فوج

آن حضرت علیه السّلام در نیمۀ شعبان سال دویست و پنجاه و پنج به دنیا آمد. [١٣5٠]١-احمد محمّد گفته است: وقتی زبیری کشته شد از سوی حضرت ابو محمّد [علی
امروز چهارشنبه 30 مهر 1399
تبليغات تبليغات

ولادت حضرت صاحب زمان (عج) در اصول کافی


 


ولادت حضرت صاحب زمان علیه السّلام


 

آن حضرت علیه السّلام در نیمۀ شعبان سال دویست و پنجاه و پنج به دنیا آمد.

[١٣5٠]١-احمد محمّد گفته است: وقتی زبیری کشته شد از سوی حضرت ابو محمّد [علیه السّلام]چنین صادر شد: این است سرانجام کسی که دربارۀ اولیای خداوند بر او دروغ بست.

او پنداشت درحالی که فرزندی ندارم مرا می کشد. و قدرت خداوند را دید. و برای او در سال دویست و پنجاه و شش فرزندی به دنیا آمد که او را «م ح م د» نامید.

[١٣5١]٢-مردی از اهل پارس گفت: من به سامره آمده، بر در حضرت ابو محمّد [علیه السّلام]بودم که ایشان بی آن که من اجازۀ ورود بخواهم مرا خواند.

داخل شده، سلام کردم، به من فرمود: ابو فلانی حالت چطور است؟ سپس فرمود: فلانی بنشین. سپس از من دربارۀ گروهی از مردان و زنان خاندانم پرسید.

سپس فرمود: چه چیز تو را به این جا آورد؟ عرض کردم: میل خدمت به شما. او گوید: حضرت فرمود: پس در خانه باش. او گوید: من در خانه با خادمان بودم.

سپس رفتم تا از بازار نیازمندی هاشان را بخرم. و چون ایشان در اتاق مردان بودند من بی اجازه به نزدشان می رفتم. روزی ایشان در اتاق مردان بودند که، به نزدشان رفتم، آن گاه تکانی در خانه شنیدم.

حضرت مرا صدا زدند و فرمودند: در جایت بایست و حرکت نکن. من نه جرأت کردم بیرون بروم و نه به داخل بیایم. آن گاه کنیزی که چیزی پوشیده همراهش بود بر من آشکار شد.

سپس حضرت صدا زد: داخل شو. من داخل شدم و ایشان کنیز را صدا زد و او بازگشت. آن گاه به او فرمود: آنچه را با خود داری آشکار کن. او پوشش را از پسری سپید و زیبارو برداشت و شکمش را آشکار کرد.

مویی بود سبز نه سیاه، روییده از زیر گلو تا نافش. آن گاه حضرت فرمود: این مولای شما است. سپس به او فرمان داد تا او را ببرد.

و من پس از آن او را ندیدم تا ابو محمّد [علیه السّلام]درگذشت. ضوء بن علی گفته است: من به آن مرد پارسی گفتم: او را چند ساله یافتی؟ گفت: دوساله. عبدی گفته است: من به ضوء گفتم: تو او را چند ساله یافتی: گفت: چهارده ساله. ابو علی و ابو عبد اللّه گفتند: و ما او را بیست و یک ساله یافتیم.

[١٣5٢]٣-ابو سعید غانم هندی گفته است: من در شهری از هند معروف به کشمیر داخله بودم. و یارانی داشتم که بر تخت های جانب راست پادشاه می نشستند.

چهل مرد که همگی کتاب های چهارگانه تورات و انجیل و زبور و صحف ابراهیم را می خواندند. ما میان مردم داوری کرده، به دینشان آگاهی شان داده، دربارۀ حلال و حرامشان فتوا می دادیم.

مردم، پادشاه و دیگران به ما پناه می آوردند. تا سخن از رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-در میان ما انداخته شد. و گفتیم: موضوع این پیامبر گفته شده در کتاب ها بر ما پنهان مانده است.

و جستجو دربارۀ او و یافتن نشانه ای از ایشان بر ما واجب است. آرای ما یکی شده، همه به بیرون آمدن و جستجو برای آنان موافقت کردند.

من درحالی که مال بسیاری به همراه داشتم، بیرون آمده، دوازده شهر پیمودم تا به نزدیک کابل رسیدم. گروهی ترک بر من آشکار شده راه بر من بسته، مالم را گرفتند و خود به سختی زخم برداشتم.

مرا به شهر کابل بردند. شهریار آن جا چون به احوال من آگاه شد مرا به شهر بلخ فرستاد که در آن هنگام داود بن عبّاس ابو الاسود بر آن حکم می راند.

خبر من به او رسید که برای جستجو از هند بیرون آمده، فارسی آموخته، با فقیهان و کلام دانان مناظره کرده ام. پس داود عبّاس به دنبالم فرستاده، مرا به حضورش خواسته، فقیهان را بر من گرد آورد تا با من مناظره کنند.

به آنان گفتم که من از سرزمینم بیرون آمدم تا از پیامبری بجویم که در کتاب ها یافته ام. به من گفتند: او چه کسی است و نامش چه؟ گفتم: محمّد [درود خدا بر او و بر خاندانش]گفتند: آن که می جویی همان پیامبر ما است. پس دربارۀ شرایع او پرسیدم. مرا به آن آگاه ساختند.

من به آنان گفتم: من می دانم که محمّد [درود خدا بر او و بر خاندانش]پیامبر است ولی نمی دانم همین کسی است که شما وصفش می کنید یا نه.

جایش را به من بگویید تا آهنگ او کنم و دربارۀ نشانه ها و دلیل هایی که نزد من است از خودش بپرسم. تا اگر همان بود که من می جویم به او ایمان آورم.

گفتند: ایشان درگذشته است. گفتم: وصیّ و جانشین اش کیست؟ گفتند: ابو بکر. گفتم: نامش را بگویید، این کنیۀ او است؟ گفتند: عبد اللّه عثمان. و به قریش نسبتش دادند.

گفتم: و نسب محمّد [درود خدا بر او و بر خاندانش]پیامبرتان را برایم بگویید. و گفتند. من گفتم: این، همان نیست که من می جستم. کسی که من به دنبالش هستم جانشین اش، برادری در دین، پسرعمویش در نسب، همسر دخترش و پدر فرزندان او است.

و برای این پیامبر بر روی زمین فرزندانی جز فرزندان این مرد که جانشین او است نیست. او گوید: آنان به من حمله کرده، گفتند: ای امیر! این مرد از شرک به کفر در آمده، خونش هدر است

من به آنان گفتم: ای مردم! من دینی دارم که به آن چنگ می زنم و تا قوی تر از آن نبینم از آن جدا نمی شوم. من اوصاف این مرد را در کتاب هایی یافته ام که خداوند بر پیامبرانش نازل فرموده است.

و از هند و از عزّتی که در آن بودم فقط به جستجوی او بیرون آمده ام. و چون دربارۀ کسی که شما گفتید، بررسی کردم، آن پیامبری نبود که در کتاب ها وصف شده است.

پس از من دست بدارید. حکمران دنبال مردی به نام حسین اشکیب فرستاده، او را خواند. آن گاه به او گفت: با این مرد هندی مناظره کن.

حسین به او گفت: خدا کارت را بسامان کند. فقیهان و عالمان نزد تواند و آنان به مناظرۀ با او داناتر و بیناترند. او گفت: من می گویم تو با او مناظره کن.

با او خلوت کن و مهربانی نما. حسین اشکیب پس از این که من با او سخن گفتم، به من گفت: این کسی که تو دنبالش هستی پیامبری است که اینان برایت وصفش کردند ولی دربارۀ جانشین اش چنان نیست که آنان گفتند.

این پیامبر محمّد بن عبد اللّه عبد المطّلب است و وصیّ اش علی بن ابی طالب عبد المطّلب و همو همسر فاطمه دختر محمّد [درود خدا بر او و بر خاندانش]و پدر حسن و حسین دو نوه محمّد است.

