close
دانلود آهنگ جدید
اصحاب دین بر رسول امین در باب امیر المؤمنین(ع)

فوج

اصحاب دین بر رسول امین در باب امیر المؤمنین(ع)
امروز دوشنبه 18 آذر 1398
تبليغات تبليغات

حمله حیدری_5

در بیان عهد بستن حضرت رسول امین (ص) با جناب امیر المؤمنین (ع)در


 


خصوص وصایت آن مولا

که کسرا سوی دیدنش نیست راه *** ندارد باو دیده راه نگاه 
دگر عهد بندد ز جان از الست *** پی عهد بستن بر آورد دست 
رسول خداوند فرد مجید *** پی عهد بستن بر او بنگرید 
دل از دست آنعهد شاداب کرد *** ز سوی دیگر دیده پر آب کرد 
همی دید حیران زمانی دراز *** نه دلدار از دل بسی گفت راز 
یکی روز ازآن عهد آورد یاد *** ز یک روی خود آب از دل گشاد 
تبسم کنان پس بر آورد دست *** ز تکبیر پیرایه بر عرش بست 
جهان تا جهان پر ز تکبیر شد *** خروش و فغان تا مه و تیر شد 
ز تکبیر و بانک رسول امین *** پر از ذکر شد آسمان و زمین 
گرفت آنزمان دست کیهان خدا *** جهان گشت از صوت او پر نوا 
بدست خدا آن چنان عهد بست *** که دادم بدست خداوند دست 
گرفتم ز عهد دو گیتی زمین *** زده چنگ محکم بحبل المتین 
باین عهد یزدان گواه منست *** که این دست یزدان گواه منست 
باین دست هر کسکه گردید یار *** شود یار با داور کردگار 
پی عهد دستی گشایم دو دست *** که نه چرخ را پرده بگشاد و بست

توصیف نمودن حضرت رسول (ص) بلفظ در بار خود در بیعت نمودن با جناب امیر المؤمنین(ع)

چه عهد رسول خدا شد تمام *** رخ آورد آنگه سوی خاص و عام 
چنین گفت شادان ببانک بلند *** که زینعهد شد آسمان سر بلند 
درون دو گیتی همه هر چه هست *** از این عهد گردید یزدانپرست 
جهان تا جهان را همی بدهوس *** جهانی در این آرزو بود و بس 
سرافیل و جبریل و روح الامین *** از این عهد گشتند راد و امین 
خلیل خدا چونکه اینعهد بست *** در آورد در بت پرستان شکست 
از این عهد نوح نبی سر فراشت *** پس آنگه بنای نبود گذاشت 
از این عهد شد پور عمران کلیم *** خضر را از این زندگانی قدیم 
مسیحا چه بر زد بر آن عهد دم *** دمش مرده را زنده کرد از عدم 
باین عهد شاهان سر افراشتند *** لوای امانت بر افراشتند 
همه اولیا آنچه در روزگار *** نمودار از این عهد شد استوار 
نباید که پیمانش گردد شکست *** که روز نخستین باو عهد بست 
همه هر چه از اولیا شد پدید *** از این عهد نامی بایشان رسید 
ز قالوا بلا تا که بر رستخیز *** از این عهد گشتند شاهان عزیز 
باین عهد یزدان چه بگشاد دست *** بگیتی همه هر چه بد نقش بست 
باین عهد جان آفرین آفرید *** همه هر چه بد در دو گیتی پدید 
ملک چون باین عهد پیمان نمود *** بسوی خدا دست پیمان گشود 
باین عهد چون عرش شد سرفراز *** در علم بر روی او گشت باز 
چه این عهد بستند سکان عرش *** از این عهد گشتند دربان عرش 
همه آفرینش بعهد درست *** در آمد چه پیمان از اینعهد جست 
از این عهد نقش جهان خوشنماست *** از اینعهد پیمان یزدان بپاست 
از این عهد و پیمان حرم محترم *** از این عهد شد پشت ابلیس خم 
از اینعهد کار دو گیتی بپاست *** بیزدان که این عهد دست خداست

جواب دادن اصحاب دین بر رسول امین در باب امیر المؤمنین(ع) و گزارش

هر آنکسکه گردد باینعهد سست *** بگیتی چو او نیست کس نادرست 
بر او تا ابد دوزخ آئین بود *** بر او از خداوند نفرین بود 
باین عهد هر کسکه شد پیش بین *** سرانجام گردد خداوند دین صفحه (292) 
نگنجد وجودش در این تیره خاک *** که او هست در عهد یزدان پاک 
شنیدند مردم چه گفتار او *** همه خیره گشتند از کار او 
بمدحت سرائی گشادند لب *** که ای از تو روشن بما تیره شب 
ز گفتار تو گشت ایمان درست *** که باشد ترا عهد و پیمان درست 
ز تو گشت پیمان اگر روزگار *** همه عهد و پیما روز شمار 
همه عهد کو را تو آری بجا *** در آید بعهد تو داور خدا 
تو فرمانروائی و ما بنده ایم *** بفرمان و رایت سر افکنده ایم 
کند هر چه فرمان تو روزگار *** همانا بود عهد پروردگار 
همه هر چه هستند قوم عرب *** یکایک بمدحت گشادند لب 
نخستین ابوبکر آمد ز جای *** پی عهد آن دست شد دلگرا 
روان شد سوی رسول امین *** چنین گفت با سید المرسلین 
ز عهد تو شد عهد یزدان درست *** نگردد دگر عهد را عهد سست 
بر آمد همه هر چه آمال ما *** از این عهد فرخ بود فال ما 
باین عهد چون عهد بندد کسی *** از آن پس بگیتی بخندد بسی 
جهان آفرین مر جهانرا ستود *** که این عهد را آشکارا نمود 
جهانی از این عهد سوی بهشت *** گر آیند از کار و کردار زشت 
از این عهد روشن شده روزگار *** پدیدار از این عهد لیل و نهار 
دو گیتی باین عهد یزدان پرست *** یکایک بر آورد تا حشر دست 
بگفت این و شد سو دست خدا *** گرفتش دو دست و بیفشرد پا 
پی عهد بستن زبان بر گشاد *** ز عهد خدا کرد بسیار یاد 
که بر خلق گردید نوروز کار *** ز عهد خدا شد خدا آشکار 
پس آنگه بر آورد سویش دو دست *** پر امید عهد بر آن دست بست 
چه بر دست خود عهد آندست دید *** ز شادی خروشی ز دل بر کشید 
که ایندست زیبنده کبریاست *** بیزدان که ایندست دست خداست 
از این دست دست نبی شد بپا *** بدوش نبی کرد این پای جا 
از این دست شد سر نگون اهرمن *** نبد غیر این دست خیبر شکن 
نبودی اگر او بگیتی درون *** که لات و هبل را نمودی نگون 
از این دست شد کار عالم درست *** جهان سر بلندی از اینعهد جست 
مر آن دست را چون ستایش نمود *** پس آنگه خداوند دین را ستود 
اگر دیو گردد ترا مدح خوان *** نوای ملک آیدش بر زبان 
چه صدیق نازان شد از عهد خویش *** پس آنگاه فاروق آمد بپیش 
پی عهد بستن بر آورد دست *** خروشان و جوشان یزدان پرست 
بپا شد ز دست تو کار خدا *** از این دست گردید حق خود نما 
از این دست شد دین حق آشکار *** عیان شد از ایندست لیل و نهار 
زد این دست بر صفحه نه ورق *** از این دست شد هفت افلاک شق 
بر آورد بر سوی آن دست دست *** از این دست خلند یزدانپرست 
زبانکش جهان پر ز آواز شد *** پر آواز از او پرده راز شد 
بگیتی ید داوری شد پدید *** بخیل رسل یاوری شد پدید 
باین دست شاداب شد روزگار *** جدا شد از این دست لیل و نهار 
پس آنگه بآن دست پیمان نمود *** چه پیمان نمودش مر او را ستود 
اگر بت پرست و اگر حق پرست *** ز اوصاف تو چو بر آرند دست 
نیارند جز ذکر حق بر زبان *** همه فکر و ذکر خدای جهان

بیعت نمودن زنان حضرت با جناب امیر

زنان جمله نزد رسول آمدند *** بآن عهد بستن قبول آمدند 
بپیمان همه دست ها کرده باز *** سوی دست دارنده کار ساز 
پیمبر بسوی زنان بنگرید *** چنین با زنان کرد گفت و شنید 
بایشان چنین گفت کی بانوان *** زین ز آسمان گشت روشن روان 
شما را نشاید بجز راستی *** شما دور گردید از کاستی 
که اینعهد عهدیست کاندر جهان *** نبسته کسی از کهان و مهان 
باین عهد یزدان ستایشگر است *** که اینعهد عهد جهانداور است 
ز دست خدا گشته اینعهد راست *** که این عهد معهود دست خداست 
پی عهد بستن نگردید سست *** که این عهد باشد بیزدان درست 
هر آنکس باینعهد آرد شکست *** بدوزخ بود تا ابد پای بست 
زنانی پیمبر ز گفتار او *** یکایک نهانی بر افروخت رو 
نخست ام سلمه زنی راز دان *** که بد در جهان بانو بانوان 
یکی بانو بانوان بد دیگر *** که خاوندی حمیراش خیر البشر 
حمیرا خیر البشر این خبر *** چه بشنید گفتا بخیر البشر 
که این عهد را پایگه از کجاست *** که بالاتر از عهد های شماست 
چنین باسخ آورد خیر البشر *** که هان ای حمیرا نداری خبر 
همه عهد من نور عهد زین جست *** ز اینعهد شد عهد یزادن درست 
از این عهد بر پاست چرخ بلند *** از اینعهد کون و مکان ارجمند 
از این عهد شد عهد کفار سست *** از این عهد یزدان پرستی درست 
از این عهد شد عهد یزدان بپا *** از اینعهد آمد خدا خود نما 
چه اینعهد عهدی نگردیده راست *** چو امروز روزی بعالم کجاست 
زمین زمان را سر خوش دلیست *** که این عهد عهد علی ولیست

در بیان بیعت نمودن حمیرا با جناب امیر ع

که این عهد و پیمان یزدان بود *** سزاوار یزدان پرستان بود 
نبد عهد و پیان یزدان تمام *** نکردی گر اینعهد خیر الانام 
حمیرا چه بشنید از شاه راز *** بخندید و پاسخ چنین داد باز 
که منهم باین عهد یزدانگرم *** باین عهد و پیمان نه اندر خورم 
نخستین من آیم سوی عهد او *** شوم با خداوند خود راز گو 
بر آرم بدست خداوند دست *** کنم تازه پیمان عهد الست 
باین عهد کردن فرازی کنم *** بحور و ملک دست بازی کنم 
بگفت این و با بانوی بانوان *** سوی عهد دست خدا شد روان 
سوی عهد یزدان بر آورد دست *** که چون من کسی نیست یزدان پرست 
پس آن بانو بانون این بدید *** بجان عهد و پیمان او را گزید 
چه او بست پیمان بدست خدا *** خروش زنان شد بر اوج شما 
ز شادی ز نان نعره بر داشتند *** بعرش برین دست افراشتند 
خروش ملک از فلک در گذشت *** نوای ملک از فلک در گذشت 
پس آنگه یکایک زنان رسول *** همه کرده عهد خدا را قبول صفحه (293) 
بآن عهد گشتند هم داستان *** که اینست رسم و ره راستان 
یکایک بآن عهد بگشاده دست *** که بستیم عهدی که بایست بست 
چه این عهد عهدی ندیده کسی *** اگر چند دیده بگیتی بسی 
همه شاد و خندان سر افراشتند *** همه سر بچرخ برین داشتند 
چه از کار پیمان بپرداختند *** به پیمان گری برگ ره ساختند 
وزان پس بفرمود دارای دین *** رسول خدا سید المرسلین 
گه از اهل اسلام هر کسکه بود *** یکایک سوی او گرانید زود 
سراسر بآن عهد گردند یار *** شوند از دل جان باو دوستدار 
بآن عهد سازند اندر جهان *** همه آشکارای گنج نهان 
بفرمانش لشگر سر افراختند *** همه سوی گنج نهان تاختند 
جهان شد پر از غلغل و های و هو *** پر از خلق گشتند هامون و کوه 
بآن عهد دستی بر افراشتند *** بآن عهد سر بر فلک داشتند 
بآن عهد قرب خدا یافتند *** بسوی خداوند بشتافتند 
شناسائی لافتی یافتند *** نشان علی علا یافتند 
همه یک بیک شاد خندان شدند *** همه جمله از اهل ایمان شدند 
چه شد عهد و پیمان لشگر تمام *** بشادی بپا خواست خیر الانام 
که امروز روزیست کاندر جهان *** ندیده کسی از کهان و مهان 
نه عید است امروز بر ما سوا *** که عید است بر داور داد خواه 
شب روز ما گشت گیتی فروز *** ندیده جهان همچو امروز روز 
در اینروز شد خشت آدم درست *** در این روز آدم از اینخاک رست 
در این روز دارنده لم یزل *** بیاراست کار جهان از ازل 
همه هر چه پیدا در اینروز شد *** بمردم در این روز نوروز شد 
نگردید امروز اگر آشکار *** بجز شب نبد روزی روزگار 
بکام شما گشت کار جهان *** جهان پاک گردید زاهریمان 
همه راز یزدان پدیدار شد *** دل و دست ابلیس از کار شد 
ز کیهان بتابید نور خدای *** جهانرا خداوند شد رهنمای 
بیزدانیان گشت یزدان قرین *** جهان شد بکام جهان آفرین 
ز ما درو شد دست اهریمنی *** زمین در گذشت از سر ایمنی 
جهان گشت مانند خلد برین *** جهان در پناه جهان آفرین 
همه شاد گشتند اهل جهان *** بما یار شد کردگار جهان 
همه کار و بار جهان راست شد *** خدای جهان هر چه او خواست شد 
زمین را همه پاک آمد سرشت *** جهانشد سراسر چو خرم بهشت 
زمانه سراسر پر از نور شد *** جهان پر نوای شب طور شد 
زمانه تهی گشت از جادوئی *** جهان گشت از کجی کج روی
پیمبر چه پرداخت زانداستان *** بفرمود آنگه بخلق جهان 
زهر کس که آید بآرامگاه *** که فردا سوی شهر جوینده راه

در بیان توجه نمودن حضرت رسول (ص) بجانب مدیه طیبه و گزارش آن گوید

برفتند هر کس ببنگاه خویش *** همه راز گویان ز کم و ز بیش 
چو گسترد شب پرده لاجورد *** تو گفتی که آنشب شب طور بود 
در آنشب جهانی پر از نور شد *** چو خورشید شد ماه گیتی نورد 
بهر گوشۀ خسروی در نوا *** بهر خیمۀ ما روئی بپا 
که امشب همانا شب قدر ماست *** که روز چو امشب بعالم کجاست 
در آنشب همه شادی و شور بود *** که آنشب ز چشم جهان دور بود 
چه آنشب بدینسان بشادی گذشت *** چنان تا که خورشید گردنده گشت 
ز خاور بر آمد شد باختر *** از او باختر گشت زیر و زبر 
فروزنده خورشید شد آشکار *** از آن شد جهان پر ز رنگ و نگار 
بر آمد همه ظلمت و تیروگی *** که کوکب نمودند از خیره گی 
بروی زمین تنگ گردیده جا *** شده تنگ از ایشان سپنجی سرا 
همه بانک تکبیر بر شد با بر *** بدرید تکبیر کام هژبر 
بتابید نور از سپهر برین *** ز نور فلک گشت روشن زمین 
تو گفتی زمانه بجوشد همی ***زمین و زمان بر خروشدهمی 
همی رفت لشگر گروها گروه *** پر آواز از ایشان در و دشت و کوه 
همه رایت نور افراشته *** از آن رشک خورشید مه ساخته 
همه راز گوی و خداوند گو *** در افکنده غلغل بهامون کوه 
در آن ره بسی رازهای نهان *** بمردم عیان گشت راز نهان 
زبانرا بآن رازها تاب نیست *** که اندیشه را ره در آن باب نیست 
از آن راز بهتر که بندیم لب *** که خورشید تابان نشاید بشب 
دهانرا بآن رازها یار نیست *** از آنراز ها جای گفتار نیست

در بیان خبر رسیدن به یثرب از تشریف آوردن ایشان و استقبال نمودن اهل یثرب

کنون رو سوی داستان آورم *** ز کار مدینه بیان آورم 
که آمد سوی شهر یثرب خبر *** که آمد زره شاه خیر البشر 
ز کار غدیر و ز راز نهان *** همه شاد گشتند پیر و جوان 
همه شهر از جای بر خواستند *** پذیره شدن را بیاراستند 
در افتاد غلغل ببازار و کو *** جهان سوی دیگر بر آورد رو 
که گردید در دهر زوج بتول *** ولی خدا و وصی رسول 
بهر جا نوائی بر افراشتند *** سر فخر را بر ملک داشتند 
پر از بانک شد شهر و هامون گو *** جهانی در آنکار در گفت و گو 
چنان شاد و خندان خلق جهان *** سراسر از آنکار شادی کنان 
پیمبر ز شادی در آمد ز شهر *** جهان یافت از شادی نور بهر 
ره کج روی از فلک دور شد *** پی راستی چرخ مزدور شد 
زمانه ز اهریمنی دست داشت *** زمان شیوه بدروی را گذاشت 
ددان را بشهر آشنائی نماند *** مهانرا ز یزدان جدائی نماند

در بیان وارد شدن بر گزیده رب ودود بمدینه طیبه

جهان شد بکام جهان آفرین *** پر از نور شد آسمان و زمین 
بهشت برین شد سراسر جهان *** همه مردم از دیو و دد در نهان 
همه شادمان مردم روزگار *** جهانخوش دل از قدرت کردگار صفحه (294) 
جهانرا همه نوش شد کام بهر *** زدود آسمان از زمین رنگ زهر 
همی گفت هر کسکه خوش روزگار *** که شد بسته بر ما در کار زار 
جهانرا سزا پاکی آمد پدید *** ز ناپاکی دهر ور آرمید 
زمان نوبت پارسایان رسید *** رمیدند از مکر دیو پلید

در بی اعتباری دنیای ناپایدار گوید

ولیکن نشد کار گردون سپهر *** بمردم دیگر باره ببرید مهر 
بمردان یزدان وفادار نیست *** جز اهریمنان با کسش کار نیست 
ندارد سر یاری راستان *** به اهریمنان است همداستان 
نگشت و نگردد بکام کسی *** اگر پایه دارد ز دانش بسی 
ابا راستانست فرخاش جو *** سوی روی ناراستان کرده رو 
بریده ز دارای یزدان امید *** شده خیره بر کام دیو پلید 
نه با انبیا در جهان ساخته *** نه با اولیا کار پرداخته 
سرانرا بخاک اندر آرد سران *** در آید بخونخواهی سروران 
کسیرا اگر پروریده بناز *** بدو کرده دست ستم را دراز 
ستمکاره و بیدل و بی حیاست *** نه بر کام قاضی نه بر پارساست 
نکردست با هیچ کس یاوری *** بیزدان کند گه یکی داوری 
زهی شیر مردان یزدان ستا *** زهی پاکرایان کیهان خدا 
که دادند او را نخستین طلاق *** نگشتند بر گرد این نه رواق 
همای همایون والا مکان *** نسازد در این دامگه آشیان 
سلیمان از این ملک کی شاه بود *** که بنیاد آن جمله بر باد بود 
ورا جای مردان بیدار نیست *** بمردان راهش سرو کار نیست 
بپندار مردم سپنجی سراست *** بر هوشیاران یکی دامگاست 
نه مردان سوی دامگه جای گیر *** ببنکاه رو به کجا جای شیر 
بر آنان نه آرمگه دامگاه *** بمردم سپنجی نه آرامگاست 
نجوید خدا خانه در خانه جا *** نه کاشانه را جای کیهان خدا 
جفا کاره باشید بمردان راه *** ندارد ره نیک مرداه نکاه 
کند حیله در کار مردان کار *** از او در هراسند و در زینهار 
نه با راستانست همداستان *** پیاپی کند حیله با راستان 
سر سروران را در آرد بکاز *** بود از ره راستی بی نیاز 
ابا بخردان خیره کین گسترد *** به نیکان گه مهر کین آورد 
ندارد بمردان وفا هیچ سر *** جفا کیش و بد کار این بد سیر

در بیمار شدن حضرت سید کاینات و اشرف مخلوقات محمد بن عبدالله گوید

کنون رو سوی داستان آورم *** ز دسان گردان بیان آورم 
که چون چند روزی بنیکی گذشت *** مدار زمان جز بنیکی نگشت 
بنا گه جهان تیره و تار شد *** پیمبر بناگاه بیمار شد 
ببستر چه افتاد در تاب و تب *** همه روز اهل جهان گشت شب 
به بستر چه او زار و رنجور شد *** جهان از جهان آفرین دور شد 
بپژمرد افلاک و بگریست خاک *** فتادند کیوان و مه در مغاک 
ببر جام نیلی نمود آسمان *** برو در فشادند کون و مکان 
بگریید جبریل از اندوه زار *** از آن غم مکائیل گریید زار 
همه دیده دهر دون خون گریست *** از آن ماجرا چرخ وارون گریست 
از آن غم دل ماه شد سوگوار *** فرو ریخت خورشید خون در کنار 
همه شهر یثرب پر از آه شد *** پر از آه این هفت خرگاه شد 
سراسر همه شهر برنا و پیر *** یکایک بدیدار او دل پذیر 
بدرگاه او با دلی پر امید *** که کی روی آن شاه خواهند دید 
همه دیدنش آروز داشتند *** همه آرزو روی او داشتند 
که کی پرده را بر کشد پرده دار *** کی آید بمسجد رسول کبار 
ستاده یکایک بزرگان دین *** بدرگاه او دیده بر آستین 
ز بس آه و غم گشت صدیق زار *** ز دو دیده فاروق بد اشگبار 
بزرگان همه دیده ها خونفشان *** یلان بر گذشته ز نام و نشان 
کسی را نه رو سوی آنشاه بود *** نه از حال آن شاه آگاه بود 
بجز اهل بیت رسول کبار *** که بودند در هر غمش غمگسار 
چه روز دیگر خسرو خاوری *** نمودار شد چهره نیلوفری 
ز بهر عیادت به خیر البشر *** ز خرگاه خاور بر آورد سر 
ز دو دیده از خون دل اشکبار *** سر و روی پر گرد و رخ پر غبار 
بزرگان بدرگه فراز آمدند *** بآن بارگه در نماز آمدند 
بدرگاه گردون مدار آمدند *** بزاری همه سوگوار آمدند 
رسول امین چو شنید این خبر *** طلب کرد گردان فرخاش خر 
گوان و بزرگان دین سر بسر *** برفتند بر سوی خیر البشر 
ز رخ پرده برداشت چون پرده دار *** چه دیدند روی رسول کبار 
بزرگان همه زار و گریان شدند *** ز اندوه دل اشک ریزان شدند 
نهانی همه دست بر سر زدند *** همه آتش از غم بدل بر زدند 
بدلها همه آتش غم فروخت *** تو گفتی همه هفت افلاک سوخت 
چه بوبکر روی پیمبر بدید *** سر شکش ز دیده بدامان چکید 
بگردون ز دل آتشین آه زد *** که آتش باین هفت خرگاه زد 
ز اورنگ بر بستر افتاد شاه *** شده سیمگون روی رخشنده ماه 
خم آورده بالای سرو سهی *** جدا مانده از شاه تخت شهی 
فتاده خداوند گیتی نزار *** بر او زار و گریان شده روزگار 
شده زار و بی هوش هوش آفرین *** بخاک اندر افتاده عرش برین 
بزرگان چه دیدند حیران شدند *** چو بر آتش تیز بریان شدند 
ببالین او حیدر نام جو *** نشسته ز دیده روان کرده جوی 
نشسته بفرمان شاه زمن *** به پیرامن او حسین و حسن 
همه رو بسوی رسول کبار *** سوی رویشان روی پروردگار 
ز مردان دیگر کس در آنجا نبود *** بجز روی یزدان هویدا نبود 
جز ایشان که بر سویشان داشت رو *** همه گریه شان شد گره در گلو

موعظه و نصیحت نمودن پیغمبر (ص) اصحاب را در باب ولادت امیر مؤمنان علیه السلام

ستادند یکسر بکشکرده دست *** خداوند خوانان و یزدان پرست 
پیمبر چه آواز ایشان شنید *** به هوش آمد و هر سوئی بنگرید صفحه (295) 
بهوش آمد و دیده را باز کرد *** سوی یکیک از مهر آواز کرد 
علی یک یک نامشان بر شمرد *** یکایک ز نام آوران نام برد 
ز بوبکر و از بوذر نیک زاد *** ز فاروق و سلمان نیکو نهاد 
ز عمار و عثمان نیکو گرای *** ز سعد و ز مقداد فرخنده رای 
دیگر نام یاران دین سر بسر *** همه بر شمردش بخیر البشر 
رسول خدا یک بیک را بخواند *** بنزدیکی خود گرامی نشاند 
سوی یک بیک دیده را باز کرد *** بایشان سخن گفتن آغاز کرد 
که یزدان نخستین مرا بر گزید *** ز من آفرینش همه آفرید 
علی را در آن رو بمن یار کرد *** بمن حیله از کار او کار کرد 
همه عهد من عهد و پیمان اوست *** که فرمان من آنچه فرمان اوست 
بعهد من از کس بپیچید سر *** بود دشمن داور دادگر 
همه عهد من عهد و پیمان است *** هر آنکسکه پیچیده سر دشمن اوست 
ز پیمان من هر که گردید سست *** بود بدرک و نزد من نادراست 
گذارم کنون در میان شما *** من این اهل بیت و کلام خدا 
هر آنکس باین هر دو شد یار دوست *** بدارای یزدان که یار من اوست 
باین هر دو هر گو که پیمان نمود *** همانا که پیمان یزدان نمود 
بدارای دارنده او عهد بست *** نیاید بپیمانش هرگز شکست 
هر آنکس ز پیوند ایشان گذشت *** بدیو لعین تا ابد یار گشت 
علی و بتول و دو فرزند من *** که گشتند زیر کسا انجمن 
چو ایشان ندید است لیل و نهار *** ندیده دو بینندۀ روزگار 
هر آنکسکه ایشان گرامی نمود *** بکون و مکان نام نامی نمود 
خداوند بر نیکی او گواست *** نبی روز محشر باو عذر خواست 
مهان جمله از جای برخاستند *** یکایک بگفتش دل آراستند 
که ما نزد ایشان کمین بنده ایم *** بفرمان ایشان سر افکنده ایم 
بما بندگانند داور خدا *** بمان گمرهان یک بیک رهنما 
بجز سوی ایشان نیاریم رو *** بدیدار ایشان خداوند گو 
بدرگاه ایشان نیاز آوریم *** بر پاک یزدان نیاز آوریم 
خداوند خود را ندانیم کس *** خدا و خداوند دانیم و بس 
بر ایشان بپاکی ستایش کنیم *** بنزدیک یزدان ستایش کنیم 
بما بندگانند ایشان چو تو *** همه حکم و فرمان ایشان چو تو 
همه هر چه فرمان ایشان بود *** همانا که فرمان یزدان بود 
صفحه (296)

گفتگوی عمر با اهل دین در استواری بیعت

که ما نزد ایشان کمین چاکریم *** بما هر چه گویند فرمان بریم 
چه بشنید گفت رسول امین *** بر افروخت رخسار فاروق دین 
بر آورد از دل خروش و نوا *** خروشان و گریان بر آمد ز جا 
بسوی سران سپه کرد رو *** نمودش بمردان دین گفتگو 
که یزدان بپیوید عهد الست *** بیزدان که آنروز این عهد بست 
خداوند داند که عهد خداست *** بعهد خدا کی شکستن رواست 
ز قالوا بلایش بود عهد سست *** هر آنکس ندارد مر او را درست 
در این نشأه از هر بدی بدتر ست *** در اینجا روانش بدوزخ درست 
هر آنکس باین عهد دارد شکست *** بپیمان یزدان بر آورده دست 
باهریمن بد سیر بنده است *** بابلیس دارد نه تازنده است 
زنا زاده و بد دل اهریمنست *** پرستار نا پاک اهریمنست 
همانا که از مادر خود دوئیست *** وفا خواستن از دوئی ابلیست 
همیشه منم در جهان دشمنش *** زهائی نباشد ز تیغ منش 
کنم زنده او را بمیدان بدار *** بر آرم زنا پاک کیشان دمار 
در آنجا بود جای او در مقر *** ز دیوان خورد هر زمان نیشتر 
رهائی نیاید ز شمشیر من *** بسوزد ز شمشیر من جان و تن 
ز ابلیس بی مایه او بدتر است *** اگر چه بذکر عبادت درست 
ندارد بدل مهر کیهان خدا *** بسی بد نژاد است و ناپارسا 
جهان آفرین تا جهانرا نهاد *** بگیتی نزاده چو او بد نژاد 
که آرد بآن عهد و پیمان شکست *** شکست اندر آرد بعهد الست 
همانا مقامش ز مادر خطاست *** همانا بد اندیش و ناپارساست 
نه یزدان شناس و نه یزدانپرست *** باهریمن بد سیر داده دست 
بعهد و بپیمان اهریمنست *** که با داور دادگر دشمن است 
که پیغمبر ما سپارد بما *** دو چیز گرانمایه پر بها 
که در هر دو عالم چو آن هر دو نیست *** نه در آفرینش چو این هر دو نیست 
جهان آفرین تا جهان آفرید *** بجز چشم حقبین برایشان ندید 
که اکنون سپارد امانت بما *** امانت سپارش رسول خدا 
امانت بتول و دو فرزند او *** علی آنکه او هست دلبند او 
بصدق امانت اگر بنگرید *** ندانم بدیده چه خواهید دید 
اگر دیده ئی بود یزدان نگر *** بگفت او ز صدق امانت خبر 
شما را و ما را اگر دیده کور *** نبودی بدیدی خداوند هور 
دل و دیده کوریم دل بد نهاد *** که از مهر یزدان نمائیم یاد 
دل از مهر یزدان بپرداختیم *** باهریمن بد کنش ساختیم 
بدی گر دل ما همه پر ز نور *** نبودی اگر چشم ما هر دو کور 
هویدا بما روی یزدان نما *** همه کور و نه چرخ یزدان نما 
کسی کوشد از بهر او روزگار *** شد امروز بر ما امانت سپار 
ندانم که با عهد او چون کنیم *** باین عهد و پیمان چه افسون کنیم 
امانت چگونه بجا آوریم *** چگونه بفردا باو بسپریم 
که این عهد عهدیست بسیار سخت *** درست آورد مرد بیدار بخت 
سر خفته و بخت رفته بخواب *** کجا بر فروزد باو آفتاب 
بسوراخ بیچاره خفاش کور *** کجا می بتابد بخورشید نور 
کجا نور یزدان کجا نور خاک *** کجا روی یزدان و اهل مغاک 
امانت ز نزد جهان داور است *** سپارنده اش پاک پیغمبر است 
امانت بود کردگار جلیل *** امانت رسان بر نبی جبرئیل 
پیمبر بما آن امانت سپرد *** ز میدان خوشا آنکه آنگوی برد 
بدستان که این عهد را کرد خوار *** بعهد آفرین و امانت سپار 
بخوردان کجا راست عهد بزرگ *** شناسد کجا عهد یزدان سترک 
چه او را کجا تاب گفتن نماند *** ز دو دیده خونابه از دل فشاند 
چه گفتار فاروق دین شد ببن *** ابوبکر بگشاد لب در سخن 
ابوبکر صدیق بر شد بپا *** خروشید کای شاه هر دو سرا

گفتگو نمودن ابوبکر با حضرت رسول (ص) بیعت نمودن امیر المؤمنین (ع)

بگفتن چه فاروق لب باز کرد *** بیاران دین قصه آغاز کرد 
در اینکار باشید بر من گواه *** بنزدیکی داور داد خواه 
وفا کیش این عهد اول منم *** کمین بندۀ شه بجان و تنم 
بسوی پیمبر دیگر باره رو *** نمود و نمود این چنین گفتگو 
منم یار غار تو ای نیک یار *** تو با یار خود این امانت سپار 
مرا یار تو چون ترا او بخواند *** بگفت سخن چون بوصف تو راند 
بگیتی سخن چون بوصف تو راند *** بجز من ترا ثانی اثنین خواند 
پیمبر چه گفتار او را شنید *** تبسم کنان سوی او بنگرید 
که فردا ندانم که یاری کنی *** چگونه امانت سپاری کنی 
نبد آسمان تاب این داوری *** ندانم چگونه تو تاب آوری 
چگونه کنی با کتاب خدا *** چه با اهل من گوی ای نیک رای 
رسانی تو او را بمحشر درست *** نگردی بپیمان من عهد سست 
نباشی بنزد خدا و رسول *** ز بهر امانت ظلوم و جهول 
چو صدق امانت شود آشکار *** توئی ثانی اثنین توئی یار غار 
چه بشنید صدیق گفت رسول *** بدو دیده بنهاد دست قبول 
که جز من سزاوار این عهد کیست *** بعهد تو بیگانه شایسه نیست 
باین عهد گردید ضامن عمر *** بگریید و گفتا بخیر البشر 
همه هر چه گوئی بجا آوریم *** بفرمان روای تو رای آوریم 
بعهد تو پیمان درستی کنیم *** نه ما اندر این بد سستی کنیم

در بیان بیعت نمودن با علی (ع)

نه با عهد تو نادرستی کنیم *** نه چون ناکسان عهد سستی کنیم 
ز عهد تو سازیم پیوند جان *** ز پیمان تو تازه جان روان 
ببار گرام تو باشیم یار *** ندانیم جز او کسی کردگار 
بتو هر چه کردیم با او کنیم *** ره بندگی را بآن سو کنیم 
بود هر چه فرمان او آن کنیم *** همه رو سوی پاک یزدان کنیم 
هر آنکسکه رو را از آنسو بتافت *** ز یزدان جان آفرین روی تافت صفحه (297) 
همه روی او سوی یزدان بود *** همه روی یزدان سوی آن بود 
از این عهد هر کسکه گردید سست *** ز مادر نژادش بود نادرست 
ز ناکاره و نیست تخم پدر *** بد اندیش و بد سیرت و بد گهر 
بود بندۀ خاص دیو نژند *** ز ابلیس آموخته ریو و پند 
ز ابلیس وارونه خورده فریب *** ز وارونگی خورده از دلفریب 
خداوند پاینده اش دشمن است *** یکی بندل زشت اهریمنست 
ندارد بدل هیچ مهر خدا *** بپیوند ابلیس پیمان گرا 
نه این عهد عهدیست کاندر زمان *** شمارند خوار آشکار و نهان 
که این عهد دارندۀ لم یزل *** ندارد همال و ندارد بدل 
هر آنکسکه اینعهد بشمرد خوار *** بود دشمن پاک پروردگار 
بمحشر نباشد چو او خوار تر *** ستم کاره و بد دل و بد سیر 
بمحشر گناهش بود بی شمار *** سیه روز گردد بروز شمار 
هر آنکسکه در زیر آنسایه نیست *** بنزدیک یزدان گرانمایه نیست 
چگویم که این عهد پیمان کیست *** بعهد و امانت سپارنده کیست 
امانت ولای جهان آفرین *** امانت سپارش رسول امین 
دیگر آل و اولاد دختر رسول *** علی و حسین و حسن با بتول 
پیمبر چه شد بر سوی طاق عرش *** همه نام ها دید بر طاق عرش 
خدا را بدانجا باین نامخواند *** که در بزم قوسین او را نشاند 
چه او را نشاند و گرامی نمود *** وز آن پس همین نام ها را ستود 
خدا چون بآن نام ارسالراند *** جز آن نام ها نام دیگر نخواند 
از این نامها کار او شد درست *** کلید شفاعت در آن نام جست 
از آن نام ها با نبی راز کرد *** باین نامها گفتن آغاز کرد 
چه این نامها را همه بر شمرد *** وز آن پس علی را امانت سپرد 
ببین پایۀ این امانت کجا است *** کجا پایه اش لایق دست ماست 
سپارندۀ او خدا بر نبی است *** خدا را نگه کن سپارنده کیست 
کنون آن سپارد نبی دست ما *** ندانم چنان است ما را وفا 
چه گفتار صدیق دین شد تمام *** شد از هوش لختی رسول انام 
بهوش آمد و ذکر آن راز کرد *** بیاران دین گفتن آغاز کرد 
که فردا سوی مسجد آیم فراز *** نمایم در آن خانه افشای راز 
شنیدم هه هر چه صدیق گفت *** که گفتارش از راستی بود جفت 
همه هر چه بشنید از گفت او *** همانا که بد گفتۀ راست گو 
از این ره که بد راست یا راستی *** از آن روز بد کجی و کاستی 
که آرید فردا امانت بجا *** پسندیده باشید نزد خدا 
ز راز نهان و ز راز عیان *** بگویم همه آشکار و نهان 
نمائید یکسر بمردم خبر *** همه هر چه هستند زان بوم و بر 
غنی و فقیر و ز برنا و پیر *** ز شاه و گدا و وزیر و امیر 
همه هر که در شهر در قریه است *** چه از بت پرست و چه یزدانپرست 
که فردا بمسجد بگاه نماز *** گرایند سوی امیر حجاز

در بیان تشریف آوردن حضرت رسول بمسجد و گفتگو نمودن با اهل دین

بزرگان لشگر همه بیش و کم *** بمسجد بنزد امیر امم 
شه خاور از بهر خیر البشر *** ز خاور چو گریان بر آورد سر
برهنه سر و چهره اش پر غبار *** برخ خون فشان و برخ اشکبار 
پی تعزیت چرخ نیلوفری *** بر افراشت بر فرش خاکستری 
سیه فام از بیم او شد زمین *** سیه گشت ارکان عرش برین 
بخلق دو گیتی در افتاد شور *** بگیتی عیان گشت شور و نشور 
ملایک فتادند در تاب و تب *** بخلق جهان روز گردید شب 
خلایق بدرگه فراز آمدند *** بدرگه ز روی نیاز آمدند 
همه زار و گریان و ژولیده مو *** همه پر ز خونابه رخسار و رو 
بزرگان دین با دلی پر ز درد *** نشسته بدرگه دو رخسار زرد 
سراسر سر اندر گریبان غم *** یکایک همه دیده ها پر زنم 
کشیده دمادم ز دل سرد آه *** ز حیرت همه یک بدیگر نگاه 
همه دیده بر راه و دل ها ملول *** که کی سوی مسجد در آید رسول 
که ناگه بلال مؤذن ببام *** بر آمد پی ذکر خیر الانام 
پی گفتن ظهر لب باز کرد *** نخستین بتهلیل آغاز کرد 
چه در بام نام نبی کرد یاد *** زمین و زمان خون ز دل بر گشاد 
جهانی پراز نوحه و آه کرد *** ز ماهی پر از ناله تا ماه کرد 
زمین و زمان از غمش خون گریست *** از آن داوری چرخ وارون گریست 
که ناگه بفرمان جان آفرین *** بر آمد ز خرگه رسول امین 
برون تافت از خانه نور خدا *** پیمبر بر آمد ز خلوت سرا 
بدستش ز دست خدا تکیه گاه *** ببازوی حق یار و دینش پناه 
بدست خداوند او را پناه *** مر او را ببازوی خود تکیه گاه 
علی داشت بازوی او را بدست *** بدست خداوندی او را نشست 
بدستی که زان بازویش شد قوی *** زده تکیه بر مسند خسروی 
ولی قوت راه رفتن نداشت *** براه روان راهرو را گذاشت 
بآنره شدش رهنما رهنما *** برفتند همراه سوی خدا 
رسیدند چون نزد منبر فراز *** بعرش برین گشت منبر براز 
پیمبر چو نزدیک محراب شد *** دل و دیده ها پر ز خوناب شد 
بمردم بر آمد خروش و فغان *** زمین توامان گشت با آسمان 
چو از مهر یکدم در آنجا نشست *** مؤذن پی ذکر بگشاد دست 
ز مردم نشسته ادای نماز *** نمود او بسی راز با بی نیاز 
نمود و پر از ضعف آمد ز جا *** سوی پایۀ منبر آورد پا 
بمنبر چو او زار و نالان نشست *** بخون تا کمر چرخ گردون نشست 
زپس چشم عرش برین خونفشان *** بخون آسمان کشتی ماه راند 
بنه آسمان کبریائی نماند *** زمین و فلک را جدائی نماند 
بیکدیگر آمیخت نوش شرنگ *** بهم سر بپیچید بی رنگ رنگ 
شد از روی خورشید تابنده رنگ *** همه نوش نه آسمان شد شرنگ 
جهان را بسر خوشدلی شد زیاد *** همه جیش نه آسمان شد بباد 
بمنبر بر آمد دل از درد ریش *** بیان کرد با مردم از کار خویش 
بمردم لب عذر خواهی گشاد *** ز آغاز و انجام خود کرد یاد 
شما را سراسر در این داوری *** همانا بدم نیک پیغمبری صفحه (298) 
زدی چون تو تازانه بر دوش من *** برهنه بد آندم مرا دوش و تن 
چه این داستان از سواده شنید *** پیمبر بسوی علی بنگرید 
که این آنکه دانای روز الست *** ز دست تو دوش مرا نقش بست 
چه دست تو دوش مرا برگزید *** ز دوشم نگین نبوت گزید 
بآن دست اکنون تو دشمن گشا *** که دوشم بفرداست یزدان نما 
دو دوشم ز دست تو دارد امید *** باین دوش از آن دست دادم نوید 
چه بشنید این راز آن راز دان *** شد آگه نهانی ز سر نهان 
بحکم پیمبر بر آمد ز جای *** سوی پایۀ منبر آورد پای 
بدستی که در روز عهد الست *** همه عقد نه چرخ بگشاد و بست 
از آن نقش شد نقشهایش پدید *** بدانست نقش جهان را کلید 
ولی داشت وحشت ز روی رسول *** بدی از برهنه نمودن ملول 
بدو گفت خندان رسول خدا *** که ای روی تو مر مرا رهنما 
بدوشم نگه کن که این جای کیست *** نگه کن که نقش کف پای کیست 
کنون خیز با دست مشگل گشا *** مرا در در آنجا برهنه نما 
نگه کن که آنجا قدمگاه تست *** بلندی دوش من از پای تست 
ندانم ترا از گشودن چه خواست *** بکن آنچه من را در این ره هواست 
پس آنگه بحکم رسول مجید *** علی پر ز غم سوی آن دوش دید 
بدستی که پوشید رخت جهان *** از آن دوش بگشود کسوت عیان 
چه آن دوش آمد عری از لباس *** چه یزدان شناس و چه خق ناشناس
فلک را ز تن رخت زرین گسیخت *** برهنه مه و زهر پروین گسیخت 
چه آن راز آرزم شد تن ز تاب *** ز چشم زمانه فرو ریخت آب 
ز آزرم روی فلک شد دژم *** دل ماه و خورشید شد پر ز غم 
خروش آمد از ذروۀ لا مکان *** بهم ریخت نقش زمان و مکان 
ز خجلت زمان بر گذشت از شتاب *** زمین پر شتاب آمد و رخ بتاب 
لب از خنده بر بست از شرم دهر *** بکون و مکان آسمان شد بقهر 
ز غم دیدۀ چرخ وارون گریست *** همه چشم چرخ برین خون گریست 
سواده چه او شانۀ شاه دین *** بگریید و در سوی او بنگرید 
بیفکند تا زانه و رفت پیش *** بر آن شانه بنهاد آن روی خویش

