آیینه‌ام
زبان سوده شد زین سخن، خامه را****ورق شد سیه زین رقم، نامه را
چه خوش گفت دانا که: «در خانه کس****چو باشد، ز گوینده یک حرف بس!»
همان به که در کوی دل ره کنیم****زبان را بدین حرف، کوته کنیم
حیات ابد رشح کلک تو باد!****نظام ادب نظم سلک تو باد!

بخش ۳ - گفتار در فضایل سخن و سخنوری

سخن ز آسمان‌ها فرود آمده‌ست****بر اقلیم جان‌ها فرود آمده‌ست
بود تابش ماه و مهر از سخن****بود گردش نه سپهر از سخن
سخن مایهٔ سحر و افسو بود****به تخصیص وقتی که موزون بود
زدم عمری از بی‌مثالان مثل****سرودم به وصف غزالان غزل
نمودم ره راست عشاق را****ز آوازه پر کردم آفاق را
به قصد قصاید شدم تیزگام****برآمد به نظم معمام نام
ز بی‌چارگی‌ها درین چارسوی****به قول رباعی شدم چاره‌جوی
کنون کرده‌ام پشت همت قوی****دهم مثنوی را لباس نوی
کهن مثنوی‌های پیران کار****که مانده‌ست از آن رفتگان یادگار،
اگرچه روان‌بخش و جان‌پرورست****در اشعار نو لذت دیگرست
دل نونیازان کوی امید****خط سبز خواهد نه موی سفید
دریغا که بگذشت عمر شریف****به جمع قوافی و فکر ردیف
کند قافیه تنگ بر من نفس****از آن چون ردیف‌ام فتد کار پس
نیاید برون حرفی از خامه‌ام****که نبود سیه‌رویی نامه‌ام

بخش ۴ - آغاز داستان

شناسای تاریخ‌های کهن****چنین رانده است از سکندر سخن
که مشاطهٔ دولت فیلقوس****چو آراست روی زمین چون عروس
ز دمسازی این عروسش به بر****خداداد پیرانه‌سر یک پسر
چو بگذشت سال وی از هفت و هشت****وز او فر شاهی فروزنده گشت،
پدر صاحب‌عهد خود ساخت‌اش****به تاج کیانی سرافراخت‌اش
چو بیعت گرفت‌اش ز گردن کشان،****به سرچشمهٔ علم دادش نشان
فرستاد پیش ارسطالس‌اش****که گردد ز نابخردی حارسش
بدو داد پیغام کای فیلسوف!****که خورشید تو رسته است از کسوف،
سپهر خرد را تویی آفتاب****ز فیض تو یونان‌زمین نوریاب
اگر در جهان نبود آموزگار،****شود تیره از بی‌خرد روزگار
اگر شاه دوران نباشد حکیم****بود در حضیض جهالت مقیم
سکندر که پروردهٔ مهدم اوست****بر اورنگ شاهی ولیعهدم اوست
به قانون اقبال داناش کن!****بر اسباب دولت تواناش کن!
ز حکمت بدان‌سان کن‌اش بهره‌مند،****که سازد پس از مرگ نامم بلند!»
ارسطالس این نکته‌ها چون شنود****به درس سکندر زبان را گشود
به حکمت چراغ دل افروخت‌اش****ره حل هر مشکل آموخت‌اش
سکندر که طبع هنرسنج داشت****به امکان درون از هنر گنج داشت،
به نقادی فکر روشن که بود****گذشت از رفیقان به هر فن که بود
به یزدان‌شناسی علم برفراخت****ز دانش‌پژوهی خدا را شناخت
شد از فسحت خاطر آگهش****ریاض ریاضی تماشاگهش
ز اقلیدس اقلیدش آمد به دست****طلسمات گنج مجسطی شکست
شد از گردش چرخ دیرین‌اساس****حقایق‌پذیر و دقایق‌شناس
بلی! حکمت آن است پیش حکیم****که بر راه دانش، شود مستقیم
کشد خامه در دفتر آب و گل****ز دانش دهد زیور جان و دل