غانم ابو سعید گوید: من گفتم: اللّه اکبر! این است آنچه می جستم. پس به نزد داود عبّاس رفته، به او گفتم: ای امیر! آنچه را در جستجویش بودم، یافتم و من گواهی می دهم که معبودی جز خداوند نیست و محمّد [درود خدا بر او و بر خاندانش]فرستادۀ او است.

او به من نیکی کرده، صله داد و به حسین گفت: او را دریاب. او گوید: من به نزد او رفتم و با او انس گرفتم و او در آنچه از نماز و روزه و واجبات نیاز داشتم مرا آگاه کرد.

من به او گفتم: ما در کتاب هایمان می خوانیم که محمّد-درود خدا بر او و بر خاندانش -خاتم پیامبران است که پیامبری پس از او نیست. و این امر پس از او به وصی و وارث و جانشین پس از خودش می رسد.

سپس وصی ای پس از وصیّ دیگر. که پیوسته امر خداوند در فرزندانشان جریان دارد تا دنیا به پایان رسد. پس وصی وصیّ محمّد [درود خدا بر او و بر خاندانش]چه کسی است؟ گفت: حسن و سپس حسین [علیهما السّلام]دو فرزند محمّد-درود خدا بر او و بر خاندانش-سپس امر وصیّت را دنبال کرده به صاحب زمان علیه السّلام پایان برد. سپس به من گفت که چه روی داده است.

 

[و از آن هنگام]من اندیشه ای جز جستن ناحیۀ حضرت نداشتم. [محمّد بن محمّد عامری گفته است:]آن گاه او به قم آمد و در سال دویست و شصت و چهار با اصحاب ما نشست و با آنان بیرون آمد و به بغداد رسید و رفیقی از اهل سند داشت که در مذهب با او همراه بود.

او گفته است: غانم به من گفت: من برخی اخلاق رفیقم را نپسندیدم و از او جدا شدم. و رفتم تا به عبّاسیّه رسیدم که برای نماز آماده شده، نماز بگزارم.

درحالی که دربارۀ آنچه آهنگ آن کرده بودم اندیشناک بودم شخصی به نزدم آمده، گفت: تو فلانی هستی-اسم هندی اش-من گفتم: بله. گفت: مولایت را دریاب. آن گاه با او رفتم و او پیوسته مرا از راهی به راهی دیگر برد تا به خانه و باغی رسید و من با آن حضرت که نشسته بود روبرو شدم.

و حضرت فرمود: -به زبان هندی-خوش آمدی فلانی حالت چگونه است؟ و فلانی و فلانی را چگونه پشت سر نهادی؟ و همۀ آن چهل نفر را شمرد و دربارۀ یکایک ایشان از من خبر گرفت. سپس از سخنانی که میان خودمان رفته بود، خبر داد. و همه را به زبان هندی.

سپس فرمود: می خواهی با قمی ها به حجّ بروی؟ عرض کردم: بله آقای من. فرمود: با آنان به حجّ نرو. امسال بازگرد و سال آینده حجّ کن. سپس همیانی را که در برابرش بود به من داد و فرمود: این را خرج خودت قرار بده و در بغداد به نزد فلانی، که نامش را برد، نرو و از چیزی آگاهش نکن. و سپس او در شهر (قم) به نزد ما بازگشت.

سپس یکی از پیک ها به ما رسیده، گفت که اصحابمان از عقبه بازگشته اند. و او به سوی خراسان رفت. و سال بعد به حجّ رفت و هدیه ای از تحفه های خراسان برایمان فرستاد. و مدّتی آن جا ماند و سپس درگذشت. خدایش بیامرزد.

[١٣5٣]4-سعد عبد اللّه گفته است: پس از وفات حضرت عسکری حسن نضر و ابو صدام و گروهی دربارۀ آنچه در دست وکیلان است، سخن گفته، خواستند [دربارۀ وصیّ ایشان]جستجو کنند.

 

آن گاه حسن نضر به نزد ابو صدام آمده، گفت: می خواهم به حجّ روم. ابو صدام به او گفت: امسال آن را عقب بینداز. حسن [نضر]گفت: من در خواب هراسانم و باید بروم. و به احمد بن یعلی حمّاد وصیّت کرد و مالی را برای ناحیه [حضرت صاحب علیه السّلام]وصیّت کرده، دستور داد که جز از دست او و به دست او پس از معلوم شدنش چیزی بیرون ندهد.

او گوید: حسن گفت: چون به بغداد رسیدم اتاقی کرایه کرده، در آن جا منزل کردم. آن گاه یکی از وکیلان لباس و دینارهایی آورده، نزد من گذاشت.

به او گفتم: این ها چیستند؟ گفت: برای این است که نگاهشان داری. سپس دیگری و دیگری آمدند و آوردند تا اتاق پر شد. سپس احمد اسحاق همۀ آنچه را نزدش بود، آورد.شگفت زده شده، اندیشناک ماندم.

آن گاه نامۀ آن مرد [صاحب زمان]علیه السّلام به من رسید که فلان وقت روز آنچه داری، بردار [و بیا.]و من برداشتم. و در آن راه آدم شریری بود که با شصت مرد دیگر راهزنی می کرد.

من بر آنان گذشتم و خداوند مرا از او حفظ کرد. آن گاه به سامره رسیدیم و منزل گرفتم. نامه ای برایم آمد که آنچه با خود داری بردار [و بیا]پس آن ها در سبد دردار باربرها نهادم و چون به دهلیز رسیدم با سیاهی ایستاده روبه رو شدم که گفت: تو حسن نضر هستی؟ گفتم: بله.

گفت: داخل شو. داخل خانه شده، به اتاقی رفتم و سبد باربران را خالی کردم. و در گوشۀ اتاق نان فراوانی دیدم. او به هرکدام از باربران دو گرده نان داده، بیرونشان برد.

و اتاق پرده داری بود که مرا از آن صدا زدند: ای حسن نضر! خداوند را بر آنچه به تو ارزانی کرده، سپاس بگو و تردید نکن که شیطان دوست دارد تو به تردید بیفتی. و دو جامه به من داده، فرمودند: این ها را بگیر. به آن ها نیاز خواهی داشت.

من آن ها را گرفته، بیرون آمدم. سعد گفته است: حسن نضر بازگشت و در ماه رمضان درگذشته، در آن دو لباس کفن شد.

[١٣54]5-محمّد بن ابراهیم مهزیار گفته است: هنگام وفات حضرت ابو محمّد [علیهما السّلام]به تردید افتادم. و نزد پدرم مال فراوانی گرد آمده بود.

او آن ها را برداشته، به کشتی سوار شد. من برای بدرقه اش با او رفتم. آن گاه سخت تب کرد و گفت: پسرم! مرا بازگردان که این مرگ است.

آن گاه به من گفت: در این مال از خدا پروا کن. و به من وصیّت کرد و درگذشت. من با خودم گفتم: پدرم به چیزی نادرست وصیّت نمی کرد.

این مال را به عراق می برم. اتاقی کنار شط کرایه کرده، به کسی چیزی نمی گویم. و اگر چیزی برایم روشن شد، چنان که در روزگار حضرت عسکری علیه السّلام روشن بود، برایش می فرستم وگرنه با آن ها خوش می گذرانم.

به عراق آمدم و خانه ای کنار شط کرایه کرده، چند روزی ماندم. آن گاه نامه ای با فرستاده ای رسید که: ای محمّد! تو به همراهت چنین و چنان در میان چنین و چنان چیز داری و از همۀ آنچه به همراهم بود و خودم هم به خوبی می دانستم، خبر داد.

من آن ها را به فرستاده سپردم و چند روزی ماندم. کسی برایم سر بلند نکرد و غمگین شدم.آن گاه از ناحیۀ حضرت به من صادر شد که تو را بر جای پدرت قرار دادیم پس خداوند را سپاس بگو.

[١٣55]6-ابو عبد اللّه نسائی گفت: چیزهایی را که در میانشان دستبندی زرّین بود توسّط مرزبانی حارثی برای حضرت فرستادم. همه پذیرفته شد و دستبند را به من بازگرداند.