ذکر انداختن سواده تازیانه را از کف خود بوسیدن نبوت که بر کتف آن حضرت بود

دهان را بمهر نبوت گذاشت *** ز دو دیده اش بر فلک خون نگاشت 
که یا رب باین شانۀ محترم *** بنقشی که بر اوست نقش قدم 
بدستی که بر دوش او جای کرد *** بپائی که آنجای مأوای کرد
بروئی که آن روی بد سوی او *** بسوئی که آن روی بد سوی او 
بنقشی که بر روی آن شانه شد *** بمهری که آنجاش کاشانه شد 
بدستی که زان شانه آمد بلند *** بآنکس که او را بدی نقشبند 
بآن دست کو از ور و بازوی اوست *** بان بازوئی کو ز نیروی اوست 
که بخشی گناه جهان تا جهان *** باین شاه ای داور مهربان 
خصوصاً سواده که او پر گناست *** باین شانه در نزد تو عذر خواست 
چه گفتار او شد در آنجا به بن *** بگریید و با خویش گفت این سخن 
رسول خدا را دل آمد بجای *** باو گفت کای مرد فرخنده رای 
اگر عفو سازی کنون از کرم *** بکن عفو پیغمبر ای محترم 
اگر هم مر او را کشی انتقام *** بکش از تو راضیست خیر الانام 
سواده چه بشنید برداشت سر *** خروشید کای داور دادگر 
نبودی جز این مرمرا مدعا *** که خواهم نمایم به یزدان دعا 
به او از گناهان خود گفتگو *** نمایم بعالم در آنجای رو 
کنون از رسول آمدم بر کنار *** مرا بر نقاص پیمبر چکار

ذکر دعا نمودن اشرف کائنات در حق سوده

فدای تن و جان او هر چه هست *** من و هر چه باشد ز بالا و پست 
نمودش رسول خدا بس دعا *** شد از بهر آن راز گو با خدا 
که ای رب پروردگار کریم *** که آنروز ایمن کن او را ز بیم 
چنان کز رسول خدا عفو کرد *** تو زو عفو کن ای خداوند فرد 
شنیدند مردم چه این رازها *** ز دل بر کشیدند آوازها 
فغان ملایک بر آمد بمهر *** نوای ملک شد فراز سپهر 
پس آنگه بر آمد پیمبر ز جا *** دو دستش بدست علی کرد جا 
ز مسجد سوی خانه بر شد روان *** ز آواز او گشت خالی جهان 
دریغا که چون پای بیرون گذاشت *** دگر رای بر باز گشتن نداشت 
سوی خانه شد با دلی پر امید *** چه او شد فرو رفت تابنده شید 
چو روز دگر مهر گردون مدار *** رخ گریه آلوده شد آشکار 
نه در دل فرزو و نه دریای نور *** دو دیده فرو بست چون دیده کور 
سیه از رخش چهرل زرد گون *** بپژمرد زان روی دلدادگان 
چو آن روز نزدیکی ظهر گشت *** رسول خدا از جهان در گذشت 
ندائی بر آمد ز عرش برین *** که لرزید از او آسمان و زمین 
که هین زنده سازندۀ دهر مرد *** سپارندۀ جان بتن جان سپرد 
بجز او که یکتا و بی منتهاست *** که بوده است و هست او همیشه بجاست 
کسی را بقای ابد یار نیست *** بجز خاک او را سر و کار نیست 
همه هر چه هستند از خوب و زشت *** نباشد بجز خاکشان سر نوشت 
در این دیر فانی همه فانی اند *** اگر چند نیکان یزدانی اند

در بیان ناپایداری دنیای بی اعتبار و زمانۀ غدار ناسازگار

کسی نیست باقی و نی جاودان *** بجز دادگر داور داوران 
در این خاکدان نیست جز خاک جا *** سرای سپنجی ندارد بقا 
در این خانقه هر که آمد گذشت *** مر او را نباشد دگر باز گشت 
نبندد در این خانقه مرد دل *** بود مر دانا از او دل گسل 
در این خانقه جای فرزانه نیست *** مکان خردمند ویرانه نیست 
بویرانه جای همایون هما *** بویرانه مر بوم را هست جا 
بچشم خدا بین بر او بنگری *** جهان را همه سر بسر بنگری 
پر از کشته بینی سراسر زمین *** ببالای هم تا بچرخ برین 
چو خوش گفت دانشور روزگار *** که بادا بر او آفرین صد هزار صفحه (299) 
پر از مرد دانا بود دامنش *** پر از ماه رخ چاک پیراهنش 
کنون باز گردم سوی داستان *** بنام پیمبر گشایم زبان

مفارقت روح از بدن خیر البشر (ص)

تو گفتی مکان و زمانی نبود *** بتن ما سوا را توانی نبود 
چه از جسم او را برون شد روان *** روان شد روان از تن انس و جان 
تهی شد ز جان چون تن شاه دین *** بر او شد خداوند ماتم نشین 
خداوند دین شد بسوی خدا *** بجایش خداوند شد خود نما 
که چون مهتر و بهتر انس جان *** مکان از مکان جست بر لامکان 
خداوند شد از جهان بی نیاز *** بسوی خداوند شد بی نیاز 
چو افتاد بر خاک عرش برین *** مر او را وصی گشت عرش آفرین 
فرود آمد از عرش روح الامین *** بیامد خروشان سوی شاه دین 
بیاورد کافور و سدر و کفن *** ز نزد جهان داور ذوالمنن 
چه گویم که او را که غسل و کفن *** نهانی نمود اندر آن انجمن 
ز پوش کفن از تنش بست رخت *** چه از مسند زندگی بست رخت 
بخاک اندر افتاد عرش برین *** جهان تا جهان گشت ماتم نشین 
فغان از مه و مهر و خورشید خاست *** غوغم ز کیوان و ناهید خاست 
ز درگاه یزدان بر آمد خروش *** زمانه سراسر بر آمد بجوش 
نبد جز خداوند دست خدا *** مر او را کفن پوش و پوشش نما 
بجز دست قدرت هویدا نبود *** کفن پوش و غساله پیدا نبود 
کسی را نبد خدمت او روا *** بغیر از علی و علی علا 
کفن کرد او را خداوند دین *** کفن دوز آمد جهان آفرین 
کفن پوش شد سید المرسلین *** بدست خدا و خداوند دین 
کفن آفرین بست بر تن کفن *** کفن شد همه جامۀ انجمن 
ملایک ز بالا فرود آمدند *** بآن تن همه در درود آمدند 
همه زار و گریان و ژولیده مو *** باین راز با هم هم گفتگو 
نمودند و یکباره گریان شدند *** پر از ناله و سوگ و افغان شدند 
که مردی که او پاک زاد و امین *** ندارد بگیتی جهان آفرین 
همه آفرینش از او یافت جان *** برفت و برون رفت جان جهان 
چو او ز آفرینش کسی بر نخواست *** جهان آفریننده تا دهر خواست 
همه هر چه سکان عرش برین *** فرود آمد از آسمان بر زمین 
تو گفتی جهان را دگر جا نبود *** در این دهر پستی و بالا نبود 
جهان سر بسر بد همه جان پاک *** همه جان روح ملک گشت خاک 
بناگه خروشی بر آمد بلند *** بدانید کز بهر این ارجمند 
نباشد کسی او نماید نماز *** بجز دادگر داور کار ساز 
بغیر از خداوند داور خدا *** کسی را دگر نیست آن فرو جاه 
که بر او گذارد در آنجا نماز *** بجز روی دارندۀ بی نیاز 
بیانی ز بالا رسیدش بگوش *** در آنجا دمادم ندای سروش 
تو گفتی که بر آفرینش نمود *** همه هر چه پنهان و پندار بود 
که عرش برین گشت از این تیره خاک *** از این نقش کون و مکان گشت پاک 
بجز روی یزدان هویدا نبود *** بجز نقش پندار پیدا نبود 
جهان سر بسر بد همه جان پاک *** ز عرش برین تا بدامان خاک 
ز عرش برین تا بروی زمین *** ستاده هزاران چو روح الامین 
همه صف بصف بر سر یکدیگر *** ستاده ابا چشم یزدان نگر 
همه چشم حق بین نمودند باز *** که آمد چو آن داور کار ساز 
ز بهر رسول خدا در نماز *** ز صهبای او سر بسر سرفراز 
شوند و نمایند بر او نماز *** شوند از همه ما سوا بی نیاز 
همه از زمین تا بعرش برین *** ستاده بفرمان جان آفرین 
ستاده همه انبیای سلف *** بهمراه فوج ملک صف بصف 
تو گفتی نبد جا بهر دو سرا *** جهانی دگر کرده یزدان بپا 
که بد فرش او روی غلمان و حور *** همه عرش او بود لبریز نور 
بجسم جهان رفت جانی دگر *** به تنها روان شد روانی دگر 
بناگه ندائی بر آمد بلند *** که زان آفرینش شدند انجمن 
تو گفتی خداوند شد خود نما *** برایشان عیان گت روی خدا 
زمین و زمان در تزلزل فتاد *** بآن عرش و آن فرش غلغل فتاد 
همه هر چه در دهر پندار بود *** در آندم در آنجا نمودار بود 
ملوک و ملک زین نوا سر بسر *** گشوده همه چشم یزدان نگر 
بناگه یکی دست آمد پدید *** که هر یک یک و صف بصف صف کشید 
بیایید قبض ثواب نماز *** بود مقتدا داور کار ساز 
خداوند یکتا نماید نماز *** بود مقتدا داور بی نیاز

در بیان نماز گزاردن جناب امیر بر جسد مطهر پیغمبر آخر الزمان و اقتدا نمودن پیغمبران

که ناگه خروشی بر آمد بلند *** که صد لرزه بر چرخ هفتم فکند 
زمانه سراسر پر از نور شد *** جهان بر نوای شب طور شد 
همه رشک لاهوت خاک فرش *** بآن فرش عرش برین گشت فرش 
بر آن عرش ناگاه نوری بتافت *** که چشم فلک همچو نوری نیافت 
همه هر چه بودند ترسان شدند *** از آن نور مردم هراسان شدند 
نه چشمی سوی دیدنش راه داشت *** نه از دیدنش دیده آگاه داشت 
ندانم چه بود آن رخ پر ز نور *** که از چشم یزدان نگر بود دور 
بناگه بآواز تکبیر گفت *** همه ما سوا صوت او را شنفت 
همه آفرینش ز آواز او *** بیکباره گشند تکبیر گو 
همه هر چه بد در زمین و زمان *** همه هر که در لامکان و مکان 
بگوش همه صوت آن راز شد *** از آن ما سوا پر ز آواز شد 
چو بشنید آن گفت روح الامین *** که این است صوت جهان آفرین 
در راز بر ما سوا بر گذشت *** گواهی به یکتائی خویش گشت 
چو او وحده لاشریک له خواند *** بجسم همه ما سوا جان نماند 
ملایک فتادند یکسر ز رو *** خلایق بجان گشته بی آرزو 
نگار جهان از جهان پاک شد *** جهان پاک از آلایش خاک شد 
بگیتی جز آن صوت چیزی نماند *** جهان را بنای بشیزی نماند 
هر آنکس که آواز او را شنید *** دگر خویشتن را نهانی ندید 
ز جسم مکائیل رفته توان *** سرافیل در مانده بی جسم و جان 
صفحه (300) 
همه ما سوا نا پدیدار بود *** جهان تا جهان نقش پندار بود 
بآواز چون خواند فرد احد *** نه در ما سوا ماند چون او احد 
دو گیتی همه کم ز آواز بود *** نه کس غیر او راز پرداز بود 
چو از حی قیوم خود را ستود *** بجز ذات او هیچ قایم نبود 
به پیچید پیچنده روز کار *** همه هر چه گسترد لیل و نهار 
نبد ز آفرینش پدیدار کس *** همه ذات یکتای او بود و بس 
تهی شد همه هر چه بد در جهان *** ز جان تن خود تهی شد جهان 
همه هر چه بد نقش پندار بود *** عیان بر همه راز پندار بود 
همه هر چه میخواست اینروز کار *** در آنروز شد در جهان آشکار 
همه رحمت پاک پروردگار *** در آنروز شد روزی روز کار 
همه آفرینش شد امیدوار *** پر امید گشتند لیل و نهار 
تو گفتی که روی جهان آفرین *** نمودار شد بر سپهر برین 
چه شد هر چه بود از دم او عدم *** به تکبیر ثانی بر آورد دم 
ز خود بر پیمبر سلام و درود *** پیامی فرستاد رب و دود 
ز صوت درودش همه روزگار *** دگر باره گشتند امیدوار 
زبانها پر از گفتگو در دهان *** که ای داد گر داور مهربان 
بما جمله یکسر ترحم نمای *** که هستی بگیتی تو داور خدای 
ببخشای بر ما بحق رسول *** بحق دو فرزند زوج بتول 
دگر ره برحمت در آورد دم *** سپاس پیمبر باو دمبدم 
به پیغمبر و آل او را لباس *** همی کرد در ذات او التماس 
ز تکبیر چون شاد شد گوش هوش *** بر آمد ز تکبیر سیم خروش 
ز خود جمله آمرزش خلق خواست *** خروش از همه ما سوا گشت راست 
ز صوتش بر افروخت رخ روزگار *** بدوزخ شد ابلیس امیدوار 
همه خلق زانصوت شادان شدند *** سوی رحمت پاک یزدان شدند 
بر آمد خروش از کهان مهان *** که آمرزش کردگار جهان 
بما بر گناهان پدیدار گشت *** بما رحمت ایزدی یار گشت 
به آمرزش خویش از این نیاز *** زبانها و دلها بر آمد براز 
مکائیل و جبریل امیدوار *** گنه کار و بی جرم در روزگار 
پر امید سرها بر افراشتند *** بسوی خدا دستها داشتند 
که گشتیم از این گفته امیدوار *** گنه کار و بی جرم در روزگار 
همه شاد گشته جهان تا جهان *** پر امید گشتند کون و مکان 
کرایان بآن مقتدای نماز *** که ما را برحمت کنی سرفراز 
بما پر گناهان بلطف و کرم *** همه هر چه کردیم از بیش و کم 
تو آگاهی ای داور داوران *** بجز تو نباشد کسی راز دان 
ز بد کردن ما تو دانی و ما *** ببخشا همه هر چه دانی کنار 
که ما پر گناهیم و امیدوار *** نداریم کس چون تو پروردگار 
بحق تو و بر حق این نماز *** که سازی تو ما را بحق سرفراز 
ز تکبیر سیم چو بر شد نوا *** بر آمد ز تکبیر چارم صدا 
زبانست کوته ز گفت و شنفت *** که گویم بتکبیر چارم چه گفت 
بخود گفت هر دم ببانک بلند *** تزلزل بکون و مکان در فکند 
که سوی تو این بنده بنده زاد *** بفرمان تو کرده روی و داد 
باین بنده تو خیر و منزول به *** برای خود آمال این بنده به 
بسوی تو از مهر کرده نزول *** همانا که داری تو او را قبول 
بود هر چه آمال او کن قبول *** ز گیتی بسوی تو کرده نزول 
تو دانی بسوی تو آمال چیست *** جز آمرزش خلقش آمال نیست 
گنه بخش ما روسیاهان توئی *** که آمرزش پر گناهان توئی 
بایشان بامر زشت کن نظر *** ز کردار زشت همه در گذر 
بحق رسول خود ای بی نیاز *** ببخشا که دارند روی نیاز 
به تکبیر چارم چه انیراز گفت *** بخلق جهان چون در راز سفت 
چگونه بگفتن گشایم دهن *** دگر راست باید در اینجا سخن 
دهان زبان در بیانست کند *** ز رفتن زبان سخن باز ماند 
که گویم از اینراز دیگر چه گفت *** نبتوان دگر در اینراز سفت 
ولیکن چه بر خواند این داستان *** بر آمد خروشیدن از آسمان 
خروشیدن آمد ز ملک و ملک *** فغان و نوا خواست از نه فلک 
خلایق همه گشته امیدوار *** ملایک همه باز مانده ز کار 
همه آفرینش ز بالا و پست *** بر آورد سوی خداوند دست 
همه هر چه سکان عرش برین *** سرافیل و میکال و روح الامین 
که ما را ببخشا بروز شمار *** باین بنده خاص پروردگار 
نگیرد چه سازیم بر وی نزول *** گناهان ما را بحق رسول 
نزول همه سر بسر سوی اوست *** بسوی همه دمبدم روی اوست 
که داند همه سر بسر راز ما *** ز انجام ما و ز آغاز ما 
نداریم در دست غیر از گناه *** ولیکن همه سوی او عذر خواه 
همه یک بیک سوی او نازلیم *** و گر چه بدرگاه نا قابلیم 
ولی لطف او بیحد و بیمر است *** که بر ما سیه کار گانت سر است 
ببخشا که گردیم امیدوار *** که هستی تو ما را مهین کردگار 
همه توبه از کرده خویشتن *** بفضل تو کردیم ای ذوالمنن 
چه خود را در آن جای منزول به *** تو خود خانده بر ما نوائی بده 
که ما هم همه سوی تو نازلیم *** اگر چه بآن سوت ناقابلیم 
ببخش و بما منت از لطف نه *** که آن منت از لطف خاص تو به 
که ما را بتو روی آمرزشست *** ز آمرزشت دهر را خواهش است 
در آنجا چه بر نعش خیر الانام *** نماز جهان آفرین شد تمام 
چو پرداخت یزدان ز کار دعا *** علی شد بفرمان او مقتدا 
همه صف کشیده ملوک و ملک *** ز روی زمین تا بهفتم فلک 
خداوند سوی همه بنگرید *** بغیر از علی هیچکس را ندید 
نبد دیگری لایق آن نماز *** بدرگاه دارنده بی نیاز 
نبد ز آفرینش از او بهتری *** بدش بر همه سروران سروری 
همه هر چه بودند در نه فلک *** سراسر همه انبیا و ملک 
همه بنده او خداونده گار *** ز روز ازل تا برزو شمار 
چنین گفت راوی در این داستان *** که بشنیده از گفته راستان 
که بعد از نماز علی علا *** علی شد بخلق جهان مقتدا 
به پیرامن ما سوا هر که بود *** باو اقتدا از دل و جان نمود 
علی چون علی علا را ستود *** ز صوتش ملک صوت یزدان نمود صفحه (301) 
تو گفتی بمردم خدا پیشواست *** تو گفتی که آنصوت صوت خداست 
تو گفتی بنعش رسول حجاز *** دیگر ره خداوند گردش نماز 
ملک چون بآواز او داد گوش *** همان صوت آمد بگوش سروش 
خداوند را چون ستایش نمود *** تو گفتی خداوند را خود ستود 
نیایش چو آنرا ستایش فزود *** خداوند او را ستایش نمود 
ز یزدان چو آمرزش خلق خاست *** باو گفت یزدان که کار شماست 
بخلق جهان جمله رحمت کرم *** تو گفتی که در باب رحمت درم 
سراسر همه هر چه عصیان ورند *** ز آمرزشم جمله فیضی برند 
سراسر همه خلق ارض و سما *** همه مقتدای علی علا 
بدرگاه آن شه سر بندگی *** سوی ذات او در ستایندگی 
چه جان آفرین باب رحمت گشود *** بآن در گشاینده دست تو بود 
گشاینده باب رحمت توئی *** سزاوار تخت ولایت توئی 
توئی مر مرا در جهان جانشین *** ز بعد نبی سید المرسلین 
بدرگاه من بندۀ چون تو نیست *** برحمت گشایندۀ چون تو نیست 
ندارم چو تو دست بالای دست *** ز دست تو بر پای شد هر چه هست 
توئی یار من از ابد تا ازل *** بمردم توئی داور لم یزل 
ز سر تو جز من کس آگاه نیست *** کسیرا باسرار تو راه نیست 
نیاید چو تو ز آفرینش پدید *** توئی در بر آفرینش کلید 
ز هر کار دست تو دست منست *** جهان از تو در زیر شست منست 
خدایت خداوند خواند تو را *** پیمبر خداوند داند ترا 
توئی بر خلایق خداونده کار *** بپا از خداوندیت روزگار 
بر آرنده آفرینش توئی *** بخلق جهان چشم بینش توئی 
همه ما سوا را ز تو کار راست *** بیزدان که کار تو کار خداست 
ز دست تو بر پای شد هر چه هست *** ز کار تو شد دهر یزدان پرست 
ز لطف تو شد هر دو گیتی بجوش *** ز صوت تو کیهان شده در خروش 
دو گیتی ز نورت پدیدار شد *** جهانرا بنورت سرو کار شد 
همه هر چه پیداست پیدا ز تست *** ز دست خداوندیت گشت راست 
همه هر چه هستند فرمان تست *** که پیمان یزدان چو پیمان تست 
سراسر ز تو کار من شد درست *** جهانرا جهان آفرین از تو جست 
بر آمد ز تو نام یزدان پاک *** ز نام تو شد دیو ودد در مناک 
همه هر چه آنرا خداوند خواست *** همه هر چه ما را هویدا ز تست 
ز تو کارها شدم بکام خدا *** سر آمد ز نام تو نام خدا 
ز دست تو دارای پست و بلند *** به پست و بلندی شده نقش بند 
وجود همه از وجودت بپاست *** ز بازوی تو راست دست خداست 
خداوند نازنده از دست تست *** همه ما سوا زنده از دست تست 
چه دست تو مشکل گشائی کند *** خداوند کار خدائی کند 
چه راز و نیاز خدا شد تمام *** ز خواندن چه پرداخت خیر الانام 
چه پرداخت شاه از نماز رسول *** نمودند آنگه جناز رسول

ذکر برداشتن جنازه حضرت را و دفن نمودن امیر آن پیکر شریف را

چو تابوتش از جای برداشتند *** ملایک بگردون سرافراشتند 
پر آواز تهلیل شد دو سرای *** شده صوت تهلیل گردون گرای 
جهان هم پر از صوت جبریل بود *** همه صوت جبریل تهلیل بود 
علی نیست غیر از خداوند کس *** خداوند پاینده او است بس 
جهان هم پر از صوت جبریل بود *** همه صوت جبریل تهلیل بود 
که آن حجره بد حجر گاه بتول *** در آن حجره جبریل کردی نزول 
در آن حجره از بهرش آرامگاه *** نموده بفرمان او دین پناه 
یکی قبر بهرش بپرداختند *** وراو در لحد جایگه ساختند 
نبی چون در آنجایگه جا گرفت *** بعرش برین جایگه جا گرفت 
تو گفتی جهان بیجهاندار ماند *** زمانه خط زندگی را نخواند 
مکائیل و جبریل ژولیده مو *** پر از گرد روی و پر از آب رو 
شخوده همه رخ ملوک و ملک *** به پیچید بر هم زمین و فلک 
بپوشیده از شرم خورشید رو *** نهاده ز غم جمله بر دیده جو 
جهانرا سراسر ز تن رفته جان *** بمردم شده روی یزدان نهان 
بگیتی در افتاد شور و نشور *** شده دیده روشن دهر کور 
ملایک فرو ریخته بال و پر *** پر از درد و ماتم بخیر البشر 
شکسته پر جبرئیل *** گسسته ز هم بند حبل المتین 
سراسر شده پاک نقش جهان *** بهم گشته پیچان زمین و زمان 
کسی راز غم بر نیامد نفس *** کسانرا بگیتی نه پروای کس 
همه دهر بر ناله و آه بود *** زمانی پر از ناله و آه بود 
رسیدی جهان را دما دم بگوش *** پر از نوحه و ناله بانک سروش 
زمین و زمان بی خداوند بود *** جهانرا نه دلبند و پیوند بود 
زمانه روان کرد از دیده خون *** شده جامه آسمان نیلگون 
سپهر برین گشته ماتم نشین *** بخاکستر افتاد عرش برین 
ز پروردگان رفت بروردکار *** جهان را نمانده قرار و مدار 
ترا پرده ای آسمان چاک باد *** ترا دشمن ای چرخ چالاک باد

در ناپایداری دنیای بی اعتبار گوید

ندارد همه کار تو اعتبار *** توئی کج نهاد و توئی کجمدار 
بداری بمردم سر یاوری *** بدارای یزدان کنی داوری 
چگویم که گفتار را تاب نیست *** که اندیشه را ره در این باب نیست 
نگه کن تو ای مرد به روزگار *** تو هستی اگر زیرک و هوشیار 
باین گردش دهر ناپایدار *** ز روز و شب و گردش روزگار 
ز ناراستیهای دنیای دون *** ز کج کردی گنبد نیلگون 
بمردم نداری وفا و بقا *** بد اندیش و بد کیش این بیوما 
نه آنرا بمردان سر یاوریست *** بگونین از کار او آزریست 
نگردم بمردم ره ساز کار *** باو یار فرزانه و هوشیار 
جفا کاره و بی دل و بیحیاست *** همیشه بجان یار ناپارساست 
نه با بخردان خیره کج باخته *** که با بی خرد بی خرد ساخته 
بنیکان ره مهر و کین آورد *** بمردان گره بر جبین آورد صفحه (302) 
دلش پر ز کینه بمردان راه *** ندارد ره نیک مردان نگاه 
بدارای دارنده او دشمن است *** بجان و بدل یار اهریمن است 
بدان کینه بد ساخته جان و دل *** خوش آنکس که گشته از او دل گسل 
بمردان راهش سر و کار نیست *** بجز سوی کجیش گفتار نیست 
همیشه بمردان سرش پر ستیز *** ز کجی او راستان در گریز 
ستیزندۀ بد دل اهرمین است *** بمردان دین و بدین دشمن است 
بمردم ندارد سر مردمی *** دمی بر نیارد بمردی دمی 
بود دشمن مردم آن بد نهاد *** بسوی زنان کرده روی وداء 
جهان آفریننده را دشمن است *** بیزدانیان بد دل و دشمن است 
بجز راه کج را ندارد نگاه *** ندارد ره راستی را نگاه 
دل و دین او نیست در راستی *** همیشه دل آسوده بر کاستی 
دلش پر ز کین است آن بد کنش *** ندارد ره راستی را روش 
چه ما نیست آئین این بد نهاد *** ز جمشید و از جام جم آر یاد 
بجام اندر افکن می لعل فام *** دوای دلم جو ز شرب مدام 
بمطرب بگو تا بر آرد خروش *** برشک آورد چرخ بیداد کوش 
بده می که گردم چو می نشئه جو *** دوای دلم ساز درد سبو 
که از جور گردون بجان آمدم *** از این آشکارا نهان آمدم 
ز چنگ و ربابم بر آور نوا *** که دل تنگ گردید از این تنگنا 
در افکن تو این آتشین می بجام *** مدارای غم کن می لعل فام 
وز آن آتشم بر دل آتش فشان *** که از غم دلم گشت آتش فشان 
نشانی ز کار جهانت دهم *** رهائی از این خاکدانت دهم 
که از کار یزدان نیاری تو یار *** که بر باد شد افسر کیقباد 
مغنی نوائی بر آور ز دل *** که گردم ز کار جهان دل کسل 
نوائی که دل را بحال آورد *** دوای خیال محال آورد

خطاب بمغنی و توصیف نمودن جناب امیر گوید

نوائی بر آور ز مردان راه *** ز مردان نیک و ز مردان راه 
حکایت ز مردان آزاده کن *** روایت ز یاران دلداده کن 
به یاران باقی مرا یار ساز *** به یزدان پرستان سر و کار ساز 
که دل رفت از کار و دین شد زدست *** ز رفتار این چرخ جادو پراست 
بده ساقی آن می که زو جام جم *** دم دهر را زنده سازد بدم
دلم را از آن جام می زنده کن *** مرا چون خضر عمر پاینده کن 
از آن می دلم را بیاور بجوش *** که سازم زمان و مکان پر خروش 
از آن می کنی گر مرا مردمی *** نمایم بگدرون مسیحا دمی 
جهان زنده گردد ز گفتار من *** بآن می شود گر دمی یار من 
فشانی چو بر آتشم زان می آب *** شوم کامجوی و شوم کامیاب 
بر آرم نوائی نو آئین ز دل *** دم نار طور آورم آب و گل 
ز نارم برد طور موسی قبس *** ب مینای تورم بود دسترس 
چه زان جام گردم دمی باده نوش *** ز نم بر ملوک و ملایک خروش 
دمم راز پنهان کند آشکار *** بهم بر زنم گردش روزگار 
زدم دمبدم کار عیسی کنم *** بهر دم دو صد مرده احیا کنم 
بصاحب دلان گویم اسرار دل *** ز دلدار سازم همه کار دل 
نیارم باین هفت اورنگ سر *** باورنگ دیگر شوم دل نگر 
نشینم بر آن تخت فیروز و شاد *** ز مدح خداوند آرم بیاد 
ز مدحش گشایم بگفتار لب *** کنم همچو خور روشن این تیره شب 
بسی راز پنهانی آرم بیام *** کنم فاش اسرار راز نهان 
بر اهل سخن پادشاهی کنم *** بکشور خدایان خدائی کنم 
بکار جهان پار و بار آورم *** ز روی جهان آن نگار آورم 
جهانرا نمایم از آن پر نگار *** بر آرم من از نقش بندان دمار 
مغنی از این ره بر آور نوا *** از این ره بمردان ره ره نما 
نوائی که گردون بر آمد ز جا *** همه هر چه هستند و آید ز پا 
نوائی که جان را نوائی دهد *** سوی راستان آشنائی دهم 
نوائی که گر سازدم تازه جان *** بتن زان نوا اندر آرم روان 
ز بحر سخن درفشانی کنم *** به یزدانیان همزبانی کنم 
بگیتی شود فاش اعجاز من *** شود فاش ز اعجاز من راز من 
ز دریای دل گوهر آرم بیان *** کنم زیب آن گنبد آسمان 
بگوهرشناسان نمایم نثار *** بسی در بسی گوهر شاهوار 
ببزم دو گیتی نثار آورم *** بگوهر زر و سیم خوار آورم 
بده ساقی آن آب آتش نهاد *** بزن آب بر آتش و خاک و باد 
که از آتش و آب و خاکم بباد *** بر آرم همه گنبد کج نهاد 
ره راستی آشکارا کنم *** که بر راست گویان مدارا کنم 
به اهل سخن داستان آورم *** از آن داستان نو جهان آورم 
مر او را نمایم ره راستی *** کنم روشن از کجی و کاستی 
نماید ز گفتار من زنده تن *** شود نو ز گفتم جهان کهن 
بمدحی نمایم سخن را دراز *** که او بد جهاندار و دانای راز 
برد رشک کوثر ز شعر ترم *** که مدحتگر ساقی کوثرم 
جهان زنده گردد ز آواز من *** شود هر دو گیتی ز آغاز من 
شود دفتر آسمان دفترم *** قضا و قدر هر دو خنیاگرم

گفتار در مدح شاه لا فنی و مسند نشین سریر انما و مخاطب بخطاب انت منی گوید

بمدحی گشایم بگفتار لب *** که بود آفرینندۀ روز و شب 
ز نامش بر اورنگ نیلوفری *** روان گشت مهر و مه و مشتری 
بر آرم نوائی نو آئین ز دل *** دم نار طور آرم از آب و گل 
جهان تا جهان روشن از نام اوست *** سرانجام دوران ز انجام اوست 
از او گشته پیدا وجود از عدم *** از او گشته بر پای لوح و قلم 
نمایم چو مداحی بوتراب *** قلم دفتر و لوح گردد کتاب 
نویسد ید قدرت از خامه ام *** قلم آرد از خوردنی خامه ام 
فرستند بر ما دمادم درود *** یکایک ز درگاه رب ودود 
کراجی که مدحتگری کار اوست *** ثنا و ستایش سزاوار اوست 
صفحه (303) 
شود نظم من ورد کروبیان *** ز امکان پر آواز تا لامکان 
بمدحت همه بر گشایند لب *** همه نظم خوانان بنظم عجب 
ز یزدان بخواهند آمرزشم *** دهندم همه هر چه آن خواهشم 
یکایک بر آرند از غرفه سر *** ز نظمم سوی داور دادگر 
که از چیست راهی بدرگاه تو *** نپوئید راهی بجز راه تو 
بود جرم او بی مر و بی شمار *** تو مشمار جرمم بروز شمار 
باین نظم شد سوی تو عذر خواه *** سزد گر ببخشی تو او را گناه 
مکان سوی خلد و جنانش دهی *** بقرب خود آنجا مکانش دهی 
بسوی تو جسته بمدحی پناه *** که مداح او خواندش عذر خواه 
بر آور همه هر چه حاجات اوست *** که او را بدین نظم سوی تو روست 
کند کار کان سوی تو سر بسر *** ببخشا باین نظم این دادگر 
نویسنده اش را بسوی جنان *** بده ره تو این داور مهربان 
بخواننده اش بخش خرم بهشت *** اگر چند باشد گنه کار و زشت 
دعای ملک را پذیرد خدا ر بخلد برین جمله سازیم جا 
ز نظمم همی مدح خواهی کنم *** بخلد برین کامرانی کنم 
ز بهر ملایک نیاز آوریم *** نهانی سخن را بساز آوریم 
نموده همه باز چشم نیاز *** بدرگاهت ای داور بی نیاز 
که بخشی سراسر گناهان ما *** یکایک بشاهنشه لا فتی 
بسوی تو داری روی نیاز *** توئی بی نیاز و تو دانای راز 
بمانی تو دانا و پروردگار *** بما بر ببخشای این کردگار 
نصیحت نامه در فنا شدن دنای غدار 
الا ای خردمند پاکیزه رای *** مپیوند با کس بغیر از خدای 
بدانکس که پیوند او را شکست *** خوش آنکس که در عهد پیوند بست 
نماند بکس این سپنجی سرا *** از این جایگه جای خالی نما 
نماند سرای سپنجی بکس *** خداوند ما هست جاوید و بس 
در این خاکدان هر که آمد گذشت *** بسوی خداوند خود باز گشت 
کسی را در این خاکدان یار نیست *** بکس یار خاکی وفادار نیست 
ترا سر بگردون اگر بگذرد *** اگر پایت از آسمان بسپرد 
سرانجام تو بهره باشد مقاک *** بود جای تو در دل تیره خاک 
شود گر ترا بر فلک جایگاه *** بحکم تو گردند خورشید و ماه 
کسی را اگر چند روزیست زیست *** ببینش نگه کن که این بنده کیست 
تنی کان رود ناگهان زیر خاک *** کسی کو بناکام گردد هلاک 
چگونه کند دعوی بندگی *** کم اس از پشیزی باو زندگی 
تو ای مرد بر خیز و دل زنده کن *** طلب از خداوند پاینده کن 
چنان نام سازی بگیتی بلند *** که گردی چو جمشید جم ارجمند 
بکار فلک دست بازی کنی *** بخورشید و مه سرفرازی کنی 
در آری جهان جمله زیر نگین *** بکام تو گردد سپهر برین 
بناگه در افتد تنت در مغاک *** بود جای تو بی گمان تیره خاک 
زمانه ترا بر زمین افکند *** ترا بر زمین پر ز کین افکند

گذشتن از این سرای فانی و رفتن بسرای جاودانی

اگر صاحب جاهی و دستگاه *** بزرگی و دیهیم و تخت و کلاه 
تنت بر دل خاک غلطان دراست *** سرت برسر نیزه جولانگر است 
چنین داده فرمان خدای جهان *** بما وقت رفتن از این خاکدان 
که سازند ما را نهان در مغاک *** بریزند بر روی ما تیره خاک 
که این است آغاز و انجام تو *** بود خاک تیره سرانجام تو 
منت پروریدم ز خاک مغاک *** ز خاک آمدی باز رفتی بخاک 
شود در گه این و آن بی نیاز *** برو با خداوند پاینده ساز 
بچشم خدا بین اگر بنگری *** زمین را همه سر نگون بنگری 
بهر ذره خاکی نهان مریمی است *** بدم در کشیدن مسیحا دمی است 
در این بحر بس نوح طوفانگرای *** شده غرق چون او بسی ناخدای 
همه دامن خاک پر انبیاست *** کسی کوست باقی بگیتی خداست 
بپیرامنش صد هزاران خلیل *** بگرد هوایش دو صد جبرئیل 
از ایشان نبینی بگیتی نشان *** بجز خاک با پارۀ استخوان 
بمیرد هر آنکو بگیتی درست *** اگر شیخ اگر پاک پیغمبر است 
کسی راز مردن در این چاره نیست *** تنی را در این چاره بیچاره نیست 
نگه کن بکار رسول خدا *** که زان بنده بهتر ندارد خدا 
چگونه ز دیر کهن بر گذشت *** چگونه ز ان و ز تن در گذشت 
کسی کو بمعراج مأوی گرفت *** چگونه بکنج لحد جا گرفت 
از آن بود جانها روان در بدن *** چگونه روانش روان شد ز تن 
نه جز بستر خاک آرام یافت *** نه در منزل خاکدان کام یافت 
جفا کاره است این بد بد نهاد *** ندارد ز مردان مردی بیاد 
بسی شیر مردان بخاک افکند *** بسی سروران در مغاک افکند 
ز سر سروران را رباید کلاه *** بخاک آورد پادشاهان بگاه
بپیرامن خاک اگر بگذری *** به بینش سوی خاک ره بسپری 
نبینی بجز فرق شاهنشهان *** نیابی بجز استخوان مهان 
بجز خاک از ایشان نبینی نشان *** همه خاک بینی سراسر کشان 
گذشتند چندان که اندازه نیست *** بگیتی از ایشان جز آوازه نیست 
ز آوازه از صد هزاران یکی *** پر آواز خاک است از اندکی 
بسی بر گذشتند از این دام راه *** که نه دام آگاه و نه دامگاه 
از ایشان نشانی سرانجام نیست *** بگیتی نشانی سرانجام نیست 
چه خوش گفت دانای باداد و دین *** که گفتار او بد بدانش قرین 
در آن ورطه کشتی فرو شد هزار *** که پیدا نشد تخته ئی بر کنار 
یکایک بدم در کشیدند دم *** وجود همه از دمی شد عدم 
نماند کسی جز یگانه خدا *** اگر بد نهاد است اگر پارسا 
یکایک باین تیره خاک آمدند *** سراسر بتیره مغاک آمدند 
تو از کار پیغمبر اندازه گیر *** که زو شد پدیدار نه چرخ پیر 
سرانجام از این پردۀ نیلگون *** برون رفت و با دیدۀ پر زخون 
ز کارش بهوش آی و اندیشه کن *** خردمند باش و خرد پیشه کن 
چو جوئی توزین گردش کجمدار *** که ن پایدار است و نه برقرار 
صفحه ( 304) 
سوی رهروان رو سوی راه کن *** از آن ره دل خویش آگاه کن 
رها کن ز دامان این دهر دست *** نپیوند با هر که پیوند بست 
تهی دست از گنج و از جاه کن *** چو کوته نمایند کوتاه کن 
چه میریم ما ناگهان ناگزیر *** تو خود پیش از وقت مردن بمیر 
که این شیوۀ راه مردان راست *** بگیتی همین راه راه خداست 
بمیرد اگر پیش مردان کسی *** چه آنکس نباشد بگیتی بسی 
تن فانی خویش باقی کند *** از آن مردنش زندگانی کند 
چه پیش از تو پر دخت سازند جا *** تو زین جایگه جای خالی نما 
که این جایگه جای آرام نیست *** بجز هیچ او را سزاوار نیست 
سرانجام از این خانه بیگانگیست *** به ابلیس وارونه همخانگیست 
نه نیکوست با دیو و دد ساختن *** نه دارای دارنده پرداختن 
نه نیکوست رو از کسی تافتن *** که دیگر نه بتوان چو او یافتن 
بآن سوی روی خدا رهنماست *** بآنجا نمودار روی خداست 
چه نیکوست سوی خدا تافتن *** دل از دیو و ابلیس پرداختن 
چه دلتنگ گشتی از این جای تنگ *** شتابان بآن خانه رو بیدرنگ 
که این خانه جز خاکدانخانه نیست *** کسان را در این خانه کاشانه نیست 
اگر زندگانی تو خواهی دراز *** در آن خانه کاشانۀ خویش ساز 
دوای دل از جور آن خانه جو *** خدا را در آن خانه کاشانه جو 
همه هر چه دارای در این خاکدان *** در آن خانه بفرست کن جاودان 
چو جوئی در این خانه آرامگاه *** که جز خاک چیزی نباشد تباه

