فوج

یوسف مسمی به برسبا كه به یو‌ُستُس ملقّب بود و متِیاس را برپا داشتند
امروز دوشنبه 10 آذر 1399
تبليغات تبليغات

اعمال رسولان,acts

5- اعمال رسولان

نویسنده: لوقا

محل نگارش: روم

مربوط به تاریخ: ــــــــــــ

اتمام نگارش: مربوط به تاریخ 33 تا 61 د.م

 

اعمال رسولان فصل 1

 

1 صحیفة او‌ّل را انشان نمودم ای تیؤفِلُس دربارة همة اموری كه عیسی به عمل نمودن و تعلیم دادن آنها شروع كرد. 2 تا آنروزی كه رسولان برگزیدة خود را به روح القدسحكم كرده بالا برده شد. 3 كه بدیشان نیز بعد از زحمت كشیدن خود خویشتنرا زنده ظاهر كرد به دلیلهای بسیار كه در مد‌ّت چهل روز بر ایشان ظاهر میشود و دربارة امور ملكوت خدا سخن میگفت. 4 و چون با ایشان جمع شد ایشانرا قدغن فرمود كه “از اورشلیم جدا مشوید بلكه منتظر آن وعدة پدر باشید كه از من شنیده‌اید. 5 زیرا كه یحیی به آب تعمید می‌داد لیكن شما بعد از اندك ایامی به روح القدستعمید خواهید یافت.”

6 پس آنانی كه جمع بودند از او سؤال نموده گفتند: “ای سرور آیا در این وقت ملكوت را بر اسرائیل باز برقرار خواهی داشت؟” 7 بدیشان گفت: “از شما نیست كه زمانها و اوقاتی را كه پدر در قدرت خود نگاه داشته است بدانید. 8 لیكن چون روح القدسبر شما می‌آید قو‌‌ّت خواهید یافت و شاهدان من خواهید بود در اورشلیم و تمامی یهودیه و سامره و تا اقصای جهان.”

9 و چون اینرا گفت وقتیكه ایشان همی نگریستند بالا برده شد و ابری او را از چشمان ایشان در ربود. 10 و چون بسوی آسمان چشم دوخته می‌بودند هنگامی كه او میرفت ناگاه دو مرد سفید‌پوش نزد ایشان ایستاده 11 گفتند: “ای مردان جلیلی چرا ایستاده به سوی آسمان نگرانید؟ همین عیسی كه از نزد شما به آسمان بالا برده شده باز خواهد آمد به همینطوری كه او را بسوی آسمان روانه دیدید.”

12 آنگاه به اورشلیم مراجعت كردند از كوه مسمی به زیتون كه نزدیك به اورشلیم به مسافت سفر یكروز سبت است. 13 و چون داخل شدند به بالاخانه‌ای برآمدند كه در آنجا پطرس و یوحنّا و یعقوب و اَندرِیاس و فیلپس و توما و برتولما و متی و یعقوب بن‌حلفی و شمعونِ غیور و یهودای برادر یعقوب مقیم بودند. 14 و جمیع اینها با زنان و مریم مادر عیسی و برادران او به یكدل در عبادت و دعا مواظب می‌بودند.

 

15 و در آن ایام پطرس در میان برادران كه عدد اسامی ایشان جملتاً قریب به صد و بیست بود برخاسته گفت: 16 “ای برادران می‌بایست آن نوشته تمام شود كه روح القدساز زبان داود پیش گفت دربارة یهودا كه راهنما شد برای آنانی كه عیسی را گرفتند. 17 كه او با ما محسوب شده نصیبی در این خدمت یافت. 18 پس او از اجرت ظلمِ خود زمینی خریده به روی درافتاده از میان پاره شد و تمامی امعایش ریخته گشت. 19 و بر تمام سكنة اورشلیم معلوم گردید چنانكه آن زمین در لغت ایشان به حقل دما یعنی زمین خون نامیده شد. 20 زیرا در كتاب زبور مكتوب است كه خانة او خراب بشود و هیچكس در آن مسكن نگیرد و نظارتش را دیگری ضبط نماید. 21 الحال می‌باید از آن مردمانی كه همراهان ما بودند در تمام آن مد‌ّتی كه عیسی سرور با ما آمد و رفت میكرد 22 از زمان تعمید یحیی تا روزی كه از نزد ما بالا برده شد یكی از ایشان با ما شاهدِ برخاستن او بشود.”

23 آنگاه دو نفر یعنی یوسف مسمی به برسبا كه به یو‌ُستُس ملقّب بود و متِیاس را برپا داشتند 24 و دعا كرده گفتند: “تو ای یَهُوَه كه عارف خوب همه هستی بنما كدام یك از این دو را برگزیده‌ای 25 تا قسمت این خدمت و رسالت را بیابد كه یهودا از آن باز افتاده به مكان خود پیوست.” 26 پس قرعه به نام ایشان افكندند و قرعه به نام متّیاس برآمد و او با یازده رسول محسوب گشت.

اعمال رسولان فصل 2

 

1 و چون روز پنطِیكاست رسید به یك دل در یكجا بودند. 2 كه ناگاه آوازی چون صدای وزیدن باد شدید از آسمان آمد و تمام آن خانه را كه در آنجا نشسته بودند پر ساخت. 3 و زبانه‌های منقسم شده مثل زبانه‌های آتش بدیشان ظاهر گشته بر هریكی از ایشان قرار گرفت. 4 و همه از روح القدس پرگشته به زبانهای مختلف به نوعی كه روح بدیشان قدرت تلفّظ بخشید به سخن گفتن شروع كردند.

5 و مردمِ یهودِ دین‌دار از هر طایفة زیر فلك در اورشلیم منزل می‌داشتند. 6 پس چون این صدا بلند شد گروهی فراهم شده در حیرت افتادند زیرا هركس لغت خود را از ایشان شنید. 7 و همه مبهوت و متعجب شده به یكدیگر میگفتند: “مگر همة اینها كه حرف میزنند جلیلی نیستند؟ 8 پس چون است كه هریكی از ما لغت خود را كه در آن تولد یافته‌ایم می‌شنویم؟ 9 پارتیان و مادیان و عیلامیان و ساكنان جزیره و یهودیه و كَپد‌ُكِیا و پنطُس و آسیا 10 و فَرِیجِیه و پمفِلیه و مصر و نواحی لِبیا كه متصّل به قیروان است و غربا از روم یعنی یهودیان و جدیدان 11 و اهل كَرِیت و عر‌َب اینها را می‌شنویم كه به زبانهای ما ذكر كبریایی خدا میكنند.” 12 پس همه در حیرت و شك‌ّ افتاده به یكدیگر گفتند: “این به كجا خواهد انجامید؟” 13 اما بعضی استهزاكنان گفتند كه “از خَمر تازه مست شده‌اند!”