و به شکستن اش مأمورم کرد. من آن را شکستم و در میانش چند مثقال آهن و مس یا قلع یافتم. آن ها را درآورده، طلا را فرستادم و پذیرفته شد.

[١٣56]٧-فضل خزّاز مدائنی گفت: گروهی از طالبیان (فرزندان ابو طالب) مدینه که به حقّ معتقد بودند و در وقتی معیّن مقرّری شان می رسید، چون حضرت عسکری علیه السّلام وفات کرد، برخی از آنان از اعتقاد به فرزند او برگشتند.

آن گاه مقرّری به کسانی از آنان که بر اعتقاد به فرزندشان استوار بودند، رسید و از دیگران قطع شد. و دیگر نامشان به میان نرفت. و سپاس بر پروردگار جهانیان.

[١٣5٧]٨-علی بن محمّد گفت: مردی از اهل سواد مالی [خدمت امام زمان علیه السّلام]فرستاد و آن گاه به خودش بازگشت داده، گفته شد: حقّ فرزندان عمویت را که چهارصد درهم است از آن درآور.

و زمینی از فرزندان عمو در دست آن مرد بود که شراکتی در آن داشت و از آنان دریغ کرده بود. پس بررسی کرد و دید از آن مال چهارصد درهم برای فرزندان عمو است. آن را خارج کرده، بقیه را فرستاد و پذیرفته شد.

[١٣5٨]٩-قاسم علاء گفت: برایم چند پسر به دنیا آمد و من نامه نوشته، درخواست دعا می کردم ولی چیزی به من نوشته نمی شد. و همه مردند. وقتی پسرم حسن به دنیا آمد نامه نوشتم و درخواست دعا کردم برایم جواب آمد و او ماند. و سپاس بر خدا.

[١٣5٩]١٠-ابو عبد اللّه صالح گفت: سالی از سال ها به بغداد رفته، اجازۀ خروج خواستم. اجازه ندادند. بیست و دو روز ماندم و کاروان به سوی نهروان رفت.

آن گاه روز چهارشنبه اجازۀ خروج به من داده شده، گفته شد: امروز خارج شو. من خارج شدم ولی از پیوستن به کاروان ناامید بودم که به نهروان رسیدم و کاروان را آن جا یافتم.

و تا من به شترانم علفی دادم کاروان به راه افتاد و من هم رفتم. و حضرت برای سلامتی دعا کرده بود پس من بدی ندیدم. و سپاس بر خداوند.

[١٣6٠]١١-محمّد بن یوسف گفت: بر نشیمنگاه من دملی درآمد و من آن را به طبیبان نشان داده، مالی خرج کردم. گفتند: دوایی برایش نمی شناسیم.

پس نامه ای [به حضرت]نوشته، درخواست دعا کردم. حضرت برایم نوشتند: خداوند جامۀ تندرستی به تو بپوشاند و تو را در دنیا و آخرت همراه ما قرار دهد.

او گفته است: یک جمعه بر من نگذشت که تندرست گشتم و آن جا همچون کف دستم شد. طبیبی از اصحابمان خواسته، نشانش دادم. گفت: ما برایش دوایی نشناختیم.

[١٣6١]١٢-علی بن حسین یمانی گفت: در بغداد بودم و آن گاه کاروانی از یمانی ها آمادۀ سفر شد. خواستم با آن ها بروم. نامه نوشتم و در این باره از حضرت اجازه خواستم.

جواب رسید: با آنان نرو. که برایت در سفر با آنان خیری نیست و در کوفه بمان. او گوید: من ماندم و کاروان رفت. آن گاه قبیلۀ حنظله بر آنان حمله برده، تارومارشان کرد.

و من نامه نوشته، اجازه خواستم که از راه آب بروم. اجازه ندادند. آن گاه دربارۀ کشتی هایی که در آن سال به دریا رفتند، پرسیدم. هیچ کشتی ای سالم نرسیده بود.

مردمی از هند که بوارج نامیده می شدند بر آن ها تاخته، راهشان را بسته بودند. به زیارت سامره رفتم. هنگام غروب به حرم رسیده، با کسی سخن نگفته، به کسی آشنایی ندادم و پس از زیارت در مسجد نماز می گزاردم که خادمی به نزدم آمده، گفت: برخیز.

گفتم: به کجا؟ گفت: به سوی منزل. گفتم: و من کیستم، شاید به سوی دیگری فرستاده شده باشی. گفت: نه، جز به سوی تو فرستاده نشده ام. تو علی بن حسین فرستادۀ جعفر ابراهیم هستی.

آن گاه مرا برد و در خانۀ حسین احمد منزلم داد. سپس با او به نجوا سخن گفت که چیزی نفهمیدم. تا آنچه نیاز داشتم برایم آورد و سه روز نزدش بودم. آن گاه اجازۀ زیارت داخل مرقد را خواستم که اجازه دادند و من شب زیارت کردم.

[١٣6٢]١٣-حسن بن فضل یزید یمانی گفت: پدرم به خط خود نامه ای نوشت و جوابش آمد. سپس من به خط خودم نامه ای نوشتم و جوابش آمد. سپس مردی از فقیهان اصحابمان نامه نوشت ولی جوابش نیامد.

ما بررسی کردیم علّتش این بود که آن مرد قرمطی شده بود. حسن فضل گفته است: آن گاه به طوس وارد شدم و سپس به زیارت عراق رفتم و تصمیم گرفتم جز پس از روشن شدن کارم و روا شدن حاجت هایم خارج نشوم. اگرچه نیاز باشد که در آن جا مقیم شوم و صدقه بگیرم.

او گفته است: در این میان دلم از ماندن تنگ شد و ترسیدم که حجّ آن سال از دستم برود. پس روزی به سوی محمّد احمد رفتم تا از او کمک بخواهم.

او به من گفت: به فلان مسجد برو مردی به دیدارت می آید. به آن جا رفتم. مردی به نزدم آمد. چون به من نگریست خندیده، گفت: غمگین نباش.

تو امسال حجّ کرده، به سلامت نزد خانواده و فرزندانت بازمی گردی. پس خاطرجمع شده، دلم آرام شد درحالی که می گفتم این دلیل صدق آن است و سپاس بر خداوند.

او گوید: سپس به سامره رفتم، برایم همیانی که جامه و چند دینار در آن بود، رسید. غمگین شده، با خودم گفتم: پاداشم نزد این مردم این است و نادانی کرده، آن ها را بازگرداندم و نامه ای نوشتم و کسی که آن ها را از من گرفت به چیزی اشاره نکرد و در این باره کلمه ای سخن نگفت.

سپس به سختی پشیمان شده، با خودم گفتم: من با این کارم به سرورم ناسپاسی کردم و نامه نوشته، از کارم عذر خواسته، به گناهم اعتراف کردم و آمرزش خواستم و نامه را فرستاده، پریشان منتظر ماندم.

در این باره با خودم می اندیشیدم و می گفتم: اگر دینارها را به من برگردانند همیان را باز نکرده، در آن دست نمی بردم تا به پدرم برسانم. او بهتر از من می داند که با آن ها چه کند.

آن گاه به فرستاده ای که همیان را برایم آورده بود، صادر شد که: بد کردی به آن مرد نگفتی که ما این کار را با دوستانمان می کنیم و بسا چیزی به جهت تبرّک از ما می خواهند.

و به من صادر شد که: خطا کردی که احسانمان را به ما بازگرداندی و چون از خداوند آمرزش خواستی، خدا تو را می آمرزد. و چون قصد و آهنگت این است که در همیان دست نبری و در راهت خرج نکنی ما آن را از تو بازداشتیم. امّا به آن جامه نیاز داری تا با آن محرم شوی.

او گفته است: و دربارۀ دو موضوع نامه نوشتم و خواستم دربارۀ موضوع سومی هم بنویسم که ننوشتم. ترسیدم آن را نپسندند.