در وصف سخن گفتن و یادگاری از اهل عرفان

دریغا که از دور چرخ کهن *** بسی نوجوان و بسی پیلتن 
بسی نامداران گردون وقار *** بسی پهلوانان کیهان مدار 
همه سر بسر تن نهاده بخاک *** بر ایشان شده خاک جای مغاک 
در این دهر دون دل نبندد کسی *** که یکدم بشادی بخندد بسی 
همه جای ترس است و تیمار و آز *** چه باید باو زندگانی دراز 
کسی را باو دهر دون یار نیست *** بکس یار خاکی وفادار نیست 
نماند کسی در جهان کهن *** اگر چند دارد بسی انجمن 
سرانجام جایش بود تیره خاک *** فتد سالها تا ابد در مغاک 
نگه کن تو ای مرد پاکیزه رای *** جهانرا ببین با دلی خونگرای 
بچشم خدا بین کنی گر نظر *** دمی سوی این تیره خاک ای پسر 
نبینی بجز دیده و گوش و سر *** نمائی اگر چشم یزدان نگر 
نماند کسی در جهان کهن *** نه چیزی بماند بغیر از سخن 
سخنگوی فردوسی پاکزاد *** که او از سخن در جهان داد داد 
ندیده دو بینندۀ چرخ پیر *** چه گفتار او گفتۀ دلپذیر 
به اهل سخن هست او اوستاد *** چه او اوستادی ز مادر نزاد 
سخن را از او پایه آمد بلند *** ز گفتار او شد سخن ارجمند 
دگر هر که را در سخن گفتگوست *** همه بنده اند و خداوند اوست 
بخاک درش کمترین بنده اند *** وز آن بندگان نیز شرمنده اند 
نیامد بدوران بمانند او *** نباشد چو او در سخن راستگو 
سخن را بیاید از او جان بتن *** همه نطق او شد روان در سخن 
چنین پایه اش در سخن شد بلند *** که بر درگه ایزدی شد پسند 
سخن بهتر از هر چه ایزد بداد *** بنای زمین و زمان را نهاد 
زمین و زمان شد بپا از سخن *** بپا از سخن آسمان و زمن 
جهان آفرین چون سخن یاد کرد *** همه هر چه هستند ایجاد کرد 
هویدا همه هر چه هست از سخن *** جهان تا جهان هست هست از سخن 
ز یک گفتۀ او بر آمد ز جا *** همه هر چه هستند در دو سرا 
سخن نغز گویان و پاکی نهاد ***گشادند لب چون بگفت از و داد 
زبانش ز گفت جهان آفرین *** سخن راند از آسمان بر زمین 
دگر باره فردوسی پاک زاد *** بلند آورید و بکرسی نهاد 
ز گفتار او نوجوان شد کهن *** ز رخسار او تازه روی سخن 
بدرگاه او من کمین بنده ئی *** شب و روز از آن مدح گوینده ئی 
در آن بارگه من کمین خاک راه *** یکی ذره در خاک آن بارگاه 
ز کار وی این نامه آراستم *** یکی کاخ شاهانه پیراستم 
که تا عالم است و زمین و زمان *** از این نامه نامم بود در جهان 
بگیتی از این نام نامی شدم *** بنزدیک یزدان گرامی شدم 
دو گیتی شد از نامه ام رستگار *** ز ناپاک دیوان بر آمد دمار 
سخن را بعرش اندر افراشتم *** بلاهوت تخم سخن کاشتم 
ملایک همه آفرین خوان شدند *** همه از دمم پاک بینان شدند 
سمند سخن را نمودم چه زین *** بمن آفرین از جهان آفرین 
دمادم رسید از دم جبرئیل *** بمن گشت آندم در آن ره دلیل 
سخن را بکیوان سرافراختم *** بکیهان یکی داستان ساختم 
ز کیهان خدایان کیهان گشا *** ز کشور خدایان فرخنده رای

در وصف سخن پردازی و اوصاف حمیده گوید

سمند سخن را سر افراشتم *** بلاهوت تخم سخن کاشتم 
ز بینا دلان خداوند بین *** ز جان پروران جهان آفرین 
خداوند گاران روز نخست *** که کار خدا شد از ایشان درست 
ز خلق آفرینان مخلوق گو *** ز یزدانیان خداوند جو 
ز یزدان پرستان یزدان شناس *** بجز نیک یزدان نکردم سپاس 
از ایشان همه جان بتن ها روان *** از ایشان بپا گشت هر دو جهان 
همه پاک مانند یزدان پاک *** ز آلایش آتش و باد و خاک 
همه خلق گیتی از ایشان بپا *** بخلق دو گیتی همه خود نما 
یکایک بهر عهد خیر البشر *** بمردم همه داور دادگر 
پرستار ایشان مه و مهر و تیر *** از ایشان بپا مهر و کیوان پیر 
سپهر برین عکسی از رویشان *** هویدا دو گیتی ز نیرویشان 
یکیهان یکایک چه کیهان خدا *** چه یزدان بکیهان خدا رهنما 
از ایشان یکی داستان آختم *** بآن داستان گردن افراختم 
ز بهر گناهان خود عذر خواه *** بجستم سوی داور پاک راه 
سیه نامه شستم از آن آب پاک *** سوی آسمان رفتم از تیره خاک 
ز کیوان و مه سر بر افراشتم *** بگیتی چو تخم سخن کاشتم صفحه (305) 
مرا پایه آمد ز گفتش بلند *** از این داستان من شدم ارجمند 
رهائی از این دهر دون یافتم *** بسوی خداوند بشتافتم 
بجستم سوی پاک دادار راه *** بشستم از این آب رنگ گناه 
مرا جای شد در ریاض بهشت *** شدم دور از کار و کردار زشت 
به یزدانیان همنشین آمدم *** دل آسان ز روز پسین آمدم 
در آن روز دارم شفاعتگری *** فتاده سراسر باو داوری 
زدودم ز دل تیره گرد ملال *** شدم یار با داور ذوالجلال 
دل از کار کونین بپرداختم *** به یزدان و یزدانیان ساختم 
برد رشک کوثر ز شعر ترم *** که مدحتگر ساقی کوثرم 
بمدح علی بر گشایم زبان *** شوم یار با کردگار جهان

در بیان مداحی شاهنشه ملایک در بان و قاضی روز دیوان امیر مؤمنان

ز یزدان بیامد مرا یاوری *** که گردم از آن مدح مدحتگری 
کسی را که یزدان ستایشگر است *** ثنای من اور ا کجا در خور است 
ثنا و ستایش از او بر خداست *** خداوند در مدح او رهنماست 
نه از من سخن از کسی دیگر است *** بمن این سخن ها نه اندر خور است 
عنان را از این خاکدان تافتم *** بقرب خداوند ره یافتم 
در این دامگه از سخن ناجی ام *** بقصر بهشت برین راجی ام 
کشیدم سوی داور پاک رخت *** ز خاک سپه جای جستم بتخت 
شدم در جهان همدم قدسیان *** همه قدسیان مرمرا مدح خوان 
یکایک رخ آورده بر روی من *** شده دمبدم شاد از روی من 
شدم با خداوند فیروز یار *** دلم گشت آگه از این کار و بار 
بشستم ز کار جهان جمله دست *** چو خوش پارسایان یزدان پرست 
چو روشن ضمیران روشن روان *** نمودم تن و جان و دل توأمان 
شدم پاک از آلایش خاکدان *** ز امکان شدم بر سوی لامکان 
نمودم چه مداحی کردگار *** بمن داور پاک گردید یار 
گذشتم ز کار و ز بار جهان *** بجنت روان ساختم جاودان 
سزاوار یار خدا آمدم *** در آن بارگه عذر خواه آمدم 
نمایان بمن روی داور خدا *** شده سوی من سوی داور خدا 
شدم با خداوند فیروز یار *** دلم گشت از این کار آگه ز کار 
چه گشتم بدارای دارنده یار *** شده قابل رحمت کردگار 
ز امکان سوی لامکان آمدم *** سوی بارگاه جهان آمدم 
دلم از تن و جان ز جان شد تهی *** تنم گشت از قدسیان همرهی 
بخلد برین پایگه یافتم *** بسوی خداوند ره یافتم 
گذشتم ز کون و مکان هر چه هست *** زدم سوی دارای دارنده دست 
نمودم بمدحی ستایشگری *** که یزدان نموده است مدحتگری 
چه نورش بگردون دلیلی کند *** ملک در فلک جبرئیلی کند 
گذارد چو از لطف پا در مکان *** مکانرا شود ناز بر لامکان 
چو در مدح او بر گشودم زبان *** ز من شاد گشتند کون و مکان 
درون دو گیتی همه هر چه هست *** از این مدح گشتند یزدان پرست 
همه سوی یزدان بپا خاستند *** ز دادار آمرزشم خواستند 
بفردوس روح الامین مدح خوان *** ثنا خوان این مدح کون و مکان 
گشاده همه لب خلد برین *** یکایک نوا خوان بعرش برین 
که یارب تو این پردۀ پر گناه *** ببخشای او را بمردان راه 
بآنانکه بر در گهت سرورند *** بآنان که خاصان پیغمبرند 
ز هر قصر حوری بر آورده سر *** پی مدحت خواندن دادگر 
از این داستان کرده ورد زبان *** پر آواز از این نظم کاخ جنان 
از ایشان دمادم بخلد برین *** رسیدی بمن صد هزار آفرین 
همه در مدیحم بمدحتگری *** همه بر ثنایم ثناگستری 
بآمرزشم نزد دانای راز *** زبانهای عذر آوری کرد باز 
که ای پاک دارای دانای راز *** گناهان او را بمن بخش باز 
همه هر چه بودند کروبیان *** همه قدسیان قصور جنان 
بنزدیک دارای جان آفرین *** بعذر گناهم شده پیش بین 
بنزدیک یزدان همه پر هراس *** زبان بر گشاده پی التماس 
که ای پاک دارندۀ دادگر *** بما از گناهان او در گذر 
ببخشا تو ای کردگار کریم *** مر او را ز دوزخ رهان و ز بیم 
همه هر چه بودند یزدان پرست *** بعذر گناهم بر آورده دست 
که بنگر باین بندۀ پر گناه *** که باشیم از کار او عذر خواه 
گشوده زبان جبرئیل امین *** بسوی جهاندار جان آفرین 
که راجی که مدحتگری کار اوست *** ثنا و ستایش سزاوار اوست 
سزاوار او هست خلد برین *** سزاوار قرب جهان آفرین 
شود راز ایشان بحق رسول *** پذیرفته گشته بگاه قبول 
ببخشد خداوند من را گناه *** که دارم چنین فرقۀ عذر خواه 
شوم پاک از آلایش روزگار *** بخلد برین گشته امیدوار 
تو نیز ای خردمند پاکیزه نغز *** بیاری دل را ز گفتار نغز 
دمی دم بیاور از این داستان *** که این داستان است از راستان 
نویسندۀ او بجنت در است *** مر این بنده را لب بکوثر تر است 
ابا چشم بینای یزدان نگر *** خدا را باین داستان در نگر 
دلم را از این داستان تازه کن *** از این راز گیتی پر آوازه کن 
دریغا دریغا که در روزگار *** نبیند کسی مردم هوشیار 
در این دهر دون دوستاران کم اند *** چه کم بلکه مردان بگیتی کمند 
در این خاکدان جای هشیار نیست *** به هشیار او را سر کار نیست 
نبینی بهر سو بجز دیو و دد *** نیابی بهر در بجز بی خرد 
ولی گشته در کنج عزلت نهان *** عدو آشکارا شده راز دان 
فروتر خردمند از بیخرد *** ندارد ز روح و ملک دیو و دد 
ندیده کسی راستی در جهان *** زمانه شده یار با کجروان 
دریغا که در این سرای سپنج *** اگر بد پدیدار گفتار سنج 
همه راز من فاش بد در جهان *** ز گنج جهانم نه کنج نهان 
اگر مهرۀ مهر دانشوری *** نبد در نهان خانۀ شش دری 
بدیدار بد نامور گنج من *** هویدا بگیتی شش و پنج تن 
بجز بیخرد نیست در این سرا *** تهی زین سرا از خردمند جا صفحه (306) 
شده نام نادان بدانشوری *** جهان کرده بر بیخرد یاوری
چه نادان بدانشوری سر فراشت *** بباید ز دانشوری دست داشت 
کلین گوزه اش هست خالی ز آب *** گمانش که دارد بمینا شراب 
ز دانش دل او چو آگاه نیست *** چه داند که نادان داننده کیست 
دریغا در این خاکدان کهن *** که خوش نیست او را بجز مکر من 
نبینی کسی را ز دانشوران *** نبینی ز دانش ور آنجا نشان 
همه دیو خویان ابلیس رای *** ابر جای دانشوران کرده جای 
تفو بر تو ای گردش آسمان *** دو صداف بر او زان تو ای زمان 
برفتار خود گر نمائی نگاه *** کنی لعن بر خود ببیگاه و گاه 
خداوند پاینده برداشت دست *** جهانی سراسر همه بت پرست 
همه روی از روی او تافته *** خداوند خود را نبی یافته 
چه جوئی تو ایدل ز بیگانه خویش *** بگیتی از آن مرد زشت کیش
الا ایکه دارای بگیتی بسی *** ندانم که دیدی بگیتی بسی 
ز دانا و نادان چگوئی سخن *** که چیزی نبینی بجز مکر و فن 
چه ایند هروارون ز دانش تهیست *** ز دانش نشان خواستن ابلهیست 
مر او را بدانش سرو کار نیست *** که دانشوران را سزاوار نیست 
بخیره کند بر بزرگان ستم *** کند چهره خاک بر روی جم 
نماید ز جمشید پر دخت جا *** ببخشد بضحاک ملک و سرا 
بنیکان گره بر جبین آورد *** بمردان برو پر ز چین آورد 
همیشه بود یار نا راستان *** کجا خواند اینداستان راستان 
ندارد بمردان سر مردمی *** دمی بر نیارد بمردان دمی 
چه این زن صفت باز ناساخته *** دل از مهر مردان بپرداخته 
چه جوئی از او مردمی هر دمی *** که او را نباشد بمردان دمی 
الا ایکه آگاهی از کار دل *** دل اهل دیر کهن بر گسل 
که کس را باو روی پیوند نیست *** که پیوند او بر خردمند نیست 
ندارد بپیوند مردان سری *** بپیوند جوید ز زن کمتری

ذکر آغاز داستان بر مسند خلافت استقرار یافتن امیر المؤمنین و یعصوب الدین مکمل علوم الاولین و الاخرین ابن عم رسول انام ملک علام شاهنشاه ملایک دربان علی ابن ابوطالب علیه السلام

بسم الله الرحمن الرحیم 
الا ای پذیرنده داستان *** کنون بشنو از گفته راستان 
که چون نوبت دیگر اندر گذشت *** دگر نوبت پاک دادار گشت 
که زهرایمنان گشت خالی زمین *** زمین گشت جای جهان آفرین 
نوای ملک بر گذشت از سماک *** که شد دور دوران یزدان پاک 
بر او پنج نوبت پدیدار گشت *** نهادی کز و مه پدیدار گشت 
بجای خداوند چون کرد جای *** خداوند در عرش شد خود نمای 
نشستن نه هر بندۀ را سزا *** بجای خداوند غیر خدا 
نشاید بجای خداوند کس *** نشیند بغیر از خداوند کس 
که بر سید المرسلین جانشین *** نگردد بجز سید المرسلین 
بجای خدا او شود جانشین *** که گیرد از او وحی روح الامین 
چه زد تکیه بر مسند احمدی *** نمودار شد صولت سرمدی 
ز رخسار رخسار خیر البشر *** بدید از رخ داور دادگر 
ز سیمایش سیمای یزدان پدید *** ز دیدار او روی یزدان پدید 
زمین آسمان شد ز نور رخش *** جوان شد جهان از رخ فرخش 
چه تابید در عرش سیمای او *** ملک محو شد در تماشای او 
ز عرش و ز فرش ملوک و ملک *** پر آواز شد از سما تا سمک 
بر آمد ندای منادی گران *** که شد نوبت داور داوران 
شکوهش چه تابید بر آسمان *** شده پست جمله شکوه جهان 
ز فردوس با چشم یزدان نگر *** ز هر غرفه حوری بر آورد سر 
که تا سوی دارای دین بنگرید *** بروی جهان آفرین بنگرند 
همه قدرت قادر کار ساز *** ببینند و بینند دانای راز 
ز تسبیح و تهلیل در آسمان *** ملوک و ملایک گشوده زبان 
ز حیرت بسوی وی آورده دست *** خداوند جویان یزدان پرست 
بسویش بنظاره بهر گناه *** همه دیده قدسیان فرش راه 
که بار دگر سید المرسلین *** بجای خداوند شد جانشین 
چو بر عرشه منبر آمد فراز *** بگیتی در عرش گردیده باز 
در آن عرشه روح الامین بنگرید *** در آن عرشه دید آنچه در عرش دید 
عیان دید در عرش نور خدا *** جهان دید آیات عرش خدا 
بکون و مکان روی یزدان بدید *** نهان انچه در دیده بد آن بدید 
گهی در زمین گه بعرش برین *** همی دید روی جهان آفرین 
ز هر سو همی دید دیدار او *** شگفتی فرو ماند از کار او 
شکوهش چه تابید بر آسمان *** شکوه جهان آفرین شد عیان 
چه قدرش عیان شد بچرخ برین *** بمردم نگه کرد سوی زمین 
چه افتاد او را نظر بر زمین *** نظر بر زمین کرد جان آفرین 
بدعوت نمودار آمد مجیب *** عیان گشت آیات انی قریب 
بچشم جهان شد روانی دگر *** به تنها روان شد روانی دگر 
کجا روی یزدان و اهل مغاک *** کجا خاکرا طاقت نور پاک 
جهان پر ز راز نیوشنده گر *** خدا شاهد و بندگان بی بصر 
نه گوشی که نوشند از وی خبر *** نه چشمی که گردند یزدان نگر 
صفحه (307) 
نه کس راست ادراک رای خدا *** کجا چشم کور است یزدان گرا 
از آن شد بکون و مکان جلوه گر *** جلال جهان داور دادگر 
بمردم چه شد روی او رو نما *** بمردم عیان گشت روی خدا 
نگه کن سوی دیدنش ره نبود *** ز دیدار او دیده آگه نبود 
فروغ رخش بر نظر راه بست *** شد از دیدنش دیده دل ز دست 
کجا دهر را تاب گفتار او *** کجا چرخ را روی دیدار او 
ز رازش عیان وحی جان آفرین *** ز رویش دو گیتی خداوند بین 
کجا تاب گفتار او در جهان *** زبان آفرین چون گشاید زبان 
نداند خداوند چون راز او *** جز او دیگری نیست دمساز او 
خدای مسیحا بر آرد چو دم *** بر آرد مسیحا ز کتم عدم 
بذکر خداوند چو لب گشاد *** ز وحی خدا کرد جبریل یاد 
همیخواست از راز او جبرئیل *** برد وحی بر سوی عرش جلیل 
مکائیل چون گفتگو گوش کرد *** همه ذکر او را فراموش کرد 
بسی گشت وحی جهان آفرین *** از آن فرش نازل بعرش برین 
بیزدان چنان بر ستایش فزود *** که یزدان مر او را ستایش نمود 
ندارد در آن راز طاقت زبان *** کجا تاب این معمی آرد بیان 
نیوشنده رازیکه گوینده گفت *** شنید و نهان بود راز نهفت 
در راز بر روی ای باز بود *** کجا دیگری محرم راز بود 
سوی ذکر او عقل را کم نبود *** بغیر از نیوشنده آگه نبود 
چو پرداخت از کار و زار و نیاز *** بسوی زمین دیده را کرد باز 
بمردم لب خود ستائی گشود *** بآن خود ستائی خدا را ستود 
که نزدیک یزدان گرامی منم *** جهانرا اگر هست امامی منم 
منم معنی اسم پروردگار *** ز من کار پروردگار آشکار 
منم مسند آرای عرش برین *** منم روح بخشای روح الامین 
منم آنکه از دست من کردگار *** نگار دو گیتی نمود آشکار 
نگارنده نقش زیبا و زشت *** ز دستم گل و خاک آدم سرشت 
من از آفرینش همه برترم *** کجا بلکه من آفرینش گرم 
منم آفرینش اگر هر چه هست *** ز دست من این نقش را نقش بست

در بیان تشریف بردن حضرت امیر بمسجد

چو بنیاد نقش جهانرا گذاشت *** بجز من جهاندار دستی نداشت 
در آفرینش چو یزدان گشود *** گشایندۀ در در ایندست بود 
چه در آفرینش مرا یار کرد *** همه آفرینش بدیدار کرد 
چه من بر گشودم نقاب از جبین *** جهان دید روی جهان آفرین 
چه شد دست من نقش هستی نگار *** بدیدار شد هستی روزگار 
اولوالامر پند مرا کار بند *** اولوالامر از پند من کار بند 
مسیحا نکردی مسیحا دمی *** نکردی دمم گر باو همدمی 
کلیم از کلامم نیاموختی *** بسینا بآتش تنش سوختی 
چه نام مرا پور آذر بخواند *** ز آتش مر او را بگل در نشاند 
برحمت بسویش چه کردم نظر *** پذیرفته شد توبه بوالبشر 
ملوک و ملایک ز روز الست *** خداوند از دست من عهد بست 
بایشان منم رهنمای سبل *** منم رهبر انبیا و رسل 
بزیر و ببالای عرش برین *** ز روز ازل تا دم واپسین 
ز هر راه بر من در راز باز *** منم رهبر راز و دانای راز 
سخنهای او چون بپایان رسید *** خروش ملایک بکیوان رسید 
ملوک و ملایک بر آمد زجا *** بر آمد زهر سو خروش و نوا 
مقیمان کرسی و سکان عرش *** که بودند بر پای آنعرش فرش 
ملایک ز بس پر به پر تافته *** خلایق دگر جای نا یافته

در بیان سؤال نمودن عرب جای جبرئیل را

که ناگه جوانی چو سرو روان *** که از دیدنش پیر گشتی جوان 
در آمد ز جا و بکش کرد سر *** بنزدیک یزدان چو یزدان نگر 
که ای روی تو بر همه رهنما *** همه بندگان و تو داور خدا 
همه کمترین بنده در گاه تو *** سراسر همه خاک درگاه تو 
مقیمان و سکان هر نه فلک *** ز جن و ز انس و ملوک و ملک 
سرافیل و میکال و روح الامین *** همه سوده بر خاک راهت جبین 
توئی آفریننده روزگار *** توئی بندگان را خداوند کار 
جهانرا جهان داوری چون تو نیست *** خداوند را یاوری چون تو نیست 
همه بندگی از تو آموختند *** چراغ خداوند افروختند 
همه بنده بارگاه تو اند *** ستاده بفرمان و راه تواند 
گشاینده کارها دست تست *** همی هستی و نیست از دست تست 
سؤالی کنم ای ترا من فدا *** مثال سؤال خلیل از خدا 
که گوئی که جبریل ایندم کجاست *** بروی زمین تا بعرش خداست 
چو بشنید دانای راز نهان *** بگفتا تو جبریلی ایراز دان 
باو گفت خندان توئی جبرئیل *** عیانست بر کردگار جلیل 
بمن هیچ راز تو پوشنده نیست *** نهان و هویدا بنزدم یکیست 
بود آنکه از گردش روزگار *** شناسای پرورده پروردگار 
چو زد پاک داور در اینراز دم *** ببالای خود داد جبریل خم 
بیفتاد بر خاک و بوسید خاک *** که ای کار تو کار یزدان پاک 
پدید آور آفرینش توئی *** خداوند را چشم بینش توئی 
ستاینده داور دادگر *** شناسای کار تو خیر البشر 
ز روی تو کون و مکان روشن است *** جهانرا ز روی تو جان در تنست 
توئی رهنما و تو ما را دلیل *** بما بندگانی تو رب جلیل 
ز مدحش چو پرداخت روح الامین *** فرود آمد از عرش روح الامین 
ز صاحبدلان خواست بانک نوا *** بر آمد دل راز داران ز جا 
نخستین چو امد ز منبر فرود *** رسید از جهان آفرینش درود 
ملوک و ملایک ز عرش برین *** یکایک ز رویش خداوند بین 
پی عهد بستن سر افراشتند *** همه چشم بر عهد او داشتند 
بهر سو سوی او روان آمدند *** سوی داور داوران آمدند 
نخستین خداوند بالا و پست *** دگر باره با دست خود عهد بست 
خدا و خداوندی او را ستود *** مر او را خداوند هستی نمود صفحه (308)

امیر المؤمنین علیه السلام

ز راز نهان پرده ها باز شد *** خدا با خداوند همراز شد 
چو عهدیکه دست خدا زان بپا *** چه دستی که زان دست و بازو خدا 
که روز نخستین بعهد الست *** بآن دست دست خدا عهد بست 
در این پرده میبود پوشیده راز *** بآن عهد دست خدا بست باز 
ملوک و ملک از گمانشد یقین *** که آن دست دست رسول امین 
پس آنگه بحکم خدای ودود *** بان دست دست خدا را ستود 
دگر گشت پیمان گر دادگر *** بدست خدا بست خیر البشر 
چو شد عهد و پیمان خیر الانام *** بدست خداوند گیتی تمام 
چو دست تو شد نیروی دست من *** بگردون گراینده شد دست من 
باین دست کون و مکان آفرید *** باین دست شد آفرینش پدید 
نگارندۀ نقش عهد الست *** نگار دو گیتی باین دست بست 
بکون و مکان حق پرستی نبود *** خدا را اگر چون تو دستی نبود 
جهان شد بمانند خرم بهار *** ندانم که گویم چه شد آشکار 
نمودار شد رایت احمدی *** پدیدار شد رایت سرمدی 
شد از جلوه اش در جهان جلوه گر *** جلال جهان داور دادگر 
هوای وجودش وجود آفرین *** فروغ رخش مهر و ماه آفرین

در ذکر بیعت نمودن امام حسن (ع) با پدر بزرگوار خود

عیان گشت روئی بدون حجاب *** که بود آفرینندۀ آفتاب 
روان شد خداوند سوی خدا *** ز رویش بر افروخت روی خدا 
سوی عهد دارندۀ دادگر *** عیان گشت سیمای خیر البشر 
بسوی زمین شد چو او رهنمای *** روان شد خداوند سوی خدای 
بسی راز یزدان از آن دست دید *** که آن راست ناید بگفت و شنید 
بدست پسر چون پدر عهد بست *** جهان آفرین گشت پیمان پرست 
دگر باره دست رسول خدا *** بدست خدا گشت پیمان گرا 
پسر با پدر چونکه پیمان نمود *** جهاندار جان آفرینش ستود 
ز پیمان او ما سوا شاد شد *** ز پیمان ابلیس آزاد شد 
پسر چونکه روی پدر بنگرید *** از آن روی روی خداوند دید 
بسی راز پنهانی کردگار *** بر او شد ز رخسار او آشکار 
ببوسید روی و سرش را پدر *** که ای جان تو جان خیر البشر 
خنک ان پدر کش تو باشی پسر *** که دارد پسر مثل خیر البشر 
توئی بعد من خلق را پیشبین *** تو بر جای خیر البشر جانشین 
فروزان ز روی تو خیر البشر *** نمایان ز تو صولت بوالبشر 
جهان روشن از عکس پیمای تو *** بجز جای یزدان کجا جای تو 
چه باشی و هستی بهر دو سرا *** تو بر جای من جانشین خدا 
چو عهد امام دوم در گذشت *** بعهد امام سوم بر گذشت

ذکر بیعت نمودن ابی عبدالله (ع) با پدر بزرگوار خود

درخشنده خورشید برج رسول *** فروزان مه آسمان بتول 
ز دریای رحمت در سرمدی *** ثمین گوهر لجه احمدی 
بجای رسول خدا جانشین *** بخلوتگه قرب بالا نشین 
سراسر بزرگیش دوش رسول *** ز دوشش بتن تازه دوش رسول 
نهالی ز باغ نبی خاسته *** که زان نخل طوبی تن آراسته 
بر آمد یکی ماه و خورشید چهر *** که بود آفرینندۀ ماه و مهر 
نبی رخ چو بر سوی او تافته *** کلید شفاعت از او یافته 
پر امید از روی او خافقین *** شفاعت گر راز داران حسین 
چه آمد خرامان بسوی پدر *** ز رویش بر افروخت روی پدر 
دو دیده ز رویش پر از آب کرد *** جهان تا جهانرا پر از تاب کرد 
ببارید بر مه در شاهوار *** ز مژگان در اشک کردش نثار 
نهانی بر آورد از دل خروش *** که ای گردش چرخ بیداد گوش 
بدانست فرزند راز پدر *** بخندید کای داور دادگر 
شد آگاه او را چه آمد بیاد *** که از دیده اش ناگهان خون گشاد 
بآن عهد آنکسکه اینعهد بست *** که نارم بآن عهد و پیمان شکست 
بعهد و بپیمان چنان سر نهم *** که در عهد و پیمان او سر دهم 
پدر چون ز فرزند بشنید راز *** بگریید با او زمانی دراز 
جهان تا جهان جمله گریان شدند *** ز گرییدن آندو حیران شدند 
ولیکن ندانست آن راز کس *** همی گریه زانگریه کردند بس 
پس آنگاه بگرفت دست پدر *** ببوسید و بنهاد بر چشم و سر 
پی عهد بستن بر آورد دست *** بیزدان دگر باره آن عهد بست 
چه شد عهد یزدان نهادن تمام *** بیزدان پرستان در آمد سلام 
دل از عهد آن دست آراستند *** پی عهد یک یک بپا خواستند 
همه عهد بستند برنا و پیر *** هر آنکس که بود از امیر و وزیر

در بیان عهد بستن اهل حجاز و سایر بلاد با جناب امیر المؤمنین علیه السلام

چه روز دگر خسرو خاوری *** بر آمد بخرگاه نیلوفری 
نه افلاک روشن شد از روی او *** جهان شد مسخر ز نیروی او 
ز خرگاه خاور برآورد سر *** ز خاور بر افروخت تا باختر 
ز خرگاه خاور فزود اختران *** کشیدند صف از کران تا کران 
ز بیم نهیبش ز رخ رفته رنگ *** فتاده همه از شتاب و درنگ 
سوی منبر آمد شهنشاه دین *** پر از نور شد آسمان و زمین 
از آن گشته روشن همه بر فلک *** پر از نور شد از سما تا سمک 
چه بنشست بر تخت فرماندهی *** نخستین مکائیل گشتی رهی 
چه نورش ز دیهیم او رنگ تافت *** فر هر دو گیتی بر او تنگ یافت 
چو عکس رخش در جهان اوفتاد *** ملک در فلک در گمان اوفتاد 
لباس خداوندی آنسان که خاست *** خداوند بر قد او دید راست 
چه آن جلوه گر گشت در آن لباس *** همه نامها گشت یزدان شناس 
چه در تخت شاهی بگسترد رخت *** فتادند شاهان گیتی ز تخت 
صفحه (309) 
چو تاج بزرگی بسر بر نهاد *** کله از سر رای قیصر فتاد 
چو پوشید بر تن یمانی رو *** ردای شه روم و چین شد قبا 
چه نورش بکون و مکان اوفتاد *** مکان غیرت لا مکان اوفتاد 
بگیتی چه گسترد ظل ظلیل *** عیان گشت ذل خدای جلیل 
چه شد روشن از روی او روی خاک *** ز رویش همه نور شد جان پاک 
ز هر خار و بن رست بیضا نمود*** ز هر خاک آیات عیسی نمود 
جهان شد بمانند خرم بهار *** بدیدار شد داور کردگار 
چو بر عرشه صبر او رنگ یافت *** دو گیتی ز رخسار او رنگ یافت 
جهانی بسویش گشادند چشم *** سوی پاک یزدان گشادند چشم 
یکی شاه دیدند بر تاج گاه *** که چون او ندید است خورشید ماه 
ببر خلعت از کردگار جلیل *** بسر چتر از شهپر جبرئیل 
بسر بسته عمامه احمدی *** ببر کرده دراعه احمدی 
در آن عرصه شاهی پدیدار شد *** که از دیدنش دیده از کار شد 
بسوی همه دیده ها بد براه *** که شه را در آخر شد آن بارگاه 
کجا چشم خفاش و دیدار هور *** کجا روی یزدان کجا چشم کور 
بجائیکه آمد ندای خدی *** کجا بود وارونه دارنده پای 
بجائیکه یزدان سراید سخن *** کجا تاب دارد دل اهرمن 
بملکی که روشن شود آفتاب *** ندارد در آن چشم خفاش تاب 
همه نامداران ملک حجاز *** چه از بینوا و چه از بینیاز 
ز هر قریه و شهر جمعی کثیر *** بزرگ و خردمند برنا و پیر 
همه نامداران ملک حجاز *** که بودند سرخیل وادی دراز 
ز رویش بسی چشم یزدان نگر *** بیزدان پرستی بر آورده پر 
پر از خون ز کارش دشمنان *** چه از داور پاک اهریمنان 
از آن عرشه لب را بگفتن گشاد *** تزلزل بعرش برین اوفتاد 
چو خواند آیتی از کلام خدا *** بر آمد دل راز داران ز جا 
از آن عرشه وحی خدای جلیل *** بعرش برین رفت بی جبرئیل 
ز گفتار او خلق حیران شدند *** ستایش گر پاک یزدان شدند 
گشاده بسویش همه چشم گوش *** همه در شنیدن شده سخت کوش 
شنیدند مردم چه گفتار شاه *** چه دیدند پر نور رخسار شاه 
بآواز گفتند با یکدیگر *** که این نیست جز داور دادگر 
بفرمان تو جمله فرمان بریم *** ترا از دل و جان ستایشگریم 
همه بنده ایم و تو داور خدا *** تو سوی خدائی بما رهنما 
نخستین تو را پاک یزدان ستود *** رسول امنیت ستایش نمود 
سزاوار تاج و نگین نیست کس *** تو هستی و هستی سزاوار بس 
سزاوار تاج و نگین زمین *** ز هستی و هستی زمین آفرین 
چه یزدان پرست و چه عزی پرست *** ببیعت بیزدان بر آورده دست 
ببیعت همه دست کرده دراز *** سوی دست دارندۀ کار ساز 
کجا دست اهریمنان مغاک *** کند عهد با دست یزدان پاک 
کجا دیو را باب عهد خدا *** نه ما را خداوند پیمان گرا 
مگس را نه تاب عقوب عقاب *** نه خفاش پیمان گر آفتاب 
ندارد ثبات و ندارد ثبوت *** بحبل المتین نسجه عنکبوت 
ببستند عهد و ولی سخت سست *** کجا نا درستان و عهد درست 
به ابلیس جوید ره مستقیم *** کی اهریمن آید بعهد قدیم 
نه هر قطره را عهد دریای آب *** ز ره زره پیمان گر آفتاب

در بیعت نمودن حواص و عوام و توصیف امیر (ع)

چه آن عهد و پیمان بپایان رسید *** از آن عهد افغان بکیوان رسید 
چه شد داور دادگر دادگر *** چه خیر البشر جای خیر البشر 
گرفتش ز نور جهان نور یافت *** ز نور خدا بر جهان نور تافت 
جهانرا جهان داور آمد پدید *** دگر باره پیغمبر آمد پدید 
فلک خاتم از دست دیگر گرفت *** سلیمان نگین تاج افسر گرفت 
شهی شد برافراز تاج و نگین *** که او بود تاج و نگین آفرین 
که نوری که آنجا تجلی نمود*** تجلی دل آتش طور بود 
ببالا بر آمد چه دست خدا *** کجا بنده یارد زدن دست و پا 
بکشور چه گردید کشور گشا *** فتادند کشور خدایان ز پا 
نگین آفرین یافت تاج و نگین *** خدیو جهان شد جهان آفرین 
فلک شادمان گشت از تخت آن *** ملک سر برفراشت از بهر آن 
خداوند خود یافت ملک خدا *** خداوند گیتی چه شد خود نما 
همه ملک و کشور پر از نور شد *** از او دست اهریمنان دور شد 
همه شاد دیوان بیداد گر *** که بنشاند عثمان بجای عمر 
از آن ماده دیو آنچنان پاک کرد *** دل اهرمن را ز غم چاک کرد 
جهان شد بمانند خلد برین *** زبان ملایک پر از آفرین 
بروی زمانه پر از عدل و داد *** بهر ملک دست خدا بر گشاد 
زمین شد بکردار خرم بهشت *** نوای ملک خاست از خاک خشت 
بملک خداوند روی زمین *** دل عدل بگشاد جان آفرین 
بکژ در نگردید دور زمان *** همه راست شد گردش آسمان 
ز ناراستی چرخ گردون گریخت *** فلک گردش او همه راستی است 
خداوند آمد خدیو زمین *** جهان شد بکام جهان آفرین 
ولی کار دوران همه کاسی است *** جهانرا همه شهره ناراستی 
چگویم که این دهر بیدادگر *** نپیوسته با داور دادگر 
ندارد بجز خار و کین و عناد *** بعباد رب و برب عباد 
بیزدان شناسان بود ناشناس *** نه یزدان شناس و نه یزدان سپاس 
بنمرود گردد چه او دست گیر *** بیزدان زند دست نمرود تیر 
بدارای دارنده کین آورد *** بیزدان برو پر ز چین آورد 
بفرمان فرعون تیغ آختند *** سوی داور دادگر تاختند 
چه نمرود بانک خدائی دهد *** برو بر خدائی گواهی دهد

طاغی شدن زاده هنده یعنی معاویه ابن ابی سفیان و گزارش آن

کنون باز گردم سوی داستان *** سخن گویم از کار نارستان 
یکی داستان نو آرم پدید *** ز یزدان پاک ز دیو پلید صفحه ( 310) 
اگر هوشیاری بیا گوش کن *** ز کار دو گیتی فراموش کن 
ز گوش آفرین گوش دیگر بخر *** که راز نهان نشنود گوش خر 
که چون زادۀ هند آن اهرمن *** بعهد خدا گشت پیمان شکن 
ز فرمان یزدان بپیچید سر *** بر آشفت با داور دادگر 
به یزدان در راز را باز کرد *** جدل با خداوند آغاز کرد 
که از مهر درگه خشم و کین *** بیک گردش چشم او بر زمین 
فرو رفت فرعون در رود نیل *** فتاده تزلزل باصحاب فیل 
ز یزدان چو آن دیو پیچید رو *** بسی دد نهاد و بسی دیو خو 
ز هر جای اهریمنان در خروش *** که اینک منم با خدا کینه کوش 
بسی بد نهادان ابلیس خو *** نهادند بر سوی ابلیس رو 
ز یزدان همه روی بر کاشتند *** بدل مهر اهریمن انباشتند 
شده دست کوتاه و دستان دراز *** پی بیعت او ز شام و حجاز 
چه دید اهرمن مصر بر کام خویش *** چو فرعون شده با خدا کینه کیش 
نمود آنچه فرعون و یزدان نمود *** سر کینه با پاک یزدان گشود 
جهان تافت رو از خدای جهان *** زمان گشت بر کام اهریمنان 
بمردان رخ پاک کیوان خدیو *** فروزان و مردان پرستار دیو 
نموده بمردم خداوند رو *** سوی دیو مردم خداوند جوئ 
هویدا جلال خدای صمد *** جهانی پرستنده دیو و دد 
به پیچیده رو از خدا و رسول *** همه اهرمن را نموده قبول 
نگرده خدا را پرستندگی *** نمودند فرعون را بنده گی 
نبینیم دارای این راز کس *** خدا و خداوند دانا و بس 
خرد را در این بارگه بار نیست *** خردمند را جای گفتار نیست 
بفکرت ز حیرت خرد سوخته *** خردمند را رخ بر افروخته 
بیا ساقی از جام مینای جم *** بجای خرد ریز می دمبدم 
علاج خرد زان می ناب کن *** درون خرد را از ان آب کن

عازم شدن طلحه و زبیر بجانب مکه و خلاف نمودن ایشان جناب امیر ع را

که نتوان بر آورد زینراز دم *** که ضحاک بر مسند و رانده جم 
سر آیم شگفتی یکی داستان *** ابا راستان کار نا راستان 
سپهبدار چون طلحه و چون زبیر *** که بودند سر خیل وادی ریو 
بیثرب نزد خداوند دین *** ولی شان نه چشم خداوند بین 
بجائیکه روشن شود آفتاب *** ندارد در آن چشم خفاش تاب 
بدوری که حقر است زیبندگی *** کجا اهرمن را بود زندگی 
دلیران و گردان قوم قریش *** نهانی فتادند در کین و طیش 
بدرگاه بنزدان همه پشت خم *** ولی دل سوی زشت دیو دژم 
همه دل بدیر و خداوند کو *** نهانی سوی اهرمن کرده رو 
چه دلشان سوی اهرمن عهد بست *** به پیمان یزدان بر آمد شکست 
نهانی بر او بر نهادند کار *** که گردند با دیو ناپاک یار 
بدارای یزدان گزند آورند *** بسی مکر و افسون و بند آورند 
که کردند با دیو ناپاک یار *** پر از کینه سوی خداوند گار 
بهانه همی خون عثمان کنند *** طلب خونش از پاک یزدان کند 
چه از رازشان طلحه آگاه شد *** بآن بد نهادان هوا خواه شد 
زبیر بد اندیش را یار کرد *** فسون با خداوند بیدار کرد 
که اینک سوی کعبه جوئیم راه *** به پیچیم عایشه را سر ز راه 
در اینکار چون او شود یار ما *** بکام دل ما شود کار ما 
بگفتند و از جای برخاستند *** سوی شاه دین رفتن آراستند 
از این در روان تر زبان آمدند *** سوی داور داوران آمدند
نهادند نزدش همه سر بخاک *** چو یزدان پرستان یزدان پاک 
که ای خاکبوس درت جبرئیل *** ثنا گوی ذات تو رب جلیل 
توئی بر همه داور دادگر *** ثنا خوان ذات تو خیر البشر 
ندارد مکائیل روز و شبان *** بغیر از ثنای تو ورد زبان 
بکرباس تو نه فلک در سجود *** بدرگاه تو مهر و مه در سجود 
ملوک و ملایک ز روی نیاز *** یکایک بدرگاه تو در نماز 
ملک ز آسمان آورد بر زمین *** بتو آفرین از جهان آفرین 
نداریم چون ما در این داوری *** نمائیم هر یک ستایش گری 
ز وصف تو نطق زبانست کال *** جهان تا جهان راز بانست لال 
چه بشنید گفتار شان راز دان *** بخندید و گفتا که راز نهان 
نهانی بمن هیچ پوشیده نیست *** نهان و هویدا بنزدم یکیست 
منم واقف از رازهای نهان *** براز نهانی منم راز دان 
در این پرده پنهان نهان هر چه هست *** بمن آشکارا ز بالا و پست 
بجز من کسی محرم راز نیست *** در راز بر روی کس باز نیست 
بگویم سؤال شما را چه دوست *** شما را بمن از چه این آرزوست 
که دارید اکنون سوی کعبه رو *** ولی کعبه بوئید و بتخانه رو 
خدا را در آن خانه کاشانه دید *** گذشت از خدا و خدا خانه دید 
ولیکن شما را چنین است رای *** چگویم شود هر چه خواهد خدا 
شنیدند چون گفت و سر کشان *** از آن گفته گشتند چون بیهشان 
برفتند از آن جای پر بیم و باک *** همه دل ز گفتار شه خوفناک 
برفتند و بستند بار سفر *** همه دل پر از کین سران قریش