14 پس پطرس با آن یازده برخاسته آواز خود را بلند كرده بدیشان گفت: “ای مردان یهود و جمیع سكنة اورشلیم اینرا بدانید و سخنان مرا فرا گیرید. 15 زیرا كه اینها مست نیستند چنانكه شما گمان می‌برید زیرا كه ساعت سوم از روز است. 16 بلكه این همان است كه یوئیلِ نبی گفت 17 كه ”خدا میگوید در ایام آخر چنین خواهد بود كه از روح خود بر تمامِ بشر خواهم ریخت و پسران و دختران شما نبو‌ّت كنند و جوانان شما رؤیاها و پیران شما خوابها خواهند دید 18 و بر غلامان و كنیزان خود در آن ایام از روح خود خواهم ریخت و ایشان نبو‌ّت خواهند نمود. 19 و از بالا در افلاك عجایب و از پایین در زمین آیات را از خون و آتش و بخار دود به ظهور آورم. 20 خورشید به ظلمت و ماه به خون مبد‌ّل گردد قبل از وقوعِ روزِ عظیمِ مشهوریَهُوَه. 21 و چنین خواهد بود كه هركه نام یَهُوَه را بخواند نجات یابد.“

22 “ای مردان اسرائیلی این سخنانرا بشنوید. عیسی ناصری مردی كه نزد شما از جانب خدا مبرهن گشت به قو‌ّات و عجایب و آیاتی كه خدا در میان شما از او صادر گردانید چنانكه خود میدانید 23 این شخص چون برحسب ارادة مستحكم و پیشدانی خدا تسلیم شد شما به دست گناهكاران بر صلیب كشیده كُشتید 24 كه خدا دردهای موت را گسسته او را برخیزانید زیرا محال بود كه موت او را در بند نگاه دارد 25 زیرا كه داود دربارة وی میگوید: ”یَهُوَه را همواره پیش روی خود دیده‌ام كه به دست راست من است تا جنبش نخورم 26 از این سبب دلم شاد گردید و زبانم به وجود آمد بلكه جسدم نیز در امید ساكن خواهد بود 27 زیرا نَفس مرا در هادیس نخواهی گذاشت و اجازت نخواهی داد كه قد‌ّوس تو فساد را ببیند. 28 طریقهای حیات را به من آموختی و مرا از روی خود به خر‌ّمی سیر گردانیدی.“

29 “ای برادران میتوانم دربارة داودِ پطرِیارخ با شما بی‌محابا سخن گویم كه او وفات نموده دفن شد و مقبرة او تا امروز در میان ماست. 30 پس چون نبی بود و دانست كه خدا برای او قسم خورد كه از ذریت صُلب او بحسب جسد مسیح را برانگیزاند تا بر تخت او بنشیند 31 دربارة قیامت مسیح پیش دیده گفت كه نَفس او در هادیس گذاشته نشود و جسد‌ِ او فساد را نبیند. 32 پس همان عیسی را خدا برخیزانید و همة ما شاهد بر آن هستیم. 33 پس چون به دست راست خدا بالا برده شد روح القدسموعود را از پدر یافته اینرا كه شما حال می‌بینید و میشنوید ریخته است. 34 زیرا كه داود به آسمان صعود نكرد لیكن خود میگوید ”یَهُوَه به سرور من گفت بر دست راست من بنشین 35 تا دشمنانت را پای‌انداز تو سازم“. 36 پس جمیع خاندان اسرائیل یقیناً بدانند كه خدا همین عیسی را كه شما مصلوب كردید سرور و مسیح ساخته است.”

37 چون شنیدند دلریش گشته به پطرس و سایر رسولان گفتند: “ای برادران چه كنیم؟” 38 پطرس بدیشان گفت: “توبه كنید و هریك از شما به اسم عیسی مسیح بجهت آمرزش گناهان تعمید گیرید و عطایروح القدسرا خواهید یافت. 39 زیرا كه این وعده است برای شما و فرزندان شما و همة آنانی كه دورند یعنی هركه یَهُوَه خدای ما او را بخواند.” 40 و به سخنان بسیارِ دیگر بدیشان شهادت داد و موعظه نموده گفت كه “خود را از این فرقة كجرو رستگار سازید.”

41 پس ایشان كلام او را پذیرفته تعمید گرفتند و در همانروز تخمیناً سه هزار نفر بدیشان پیوستند. 42 و در تعلیم رسولان و مشاركت ایشان و شكستن نان و دعاها مواظبت می نمودند. 43 و همة خلق ترسیدند و معجزات و علامات بسیار از دست رسولان صادر می‌گشت.

44 و همة ایمانداران با هم می‌زیستند و در همه چیز شریك می‌بودند 45 و املاك و اموال خود را فروخته آنها را به هركس به قدر احتیاجش تقسیم میكردند. 46 و هرروزه در هیكل به یكدل پیوسته می‌بودند و در خانه‌ها نان را پاره میكردند و خوراك را به خوشی و ساده‌دلی میخوردند. 47 و خدا را حمد میگفتند و نزد تمامی خلق عزیز می‌گردیدند و یَهُوَه هر روزه ناجیان را بر جماعت می‌افزود.