بخش ۵ - نزدیک شدن مرگ فیلقوس و به حضور خواستن اسکندر

سکندر چو ز آلایش جهل پاک****شد از علم یونانیان بهره‌ناک،
ز ناسازی روزگار شموس****نگونسار شد دولت فیلقوس
درین وحشت آباد پر قال و قیل****به گوش آمدش بانگ طبل رحیل
فرستاد پیش ارسطو کسی****ستایشگری کرد با او بسی
بدو گفت کای کوه فر و شکوه!****سر دین‌پرستان دانش پژوه!
مرا بازوی عمر سستی گرفت****تنم کسوت نادرستی گرفت
بیا، زود همراه شاگرد خویش!****پذیرندهٔ کرد و ناکرد خویش
که بر کار عمر اعتمادی نماند****وز این بند امید گشادی نماند
ارسطو چو زین قصه آگاه شد،****به آن قبلهٔ ملک همراه شد
رخ آورد در خدمت فیلقوس****سرافراخت از دولت پای‌بوس
ملک فیلقوس آن شه سرفراز****به روی سکندر چو شد دیده‌باز
حکیمان آن ناحیت را بخواند****طفیل سکندر به مجلس نشاند
بفرمود تا از پی آزمون****بپرسندش از مشکلات فنون
ز هر نکته کردند او را سؤال****برون آمد از عهدهٔ قیل و قال
به انصاف گردن برافراشتند****به تحسین او بانگ برداشتند
چو شد واقف حال او فیلقوس****بر اهل ممالک، چه روم و چه روس
دگرباره دادش به شاهی رواج****بدو کرد تسلیم اورنگ و تاج
همه سرکشان خاک راهش شدند****سلاح‌آوران سپاهش شدند

بخش ۶ - مرگ فیلقوس و پادشاهی اسکندر

چنین گفت دانشور روم و روس****که چون رخت بست از جهان فیلقوس
سکند برآمد به تخت بلند****صلایی به بالغ‌دلان در فکند
که: «ای واقفان از معاد و معاش!****که هستیم با یکدگر خواجه‌تاش
سفر کرد ازین ملک، شاه شما****به هر نیک و بد نیکخواه شما
نباشد شما را ز شاهی گزیر****که باشد به فرمان او داروگیر
ندارم ز کس پایهٔ برتری،****که باشد مرا وایهٔ سروری
بجویید از بهر خود مهتری!****کرم‌پروری معدلت گستری!»
سکندر چو شد زین حکایت خموش****ز جان خموشان برآمد خروش
که: «شاها! سر و سرور ما تویی!****ز شاهان مه و مهتر ما تویی!»
وز آن پس به بیعت گشادند دست****به سر تاج، بر تخت شاهی نشست
زبان را به تحسین مردم گشاد****که:«نقد حیات از شما کم مباد!
امیدم چنانست از کردگار****کز آن گونه کز شاهی‌ام ساخت کار،
ز الهام عدلم کند بهره‌مند****نیفتد بجز عدل هیچ‌ام پسند!»

بخش ۷ - خردنامهٔ ارسطو

دبیر خردمند دانش‌پژوه****نویسندهٔ قصهٔ هر گروه
نوشت از سکندر شه نامدار****که چون سلطنت یافت بر وی قرار،
چو نور خرد بودش اندر سرشت****خردنامه‌های حکیمان نوشت
گرفتی به دستور آن، کار پیش****به آن راست کردی همه کار خویش
نخست از ارسطو که‌ش استاد بود****به شاگردی او دلش شاد بود،
خردنامه‌ای نغز عنوان گرفت****که مغز از قبول دل و جان گرفت
ز نام خدای‌اش سرآغاز کرد****وز آن پس نوای دعا ساز کرد
که: «شاها! دلت چشمهٔ راز باد!****به روی تو چشم رضا باز باد!
میفکن به کار رعیت گره!****خدا آنچه دادت، به ایشان بده!
ترحم کن و، عفو و بخشش نمای!****که اینها رسیدت ز فضل خدای
اگر واگذاری به او کار خویش،****نیاید تو را هیچ دشوار، پیش
وگر جز بدو افکنی کار را،****نشانه شوی تیر ادبار را
گر اصلاح خلق جهان بایدت،****دل از هر بدی بر کران بایدت
مشو غرهٔ حسن گفتار خویش!****نکو کن چو گفتار، کردار خویش!
بزن شیشهٔ خشم را سنگ حلم!****بشو ظلمت جهل را ز آب علم!
مبادا شود سخت‌تر کار تو****به پشت تو گردد فزون بار تو