آمدن طلحه و زبیر بنزد عایشه و گفتگو نمودن عایشه و گزارش

نمودند آگه دلی پر ز طیش *** که اینک بدرگه سران قریش 
سوی شهر بطحا روان آمدند *** سوی بانو بانوان آمدند 
چه در خانه او فراز آمدند *** بآن داوری چاره ساز آمدند 
ستاده همه با دلی پر ز راز *** که آرند رو سوی او با نیاز 
چه بانو شد آگاه از کار زار *** بفرمود تا پرده را پرده دار 
کشید و طلب کردشان در زمان *** سوی او برفتند پویان روان 
چه نزدیک آن پرده راه یافتند *** ز دارای نه پرده رخ تافتند 
یکایک بتعظیم آن محترم *** دمادم بیال یلی داده خم 
چه بانو برخسارشان بنگرید *** دل خویشتن را پر از مهر دید 
صفحه (311) 
نخستین بپرسید از رنج راه *** دگر گفت کی مردم کینه خواه 
چه دارید از شاه دین آگهی *** علی آنکه آمد جهانش رهی 
بمردم چگونه است کردار او *** بخلق خدا چون بود کار او 
که کس همچو او نیست در بند خلق *** بگیتی چو اونی خداوند خلق 
شنیدند چون گفت او سر کشان *** از آن گفته گشتند چون بیهشان 
بسویش گشادند پر مهر لب *** که کار علی هست کار عجب 
همه گشته دلها از او پر شکیب *** مساویست نزدش فراز و نشیب 
سر دعوی خود عثمان نداشت *** بخون خواستن راه فرمان نداشت 
در آنجا بما زندگی گشت تنگ *** بامید درگاه تو بی درنگ 
بنزدت از آن راه دور آمدیم *** بدرگاه تو عذر خواه آمدیم 
که شاید کنی چاره کار ما *** بما پر ز کین شد سپهدار ما 
در اینکار گردی اگر یار ما *** شوی از دل و جان سزاوار ما 
همه بخت کم بوده باز آوریم *** ترا تخت فرخ بساز آوریم 
چه بانو سخن های ایشان شنفت *** ز گفتار ایشان بر آشفت و گفت 
که ای خیره سر مردم نابکار *** همانا که شد تیره تان روزگار 
نه نیکو است زان روی برتافتن *** که دیگر نبتوان چو او یافتن 
شنیدم باین هر دو گفتش رسول *** که نزدیک زد آن چو او کس قبول 
نه بود است از آفرینش کسی *** اگر پایه دارد ز دانش بسی 
شنیدم بدینسان چه گفتار او *** بحیرت فرو ماندم از کار او 
بگفتم که ای راه حل را دلیل *** بود به ز میکال و از جبرئیل 
بخندید و پاسخ چنین داد باز *** که آری نهانست در پرده راز 
بود کمترین خادمش جبرئیل *** بمیکال چون کردگار جلیل 
بحریت فرو ماندم از کار او *** نمودم سوی او بآزرم رو 
که ای از تو کون و مکان زیر پا *** تو دانی همه هر چه داند خدا 
علی را ستایش نمودی چنان *** که غیر از علی در زمان و مکان 
نبود و نباشد بآن پایه کس *** همانا بود پاک یزدان و بس 
خدا را تو این راز را باز گو *** زمانی بمن ذکر این راز گو 
پیمبر چو این راز از من شنید *** تبسم نموده باو بنگرید 
که ای راز جوینده بی نیاز *** چو جوئی تو از راز دانای راز 
اولوالعزم از عزم او ارجمند *** اولوالامر امر ورا کار بند 
اولوالعزم ذوالعزم عزم ویند *** همه صف نشینان بزم ویند 
نشیند در آن بزم چون از جلال *** نشینند ایشان بصف نعال 
بجز من نه او را شناسد کسی *** اگر بهره دارد ز دانش بسی 
چو یزدان مر او را نماید سپاس *** شناسای او هست یزدان شناس 
کسی راز اوصاف او یار نیست *** ز اوصاف او جای گفتار نیست 
ورا پایه روح و فرا شد براق *** من و پاک یزدان شناسیم و بس 
چو من از ثری بر ثریا شدم *** ببالا ببالای والا شدم 
فرو ماند روح و فرا شد براق *** بجائیکه شد طاقت صبر طاق 
بهر پایه ای گو مرا پایه بود *** مر او را ورا پایگه سایه بود 
بهر جا گذشتم نمودار بود *** مرا از رخش گرم بازار بود 
چو نزدیک یزدان برون تافتم *** مر او را بخود هم عنان یافتم 
چه کردم سوی داور پاک رو *** ندیدم بهر سو بجز روی او 
چو یزدان در راز را باز کرد *** بمن او همه ذکر آن راز کرد 
در آنجا همه رازهای نهفت *** تو گفتی بمن غیر او کس نگفت 
علی را نه بشناخت در روزگار *** کسی جز من و پاک پروردگار 
ز راز علی در جهان لب ببند *** که این راز بگذشته از چون و چند 
خردمند را مهر او حرز جان *** نخستین خرد یافت از او روان 
عقاب خرد تا ابد گر پرد *** کجا ره سوی پایگاهش برد 
گذشت است جایش از آن پایگاه *** که اندیشه یا بد بدان جای راه 
نه این پایگه ز آفرینش بر است *** همه هر چه هستند از آن برترست

در بیان مایوس گردیدن طلحه و زبیر از عایشه و نامه نوشتن ایشان بنزد معاویه

اگر او نبودی دو عالم نبود *** سرشت گل و خاک آدم نبود 
اولوالامر او بود در امر کن *** چو در امر کن گفته بود او سخن 
بوصفش چو دیدم رسول امم *** بدم در کشیدم من از بیم دم 
از این رازها هیچ آگاه نیست *** کسی را باین رازها راه نیست 
چو گشتند یاران از آن ناامید *** ز گفتار بانو شده نا امید 
همه از دل و جان نوان آمدند *** ز گفتار او ناتوان آمدند 
سوی خانه خود نمودند رو *** نمودند با یکدیگر گفتگو 
سرانجام آن رایشان شد پسند *** که زانجا نویسند بر پور هند 
مر او را نمایند آگه ز کار *** که بفرست سیم و زر بی شمار 
سوی او یکی نامه دل پذیر *** نوشتند کی مرد دانش پذیر 
نمودند از کار بانو خبر *** که بانو بود یار خیر البشر 
نگوید در این کار جز راستی *** نجوید در این چاره جز کاستی 
بجز سوی یزدان ندارد نیاز *** نداند کسی جز علی کار ساز 
در این چاره این جایگه کار تست *** شکسته بدست تو گردد درست 
سراسر چه بر خواند پاسخ نوشت *** ببانو که ای یار نیکو سرشت 
نبیند در این ره خداوند گار *** پسندیده باشد ابر کردگار 
که از خون عثمان کنون نگذری *** ز کار علی جمله فرمان بری 
که او بد بمردم امام زمان *** تو میدانی ای بانو بانوان 
نه نیکو بود در گذشتن از او *** نکردن ز خونش همی گفتگو 
نه نیکو بود نزدت ای پاک زاد *** در این راه ما را بغیر از وداد 
گذشتن از این خون ولی مشگلست *** تو دانی که اینکار کار دلست 
گذشتن ز خون امام زمان *** نه نیکو بود نزد اهل جهان 
نه آئین یزدان پرستان بود *** نه یزدان از اینکار شادان بود 
گذشتن از اینخون دلا سوده راه *** گذشتن از اینخون بجان بیگناه 
بگویم اگر رای و فرمان تست *** که ایندل دل من گروگان تواست 
یکی لشگر آرم زهر سو گران *** که او را زمانه ندارد گران 
سوی خون عثمان بداریم دست *** که اینخون بود کار یزدان پرست صفحه ( 312) 
اگر اینکه رایت در اینکار نیست *** در این رای رایت خریدار نیست 
نگوئی سخن جز بنام علی *** نخوانی بجز کردگار و علی 
همه مهر او پرده جان تست *** ز روی علی تازه ایمان هست 
نرانی بجز نام او بر زبان *** نخوانی بجز مدح او در نهان 
فراموش از خون عثمان کنی *** بدل مهر حیدر گروگان کنی 
تو خود بنگر ای بانو بانوان *** نه نیکوست اینکار ما در جهان 
در این ره خرد را کن آموزگار *** ببین گردش چرخ ناپایدار 
که در کار عثمان زمانه چه کرد *** چگونه ز جانش بر آورد گرد 
نه نیکوست بگذشتن از خون او *** شدن یار با قتل او روبرو 
سخن هر چه گفتم همه گوش کن *** ز مهر علی دل فراموش کن 
همه نامداران ز مردی نیاز *** پی خون عثمان دلی پر ز راز 
ز هر سوی یکی لشگری پر ز کین *** کشیدم برزم خداوند دین 
که از خود عثان نمایند یاد *** از آن خون شود تازه روی وداد 
نه نیکواست زینکار رخ تافتن *** علی را خداوند خود ساختن 
که در خون عثمان بود او شریک *** تو خود دانی ای بانو اینرواز نیک 
چه نامه به بن اندر آورد زود *** فرستاده شد سوی بطحا چه دود 
سوی خانه طلحه آورد رو *** چه او داد این نامه در دست او 
دل طلحه پس شاد از آن نامه شد *** از آن نامه اش گرم هنگامه شد 
چو آن نامه نامور را بخواند *** بسی گشت شادان حیران بماند 
کزین نامه بانو نگردد ملول *** نماید در این نامه رد یا قبول 
و یا بر خروشد از این نامه زار *** نهد نام این نامه را نابکار 
ز هر سو بسی رخش اندیشه راند *** زبیر دلاور بر خویش خواند 
مر آنرا از آن نامه آگاه کرد *** سرنامداران سوی راه کرد 
زبیر اندر آن نامه چون بنگرید *** ز خون جگر بر رخش خون چکید 
که بانو نخواهد نمودن قبول *** از آن نامه خواهد که گردد ملول 
پس اندیشه کردند با یکدیگر *** دلیران و گردان فرخاش خر 
که این نامه نزدیک او چون برند *** چگونه بمکر و بافسون برند 
معاویه هدیه فرستاده بود *** رز سیم و رخت او فرستاده بود 
فرستاده بس هدیه بی شمار *** بدرگاه بانو برسم نثار 
فرستاده و نامه بر داشتند *** بآن هدیه ها تخم کین کاشتند 
بدرگاه بانو فراز آمدند *** بآن داوری چاره ساز آمدند 
برش طلحه بنمود روی نیاز *** ستایش کنان گشت بردش نماز 
پس آنگاه لب را بگفتن گشاد *** از آن نامه و هدیه بنمود یاد 
بفرمود پس آن بانو بانوان *** که بر خواند آن نامه را راز دان 
بر آن هدیه ها یک بیک بنگرید *** نیامد خوش آنرا روئی ندید 
نموده پر از کینه بانو جبین *** بسوی یلان کرده رخ پر ز چین 
بفرمود پس بانو بانوان *** که بر خواند آن نامه را راز دان 
باستاد خواننده در پیشگاه *** پی نامه خواندن بپیموده راه 
نخستین چه زان نامه سرباز کرد *** بر بارگه خواند آغاز کرد 
سراسر چو او خواند بانو شنید *** پر از خشم بانو ز جان بر دمید

در بیان رسیدن نامه معاویه نزد عایشه و جواب عایشه فرستاده را

خروشان بر آورد از دلخروش *** که ای مردم زشت بیداد کوش 
به پیچیده از داور پاک رو *** بدارای یزدان همه کینه جو 
همه یار اهریمن زشت کیش *** همه کینه جو با خداوند خویش 
همه با خداوند رزم آزمای *** زدوده همه دل ز مهر خدا 
همه دل ز یزدان بپرداختند *** باهریمن بد کنش ساختند 
بفرزند هند آن بد بد گهر *** همه یار و دشمن بخیر البشر 
کزیدند دیوی بخیر الانام *** ستمکاره باب و جگر خاره مام 
برزم خدا تیغ کین بر کشید *** بروی نبی هفت لشکر کشید 
چه از مادرش بر گشایم سخن *** همانا که هرگز نیاید ببن 
چو آن زشت پتیاره دیو زاد *** همانا بگیتی ز مادر نزاد 
میان دو لشگر بزین بر نشست *** بگردان لشگر چنین عهد بست 
که خون نبی گر بریزد کسی *** بنزدیک ما پایه دارد بسی 
ندیده دو بیننده روزگار *** که در رزم هنگامه کار ساز 
زنی بر نشیند بر افراز زین *** خروشان برزم جهان آفرین 
کسی کش چنین مادرست و پدر *** گزیدند بر جای خیر البشر 
پدر بر پدر خصم خیر الانام *** گزیدند او را بمردم امام 
کنون هم ندارد بایشان دریغ *** کشیدن بروی خداوند تیغ 
شما بد نهادان ابلیس رای *** همه دشمنان رسول خدای 
ز یزدان پرستی گشادید دست *** دگر باره گشتید عزا پرست 
همه سوی خصم خدا کرده رو *** همه با ولی خدای جنگجو 
برزم خدا لشگر آراستند *** که خون فلان از خدا خواستند 
رضا بوده در خون عثمان خدا *** اگر بوده حیدر بخونش رضا 
بخون گنه کار یابی گناه *** جهان آفرین شاهدست و گواه 
بود بر شما خلق ناپاک رای *** طلب کردن خون خلق از خدای 
بود فرض با مردم روزگار *** که فرخاش جویند با کردگار 
کزو آفرینش ندارد همال *** بود دادگر داور ذوالجلال 
خدا و خداوندی او را ستود *** مر او را خداوند گیتی نمود 
تبسم کنان گشت خیر البشر *** که هان ای حمیرای دارای خبر 
تو قدر علی را ندانی همی *** ز اوصاف او قصه خوانی همی 
کسی کو بود روزگار آفرین *** نه در روزگار است امر آفرین 
چو عکس رخش تافت در روزگار *** که پروردگارست پروردگار 
گذشته ز اسلام و از دین و کیش *** دگر باز گشتید بر کفر خویش 
بدارید از دین دادار دست *** دگر باره گردید عزی پرست 
همه گفت من را سراسر دروغ *** بدانید و دین نبی بی فروغ 
ابا او نه پیکار آسان بود *** ز پیکار او چرخ ترسان بود 
سواری که باشد بنیر و چو شیر *** ز خون کرده گیتی چو دریای قیر 
بمیدان چو تیغ دو سر بر کشید *** سر چرخ گردون بچنبر کشید 
سر سر کشان گوی میدان اوست *** جهان آفرین آفرین خوان اوست 
بمیدان سمندش چو تازد همی *** جهان آفرین زو بنازد همی صفحه ( 313) 
اگر چرخ گردد باو هم نبرد *** سر چرخ گردون در آرد بکرد 
ز قالوا بلا تا گه رستخیز *** عبادات و طاعات اهل تمیز 
درون دو گیتی همه هر چه هست *** نیرزد صوابش بآنضب دست 
ز یک ضرب تیغش گه داوری *** پیمبر نماید ستایش گری 
ز جن و ز انس و ملوک و ملک *** ز هر هفت طاق و زهر نه فلک 
سوی او شود از بکین ژاژها *** کجا ژاژ خواهی توان با خدا 
نه بتوان بیزدان بر آشوفتن *** بداور در داوری کوفتن 
بگفت این و پر خشم آمد زجا *** دوم روز شد سوی پرده سرا 
دلیران ز کارش هراسان شدند *** دلی پر ز اندیشه ترسان شدند 
همه سوی یکدیگر آورده رو *** شگفتی فرو ماند از کار او 
که صدیقه جز صدق چیزی نگفت *** ز پرده بر آورد راز نهفت 
فسونهای او نزد او باطل است *** بافسون زدن رای او مشگلست 
نجوید بجز مدح پروردگار *** نگوید بجز گفته کردگار 
ندانیم دیگر چه افسون کنیم *** ز بیچارگی چاره اش چون کنیم 
سوی خانه خود فراز آمدند *** ز هر سو بسی چاره ساز آمدند 
بسی رخش همت بر انگیختند *** بسی خار در خاک ره ریختند 
در آخر در این راه گشتند راز *** فرستند قاصد سوی شام باز 
دهندش ازین کار مشکل خبر *** که بفرست بر سوی ما سیم و زر 
که چون عقده کار شد پیچ پیچ *** بجز سیم و زر چاره اش نیست هیچ 
فرستی اگر سیم و زر بیشمار *** بکامت شود گردش روزگار 
یکایک بدرگاه تو بنده ایم *** بفرمان رایت سرافکنده ایم 
چه شد نامه نامداران تمام *** فرستاده شد آنزمان سوی شام 
ز دیوان چو آن نامه شد سوی دیو *** بر آمد ز دیو دمنده غریو 
در گنج بگشاد وزر بر فشاند *** ز هر گوشۀ در و گوهر فشاند 
در گنج نوشیروان باز کرد *** ز نوشین روانان بر آورد گرد 
ترا قامت ای آسمان باد خم *** که دیوی نشانی بر اورنگ جم 
به یزدانیان ترک تازی کنی *** بیزدان روانان نیازی کنی 
بمیراق بخشی باین دیو زاد *** همه گنج کیخسرو و کیقباد 
ز کار تو آن دیو بیداد کوش *** بجام کیانی شده باده نوش 
ندیده بجز رنگ تاریک غار *** نخورده بجز موش یا سوسمار 
نشانی تو ای دیو پر مکر و ریو *** بر اورنگ طهمور دیو غریو 
ترا پرده های فسون باد چاک *** فتد تیر و کیوان تو در مغاک 
شود طاق مینوی تو سر نوشت *** همه گفت تو رنگ او در سرشت 
نه تابنده گانی تو بیدادگر *** که با پاک یزدان شوی کینه ور 
نه تنها به پروردگاری نزار *** کنی جمله با پاک پروردگار 
چگونه ندانم در این پرده چیست *** نواهای این پرده از صوت کیست 
از این پرده بر کس نه پیداست راز *** نداند در این پرده جز پرده ساز 
چه پیدا رهی نیست از چار سو *** بسوی سخن گفتن آریم رو 
شگفتی بسی راز های عجب *** بر راز داران گشائیم لب 
که چون زاده هند ناپاک زاد *** در گنج کیخسروی بر گشاد

در بیان بیرون رفتن عایشه با لشگر از مدینه و طلب نمودن بزرگان لشگر

یکی تاج و دو پارۀ گوشوار *** باو داده سیم و زر بی شمار 
یکی نامه بالا به آن بد گمان *** فرستاد کی بانو بانوان 
بدرگاه تو من یکی بنده ام *** در این بندگی نیز شرمنده ام 
یکی بنده بارگاه توایم *** بهر نیک و بد در پناه توئیم 
بفرمان ورای تو فرمان برم *** ز عهد و پیمان تو نگذرم 
توئی یادگار رسول خدا *** سوی او بود روی تو رهنما 
من و سروران عرب هر که هست *** چه عزی پرست چه یزدان پرست 
بفرمان تو جمله فرمان بریم *** جز آن ره که گوئی رهی نسپریم 
اگر گوش از عهد و پیمان کرد *** ره جنگ و پیکار را در نورد 
بجان رسول و بجان آفرین *** ببوبکر صدیق و فاروق دین 
که گر گوئی از خون عثمان زاد *** زبان را ببند و مکن هیچ یاد 
بسوی علی آر چون بنده رو *** ز عثمان و خونش مکن گفتگو 
که رویت بآن خاک در خاک نه *** بدرگاه او روی بر خاک نه 
علی را بهستی خداوند دان *** بجز او خداوند دیگر مخوان 
خدائی ندانم بغیر از علی *** خدائی نخواهم بغیر از علی 
چه آن نامه دیو نیرنگ ساز *** فرستاده آورد سوی حجاز 
هیو نان کشیده بر افلاک سر *** همه بارشان گوهر و سیم و زر 
چه آن کاروان شد بسوی حجاز *** سوی خانه طلحه آمد فراز 
فرستاده و نامه چون طلحه دید *** به سیم و زر کاروان بنگرید 
رخ آورد خندان بسوی زبیر *** که اکنون سرانجام ما گشت خیر 
همه کار ما گشت بر کام ما *** بگردون گرائیده شد کار ما 
بگفتند و از جای بر خاستند *** بسی خوان زرین بیاراستند 
چه زان هدیها شادمان آمدند *** سوی بانو بانوان آمدند 
چه بانو بر آن هدیه ها بنگرید *** فرستاده و نامه و طلحه دید 
دل بانو بانوان شد ز کار *** بر آشفت با گردش روزگار 
زمانی فرو بست بر بست دم *** ز نرگس بگلبرگ تر دادنم 
دژم روی گشت و پراکنده مو *** سوی طلحه آورد پر خشم رو 
بگیتی گر اینکار کار منست *** اگر چند این سم و زر دشمنست 
کجا زاده هند بی دادگر *** کند حیله با جفت خیر البشر 
کجا اهرمن زاده نابکار *** کند مکر با دختر یار غار 
سخنهای بانو چه آمد ببن *** چنین طلحه بگشاد لب در سخن 
که این پرده دار درت روزگار *** زرای تو نه چرخ در زینهار 
کمین بنده در گهت پور هند *** هزاران چو او از درت ارجمند 
بزرگان گیتی ز راز و نیاز *** بسوی تو دست دعا کرده باز 
بجز رای و فرمانت از بیش و کم *** بچیزی نزد زاده هند دم 
که بر رای تو جمله فرمان بریم *** جز آنره که گوئی رهی نسپریم 
همه هر چه در نامه نامور *** نوشته شنیدی همه سر بسر

ذکر گفتگو نمودن طلحه با عایشه و جواب عایشه

که گوئی اگر خون عثمان مخواه *** سوی بارگاه علی جوی راه صفحه(314) 
بخاک درش ساز روی نیاز *** بآن خاک درگاه شو در نماز 
یکایک بفرمان و رأی تو ایم *** همه بندۀ بارگاه تو ایم 
بجز او خدائی ندانیم کس *** علی را خداوند دانیم و بس 
چه از طلحه بشنید با نو جواب *** تبسم کنان کرد با او خطاب 
که از بندگی علی نیست عار *** خدا خوانده او را خداوند گار 
پیمبر مر او را ستایشگر است *** ستایشگرش دادگر داور است 
پیمر فرس چون بر افلاک راند *** بجز نام او نام دیگر نخواند 
ثنایش چه جبریل را ذکر راست *** ثنا خوان علی را علی علاست 
بمعراج هر سو نبی بنگرید *** بجز روی او روی دیگر ندید 
خدا خواندش داور دادگر *** که بشنیدم از لفظ خیر البشر 
که هر کس علی را ستایشگر است *** ستایشگر دادگر داور است 
هر آنکو علی را ستایش نکرد *** ستایش نکرده مدادار فرد 
شناسای او هست یزدان شناس *** بود ناشناس خدا ناشناس 
مر او را ستاید جهان آفرین *** ثنایش نماید رسول امین 
کنون زادۀ هند آن بد گهر *** بد اندیش و بد فعل و بیدادگر 
یکی اهرمن خوی و کمتر ز زن *** در این نامه بر من شده طعنه زن 
که گر بر شماری چنین است رای *** ندانیم جز او کسی را خدای 
که رای تو گر اینچنین است و بس *** نخواهم جز او را خداوند کس 
بدارای یزدان که این رایزن *** بود رای پیغمبر ذوالمنن 
هر آن چیز کو رای پیغمبر است *** همان خواهش دادگر داور است 
کنون آن بد اندیش ناهوشیار *** بپیچیده از خواهش کردگار 
کند جبرئیلش ستایندگی *** تو گر نیستی لایق بندگی 
مر او را پر از خشم چون طلحه دید *** بغیر از قسم چاره ئی او ندید 
ببوبکر صدیق خورده قسم *** که جز راستی بر نزد هیچ دم 
مزن طعنه ای بانوی بانوان *** تو زینسان چرا رنجه دارای روان

قسم یاد نمودن طلحه بجهت عایشه و برگردانیدن او را از دوستی جناب امیر (ع)

بما بندگی علی عار نیست *** خدائی جز او را سزاوار نیست 
تو گر گوئی او را ستایش کنیم *** چه یزدان مر او را نیایش کنیم 
چنین گفت در نامه از بیش و کم *** بجز راستی بر نزد هیچ دم 
بیزدان که هر کس در این بارگاه *** بجز راستی گر کند کج نگاه 
شود غرق در ژرف در یای نیل *** چه فرعون گر چه شود جبرئیل 
علی را ثنا و ستایش رواست *** علی را ثنا گو علی علاست 
تو بردار این گوهر زرنگار *** بخود پوش این جامۀ شاهوار 
پذیره شو این خواسته هر چه هست *** بر این خوان زرین ببالای دست 
که ما جملگی مر ترا بنده ایم *** یکایک بپای سر افکنده ایم 
همه بنده ایم و تو فرمان دهی *** بفرمان تو سر بسر چون رهی 
توئی گر بدین علی پای بست *** همه جمله مائیم یزدان پرست 
همه دین تو و آئین ماست *** ز روی تو روشن جهانبین ماست 
چو از طلحه بشنید بانو جواب *** تبسم کنان کرد با او خطاب 
ز گفتار او کرد پیوند دل *** شد از گفته های دگر دل بدل 
دل بانوی بانوان گرم شد *** سخن گفتنش پر ز آزرم شد 
که من از سخنهای آن بد نژاد *** که نام و نژادش بگیتی مباد 
همه عهد و پیمان او گشته سست *** همه کج نهاد و همه نادرست 
چه یزدان پرستان بجوش آمدند *** به یزدانیان در خروش آمدند 
ولی گفته های تو ای پاکزاد *** بزخم بد اندیش مرهم نهاد 
کنون هر چه گوئی تو من آن کنم *** بفرمان تو دل گروگان کنم 
نیوشنده چون گفت او را شنید *** بدل گفت گردون بکامم چمید 
کنون هر چه جستم ببر یافتم *** بدیدم پی هر چه بشتافتم 
همه آرزو آمدم بر کنار *** بگردید بر کام ما روزگار 
ستایش نمود و ببوسید خاک *** که بادا ترا یار یزدان پاک 
بجائی که رایت ستایش کند *** برای تو رایم ستایش کند 
تو بپذیر این زیور و خاسته *** که گردد همه کارت آراسته 
همه گرد ان بانوی نامور *** پذیرفته و بگرفت آن سیم و زر 
چو بوسید آن خلعت زرنگار *** بخندید از کار او روزگار 
چو تن را بزیبای زر کرد بند *** ز تن چرخ زیبائی از تن فکند 
چو در جامۀ دیو و دد کرد جای *** بپیچد از او روی داور خدای 
بپوشید بر تن چو آن جامه تنگ *** ز خجلت فکند از تن زهره چنگ 
بر آمد چو در رخت دیوان پری ***پری گفت گشتی ز یزدان بری 
بلی چون پری رفت در رخت دیو *** ببرد دل از مهر کیوان خدیو 
برافروخت روی و نوا زد ز دل *** شد از اندوه درد دل دل گسل 
بسوی زبیر آندر آورد رو *** که گشتیم دلشاد از کار او 
اگر چند تلخی کشیدیم سخت *** سرانجام شد یار و بیدار بخت 
نمودند با هم بسی گفتگو *** که بر سویشان بانو آورد رو 
چنین گفت با نامداران که من *** شدم با خود از هر دری رای زن 
پس آنگه شما را دهم آگهی *** برای شما شد چه رایم رهی 
شنیدند گردان چو گفتار او *** بنزدش نهادند بر خاک رو 
که ما را بجز رای تو رای نیست *** که جز رای تو گیتی آرای نیست 
همه رای ها نزد رای تو پست *** گرایان بنزد تو یزدان پرست 
چو شد گفتۀ نامداران تمام *** فرو رفت خورشید خاور بام 
سوی پرده شد بانوی بانوان *** ز درگاه گشتند لشکر روان 
ولی طلحه و نامداران دین *** ز هر گوشه کردند گردی گزین 
نوشتند عهدی بآن بوم و بر *** که بر کام بر گشت دور قمر 
ز هر جا بسی جادوی بد نژاد *** نهادند رو سوی آن بد نهاد 
ز هر سو بسی دیو سار آمدند *** بآن دیو در زینهار آمدند 
ز هر گوشه گردان بسی گرد کرد *** نهانی بیاراست روز نبرد 
زهر سوی دیوی بکین زد خروش *** جهان شد پر از دیو پولاد پوش 
زمانه در کبر و کین بر گشاد *** دل اندر دل بد نهادان نهاد 
چو شد طلحه را کار آراسته *** رخ مهر و مه شد ز غم کاسته 
ز کارش فلک دست بر سر گرفت *** بدندان سر انگشت اختر گرفت 
صفحه (315) 
چو یکهفته زان کار بگذشت روز *** بهشتم چو شد مهر گیتی فروز 
برآمد خروشان ز شبگون حجاب *** ز خجلت شدند اختران در حجاب 
بتسخیر نه آسمان و زمین *** در آورد خنک فلک زیر زین 
چو تازان بگیتی شد آفاق گیر *** سپردند رخساره بهرام و تیر 
ز برجیس و کیوان بر آمد خروش *** که ای گردش دهر بیداد کوش 
نیاریم بر روزگار تو دم *** بجز حیرت و دیدۀ پر ز نم 
نداند کس از ما ز کار تو راز *** بجز آنکه کار ترا کرد ساز 
درون سرا پرده آگه ز کار *** کسی نیست آگه بجز پرده دار 
کنون ای خردمند بر بند دم *** بچیزی مزن دم بجز جام جم 
دمادم باینجا اگر همدمی *** نمائی بر آری بگیتی دمی

عازم شدن عایشه با لشگر بطحا ببصره

کنون بشنو از گردش چرخ پیر *** ز کردار کیوان و ناهید و تیر 
ز پرده سراس رسول کبار *** تنی غیرت مهر شد آشکار 
مجلل پدر و گهر همچو لات *** مرصع بسیم و بزر چون منات 
چو آمد خرامان بر اورنگ جم *** ز رخسار خویش و هبل متسم 
درخشان تنی غیرت ود و لات *** فروزان مهی رشک لات و منات 
ز خلوت یکی نور سیده صنم *** بر آمد خرامان بر اورنگ جم 
که از شرم او ماه شد در حجاب *** صنم خانۀ آذری شد بتاب 
نهان کرده در زیر ابر آفتاب *** فکنده ز رخسار مشگین نقاب 
ز افسون مژگان تیره نگاه *** فکنده دو صد ماه مصری کلاه 
حمایل دو گیسوی پر پیچ و تاب *** بپیچی دو صد هند در پیچ و تاب 
ز نیرنگ او خورده خمر شرنگ *** ز شیرین بشیرینی اش برده رنگ 
بر آمد خروشان بر اورنگ زر *** طلب کرد گردان فرخاش خور 
ببازار و بر زن بر آمد خروش *** جهان شد پر از مرد فولاد پوش 
سراسر سران و سران سپاه *** همه سوی درگاه جستند راه 
پس پرده چون پردگی بنگرید *** چو آن لشگر و زیب آن ساز دید 
بمعنی آرزم او خورد سنگ *** بر آمیخت با جام نوشش شرنگ 
چو یزدان پرستان بجوش آمدند *** به یزدانیان در خروش آمدند 
همه عهد و پیمان او گشته سست *** همه کج نهاد و همه نادرست 
بزرگان یکایک بکش کرده دست *** دلیران سراسر فکنده بپست 
بزرگان و شاهان میر حجاز *** گهی در نیاز و گهی در نماز 
درخشیدن خود و رومی کلاه *** شده رشک خورشید و آزردم ماه 
دل بانوی بانوان شد ز کار *** فرو ماند از گردش روزگار 
زمانی پر از غم سرافکند پیش *** طلب کرد پس طلحه را نزد خویش 
طلب کرد او را و خلوت نمود *** مر او را سپهبد فراوان ستود 
که ای چرخ پیر از درت کرده رم *** همه هر چه دارد بگردش کرم 
کمان تو با چرخ گردنده راست *** کله داری سرور اندر تو راست 
گمارد کله بهر مردان کار *** سرود کلاهان ز تو در خمار 
در این کار اندیشه کردم سخن *** ندیدم چو رای تو رای مهن 
همه هر چه فرمان تو آن کنم *** برای تو جان را گروگان کنم 
بزرگان و مردان مرز حجاز *** همه جان سپار و همه رزم ساز 
رسیده سپاهی پر از برگ و ساز *** ز مرز و ز بوم عراق و حجاز 
بدرگاه تو سر بسر جان نثار *** شده جمله آمادۀ کار زار 
چه بانو شنیدی سخنهای او *** خوش آمد ز گفتار و آرای او 
چنین گفت پاسخ که ای نیکمرد *** بحق گوی از راه باطل بکرد 
کسی کو بحیدر نبرد آورد *** سر خویشتن زیر گرد آورد 
برزم خداوند لشگر کشد *** ز دین و ز دارای دین سر کشد 
نه آئین مردان دانا بود *** که این شیوۀ بد نهادان بود 
بدوزخ کشیدن رخ خویشتن *** شدن تا ابد یار با اهرمن 
بشمشیر تیز خداوند گار *** بخیره شدن کشته در کار زار 
ز بانو چه بشنید دیو دژم *** بپاسخ دگر باره بگشاد دم 
که ما را برزم علی کار نیست *** ستیزه روا با جهاندار نیست 
شنیدم ز پیغمبر پاک رای *** که رزم علی هست رزم خدای 
کرا قدرت رزم یزدان بود *** باو رزم کردن نه آسان بود 
که دیشب ز بیر سپهدار و من *** بهم گشته از هر دری رای زن 
چنین گشت رای من و رای او *** که با بانو آریم در بصره رو 
که آنجا بود دور ای چرخ یار *** براهت بسی دیده در انتظار 
بسا نیکمردان که یار تواند *** همه دیده در انتظار تواند 
بسی نوجوانان شمشیر زن *** بسا پهلوانان لشگر شکن 
بدیر و بمیخانه هشیار و مست *** چه عزی پرست و چه یزدانپرست 
ببازار و بر زن همه مرد و زن *** بدیر و حرم زاهد و برهمن 
در آئیم آنجا بحصن امان *** هویدا شود رازهای نهان 
چه بانو سخنهای ایشان شنید *** پسندید و خندید و شادی گزید 
همه آنچه بد خواهش آن جهول *** پسندید بانو و کردش قبول 
که با او سوی بصره گردد روان *** بدیدار یاران شود شادمان 
چه زینگونه شد شاد ز انجام کار *** چنین گفت با طلحه کار نامدار 
بسوی حرم دارم امروز رای *** بجان عمرۀ خود بیارم بجای 
ز صدیقه بشنید چون طلحه راز *** پذیرفت و بوسید خاک نیاز 
که ای بستۀ درگهت چرخ پیر *** ز رای تو ناهید پوزش پذیر 
ز درگاه تو تا ببام حرم *** سپاهی همه رشک پرویز و جم 
رده بر کشیده همه صف بصف *** همه گرز و شمشیر و خنجر بکف 
همه کینه ورز و همه کینه جو *** همه کرده بر سوی پیکار رو 
یکایک بخاک درت در نماز *** بسوی تو دارند روی نیاز 
چه صدیقه بنشست بر پشت زین *** بنالید صدق و خروشید دین 
ز درگاه پیغمبری شد بدر *** بر آمد همه کوه را الحذر 
خروشیدن آمد ز شیپور و کوس *** پر از گرد شد گنبد آبنوس 
ز آواز تکبیر و از بانک نای*** بر آمد همه کوه را دل ز جای 
چنان چون بود رسم و آئین جنگ *** کیانی کمر بند بر بست تنگ صفحه (316) 
بر آمد بدرگاه پیغمبری *** بتی رشک بتخانۀ آذری 
فکنده ردای پیمبر بدوش *** برزم پیمبر شده سخت کوش 
ببطحا تو گفتی که هند دگر *** کمر بست در رزم خیر البشر 
خرامان چه سوی حرم کرد رو *** پر آواز گردید بازار و کوه 
روان در رکابش سران حجاز *** روان نامداران گردن فراز 
سواران همه سر بتعظیم خم *** دلیران همه در کشیدند دم 
خروشان بآواز کند آوران *** که ای یار تو داور داوران 
چه رزم آوران جای نثار توئیم *** بهر جا بهر کار یار تو ایم 
دلیران ستاده همه صف بصف *** گرفته همه گرز و خنجر بکف 
ز لشگر زمین و زمن پر خروش *** ز اسپهبد آنگوه در در خروش 
ز بس گرز و شمشیر و آلات جنگ *** فضای زمین و زمان گشته تنگ 
چه بانو سوی کعبه نزدیک شد *** بمانند شب روز تاریک شد 
ز بس کثرت خلق بس ازدحام *** نبد ره مر او را به بیت الحرام 
ز بس دور باش سران سپاه *** شده دور در برخ پروین و ماه 
ز بانک روا رو زمین در خروش *** ز بانک شوا شو زمانه بجوش 
عجب رنگی ای آسمان ریختی *** شگفتی شرنگی بر او ریختی 
ترا بخت ای چرخ بادا بخواب *** ترا ای فلک خانه بادت خراب 
ز گردش بیفتی تو ای روزگار *** ترا واژگون باد لیل و نهار 
بیاران چنان دست بازی کنی *** که با شیر و روباه بازی کنی 
برزم و بپیکار غرنده شیر *** یکی ماده روباه سازی دلیر 
غلط ببکه سازی بشیر آفرین *** بسی ماده روباه سازی بکین 
خطائی بیاری برزم خدا *** هزاران چو نیرو دو رزم آزما 
بمردان همه کجروی کار تست *** از این کجروی گرم بازار تست 
ز کار تو این به که دم در کشم *** بر اوراق دانش قلم در کشم 
نداند خردمند زین پرده چیست *** همه هر چه از پرده با پرده کیست 
ز رفتارش گشتند خواهش وران *** بدم در کشیدند دم بخردان

در توصیف کار عایشه و رفتن او بطواف حرم و سخن گفتن جبرئیل بصورت مرد پیری

دگر بر گشایم بگفتار لب *** ز کار شگفتی و راز عجب 
دگر باره از گردش روزگار *** به بیت الحرام شد بتی آشکار 
که از شرم او گشت عزی بتاب *** ز آلام او لات شد در حجاب 
نه عزی و مردم گرفتار او *** نه لات و جهانی پرستار او 
حمیرا نهادی صفیرا وشی *** بیزدان یزدانیان سر کشی 
چو او شد بگرد حرم در طواف *** برخ زدز خجلت کف خود مطاف 
بتی شد بگرد حرم آشکار *** کز و لات و دد بود در زینهار 
نه ود را بود چشم اهل فریب *** کجا لات را نرگس دلفریب 
ز آن بت بیزدان پرستان شکست *** ز یزدان پرستی کشیدند دست 
گرفته ز عزی بشوکت خراج *** فرستاده بهرش ود و لات تاج 
ز مردان بگرد حرم جا نبود *** بجز روی او روی دلها نبود 
همه مردم شهر و بازار و کوه *** سوی کعبه حیران نهادند رو 
خروشان و گریان یکی پیر مرد *** ز دل بر زدی بر فلک آه سرد 
چو خورشید روی و چو کافور مو *** خجل روی خورشید از روی او 
برخسار گلگون چه موی سفید *** زده هاله بر گرد تابنده شید 
بپوشید روی ردا ظهره بین *** از او یافته آسمان رنگ و زین 
غریوان گریان ز دل زد خروش *** که ای امت زشت بیداد کوش 
گزیدند این امت پر دغل *** بتی غیرت رشک لات و هبل 
پرستاری این صنم گر رواست *** پرستیدن لات ذکر خداست 
شما بت پرست خدا خود نما *** به بستید از عهد دست خدا 
همه با خداوند پیمان شکن *** پر از مکر پیمان گر اهرمن 
سوی ماده روباهی آورده رو *** که با شیر یزدان شوی جنگجو 
بگفت این و از دیده ها ناپدید *** دیگر هیچکس روی او را ندید 
در آنجای او را نبشناخت کس *** ندانست جز پاک یزدان و بس 
همانا که بد جبرئیل امین *** که بد راز دار جهان آفرین 
چه با ز طوف حرم باز گشت *** بخلوتگه خویش دمساز گشت 
شب آمد طلب کرد یاران دین *** که بودند بر رای او پیش بین 
همه شب همه ساز ره ساختند *** سخن از ره بصره پرداختند 
سحرگه که خورشید از کوهسار *** جهان شد سراسر همه بر نگار 
بر آمد خروشیدن کره نا *** فرا رفت از نه فلک بانک نا 
بزرگان و گردان آن بوم و بر *** گرازان بدرگاه خیر البشر 
رسیدند شادان و پر خنده لب *** یکایک شگفتی ز کار عجب 
سوی در گه او فراز آمدند *** همه با دلی پر ز راز آمدند 
زبانها فرو مانده اندر دهن *** دهنها ز کار فلک خنده زن 
همه خلق را دل پر از راز بود *** در بارگه پر ز آواز بود 
بدرگه رسیدند یکسر سپاه *** خروشید خورشید و نالید ماه 
یکی لشگر از شهر شد سوی دشت *** کزندشت تا دشت پر نور گشت 
همه خود بر سر بجای کلاه *** همه سوی رزم خدا جسته راه 
همه دشت پر شد ز نام آوران *** جهان پر از آن لشگر بیکران 
دو چشم جهان دیده لشگر بسی *** بدینسان سپاهی ندیده کسی 
بهامون همه خیمه افراشتند *** بخورشید کوی علم داشتند 
چه بر دشت لشگر نمودند جا *** بیاورد یکره غو کره نا 
که بانو در آمد کنون از حرم *** گر آید سوی دشت آن محترم 
سراسر سران سپه هر که بود *** پایده بدرگه خرامند زود 
که چون بانو بانوان شد سوار *** روند از پی او سوی کار زار 
شنیدند چون نامداران ز جا *** سوی درگه او نهادند پا 
بر آمد ز خلوت چه آن محترم *** دگر ره بر آمد ز شیپور دم 
پیاده یکایک سران عرب *** دو اندر رکابش پر از تاب و تب 
بفرمود گردند یکسر سوار *** که بر کام ایشان بود روزگار 
بزرگان یکایک پیاده شدند *** بهمراه آن روی و آنره شدند 
ز بس های هوی دلیران دین *** بپیچید بر هم زمان و زمین 
که زمین بد پر از خون رومی یلاه *** زمین پر سرا پرده و بارگاه 
در آن دشت خورشید پیدا نبود *** بجز تیغ و ژوبین و هویدا نبود صفحه (317) 
چه بانو سوی خیمه بنهاد پا *** دل نامداران بر آمد ز جا 
دلیران لشگر خروشان شدند *** ز اندیشه و درد جوشان شدند 
که ما را کنون نام آمد بننگ *** بسوی که داریم ما روی جنگ 
ندانیم تا با که ما ساختیم *** دل از مهر یزدان بپرداختیم