اعمال رسولان فصل 3

 

1 و در ساعت نهم وقت نماز پطرس و یوحنّا با هم به هیكل میرفتند. 2 ناگاه مردی را كه لنگ مادرزاد بود می‌بردند كه او را هر روزه بر آن درِ هیكل كه جمیل نام دارد می‌گذاشتند تا از روندگان به هیكل صدقه بخواهد. 3 آن شخص چون پطرس و یوحنّا را دید كه میخواهند به هیكل داخل شوند صدقه خواست. 4 اما پطرس با یوحنّا بر وی نیك نگریسته گفت: “به ما بنگر.” 5 پس بر ایشان نظر افكنده منتظر بود كه از ایشان چیزی بگیرد. 6 آنگاه پطرس گفت: “مرا طلا و نقره نیست اما آنچه دارم به تو میدهم. به نام عیسی مسیح ناصری برخیز و بخرام!” 7 و دست راستش را گرفته او را برخیزانید كه در ساعت پایها و ساقهای او قو‌ّت گرفت 8 و برجسته بایستاد و خرامید و با ایشان خرامان و جست و خیزكنان و خدا را حمدگویان داخل هیكل شد.

9 و جمیع قوم او را خرامان و خدا را تسبیح خوانان دیدند. 10 و چون او را شناختند كه همان است كه به درِ جمیلِ هیكل بجهت صدقه می‌نشست به سبب این امر كه بر او واقع شد متعجب و متحیر گردیدند. 11 و چون آن لنگِ شفایافته به پطرس و یوحنّا متمسك بود تمامی قوم در رواقی كه به سلیمانی مسمی است حیرت‌زده بشتاب گِردِ ایشان جمع شدند.

12 آنگاه پطرس ملتفت شده بدان جماعت خطاب كرد كه “ای مردان اسرائیلی چرا از این كار تعجب دارید و چرا بر ما چشم دوخته‌اید كه گویا به قو‌ّت و تقوای خود این شخص را خرامان ساختیم؟ 13 خدای ابراهیم و اسحاق و یعقوب خدای اجداد ما بندة خود عیسی را جلال داد كه شما تسلیم نموده او را در حضور پیلاطس انكار كردید هنگامی كه او حكم به رهانیدنش داد. 14 اما شما آن قد‌ّوس و عادل را منكر شده خواستید كه مردی خونریز به شما بخشیده شود. 15 و رئیس حیات را كشتید كه خدا او را از مردگان برخیزانید و ما شاهد بر او هستیم. 16 و به‌سبب ایمان به اسم او اسم او این شخص را كه می‌بینید و می‌شناسید قو‌ّت بخشیده است. بلی آن ایمانی كه بوسیلة اوست این كس را پیش روی همة شما این صحت كامل داده است.

17 “و الحال ای برادران میدانم كه شما و همچنین حكّام شما اینرا به سبب ناشناسایی كردید. 18 و لیكن‌ خدا آن اخباری را كه به زبان جمیع انبیای خود پیش گفته بود كه مسیح باید زحمت بیند همینطور به انجام رسانید. 19 پس توبه و بازگشت كنید تا گناهان شما محو گردد و تا اوقات استراحت از حضور یَهُوَه برسد. 20 و عیسی مسیح را كه از او‌ّل برای شما اعلام شده بود بفرستد 21 كه می‌باید آسمان او را پذیرد تا زمان معادِ همه چیز كه خدا از بدوِ‌ عالم به زبان جمیع انبیای مقد‌ّس خود از آن اِخبار نمود. 22 زیرا موسی به اجداد گفت كه یَهُوَه خدای شما نبی‌ مثل من از میان برادران شما برای شما برخواهد انگیخت. كلام او را در هرچه به شما تكلّم كند بشنوید 23 و هر نَفسی كه آن نبی را نشنود از قوم منقطع گردد. 24 و جمیع انبیا نیز از سموئیل و آنانی كه بعد از او تكلّم كردند از این ایام اِخبار نمودند. 25 شما هستید اولاد پیغمبران و آن عهدی كه خدا با اجداد ما بست وقتیكه به ابراهیم گفت از ذریت تو جمیع قبایل زمین بركت خواهند یافت 26 برای شما او‌ّلاً خدا بندة خود عیسی را برخیزانیده فرستاد تا شما را بركت دهد به برگردانیدن هریكی از شما از گناهانش.”

اعمال رسولان فصل 4

 

1 و چون ایشان با قوم سخن میگفتند كَهنَه و سردار سپاهِ هیكل و صد‌ّوقیان بر سر ایشان تاختند 2 چونكه مضطرب بودند از اینكه ایشان قوم را تعلیم میدادند و در عیسی به قیامت از مردگان اعلام می‌نمودند. 3 پس دست بر ایشان انداخته تا فردا محبوس نمودند زیرا كه آن وقتِ عصر بود. 4 اما بسیاری از آنانی كه كلام را شنیدند ایمان آوردند و عدد ایشان قریب به پنج هزار رسید.

5 بامدادان رؤسا و مشایخ و كاتبان ایشان در اورشلیم فراهم آمدند 6 با حنّای رئیس كَهنَه و قیافا و یوحنّا و اسكندر و همة كسانی كه از قبیلة رئیس كَهنَه بودند. 7 و ایشانرا در میان بداشتند و از ایشان پرسیدند كه “شما به كدام قو‌ّت و به چه نام این كار را كرده‌اید؟” 8 آنگاه پطرس ازروح القدسپر شده بدیشان گفت: “ای رؤسای قوم و مشایخ اسرائیل 9 اگر امروز از ما بازپرس میشود دربارة احسانی كه بدین مرد ضعیف شده یعنی به چه سبب او صحت یافته است 10 جمیع شما و تمام قوم اسرائیل را معلوم باد كه به نام عیسی مسیح ناصری كه شما مصلوب كردید و خدا او را از مردگان برخیزانید در او این كس به حضور شما تندرست ایستاده است. 11 این است آن سنگی كه شما معماران آنرا رد‌ّ كردید و الحال سرِ زاویه شده است. 12 و در هیچكس غیر از او نجات نیست زیرا كه اسمی دیگر زیر آسمان به مردم عطا نشده كه بدان باید ما نجات یابیم.”