آن گاه جواب آن دو موضوع و موضوع سومی که ننوشته بودم، با تفسیر رسید و سپاس بر خداوند. و گفته است: در نیشابور با جعفر بن ابراهیم نیشابوری توافق کردم که با او به سفر رفته، همراهش باشم. چون به بغداد رسیدم، نظرم عوض شد، پس با او فسخ کرده، رفتم تا جایگزینی بجویم.

آن گاه پسر وجناء مرا دید-پس از آن که من به سویش رفتم و از او خواستم که به من کرایه بدهد ولی او را ناخرسند یافتم-و گفت: دنبالت بودم. به من گفتند که او [یعنی من]با تو همراه می شود. با او خوش رفتاری کرده، رفیقی برایش بجو و به او کرایه بده.

[١٣6٣]١4-حسن عبد الحمید گفت: دربارۀ وکالت حاجز تردید کردم. پس چیزی گرد آورده، به سامره رفتم. نامه ای به من رسید که: نه دربارۀ ما تردیدی هست و نه دربارۀ کسی که به فرمان ما جانشین مان می شود. آنچه را با خود آورده ای به حاجز یزید بازگردان.

[١٣64]١5-محمّد صالح گفت: چون پدرم مرد و کار او به من رسید. پدرم از مردم سفته هایی دربارۀ مال امام علیه السّلام داشت. پس به ایشان نامه نوشتم تا به استحضارشان برسانم.

جواب آمد که: از آنان بخواه و بگیر. مردم همه پرداختند جز یک مرد که سفته ای چهارصد دیناری داشت. من به نزدش رفتم و از او مطالبه کردم. او با من امروز و فردا کرده، پسرش هم بی احترامی کرده، نادانی نشان داد.

به پدرش شکایت کردم. گفت: مگر چه شده؟ من ریش و پایش را گرفته، به میان اتاق کشیدم و بسیار بر او لگد زدم. پسرش بیرون رفته، اهل بغداد را به کمک خواسته، می گفت: قمی رافضی پدرم را کشت.

از آنان مردمی بر من گرد آمدند. من بر چارپایم سوار شده، گفتم: آفرین بر شما اهل بغداد که با این ستمکار بر غریبی ستمدیده همراهی می کنید.من مردی همدانی و از اهل سنّتم.

و این مرا به قم و رافضیگری نسبت می دهد تا حقّ و مالم را از من برباید. او گوید: آنان راه را به سوی او کج کرده، خواستند به مغازه اش داخل شوند.

که من آرامشان کردم. آن گاه صاحب سفته مرا خوانده، به طلاق زنش سوگند خورد که مالم را می پردازد. و من هم آن ها را از او دور کردم.

[١٣65]١6-بدر غلام احمد حسن گفت: به جبل رفتم درحالی که به امامت معتقد نبودم ولی همگی شان را دوست می داشتم. تا یزید عبد اللّه مرد و در بیماری اش وصیّت کرد که اسب زردرنگ و شمشیر و کمربندش را به سرورش (امام زمان علیه السّلام) بدهند.

 

من ترسیدم که اگر آن اسب را به اذکوتکین (امیر ترک) ندهم از او آزاری به من برسد. پس با خودم آن چارپا و شمشیر و کمربند را هفتصد دینار قیمت گذاشتم ولی کسی را بر آن آگاه نکردم.

آن گاه از عراق نامه ای به من رسید که: هفتصد دیناری که از قیمت اسب زرد و شمشیر و کمربند به ما بدهکاری، برایمان بفرست.

[١٣66]١٧-مردی گفت: فرزندی برایم به دنیا آمد. نامه نوشتم و دربارۀ ختنه کردنش در روز هفتم اجازه خواستم. جواب آمد که این کار را نکن. آن گاه نوزاد روز هفتم یا هشتم مرد.

سپس دربارۀ مردن آن نامه نوشتم. جواب آمد که جز او و دیگری هم به دنبال خواهد آمد که نخستین را احمد و پسین را جعفر می نامی. و آمد چنان که فرموده بود.

و او گفت: برای حجّ آماده شدم و با مردم خداحافظی کردم و می خواستم بیرون آیم که نامه رسید: ما آن را نمی پسندیم ولی خود دانی.

او گوید: من دلتنگ و غمگین شده، نوشتم: من به شنیدن و فرمانبری پابرجایم جز این که به جهت بازماندنم از حجّ غمگینم. نوشتند: دلتنگ نباش. ان شاء اللّه سال آینده حجّ خواهی کرد. و چون سال بعد رسید، نامه نوشته، اجازه خواستم. اجازه رسید.

آن گاه نوشتم: من محمّد عبّاس را برای همراهی برگزیده ام و به دیانت و نگاهداری اش اطمینان دارم. جواب رسید: اسدی خوب همراهی است. اگر او می آید دیگری را برنگزین.

آن گاه اسدی آمد و با او همراه شدم.[١٣6٧]١٨-حسن بن علی علوی گفت: مجروح [شیرازی]مالی از برای ناحیه را به مرداس بن علی سپرد و نزد او مالی از تمیم حنظله نیز بود. به مرداس نامه رسید که: مال تمیم را با آنچه شیرازی به تو سپرده بفرست.

[١٣6٨]١٩-حسن عیسی گفت: چون حضرت ابو محمّد [علیه السّلام]وفات کرد. مردی از اهل مصر با مالی از برای ناحیه به مکّه آمد. بر سرش اختلاف شد. یکی از مردم گفت: حضرت عسکری علیه السّلام بی فرزند درگذشت و جانشین او جعفر است.

و یکی گفت: حضرت عسکری علیه السّلام فرزند داشت و درگذشت. آن گاه او مردی، کنیه اش ابو طالب، را به همراه نامه ای به سامره فرستاد. او به سوی جعفر رفته، از او برهانی برای جانشینی خواست.

گفت: اینک آماده نیست. پس به در خانه رفته، نامه را به اصحابمان رساند و این جواب برایش صادر شد: خدا به خاطر رفیقت به تو اجر دهد. که او مرد و مالی را که با خود داشت به مردی مورد اطمینان وصیّت کرد تا در آن به آنچه واجب است، عمل کند. و از نامه اش جواب داده شد.

[١٣6٩]٢٠-علی بن محمّد گفت: مردی از اهل آوه مالی آورد تا به ایشان برساند و شمشیری را فراموش کرد. آن گاه آنچه را به همراه داشت، فرستاد. و ایشان به او نوشت: از شمشیری که فراموش اش کردی، چه خبر؟

[١٣٧٠]٢١-حسن خفیف از پدرش روایت کرده که گفت: حضرت خادمانی و به همراهشان دو خدمتگزار به مدینه رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش- فرستاد و به خفیف نوشت که با آنان برود.

او با آن خارج شد. چون به کوفه رسیدند یکی از دو خدمتگزار مست کننده ای خورد. و از کوفه بیرون نرفته بودند که از سامره نامه ای مبنی بر بازگرداندن خدمتگزاری که مست کننده نوشیده بود، رسید و از خدمت عزل شد.

[١٣٧١]٢٢-احمد حسن گفت: یزید عبد اللّه چارپا و شمشیر و مالی را وصیّت کرد. قیمت چارپا و جز آن فرستاده شد و شمشیر نه. نامه رسید که: با آنچه فرستادید شمشیری بوده که نرسیده است. -یا چنین عبارتی-.

[١٣٧٢]٢٣-محمّد بن علی شاذان نیشابوری گفت: نزد من پانصد درهم [از مال امام]که بیست درهمش کم بود، گرد آمد. نپسندیدم پانصد درهمی که بیست تا کم دارد، بفرستم پس بیست درهم از نزد خودم شمرده، همه را برای اسدی فرستادم و ننوشتم که چه مقدارش از آن من است. نامه رسید که: پانصد درهم رسید که بیست درهم از آن مال تو است.

[١٣٧٣]٢4-حسین بن محمّد اشعری گفت: نامه های حضرت ابو محمّد [علیهما السّلام] در اجرای امور به جنید کشندۀ فارس [غالی ملعون]و ابو الحسن و دیگری می آمد.