در بیان بیرون رفتن عایشه با لشگر از مکه و طلب نمودن بزرگان لشگر

ببیهوده گشتیم همراز دیو *** بریدیم دلها ز کیهان خدیو 
بدینگونه بودند در تاب و تب *** چنین تا که روز آمد و رفت شب 
چه روز دگر خسرو خاوری *** بر آمد بر ایوان نیلوفری 
بیکدیگر آمیخت نوش و شرنگ *** ز نیرنگ نیرو و از دهر رنگ 
بر آورد بازی گر روزگار *** ز شب خیمه بس لعبت رزنگاو 
ز افسون اورنگ آمد پدید *** که کس مثل اورنگ رنگی ندید 
ز بس رنگ و نیرنگ افسون نمود *** ز کارش پر از رنگ چرخ کبود 
برون مدینه ز یک میل راه *** بزرگان نمودند آرامگاه 
در آن جای گردان فرود آمدند *** ببانو همه در درود آمدند 
چه بانو بر آمد بفیرو ز تخت *** بدل گفت گشتم کنون تیره بخت 
که سوی نبرد علی تافتم *** خدا و خداوند نشناختم 
در آنکار بس با دل اندیشه کرد *** دمی چند اندیشه را پیشه کرد 
از آن پس ز اندیشه دلشاد کرد *** سران عرب را همه یاد کرد 
دلیران طلب کرد نزدیک خویش *** سخن راند زان باره از کم بیش 
که اینکار کاریست بسیار سخت *** ندانم که گردد که فیروز بخت 
نه بتوان بخیره برون تاختن *** تن خود بآتش در انداختن 
کسی خیره گر سوی آتش رود *** خردمندش از مردمان نشمرد 
نه بر ژرف دریا خردمند پا *** نهد بهر بیگانه و آشنا 
ندانم چه دارد بسر روزگار *** کرا بخت سست و کرا بخت یار 
یکی کار پیشست اکنون شگرف *** که بی دست و پائی بدریای ژرف 
ندانم که باشد گرا بخت یار *** چه بازی کند گردش روزگار 
نگر تا که دانای پیشی چه گفت *** که گفتار او با خرد باد جفت 
که از گردش چرخ اندیشه کن *** بمردم ره مردمی پیشه کن 
شنیدند گردان چه گفتار او *** ز گفتار ایشان بپرداخت رو 
همه خیره گشتند از کار او *** چو زانگونه دیدند گفتار او 
بنزدش همه دست کرده بکش *** بگفتند کی روزگار تو خوش 
بهر کار ما را بهر جا پناه *** توئی نیک بر اهل دین نیکخواه 
کسی از ره بصره دلریش نیست *** کسی را ز کار تو تشویش نیست 
تو شیریکه ما در کنار توئیم *** ستاده بفرمان و رای توئیم 
کسی را ما جنگ و پیکار نیست *** چه ما را برزم کسی کار نیست 
سوی بصره دلشاد آریم رو *** در آنجای کس را بما گفتگو

در بیان خبر شدن ام سلمه از اراده کردن عایشه و رفتن ام سلمه بنزد او و گزارش او

چو بانو سخنهای ایشان شنید *** زمانی پر اندیشه او آرمید 
چو از کار بانوی روشن روان *** خبر دار شد بانو بانوان 
که بود امه سلمه بنام کرام *** که او بود جفت رسول انام 
چو بشنید کو شد ز یثرب برون *** ز اندیشه گردید دل پر ز خون 
بر افروخت روی و بر آمد ز جا *** ز یثرب برون رفت آن پاک رای 
همی رفت تا سوی لشگر رسید *** چو آن ساز و آئین لشگر بدید 
از آن ساز و لشگر دلش بیم یافت *** پر اندیشه بر سوی بانو شتافت 
چو آمد به پرده سرای رسول *** دلش شد ز کار حمیرا ملول 
حمیرا چه بشنید آمد ز راه *** پذیره برون آمد از بارگاه 
چو بانوی پیغمبر او را بدید *** شگفتی شد و لب بدندان گزید 
بدیدش یکی سرو نو خاسته *** بجوشن تن و سر بیاراسته 
عصای یمانی گرفته بدست *** از آن بر بت بت پرستان شکست 
بگردش یکی لشگر بیکران *** همه نامداران و کند آوران 
یکایک بجوشن نهان کرده تن *** بپوشیده بر روی خفتان کفن 
بهمراه بردش حمیرا ز راه *** چنین تا که آمد سوی بارگاه 
بتخت زر اندود او را نشاند *** بپایش همی جان و دل بر فشاند 
ابا او سخن گفتن آغاز کرد *** پس آنگه در راز را باز کرد 
که ای بانو بانوان جهان *** که خاندت نبی بانوی بانوان 
بما یاری کردی و مادری *** ندارم بغیر از تو من یاوری 
توئی جفت خاص نبی وداد *** ترا بانوی بانوان کرده یاد 
بدرگاه تو کمترین خادمم *** چو خادم که از خادمت کمترم 
بدرگاه تو من یکی بنده ام *** بر بندگانت سر افکنده ام 
عجب خیر مقدم که بر سوی من *** گذر کردی و شاد شد روی من 
سزد گر بپای تو جان را فدا *** نمایم دمادم ز روی رضا 
مرا گر تن و جان بود صد هزار *** یکایک بپایت نمایم نثار 
چو بشنید بانو سخن های او *** بخندید سوی وی آورد رو 
که ای بانو حجره سر مدی *** بر آرنده کاخ پیغمبری 
ترا روی از اینسفر در کجاست *** همه ساز و آئین لشگر چراست 
بسوی کجا خواهی آورد رو *** ز بهر چه دارای چنین های و هوی

گفتار در بیان جواب و سؤال ام سلمه با عایشه و خبر دادن ام سلمه بعایشه از حضرت پیغمبر ص

چنین داد پاسخ که در این سفر *** سراسر سوی بصره آریم سر 
که آنجا ببینیم یاران خویش *** در آئیم با غمگساران خویش 
که ما را بسی خوش و پیوند یار *** بما چشمشان در راه انتظار 
کنون بر سوی کعبه داریم رای *** که آریم پیوند خویشی بجای 
چو بشنید از بانو بانوان *** چنین گفت کی یار روشنروان 
روی گر بپیوند و خویش و تبار *** چه باید چنین آلت کار زار 
همه نامداران چنین دیده اند *** چنین این سفر را پسندیده اند 
چو بشنید از او بانوی بانوان *** نهانی همه دیده بر سوی آن 
بر او بر بحیرت بسی بنگرید *** دمی در جوابش خموشی گزید صفحه (318) 
وزان پس بگفتی بر آورد سر *** چنین گفت صدیقه جان پدر 
جهان صدق و صدیقه دیده بسی *** چه صدق چون تو ندیده کسی 
نباید ترا در سخن غیر راست *** تو دارای همیشه ز کج و ز کاست 
بگویم همه راست بر گو بمن *** که بودیم نزد نبی انجمن 
زنان جملگی گرد بر گرد او *** نشسته بما شاد و بگشاده رو 
نبی سوی ما یک بیک بنگرید *** خوشا آمدش و خندید و شادی گزید 
دگر باره بر سوی ما بنگرید *** یکایک بدیده زنان را بدید 
ز دیده برخ ریخت خونین سرشک *** دوای غمش بر گذشت از پزشک 
رخش شد ز دیدن دگرگونه رنگ *** بر آمیخت بر جان نوشش شرنگ 
ز دیدار ما دیده پر آب کرد *** ز رخسار ما دل پر از تاب کرد 
کس از بیم یارای گفتن نداشت *** که گوئیم اندیشه را از کجاست 
پی پرسشش من بپا خاستم *** سخن را بدینگونه آراستم 
که ای مهتر و بهتر هر چه هست *** ز کارت همه نیست گردید هست 
سوی ما ز بهر چه کردی نگاه *** بنا گه بدل بر زدی سرد آه 
ز رخسار تو در زمین رفته رنگ *** چه از دیدن ما دلت گشت تنگ 
رخ آلوده کردی بخون جگر *** پراز خون شده چشم یزدان نگر 
همه هر چه دیدی بما باز گو *** همه راز پنهان بما باز گو 
پیمبر چه گفتار من را شنفت *** دگر باره گردید گریان و گفت 
که دیدم بکار شما یک بیک *** بدیدم بکار سما و سمک 
بیزدان من بشکند عهد من *** یکی از شما بانوان بعد من 
بسوی من از کین شود کینه خواه *** کند دین خود را و لشگر تباه 
بدارای یزدان نبرد آورد *** پس آنگه سر خود بگرد آورد 
کشد لشگر بیمر و بی کران *** همه نامداران و جنگ آوران 
بسوی وصیم شود کینه خواه *** کند دین خود را و لشکر تباه 
نهانی بمن آشکارا بود *** که او چون صفیرا و موسی بود 
شنیدم چه زین گونه گفتار او *** ز دو دیده بر رخ نهادم دو جو 
که آیا منم آن زن بد گمان *** که بر سوی یزدان گشایم زبان 
که تو نیستی آن زن دلنگر *** ولیکن ز کار زمان الحذر 
اشارت نمودی بمن زان سرای *** که گویم بتو کیست آنسست رای 
که بر من یقین گشت رای تو چیست *** بگفتم که آن زن دگر باره کیست 
پیمبر بپاسخ ندادم جواب *** که گفتن روا نیست ای کامیاب 
چگونه همانا که دارای بیاد *** سخن گفتن او بما زود باد 
چه بشنید بانو بگریید و گفت *** بپاسخ چنین در اسرار سفت 
بلی راست گفتی همه راز او *** چنین کرد با تو نبی گفتگو 
چنین است از تو نیاید دروغ *** ز رایت بود راستی را فروغ 
پیمبر همه هر چه او راز گفت *** زبان تو آنگه همه باز گفت 
همه بود با ما همه راز او *** همی بود انجام و آغاز او 
بگفتا فتادند در تاب و تب *** همه روز ما جملگی گشت شب 
حمیرا بر او راستی کرد یاد *** که دو راست رایم ز کون فساد 
روم بر سوی بصره اینک روان *** ز دیدار یاران شوم شادمان 
بزودی از آنجا گرایم به راه *** بدرگاه تو آیم ای نیک خواه 
چه بشنید از بانوی بانوان *** ز دیدار او کرد شادان روان 
از آنجا بر آمد ز شادی بجای *** سوی خانه خویشتن کرده رای 
حمیرا بهمراه او شد روان *** از او عذر خواهان و شادی کنان 
بفرمود بانو که گردند باز *** روان شد حمیرا ز روی نیاز 
بسوی سرا پرده شد دلنگر *** طلب کرد گردان فرخاش خر 
همه گفت بانو بایشان بگفت *** ز پرده بر آورد راز نهفت 
همه سوی او پاسخ آراستند *** بپاسخ همه رای او خاستند

در بیان آوردن جمازه بجهت عایشه و گفتن یاران اسم اشتر و پشیمان شدن او از شهادت جمعی که نام این شتر عسگر است

چه روز دگر زین سپهر دورنگ *** برآورد خورشیدرخشنده چنگ 
بزگان بدرگه فراز آمدند *** وزان داوری چاره ساز آمدند 
شویم و نیاریم از بد بیاد *** بود رای ما رایت ای نیک زاد 
حمیرا چه بشنید کردش قبول *** ولی بود از رای او دل ملول 
بزرگان لشگر تمامی به غم *** نشستند و گفتند از بیش و کم 
چنین تا که جمازل یافتند *** به آوردنش تیز بشتافتند 
دو چشم جهاندیده خوبان بسی *** چو جمازل او ندیده کسی 
خوش اندام و خوش پویه و راهوار *** جهان همچو رویش ندیده نگار 
سر و روی مویش همه دلفریب *** شد از دیدن او ز دلها شکیب 
گر و برده رویش ز خورشید و ماه *** ز طنازیش نازها بر سپاه 
خریدند از صاحبش هر چه خواست *** فزون گشت سیم و زر از کج کاست 
همی بود جمازه عسکر بنام *** چه خوبان طنا او را خرام 
مر او را به گوهر بیاراستند *** که آمد به کام آنچه میخواستند 
یکی تخت زرین گوهر نگار *** نمودند بر روی او استوار 
که چون او دو چشم زمانه ندید *** اگر در زمانه کسی بنگرید 
نمودند بر بانو روزگار *** مر او را ابر رسم هدیه نثار 
چه بانو سوی آن شتر بنگرید *** چه آن پیک جنبنده هرگز ندید 
به گوهر بیاراسته سر بسر *** بر او بر نهاده یکی تخت زر 
دل بانوی باوان شاد شد *** از اندیشه و رنج آزاد شد 
چه شب شد بر آمد بآرامگاه *** سوی خیمه ها گشت شاه و سپاه 
چه روز دگر نیز روزگار *** بر آمد از این پرده زر نگار 
بر آمد ز جا بانوی بانوان *** ز هر جایگه گشت لشگر روان 
کشیدند جمازه را سوی او *** چه بانو بسوی وی آورد رو 
یکی اشتر دید کز روزگار *** ندیده دو بیننده روزگار 
بر اندیشه دل کرد کردش قبول *** بیاد آمدش گفته های رسول 
که بد گفته آنرا رسول امین *** که از خانه من زنی پر ز کین 
کند سوی کجی و بیداد رو *** بدارای یزدان شود جنگجو 
به پیچد سر از عهد پیمان من *** کند خوار بی پرده فرمان من 
ابا لشگر پر ز برگ و ز ساز *** بدارای یزدان شود رزمساز 
صفحه (319) 
نشیند ابر ناقۀ راه پوی *** که عسگر نهد صاحبش نام اوی 
چه بانون بسی سوی جمازه دید *** بسوی یلان و مهان بنگرید

پرسیدن عایشه نام ناقه راه

که گوئید این ناقه را نام چیست *** که گویم شما را سرانجام چیست 
پی نام آن ناقه نام جوی *** پرستش بسوی خداوند روی 
یلان و مهان جملگی تاختند *** که از نام او کار پرداختند 
بگفتا که عسگر بود نام او *** چه بشنید بانو ترش کرد رو 
که بشنیده ام از رسول خدای *** که گردد زنی بعد من کین گرای 
بپیچد سر از عهد و پیمان من *** کند سست آن عهد و پیمان من 
بمن او ز کینه نبرد آورم *** دلم را ز کین او بدرد آورد 
یکی ناقه آرند گردد سوار *** که عسگر بود نام آن راهوار 
سوی بصره ام راه دیدار نیست *** مرا با کسی رزم و پیکار نیست 
همانا که شد راست گفت رسول *** منم از زیان درش نا قبول 
بگفت این و گریان سوی پرده شد *** یلان را از ان غم دل افسرده شد 
چه شد کار ایشان سراسر بباد *** همه مکر و افسونشان شد زیاد 
دل لشگر از کار بی کار گشت *** دل و دیده سر کشان زار گشت 
پی چاره جستند هر سو کنار *** برایشان ز غم گشت ابلیس زار 
بجستند صد مرد نیکو نهاد *** که مردان بگفتارشان اعتماد 
همه جمله در آن زمان داشتند *** بسوی حمیرا سر افراشتند 
همه گشته شاهد بر آن داستان *** که دانیم ما آشکار و نهان 
که این ناقه را نام نی عسگرست *** که این ناقه را نام آندر خورست 
چه بانو از ایشان شهادت شنید *** قبول آمد و راه رفتن بدید 
بر آمد خروشیدن کرو نای *** جهان گشت بر بانک هندی درای 
خروشیدن نای و آواز کوس *** گذشت از سر گنبد آبنوس 
چه بر ناقه گردید بانون سوار *** ز خجلت بپوشید رخ بر کنار 
چو بر تخت زرین شدش پایگاه *** فتادند از تخت خورشید و ماه 
خروش دلیران بر آمد به ابر *** غو کوس بدرید کام هژیر 
خجل گشت ابلیس و نالید دیو *** ز اهریمن آمد بدوزخ غریو 
بزرگان و گردان مرز حجاز *** بسی نامداران و بسی سر فراز 
رسیدی بیارای زهر بوم و بر *** بیاری پی جفت خیر البشر 
زهر ره دلیران سر افراشتند *** پی او بسی راه برداشتند 
ز بس بر هوا شد سنان و علم *** تو گفتی که بگسیخت گردن ز هم 
دمادم از آن لشگر بی کران *** پر از خاک گشتند رخ اختران 
سراسر بزرگان مرز حجاز *** همه در رکابش روان رزمساز 
ره بر گذشتن نبد بر سپاه *** ز بس خود و خفتان رومی کلاه 
زبانو همه راه پر گفتو گو *** یلان را همه رو سوی روی او 
همه رفته لشگر گروه ها گروه *** پر آواز از ایشان همه دشت و کوه 
چنین تا که ره را نمودند طی *** بدیدند آبی بنزدیک حی 
که هوهب مر آن آبر را نام برد *** در آن حی مر آنرا سرانجام بود 
سراسر در آنجا فرود آمدند *** نه بانو همه در درود آمدند 
مکان سوی بانو پذیره شدند *** ببانو بآوازه خیره شدند 
بپرسید بانو که این مرد کیست *** خداوند این مرز را نام چیست 
چه نامیست این ابرا در جهان *** بیارید نامش بر ما نهان 
یکایک نهادند لب در سخن *** بگفتند کی مهتر انجمن 
مر این آبرا خوانده هوهب بنام *** هر آنکسکه زین آب تر کرده کام 
چه بانو شنید این سخن شد دژم *** زمانی ز فکرت فرو بست دم 
پس آنگه باین گفته دمساز گشت *** که باید از این ره مرا بازگشت 
همانا که هستم من بد نشان *** که داده پیمبر ز کارم نشان 
که از بعد او رخ بتابم ز دین *** در آیم به رزم رسول امین 
فریب شما مردم روزگار *** مرا سوی دوزخ شده ره شمار 
مرا باید اکنون ز ره باز گشت *** که با من دم دیو دمساز گشت

پشیمان شدن عایشه و گفتگو نمودن با بزرگان

بفرمود پیغمبر ذوالمنن *** زنی از زنانم به پیکار من 
کشد لشگری سوی کیهان خدیو *** بفرمان و بر رای ابلیس دیو 
بدادار داور شود جنگ جو *** سوی من پر از کینه آورد رو 
بگردش بسی لشکر بیکران *** ز نا راستان و ز جادو گران 
چه گویم همانا که آن زن منم *** بیزدان و پیغمبرش دشمنم 
بگفت و بگریید و شد سوی جا *** پر از غم روان شد ز پرده سرا 
چو گردان شنیدند گفتار او *** بدیدند پر اشک رخسار او 
یکی خلوت آن جایگه ساختند *** بهم بر بسی راز پرداختند 
یکی چاره کردند کار آگهان *** که زان چاره کس را نباشد امان 
بصد مرد زاهد که در روزگار *** نبد مثل ایشان چنین نامدار 
بعمامه شان بود تحت الحنک *** خروشان بذکر و خرامان بتک 
ز سجاده و سبحه و مکر و فن *** بیاراسته جملگی خویشتن 
فریبنده گشته بسیم و به زر *** پر از کینه گشته بخیر البشر 
چه شد کار گردان سراسر درست *** یکی سوی پرده سرا راه جست 
بد اندیش و بد گوهر و بد نژاد *** ببانو خبر داد آن بد نهاد 
که گردان بدرگاه استاده اند *** مرا سوی خرگه فرستاده اند 
که آئی تو بیرون ز پرده سرای *** شود آنچه باشد ترا روی و رای 
چه بشنید بانو بر آمد زجا *** روان شد پر از کین بپرده سرا 
چه بانو شنید این خسن شد دژم *** زمانی ز فکرت فرو بست دم 
مرا باید اکنون زره باز گشت *** که با من دم دیو دمساز گشت 
ستاده رخ و دیدۀ پر ز آب *** ز غم گشته نیلوفری آفتاب 
برانداز پرده بر اورنگ زر *** چه دیدند گردان فرخاش خر 
بنزدش همه در نماز آمدند *** یکایک دلی پر ز راز آمدند 
که بر دل ترا هیچ گه غم مباد *** ترا سایه بر عرش دین کم مباد 
ز کار کئی این چنین مستمند *** مبادا بتو خیره دیو نژند 
چه بشنید بانو از ایشان خطاب *** چنین دادشان از سر کین جواب 
که این نامداران فرخ سیر *** ز کار شمایم بد آمد بسر 
بدانید کاین رزم رزم خداست *** رسول خدا بر زبانم گواست 
صفحه (320) 
کشیدند من را ز دوزخ روان *** فتادید سوی سقر سر گران 
گر این آب را نام موهب بود *** همه روز روشن بما شب بود 
ستمکاره ام بر تن خویشتن *** کشیدم بسوی سقر جان و تن 
چو بشنید از او طلحه دادش جواب *** که ای خلق گیتی ز تو کامیاب 
که این آبرا نام نی موهب است *** تن و جان تو بی سبب در تب است 
بگفتا چه دانی که این نام نیست *** ترا اینچنین شادمانی ز چیست 
بگفتا شنیدم ز نام شما *** که گشتم در این کار یار شما 
بتحقیق آن سر بر افراشتم *** بتفتیش آن هر سوئی تافتم 
چنین تا که صد مرد ایمان درست *** بفرمان من صد از این قریه چست 
همه سبحه خوانان یزدان پرست *** ندارند جز سبحه چیزی بدست 
نکردند جز پاک داور سجود *** همه رسته از کار نابود و بود 
ندارند جز سوی مسجد نماز *** نگویند با هم بجز سبحه راز 
نخوانند جز پاک داور خدا *** ندارند جز سوی محراب جا 
نگیرند با مردم دهر خوی *** ندارند جز سوی دادار روی 
چو بر خواند با بانو این داستان *** وز آن پس بفرمود تا راستان 
سراسر بآنجا فراز آمدند *** بآن بارگه در نماز آمدند 
همه سبحه بر دست و لب ورد خوان *** همه راز گوی و همه راز خوان 
بر یک بیک جامه های سفید *** عمامه بسر مثل تابنده شید 
بکفت هر یکی سبحۀ آشکار *** که زنار از آن سبحه در زینهار 
برخسار نیکوتر از حور عین *** بباطن لعین تر ز دیو لعین 
ادای شهادت نمودند چست *** که این آب موهب نباشد درست 
که موهب مر این آب را نام نیست *** باین آب او را سرانجام نیست 
چه بانو سوی راز داران بدید *** یکایک بایشان بسی بنگرید 
همه جامه ها دیده کافور گون *** همه سبحه ها دیده بی چند و چون 
همه لب ز او راد گویان راز *** پر از ذکر دارندۀ کار ساز 
چه بانو رخ و روی ایشان بدید *** فرو ماند از کار گفت و شنید 
ز گفتار آن فرقۀ ناقبول *** فراموش او گشت گفت رسول 
چه دل را از آن کار آگاه کرد *** دگر باره رو سوی آن راه کرد 
بر آمد خروشیدن گاو دم *** ره گردش مهر گردید گم 
سپاهی رسیدند از هر کنار *** تفو بر تو ای گردش روزگار 
نشسته حمیرا بر افراز تخت *** بگردش بسی لشگر تیره بخت 
همه نامداران و کند آوران *** بزرگان و رندان گنه آوران 
پر از کین همه سینه ها پر ستیز *** گزیده همه خلق را بر گریز 
سپاهی فزون از کران و شمار *** همه نامجوی و همه نامدار 
رسیدی ز هر فرقه و هر دیار *** پیاپی ز هر سو سوی کار زار 
بگرد زنی جمله گرد آمدند *** چو پروانه بر گرد شمع آمدند 
چو در روز هفتم بمنزل رسید *** نهانی همه هر سوئی بنگرید 
جهان پر سرا پردۀ بارگاه *** زمین و زمان پر درفش و سپاه 
بهامون دگر جای پیدا نبود *** زمین زیر لشگر هویدا نبود 
پس پرده بانو بر آمد بتخت *** طلب کرد گردان بر گشته بخت 
که بیند سپه را گران و شمار *** که هستند زیبندۀ کار زار 
بزرگان بدرگه کشیدند صف *** غوکوس برخاست از هر طرف 
دو رویه ستادند گردان بپا *** یلان سر بسر جسته آنجای جا 
کشیده یکایک همه دم بدم *** سر بندگیشان بتعظیم خم 
بزرگان و شاهان مرز حجاز *** چه از بینوا و چه از بی نیاز 
نشسته حمیرا بر اورنگ زر *** همه زر مکلل بدر و گهر 
تفو بر تو ای گردش روزگار *** سیه مر ترا باد لیل و نهار 
ترا مهربانی همه با زن است *** اگر سوی بازار و گر بر زن است 
بمردان نداری سر یاوری *** همیشه بایشان کنی داوری 
تو بدخوئی ای بد رگ کج نهاد *** که از راستان هیچ ناری بیاد 
خدا را تو ای چشم یزدان ببین *** تو ای بینش آفرینش ببین 
که آمد چو دخت رسول خدای *** سوی مسجد از بهر پیمان و رای 
پی حق خود پا بمسجد گذاشت *** بآن نقد حجت که در دست داشت 
در آمد بمسجد چه طهر بتول *** نکردند اصحاب گفتش قبول 
نه بشنید گفت رسول خدای *** ندادند پاسخ بآن نیک رای 
نکردی کسی حجتش را قبول *** نه شرم از خدا و نه شرم از رسول 
ولیکن چه این بانوی بانوان *** سوی دست پیکار و کین شد روان 
همه نامداران و گردنکشان *** نهادند سر بر خطش سر کشان 
همه هر چه اهل عراق و حجاز *** هم آواز گشته باو سرفراز 
همه هر چه بودند یاران دین *** ز بیر و دگر طلحۀ پیش بین 
به یاری همه سوی او آمدند *** به یزدان همه جنگجو آمدند 
ترا ای فلک پرده ها چاک باد *** ترا دشمن ای چرخ چالاک باد 
تو ای خور ز مشرق دگر برمیا *** تو ای مه ز مغرب بپرداز جا 
تو ای پردۀ سبز شو سر نگون *** تو ای گردش چرخ شو واژگون 
بهم بر زن ای دست حق نه سپهر ***بهم در نورد این ره کین و مهر 
خدا را تو ای دست دستی بر آر *** یکی دست از جان پرستی بر آر

گفتار در بیان رسیدن عایشه با سپاه ببصره و استقبال نمودن اهل بصره عایشه را

در این پرده نقش کجی پاک کن *** همه نقش نه پرده را پاک کن 
بهم در نورد این ره هفت گون *** بهم پیچ گستردۀ کاف و نون 
که بس بد نهاد است این بد نهاد *** که از کار او کرد بیداد داد 
کنون داستان را بیان آورم *** شگفتی یکی داستان آورم 
که دخت ابوبکر چون شد سوار *** بر آمد ز نه آسمان زینهار 
ملایک شده در فلک انجمن *** سر انگشت حیرت همه در دهن 
خلایق همه صف بصف بیکران *** همه جمله بر گرد بانو روان 
همه راه گشته سپه بیشتر *** رسیدی ز هر قریه بس نامور 
چه دخت ابوبکر دید آن سپاه *** شکوه دلران و آن فر و جاه 
بزرگان مر او را شده لشگری *** همه نامداران بفرمان بری صفحه (321) 
ز کار شگفتی تعجب بماند *** که من را چنین پایگاهی نماند 
ندانم چه دارد بسر اخترم *** چه گویم چه راند قضا بر سرم 
همی رفت لشگر گروها گروه *** از ایشان شده تنگ هامون و کوه 
جهانی ز لشگر همه هایهوی *** چنین تا سوی بصره آورد رو 
ز هر قریه ئی هدیۀ بی شمار *** نهادند هر دم به پیشش نثار 
همه لشگر و کشور و خواسته *** بدادند و شد کارش آراسته 
چه بانو سوی بصره آمد فراز *** بزرگان آن شهر هر سو فراز 
بپایش همه بدرها و نثار *** نمودند کای تو بما شهریار 
همه سر بسر در پناه تو ایم *** همه زنده از فر و جاه توایم 
اگر جنگجوئی تو ما آن کنیم *** بمهر تو دل را گروگان کنیم 
تو بر ما بزرگی بهر روزگار *** بجز تو نخواهیم کس شهریار 
سران و بزرگان آن جایگاه *** باو گشته یکسر بجای سپاه 
همه حلقه بر گوش و فرمان پذیر *** همه دست او بر همه دست گیر 
بسی قریه زیر نگین آوریم *** پس آنگه ره رزم و کین آوریم

در خبردار شدن جناب امیر از آمدن عایشه به بصره و لشگر آراستن آنحضرت

شده شهر یکسر بفرمان او *** شده راست در عهد و پیمان او 
کنون آورم داستانی دگر *** که در ملک چون فاش شد این خبر 
چو آگاه شد داور داوران *** که زان بیش بد نیز آگه از آن 
چو آگاه گردید یزدان پاک *** که رفتند اهریمنان در مغاک 
بر آمد بدرگاه یزدان خروش *** تو گفتی زمانه بر آمد بجوش 
علی نامداران بر خویش خواند *** دلیران و فرزانه را پیش خواند 
شگفتی از آن را سر بر گشاد *** بر نامداران بسی کرد یاد 
که شد راست گفتار خیر البشر *** که در زندگی داده بود این خبر 
نباید بر این راه راهی زدن *** خرامان سوی بصره باید شدن 
ببینم شما را سپهدار کیست *** مر او را پی رزم و کین یار کیست 
شگفتی دلیران و گردان ز راه *** یکی گشت خندان یکی سوگوار 
یکی گشت حیران ز کار شگفت *** ز حیرت یکی سر بر آورد و گفت 
که تا گشته بر پای لیل و نهار *** نگشته بکام زنی روزگار 
اگر او همیشه بکام زن است *** بمردان نه در بند جان و تن است 
دلیران اسلام زان یاوری *** نمودند اسلام را یاوری صفحه (322) 
سوی پاک یزدان برافراختند *** بیزدان و یزدانیان تاختند 
سراسر همه زیر جوشن شدند *** سپه جملگی آهنین تن شدند 
بر آمد خروش از زمین و زمان *** بپوشید خفتان کین آسمان 
ز برجیس و بهرام بر شد نفیر *** خروشیدن آمد ز ناهید و تیر 
بپوشید خفتان بتن گبر و خود *** بآهن تن آراست چرخ کبود 
سران سپه را برافروخت رو *** ز کار زمان دل پر از گفت و گو 
ببازار و بر زن یلان تن بتن *** یکایک همی کرده نفرین بزن 
که بنیاد زن از زمین پاک باد *** زن خوب را جایگه خاک باد 
زان از هر چه گوئی همی بدتر است *** اگر چند از آل پیغمبر است 
که ایشان سزاوار نفرین بدند *** بد اندیش و بد اسم و آئین بدند 
زبانهای مردم پر از گفتگو *** گمانهای لشگر همه راز گو 
سپاهی ز یزدانیان شد روان *** سپهدارشان داور داوران 
چه آن لشگر آمد ز یثرب بدشت *** جهانی ز لشگر پر از نور گشت 
بهر جایگه خیمه ئی شد بپای *** نموده همی بر زمین عرش جای 
ز هر سو سرا پردۀ رنگ رنگ *** زمان را شتاب و زمین را درنگ 
تو گفتی بروی زمین جا نبود *** زمان و مکان و ثریا نبود 
جهان سر بسر جای خورشید بود *** زمین و زمان پر ز امید بود 
ز هر سوی هر جای مردان دین *** مر آن جنگ را بر زده آستین 
سراسر بدرگاه یزدان شدند *** به یارای یزدان پرستان شدند 
زهر گوشه ئی بانک خورشید خاست *** ز هر سوی آواز ناهید خاست 
ملایک همه کرده این آرزو *** که ایکاش بودیم در جیش او 
زمانه شده رشک خلد برین *** شده غیرت آسمان و زمین 
زمین پر ز آواز روح الامین *** ولی حور عین رشک مردان دین 
سپاهی روان شد ز کیهان خدا *** بکیوان از ایشاند شده تنگ جا 
همه روشن از روی ایشان سپهر *** همه شرم ماه و همه رشک مهر 
بنظاره حیران مه و مشتری *** که ایکاش بودم ما لشگری 
بهم داده هر دم ز شادی نشان *** چو اهل زمین کوکب آسمان 
زمین بد ز افلاک رخشنده تر *** ز خورشید لشگر درخشنده تر 
گرفته مه و مهر از هر تنی *** یکایک ز گردون ز نو روشنی 
ز سیمای ان لشگر و کار زار *** شده اهل افلاک را دل ز کار 
ز سیمای هر یک ز نزدیک و دور *** گرفتند سکان افلاک نور 
بجز روی یزدان هویدا نبود *** جز از داور پاک پیدا نبود 
همه ذکرشان ذکر تهلیل بود *** جهان پر ز آواز جبریل بود 
سیه مژده دادند بر یکدیگر *** که گشتیم ما لشگر دادگر 
از ایشان برافروخته رخ زمین *** قدمهای ایشان بعرش برین 
قلم گشته از بهر لشگر علم *** علم کرده بر جسم ذوالنون علم 
سر نیزه کو بر ثریا زده *** کمر چین کمربند جوزا زده 
یکایک بجنگ فلک همعنان *** کشیده سپهر برین زیر ران 
سر تیغشان بر فلک سر گران *** کمربندشان بند جوزا گران 
سپر از مه و مهر هر یک بدوش *** بمهر و بمه هر یکی خود فروش 
کمان همه بر کمان فلک *** نگون از کمان سما و سمک 
دو قوس کمانش ببازو گری *** ز گردون بقوسین پیغمبری 
عیان از رخ هر یکی روی مهر*** بپای یکایک سر افتان سپهر 
از ایشان بخورشید تابنده نور *** چومه از رخ مهر رخشنده هور 
ز گرد سم اسبشان ز آسمان *** شدی دمبدم آسمانها عیان 
رسید آن سپه چون بهر بوم و بر *** شد آن بوم و بر رشک مهر و قمر 
بهر قریه ئی کان سپه بر گذشت *** همه خاک او غیرت خلد گشت 
بهر جا که بر پای خاک سرا *** بسودند شد آن زمین عرش سا 
همی رفت منزل بمنزل سپاه *** سم اسبشان رشک خورشید و ماه 
فلک اندر آن خاک ره سر نهاد *** فلک سر بپای ملک بر نهاد 
ز هر خیمه خورشید شد نور یاب *** بخورشید کوی علم آفتاب 
سران پسه یک بیک چون هژیر *** ز خورشید خود و زبهرام گیر 
سر تیغشان بر فلک خود نما *** ز آسیبشان چرخ را جا بجا 
ز نو سنانشان ثریا نژند *** ز ناوک سپهر برین مستمند 
ز روی قضا کرده دست قدر *** ز شهبال جبریل بر تیر پر 
کشیده یکایک بمیدان کمان *** بایشان ز تنگی زمین و زمان 
همه پهلوانان لشگر بدشت *** از ایشان سپهر و ستاره بدشت 
یکی پهلوان بود مالک بنام *** که بودی جهان تا جهانش بکام 
چه آن سوی آن بارگه تافته *** همه هر چه بوده همه یافته 
ز رخسار او ماه ماه نوی *** مه و مهر از روی او پر توی 
ز گرز گرانش بگردون نهیب *** ز نوک سنانش بگردان نهیب 
سر نه فلک از کمندش بلند *** فکنده به بهرام خم کمند 
سوی چرخ چو بر کشیدی خروش *** شده سر نگون چرخ بیداد کوش 
گشادی چو تیر از کمان او ز کین *** بهم دوختی آسمان و زمین 
کشیدی چو شمشیر کین از غلاف *** شده آسمان در پس کوه قاف 
گشاده چو بازو بزور آوری *** گریزان دو گیتیش از داوری 
فراتر بکیوانش خرگاه بود *** کمین بندۀ در گهش ماه بود 
براه خدا کرده جانرا فدا *** بسوی خدا داشته روی رای 
ز روی خدا با خدا گشته یار *** بجان گشته او یار پروردگار 
نجسته بجر مهر داور خدا *** ره بندگی جسته سوی خدا 
همه رزم او از پی دین بدی *** همه مهر یزدانش آئین بدی 
بجز سوی یزدان بسوی دگر *** نپیچیده رخ را ز روی دگر 
بگنجی نیفکنده کوی هوس *** ندیده بجز روی یزدان و بس 
بهر بوم و بر کو رسیدی فراز *** به بگشادن او شدی سر فراز 
بهر جای کو بر کشید علم *** گشاده شدی حصنها دمبدم 
بفر و ببخت خداوند دین *** گشودی بسی شهر هنگام کین 
همه هر چه از بند دوی نژند *** شده از ره راستی مستمند 
همه باز گشتند شادی کنان *** که سوی شما گشته دور زمان 
بسی ملک زیر نگین آورند *** بهر جا رود او رهش گسترند 
سوی کشور بصره آمد خبر *** که شد لشگر شاه فیروز گر 
بکشور شهنشاه مردان رسید *** بعصیان وران پاک یزدان رسید 
صفحه (323) 
در بیان خبر دار گردیدن طلحه و زبیر از آمدن حضرت بالشگر ببصره و خبر شدن عایشه
سر اهریمنان را ز تن دور کرد *** ز نا پاک مردان بر آورد کرد 
زمین و زمان رست از دست دیو *** جهان شد بفرمان کیهان خدیو 
شنیدند چون دیو ودد این خبر *** که آمد زره داور دادگر 
ز اهریمنان خلق را دور کرد *** ز یزدان پرستی پر از نور کرد 
ز خنجر سر بد نژادان برید *** تن اهریمنان را بخون در کشید 
بدان راز راه بد آگاه کرد *** دل نامداران سوی شاه کرد 
در آن قریه کوبد بفرمان دیو *** از او شد بفرمان کیهان خدیو 
همه نامداران شهر و دیار *** بجان گشته فرمانبر شهریار 
ز پی رفتن زن پشیمان شدند *** همه بنده شاه مردان شدند 
یکایک فتادند در گفتگو *** یلان و گوانرا بپژمرده رو 
نگه کن چه همه باهریمنان *** چه گردد رخ پاک یزدان عیان 
تزلزل در آمد بوادی و دیر *** رخ طلحه را رشد چون زبیر 
کسانیکه خوردند زان زن فریب *** شد از شاه مردان ز دلشان شکیب 
همه لشگر زن بماتم شدند *** دل و دیده بر درد و پر نم شدند 
چه آمد ز نا پاک مردان غریو *** غریوان وجوشان دد و دام و دیو 
ببازار و بر زن شدند انجمن *** پر از درد مردان کمتر ز زن 
همه لشگر زن فراز آمدند *** بهر جای با هم براز آمدند 
همه سر بسر نادم از کار خود *** پشیمان یکایک ز کردار خود 
که چون شاه مردان علم بر کشید *** ببازید فرمان ز سر بر کشید 
چه مردی که او شاه مردان بود *** به یزدانیان پاک یزدان بود 
بود در دو گیتی خداوند کار *** از او جسته اهریمنان زینهار 
به این شوه راه دانائیست *** که یزدان بمردان توانائیست 
نبتوان دل از مرد پرداختن *** ز بی دانشی با زنی ساختن 
ز تیغش جدا شد بسی سر ز تن *** بجز خاک تیره نبدشان کفن 
ز شمشیر و از تیر او کفر کاست *** ز بازوش دین نبی گشت راست 
بهنگامه رزم شیر خدا *** که در رزم رویش ز روی خدا 
اگر دست یازد سوی آسمان *** زند بر زمین آسمان در زمان 
چه تیغش برهنه درخشان شود *** ز بیمش مه و مهر پنهان شود 
ز سم سمندش گه رزم و کین *** نکارد بر افلاک نقش زمین 
ز دست و ز بازوی او شد پدید *** همه هر چه جان آفرین آفرید 
چه بازو که بازوی پیغمبر ست *** چه دستیکه دست جهان دار اوست 
بکون و مکان دست او شد بلند *** جز او دست دستی نبد نقش بند 
در آفرینش بگیتی گشود *** چه بگشود یزدان مر او را ستود 
چه گفتند این راز با یکدیگر *** بزرگان آن بوم و بر سر بسر 
پی عذر خواهی ز جا خواستند *** همه هدیه و بدره آراستند