13 پس چون دلیری پطرس و یوحنّا را دیدند و دانستند كه مردم بی‌علم و ا‌ُمی هستند تعجب كردند و ایشانرا شناختند كه از همراهان عیسی بودند. 14 و چون آن شخص را كه شفا یافته بود با ایشان ایستاده دیدند نتوانستند به ضد‌ّ ایشان چیزی گویند. 15 پس حكم كردند كه ایشان از مجلس بیرون روند و با یكدیگر مشورت كرده گفتند 16 كه “با این دو شخص چه كنیم؟ زیرا كه بر جمیع سكنة اورشلیم واضح شد كه معجزه‌ای آشكار از ایشان صادر گردید و نمیتوانیم انكار كرد. 17 لیكن تا بیشتر در میان قوم شیوع نیابد ایشانرا سخت تهدید كنیم كه دیگر با هیچكس این اسم را به زبان نیاورند.” 18 پس ایشانرا خواسته قدغن كردند كه هركز نام عیسی را بر زبان نیاورند و تعلیم ندهند. 19 اما پطرس و یوحنّا در جواب ایشان گفتند: “اگر نزد خدا صواب است كه اطاعت شما را بر اطاعت خدا ترجیح دهیم حكم كنید. 20 زیرا كه ما را امكان آن نیست كه آنچه دیده و شنیده‌ایم نگوییم.” 21 و چون ایشانرا زیاد تهدید نموده بودند آزاد ساختند چونكه راهی نیافتند كه ایشانرا معذ‌ّب سازند به سبب قوم زیرا همه بواسطة آن ماجرا خدا را تمجید می‌نمودند 22 زیرا آن شخص كه معجزة شفا در او پدید گشت بیشتر از چهل ساله بود.

23 و چون رهایی یافتند نزد رفقای خود رفتند و ایشانرا از آنچه رؤسای كَهنَه و مشایخ بدیشان گفته بودند مطّلع ساختند. 24 چون اینرا شنیدند آواز خود را به یكدل به خدا بلند كرده گفتند: “ای سرور تو آن خدا هستی كه آسمان و زمین و دریا و آنچه در آنها است آفریدی 25 كه بوسیلةروح القدسبه زبان پدر ما و بندة خود داود گفتی ”چرا امتها هنگامه میكنند و قومها به باطل می‌اندیشند 26 سلاطین زمین برخاستند و حكّام با هم مشورت كردند برخلاف یَهُوَه و بر خلاف مسیحش.“ 27 زیرا كه فی‌الواقع بر بندة قد‌ّوس تو عیسی كه او را مسح كردی هیرودیس و پنطیوس پیلاطس با امتها و قومهای اسرائیل با هم جمع شدند 28 تا آنچه را كه دست و رأی تو از قبل مقد‌ّر فرموده بود بجا آورند. 29 و الآن ای یَهُوَه به تهدیدات ایشان نظر كن و غلامان خود را عطا فرما تا به دلیری تمام به كلام تو سخن گویند 30 به دراز كردن دست خود بجهت شفا دادن و جاری كردن آیات و معجزات به نام بندة قد‌ّوس خود عیسی.”

31 و چون ایشان دعا كرده بودند مكانی كه در آن جمع بودند به حركت آمد و همه به روح القدسپر شده كلام خدا را به دلیری می‌گفتند. 32 و جملة مؤمنین را یك‌دل و یك جان بود بحد‌ّی كه هیچكس چیزی از اموال خود را از آنِ خود نمیدانست بلكه همه چیز را مشترك میداشتند.

 

33 و رسولان به قو‌ّت عظیم به قیامت عیسی سرور شهادت میدادند و فیضی عظیم بر همگی ایشان بود. 34 زیرا هیچكس از آن گروه محتاج نبود زیرا هركه صاحب زمین یا خانه بود آنها را فروختند و قیمت مبیعات را آورده 35 به قدمهای رسولان می‌نهادند و به هریك بقدر احتیاجش تقسیم می‌نمودند. 36 و یوسف كه رسولان او را برنابا یعنی ابن‌الوعظ لقب دادند مردی از سبط لاوی و از طایفة قپرسی 37 زمینی را كه داشت فروخته قیمت آنرا آورد و پیش قدمهای رسولان گذارد.

اعمال رسولان فصل 5

 

1 اما شخصی حنّانِیا نام با زوجه‌اش سِفیر‌َه ملكی فروخته 2 قدری از قیمت آنرا به اطّلاع زن خود نگاه ‌داشت و قدری از آنرا آورده نزد قدمهای رسولان نهاد. 3 آنگاه پطرس گفت: “ای حنّانیا چرا شیطان دل تو را پر ساخته است تاروح القدسرا فریب دهی و مقداری از قیمت زمین را نگاهداری؟ 4 آیا چون داشتی از آنِ تو نبود و چون فروخته شد در اختیار تو نبود؟ چرا اینرا در دل خود نهادی؟ به انسان دروغ نگفتی بلكه به خدا.” 5 حنانیا چون این سخنانرا شنید افتاده جان بداد و خوفی شدید بر همه شنوندگانِ این چیزها مستولی گشت. 6 آنگاه جوانان برخاسته او را كفن كردند و بیرون برده دفن نمودند.

7 و تخمیناً سه ساعت گذشت كه زوجه‌اش از ماجرا مطّلع نشده درآمد. 8 پطرس بدو گفت: “مرا بگو كه آیا زمین را به همین قیمت فروختید؟” گفت: “بلی به همین.” 9 پطرس به وی گفت: “برای چه متّفق شدید تا روح یَهُوَه را امتحان كنید؟ اینك پایهای آنانی كه شوهر تو را دفن كردند بر آستانه است و تو را هم بیرون خواهند برد.” 10 در ساعت پیش قدمهای او افتاده جان بداد و جوانان داخل شده او را مرده یافتند. پس بیرون برده به پهلوی شوهرش دفن كردند. 11 و خوفی شدید تمامی جماعت و همة آنانی را كه این را شنیدند فرو گرفت.

 

12 و آیات و معجزات عظیمه از دستهای رسولان در میان قوم به ظهور می‌رسید و همه به یك‌دل در رواق سلیمان می‌بودند. 13 اما احدی از دیگران جرأت نمی‌كرد كه بدیشان ملحق شود لیكن خلق ایشانرا محترم میداشتند. 14 و بیشتر ایمانداران به سرور متحد میشدند انبوهی از مردان و زنان 15 بقسمی كه مریضان را در كوچه‌ها بیرون آوردند و بر بسترها و تختها خوابانیدند تا وقتی كه پطرس آید اقّلاً سایة او بر بعضی از ایشان بیفتد. 16 و گروهی از بلدانِ اطراف اورشلیم بیماران و رنج‌دیدگان ارواح پلیده را آورده جمع شدند و جمیع ایشان شفا یافتند.