بخش ۸ - خردنامهٔ افلاطون

فلاطون که فر الهی‌ش بود****ز دانش به دل گنج شاهی‌ش بود،
گشاد از دل و جان یزدان‌شناس****زبان را به تمهید شکر و سپاس
که: «ای اولین تخم این کشتزار!****پسین میوهٔ باغ هفت و چهار!
به پای فراست بر آگرد خویش!****به چشم کیاست ببین کرد خویش!
به کوی وفا سست اساسی مکن!****ببین نعمت و ناسپاسی مکن!
به نعمت رسیدی، مکن چون خسان****فراموش از انعام نعمت‌رسان
ز بس می‌رسد فیض انعام ازو****برد بهره هم خاص و هم عام ازو
مکن اینهمه فکر دور و دراز!****پی آنچه نبود به آن‌ات نیاز
متاعی است دنیا، پی این متاع****مکن با حریصان گیتی نزاع!
جهانی شده زین بتان خاکسار****بتان را به آن بت‌پرستان گذار!
به عبرت ز پیشینیان یاد کن!****دل از یاد پیشینیان شاد کن!
مکن همنشینی به هر بدسرشت!****که گیرد ازو طبع تو خوی زشت
چو دشمن به دست تو گردد اسیر،****از او سایهٔ دوستی وامگیر!
شه آن دان! که رسم کرم زنده کرد****صد آزاد را از کرم بنده کرد
دلت را به دانشوری دار هوش!****چو دانستی، آنگاه در کار کوش!
به هر کس ره آشنایی مپوی!****ز هر آشنا روشنایی مجوی!
مگو، تا نپرسد ز تو نکته‌جوی!****چو پرسد، تامل کن، آنگه بگوی!
مگو راستی هم که صاحب خرد****به روی قبولش نهد دست رد!
چرا راستی گوید آن راست مرد****که باید به صد حجت‌اش راست کرد؟»

بخش ۹ - خردنامهٔ سقراط

 

زهی گنج حکمت که سقراط بود****مبرا ز تفریط و افراط بود
شد از جودت فکر ظلمت‌زدای****همه نور حکمت ز سر تا به پای
درین کار شاگرد بودش هزار****فلاطون از آنها یکی در شمار
به حکمت چو در ثمین سفته است****به دانا فلاطون چنین گفته است:
«بر آن دار همت ز آغاز کار،****که گردی شناسای پروردگار!
ره مرد دانا یکی بیش نیست****بجز طبع نادان دو اندیش نیست
نبینی درین شش در دیولاخ****ز شادی دل شش نفر را فراخ
یکی آن حسدور به هر کشوری****که رنجش بود راحت دیگری
دوم کینه‌ورزی که از خلق زشت****بود کینهٔ خلق‌اش اندر سرشت
سوم نوتوانگر که بهر درم****بود روز و شب در دل او دو غم
یکی آنکه: چون چیزی آرد به کف؟****دوم آنکه: ناگه نگردد تلف!
چهارم لئیمی که با گنج سیم****بود همچو نام زرش، دل دو نیم
بود پنجمین طالب پایه‌ای****که در خورد آن نبودش مایه‌ای
کند آرزوی مقامی بلند****که نتواند آنجا فکندن کمند
ششم از ادب خالی اندیشه‌ای****که باشد حریف ادب‌پیشه‌ای
زبان را چو داری به گفتن گرو،****ز هر سر، گشا گوش حکمت شنو!
خدا یک زبان‌ات بداده، دو گوش****که کم گوی یعنی وافزون نیوش!
مکش زیر ران مرکب حرص و آز!****ز گیتی به قدر کفایت بساز!
بدین حال با حکمت‌اندوزی‌ات****سلوک عمل گر شود روزی‌ات،
بری گوی دولت ز هم‌پیشگان****شوی سرور حکمت‌اندیشگان»

هفت اورنگ جامی

 

پایان                          قبلی


 


 

دسته بندي: شعر,هفت اورنگ جامی,

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

مطالب تصادفي

مطالب پربازديد