ذکر نادم شدن مردم بصره از حرکات خود و آمدن ایشان بخدمت جناب ولایت ماب

خرامان سوی شاه دین آمدند *** ز کار خود اندوهگین آمدند 
لب عذر خواهی نمودند باز *** سوی داور دادگر بی نیاز 
که ای آنکه در عرصه داوری *** شفاعت گران را شفاعت گری 
گنه کار جوید بسوی تو راه *** که او را نه فرقست با بیگناه 
جهان نقشی از خاک در کاه تست *** فراز همه جایگه جای تست 
همه دستها نزد جاه تو پست *** بود دست تو دست بالای دست 
پی عذر جستیم سوی تو راه *** توئی مر که گنهکاران را پنا 
وگر چند مائیم کمتر ز زن *** بفرمان زن گشته ایم انجمن 
بگیتی چه باشد از این خوار تر *** بر زن نهد مرد با خاک سر 
بر آید بروی خداوند خویش *** شود همچو نمرود نمرود کیش 
چو ما جملگی از زنی کمتریم *** که بر حکم زن جمله فرمانبریم 
چگونه سوی مرد جوئیم راه *** چگونه کند مرد با ما نگاه 
نباشد پسندیده هوشیار *** که زن سوی مردن بر آرد گذار 
خصوص آنکه او شاه مردان بود *** باو روی گردن نه آسان بود 
کنون ما پشیمان زار و نزار *** رخ آورده بر سوی پروردگار 
چه گوئیم دان و بینا توئی *** بما بینوایان توانا توئی 
تو بخشی گنه کار گانرا گناه *** که هستیم بر در گهت رو سیاه 
نه این شیوه راه مردانی است *** که یزدان بمردان توانائیست 
نه بتوان دل از مرد پرداختن *** ز بی دانشی با زنی ساختن 
چه گفتارشان جمله بشنید شاه *** بایشان برحمت نمودش نکاه 
پذیرفت از ایشان سراسر گناه *** بکردار چون داور داد خواه 
همه یک بیک شاه بنواختشان *** بنزدیک خود جایگه ساخت شان 
گر اینکار گردون دون پرورست *** که پر کینه باداد گر داورست 
شما را به پیچد زنی اهرمن *** که سازند پیمان به پیوند من 
چنین داستانی ندیده کسی *** اگر زنده ماند بگیتی بسی 
بگیتی پذیرفتن رای دیو *** کشیدن سر از مهر کیهان خدیو 
کسی گو بپیچد سر از دادگر *** شود یار اهریمن کینه ور 
همیشه روانش بدوزخ دراست *** بداندیش بد فعل افسونگرست 
سر از رای فرمان بپیچد کسی *** شود یار هر روز با هر خسی 
چه پذیرفت عذر دلیرای بمهر *** یلانرا یکایک بر افروخت چهر 
بدرگاه او سر فراز آمدند *** گنه کارگان با نیاز آمدند 
ذکر اجتماع در نزد عایشه لشگر را 
وزان سو چه آن جیش ناپاک زن *** همه گشته بر گرد زن انجمن 
همه دیده پر خون و دل پر ز درد *** پر از خون دل لب پر از آه سرد 
گسسته ز دل جمله آزرم شرم *** بگرد زنی کرده هنگامه گرم 
همه رخ پر از کین برافروخته *** بدل اهرمن مهر اندوخته 
ز دارای یزدان پر از بیم و باک *** دل از کار یزدانیان چاک چاک 
مهانرا یکایک ز رخ رفته رنگ *** شده واژگون کار دیو دو رنگ 
ز یزدان و یزدانیان پر ز بیم *** پر اندیشه از کردکار کریم 
گرفته یلان را سراسر نفس *** تهمتن تنان رفته زیر قفس 
صفحه (324) 
شده دست فولاد پیچان ز کار *** بآهن دلان کج شد روزگار 
ز بیم خداوند رخ چون زریر *** ز کردار چرخ کهن گشته پیر 
ز دل رفته نام آوران را شکیب *** دل نامداران شده پر نهیب 
همه گشته از کار بیکار سست *** چه خود کار ایشان همه نادرست 
بسوی خداوند خود کرده رو *** بمردان همه گشته فرخاشجو 
پرستندگان بتی همچو لات *** گرو برده آن بت ز لات و منات 
بسویش ببالا بر آورده خم *** همه روی زرد و همه دل دژم 
سوی آن بتان در نماز امدند *** یکایک ز دل گفته راز امدند 
چه بانو رخ نامداران بدید *** بر ایشان نهانی بسی بنگرید 
تو گفتی از ایشان یکی زنده نیست *** یلان را بگیتی سر بنده کیست 
از ایشان نمانده برخ روی رنگ *** شتاب همه گشته یکسر درنگ 
ز یزدان همه گشته دل پر زبیم *** دل هر یک از بیم یزدان دو نیم 
چه بانو دمی سویشان بنگرید *** زمانی ز گفتار دم بر کشید 
پس آنگه زبان را بگفتن گشاد *** بایشان همه گفت خود کرد یاد 
که گفتم شما را بروز نخست *** باو رزم جستن نباشد درست 
که او پهلوان است و فیروز بخت *** پیمبر از او یافته تاج و تخت 
سزاوار شاهی و پیغمبر یست *** نهادش ز خلق دو گیتی بریست 
فتد عکس تیغش چه در روزگار *** بر آرد ز شاهان گیتی دمار 
بر آرد چو در روز پیکار دست *** نه افلاک آید ز بالا به پست 
خداوند شیر خدا خواندش *** فزون از همه ما سوا داندش 
نه بر دامن او رسد دست کس *** نه کس را به پیکار او دسترس 
رسول خدا را از او راست کار *** از او راست کار جهان کردگار 
بر آمد ز نیروی او روزگار *** از او یافته رنگ لیل و نهار 
چگونه توان کرد با او نبرد *** میارید دل را از این ره بدرد 
نگشتید پذیرفته از گفت من *** در این راه بی ره شدید انجمن 
نکرده نبردی و ناکرده جنگ *** ز روی شما رفته از بیم رنگ 
چه شد مر شما را همه های و هو *** که ناگه شما را بپژمرد رو 
نه جنگی در این دشت شد آشکار *** دل جنگجویان چرا شد ز کار 
همه گشته از بیم رخسار زرد *** همه دل پر از خون و رخساره زرد 
شما را همه بود رزم آوری *** کنون زرد گشته رخ از داوری 
نه این است آئین مردان جنگ *** بگاه شتاب آوریدن درنگ 
بگفتم نه بتوان که رزم خدا *** زند بنده بیهوده ئی دست و پا 
نگفتم که در رزم شیر خداست *** نگفتم که رخسارش یزدان نماست 
نه بتوان بسوی کسی تاختن *** که دیگر نه بتوان چه او یافتن 
برای شما یک بیک جنگجو *** نمودم از آنجا سوی بصره رو 
شما از کنون گشته هنگامه سست *** که بستید عهدی چنین نادرست 
سوی داور داوران تاختید *** همانا ورا پایه نشناختید 
توان شما رفته بیرون ز تن *** نمانده شما را دگر جان و تن 
نه میدان و میدانی آمد بدید *** نکردی عنان سوی میدان کشید 
بسرها نشد نیزۀ سر گرای *** بدلها سنانها کجا کرده جای

در بیان گفتگو نمودن عایشه با بزرگان لشگر و جواب دادن لشگریان عایشه را

کجا پیکری جای شمشیر شد *** کجا سینه ئی بر دم تیر شد 
جوانی نیفتاد از زین بخاک *** نشد از سنان سینه ئی چاک چاک 
نه از سروری جان تهی شد ز تن *** نه بر سر کشان گشت خفتان کفن 
نه نام آوری کرده بر خاک جا *** نه کس شد برون زین سپنجی سرا 
نه بر خاک ره گشت غلطان تنی *** نه بر خون شد آغشته پیراهنی 
نیامد سری بر فراز سنان *** بمیدان نیامد تنی بی روان 
نارزید از خون پیکار کس *** که اکنون شما را گرفته نفس 
شنیدند چون گفت او سر کشان *** فتادند بر خاک چون بیهشان 
گشودند لبها همه در جواب *** که ای جان ما از تو بی توش و تاب 
همه بندل بارگاه تو ایم *** ستاده بفرمان و رای تو ایم 
بفرمان و رای تو جنگ آوریم *** همه جنگجو با جهان داوریم 
گر آید خداوند با ما بجنگ *** نداریم از جنگ جستن درنگ 
جهان را همه زیر پا آوریم *** ترا در جهان کد خدا آوریم 
سپاهی کشیدیم در دشت کین *** که لرزد از ایشان زمان و زمین 
همه نامدار و همه پیلتن *** بدرگاه تو سر بسر انجمن 
نه ترسی است ما را ز بیم و نه باک *** هم آورد اگر گشت یزدان پاک 
در آئیم بر سوی آوردگاه *** باو گشته از بهر تو کینه خواه 
چه بشنید گفتار لشگر ز بیر *** که او بود سر خیل وادی و دیر 
سوی بانو از مهر آورد رو *** ببوسید خاک از پی گفتگو 
که ما جمله سر داده در راه تو *** همه بنده گشته بدرگاه تو 
بما جمله امروز فرمان نر است *** بزرگی شد دیهیم و کیهان تر است 
چه اندیشه داریم از روزگار *** سر آرد بما گر بد روزگار 
نیاریم برزد در این ره نفس *** که جان را براه تو دادیم و بس 
نه اندیشه از کار و پیکار جنگ *** گزینیم کار شتاب از درنگ 
همه تیر و شمشیر بازیم دست *** در آریم در کار یزدان شکست 
زمین را به یزدان نمائیم تنگ *** نداریم در جنگ جستن درنگ 
نتابیم رخ را ز اوردگاه *** اگر چه بود دادگر کینه خواه 
باو دل ز بهر تو پر کین کنیم *** همه کینه اش ساز آئین کنیم 
چه گفتار او سر بسر شد ببن *** دگر طلحه بگشاد لب در سخن 
چنین گفت کای بانوی بانوان *** چرا رنجه داری تو زینسان روان 
کشیده سپاهی بدرگاه تو *** همه جان فدا و هوا خواه تو 
نخستین ترا تاجداران منم *** در این ره گذشته ز جان و تنم 
بکوشیم در کار پیکار سخت *** بفر تو گردیم فیروز بخت 
سران را همه سر بکار آوریم *** بدرگاه تو سرفراز آوریم 
اگر کینه در پاک یزدان بود *** بفر تو آن کینه آسان بود 
نداریم از این رزم رو در گریز *** نمائیم با پاک داور ستیز 
اگر کشته گردیم همه باک نیست *** که ما را سرانجام جز خاک نیست 
چه اندیشه داری تو از کار ما *** سخن رانی از رزم و پیکار ما 
همه هر چه فرمان تو آن کنیم *** بدین تو دل را گروگان کنیم صفحه(325) 
بفرمان تو کار زار آوریم *** جهان بر جهاندار خوار آوریم 
گشائیم چون در گه کینه چنگ *** گریزند از ما پلنگ و نهنگ 
بما رزم جستن نه آسان بود *** دل چرخ از بیم بی جان بود 
سپه آمد از هر دری بیشمار *** اگر بشمرد تا ابد روزگار 
چه کاری تو اندیشۀ رزم و جنگ *** دل خود چه داری از این رزم تنگ 
چه فردا بیایند از هر کران *** به پیکار و ناورد جنگ آوران 
ببینی تو فردا در این رزمگاه *** که گردد بسی با کله بی کلاه 
بسی از بزرگان سر آید بخاک *** بسی کشته گردند بی بیم و باک 
ولی من ندانم سرانجام چیست *** بمرگ که خواهد که فردا گریست 
ندانم چسان است کار سپهر *** پر از کین بود با که و با که مهر 
چگونه بود گردش روزگار *** سر آرد بمیدان گرا کارزار 
که فیروز گردد بآواز جنگ *** که بیرون کشد رخت زین جای تنگ 
کرا بر سر آید بناگه زمان *** که آید ز آورد که شادمان 
کرا بخت فیروز یاری دهد *** کرا بر عدو کامکاری دهد 
که برگردد از رزم فیروز گر *** کرا روزگار اندر آید بسر 
تو از کار بیداد دل شاد دار *** تن از رنج و از غصه آزاد دار 
که فردا نبرد دلیران دین *** همه بر زده بهر تو آستین 
ببینی بمیدان جنگ آوران *** که گردد روان ها ز تن ها روان 
چه بانو همه گفت او را شنید *** زمانی ز اندیشه دم در کشید 
پس آنگه بپاسخ چنین لب گشاد *** که یزدان و داور ترا یار باد 
بکام تو بادا سپهر برین *** بما یار بادا زمان و زمین 
که این رزم و کینه بسی هست سخت *** ندانم بکام که گردید بخت 
که با دیو و دد آشنائی کند *** که رو سوی کار خدائی کند 
چه خوش گفت دانشور پیش بین *** که گفتار او بد بدانش قرین 
نداند کسی غیر پروردگار *** که فردا چه بازی کند روزگار 
چه شد گفتۀ نامداران تمام *** فرو رفت خورشید از طرف بام 
سوی پرده شد بانوی بانوان *** همه جمله گشتند هر سو روان 
یکایک روان سوی بنگاه خویش *** دلیران برفتند از کم و بیش 
نشستند و مجلس بیاراستند *** سخن گفتن از یکدگر خواستند 
در آن شب همه جمله با تاب و تب *** کنون تا که روز آمد و رفت شب

در بیان توصیف لشگر جناب امیر و زلزله افتادن در لشگر عایشه

چه روز دگر خسرو خاوری *** بیاراست ایوان نیلوفری 
جهان را ز نیروی خود تاب داد *** به انجم همه رنگ مهتاب داد 
ز عکسش پر از نور شد روزگار *** ز نور رخش شد جهان میگسار 
دو لشگر دگر ره بر آمد زجا *** غوکوس گردید گردونگرا 
ز لشگر گه شاه کون و مکان *** پر آواز تکبیر شد آسمان 
در آن غرفه کیوان و بهرام و تیر *** زمین شد بمانند دریای قیر 
چه رخشنده خورشید شد خود نما *** خروش دلیران بر آمد بماه 
شد از برق شمشیر و نوک سنان *** پر از انجم و آفتاب آسمان 
ستاره بپوشید خفتان جنگ *** زره پوش شد در زمین رنگ سنگ 
بر آمد ز هر دو سپه های و هو *** پر از خنجر و تیر بازار و کو 
دو لشگر ز یک شهر بیرون شدند *** ز هر سو سپاهی بهامون شدند 
از آنسو همه هر چه بد دیو و دد *** ز یکسو جلال خدای صمد 
ز یکسوی اهریمن آموزگار *** ز یکسوی رهبر خداوند گار 
ز یکسو سپه بد ز پی در کمان *** ز یکسو سپهدار مرد اختران 
ز یکسو نمودار روی خدا *** ز یکسو دگر اهرمن خود نما 
چه از شهر بیرون شدند آن سپاه *** بترسید خورشید و لرزید ماه 
که اهریمن بد دل کینه کوش *** بدارای یزدان شده در خروش 
زمین و زمان گشته از غم دژم *** بدم در کشیده نه افلاک دم 
ز غم رفته از روی خورشید رنگ *** بهم اندر آورده نوش شرنگ 
همه لشگر زشت و ناپاک زن *** شده نادم از کردۀ خویشتن 
دل و دست نام آوران گشت سست *** ز آورد کارگوان نادرست 
همه سوی یکدیگر آورده رو *** وز آن لشگر و جنگ در گفتگو 
که بنگر سوی لشگر شاه دین *** ببین نور فر جهان آفرین 
تو گفتی بپیکارش از بهر کین *** فرود آمده جبرئیل امین 
تو گوئی هویدا در این کار زار *** بجنگ آمده دادگر کردگار 
خداوند گشته کنون خود نما *** سپهدار رزم است گویا خدا 
زمین و زمان بر خروشد همی *** جهانی چو دریا بجوشد همی 
بلشگر گه شاه کون و مکان *** زمین پر ز نور است تا آسمان 
پر از بانک تکبیر بینی جهان *** زمین برتری جست بر لا مکان 
ز گرد سم اسبها بر سپهر *** هویدا شده صورت مهر و ماه 
ز نور رخ هر یکی بر زمین *** منور شده فرش و عرش برین 
سنانها ز خورشید رخشنده تر *** کمانها ز برجیس تابنده تر 
سپر ها بگردون برافراختند *** ز گردون بخود قبه ها ساختد 
ز تیغ و ز کوپال رزم آوران *** زمین گشته روشن تر از آسمان 
ز بیم و شکوه دلیران جنگ *** ز کیوان و بهرام بزدوده زنگ 
دل تیر و کیوان شده پر ز درد *** ز بیم سپه چرخ را روی زرد 
دل لشگر زن از آن درد خست *** که گشتیم بیهوده ما زن پرست 
سوی شاه مردان نکردیم رو *** سوی زن شدیم از هوس چاره جو 
بدیدار روی جهان آفرین *** نمودیم ما اهرمن را گزین 
بود کار ما تا ابد در زمن *** بهر خانه افسانۀ انجمن 
بود در زمانه بما سرزنش *** ز پاکان و رادان شیرین منش 
که ما از خداوند رو تافتیم *** زنی را سپهدار خود ساختیم 
که ما بر تن خود ستمکاره ایم *** گرفتار بر نفس اماره ایم 
ستمکارگان دیده گیتی بسی *** ستمکار چون ما ندیده کسی 
بسوی زنی راه برداشته *** خداوند بیدار بگذاشته 
گزیدیم دوزخ همه بر بهشت *** ز نیکان گذشته شده یار زشت 
نموده دو بینندۀ خویش کور *** چه خفاش نزد خداوند هور 
بیزدان نگشته ستایش گرای *** ستایشگر دیو ناپاک رای 
چه ما زشت کاری ندیده کسی *** اگر بگذارنیده گیتی بسی صفحه (326)
چنان شور و غوغا بلشگر فتاد *** تو گفتی که بر لشگر آذر فتاد 
بر آمد ز هر گوشه ئی گفتگو *** سران سپه را بپژمرد رو 
بر ایشان سیه گشت روز سپید *** ز جان و تن خود شده نا امید 
سپاه زن هر جایگه انجمن *** که مائیم در دهر کمتر ز زن 
ز مرد آفرین روی بر کاشتیم *** نگاه هوس بر زنی داشتیم 
سر ما بیزدان نیامد فرود *** رساندیم ما اهرمن را درود 
پذیرفته فرمان دیو نژند *** شده دور از داور ارجمند 
بگفتند و از درد گریان شدند *** ز آورد کردن پشیمان شدند 
تزلزل در افتاد در جیش دیو *** بر آمد ز گردان لشگر غریو 
بجان هر یکی هر سوئی چاره گر *** هراسان ز نیروی خیر البشر 
بدل هر یک چاره ئی ساختند *** ز بیچارگی کار پرداختند 
همه جیش زن شد پر از گفتگو *** سران گشته از هر سوئی چاره جو 
زبیر بد اندیش شد دل گرا *** که من چون شوم رزمجو با خدا 
بجنگ خدا تیغ کین چون کشم *** به اختر تن خویش در خون کشم 
بدوزخ بود تا ابد جای من *** بر اهرمن هست مأوای من 
نکرده کسی با خداوند جنگ *** مرا باد از کار خود عار و ننگ 
ز دارای بخشنده رخ تافتم *** سوی اهرمن جایگه ساختم 
سرانجام جایم بدوزخ دراست *** که دشمن بمن دادگر داور است 
بفرمان زن تیغ کین آختم *** بسوی خداوند خود تاختم 
بگریید و با خود بسی گفت راز *** پشیمان شد از کردۀ خویش باز 
پس آنگاه در کار خود چاره جست *** سرانجام رأیش باین شد درست 
سپه هر چه بودش بر خویش خواند *** دلیران خود را بر خود نشاند 
که ما سوی یزدان برون تاختیم *** خدا و خداوند نشناختیم 
سوی لشگر شاه دین بنگرید *** دمی بر زمان و زمین بنگرید 
پر آواز گردیده کون و مکان *** پر از نور از آن سپه آسمان 
ز بس شوکت و نور و فرو شکوه *** نه پیدا از ایشان در و دشت و کوه 
تو گوئی در آن لشگر بیشمار *** خداوند نادیده شد آشکار 
چه پوشیده از آن سپه شد زمین *** فراتر زمین شد ز عرش برین 
در آن جای بگرفته سکان عرش *** زره پوش گشته مقیمان عرش 
پدیدار روی خدای جلیل *** سپهدار یزدان سپه جبرئیل 
زند طعنه ابلیس بر کار ما *** بود تنگ دوزخ سزاوار ما 
بریدیم از چهر دادار مهر *** بسوی زنی بر گشادیم چهر 
کرا کار از کار ما خوارتر *** ندیده دو گیتی ز ما زار تر 
چه گردان شنیدند گفتار او *** ز دو دیده بر رخ نهادند جو 
که ای بهتر و مهتر ما بهوش *** بما چرخ گردید بیداد گوش 
کنون چارۀ کار آسان بود *** باین درد زینگونه درمان بود 
که زین رزمگه زود بیرون رویم *** نخستین از اینجا بهامون رویم 
ز رزم خداوند دوری کنیم *** در این رزم جستن صبوری کنیم 
نه بتوان بر وی خداوند تیغ *** کشیدن در این رزمگه بیدریغ 
در آخر طپیدن بر خاک و خون *** نمودن تن خود بخون لاله گون 
بدوزخ کشیدن سر انجام تن *** بزشتی شدن یار با اهرمن 
بنزد خردمند نبود پسند *** نباشد پسندیدۀ ارجمند 
شدن با خداوند خود جنگجو *** بسوی خداوند پر کینه رو 
نمودن نه این کار فرزانگان *** کجا مینمایند دیوانگان 
ز گفتار ایشان زبیر نزار *** بگریید و گفتا که بد روزگار 
چنین گشت آئین گردان درست *** که پیمان زن را نمایند سست

ذکر رفتن زبیر از نزد عایشه و کشته شدن او

ز لشگر گه کفر بیرون روند *** که پیمان زن را نمایند سست 
بگفتند و از جای برخاستند *** بختفان تن خود بیاراستند 
ز لشگر گرازان بهامون شدند *** بهامون همه دل پر از خون شدند 
یکی قریه نزدیکی بصره بود *** زبیر اندر آن قریه آمد فرود 
چه زان مهتر قریه آگاه شد *** سوی او گرازان هوا خواه شد 
در آن دیر او بود سر خیل دیر *** بیامد بزودی بسوی زبیر 
نشست و سخن گفتن آغاز کرد *** در رازهای کهن باز کرد 
که هان خیر مقدم در این جایگاه *** که جستی سوی ما تو از مهر راه 
خجسته ز تو این بر و بوم ما *** ز تو نیک این اختر شوم ما 
ز گفتار او شاد دل شد زبیر *** که ای شاد دل از تو وادی و دیر 
بگویم بتو سر بسر کار خود *** پس اندیشه کردم ز کردار خود 
ز کار بد خود پشیمان شدم *** که از پاک یزدان هراسان شدم 
در این کار اندیشه کردم بسی *** که هرگز نکرده چنین ناکسی 
که رو از خداوند خود تافتن *** ز دشمن خداوند خود یافتن 
نه آئین مردان دانا بود *** که این شیوۀ بد نهادان بود 
زنی را نمودن نثار و درود *** سر آوردن از درگه او فرود 
که این کار کار زنان است و بس *** ز مردان نکرده است این کار کس 
ز رزم خدا دست کوته شدم *** چه از کار زشت خود آگه شدم 
ز لشگر گه او برون آمدم *** سوی درگه بی گمان آمدم 
چه بشنید از او آن یل نامجو *** بخندید و بر سوی او کرد رو 
که بر کام تو گشت رخ تافتی *** همه هر چه بود آرزو یافتی 
برزم علی تیغ کین آختن *** به بیهوده سوی خدا تاختن 
نمودن تن خود بفرمان زن *** بدوزخ کشیدن تن خویشتن 
نه آئین مردان شبر اوژن است *** بدینگونه مردی کم از هر زن است 
سوی ما نموده خداوند رو *** برزم خدائیم ما رزمجو 
کجا هست این رأی مردان کار *** نه این رای مردان ناهوشیار 
نکرده کسی با خداوند جنگ *** نخورده فریب سپهر دو رنگ 
علی چون در آید بمیدان جنگ *** کرا هست در نزد زخمش درنگ 
بزرگان و شاهان قوم قریش *** یلانی که بودند با زور و طیش 
سراسر ز پیکار او روی زرد *** دل نامداران ز رزمش بدرد 
صفحه (327) 
کرا زهره رزم و پیکار اوست *** فروغ دو گیتی ز رخسار اوست 
چو او تیغ کین بر کشد از غلاف *** بعنقا فتد لرزه بر کوه قاف 
بمیدان بر آید چو او پر ز کین *** هویدا شود خشم جان آفرین 
اگر چرخ گردد باو هم نبرد *** سر چرخ گردون در آرد بگرد 
بود آسمان عکسی از تر کشش *** مه و مهر و بهرام و تر کش کشش 
بلندی از او جسته چرخ بلند *** از او گشته کون و مکان ارجمند 
ستاینده کار او کرد گار *** ز روز ازل تا بروز شمار 
چه گفتار آن نامور شد ببن *** ز بیر اندر آمد باو در سخن 
همه راست گفتی نگفتی دروغ *** بود کار ما سر بسر بی فروغ 
نمودن بدارای دارنده جنگ *** شدم یار اهریمنان بی درنگ 
نه کار دلیران آزاده است *** که اینکار کار زنا زاده است 
چه گفتارش بشنید سر خیل دیر *** رخ آورد خندان بسوی زبیر 
چنین گفت کی پهلوان جوان *** بفرمان ورایت کهان و مهان 
بیا تاکنون شاد داریم دل *** ز بند غم آزاد داریم دل 
یک امشب بتو تازه داریم دل *** ز رویت پر آواز داریم دل 
سپهبد چه بشنید گفتار او *** بزودی روان شد به پیکار او 
سوی خانه او فراز آمدند *** ز کار جهان بی نیاز آمدند 
روان شد سوی دیر سر خیل دیر *** در آنخیل جا داد قوم زبیر 
سوی خانه خود چه کار آگهان *** سپهبد ببردش چه گنج نهان 
چه بر سوی آن خانه آمد ز پیر *** بدل گفت رستم ز شادی و دیر 
بیامد سپهدار و گسترد خوان *** بآن میهمان شد چه آن میزبان 
نشستند و گفتند از بیش و کم*** در آنشب بسی راز پنهان بهم 
چه بگذشت پاسی از آن تیره شب *** سپهدار افتاد در تاب و تب 
پر از خشم شمشیر کین بر کشید *** تن میهمان را بخون در کشید 
سرش را ز خنجر ز تن دور کرد *** بیزدانیان ماتمش سور کرد 
چه شد کشته از تیغ سر خیل دیر *** در آنشب چه غلطید در خون زبیر 
سرش را جدا کرد از تن بزار *** فرستاد زی داور کردگار 
ابا تیغ و خفتان و با خود او *** بسوی علی اندر آورد رو 
همیرفت تا درگه شهریان *** فرود آمد آنجا و بگشاد بار 
سر و تیغ خود را سوی شاه برد *** گرانمایه چیزی بهمراه برد 
پیاده شد و خاکرا داد بوس *** که اینچرخ بر در گهت آبنوس 
بکام تو بادا زمین او زمان *** توئی آفریننده آسمان صفحه (328) 
سر دشمنانت ز تن کنده باد *** بپایت سر دشمن افکنده باد 
بگفت این و افکند سر خیل دیر *** بپای شهنشاه راس زبیر 
شهنشاه بر سوی او بنگرید *** ز بیر گرانمایه را کشته دید 
بریده سر او بخواری ز تن *** بزاری شده خاک او را کفن 
شهنشاه از آن کار شد در شگفت *** باو بنگرید و بخندید و گفت 
که اینست آئین این روزگار *** که با پاک و پاکان ندارد قرار 
که این بد کنش کافر خیره سر *** ز فرمان یزدان بپیچید سر 
ز دارای دارنده او روی تافت *** ز اهریمن زشت پاداش یافت 
چنین است رسم سرای فریب *** شد از آفرینش ز دلها شکیب 
کنون آن بد اختر چگونه بمرد *** بدیو فریبنده جانرا سپرد

در بیان خبر دادن جناب امیر از قتل زبیر و آمدن سر خیل دیر و آوردن سر زبیر

ز یزدان پرستی چه او رو بتافت *** ز اهریمن زشت پاداش یافت 
ز دین بر گذشت و ز جان بر گذشت *** بدوزخ مر آنرا سرانجام گشت 
باین خواری او را بریند سر *** چه بد دشمن داور دادگر 
ز دیو فریبنده و چرخ دون *** ز دین و ز آئین حق شد برون 
بریدند از خنجر کین سرش *** فکندند در خاک و خون پیکرش 
چه گفت اینسخن شاهدین از زبیر *** ببوسید در گاه سر خیل دیر 
بیاورد شمشیر و خفتان او *** شهنشاه بر روی او کرد رو 
بدست خود از دست سر خیل دیر *** خروشید و بگرفت تیغ زبیر 
چو بگرفت بر زانوی خود نهاد *** ز کردار او کرد هر دم بیاد 
بآخر چنین خوار و زار آمدی *** چنین دشمن کردگار آمدی 
به پیچیدی از داور پاک سر *** ز کار و ز کردار تو الحذر 
شده خیره با دیو ناپاکزاد *** بفرمان دیوان سرش ش بباد 
بسی مکر و افسون پند و فریب *** ز گفتار او شد دلش بی شکیب 
ز فرمان دارای دین سر کشید *** بآخر تن خویش در خون کشید 
که امروز او را جدا سر ز تن *** شد و خاک گردید او را کفن 
بفردا سر طلحۀ نامدار *** چو اینسر بمیدان فتد خوار و زار 
بهمراه در دوزخ آرند رو *** بایشان نگردد کسی چاره جو 
چه گفت انسخن را شهنشاه دین *** بر آمد ز نام آوران آفرین 
یکایک نهادند سرها بخاک *** که ای کار تو کار یزدان پاک 
کسی کو بنزدیک تو راه جست *** بر آن هست یزدانپرستی درست 
اگر کشته گردد بکین باک نیست *** بخلد برین همچو او خاک نیست 
ز جان بر گذشت و بجانان شتافت *** ز یزدان پرستی بیزدان شتافت 
همه در رکاب تو فردا چه باک *** بغلطیم اگر مثل این سر بخاک 
سر ما برازنده افسر است *** بخلد برین از همه برتر است 
شهنشاه چون گفت ایشان شنید *** بخندید و بر سویشان بنگرید 
که فردا زمانه بکام شما است *** بعرش برین جایگاه شماست 
همه لشگر دیو ناپاک زار *** شود کشته و بسته در کار زار 
ز گردان تمامی نماند نشان *** بخاک اندر آید سر سر کشان 
شود کشته در رزمگه بیشمار *** از آن دیو وارون فزون از شمار 
شود دستگیر آنزن تیره بخت *** بخاک اندر آید ز بالای تخت 
بخواری و زاری نمایند اسیر *** مر او را در اینرزمگه ناگزیر 
همه لشکرش کشته گردند زار *** بر آید ز دیوان وارون دمار 
ز هر سو یکی جوی خونی روان *** روان کرد و از لشگر بیکران 
خداوند فیروز یار شما است *** جهان آفرین کردگار شماست 
شما لشگر پاک یزدان بدید *** بدل شادمان و تن آسان بدید 
جهاندار تا این جهان آفرید *** در ایندهر همچون شما کس ندید 
شما را بود جایگه در بهشت *** بنیکی گرائید از کار زشت 
در این جایگه شادمانی کنید *** بخلد برین کامکاری کنید 
شما را شناسم بنام دگر *** که بودید با او همه رازگر 
ز بهر شما رو نما آورد *** چه گویم که دست خدا آورد 
شناسم شما را سرانجام کار *** که بودید با او همه دستیار 
شما را کزیند در آنجایگاه *** بسوی شما گرم سازد نگاه 
نمائید آنجا همه جایگاه *** بنزدش شما را بسی پایگاه

ذکر آگاه شدن عایشه از کشته شدن زبیر

چو آگاهی آمد سوی جیش زن *** که شد کشته ناگاه آن اهرمن 
بر آمد ز گردان بگردون خروش *** که بر ما شده چرخ بیداد کوش 
زبیر سپهدار گر کشته شد *** بما بر همه روز بر گشته شد 
بنیش اندر آمد همه نوش ما *** ز تن بی خرد شد همه هوش ما 
دریغا از آن یال و کوپال برز *** دریغا از آن زور و بازو گرز 
دریغا از آن یکدل و هوشیار *** که شد چرخ از کار او سوگوار 
همه لشگر از غم بماتم شدند *** بماتم همه جیش همدم شدند 
غریو خروش آمد از جیش زن *** همه زار در ماتم اهرمن 
زهر گوشۀ بانک ماتم بلند *** ز هر سو دلیری بغم مستمند 
سوی درگه داور داوران *** پر از سوگ گشتند یکسر روان 
بهر جا گوی راز تن رفته جان *** ز دیده فرو ریخته جوی خون 
خروشان و جوشان و زار و نژند *** همه لشکر زن بغم مستمند 
بدرگاه او در پناه آمدند *** سراسر همه بی کلاه آمدند 
دریده قبا و فکنده سپر *** غریوان دلیران فرخاش خر 
خروش از زمین رفت بر آسمان *** بر آمد غریو از زمین و زمان 
چه زن از سرا پرده او را شنید *** رخش گشت و ماننده شنبلید 
بپرسید این زاری از بهر چیست *** غریویدن گریه از بهر کیست 
بگفتند شد کشته ناگه زبیر *** بدست گرانمایه سرخیل دیر 
چه بشنید بانو بر آمد بجوش *** از آن غم بر آورد از دل خروش 
از آن غم برخسار مه آب زد *** همه زان خبر رنگ مهتاب زد 
خراشید رخ را همی از ملال *** همی زد بسوی سر انگشت خال 
خم گیسوی پر شکن را شکست *** زدیده بون جوی خوناب بست 
صفحه (329) 
ز کف بر دوزخ بست نیلی نقاب *** جهان شد بنیلی نقاب آفتاب 
کمند دو گیتی بهم در کشید *** کمان دو ابروی در هم کشید 
ز مژگان تر بر دوزخ بست خال *** که شد زندگانی خیال محال 
زمانی همی بود با سوگ و درد *** بر آمد ز پرده سرا روی زرد 
غریوان و گریان و ژولیده مو *** ز کار سپهدار در گفتگو 
طلب کرد گردان لشگر بپیش *** اگر بود بیگانه و گرز خویش 
سراسر بدرگه فراز آمدند *** ز اندوه و غم در گداز آمدند 
همه بی کلاه و همه بی کمر *** بجای کله خاکشان بد بسر 
چه بانو رخ نامداران بدید *** سر شکش ز مژگان برخ بر چکید 
سران سپه سر بسر سوی او *** یکایک نهادند بر خاک رو 
چه بر داشتند از رخ خاک سر *** همه سوی بانو شده دل نگر 
بمدحت گشادند یکسر زبان *** که بادا ترا زندگی جاودان 
اگر صد هزاران چو مادر مغاک *** بپا و براه تو غلطد بخاک 
دمادم فدای تو بادا سرش *** سزاوار خاک درت پیکرش

در بیان گفتگو نمودن طلحه و سایر لشگر عایشه و جواب دادن عایشه ایشان را

همه همچه او در رهت جان دهیم *** براه تو جان و سر آسان دهیم 
همه خون این کشته باز آوریم *** اگر سر بخاری بگاز آوریم 
چه فردا بر آید بلند آفتاب *** شود روی هامون چه دریای آب 
سوی رزمگه اندر آریم رو *** باین کینه گردین فرخاش جو 
ستانیم خونش ز کند آوران *** و یا کشته گردیم یکسر چو آن 
اگر کینه کش پاک یزدان بود *** که زان کین کشیدن نه آسان بود
پی خون این کشته از نام ننگ *** در آئیم با پاک یزدان بجنگ 
که تا گشته گیتی بوادی و دیر *** ندیده دو چشم کسی چو زبیر 
که خون وی از خصم خود خواستن *** ز خصمش بدل کینه پیراستن 
در اینجا همه دین و آئین ماست *** از اینکار روشن جهان بین ماست 
تن خود سراسر بخون در کشیم *** و یا خصم او را بخون در کشیم 
چه گفتار لشگر در آمد ببن *** بلرزید از آن گفته چرخ کهن 
دگر طلحه گریان در آمد بپیش *** ببانو سخن گفت از کم و بیش 
که گردان لشگر همه انجمن *** یکایک بکشتن نهادند تن 
که فردا ز دشمن بر آید دمار *** ز شمشیر ما درگه کار زار 
بدینگونه چون کار ما شد ز دست *** بما نیست بی رزم جای نشست 
چه بانو شنیدی سخنهای او *** پسند آمدش جمله آرای او 
که واجب بما گشت پرخاش کین *** اگر چه برزم جهان آفرین 
پس آنگه بپاسخ زبان بر گشاد *** ز کار سپهبد بسی کرد یاد 
که ناگه چنین بی گنه کشته شد *** بخاک و بخون اندر آغشته شد 
دل من شد از دست او سوگوار *** شد از گریه جان و دلم بیقرار 
مرا از غم او بتن تاب نیست *** بروی بجز رنگ مهتاب نیست 
مگر خونش از خصم جوئید باز *** که شد رزم اینکار بر ما دراز 
مرا بود خواهش ز یزدان فرد *** که با شیر یزدان نسازم نبرد 
کنون گر همه پاک یزدان بود *** باو رزم و پیکار آسان بود 
که شد خون اسلامیان ریخته *** ز تو گشته رزمی بر انگیخته 
پی خون او بر گشائیم دست *** بیزدانیان اندر آید شکست 
مرا شرم و آزرم بود از علی (ع) *** که بد دست پروردگار جلی 
ولیکن چه خورشید فرزانه رای *** گه کین در آیم برزم خدای 
کسی کوپر از کینه با حیدرست *** بیزدان دادار رزم آور است 
ولیکن چه خورشید فردا ز گاه *** بر آید سپهبد شوم بر سپاه 
بدین کین کنم کینه را دست پیش *** نشینم بجمازه بر تخت خویش 
بمیدان در آیم بدل کینه خواه *** پی رزم تازم سوی رزم شاه 
برزم علی تیغ کین آورم *** بیزدان سر تیغ و خنجر کشم 
همه جیش از گفت او سر بسر *** یکایک نهادند بر خاک سر 
همه گشته دلشاد از کار او *** بغم شادمانه ز گفتار او 
برفتند بر سوی آرامگاه *** سوی خیمه رفتند شاه و سپاه 
در آمد شب و اسپری گشت روز *** نهان کرد رخ مهر گیتی فروز 
چو خورشید در درگه لاجورد *** بکون مکان گشت هامون نورد

در بیان لشگر آراستن جناب امیر و گفتگو نمودن آن سرور با بزرگان لشگر

برون آمد از پرده آبنوس *** بدرگاه شیر خدا داد بوس 
از او اذن کشور گشائی گرفت *** بیک دم ز مه تا بماهی گرفت 
سراسر در آورده زیر نگین *** ز هفت آسمان تا بهفتم زمین 
جهان شد مسخر ز نیروی او *** نه افلاک شد روشن از روی او 
چه با فتح فیروزی نباز گشت *** بدرگاه شیر خدا باز گشت 
ستایش نمود و ببوسید خاک *** که ای حکم تو حکم یزدان پاک 
چه فرمان دهی با من ای ذوالمنن *** بسوزم همه جیش ناپاک زن 
بآن انجمن آتش اندر زنم *** بن و بیخ زن از جهان بر کنم 
سپاه زن اندر جهان کم کنم *** جهان پاک از زشت مردان کنم 
چو من از جهاندار زن سیرتم *** از اینزن ز روی تو در خجلتم 
نه من بلکه بر جیس و ناهیده و تیر *** همه چرخ و کیوان و بهرام پیر 
بما تو از این کار منت گذار *** از این رو سیاهی تو ما را در آر 
شهنشه بخندید و دادش جواب *** که جستی از این گفته راه صواب 
تو از خجلت او دل آزاد کن *** برو شادمان باش و دل شاد کن 
که امروز گردد بمیدان اسیر *** بدست دلیران شود دست گیر 
چو خورشید شد پر نشیب از فراز *** در درگه سرمدی گشت باز 
بتابید نور خداوند پاک *** درخشان در آن نور شد روی خاک 
بر آمد شهنشاه فیروز بخت *** بخرگه ببالای فیروز تخت 
همه سرور آنرا بر خویش خواند *** دلیران فرزانه را پیش خواند 
برفتند شادان دل و رهنورد *** چه یزدانیان سوی یزدان فرد 
بر ایشان چه نوری از آن نور تافت *** فتادند یکسر در آنجا بخاک 
که ای روی تو روی یزدان پاک *** سر دشمنانت بر آید بخاک 
صفحه (330) 
بسوی تو یکسر ستایشگریم *** خدا را ز رویت نیایش گریم 
تو هستی بما بر خداوند دین *** جهاندار جان بخش جان آفرین 
خنک آنکه نازد بشاهی چو تو *** خنک آنکه دارد پناهی چو تو 
خنک لشگری کش سپهبد توئی *** خداوند ما بندگان خود توئی 
جهان سر بسر روشن از روی تست *** فروغ زمانه ز نیروی تست
توئی در جهان داور دادگر *** کجا بنده پیچد ز رای تو سر 
بابلیس وارون نبرد آوری *** بپیکار ما سر بگرد آوری 
برزم تو گردیم زرم آزمان *** بود رزم و پیکارت رزم خدای 
بتازد هم اکنون سوی رزم زن *** کمین جا کر ما از این انجمن 
بفر و ببختت نبرد آورد *** سر لشگر زن بگرد آورد 
پراز پیکر و سر شود روی خاک *** شود لشگر دیو وارون هلاک 
همه جیش زن دستگیر آوریم *** تن پر گنه را اسیر آوریم 
همه روی هامون پر از سر کنیم *** دلیران همه خاک بستر کنیم 
بفر و ببخت تو جنگ آوریم *** جهان بردد و دیو تنگ آوریم 
چه بشنید گفتارشان شاه دین *** برایشان یکایک نمود آفرین 
بفرمود کز شهر بیرون روند *** دلیران یکایک بهامون روند 
بگردون فرازند کوی علم *** بدشمن بر آرند دست ستم 
بفرمان یزدان سراسر سپاه *** سراسر سوی دهر جستند راه 
ز تکبیر بر شد بگردون خروش *** زمین آمد از بانک گردان بجوش 
روا رو بر آمد ز مردان دین *** شواشو رسید از سپهر برین 
پر از بانک تکبیر شد آسمان *** ز تکبیر پر شد زمین و زمان 
بر آمد ز گردان لشگر خروش *** زمین همچو دریا بر آمد بجوش 
پر از بانک تکبیر شد نه سپهر *** بپوشید از دیو رخ ماه و مهر 
ز بس کوی زرین بناهید شد *** رخ چرخ پر ماه و خورشید شد 
زمین بر فلک رایت افزایش شد *** تن بارکی آسمان سای شد 
ز بانک سواران میدان دشت *** سپهر و ستاره بدیار گشت 
نوردیده شد آسمان بر زمین *** بروی سپهر اندر افتاد چین 
تو گفتی جهانی هویدا نبود *** بجز گرز و شمشیر پیدا نبود 
خروشان و جوشان دلیران دین *** پی رزم و کین بر زده آستین 
سواران بکف نیزه های بلند *** کز و گشته رمح فلک مستمند 
دلیران بکف خنجر آبدار *** از ایشان مه و مهر در زینهار 
پر از کینه شاهان شمشیر زن*** یکایک ز کار فلک خنده زن 
یکی لشگر از بصره شد سوی دشت *** که شیران نیارند آنجا گذشت 
پر از گرز شمشیر شد روی خاک *** ز تیغ و ز خنجر در افشان مغاک 
ز آسیب گردان خراشید چهر *** پر آشوب گشته همه ماه و مهر 
ز رومی قبا و ز ترکی سپر *** فتاده کلاه از سر ماه و خور 
ز روشن نهادان روشن ضمیر *** بتاریکی افتاد بهرام و تیر 
ز اسپهبدان آسمان در خروش *** ز گرد سپه نه فلک پر ز جوش 
وز آن سو همه جیش ناپاک زن *** بهر بر زنی همچو زن انجمن 
سوی یکدیگر کرده پر بیم رو *** از آن لشگر و جیش در گفتگو 
یکایک ز رخ برده از بیم رنگ *** شتاب همه گشته یکسر درنگ 
دل از درد گریان و تن ناتوان *** روان از تن جمله گشته روان