 

17 اما رئیس كَهنَه و همة رفقایش كه از طایفة صد‌ّوقیان بودند برخاسته به غیرت پر گشتند 18 و بر رسولان دست انداخته ایشانرا در زندانِ عام‌ّ انداختند. 19 شبانگاه فرشتة یَهُوَه درهای زندان را باز كرده و ایشانرا بیرون آورده گفت: 20 “بروید و در هیكل ایستاده تمام سخنهای این حیات را به مردم بگویید.” 21 چون اینرا شنیدند وقت فجر به هیكل درآمده تعلیم دادند.

اما رئیس كَهنه و رفیقانش آمده اهل شورا و تمام مشایخ بنی‌اسرائیل را طلب نموده به زندان فرستادند تا ایشانرا حاضر سازند. 22 پس خادمان رفته ایشانرا در زندان نیافتند و برگشته خبر داده 23 گفتند كه “زندان را به احتیاطِ تمام بسته یافتیم و پاسبانان را بیرون درها ایستاده لیكن چون بازكردیم هیچكس را در آن نیافتیم.” 24 چون كاهن و سردار سپاه هیكل و رؤسای كَهنَه این سخنانرا شنیدند دربارة ایشان در حیرت افتادند كه “این چه خواهد شد؟” 25 آنگاه كسی آمده ایشانرا آگاهانید كه اینك آن كسانی كه محبوس نمودید در هیكل ایستاده مردم را تعلیم میدهند. 26 پس سردار سپاه با خادمان رفته ایشانرا آوردند لیكن نه به زور زیرا كه از قوم ترسیدند كه مبادا ایشانرا سنگسار كنند.

27 و چون ایشانرا به مجلس حاضر كرده برپا بداشتند رئیس كَهنَه از ایشان پرسیده گفت: 28 “مگر شما را قدغن بلیغ نفرمودیم كه بدین اسم تعلیم مدهید؟ همانا اورشلیم را به تعلیم خود پر ساخته‌اید و میخواهید خون این مرد را به گردن ما فرود آرید.” 29 پطرس و رسولان در جواب گفتند: “خدا را می‌باید بیشتر از انسان اطاعت نمود. 30 خدای پدران ما آن عیسی را برخیزانید كه شما به صلیب كشیده كشتید. 31 او را خدا بر دست راست خود بالا برده سرور و نجات‌دهنده ساخت تا اسرائیل را توبه و آمرزش گناهان بدهد.

32 و ما هستیم شاهدان او بر این امور چنانكه روح القدس نیز است كه خدا او را به همة مطیعان او عطا فرموده است.”

33 چون شنیدند دلریش گشته مشورت كردند كه ایشانرا به قتل رسانند. 34 اما شخصی فریسی غمالائیل نام كه مفتی و نزد تمامی خلق محترم بود در مجلس برخاسته فرمود تا رسولان را ساعتی بیرون برند. 35 پس ایشانرا گفت: “ای مردان اسرائیلی برحذر باشید از آنچه میخواهید با این اشخاص بكنید. 36 زیرا قبل از این ایام تِیودا نامی برخاسته خود را شخصی می‌پنداشت و گروهی قریب به چهارصد نفر بدو پیوستند. او كشته شد و متابعانش نیز پراكنده و نیست گردیدند. 37 و بعد از او یهودای جلیلی در ایام اسم نویسی خروج كرد و جمعی را در عقب خود كشید. او نیز هلاك شد و همة تابعان او پراكنده شدند. 38 الآن به شما میگویم از این مردم دست بردارید و ایشانرا واگذارید زیرا اگر این رأی و عمل از انسان باشد خود تباه خواهد شد. 39 ولی اگر از خدا باشد نمیتوانید آنرا برطرف نمود مبادا معلوم شود كه با خدا منازعه میكنید.” 40 پس به سخن او رضا دادند و رسولان را حاضر ساخته تازیانه زدند و قدغن نمودند كه دیگر به نام عیسی حرف نزنند پس ایشانرا مرخّص كردند. 41 و ایشان از حضور اهل شورا شاد خاطر رفتند از آنرو كه شایستة آن شمرده شدند كه بجهت اسم او رسوایی كشند. 42 و هر روزه در هیكل و خانه‌ها از تعلیم و مژده دادن كه عیسی مسیح است دست نكشیدند.

اعمال رسولان فصل 6

 

1 و در آن ایام چون شاگردان زیاد شدند هلّینِستیان از عبرانیان شكایت بردند كه بیوه‌زنان ایشان در خدمت یومیه بی‌بهره می‌ماندند. 2 پس آن دوازده جماعتِ شاگردان را طلبیده گفتند: “شایسته نیست كه ما كلام خدا را ترك كرده مائده‌ها را خدمتِ كنیم. 3 لهذا ای برادران هفت نفر نیك‌نام و پر از و حكمت را از میان خود انتخاب كنید تا ایشان را بر این مهم بگماریم. 4 اما ما خود را به عبادت و خدمتِ كلام خواهیم سپرد.” 5 پس تمام جماعت بدین سخن رضا دادند و استیفان مردی پر از ایمان و روح القدسو فیلپس و پروخُر‌ُس و نیكانو‌ُر و تِیمو‌ُن و پرمِیناس و نِیقولاؤسِ جدید از اهل اَنطاكِیه را انتخاب كرده 6 ایشانرا در حضور رسولان برپا بداشتند و دعا كرده دست بر ایشان گذاشتند. 7 و كلام خدا ترقّی نمود و عدد شاگردان در اورشلیم بغایت می‌افزود و گروهی عظیم از كَهنَه مطیع ایمان شدند.