و چون حضرت عسکری علیه السّلام وفات کرد از جانب حضرت صاحب [علیه السّلام]برای ابو الحسن و رفیقش تجدید شد ولی دربارۀ جنید چیزی نیامد. راوی گوید: من برای همین غمگین شدم تا خبر مرگ جنید رسید.

[١٣٧4]٢5-محمّد صالح گفت: من کنیزی داشتم و از او خوشم می آمد. پس نامه نوشتم و دربارۀ بچّه دار شدن از او مشورت خواستم. جواب آمد که چنین کن ولی خدا آنچه خواهد، می کند. من نزدیکی کردم و او آبستن شد. سپس بچّه را انداخت و خودش مرد.

[١٣٧5]٢6-علی بن محمّد گفت: ابن عجمی یک سوم مالش را برای ناحیه قرار داده، آن را نوشت و پیش از خارج کردن آن یک سوم، مالی به پسرش ابو مقدام داد که کسی از آن آگاه نشد. آن گاه حضرت به او نوشت: پس مالی که برای ابو مقدام جدا کردی، چه؟

[١٣٧6]٢٧-ابو عقیل عیسای نصر گفت: علی بن زیاد صیمری نامه نوشته، کفنی خواست. حضرت به او نوشت: تو در سال هشتاد به آن نیازمند می شوی. او در سال هشتاد مرد و حضرت چند روز پیش از مرگش برایش کفن فرستاد.

[١٣٧٧]٢٨-محمّد هارون گفت: پانصد دینار از برای ناحیه به گردن داشتم. و دستم تنگ بود. پس با خودم گفتم: من دکان هایی دارم که به پانصد و سی دینار خریده ام.

پس پانصد دینار آن را برای ناحیه قرار می دهم ولی درباره اش سخنی نگفتم. آن گاه حضرت به محمّد جعفر نوشت: آن دکان ها را از محمّد هارون تحویل بگیر. به جای پانصد دیناری که به گردن دارد.

[١٣٧٨]٢٩-علی بن محمّد گفت: جعفر [کذّاب]در میان کسانی که فروخت دختری جعفری [از نوادۀ جعفر ابو طالب]را هم که در آن خانه تربیت می شد، فروخت.

حضرت یکی از علویان را فرستاد تا مشتری را از آن آگاه کند. آن مشتری گفت: من به بازگرداندنش راضی ام ولی از قیمتش چیزی نمی کاهم. او را ببر. علوی رفته، خبر را به اهل ناحیه رساند. آنان چهل و یک دینار برای مشتری فرستاده، به او فرمان دادند که او را به صاحبش بسپارد.

[١٣٧٩]٣٠-حسین بن حسن علوی گفت: مردی از ندیمان به نام «و روز حسنا» و همراهش به او گفتند: هم اکنون او [حضرت صاحب علیه السّلام]اموال را جمع می کند و وکیلانی هم دارد.

و همۀ وکیلان نواحی را نام برد. این به گوش عبید اللّه سلیمان وزیر رسید. وزیر آهنگ دستگیری شان را کرد. سلطان گفت: خود این مرد را بجویید.

اگرچه کار دشواری است. عبید اللّه سلیمان گفت: وکلا را می گیریم. سلطان گفت: نه، ولی گروهی را که آنان نشناسند، پنهانی با اموالی به سراغشان بفرستید، هرکدام از آنان چیزی گرفت، او را دستگیر کنید.

راوی گفته است: آن گاه از سوی حضرت حکمی صادر شد که به همۀ وکیلان فرمان داده شود از کسی، مالی نگیرند. امتناع کرده، خود را به بی خبری بزنند. آن گاه مردی ناشناس پنهانی به نزد محمّد بن احمد آمده، با او خلوت کرده، گفت: همراهم مالی آورده ام که می خواهم به ایشان برسانم.

 

محمّد به او گفت: غلط کردی، من از این مسأله چیزی نمی دانم. او پیوسته حیله می کرد و محمّد خود را به بی خبری می زد. و جاسوس ها پراکنده شدند و همۀ وکیلان امتناع کردند. چنان که فرمان داده شده بودند.

[١٣٨٠]٣١-علی بن محمّد گفت: از سوی حضرت نهی ای از زیارت مقابر قریش [کاظمین علیهما السّلام]و کربلا صادر شد.

چون چند ماه گذشت، وزیر [ابو الفتح فضل بن جعفر فرات]باقطایی [کاتب]را خواسته، به او گفت: بنی فرات و برسی ها [شهری میان کوفه و حله]را ببین و بگو که مقبره های قریش را زیارت نکند که خلیفه دستور داده کسانی را که زیارت می کنند، جسته و دستگیر کنند.


 


سخنان و تصریحاتی که دربارۀ دوازده امام علیهم السّلام آمده است


[١٣٨١]١-ابو هاشم داود بن قاسم جعفری از حضرت جواد علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: امیر مؤمنان و به همراهش حسن علیهما السّلام می آمدند درحالی که به دست سلمان تکیه کرده بود.

آن گاه به مسجد الحرام داخل شده، نشست. ناگاه مردی خوش سیما و خوش لباس پیش آمد و به امیر مؤمنان سلام داد. حضرت سلامش را پاسخ داد.

آن گاه او نشسته، گفت: ای امیر مؤمنان من به سه چیز از شما می پرسم اگر مرا به آن ها آگاه کنی می فهمم [حق با توست و]این مردم دربارۀ تو کاری پانجام داده اند که به زیان خودشان است.

و در دنیا و آخرتشان ایمن نیستند. و اگر نتوانستی پاسخ دهی معلوم می شود که تو با آنان برابر و مساوی هستی [و امتیازی نداری].

امیر مؤمنان علیه السّلام به او فرمود: بپرس از آنچه در نظر داری. گفت: به من بگویید انسان وقتی می خوابد، روحش به کجا می رود؟ و چگونه به یاد می آورد یا فراموش می کند؟

و چگونه فرزندش به عموها و دایی ها شبیه می شود؟ امیر مؤمنان به حسن [علیه السّلام]رو کرد و فرمود: ابو محمّد به او پاسخ ده. راوی گوید: حضرت حسن علیه السّلام پاسخش داد.

آن گاه آن مرد گفت: گواهی می دهم که معبودی جز خداوند نیست و پیوسته به آن گواهی می دهم. و گواهی می دهم که محمّد [درود خدا بر او و بر خاندانش]رسول خدا است و پیوسته به آن گواهی می دهم.

و گواهی می دهم که تو وصیّ رسول خدایی و قیام کننده به حجّت او-و به امیر مؤمنان اشاره کرد-و پیوسته به آن گواهی می دهم.

و گواهی می دهم که تو وصیّ او و قیام کننده به حجّت اویی-و به حضرت حسن علیه السّلام اشاره کرد.و گواهی می دهم که حسین علی وصی برادرش و پس از او قیام کننده به حجّت او است.

و گواهی می دهم که علی حسین به امر حسین قیام کنندۀ پس از او است و به محمّد علی گواهی می دهم که او قیام کنندۀ به فرمان علی حسین است. و به جعفر محمّد گواهی می دهم که قیام کنندۀ به فرمان محمّد است.

و به موسی گواهی می دهم که قیام کنندۀ به فرمان جعفر محمّد است. به علی موسی گواهی می دهم که قیام کنندۀ به فرمان موسای جعفر است و به محمّد علی گواهی می دهم که قیام کنندۀ به فرمان علی موسی است.

و به علی محمّد گواهی می دهم که قیام کنندۀ به فرمان محمّد علی است. و به حسن علی گواهی می دهم که قیام کننده به فرمان علی محمّد است.

و به مردی از فرزندان حسن گواهی می دهم که کنیه و نامش برده نمی شود تا امامتش آشکار شود و زمین را از عدل پر کند چنان که از ستم پر بود.

و سلام و رحمت و برکات خدا بر تو ای امیر مؤمنان. سپس برخاست و رفت. امیر مؤمنان فرمود: ابو محمّد او را دنبال کن ببین به کجا می رود؟ حسن علی علیهما السّلام بیرون رفت.