در بیان آمدن لشگر عایشه بعزم نبرد با شاه مردان و گفتگو نمودن طلحه با بزرگان لشگر

شده سست دست دلیران ز کار *** بکند آوران تیره بد روزگار 
دل از درد گریان و تن ناتوان *** سوی یکدیگر جسته راه امان 
نه جای نبرد و نه راه گریز *** بایشان شده آسمان پر ستیز 
کج آمد در آنکار پر گارشان *** بزشتی کشید عاقبت کارشان 
یکی گفت در رزمشان کار نیست *** ستیزه روا با جهاندار نیست 
پشیمان یکی گشت از کار زار *** یکی گشت از آنکار گریان زار 
یکی گفت ناگه ببانک بلند *** که ما را بپیچید دیو نژند 
که بر سوی یزدان سر افراشتیم *** ز روی خداوند بر کاشتیم 
بسوی زنی گشته گردون گرا *** زنی را گزیده بهر دو سرا 
کشیده سر از عهد و پیمان خویش *** شده جنگجو با خداوند خویش 
همانا سر آمد بما روزگار *** بدوزخ در افتادمان کار زار 
یکایک بفرمان دیو نژند *** گذشته ز پیمان آن ارجمند 
بما تا ابد درد و نفرین بود *** پس از زندگی دوزخ آئین بود 
همه سوی ابلیس کردیم رو *** باهریمنان گشته ام چاره جو 
چه گفتند با هم ز روی نیاز *** از اینگونه در دست بسیار راز 
تهی دست دل گشته از کار زار *** شده کار نام آوران خوار زار 
خروشید و گفتا ببانک بلند *** که ما را بود فتح بیچون و چند 
بر آمد کنون بانو بانوان *** بمیدان کین با تن ناتوان 
باقبال او فتح گردد پدید *** در بسته را دستش آمد کلید 
مترسید از کار ای سرکشان *** نگردید در رزم چون بیهشان 
که دوران گردان ابر کام ماست *** فراتر ز چرخ برین نام ماست 
شود عاقبت کار بر کام ما *** بکامست آغاز و انجام ما 
بگفت این و پوشید خفتان کین *** یکی اهرمن شد عیان در زمین 
بیاراست تن را بخفتان جنگ *** دل از کار و پیکار گردیده تنگ 
تو گفتی بر آمد یکی تیره میغ *** که بد باز او گرز شمشیر و تیر 
بتندی یکی بانک زد بر سپاه *** که تازید اکنون بآوردگاه 
شما را دگر گونه شد روزگار *** همه دست و دل بازمانده ز کار 
ز سر رفته تاب و ز تن رفته هوش *** که ناگه ز لشگر بر آمد خروش 
سواران پر از کین برون تاختند *** همه گرز و تیغ و سنان آختند 
فلک را ز نوک سنان دل گسیخت *** ملک را ز پیکان پر و بال ریخت 
خروش دلیران ز کیوان گذشت *** فغان از مه و مهر و کیوان گذشت 
همه سوی خرگاه بانو شدند *** پر افغان و پر کینه آنسو شدند 
بر آمد خروشیدن کاو دم *** رخ مهر و مه گشت در چرخ گم 
ز غریدن بوق و آواز کوس *** پر از گرد شد گنبد آبنوس 
چه بانو بسوی سپه بنگرید *** بخندید شادان و شادی گزید 
سپهبد سوی او ز روی نیاز *** فرود آمد از اسب بر دشمن نماز 
بسرو روان اندر آورد خم *** چنین گفت کای زیب اورنگ جم صفحه (331) 
سزد گر بر آئی ز پرده سرا *** پر از کینه از پرده آئی ز جا 
که شد کار پیکار بر کام ما *** بنیکی گراید سرانجام ما 
تو دلرا باینکار غمگین مدار *** منم تا کمر بسته کار زار 
بر آرم بخورشید نام ترا *** ز ناهید جوئیم کام ترا 
چه در رزم رو سوی میدان کنم *** همه کینه با پاک یزدان کنم 
ز فرمان تو بر نداریم سر *** تو خوش باش ای جفت خیر البشر 
ببینی کنون در گه کار زار *** عنای و سنان دلیران کار 
برزم خدا ژاژ خواهی کنم *** پر از خون زمه تا بماهی کنم 
سر سرکشان را بکار آورم *** بخاک درت در نماز آورم 
گشایم چه اندر گه کینه دست *** بچرخ برین اندر آرم شکست 
ببخت تو تازم بآورد گاه *** پی خون عثمان شوم کینه خواه 
سران را همه سر ز تن بر کنم *** دلیران دین را ز تن سر کنم 
ره دین خود را هویدا کنم *** خصومت بدارای دارا کنم 
ربایم یلان را ز قرپوس زین *** گشایم سوی راز داران کمین 
به پیچم سر سروران را ز راه *** ربایم سر خسروان را کلاه 
بیزدانیان آتش اندر زنم *** بن و ببخشان از زمین بر کنم

ذکر توصیف نمودن طلحه خود را و از جا آمدن لشگر کفار از گفتۀ آن بد سیر

پی خون عثمان شوم کینه جو *** کنم سوی دارای دارنده رو 
بشویم ز رخ مهر آزرم و شرم ***کنم سوی آورد هنگامه گرم 
یکی رزم سازم که اندر جهان *** بخوانند از رزم من داستان 
چو من سوی شمشیر یازم دو دست *** نه یزدان بماند نه یزدانپرست 
ببینند چون رزم و پیکار ما *** کنون خیره گردند از کار ما 
که چون گرد بانو بر آید ز جا *** گریزان شود جیش شیر خدا 
بسی نامداران اسیر آورم *** یلان را همه دست گیر آورم 
کشیده سپاهی باین رزمگاه *** همه نوجوان و همه کینه خواه 
دلیران که دیدند آهنگ من *** همه سر کشیدند از دست من 
بمیدان کرا رزم پای منست *** که در رزم من یکدل و یکتنست 
گریزند ای بانو بانوان *** سپاهی ز من از کران تا کران 
که دارد گه رزم پیکان من *** که گردون نژند است از کار من 
ز نو سنانم بگردون گزند *** ز آسیب تیغم یلان مستمند 
دد و دیو ترسان ز کار منست *** جهان جمله در زینهار منست 
یلان چون شنیدند گفتار او *** همه شاد گشتند از کار او 
یلان راز گفتش دل آمد ز جای *** یکایک سوی رزم کردند رای 
ز گفتار اوشان بر فروخت رو *** شدند از پی رزم او چار سو 
همه راست کرده بتن خود گبر *** همه دست برده بکام هژبر 
همه بر کشیده بگردون خروش *** همه سوی یزدان شده کینه کوش 
زمانه پر از خنجر و خود شد *** سوی آسمان از زمین دود شد 
جهان شد پر از خنجر و گرز و خود *** تو گفتی که تنها همه خاک بود

در بیان سوار شدن عایشه و رفتن او بجانب میدان و گفتگوی او با طلحه و لشگر

خروش دد و دیو بر شد بماه *** زمین بر فلک جست آرامگاه 
چه بانو بسوی سپه بنگرید *** بدل گفت گردون بکامم چمید 
سرانجام خوش گشت انجام ما *** همه کارها گشت بر کام ما 
پس آنگه سوی طلحه بگشاد لب *** که ای از تو روشن بما تیره شب 
ترا شد چه پای یلی در رکیب *** جهان شد ز آسیب تو در نهیب 
بهر تاختن بریسار و یمین *** ز تیغ تو شد ارغوانی زمین 
چه تازی تو در دشت کین باد پا *** زمان و زمین اندر آید ز جا 
چه شمشیر کین از میان بر کشی *** کنار زمین را بخون در کشی 
چه تازی پر از کین سوی کار زار *** بسی دست و دل باز ماند ز کار 
چه تازی خروشان سوی دست جنگ *** بجنگ آوران بر شود کار تنگ 
تو شیری که اکنون تو یار منی *** در این دشت کین غمگسار منی 
تو یاری کن جفت پیغمبری *** از این داوری در جهان داوری 
ببخت من اکنون کنی کار زار *** ز خون ریز عثمان بر آری دمار 
بگفت و بر آمد بپشت هیون *** نشست از بر تخت و پیچند و چون 
ببسته کمر را بزرین کمر *** پی کینه خواهی بخیر البشر 
بجمازه بر تخت زرین نشست *** خروشان یکی تیغ هندی بدست 
بتن جامۀ نغز خیر البشر *** ردای یمانی نموده ببر 
فکنده بدوشش کمند و کمان *** هراسان ز کارش همه آسمان 
نشسته بجمازۀ شاهوار *** همه خود و خفتان او زرنگار 
مکلل بدر و گهر چون منات *** مرسع بسیم و بزر همچو لات 
روان شد بمیدان بمکر و دغل *** بتی غیرت لات و شک هبل 
بمیدان چو بر سوی لشگر بدید *** خروشی بگردون ز دل بر کشید 
بر آورد سوی دلیران خروش *** که ای در ره ما بجان سخت کوش

در بیان توصیف نمودن عایشه خود را در حضور لشگر و خبر دادن فضل و بزرگی خود را

بود در ره دوست سر باختن *** نه سر ها ز تن ها جدا ساختن 
بخون در کشیدن تن خویشتن *** بسی به که پوشی بتن ها کفن 
پسندیده باشد بنزد خدا *** که جان در ره دوست گردد فدا 
منم جفت پیغمبر داد گر *** بیک رخت همخواب خیر البشر 
چه از من بمیراث خیر البشر *** بگیتی کسی نیست نزدیک تر 
حمیرا مرا خوانده آن پاک دین *** نم راز دار رسول امین 
شب و روز در حجره ای داشت جا *** برفتی از آنجا بدیگر سرا 
مرا از زنانش نموده گزین *** مرا خوانده او امه المؤمنین 
بمردان اسلام مادر منم *** زن پاک زاد پیمبر منم 
چنین داشت با من وی از لطف را *** که در حجره ام غیر خود کرد جا 
منم دخت بوبکر صدیق دین *** که بد ثانی سید المرسلین 
پیمبر چو رحلت ز دنیار نمود *** سوی حجره ای از شرف جا نمود 
منم راز دار رسول کبار *** ندیده چو من دیدۀ روزگار صفحه (332) 
نهاده بسر تاج گوهر نکار *** بدستار آویخته گوشوار 
بیاراسته تن بدر و گهر *** کمر سیم و بند کمر بند زر 
درخشان چه عزی ببام حرم *** فروزان بدر و گهر چون صنم 
خروشان بگفتار چون ژاژخا *** غریوان بآواز چون ناسزا 
که ای مردم بد دل اجنبی *** فراموش کردید عهد نبی 
منم خاص آن پرده دارم حرم *** منم همسر او منم محترم 
ندارید جان در ره من دریغ *** بدشمن بکوشید با گرز و تیغ 
سر دشمان را بگرد آورید *** ز بهر پیمبر نبرد آورید 
چه لشگر بگفتار دادند گوش *** ز دانای لشگر بر آمد خروش 
که ای زشت پتباره روزگار *** ز تو نیست راضی رسول گبار 
که بی پرده از پرده آئی برون *** بگمراهی لشگر رهنمون 
همانا ز ابلیس داری نژاد *** ز کار تو فریاد ای دیو زاد 
برزم خداوند لشگر کشی *** نمودی و کردی چنین سر کشی 
حریم پیمبر ز تو شد بباد *** بد آمال کار تو ای بد نژاد 
هنوزم کنی فخر بر روزگار *** که من جفت پیغمبر کردگار 
ز کار تو ابلیس راهست ننگ *** رسول خدا را از او دل بتنگ 
کشیدی سپاهی بدین روزگار *** بیزدان داور شده کینه دار 
میان دو لشگر کنی گفتگو *** که گردی تو باداد گر جنگجو 
نداری تو از کار خود هیچ ننگ *** بجام تو بادا همیشه شرنگ 
شود کشته هر کس در اینرزمگاه *** تو داری بخونش بفردا گناه 
تو ای زشت کردار بد روزگار *** هنوزم توئی با رسول کبار 
بای زشت خوئی و این ایمنی *** باین کار و کردار اهریمنی 
بجنگ خداوند خود تاختن *** بسوی خداوند تیغ آختن 
وزانسر کشیدن بفرمان دیو *** بریدن دل از مهر کیهان خدیو 
بکردار زشتت اگر بنگری *** اگر دیو باشی تو کی بر خوری 
شنیدند چون گفت او را سپاه *** یکی شاد دل شد یکی کینه خواه 
ولیکن ندانست کس راز او *** یکایک شنیدند آواز او 
ز گفتش دل لشگری شد بدرد *** بر آورد هر یک ز دل آه سرد 
که از کار و کردار آن بد نهاد *** سرانجام ما هم بدوزخ فتاد 
ز گفتش همه گشته اندیشه مند *** گه شد کار حق نزد ما ناپسند 
گروهی سوی شاه دین آمدند *** بنزد جهان آفرین آمدند 
بنزدش نهادند بر خاک سر *** که ای پاک دارنده دادگر 
سزد گر ببخشی تو ما را گناه *** که هستیم در کار خود عذر خواه 
بفرمان ابلیس از راه راست *** نهادیم سر سوی کژی و کاست 
کنون باز گردیم ز نهار خواه *** سزد گر ببخشی تو ما را گناه 
که از کار خود دل بتنگ اندریم *** بود تا زمانه به ننگ اندریم 
بخندد مردم ز کردار ما *** شود آسمان تیره از کار ما 
اگر چه بود پیشه ما را گناه *** توئی بر گنه کارکان عذر خواه 
چه بشنید گفتار آنقوم شاه *** بیفزودشان نزد خود پایگاه 
گنهکار گان سر فراز آمدند *** بدرگاه شه در نماز آمدند 
همه جمله از اهل ایمان شدند *** چو اسلام کیشان مسلمان شدند 
همه گشته با لشگر شاهدین *** برزم عدو هم دل و هم قرین 
زهی گرد کاریکه بخشد گناه *** گنه کا گردید چون بیگناه 
چه از کار لشگر بپرداخت شاه *** بفرمود تا مالک نیک خواه 
سپه را سراسر نماید شمار *** گزیند پی رزم مردان کار 
دلیران گردن کش تیغ زن *** سواران سنگین دل پیل تن 
کسانی که شان چشم یزدان نگر *** سوی پاک یزدان بر آرند سر 
وزانسوی یزدانیان صف گرای *** کشیده صف از بهر کیهان خدای 
صف جنگ یزدانیان را شکست *** دو گتی زا آنصف پر آواز گشت 
صفی بر کشیدند از بهر جنگ *** بر آنصف زمان مکان گشت تنگ 
دلیران همه رشک خورشید ماه *** بجبریل و والا سران سپاه 
ز هر سوی نوری درخشنده بود *** که خورشید ماهش کمین بنده بود 
سراسر بنظاره روحانیان *** مکان آمده غیرت لامکان 
ملایک ببالا همه صف بصف *** چه آنشب کشیدند بر عرش صف 
همه دل ز حیرت پر از گفتگو *** که ای کاش بودیم در جیش او 
ملوک و ملک گشته نظاره گر *** که رشک ملک گشت خیر البشر 
برآورده آواز کر و بیان *** که ای کردگار زمان و مکان 
بما اذن این رزم گه گردهی *** یکایک بما منت از نو نهی 
بغیرت همه از سما و سمک *** که خیل بشر گشته رشک ملک 
بزرگان چه آنصف بیاراستند *** بیامد بکام آنچه می خواستند

در بیان توصیف صف آرائی امیر و خطاب نمودن بمغنی و استمداد خواستن از عقل

مغنی کجائی بر آرای ساز *** توازن بصوت عراق و حجاز 
از اینداستان جان و دل تازه کن *** زمین و زمانرا پر آوازه کن 
دل راز داران پر از شور کن *** نوائی چو نار شب تور کن 
تو چون تار طوری بر آور نفس *** که جبریل گیرد ز نارت قبس 
از این داستان با ملک راز گو *** ملوک و ملک را به آواز گو 
که شد در زمانه صفی مر بپا *** که نازد بآن صف یگانه خدا 
صفی گشت از بهر پیکار راست *** که در آسمان مثل آنصف نخواست 
مغنی نوائی به آواز نای *** بر آور دل راز داران ز جای 
بر آندر در راز را باز کن *** بفرزانه گان کشف این راز کن 
که آن کو صف نه فلک بر کشید *** بسویش زنی از چه لشگر کشید 
بمن حل این مشکل از چنگ و نا *** سزد گر نمائی ز بهر خدا 
که دل گشته حیران ز کار سپهر *** شده خیره از گردش ماه و مهر 
مغنی نوائی بصوت و غزل *** که گردید دارنده لم یزل 
صف آرای در دشت پیکار جنگ *** مبادا جهان را شتاب و درنگ 
مغنی صف عیش را ساز کن *** بباران خوش نغمه آواز کن 
صفی بر کش از خیل رامشگران *** که صف بسته از غم گران تا کران 
مرا گر از این غم رهائی دهی *** مرا با خدا آشنائی دهی صفحه (333) 
که یزدان ز بهر که لشگر کشست *** دل دهر از این قصه در آتشست 
از این بارگه پرده را دور کن *** بهنگام ماتم بما سور کن 
سراینده ذکر این راز شو *** نواخان این ره پر آواز شو 
که دیوان بسوی خدا جنگجو *** چرا پر زکینه بر آرند رو 
بگیتی چرا زندگانی کنند *** بهم چون دگر مهربانی کنند 
چگویم نداند کس این راز را *** تو بر کش باین راز آواز را 
ز دل پرده گمرهی دور کن *** دل از نور دادار پر نور کن 
رهی زن در اینره که یابی رهی *** از این ره دهی مرمرا آگهی 
بگرزین نوا دور سازی غمم *** گز این غم همیشه بغم همدمم 
تو از نی دلم را ز غم دور کن *** بآواز نی ماتمم سور کن 
گزین پرده راهی پدیدار نیست *** در این پرده دانای اسرار نیست 
که گویم ره آن نشانم بده *** رهی سوی راز نهانم بده 
ز راز نهانم دهی آگهی *** در این پرده دانای اسرار نیست 
چگویم که بر ما نهانست راز *** نگردیده بر سوی کس پرده باز 
چگویم ندانم در این پرده چیست *** ز آگاهی از پرده و پرده کیست 
که شاید نماید نشیب و فراز *** شوم آگه از رازهای دراز 
از این پرده بهتر که دم در کشم *** بر اوراق دانش رقم در کشم 
چه دانا در این پرده آگاه نیست *** خرد را به پرده سرا راه نیست

در بیان آرایش لشگر نصرت اثر جناب امیر و توصیف نمودن لشگر

کنون باز گردم سوی کار زار *** سخن گویم از گردش روزگار 
که شد چون در آنجا صف کار راست *** از آنصف جهانرست از کج کاست 
سپهدار او مالک شیر دل *** که از خون دشمن زمین کرد گل 
شهنشاه او شاهزاده حسن *** که بد سیط پیغمبر ذوالمنن 
امام سیم سرور خافقین *** سلیل شهنشاه بدر و حنین 
سیم نخبه پنج آل عبا *** هویدا از آن نور یزدان نما 
چه مه کسب نور از رخش کرد دور *** ز رویش رخ شاه شد پر ز نور 
دگر شاهزاده محمد که بود *** نچنگش چه گوئی زمین رار بود 
هنرمند و دانا و روشن روان *** دلیر و سپهدار و شاه و جوان 
بجستی هژ برش بهنگام جنگ *** گریزان ز چنگش نهنگ پلنگ 
سر سر کشانش بخم کمند *** بخم کمندش سپهر بلند 
چو او در جوانان جوانی نبود *** بمانند او پهلوانی نبود 
هنرمند و آزاده و نیکخو *** نمایان ز روی پدر روی او 
ز شمشیر او دیو و دد در خروش *** هراسان از او چرخ بیداد کوش 
در آن رزمگه او سپهدار بود *** سپه را ز دشمن نگهدار بود 
بلشگر گه شاه دین شاه بود *** بیزدان نهادن هوا خواه بود 
بلشگر چو او نامداری نبود *** چو او در جوانان جوانی نبود 
سپه چون دو رویه کشیدند صف *** خروش یلان خاست از هر طرف 
بر آمد ز خرگه شهنشاه دین *** خروش امد از آسمان و زمین 
ملایک سراسر پر افشان شدند *** ملوک و ملک آفرین خوان شدند 
بلشگر چه شد روی او رهنما *** بلشگر عیان گشت روی خدا 
بلشگر چه عکسی ز رویش فروخت *** همه هر چه بد لشگر کفر سوخت 
بدان گشته نیروی پروردگار *** سراسیمه شد بهر خفاش وار 
تو گفتی دو گیتی هویدا نبود *** بجز روی او هیچ پیدا نبود 
زد آتش همه نقش فخر جهان *** ز سم سمندش مکان لا مکان 
جهان محو نقش دلاورای او *** بکون و مکان تنگ بد جای او 
چه نور رخش تافت در روزگار *** سراسیمه شد مهر خفاش وار 
تو گفتی دو گیتی هویدا نبود *** بجز روی او هیچ پیدا نبود 
چه عکس رخش در جهان اوفتاد *** از آن رخ بعرش برین نور زاد 
تو گفتی خداوند شد خود نما *** همه عرش پر شد ز نور خدا 
چو بر عرش از نور او نور تافت *** از آن نور هفت آسمان نور یافت 
چه پر نور از روی او فرش شد *** همه خاک او غیرت عرش شد 
جز آن نور نوری هویدا نبود *** بجز روی او روی پیدا نبود 
بلی رویها جمله گردد نهان *** نماید ز روی خدای جهان 
چه روشن شود چهره آفتاب *** ندارد در این چهره شب ماهتاب 
شهنشه چه بر دشت بنهاد رو *** جهان تا جهان شد پر از گفتگو 
ملایک ز بالا همه دل نگر *** که اینست دارنده دادگر 
نه هر غرفه قدسیان در نوا *** همانا که اینست داور خدا 
ملوک و ملایک بشگ و یقین *** که اینست دارای جان آفرین 
شده خیره از روی او جبرئیل *** که دانیم کین نیست رب جلیل 
ولی کبریائی هویدا از او *** جلال خدا جمله پیدا از او

ساقی نامه در بیان آراستن میدان جنگ و شکایت نمودن از زمانه بی اعتبار

جلال خدا از جلالش عیان *** جهانرا ز دیدار او تازه جان 
مغنی دف و چنگ را ساز کن *** نوائی باین نغمه آواز کن 
بروحانیان سر این راز گو *** بکروبیان راز ما باز گو 
نوائی بآهنگ نه پرده ساز *** ز نه پرده کن پرده راز باز 
ز راز نهان گوی با پرده دار *** که از پردگی پرده را باز دار 
خدا را از این پرده راهی بزن *** نه بی پرده زین پرده رائی بزن 
که شاید که ما را نماید رهی *** که مائیم از پردگی آگهی 
تو آن پرده از خشم ما دور کن *** بچشم خدائی بما سور کن 
که بی پرده بینیم ما هر چه هست *** ز تو جمله گردیم یزدان پرست 
مغنی از این پرده نقشی نما *** که بی پرده بینم رخ کبریا 
که بی پرده در دهر نقشی نبود *** که او آفریننده پرده بود 
از آن پرده دلرا خبردار کن *** هویدا از ان پرده اسرار کن 
که کار دل از پرده بیرون فتاد *** بنه پرده چرخ گردون فتاد 
مغنی گرت ره در این پرده نیست *** ندانی که نقش پس پرده چیست 
بساقی بگو می بمینا کند *** از آن می علاج دل ما کند 
مئی کو روانبخش و جانپروست *** ز خمخانه ساقی کوثر است 
بجامی که زانجام جمشید جم *** بر آورده نقش جهان از عدم صفحه (334) 
که بینم از آن جام حسن ازل *** شوم آگه از داور لم یزل 
سوی ساقی آیم پرستار وش *** چو ساقی و شان دست کرده بکش 
از او جویم اسرار این پرده باز *** از آن پرده دل کنم پر ز راز 
بسوی خدایم نماید رهی *** بروی خدایم دهد آگهی 
نماید بمن فاش از این پرده باز *** نهم رخ بخاک در بی نیاز 
در این پرده راهی نشانم دهد *** نشانی ز راز نهانم دهد 
خدا را ز ساقی بمن گوی باز *** ز من سوی او بر پیام دراز 
چه ساقی که از عکس می دمبدم *** برآورد دو صد جم ز کتم عدم 
بخم خم او خم چرج گم *** که در خم او است این هفت خم 
زلال خضر دردی از جام اوست *** خضر از ازل دردی آشام اوست 
زمینای او باده کی پر می است *** می او دل افرزو جام کی است 
دلم زان می روشن آگاه کن *** می روشنم توشه راه کن 
گشایم بگفتار مستانه لب *** بگویم ترا داستانی عجب 
که بی پرده زین پرده نقشی نمود *** که او آفرینندل نقش بود 
نمودار گردید نقش بلند *** که بی پرده بد از ازل نقشبند 
بفرمان صورت گر روزگار *** که با ما سوا بود صورت نگار 
هویدا از او حسن روز ازل *** عیان روی دارندۀ لم یزل 
شگفتی تو از کار چرخ بلند *** بیزدان کند رزم دیو نژند 
چو یزدان در آید بگفت و جواب *** دهد خیره ابلیس او را جواب 
سوی داور آرد بفرخاش رو *** بفرخاش جوئی کند گفتگو 
بدوزخ فتد عاقبت در مغاک *** بخورای کند روی بر تیره خاک 
بپیچند از داور پاک رو *** بیزدان بناگه شود جنگجو 
کشد جاودان در گل تیره تن *** بدوزخ شود یار با اهرمن 
جهاندیده کار شگفتی بسی *** شگفتی بدینسان ندیده کسی 
که زن بر نشیند بر افراز زین *** خروشد به پیکار مرد آفرین 
بسی تیره دیوان فرخاش خو *** بر آن در گذارند بر خاک سر 
چه خوش گفت دانای پیشین که زن *** چه زاید ز مادر بپوشش کفن 
بدادار رزم آزمائی کند *** برزم خدا ژاژ خواهی کند 
تفو بر تو ای گردش روزگار *** که هم بد نهادی و هم کج مدار 
ترا هیچ در دیده آزرم نیست *** ز روی جهانبان ترا شرم نیست

در بیان آمدن جناب امیر (ع) در قلبگاه لشگر و اذن جهاد خواستن محمد حنفیه از پدر

دگر باز گردم سوی داستان*** سخن گویم از گفتۀ راستان 
که چون شاه آمد بسوی سپاه *** خداوند بر بندگان جست راه 
نهاده بسر مغفر سرمدی *** ببر کرده دراعۀ احمدی 
ببر جوشنش از تنش پر ز نور *** فروزان از آن نار سینای طور 
زره در برش رشک نه آسمان *** کمر تر کشش غیرت لا مکان 
کمندش فکنده بفتراک زین *** بعرش برین بود حبل المتین 
نمودی چو با خود بنمود چهر *** کمین تر کی از خود اونه سپهر 
ز نوری که از خود او تافتی *** زمین و زمان روشنی یافتی 
چه استاد آن شاه در قلبگاه *** فتادند بر خاک خورشید و ماه 
پر از نور شد جمله کون و مکان *** مکان برتری جست بر لامکان 
فتادند یزدانیان در سجود *** نمودند نعت خدای ودود 
محمد حنیفه ببوسید خاک *** که ای روی تو روی یزدان پاک 
جهان عکسی از خنجر تیز تست *** شفق برقی تیغ خونریز تست 
ز سم سمند تو بر نه سپهر *** پدید آمده صورت ماه و مهر 
سمند تو چون یکه تازی کند *** بمیدان لاهوت بازی کند 
چو اندر مکان گرم سازد عنان *** نوردد مکان بر سر لا مکان 
کمین عرصه تست عرش رین *** توئی بلکه در دهر عرش آفرین 
ذکر مرخص محمد حنفیه از پدر خود 
پیمبر چو نزدیک یزدان رسید *** در آن عرصه گه غیر تو کس ندید 
در آن عرصه گه بود جولان تو *** در آنجا همه هر چه بود آن تو 
کجا عرصۀ تست خاک نژند *** که تازی باین تنگ میدان سمند 
نه این خاک تیره ترا رزمگا است *** کمین گاه تو سدره المنتهی است 
نه جولان گه تست دشت مغاک *** دو کونست نزدت چویک مشت خاک 
بمن خاک این خاکدان واگذار *** تو شو با خداوند دارنده یار 
چه بشنید از شاه فرزند شاه *** سرش بر گذشت از سر مهر و ماه 
وزان پس بمالید رخ را بخاک *** چه یزدانیان نزد یزدان پاک 
شهنشه یکی نیزه دادش بدست *** که زین راه آرد بدیوان شکست 
چه بگرفت آن نیزه از دست شاه *** غریو دو لشگر بر آمد بماه 
خروشان بمیدان در آورد رو *** سوی دشت پیکار شد پویه پو 
ز دوریه برخاست بانک یلان *** خروشیدن آمد ز آهن دلان 
ز آهن نهان بود پولاد پوش *** زمین و زمان اندر آمد بجوش 
بگردون در آمد غو و دارو گیر *** بترسید کیوان ز بهرام و تیر 
دو لشگر بروی اندر آورد رو *** فرا شد ز بام فلک های و هوی 
زمین گشت گردان و تار آفتاب *** بلند آسمان شد به یگره ز تاب 
در بیان رسیدن محمد بمیدان نبرد و تزلزل در قلبگاه لشگر کفار 
سنان بر گذشت از سر نه سپهر *** علم طعنه زد بر رخ ماه و مهر 
سر خود بر آسمان بر کشید *** سپر بر سر از بیم اختر کشید 
ز بس گرد کم کرد خورشید و ماه *** فروزنده خورشید تابنده ماه 
ز بس نیزه و گرز و شمشیر کین *** زمین آهنین و هوا آتشین 
تو گفتی جهان جای اهریمنست *** زمانه ز فولات و از آهن است 
روان شد بمیدان چو فرزند شاه *** بر افلاک شد خاک آوردگاه 
زمانه پر از خنجر و تیر شد*** زمین جمله پر گرز شمشیر شد 
ز نیروش بازوی حیدر پدید *** ز نیروش روی غضنفر پدید 
تو گفتی علی با دلی پر ستیز *** سوی دشت کین کرده شمشیر تیز 
به نیرو بمانند شیر دژم *** دو گیتی کشیدی بیکدم بهم 
نهاده بسر تارک خسروی *** بخفتان نهان بازوی پهلوی 
صفحه ( 335) 
چه او سوی میدان بر آورد رو *** هراسان دد و دیو از کار او 
چه دیدند پر نور رخسار او *** بمیدان کین رزم و پیکار او 
یکی گفت حیدر بجنگ آمدست *** که از هر دو گیتیش ننگ آمدست 
خدا را بگریید از این کار زار *** بپرسید کاین نو رسیده سوار 
جهان تنگ بر قد و بالای او ست *** بمیدان گیتی کجا جای اوست 
یکی گفت کین گردنی حیدرست *** ولیکن یکی گرد نام او راست 
که با او نه پیکار آسان بود *** فلک را از او دل هراسان بود 
چه بانو نگه کرد در کار زار *** بپرسید کان نو رسیده سوار 
که باشد که تازد بمیدان جنگ *** که بر لشگر ما شود کار تنگ 
دلیری سوی ما بجنگ آمده *** که از هر دو گیتیش تنگ آمده 
خدا را بگریید از این کار زار *** که از کیست این نورسیده سوار 
که تازد بدینسان بمیدان جنگ *** شده نوش کند آوران ز و شرنگ 
سواری چنین داد او را جواب *** که فرزند شاه است اینکامیاب 
محمد حنیفه که چون او سوار *** ندیده دو بینندۀ روزگار 
بتنها چه آید سوی کار زار *** سر آرد بگرد کشان روزگار 
فرازد اگر تیغ بر سوی کوه *** شود کوه از ضرب نیغش ستوه
بگردنده گردن گشاید چه چنگ *** بگردن نهد چرخ را پالهنگ 
اگر چرخ گردد ورا هم نبرد *** سر چرخ گردون در آرد بگرد 
ز آسیب او چرخ سیماب وار *** ز نیروی او ناتوان روزگار
فلک را ز بیمش ز رخ رفته رنگ *** از او نوش کند آوران شد شرنگ 
بمیدان کین چون در آید ز جا *** تو گوئی که پر خشم شیر خدا 
بمیدان در آید پی دار و گیر *** بلی شبل شیر است مانند شیر 
کسی را بپیکار او تاب نیست *** کسی را بپیکارش پایاب نیست 
چه بشنید بانو ز لشگر جواب *** فرو ریخت از دیده از بیم آب 
سپه گشت پر بیم از کار او *** سران سپه را بپژمرد رو 
چه طلحه سپه را ز رخ رنگ دید *** سراپای گیتی بخود تنگ دید 
بزانو در آمد برخ سندروس *** پیاده شد و خاک را داد بوس 
که اکنون ببخت تو در روزگار *** ز گردان جنگی بر آرم دمار 
ذکر میدان آمدن طلحه و کشته شدن بدست محمد حنفیه 
کفن جوشن نامداران کنم *** پر از خون کنام سواران کنم 
ز خون دامن دشت را تر کنم *** پراکنده انبوه لشگر کنم 
بگفت این تاز بد در دشت جنگ *** ز تن رفته توش و زرخ رفته رنگ 
چه تنگ اندر آمد باوردگاه *** خروش دو لشگر بر آمد ز جا 
بر آمد خروشیدن کره نا *** دل کوه خارا بر آمد ز جا 
چه شد طلحه در رزمگه رزمجو *** پر آزرم بر روی شهزاده رو 
بر آورد و آمد بآورد گاه *** خروش دو لشگر بر آمد بماه 
بر آمد خروشیدن کره نا *** سران سپه را دل آمد ز جا 
محمد حنیفه چه او را بدید *** پر از خشم بر روی او بنگرید 
دل طلحه زان بنگریدن ز کار *** شد و خواست یابد از او زینهار 
همیخواست تن زنده بیرون برد *** که گردم ابا درد تو هم نبرد 
شهنشه چه بشنید گفتار او *** زمانی بخندید از کار او 
باو گفت کای گشته از عمر سیر *** چو رو به فتاده بچنگال شیر 
ندانی که امد بسر روزگار *** چه جوئی بمکر و فسون زینهار 
چو این فتنه از نو تو انگیختی *** بسر خاک نامردمی ریختی 
تو با لشگری لشگر زن شدی *** تو رو سوی بازار و بر زن شدی 
مرا نیست آن پایه در دار برد *** که گردم بآورد تو هم نبرد 
بلرزید و ترسید و آواز داد *** چو فریاد خواهان زبان بر گشاد 
در این جا نباشد ترا باز گشت *** ترا در سفر دیو دمساز گشت 
بگفت این و تازید سویش سمند *** بچنگ اندرش بد سنانی بلند 
چو شد بر سوی طلحه آمد روان *** تهی از تن طلحه گردید جان 
سر نیزه بر سوی او راست کرد *** سر نیزه اش آنچه او خواست کرد 
چو گوی زرین در گرفتش ز زین *** بر آمد ز یزدانیان آفرین 
بآن نی تن طلحۀ پیل تن *** چو یک پشۀ بود بر باب زن 
گفتار در کشته شدن طلحه و دو لشگر از دو طرف بهم تاختن و گزارش گوید 
زمانی بتازید در دشت کین *** بیفکنده خوارش بروی زمین 
بریدند گردان لشگر سرش *** فکندند در خاک ره پیکرش 
از او شاد جیش خدای صمد *** پر از غم از او لشگر دیو و دد 
دو لشگر بیکره بهم تاختند *** بهم گرز و تیغ و سنان آختند 
بر آمد بکیوان غریو نفیر *** بنالید بر جیس و بهرام و تیر 
چو شب تار شد دیدۀ روزگار *** بهم سر بپیچید لیل و نهار 
رخ مهر و مه نا پدیدار شد *** همه بد دلانرا دل از کار شد 
دو لشگر بیکدیگر آشوفتند *** بهم گرز و کوپال کین کوفتند 
ز یکسو ز دیو دمنده غریو *** ز یکسو همه جیش کیهان خدیو 
فرشته بپیکار با دیو زشت *** بدوزخ قرین گشته خرم بهشت 
ز بانک یلان کوه شد در خروش *** ز آسیب گردان زمانه بجوش 
ز بس سر فرو ریخت در کار زار *** ز هم خارو و خارا سر آورد بار 
تن نامداران بخون و بخاک *** سر نابکاران نهان در مغاک 
سرانجام از کفر آمد غریو *** ز دست فرشته زبون گشت دیو 
ز اسلام بر کفر آمد شکست *** سپاه دد و دیو گشتند پست 
بسی نامداران مرز حجاز *** فتادند سرها ز تن مانده باز 
بسی پهلوانان شمشیر زن *** که بودند یکسر بفرمان زن 
فتاده بخون با تن چاک چاک *** سر اندر سنان و تن اندر مغاک 
یلان قوی هیکل پیل تن *** که بودند سردار در جیش زن 
همه کشته گشتند در کار زار *** بر آمد ز جانشان در آنره دمار 
ستاده سوی قلب فرزند شاه *** بسوی دلیران نمودی نگاه 
عنان را سبک کرده بر باد پا *** خروشید تند و بر آمد ز جا صفحه (336) 
گفتار در بیان عزیمت یافتن لشگر کفر و گرفتار شدن جمعی بدست دلیران دین 
عنانرا بکف چون عنان تا بداد *** بخورشید اورنگ مهتاب داد 
تو گفتی پر از کین بر آمد ز جا *** بمیدان پیکار شیر خدا 
خروشان روان گشت در دشت کین *** سوی او روان گشت مرد آفرین 
سواران کفار در دشت جنگ *** چه دیدند گردش گرفتند تنگ 
بسی گرز و شمشیر زهر آبدار *** زدندی ببازوی آن نامدار 
نیامد تن شاه را زان گزند *** بجولان در آورد زانسو سمند 
چو در دشت پیکار شد یکه تاز *** سر نامداران ز تن ماند باز 
تن سر کشانرا بخون در کشید *** چنین تا سوی ناقۀ زن رسید 
ز تیغش فرو ریخت سرها ز تن *** پر از پا و سر شد زمان و زمن 
بسی کشت زان لشگر بد نهاد *** همه خاک کفار دادش بباد 
سر نیزه بر ناقه کرد آشنا *** تن ناقه را کرد در خون شنا 
بیفتاد از آن بانوی بانوان *** تو گفتی ز چشمش روان شد روان 
ز محمل بیفتاد بر خاک کین *** خروش فغان شد بچرخ برین 
ز کارش بجیش زن آمد شکست *** همه لشگر دیو و دد گشت پست 
ز کار زمانه بخندید شاه *** سوی پور بوبکر کرد او نگاه 
چنین گفت او را که رای نامدار *** سوی خواهرت شو کنون رهسپار 
مر او را سوی من اسیر اندر آر *** در این رزم کوتاه کن کار زار 
محمد چو بشنید گفتار شاه *** ببوسید خاک و روان شد براه 
همی رفت تا سوی لشگر رسید *** بنزدیک فرخنده خواهر رسید 
بر آورد بیرون محمد دو دست *** که ای از تو بیزار یزدان پرست 
ولی محمل بانو از نوک تیر *** مشبک چو مضمار بود او ز تیر 
نگه کرد چون بانوی حقپرست *** ببالای محمل بدیدش دو دست 
خروشید کای مردم خیره سر *** ته خدمت شما را بخیر البشر 
نه من نیستم آن زن محترم *** که بودم مه بانوان حرم 
در آنجا بدم بانو بانوان *** بفرمان پیغمبر انس و جان 
کرا زهرۀ اینکه یازد دو دست *** سوی محمل من که آورد دست 
برادر چه بشنید گفتار او *** چنین گفت کای بد دل تیره رو 
هنوزم تو بانوی پیغمبری *** که با پاک یزدان کنی داوری 
میان دو لشگر چنین خوار زار *** در آئی برزم خداوند گار صفحه (337) 
بسی خون شاهان و یاران دین *** ز کار تو ریزد در این سرزمین 
هنوزم کنی دعوی اینکه من *** بدم جفت پیغمبر ذوالمنن 
بگفت و ز محمل کشیدش برون *** سوی خانه اش برد بیچند و چون 
بدست برادر چه شد دست گیر *** محمد ابوبکر کردش اسیر 
همه رزم و پیکار کوتاه شد *** ز اهریمنان بر فلک آه شد 
ز لشکر بسی دست گیر آمدند *** بسی نابکاران اسیر آمدند 
در بیان فتح نمودن لشگر دین و روانه نمودن جناب امیر عایشه را با محمد ابوبکر بمدینه طیبه 
بسوی غنیمت همه جیش شاه *** بهر سوی گشته دلاور سپاه 
ببردند گردان فزون از شمار *** همه رخت سیم و در شاهوار 
جوانی کهن دهر از سر گرفت *** زمانه ره و رسم دیگر گرفت 
چه زانرزم فیروز شد جیش شاه *** همه بانک تکبیر بر شد بماه 
زمانه ز تکبیر گویان بجوش *** ز تکبیر چرخ برین پر ز جوش 
سران سپاه و سپه سر بسر *** ابر نیزه ها یک بیک کرده سر 
خروشان سوی بارگاه آمدند *** دلیران بدرگاه شاه آمدند 
دلیران سر طلحۀ نامدار *** نمودند بر خاک پایش نثار 
دگر هر که بد در سپه سروری *** بچنگال هر یک ز دشمن سری 
فکندند بر خاک پایش مغاک *** نموده نثار خداوند پاک 
دمادم ز پولاد پوشان شاه *** پر آواز شد خیمه و بارگاه 
چنین فتح هرگز ندیده کسی *** بگیتی اگر فتح کرده بسی 
شهنشه چو زانکار فیروز شد *** سر تخت او گیتی افرزو شد 
محمد ابوبکر را خواند پیش *** با کرام جا داد نزدیک خویش 
بر او خواند آن شهریار گزین *** بسی آفرین از جهان آفرین 
وز آن پس بفرمود او در زمان *** شود سوی شهر مدینه روان 
ابا خواهر خویش و خویش تبار *** روانه یکایک سوی آن دیار 
شوند و ستایش بجا آورند *** ستایش بداور خدا آورند 
بفرمان او نامداران دین *** از آنرو بر اسبان نهادند زین 
بیثرب برفتند فیروز و شاد *** بسی از خداوند کردند یاد 
شهنشه چو زان رزم شد دلکسل *** بفرمود تا مالک شیر دل 
سپه را بر آرد پائین و ساز *** بهر کشوری دست سازد دراز 
همه ملک زیر نگین آورد *** ز دین رفتگان را بدین آورد 
ز دین گشته گانرا بفرمان دیو *** بر آرد بفرمان کیهان خدیو 
ز دیو و زدد پاک سازد زمین *** زمین را بکام جهان آفرین 
نماید کند عهد پیدا و سست *** در آرد بایشان شکست درست 
دهد سوی مردان هر بوم و بر *** ز یزدانیان و ز یزدان خبر 
همه دین یزدان هویدا کند *** ز اهریمنان پاک دنیا کند 
همه ملک را سازد از کفر پاک *** دهد جای اهریمنان در مغاک 
بفرمان او مالک نامدار *** در آن ره که فرمود شد پی سپار 
جهانرا ز اهریمنان پاک کرد *** دل کفر کیشان ز غم چاک کرد 
ز ابلیس وارون تهی کرد جا *** بر افراشت رایات داور خدا 
بسی شهر بس ملک بیچون چند *** که بودی بفرمان دیو نژند 
بیزدانیان جمله را کرد یار *** عیان کرد راه خداوند گار 
بسی ملک از دیو وارون گرفت *** بسی کشور از لشگر دون گرفت 
جهانرا بزیر نگین آورید *** جهان پر ز آئین و دین آورید 
از آن دست ابلیس کوتاه کرد *** سران را سوی دادگر راه کرد 