 

8 اما استیفان پر از فیض و قو‌ّت شده آیات و معجزات عظیمه در میان مردم از او ظاهر میشد. 9 و تنی چند از كنیسه‌ای كه مشهور است به كنیسة لِیبرتینیان و قِیر‌َوانیان و اِسكَند‌َرِیان و از اهل قِلیقیا و آسیا برخاسته با اِستِیفان مباحثه میكردند 10 و با آن حكمت و روحی كه او سخن میگفت یارای مكالمه نداشتند. 11 پس چند نفر را بر این داشتند كه بگویند: “این شخص را شنیدیم كه به موسی و خدا سخن كفرآمیز میگفت.” 12 پس قوم و مشایخ و كاتبان را شورانیده بر سر وی تاختند و او را گرفتار كرده به مجلس حاضر ساختند. 13 و شهود كذبه برپا داشته گفتند كه “این شخص از گفتن سخنِ كفرآمیز بر این مكان مقد‌ّس و تورات دست برنمیدارد. 14 زیرا او شنیدیم كه میگفت این عیسی ناصری این مكان را تباه سازد و رسومی را كه موسی به ما سپرد تغییر خواهد داد.” 15 و همة كسانی كه در مجلس حاضر بودند بر او چشم دوخته صورت وی را مثل صورت فرشته دیدند.

اعمال رسولان فصل 7

 

1 آنگاه رئیس كَهنَه گفت: “آیا این امور چنین است؟”

2 او گفت: “ای برادران و پدران گوش دهید. خدای ذوالجلال بر پدر ما ابراهیم ظاهر شد وقتی كه در جزیره بود قبل از توقّفش در حر‌ّان. 3 و بدو گفت: ”از وطن خود و خویشانت بیرون شده به زمینی كه تو را نشان دهم برو.“ 4 پس از دیار كلدانیان روانه شده در حر‌ّان درنگ نمود و بعد از وفات پدرش او را كوچ داد بسوی این زمین كه شما الآن در آن ساكن می‌باشید. 5 و او را در این زمین میراثی حتّی بقدر جای پای خود نداد لیكن وعده داد كه آنرا به وی و بعد از او به ذریتش به ملكیت دهد هنگامی كه هنوز اولادی نداشت. 6 و خدا گفت كه ”ذریت تو در ملك بیگانه غریب خواهند بود و مد‌ّت چهارصد سال ایشانرا به بندگی كشیده معذ‌ّب خواهند داشت.“ 7 و خدا گفت: ”من بر آن طایفه‌ای كه ایشانرا مملوك سازند داوری خواهم نمود و بعد از آن بیرون آمده در این مكان مرا عبادت خواهند نمود“ 8 و عهد ختنه را به وی داد كه بنابراین چون اسحاق را آورد در روز هشتم او را مختون ساخت و اسحاق یعقوب را و یعقوب دوازده پطرِیارخ را.

9 “ و پطریارخان به یوسف حسد برده او را به مصر فروختند. اما خدا با وی می‌بود. 10 و او را از تمامی زحمت او رستگار نموده در حضور فرعون پادشاه مصر توفیق و حكمت عطا فرمود تا او را بر مصر و تمام خاندان خود فرمان فرما قرار داد. 11 پس قحطی و ضیقی شدید بر همة ولایت مصر و كنعان رخ نمود بحد‌ّی كه اجداد ما قو‌ُتی نیافتند. 12 اما چون یعقوب شنید كه در مصر غلّه یافت میشود بار او‌ّل اجداد ما را فرستاد. 13 و در كَر‌َّت دوم یوسف خود را به برادران خود شناسانید و قبیلة یوسف به نظر فرعون رسیدند. 14 پس یوسف فرستاده پدر خود یعقوب و سایر عیالش را كه هفتاد و پنج نفر بودند. طلبید. 15 پس یعقوب به مصر فرود آمده او و اجداد ما وفات یافتند. 16 و ایشانرا به شكیم برده در مقبره‌ای كه ابراهیم از بنی‌حمور پدر شكیم به مبلغی خریده بود دفن كردند.

17 “و چون هنگام وعده‌ای كه خدا با ابراهیم قسم خورده بود نزدیك شد قوم در مصر نمو‌ّ كرده كثیر می‌گشتند. 18 تا وقتی كه پادشاهِ دیگر كه یوسف را نمی‌‌شناخت برخاست. 19 او با قوم ما حیله نموده اجداد ما را ذلیل ساخت تا اولاد خود را بیرون انداختند تا زیست نكنند. 20 در آن وقت موسی تولّد یافت و بغایت جمیل بوده مد‌ّت سه ماه در خانة پدر خود پرورش یافت. 21 و چون او را بیرون افكندند دختر فرعون او را برداشته برای خود به فرزندی تربیت نمود. 22 و موسی در تمامی حكمت اهل مصر تربیت یافته در قول و فعل قوی گشت. 23 چون چهل سال از عمر وی سپری گشت بخاطرش رسید كه از برادران خود خاندان اسرائیل تفقّد نماید. 24 و چون یكی را مظلوم دید او را حمایت نمود و انتقام آن عاجز را كشیده آن مصری را بكشت. 25 پس گمان برد كه برادرانش خواهند فهمید كه خدا به دست او ایشانرا نجات خواهد داد. اما نفهمیدند. 26 و در فردای آنروز خود را به دو نفر از ایشان كه منازعه می‌نمودند ظاهر كرد و خواست مابین ایشان مصالحه دهد. پس گفت: ”ای مردان شما برادر می‌باشید. به یكدیگر چرا ظلم میكنید؟“ 27 آنگاه آنكه بر همسایة خود تعد‌ّی می‌نمود او را رد‌ّ كرده گفت: ”كِه تو را بر ما حاكم و داور ساخت؟ 28 آیا میخواهی مرا بكشی چنانكه آن مصری را دیروز كشتی؟“ 29 پس موسی از این سخن فرار كرده در زمین مدیان غربت اختیار كرد و در آنجا دو پسر آورد.