او فرموده است: آن مرد پایش را از مسجد بیرون ننهاده بود که نفهمیدم به کجای زمین خدا رفت. پس به سوی امیر مؤمنان علیه السّلام بازگشته، از آن آگاهش کردم.

فرمود: ابو محمّد او را می شناسی؟ گفتم: خدا و رسولش و امیر مؤمنان داناترند. فرمود: او خضر است.

[١٣٨٢]٢-عین همین حدیث از طریق دیگری هم روایت شده است. محمّد یحیی گفته است: به محمّد حسن گفتم: ای ابو جعفر دوست داشتم این خبر از طریقی غیر از احمد ابو عبد اللّه [که همان احمد برقی است]می رسید. او گفت: او ده سال پیش از حیرت [اخراج از قم یا دوران پیری]آن را برایم روایت کرد.

[١٣٨٣]٣-ابو بصیر از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: پدرم به جابر عبد اللّه انصاری فرمود: مرا با تو کاری هست. چه وقت برای تو راحت است که با تو تنها باشم و از آن بپرسم؟

جابر عرض کرد: هروقتی که دوست داشتی. پس روزی با او خلوت کرده، فرمود: ای جابر برایم از لوحی بگو که در دست مادرم، فاطمه علیها السّلام دخت رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-دیدی و دربارۀ آنچه مادرم از نوشتۀ آن لوح به تو گفت.

جابر گفت: خدا را گواه می گیرم که من در زندگانی رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-به نزد مادرت فاطمه علیها السّلام، برای تبریک ولادت حسین رفته بودم که در دستانش لوحی سبز دیدم.

گمان کردم از زمرّد است و در آن نوشته ای سفید همچون رنگ خورشید دیدم. پس به ایشان عرض کردم: پدر و مادرم به فدایت! ای دخت رسول خدا، این لوح چیست؟

فرمود: این لوحی است که خدا به رسولش هدیه کرده است. در آن نام پدرم، نام همسرم، نام دو پسرانم و نام اوصیایی از فرزندان من است. و پدرم آن را برای مژدگانی به من داده است.

جابر گفت: آن گاه مادرت، فاطمه آن را به من داد. من آن را خوانده و از رویش نسخه برداشتم. پدرم به او فرمود: ای جابر آیا می توانی آن را به من نشانی دهی؟

عرض کرد: بله. آن گاه پدرم با او به منزلش رفت. او ورقی از پوست بیرون آورد. پدرم فرمود: ای جابر تو به نوشته ات بنگر تا من برایت بخوانم. پس جابر به نسخۀ خودش نگریست و پدرم آن را خواند که یک حرف هم با آن تفاوت نداشت. آن گاه جابر گفت: خدا را گواه می گیرم که من نوشتۀ لوح را همین گونه دیدم:

به نام خداوند رحمتگر مهربان

این نامه ای است از خداوند شکست ناپذیر و حکیم به محمّد پیامبرش و نور و سفیر و دربان و راهنمایش. که آن را روح امین از نزد پروردگار دو جهان فروفرستاده است.

ای محمّد نام هایم را بزرگ دار و نعمت هایم را سپاس گوی و موهبت هایش را انکار نکن. که منم خداوندی که جز من خدایی نیست. درهم کوبندۀ بزرگی فروشان، چیره کنندۀ ستمدیدگان و جزادهندۀ روز رستاخیز.

منم خداوندی که جز من معبودی نیست. که هرکس جز به احسان من امیدوار باشد یا جز از عدالت من بترسد به او کیفری می دهم که کسی از جهانیان را چنان کیفری ندهم. پس مرا بندگی کن و به من توکّل نما.

من پیامبری برنینگیختم که روزگارش کامل شده، مدّتش پایان یافته باشد مگر این که برایش وصی ای قرار داده ام. من تو را بر پیامبران برتری دادم و وصی ات را بر اوصیا.

و تو را با دو شیرزاده و دو نوه ات حسن و حسین گرامی داشتم. حسن را پس از به پایان رسیدن مدّت پدرش کان دانشم قرار دادم و حسین را گنجور و حیم نهادم.

 

او را به شهادت گرامی داشتم و به سعادت پایان دادم.او برترین شهید است و از جهت منزلت والاترین شان. کلمۀ کاملم را با او نهادم و حجّت رسایم را نزد او.

با خاندان او پاداش و کیفر می دهم که نخستین شان علی، سرور عبادتگران و آرایۀ اولیای گذشتۀ من است. و پسرش محمّد که شبیه نیای ستوده اش است، شکافندۀ دانش من است و کان حکمتم.

[و]جعفر که شکّ کنندگان در او هلاک خواهند شد و نپذیرنده اش همچون کسی است که مرا نپذیرد. سخن من پایدار است که جایگاه جعفر را گرامی می دارم و او را دربارۀ پیروان و یاران و دوستانش شادمان می کنم.

پس از او موسی است که فتنه ای کور و بس تاریک [برایش]نوشته شده است؛ زیرا رشته واجباتم گسسته نشود و حجّتم پنهان نماند. و اولیای من با جامی لبالب سیراب می شوند.

کسی که یکی از ایشان را انکار کند نعمتم را انکار کرده است. و کسی که آیه ای از کتابم را دیگر کند، به من دروغ بسته است.

وای بر دروغزنان و انکارگران علی-هنگام سپری شدن زمان موسی بنده و محبوب و برگزیده ام-ولیّ و یاور من و کسی که بارهای نبوّت را بر دوشش می گذارم و به پایداری بر آن امتحانش می کنم.

او را پلیدی گردنکش می کشد. در شهری که آن بندۀ صالح آن را ساخته است در کنار بدترین آفریدگانم دفن می شود. سخن من پایدار است که او را با محمّد، پسر و جانشین پس از خودش و وارث دانش اش شاد می کنم.

او کان دانش ام جایگاه رازم و حجّتم بر آفریدگان است. بنده ای به او ایمان نمی آورد مگر این که بهشت را منزلش ساخته شفاعتگر هفتاد تن از خاندانش که همگی سزاوار آتشند، قرار می دهم و شفاعت او را می پذیرم.

و پسر او علی، ولیّ و یاورم و گواه در میان آفریدگانم و امانتدار وحیم را به سعادت پایان می دهم. از او دعوتگر به راهم و گنجور دانشم، حسن را به وجود آورده، او را با پسرش «م ح م د» کامل می کنم.

که رحمت جهانیان است. کمال موسی و شکوه عیسی و شکیبایی ایوب دارد. که در زمان [غیبت]او دوستانم خوار می شوند و سرهاشان هدیه داده می شود چنان که سرهای ترکان و دیلمیان [کافران]هدیه داده می شود و کشته شده، سوزانده می شوند. هراسان و نالان و لرزان اند.

 

 

زمین به خون آنان رنگ می شود و واویلا و شیون در میان زنانشان رواج یابد. آنان به راستی اولیای منند. با آنان هر فتنۀ کور بس تاریک را از بین می برم و به وسیلۀ آنان از شبهات پرده برداشته، رنج و زنجیرها را برطرف می کنم. درودها و رحمت پروردگار بر آنان است و آنان همان ره یافتگانند.

عبد الرّحمان سالم گفته است: ابو بصیر گفت: اگر در عمرت جز این حدیث را نشنیده باشی تو را بس باشد. پس آن را جز از اهلش نگاه دار.

[١٣٨4]4-سلیم قیس گفته است: از عبد اللّه جعفر طیّار شنیدم که می گفت: ما نزد معاویه بودیم. من و حسن و حسین [علیهما السّلام]و عبد اللّه عبّاس و عمر امّ سلمه و اسامۀ زید.

آن گاه میان من و معاویه سخنی درگرفت. پس به معاویه گفتم: از رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-شنیدم می فرماید: من به مؤمنان از خودشان سزاوارترم.

سپس برادرم علی بن ابی طالب به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است. و چون علی علیه السّلام شهید شود، حسن علی به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است.

پس از او پسرم حسین به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است. و چون شهید شود، پسرش علی حسین به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است. و علی جان تو او را می بینی. سپس پسر او محمّد علی به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است. و حسین جان تو او را می بینی.