گفتار در بیان آگاه گردیدن زادۀ هند از فتح نمودن حضرت امیر المؤمنین و ترویج دهندۀ دین مبین حضرت سید المرسلین (ص) و محزون شدن آن غدار نابکار از فیروزی آن بزرگوار علیه السلام گوید

بسم الله الرحمن الرحیم
سر آیندۀ کار نا راستان *** چنین گوید از گفتۀ راستان 
که چون زادۀ هند آن اهرمن *** بعهد خدا گشته پیمان شکن 
ز فرمان یزدان بپیچید سر *** بر آشفت با داور داد گر 
بیزدان در رزم را باز کرد *** جدل با خداوند آغاز کرد 
چه آگاهی آمد سوی زشت دیو *** که فیروز گردید کیهان خدیو 
ز کین کشته شد طلحۀ پیل تن *** زبیر گزین را زره شد کفن 
یلان و دلیران همه سر بسر *** ز تنشان همه دور گردید سر 
چه آن گفته بشنید آن تیره بخت *** بخاک اندر آمد ز بالای تخت 
بغلطید بر خاک دیو نژند *** جهان شد ز آواز او مستمند 
همی کند موی و همی خست رو *** ببخت بد خویش در گفتگو 
بیک هفته بنشست با سوگ و درد *** همی زد دمادم ز دل آه سرد 
زماتم چه پرداخت آن زشت کیش *** طلب کرد اهریمنان نزد خویش 
بنزدیک خودشان گرامی نشاند *** بایشان بسی راز و افسانه راند 
از آن رزم و آن انجمن یاد کرد *** که حیدر بمردم چه بیداد کرد 
همه نامداران دین را بکشت *** هراسان از او روزگار درشت 
دلیران بفرمان آن نامور *** زبیر گزین را بریدند سر 
همان طلحه کو بود از بهر دین *** همه دشمن سید المرسلین 
همه در رکاب پیمبر بجنگ *** بگردان و بر کفر کیشان درنگ 
کنون کرد حیدر همه خوار زار *** بر آورده از جان هر یک دمار 
رسول خدا را حرم خوار کرد *** ز افراز محمل نگونسار کرد 
پراز کشته گردید روی زمین *** همه دین گرا و همه اهل دین 
بخون در کشیدند برنا و پیر *** نمودند جفت پیمبر اسیر 
چه ما خون عثمان همی خواستیم *** بخون خواستن دل بیاراستیم 
کنون خون این نامداران دین *** که بودند با سید المرسلین 
صفحه (338) 
همه در رکابش ز بهر جهاد *** بسی کشته مردان تازی نژاد 
شنیدند اهریمنان چون خروش *** ز اهریمنان رفت بیداد گوش 
ز گفتار او در خروش آمدند *** چه او دل پر از کین بجوش آمدند 
یکایک بگفتار او دلپذیر *** بگفتند این کی تو بر ما امیر 
بفرمان ورای تو فرمان کنیم *** طلب خونش از پاک یزدان کنیم 
بدشمن یکایک نبرد آوریم *** سر دشمنان را بگرد آوریم 
هم اکنون یکی نامۀ نامور *** نویسیم کی یار خیر البشر 
چه بشنید گفتارشان اهرمن *** باهریمنان شد چنین رای زن 
نه نیکوست شمشیر و تیغ آختن *** بیاران خیر البشر تاختن 
بگفت این خون از دو دیده فشاند *** دبیر گرانمایه را پیش خواند

ذکر نامه نوشتن معاویه بخدمت حضرت امیر ع

یکی نامه بنوشت آن بد گهر *** پر از قهر و پر کین بخیر البشر 
که اینکار دین نبی از تو راست *** ز تو راستی در جهان خوش نماست 
بجای پیمبر توئی جانشین *** یکی چشم بگشا و خود را ببین 
ز خونریزی خلق اندیشه کن *** جز اینکار کار دگر پیشه کن 
مرا بد بس اندیشه با خویشتن *** که خونریز عثمان سپاری بمن 
بگیتی در آندشت کردار من *** بنزدت همه خوار گفتار من 
کشیدی یکی لشگر بیکران *** سوی بصره در رزم نام آوران 
بزوج پیمبر شدی رزمخواه *** ز محمل فکندیش با خاک راه 
نمودی مر او را بخواری اسیر *** بدست ستکارکان دست گیر 
بسی کشته گشتند مردان دین *** ز کار تو ای سرور بی قرین 
که کرده زبیر آن یل نیکزاد *** بسی در رکاب حمیرا جهاد 
بفرمان و رای تو ای نامور *** مر او را بخواری بریدند سر 
دل طلحه آن نام بردار دین *** که او بد امین رسول امین 
بمیدان کین کشته شد خوار و زار *** پسندی چگونه تو این کار زار 
توانی که چون بر کشی ذوالفنار *** بر آری تو از دشمن دین دمار 
نه نیکوست در خون کشی اهل دین *** چگونه پسندی تو ای بیفرین 
تو بنگر دمی اندر این کار زار *** که چون گشت اسلام ز اینکار زار 
بزرگان دین با سراسر سپاه *** همه کشته گشتند در رزمگاه 
من از دعوی خون عثمان بری *** تو با اهل دین در نبرد آوری 
حریم پیمبر که بد محترم *** ز کار تو شد خوار و زار آنحرم 
کشیده مر او را ز پرده برون *** ز محمل بدید ورا سر نگون 
ز کار تو شد در جهان خوار زار *** حمیرای پیغمبر روزگار 
برین کشتگان چرخ وارون گریست *** برایشان زمان زمین خون گریست 
کنون گر گذاری ز روی وفا *** تو خونریز عثمان سراسر بما 
مرا با کسی رزم و پیکار نیست *** بجز بندگی توام کار نیست 
تو شاهی و من کمترین چاکرم *** بفرمان و رای تو فرمان برم 
همه آنچه فرمان تو آن کنیم *** بمهر تو دلرا گروگان کنیم 
و گر نه کشم لشگری بیشمار *** کنم با خداوند خود کار زار 
یکی لشگر آرم ز هر سو گران *** چه او را زمانه ندارد گران 
فروزم چنان آتش کار زار *** که از نامداری بر آید دمار 
طلبکاری خون عثمان کنم *** طلب خونش از پاک یزدان کنم 
در اینره چنیر است آئین من *** از اینکار روشن جهان بین من

در بیان رسیدن فرستادۀ معاویه بنزد امیر و دریدن نامه را و جواب نوشتن و فرستادن طرماح

برفتن فرستاده بگذار کام *** بملک عراق آمد از مرز شام 
پس آن نامۀ زشت ناپاک دیو *** ببردند نزدیک کیهان خدیو 
بخواندن چه خواننده لب باز کرد *** بآواز اهریمن آواز کرد 
چه بشنید آن داور دادگر *** سخنهای اهریمن بد سیر 
ز گفتار اهریمن زشت رای *** پر از خشم گردید کیهان خدا 
بپاسخ یکی نامه سویش نوشت *** که ای زشت اهریمن بد سرشت 
تو را با امور زمانه چکار *** نه فاروق دینی و نه یار غار 
پدرت آن بد اندیش ناپاک مرد *** ببین با پیمبر بگیتی چه کرد 
بروی نبی هفت لشگر کشید *** ز دین و ز دارای دین سر کشید 
ز کین دل آنزشت دیو پلید *** جگر گاه عم پیمبر درید 
تو ای اهرمن زادۀ نابکار *** پدر بر پدر دین ناهوشیار 
همه دشمن دین عزی پرست *** بکژی و نا پاکی آلوده دست 
ز شمشیر من در گه کار زار *** بر آمد ز اجداد شومت دمار 
ببدر و احد از سر ذوالفقار *** بر آمد ز اجداد شومت دمار 
باجداد تو آتش افروختم *** تن کفر کیشان تو سوختم 
پی دین ایشان توئی کینه خواه *** بهانه بعثمان شوی کینه خواه 
تو از کینۀ لات پر خون دلی *** دل از مهر لات و هبل نگسلی 
ز کین خدایانت ای کینه رای *** کنی رزمجوئی بداور خدا 
همه جد های تو ای بد سرشت *** یکایک بفرمودۀ دیو زشت 
بپیچید روی خود از لم یزل *** پرستار گشته بلات و هبل 
خدایان اجدادت ای تیره رای *** بدست خدائی فکنده ز پای 
خردمند و بینا و بیدار مغز *** توانا بکردار و گفتار نغز 
هشیوار و بیدار و نیکو نهاد *** دل آگاه و دانا و والا نژاد 
بجستند خدام خیر الانام *** جوان دل آگاه طرماح نام 
ابوذر بدین و تهمتن برزم *** بدانش ارسطو فلاطون ببزم 
ابوذر خصال و ارسطو خیال *** فلاطون شبیه و مسیحا مثال 
گریزان ازو دیو و مکر و دغل *** گه کینه در رزم چون سام یل 
چه آمد بدرگاه دارای پاک *** دو تا کرد بالا و بوسید خاک 
شهنشه چه بر سوی او بنگرید *** خوش آمدش و خندید و شادی گزید 
بپرسید او را ز نام و نشان *** یکایک بر شاه کردش بیان 
پسندیده آمد بدرگاه شاه *** بگفتا سوی شام پیمای راه 
یکی اسب زرین و زرینه زین *** مر او را ببخشید عرش آفرین 
یکی گر ز زرین و زرینه خود *** که زان خیره شد چشم چرخ کبود 
صفحه (339) 
ز دیبا یکی جامه خسروی *** باو داد با آلت پهلوی 
ببخشید بخشندۀ روزگار *** ندیده چو او جامه زرنگار 
ز یزدان چه پوشید بر تن لباس *** نمودش بدارای یزدان سپاس 
چه از رخت یزدان بپوشید تن *** مر او را ببر تنگ شد پیرهن 
بدارای داور ستایش نمود *** جهان آفرین را نیایش نمود 
بفرمان دارای بی چون وچند *** بر آمد چو مه بر سپهر بلند 
باو داد شه نامه نامور *** گرفت و نهادش ابر چشم و سر 
شهنشه خوش آمد ز گفتار او *** خوش آمدش دیدار و کردار او 
خوشا آنکه خوشنود از او گشت شاه*** خوشا آنکه پوئید از آنسوی راه 
خنک آنکه دارای خود را شناخت *** خوشا آنکه او با خداوند ساخت 
خوشا آنکه گردد درین تیره خاک *** بجان بنده خاص یزدان پاک 
بفرمان پروردگار جهان *** فرستاده با باد شد همعنان

گفتار در بیان گفتگو نمودن عمر و عاص بمعاویه و توصیف نمودن عمر و عاص جناب امیر را

روان شد ز درگاه خیر البشر *** سوی شام با نامه نامور 
روانگشت کار جهانش بکام *** بدروازه آمد سوی مرز شام 
چنین داد راوی بدستان خبر *** که آن اهرمن زاده بد گهر 
معاویه آنروز از شهر شام *** بنخجیر آهو نموده خرام 
ابا یوز و تازی و بازو وزیر *** بهامون که بد دشت نخجیر گیر 
چه از کار نخجیر پرداختند *** بهر سو ببازی سر افراختند 
چه ز اهریمنان دور شد اهرمن *** جدا مانده نا عمر و از آن انجمن 
همه راه همراه با عمرو عاص *** که او را کمین بندۀ بود خاص 
همه راه با عمرو همراز بود *** ز کار علی قصه پرداز بود 
باو عمرو دادی دمادم جواب *** که بر گرد از این گفتۀ ناصواب 
که نتوان بیزدان بر آشوفتن *** بداور در داوری کوفتن 
در ایندشت تنها و گرمای زار *** توئی و من و پاک پروردگار 
شوم بر تو از راستی رهنما *** نمایم ترا راز کیهان خدا 
هر آنکس که او با علی دشمنست *** بپروردگار جلی دشمن است 
بجای نبی غیر او جانشین *** ز روز ازل تا بروز پسین 
نه بود و نه هست و نه باشد کسی *** که آمد بگیتی پیمبر بسی 
بمعراج همراز پیمبر است *** ستایشگر دادگر داور است 
نه تنها پیغمبر مر او را ستود *** جهان آفرینش ستایش نمود 
تو با او در آشتی کوب و بس *** مزن هیچ در خون عثمان نفس 
خداوند گیتی ز کیهان خدا *** بسوی خدا روی آن رهنما 
گرفتم که گوئی پیمبر دروغ *** همه دین و آئین او بیفروغ 
ز اوصاف او جای گفتار نیست *** زبانرا باوصاف او یار نیست 
چه سازی تو با پهلوانی که کوه *** شد از تیغ و از خنجر او ستوه 
زمانی در اینکار اندیشه کن *** چه اندیشه کردی خرد پیشه کن 
ز نوک سر تیغ او روز کین *** هنوز است در بدر خونین زمین 
روی سوی دین نیاکان خود *** شوی بنده لات و عزا و ود 
بسوی نبرد که لشگر کشی *** نه بتوان بجیش آفرین سر کشی 
چه گوئی تو با جنگجوئی که رزم *** بنزدیک او هست مانند بزم 
بزنهار بر گرد از اینکار زشت *** شود آنچه باشد تر سر نوشت 
کشد چونکه شمشیر کین از نیام *** فتد ز کف ماه و خورشید جام 
بخلق جهان دادگر داور است *** باهل دو گیتی چو پیغمبر است 
جهانی اگر لشگر آری بکین *** چه ارزد برزم جهان آفرین 
بمعراج نزد نبی کرد جای *** مر او را ستایش نموده خدای 
بخیره بفرمان دیو دژم *** سوی پاک یزدان مزن هیچ دم 
نگه کن در این رزم رزم آوران *** که شد کشته این لشگر بیکران 
زبیر و همان طلحه نیک زاد *** باندیشه دادند سر را بباد 
ز گردان اسلام بس کشته شد *** ز خون عرصه خاک آغشته شد 
کرا زهره جنگ و پیکار اوست *** جهاندار جان آفرین یار اوست 
تو آن لشگر کوفه را کم مگیر *** بسی کشته گشتند برنا و پیر 
بمیدان چه شمشیر کین بر کشد *** نه بر سوی میدان وی در کشد 
بدش عار از رزم وپیکار زن *** بپیکار با زن نشد رزم زن 
نیامد بمیدان نام آوران *** بپوزش شد آن لشگر بیکران 
سراسر همه کشته و دستگیر *** زن بد کنش را نمودن اسیر 
بخیره بفرمان دیو دژم *** سوی پاک یزدان مزن هیچ دم 
در این رزم جز آشتی ره مجو *** ز عثمان و خونش مکن گفتگو 
بزنهار ازین راه کج در گذر *** که جز کج نباشد دراین رهگذر 
معاویه چون گفت او را شنید *** ز گفتش همه راستی بنگرید 
بخندید و گفتا که ای نیک یار *** همه راست گفتی بپرودگار 
ندانم که هنگام را چون کنم *** چه با گردش چرخ واون کنم

پدیدار گردیدن طرماح و دیدن معاویه و عمرو عاص او را و گفتگو نمودن با یک دیگر

نگفتی تو در کار من غیر است *** بود گفت تو دور از کج و کاست 
در اندیشه بودند آن هر دو یار *** سراسیمه از گردش روزگار 
که ناگاه کردی نمودار گشت *** بگریید کوه و بلرزید دشت 
سواری هویدا شد از تیره گرد *** چو آتش پس پرده لاجورد 
بفولاد و آهن بپوشیده تن *** هراسان و گریان از و اهرمن 
جهان مرببال و برش تنگ بود *** سزاوار دیهیم و اورنگ بود 
نهاده بسر مغفر خسروی *** برو بازو و ساعدش پهلوی 
گرفته بکف نیزل بس بلند *** فکنده بگردون از آن نیزه بند 
بتن ژنده پیل و بپیکر هژبر *** سرش بر گذشتی ز سطوت ز ابر 
نمایان از و سطوت سرمدی *** فروزان از و صولت احمدی 
تنش زیر خفتان و جوشن چنان *** مکانرا بر آموده بر لا مکان 
ز گرد سم اسب او از سمک *** هزاران سما بر سما و سمک 
چو آتش فروزان و چون باد تیز *** بخاک از خوی روی خواب ریز 
تو گفتی مگر سم یل زنده شد *** جهان پیش شمشیر او بنده شد 
دو گیتی سبک در ترازوی او *** جهان تنگ بر یال و بازوی او صفحه (340) 
تو گفتی در آنعرصه گه جا نبود *** جز آن قد و بالای والا نبود 
ز مهرش بکیوان و بهرام رنگ *** ز ظلمش دژم آسمان و رنگ 
دو گیتی بنزدش سراسر سراب *** جهان از دم تیغ او خورده آب 
پی دیدن او ملک سر بسر *** بر آورده از هفت خر گاه سر 
فلک سیرتی آسمان همتی *** مسیحا نهادی فلک قدرتی
بحیرت فرو مانده آن هر دو یار *** چه دیدند او را ر آن رهگذار 
که از کیست این نو رسیده سوار *** که از سم اسبش زمین زینهار 
بر آری همی خواهد از آسمان *** ز گرد سم اسب او الامان 
چنین پاسخ آورد عمر و گزین *** که این آید از نزد دارای دین 
که او را چنین مژده ایزدیست *** بنیکی گرایان ودد را بدیست 
پر از سطوت او جهان تا جهان *** پر از شوکت او زمین و زمان 
تو گفتی که سهراب باز آمدست *** بپیکار و کین رزمساز آمدست 
معاویه چون گفت او را شنید *** جز از راستی رای دیگر ندید 
بپاسخ چنین عمر و دادش جواب *** بتازم کنون من بسویش فرس 
بپرسم که او را مکان در کجاست *** در این راه تازیدن او چراست 
چنین داد پاسخ کز این صف و پس *** کنون گر روی نزد آن کامیاب 
زبان را بگفتار آهسته دار *** زبانرا بآن نغز و شایسته دار 
نگوئی تو با او بجز راستی *** نکوبی در کجی و کاستی 
که این قاصد پاک یزدان بود *** باو راز گفتن نه آسان بود 
سخنگوی شایسته از بیش و کم *** و گرنه ز گفتن فرو بند دم 
معاویه چون چاکران نولباس *** نهان کرد نام خود آن ناسپاس 
بدان تا که او را ندانند کیست *** پر از کین مهین یا کمین چاکریست 
پذیره بیامد چه نزدیک شد *** بدیدار او روز تاریک شد 
یلی دید مانند سر و سهی *** پدیدار با زیب و با فرهی 
ز سطوت ربوده ز خورشید تاب *** ز صولت ز چرخ برین رفته آب 
ز بیمش خم آورده پشت سپهر *** ز مهرش فروزان رخ ماه و مهر 
سپهبد چه آن شوکت و پایه دید *** از آن پایه خود را فرو مایه دید 
بترسید از روی او رفته رنگ *** بر آمیخت بر جام نوشین شریک 
نگنجید آنجا تن آندو تن *** ز بس سطوت و بیم در پیرهن 
نمودی معاویه چون شب پره *** بر مهر تابان ز برج بره 
تن او بد از شوکت او نزار *** بنزدیک خورشید خفاش وار 
باستاد لرزان ببانک بلند *** چنین گفت کی رهرو ارجمند 
ز سوی که آئی کجا میروی *** در این راه تازان چرا میروی 
چرائی برفتن چنین پر ستیز *** ستیز از ستیز تو دارد گریز 
ذکر سئوال نمودن معاویه از طرماح و جواب دادن او 
زسوی که آئی سوی او دژم *** نمائی بمردانگی دل دژم 
ز سوی که آئی چنین تیز و تند *** بسوی که خواهی فرس راند تند 
فرستاده چون گفت او را شنید *** عنان تکاور زمانی کشید 
سوی او دژم کرد پر خشم رو *** که ای بد دل خیره چاره جو 
همانا ترا بهره ز اسلام نیست *** بجز کفر و کینت سرانجام نیست 
ترا نیست آزرم ای بد نهاد *** همانا ز ابلیس دارای نژاد 
نه بر دین و بر کیش پیغمبری *** بدل دشمن دادگر داوری 
ز سفیان چه داری تو آئین و دین *** نداری ز نفرین و از آفرین 
تو کافر چنان طلحه بد گهر *** نمایم ز اسلام و دینت خبر 
نخستین باسلام مردان دین *** نمایند بر یکدیگر آفرین 
نمایند مر یکدیگر را سلام *** گزینند بر یکدیگر احترام 
پس آنگه نمایند چیزی سؤال *** چنین است فرمایش ذوالجلال 
بمردم چنین گفته خیر الانام *** نمایند مر یکدیگر را سلام 
ز سفیان ترا هست آئین و کیش *** که هستی بیزدانیان کینه کیش 
ز یزدان ترا شرم آزرم نیست *** بیزدانیان مر دلت گرم نیست 
نگوئی درود و نگوئی سلام *** نداری به یزدانیان احترام 
همانا که هستی بفرمان دیو *** بریده دل از مهر کیهان خدیو 
سوی دیو وارونه آورده رو *** به بی دانشی روی او کرده رو 
گفتار در بیان گفتگو نمودن عمر و عاص با طرماح و جواب دادن طرماح او را 
دل از مهر یزدان بپرداخته *** سوی دیو و دیوانگان تاخته 
بپاسخ سر آینده شد عمر و عاص *** که ای بهترین بنده بزم خاص 
همه هر چه گفتی تو باشد درست *** ترا نیست کردار و گفتار سست 
پرستندۀ دادگر داوری *** که همواره بر راستی رهبری 
سخن هر چه گفتی نباشد دروغ *** بنزد تو کجی ندارد فروغ 
همانا ز نزد خدای جلیل ***پیام آوری و نۀ جبرئیل 
همه بوی مهر آید از بوی تو *** سوی روی یزدان بود روی تو 
سزد گر بگوئی سراسر بمن *** بخلق کریم و بخوی حسن
ز درگاه که آئی ای نیک زاد *** بسوی که باشی روان بامراد 
بپاسخ چنین گفت ای نیکزاد *** بآن اهرمن زاده بد نژاد 
ز درگاهی آیم ز رب و دود *** بآن دم فرشته دمادم درود 
به بپگاه گه سوی آن بارگاه *** سر بندگی سوده خورشید ماه 
بآنبارگه عرش تارخ نسود *** نشد از شرف عرش رب و دود 
سوی شاهی آیم که روح الامین از آنگشته بر وحی یزدان امین 
ملک از دم او دم اندوخته *** مسیحا از آن دم دم آموخته 
بکون مکان چونکه دستی فراشت *** همه نقش کون مکان را نکاشت 
همه ما سوا را تن و جان از اوست *** بسوی همه خلق فرمان ازوست 
خداوند چون باب هستی گشاد *** بآن دست بنیاد هستی نهاد 
یکی بد تن او بجان نبی *** که او بود روح روان نبی 
من آیم ز دارای آن انجمن *** پیامی رسانم سوی اهرمن 
ز نزد علی داور دادگر *** بفرزند هند آن بد بد گهر 
بابلیس وارون بی کیش و دین *** پیامی رسانم ز جان آفرین 
معاویه آن بدرک بد سگال *** که در بدسگالی ندارد همال 
بجان و بدل خصم خیر الانام *** ستمکاره باب و جگر خاره مام 
چه گویم ز اوصاف آن تیره رای *** سخن هر چه گویم بباشد بجای صفحه (341) 
همه هر چه گویم از آن بدتر است *** باو شهر یاری نه اندر خور است 
پدرش آن بد اندیش بیداد گر *** نبودیش پروا ز خیر البشر 
ز کین تیغ و شمشیر کین بر کشد *** چه عم نبی را بخون در کشد 
جگر خاره مادرش از کین درید *** جگر بند عم نبی را مکید 
چه گویم ز بیداد این قوم زشت *** زنا زاده و بد دل و بد سرشت 
شنیدم که سفیان ز مادر دوئیست *** وفا ازدوائی خواستن ابلهیست 
چه گویم از این قوم بیدادگر *** همانا که آمد روانشان بسر 
گر آید پر از خشم شیر خدا *** از این قوم پر دخت سازند جا 
بگفت این و پر خشم تازید اسب *** روان شد از آنجا چو آذر کشسب 
معاویه بر سوی او بنگرید *** بترسید چون شوکت او بدید 
دل او ز دیدن پر از درد گشت *** ز گفتار او چهره اش زرد گشت 
ز بس شوکت و بس جلال شکوه *** تو گفتی نبد جای در دشت و کوه 
چه پر خشم آن نامور بر گذشت *** ز غم پورسفیان سراسیمه گشت 
رخ آورد پر غم سوی عمرو عاص *** که ای مرمرا محرم راز خاص 
یکی چارۀ کن در این داوری *** مگر نام گم گشته باز آوری 
ندیدی برو بازو و یال او *** همان نیزه و گرز و کوپال او 
جهان از نهیبش چو لرزنده بید *** ز بیم نهیبش فلک نا امید 
ندانیم تا چون بود کار ما *** بیزدان فتاد است پیکار ما

مکالمات نمودن معاویه و عمر و عاص در باب طرماح و جواب دادن عمر او را و گزارش

چه بشنید از او عمر لب گشاد *** بسی کرد از آن باب گفتار یاد 
نگفتم نشاید که پیکار و کین *** نمودن بدارای جان آفرین 
ستیزه نشاید بخیر البشر *** نه پیکار با داور دادگر 
پیمبر از او یافت چون یاوری *** بیاراست آئین پیغمبری 
باو رزم جستن نه آسان بود *** فلک را از او دل هراسان بود 
فرستاده اش را ندیدی که چون *** سخن گفت هر گونه بیچند و چون 
چه گفتارش باراستی بود جفت *** چنین کرد بی بیم گفت و شنفت 
جهان همچو او راه مردی ندید *** نه از کار دانان پیشین شنید 
بدرگاه او بنده آزادگان *** پرستار رایش فرستادگان 
دل دهر سنگین ز بازوی او *** سبک نه فلک در ترازوی او 
ندیدی تو گفتار و رفتار او *** بما از ره راستی کار او 
همه هر چه گفت او همه راست گفت *** بکجی نگردید در کار جفت 
فرستاده شاه دین این بود *** سپاهش ببین تا چه آئین بود 
بپرهیز با او برزم و نبرد *** بپیرمان جنگ جستن نکرد 
که پیکار با او سزاوار نیست *** ستیزه روا با جهاندار نیست 
اگر گفت من را نسازی قبول *** بآخر تو زینکار گردی ملول 
به پیچان ز پیکار و آزرم رو *** بجز صلح با او مکن گفتگو 
که داد آفرین اندرین کنه دیر *** فکند است غلغل که الصلح خیر 
که چون با کسی بر نیائی بجنگ *** سوی صلح پیمای ره بیدرنگ 
ترا زین سپس غیر این چاره نیست *** جز این چاره چیزی در اینباره نیست 
بگفتم ترا هر چه بد رای من *** در این کار با دیگری رای زن 
چه بشنید از او پورسفیان تمام *** چنین گفت کی مهتر نیک نام 
بگیتی همه رای من رای تست *** بر ن نه رائی چو آرای تست 
دل من ز رای تو دارد فروغ *** همه هر چه گفتی نباشد دروغ 
ولی گر بجوئیم پیکار و جنگ *** کشد لشگری سوی ما بیدرنگ 
ستاد ز من کشور مصر و شام *** بکشور شود کار ما جمله خام 
ندانم که این داستان چون کنم *** بدارای یزدان چه افسون کنم 
یکی عقده مشگل آمد بپیش *** کز آن عقده گردد دل از در دریش 
نه بتوان بکین سوی او تاختن *** نه دلرا ز پیکار پرداختن 
اگر سوی او جیش لشگر کشم *** تن لشگری را بخون در کشم 
جهان تا جهان پر ز لشگر کنم *** کجا چاره تیغ حیدر کنم 
که او نامدارست و کرد آور است *** بمیدان کین چون خور خاور است 
بمیدان کشد چونکه شمشیر کین *** بلند آسمان آورد بر زمین 
به پیکار گردان مظفر بود *** گریزان ز جنگش غضنفر بود 
سوی رزم او کس نتازد همی *** اگر تازد او سر ببازد همی 
چه بر خصم شمشیر کین بر کشد *** خط زندگانیش بر سر کشد 
بمیدان نبینم ورا هم نبرد *** ز گردان جنگی و مردان مرد 
ابا او نه پیکار آسان بود *** فلک را از او دل هراسان بود 
ولیکن چه سازم مرا چاره نیست *** بگو چاره درد بیچاره نیست

گفتار در بیان توصیف نمودن معاویه خود را و جواب دادن عمرو عاص او را و گزارش

چه بشنید عمرو دلاور سخن *** بپاسخ چنین پاسخ آمد ببن 
که ای از تو کار مهانرا فروغ *** سخن هر چه گفتی نباشد دروغ 
چنین است در روز کار مهانرا فروغ *** نترسد ز نیروی روباه پیر 
پیمبر او را خواند شیر خدا *** گرازان برزمش ندارند پا 
پسندیده دادگر داور است *** پرستنده خالق اکبر است 
نه بتوان نمودن باو رزم و کین *** که لرزد از او آسمان و زمین 
ولیکن تو در کار هشیار باش *** ز آسیبش تن را نگهدار باش 
بآن رزم و پیکار دیگر مخوان *** دیگر بر زبان خون عثمان مران 
عنانرا به پیکار و کینه میچ *** همین صلح آئین و نرمی بهیچ 
باو در سخن نغز و هموار باش *** تن خود ز رزمش نگهدار باش 
بجز آشتی چیز دیگر نگوی *** مشو با گرانمایه گان رزمجوی 
بخندید از گفت او شهریار *** که گفتارت با راستی بود یار 
همه راه بودند در گفت و گو *** چنین تا سوی شهر گردید رو 
همی گفت هر گونه زینسان سخن *** سخن از پی چاره خویشتن 
چه از کار گفتار پرداختند *** سوی شام پس برگ ره ساختند 
گرازان و تازان همه رو بشهر *** چنین تا رسیدند نزدیک شهر 
پر از غم سوی کاخ شد پور هند *** پر از مکر و افسون و بازی و پند 
شب تیره تیره روانش نخفت *** در آن شب سراسر بغم بود جفت 
چه خورشید از این پرده زرنگار *** بیاراست ایوان گوهر نگار 
صفحه (342)

گفتار در بیان نشستن معاویه بر سریر سلطنت و طلب نمودن طرماح فرستادۀ حضرت را

بپوشید دیبای زرین بتن *** وز آن پس بفرمود تا انجمن 
سراسر بدرگه فراز آمدند *** بآن بارگه در نماز آمدند 
طلب کرد گردان فرخاشخر *** بیاراست ایوان سیم و زر 
نهاده دو صد کرسی زر نگار *** نشسته بزرگان مصری دیار 
بهر سوی دیوان کشیدند صف *** غریو ددان خاست از هر طرف 
طلب کرد آنگه فرستاده را *** بخواند آن جوان مرد آزاده را 
ملک شد سوی دیو پر مکر و ریو *** عیان گشت جبریل در بزم دیو 
جوانی عیان شد چو سرو بلند *** که از دیدنش شاد شد مستمند 
ببازو هژبر و بتن ژنده پیل *** عیان از رخش چهرۀ جبرئیل 
بر و یال و بازوی او پهلوی *** بنیرو هژبر و ببازو قوی 
بتن جامۀ نغز و گوهر نگار *** بسر تاج و عمامۀ شاهوار 
فروغ رخش رشک خورشید و ماه *** که خورشید بر چرخ پوشید ماه 
ندیده نگارندۀ روزگار *** چو رویش بایون گوهر نگار 
سخنگوی خوش خوی و شیرین زبان *** دلارای دلجوی رطب اللسان 
از او خیره شد چشم شاهان شام *** از او تیره شد روی دیو ظلام

آمدن طرماح بمجلس معاویه و گفتگو نمودن

بر آمد زهی از بزرگان مصر *** همه خیره گشتند شاهان مصر 
کز اینگونه نقش بلندی نگاشت *** نگاری چنین در پس پرده داشت 
از آن گشت روشن همه بزم دیو *** ز دیوان از او دور شد مکر و ریو 
در آن بزم چو تافت نور رخش *** چو مینو شد از آن رخ فرخش 
بحیرت همه نامداران شام *** فرو رفته از روی ماه تمام 
که از روی او بوی جان آمدی *** ز مهرش بتن ها روان آمدی 
در آن بزم چون آمد آن نیکنام *** در انجا ستاد و نکردش سلام 
باو پورسفیان نمود این خطاب *** که در دین اسلام باشد صواب 
ستاده بپیشت نگویم سلام *** چرا می نکردی تو ای نیکنام 
رخ از شاه مردان نیفروختی *** مر او را ز حیدر نیاموختی 
ز آئین اسلام بیگانه ئی *** چه گویم همانا که دیوانه ئی 
ز حیدر ادب توخته روزگار *** ادب داشت در پیش او زینهار 
همانا تو او را گزین چاکری *** ولی چاکری را نه اندر خوری 
چه خوش گفت دانندۀ روزگار *** که او در جهان بود آموزگار 
پسر کو ندارد نشان از پدر *** تو بیگانه خوانش مخوانش پسر 
چه طرماح گفتار او کرد گوش *** بر آورد چون شیر از دل خروش 
که آهسته باش ای نکو شهریار *** سخن را باهستگی پاس دار 
چه رانی کمیت سخن تیز و تند *** ندانی که کردی بگفتار کند 
سخن هر چه گوئی به اندازه گوی *** ز آئین یزدان مپرتاب روی 
بلی اینچنین است راه صواب *** که خیر البشر کرده با ما خطاب 
که پیشی به اسلام اندر سلام *** بجوئیم هر یک پی احترام 
چه ره سوی این مرز برداشتم *** در این ره بدینگونه پنداشتم 
که این ملک را بهر ز اسلام نیست *** بجز کفر او را سرانجام نیست
نه اسلام دانند و نه احترام *** روا نیست گویند با هم سلام 
چه بگذاشتم پا باین مرز و بوم *** بنزد من آمد یکی مرد شوم 
چو ابلیس وارون یکی دیو زشت *** که گفتی سپهرش بزشتی سرشت 
ز رخسار او دیو وارون پری *** ز دیدار او اهرمن مشتری 
یکی اهرمن زادۀ نابکار *** در آن راه ناگاه شد آشکار 
یکی زشت خوئی که مادر نزاد *** ز ابلیس وارونه دارد نژاد 
ز رخسار او اهرمن ننگ داشت *** از او دیو وارونه دلتنگ داشت 
نکرده سلام از نخستین سلام *** سخن گفت بسیار دیو ظلام 
مرا در دل آمد از آن بد سرشت *** که در شام اسم سلام است زشت 
دل پور سفیان پر از درد گشت *** از آن گفته رخسار او زرد گشت 
ولیکن نیاورد بر روی خود *** دل آن از آن گفته پر درد شد 
بخندید و زینگونه دادش جواب *** که در شام پیداست رسم صواب 
بر آنم چه دیدی تو این پایگاه *** نهادی چه پا سوی این بارگاه 
ز کرسی نشینان درگاه من *** ترا سست شد بازو و جان و تن 
از این بزم و این آلت خسروی *** از این تخ و این مجلس کسروی 
ترا لرزه از بیم در تن فتاد *** که رفتت سلام و تحیت زیاد 
چه بشنید طرماح گفتار او *** برروش ترش کرد پر خشم رو

ذکر جواب دادن طرماح معاویه بن ابی سفیان را

که از سروران گفتۀ نابکار *** نیاید بر هوشیاران بکار 
خداوند شرم و خداوند دین *** نگوید بمجلس سخن اینچنین 
نگویند شاهان سخنهای سست *** بگفتن نشاید ملک نادر است 
سخن سنج سنجیده گنج آورد *** سخن ناپسندیده رنج آورد 
سخنهای بی مغز را تیز مغز *** نگوید بنیکان بجز گفت نغز 
پسندیده باشد بگفت و شنید *** بیزدانیان گفت دیو پلید 
چه خوش گفت دانندۀ روزگار *** که رأیش بدانش بد آموزگار 
خردمند را نیست گفتار سست *** اگر بی خرد بشنود نادرست 
سخن های دانندۀ هوشمند *** بنادان بیهش نباشد پسند 
چو نادان بدانشوری سرفراشت *** نباید ز دانشوری دست داشت 
بر آن دل که دانش نکرده گذار *** بدانشوری کی شود شهریار 
نگه کن که باشد چگونه گران *** بنزدیک پر مایه دانشوران 
سخنهای نادان بدانا منش *** گذارد تن دانش از پرورش 
چو نادان بدانا نماید ستیز *** جوابش نگوئی بجز تیغ تیز 
بپاسخ مر او را جز این چاره نیست *** که گفتار او غیر بیچاره نیست 
نیاید ز نابخردان بخردی *** چنان کز گرانمایه نیکان بدی 
چو نخل جهالت بود بار ور *** ندارد بجز جهل بار دگر 
مبادا بر آن بیخرد آفرین *** که گردد بسوی خرد پیش بین 
گلین کوزش هست خالی ز آب *** گمانش که دارد بمینا شراب 
چنین پایۀ خویش دارد بلند *** که در ملک دانش منم هوشمند صفحه (343) 
ولی نزد دانا خردمند نیست *** خرد را باو هیچ پیوند نیست 
بنزدیک بیمایه و بد منش *** کجا راستی را بود پرورش 
که او را نباشد چو گوینده هوش *** بگفتار بهتر که باشد خموش 
دیگر آنکه گفتی در این انجمن *** چه دیدی تو گردان در گاه من 
ترا سست یکباره شد دست و دل *** ز گفتش ترا پا فرو شد بگل 
ببندیش از این گفته ای شهریار *** نگوید چنین مردم هوشیار 
مرا بر در گهت پایگاست *** که بر سدره المنتهی پایگاست 
چه آن بار گه عرش تا رخ نسود *** نگردید عرش خدای ودود 
همه هر چه سکان عرش برین *** در آن پایکاهند کرسی نشین 
چه درگه که عرش جهان داور است *** چه درگه که درگاه پیغمبر است 
مکائیل هر دم پرستاروش *** در آن بارگه دست کرده بکش 
بر آن در چو خدام در جبرئیل *** ستاده بفرمان رب جلیل 
بود اندر آن پایگه پرده دار *** ید قدرت داور کردگار 
دمادم بآن بارگه سوده چهر *** ز روی شرف ماه و پروین و مهر 
در آن بارگه من کمین چاکرم *** که بر پادشاهان همه سرورم 
بسویت فرستاده از آن درم *** فرستادۀ دادگر داورم 
نگه کن تو ای سرور سرکشان *** ز رسم و ز آئین چه گوئی نشان 
کسی را که بد رسم دین آفرین *** چرا شد ترا دل از او پر ز کین 
کسی کوز نیروش دین گشت راست *** ترا سوی او رزم کین از چه راست 
ز شمشیر او در جهان کفر کاست *** ترا دل از او پر ز کینه چراست 
از او دین یزدان شده آشکار *** از او دهر گردیده امیدوار 
نبی چونکه دریافت فرب خدا *** بجز او ندیدش کسی خود نما 
چه بر سوی قوسین بنمود راه *** نبد غیر او کسی در آن جایگاه 
نهم چرخ عکسی ز درگاه اوست *** فلک را بلندی ز خر گاه اوست 
ز روی خدا روی او رهنماست *** جز آن روی روی که یزدان نماست 
چه خواهی نمودن باو کار زار *** به بدر و احد بنگری نامدار 
که چون ذوالفقار از کمر بر کشید *** سر سرکشان را بچنبر کشید