30 “و چون چهل سال گذشت در بیابانِ كوه سینا فرشتة یَهُوَه در شعلة آتش از بوته به وی ظاهر شد. 31 موسی چون اینرا دید از آن رؤیا در عجب شد و چون نزدیك می‌آمد تا نظر كند خطاب از یَهُوَه به وی رسید 32 كه ”منم خدای یعقوب.“ آنگاه موسی به لرزه درآمده جسارت نكرد كه نظر كند. 33 یَهُوَه به وی گفت: ”نعلین از پایهایت بیرون كن زیرا جایی كه در آن ایستاده‌ای زمین مقد‌ّس است. 34 همانا مشقّت قوم خود را كه در مصرند دیدم و نالة ایشانرا شنیدم و برای رهانیدن ایشان نزول فرمودم. الحال بیا تا تو را به مصر فرستم.“ 35 همان موسی را كه رد‌ّ كرده گفتند: ”كه تو را حاكم و داور ساخت؟“ خدا حاكم و نجات‌دهنده مقر‌ّر فرموده به دست فرشته‌ای كه در بوته بر وی ظاهر شد فرستاد. 36 او با معجزات و آیاتی كه مد‌ّت چهل سال در زمین مصر و بحر قُلز‌ُم و صحرا به ظهور می‌آورد ایشانرا بیرون آورد. 37 این همان موسی است كه به بنی‌اسرائیل گفت: ”خدا نبی‌‌ای را مثل من از میان برادران شما برای شما مبعوث خواهد كرد. سخن او را بشنوید.“

38 همین است آنكه در جماعت در صحرا با آن فرشته‌ای كه در كوه سینا بدو سخن می‌گفت و با پدران ما بود و كلمات زنده را یافت تا به ما رساند 39 كه پدران ما نخواستند او را مطیع شوند بلكه او را رد‌ّ كرده دلهای خود را بسوی مصر گردانیدند 40 و به هارون گفتند: ”برای ما خدایان ساز كه در پیش ما بخرامند زیرا این موسی كه ما را از زمین مصر برآورد نمیدانیم او را چه شده است.“ 41 پس در آن ایام گوساله‌ای ساختند و بدان بت‌قربانی گذرانیده به اعمال دستهای خود شادی كردند. 42 از این جهت خدا رو گردانیده ایشانرا واگذاشت تا جنود آسمان را پرستش نمایند چنانكه در صحف انبیا نوشته شده است كه ”ای خاندان اسرائیل آیا مد‌ّت چهل سال در بیابان برای من قربانی‌ها و هدایا گذرانیدید؟ 43 و خیمة ملوك و كوكبِ خدای خود رِمفان را برداشتید یعنی اصنامی را كه ساختید تا آنها را عبادت كنید. پس شما را بدان طرف بابل منتقل سازم.“ 44 و خیمة شهادت با پدران ما در صحرا بود چنانكه امر فرموده به موسی گفت: ”آنرا مطابق نمونه‌ای كه دیده‌ای بساز.“

45 “و آنرا اجداد ما یافته همراه یوشع درآوردند به ملك امتهایی كه خدا آنها را از پیش روی پدران ما بیرون افکند تا ایام داود. 46 كه او در حضور خدا مستفیض گشت و درخواست نمود كه خود مسكنی برای خدای یعقوب پیدا نماید. 47 اما سلیمان برای او خانه‌ای بساخت. 48 و لیكن حضرت اعلی در خانه‌های مصنوع دستها ساكن نمیشود چنانكه نبی گفته است 49 كه ”یَهُوَه میگوید آسمان كرسی من است و زمین پای‌انداز من. چه خانه‌ای برای من بنا میكنید و محل آرامیدن من كجاست؟ 50 مگر دست من جمیع این چیزها را نیافرید.“

51 “ای گردنكشان كه به دل و گوش نامختونید شما پیوسته باروح القدسمقاومت میكنید چنانكه پدران شما همچنین شما. 52 كیست از انبیا كه پدران شما بدو جفا نكردند؟ و آنانی را كه كشتند كه از آمدن آن عادلی كه شما بالفعل تسلیم‌كنندگان و قاتلان او شدید پیش اخبار نمودند. 53 شما كه به توسط فرشتگان شریعت را یافته آنرا حفظ نكردید!”

54 چون اینرا شنیدند دلریش شده بر وی دندانهای خود را فشردند. 55 اما او ازروح القدسپر بوده بسوی آسمان نگریست و جلال خدا را دید و عیسی را بدست راست خدا ایستاده و گفت: 56 “اینك آسمان را گشاده و پسر انسان را به دست راست خدا ایستاده می‌بینم.” 57 آنگاه به آواز بلند فریاد بركشیدند و گوشهای خود را گرفته به یك‌دل بر او حمله كردند. 58 و از شهر بیرون كشیده سنگسارش كردند. و شاهدان جامه‌های خود را نزد پایهای جوانی كه سولُس نام داشت گذاردند. 59 و چون استیفان را سنگسار میكردند او دعا نموده گفت: “ای عیسی سرور روح مرا بپذیر.” 60 پس زانو زده به آواز بلند ندا در داده “یَهُوَه این گناه را بر اینها مگیر.” اینرا گفت و خوابید.

اعمال رسولان فصل 8

1 و سولُس در قتل او راضی می‌بود.

 

و در آنوقت جفای شدید بر جماعت اورشلیم عارض گردید بحد‌ّی كه همه جز رسولان به نواحی یهودیه و سامره پراكنده شدند. 2 و مردان صالح استیفان را دفن كرده برای وی ماتم عظیمی برپا داشتند. 3 اما سولُس جماعت را معذ‌ّب میساخت و خانه به خانه گشته مردان و زنان را بركشیده به زندان می‌افكند.

 

4 پس آنانی كه متفر‌ّق شدند به هرجایی كه می‌رسیدند به كلام بشارت میدادند. 5 اما فیلپس به بلدی از سامره درآمده ایشانرا به مسیح موعظه می‌نمود. 6 و مردم به یك‌دل به سخنان فیلپس گوش دادند چون معجزاتی را كه از او صادر می‌گشت می‌شنیدند و می‌دیدند 7 زیرا كه ارواح پلید از بسیاری كه داشتند نعره زده بیرون میشدند و مفلوجان و لنگان بسیار شفا می‌یافتند. 8 و شادی عظیم در آن شهر روی نمود.

9 اما مردی شمعون نام قبل از آن در آن قریه بود كه جادوگری می‌نمود و اهل سامره را متحیر میساخت و خود را شخصی بزرگ می‌نمود 10 بحد‌ّی كه خرد و بزرگ گوش داده میگفتند: “این است قو‌ّت عظیم خدا.” 11 و بدو گوش دادند از آنرو كه مد‌ّت مدیدی بود از جادوگری او متحیر میشدند. 12 لیكن چون به بشارت فیلپس كه به ملكوت خدا و نام عیسی مسیح میداد ایمان آوردند مردان و زنان تعمید یافتند. 13 و شمعون نیز خود ایمان آورد و چون تعمید یافت همواره با فیلپس می‌بود و از دیدن آیات و قو‌ّات عظیمه كه از او ظاهر میشد در حیرت افتاد.