سپس دوازده امام را کامل کرد که نه تایشان از فرزندان حسین بودند. عبد اللّه جعفر گفت: و حسن و حسین و عبد اللّه عبّاس و عمر امّ سلمه و اسامۀ زید را به گواهی طلبیدم و آنان نزد معاویه به سخنانم گواهی دادند.

 

سلیم گفته است: و من آن حدیث را از سلمان و ابو ذر و مقداد [خدا از آنان خشنود باد]هم شنیده ام. آنان گفتند که آن را از رسول خدا -درود خدا بر او و بر خاندانش-شنیده اند.

[١٣٨5]5-ابو طفیل گفته است: بر جنازۀ ابو بکر هنگام مرگش حاضر بودم.و هنگامی که با عمر بیعت شده، حاضر بودم. و علی در گوشه ای نشسته بود.

جوانی یهودی زیبا [روی]و خوش اندام و خوش لباس که از فرزندان هارون بود، پیش آمد آن گاه بر سر عمر ایستاده، گفت: ای امیر مؤمنین تو داناترین این امّت به کتابشان و امر پیامبرشان هستی؟

راوی گوید: عمر سرش را پایین انداخت. او گفت: با تو هستم. و سخن خود را بازگفت. آن گاه عمر به او گفت: برای چه می پرسی؟ گفت: من در دینم به تردید افتاده، برای جستن آیینی برای خودم به نزدت آمده ام. گفت: دامن این جوان را بگیر.

او گفت: و این جوان کیست؟ گفت: او علی ابو طالب پسر عموی رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-است. او پدر حسن و حسین [علیهما السّلام]دو فرزند رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-است. و او همسر فاطمه، دخت رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-است.

پس یهودی به علی علیه السّلام رو آورده، گفت: آیا تو چنینی؟ فرمود: بله. گفت: می خواهم دربارۀ سه مسأله، سه تای دیگر و یکی دیگر بپرسم.

او گوید: امیر مؤمنان علیه السّلام لبخند ظاهری بر لب آورد و فرمود: ای هارونی! چرا نمی گویی هفت تا؟ گفت: از سه تا می پرسم اگر پاسخم دادی، از مسائل دیگر هم خواهم پرسید و اگر آن ها را ندانستی می فهمم که در میانتان عالمی نیست.

علی علیه السّلام فرمود: و من به خدایی که او را می پرستی از تو می خواهم که اگر به همۀ آنچه می خواهی، پاسخت دادم، دینت را رها کنی و به دین من درآیی.

او گفت: من جز برای آن نیامده ام. حضرت فرمود: پس بپرس. گفت: به من بگویید نخستین قطره خونی که بر روی زمین ریخت، چه خونی بود؟ و نخستین چشمه ای که بر روی زمین جوشید، کدام چشمه بود؟

و نخستین چیزی که بر روی زمین به جنبش درآمد، چه چیزی بود؟ امیر مؤمنان علیه السّلام پاسخش داد. او گفت: از سه تای دیگر آگاهم کنید.

به من بگویید: محمّد [درود خدا بر او و بر خاندانش]چند امام عادل دارد. در کدام بهشت است و در بهشتش چه کسی به همراه او است؟ فرمود: ای هارونی! همانا محمّد [درود خدا بر او و بر خاندانش]دوازده امام عادل دارد که جدایی جداشوندگان به آنان زیانی نمی رساند و از مخالفت مخالفت کنندگان نمی هراسند.

آنان در دین از کوه های استوار زمین پابرجاترند. و جای محمّد [درود خدا بر او و بر خاندانش]در بهشت خود او است و همراهش آن دوازده امام عادلند.او گفت: راست گفتی سوگند به خدایی که جز او خدایی نیست.

من آن را در کتاب های پدرم هارون که به خط خودش و املای عمویم موسی نوشته است، دیده ام. آن گاه گفت: از آن یک مسأله برایم بگویید. به من بگویید وصیّ محمّد پس از او چقدر می زید.

آیا می میرد یا کشته می شود؟ فرمود: ای هارونی! پس از او سی سال [عرفی]می زید، نه یک روز بیشتر نه یک روز کمتر.

سپس ضربه ای به این جا-یعنی پیشانی اش-می زنند و این [ریش]از آن رنگین می شود. او گوید: آن گاه هارونی فریادی کشیده، کستی اش [زنّار یهود]را برید، درحالی که می گفت: گواهی می دهم که معبودی جز خداوند نیست، یکتا و بی انباز است.

و گواهی می دهم که محمّد [درود خدا بر او و بر خاندانش]بنده و فرستاده او است و تو وصیّ اویی. سزاوار آن است که تو بالا روی و از تو بالاتر نروند و گرامی داشته شده، خوار نشوی. او گوید: سپس علی علیه السّلام او را به خانه اش برد و گرانیگاه های دین را به او آموخت.

[١٣٨6]6-ابو حمزه گفته است: از حضرت سجّاد علیه السّلام شنیدم می فرماید: همانا خداوند، محمّد [درود خدا بر او و بر خاندانش]و علی و یازده تن از فرزندان او را از نور عظمتش آفریده، آنان را به صورت سایه هایی در پرتو نورش نگاه داشت. آنان او را پیش از آفرینش آفریدگان بندگی می کردند.

آنان خداوند را تسبیح گفته، تقدیس می کردند. آنان همان امامان علیهم السّلام از فرزندان رسول خدایند.

[١٣٨٧]٧-زراره گفته است: از حضرت باقر علیه السّلام شنیدم می فرماید: دوازده امام از خاندان محمّد علیهم السّلام که همگی سخن گفته شده اند (محدّث اند) ،

از فرزندان رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-و از فرزندان علی اند. و رسول خدا -درود خدا بر او و بر خاندانش-همان دو پدرند. آن گاه علی راشد برادر مادری حضرت سجّاد علیه السّلام چیزی گفته، آن را انکار کرد. پس حضرت باقر علیه السّلام فریاد کشیده، فرمود: هان که پسر مادرت یکی از ایشان است.

[١٣٨٨]٨-ابو سعید خدری گفته است: وقتی ابو بکر مرد و عمر جانشین اش شد، من حاضر بودم که یهودی ای از بزرگان یهود یثرب پیش آمد و یهودیان مدینه او را عالم ترین اهل روزگار خود می دانستند.

تا به نزدیک عمر رسیده، به او گفت: ای عمر من به نزدت آمده ام و می خواهم اسلام بیاورم. اگر از آنچه می پرسم به من خبر دهی، تو داناترین اصحاب محمّد [درود خدا بر او و بر خاندانش]به کتاب و سنّت و همۀ آنچه می خواهم بپرسم، هستی.

راوی گوید: عمر به او گفت: من در چنین جایگاهی نیستم. ولی تو را به کسی که داناترین امّت به کتاب و سنّت است و به همۀ آنچه می پرسی، راهنمایی می کنم. و آن، او است. -و به علی علیه السّلام اشاره کرد. -یهودی گفت: ای عمر اگر چنین است که می گویی تو را با بیعت مردم چه کار بود؟

درحالی که او داناترین شما است؟ عمر او را با خشونت از خود راند. سپس آن یهودی به سوی علی علیه السّلام رفته، به ایشان گفت: تو چنانی که عمر گفت؟

فرمود: و عمر چه گفت؟ و او آن را بازگفت. [آن گاه]گفت: اگر چنان هستی، که او گفت، مسائلی از تو می پرسم و می خواهم بدانم کسی از شما به آن ها آگاه است؟ و بدانم که شما در ادّعایتان که بهترین امّت هستید، راستگویید؟ و پس از آن در دینتان اسلام درآیم.

امیر مؤمنان علیه السّلام فرمود: بله، من چنانم که عمر برایت گفت. از آنچه در نظر داری بپرس تا ان شاء اللّه از آن آگاهت کنم. گفت: برایم از سه مسأله، سه تای دیگر و یکی دیگر بگو.

علی علیه السّلام به او فرمود: ای یهودی چرا نگفتی هفت مسأله؟ یهودی گفت: تو اگر از سه تا پاسخ دادی، بقیّه را هم می پرسم وگرنه دست می کشم.

و اگر از این هفت تا پاسخم دهی، تو داناترین و برترین اهل زمین هستی و از مردم به خودشان سزاوارتر. حضرت به او فرمود: ای یهودی! از آنچه به نظرت می رسد، بپرس. او گفت: برایم از نخستین سنگی که بر روی زمین نهاده شد، بگو؟ و نخستین درختی که بر روی زمین کاشته شد؟

و نخستین چشمه ای که بر روی زمین جوشید؟ و امیر مؤمنان علیه السّلام پاسخ داد. سپس یهودی به ایشان گفت: دربارۀ این امّت بگو که چند امام هدایتگر دارند؟ و از پیامبرشان محمّد [درود خدا بر او و بر خاندانش]بگو که منزلش در بهشت در کجا است؟ و به من بگو چه کسانی در آن بهشت با اویند؟

و امیر مؤمنان علیه السّلام به او فرمود: برای این امّت دوازده امام هدایتگر از فرزندان پیامبرشان است و آنان از منند.امّا منزل پیامبرمان در بهشت، در برترین و والاترین شان، در بهشت عدن است.

و کسانی که در منزلش در آن بهشت با اویند، همین دوازده تن از فرزندانش و مادرشان و مادربزرگشان و مادر مادرشان و فرزندانشان است که هیچ کس در آن با ایشان انباز نیست.

[١٣٨٩]٩-ابو جارود از حضرت باقر علیه السّلام روایت کرده که جابر عبد اللّه انصاری گفت: خدمت حضرت فاطمه علیها السّلام رفتم. لوحی در برابرشان دیدم که نام های اوصیای از فرزندانش در آن بود. دوازده نفر شمردم و آخرین شان قائم علیه السّلام بود. سه نفر از آن ها محمّد بودند و سه نفر علی.

[١٣٩٠]١٠-ابو حمزه از حضرت باقر علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: همانا خداوند، محمّد-درود خدا بر او و بر خاندانش-را به سوی جنّ و انس فرستاد و پس از او دوازده وصیّ نهاد.

از ایشان کسانی گذشته اند و کسانی مانده. و برای هر وصی ای سنّتی جاری است. و اوصیایی که پس از محمّد-درود خدا بر او و بر خاندانش-هستند بر سنّت اوصیای عیسایند. که دوازده تن بودند. و امیر مؤمنان علیه السّلام بر سنّت مسیح بود.

[١٣٩١]١١-حسن بن عبّاس حریش از حضرت جواد علیه السّلام روایت کرده که امیر مؤمنان علیه السّلام به ابن عبّاس فرمود: شب قدر در هر سالی هست.

و در آن شب، امور سال نازل می شود و برای آن پس از رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-عهده دارانی است. ابن عبّاس عرض کرد: آنان چه کسانی اند؟ فرمود: من و یازده تن از پشت من که امامانی محدّث اند (سخن گفته شده اند) .

[١٣٩٢]١٢-همو روایت کرده که رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-به اصحابش فرمود: به شب قدر ایمان آورید که آن پس از من برای علی بن ابی طالب و یازده تن از فرزندان او است.

[١٣٩٣]١٣-و همو روایت کرده که روزی امیر مؤمنان علیه السّلام [خطاب]به ابو بکر فرمود: کسانی را که در راه خدا کشته شدند، مرده نپندار. آنان زنده اند و نزد پروردگارشان روزی داده می شوند.

[آل عمران (٣) :١6٩]و من گواهی می دهم که [محمّد]رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-شهید درگذشته است. و به خدا سوگند نزدت خواهد آمد. پس وقتی به نزدت آمد، یقین کن؛ زیرا شیطان به صورت ایشان درنیاید.

آن گاه علی [علیه السّلام]دست ابو بکر را گرفته، پیامبر را نشانش داد که به او فرمود: ای ابو بکر به علی و یازده تن از فرزندان او که جز در نبوّت همچون منند ایمان بیاور و از آنچه در دست داری، به خدا توبه کن. که تو را در آن حقّی نیست. سپس رفت و دیده نشد.

[١٣٩4]١4-زراره گفت: از حضرت باقر علیه السّلام شنیدم می فرمود: دوازده امام از خاندان محمّد علیهم السّلام که همگی محدّث اند (سخن گفته شده اند) ، از فرزندان رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-و از فرزندان علی ابو طالب هستند.

و رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-و علی علیه السّلام دو پدرند.

[١٣٩5]١5-ابو بصیر از حضرت باقر علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: پس از حسین علی علیهما السّلام نه امام است که نهمین شان قائم آنان است.

[١٣٩6]١6-زراره گفت: از حضرت باقر علیه السّلام شنیدم می فرمود: ما دوازده امامیم. از ایشان، حسن و حسین [علیهما السّلام]اند. سپس از فرزندان حسین علیه السّلام.

[١٣٩٧]١٧-ابو جارود از حضرت باقر علیه السّلام روایت کرده که رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-فرمودند: من و دوازده تن از فرزندانم و تو علی جان! بند و بست زمین هستیم-یعنی میخ ها و کوه هایش. -خداوند با ما زمین را استوار ساخت تا اهلش را فرونبرد. و چون دوازده فرزندم بروند زمین اهلش را فرو می برد درحالی که مهلت داده نمی شوند.

[١٣٩٨]١٨-ابو سعید حدیثی که سندش را به حضرت باقر علیه السّلام رسانده، روایت کرده که رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-فرمود: از فرزندانم دوازده تن سرور، برتر، سخن گفته شده، (محدّث) تفهیم شده اند آخرین شان قائم به حقّ است که زمین را از عدل پر می کند چنان که از ستم پر شده بود.

[١٣٩٩]١٩-کرّام گفته است: پیش خودم سوگند خوردم که هرگز در روز غذا نخورم تا قائم خاندان محمّد [درود خدا بر او و بر خاندانش]قیام کند.

آن گاه به نزد حضرت صادق علیه السّلام رفته، به ایشان عرض کردم: مردی از شیعیان شما به خدا سوگند خورده که هرگز در روز غذایی نخورد تا قائم خاندان محمّد علیهم السّلام قیام کند؟

فرمودند: پس ای کرّام قصد روزه کن! و دو روز عید و سه روز حجّ را روزه نگیر و نیز هنگامی که مسافر و بیماری. که حسین علیه السّلام وقتی کشته شد،

آسمان ها و زمین و هرآنچه در آن دو بود با فرشتگان شیون کردند و گفتند: پروردگارا به ما در نابود کردن این مردم اجازه بده تا آنان را به سبب حلال شمردن حرامت و کشتن برگزیده ات، از روی زمین براندازیم. خداوند به آنان وحی کرد: ای فرشتگان و ای آسمان ها و ای زمینم آرام گیرید.

سپس حجابی از حجاب ها را برداشت که محمّد و دوازده وصی او علیهم السّلام در پشت آن بودند، و دست فلان قائم از میان ایشان را گرفت و-سه بار-فرمود: ای فرشتگان و ای آسمان ها و ای زمینم من با این انتقام می گیرم.

[١4٠٠]٢٠-سماعۀ مهران گفته است: من و ابو بصیر و محمّد عمران-غلام حضرت باقر علیه السّلام-در مکّه در منزل او بودیم که محمّد عمران گفت:

از حضرت صادق علیه السّلام شنیدم می فرمود: ما دوازده سخن گفته شده ایم. ابو بصیر به او گفت: از حضرت صادق علیه السّلام شنیدی؟ و او را یک یا دو بار سوگند داد که آن را شنیده است. آن گاه گفت: ولی من آن را از حضرت باقر علیه السّلام شنیدم.

 

ولادت حضرت جعفر بن محمّد، صادق (ع) در اصول کافی

اصول کافی ج2ص...608



دسته بندي: کتاب انلاین,حدیث,
مطالب مرتبط :

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

مطالب تصادفي

مطالب پربازديد