14 اما رسولان كه در اورشلیم بودند چون شنیدند كه اهل سامره كلام خدا را پذیرفته‌اند پطرس و یوحنا را نزد ایشان فرستادند. 15 و ایشان آمده بجهت ایشان دعا كردند تاروح القدسرا بیابند 16 زیرا كه هنوز بر هیچكس از ایشان نازل نشده بود كه به نام سرور عیسی تعمید یافته بودند و بس. 17 پس دستها بر ایشان گذاردهروح القدسرا یافتند. 18 اما شمعون چون دید كه محض گذاردن دستهای رسولان عطا میشود مبلغی پیش ایشان آورده 19 گفت: “مرا نیز این قدرت دهید كه به هر كس دست گذارمروح القدسرا بیابد.” 20 پطرس بدو گفت: “زرت با تو هلاك باد چونكه پنداشتی كه عطای خدا به زر حاصل میشود. 21 تو را در این امر قسمت و بهره‌ای نیست زیرا كه دلت در حضور خدا راست نمی‌باشد. 22 پس از این شرارتِ خود توبه كن و از یَهُوَه درخواست كن تا شاید این فكر دلت آمرزیده شود 23 زیرا كه تو را می‌بینم در زَهرة تلخ و قید شرارت گرفتاری.” 24 شمعون در جواب گفت: “شما برای من به یَهُوَه دعا كنید تا چیزی از آنچه گفتید بر من عارض نشود.” 25 پس ارشاد نموده و به كلام یَهُوَه تكلّم كرده به اورشلیم برگشتند و در بسیاری از بلدان اهل سامره بشارت دادند.

 

26 اما فرشتة یَهُوَه به فیلپس خطاب كرده گفت: “برخیز و به جانب جنوب به راهی كه از اورشلیم بسوی غَزَه میرود كه صحراست روانه شو”. 27 پس برخاسته روانه شد كه ناگاه شخصی حبشی كه خواجه‌سرا و مقتدر نزد كَنداكِه ملكة حبش و بر تمام خزانة او مختار بود به اورشلیم بجهت عبادت آمده بود 28 و در مراجعت بر ارابة خود نشسته صحیفة اشعیای نبی را مطالعه میكند. 29 آنگاه روح به فیلپس گفت: “پیش برو و با آن ارابه همراه باش.” 30 فیلپس پیش دویده شنید كه اشعیای نبی را مطالعه میكند. گفت: “آیا میفهمی آنچه را میخوانی؟” 31 گفت: “چگونه میتوانم؟ مگر آنكه كسی مرا هدایت كند.” و از فیلپس خواهش نمود كه سوار شده با او بنشیند. 32 و فقره‌ای از كتاب كه میخواند این بود كه “مثل گوسفندی كه به مذبح برند و چون بر‌ّه‌ای خاموش نزد پشم برندة خود همچنین دهان خود را نمی‌گشاید. 33 در فروتنی او انصاف از او منقطع شد و نسب‌ِ او را كِه میتواند تقریر كرد؟ زیرا كه حیات او از زمین برداشته میشود.” 34 پس خواجه سرا به فیلپس ملتفت شده گفت: “از تو سؤال میكنم كه نبی این را دربارة كِه میگوید؟ دربارة خود یا دربارة كسی دیگر؟” 35 آنگاه فیلپس زبان خود را گشود و از آن نوشته شروع كرده وی را به عیسی بشارت داد. 36 و چون در عرض راه به آبی رسیدند خواجه گفت: “اینك آب است! از تعمید یافتنم چه چیز مانع می‌باشد؟” 37 فیلپس گفت: “هرگاه به تمام دل ایمان آوردی جایز است.” او را جواب گفت: “ایمان آوردم كه عیسی مسیح پسر خداست.” 38 پس حكم كرد تا ارابه را نگاه دارند و فیلپس با خواجه سرا هر دو به آب فرود شدند. پس او را تعمید داد. 39 و چون از آب بالا آمدند روح یَهُوَه فیلپس را برداشته خواجه‌سرا دیگر او را نیافت زیرا كه راه خود را به خوشی پیش گرفت. 40 اما فیلپس در اشدود پیدا شد و در همة شهرها گشته بشارت میداد تا به قیصریه رسید.

اعمال رسولان فصل 9

 

1 اما سولس هنوز تهدید و قتل بر شاگردان سرور همی دمید و نزد رئیس كَهنَه آمد 2 و از او نامه‌ها خواست بسوی كنایسی كه در دمشق بود تا اگر كسی را از اهل طریقت خواه مرد و خواه زن بیابد ایشانرا بند نهاده به اورشلیم بیاورد.

3 و در اثنای راه چون نزدیك به دمشق رسید ناگاه نوری از آسمان دور او درخشید 4 و به زمین افتاده آوازی شنید كه بدو گفت:‌ “شاؤل شاؤل برای چه بر من جفا میكنی؟” 5 گفت: “ای سرور تو كیستی؟” سرور گفت: “من آن عیسی هستم كه تو بدو جفا میكنی. 6 لیكن برخاسته به شهر برو كه آنجا به تو گفته میشود چه باید كرد.”

7 اما آنانی كه همسفر او بودند خاموش ایستادند چونكه آن صدا را شنیدند لیكن هیچكس را ندیدند. 8 پس سولس از زمین برخاسته چون چشمان خود را گشود هیچكس را ندید و دستش را گرفته او را به دمشق بردند 9 و سه روز نابینا بوده چیزی نخورد و نیاشامید.

10 و در دمشق شاگردی حنانِیا نام بود كه سرور در رؤیا بدو گفت: “ای حنّانیا!” عرض كرد: “ای سرور لبیك!” 11 سرور وی را گفت: “برخیز و به كوچه‌ای كه آنرا راست می‌نامند بشتاب و در خانة یهودا سولس نامِ طرسوسی را طلب كن زیرا كه اینك دعا میكند 12 و شخصی حنّانیا نام را در خواب دیده است كه آمده بر او دست گذارد تا بینا گردد.” 13 حنّانیا جواب داد كه “ای سرور دربارة این شخص از بسیاری شنیده‌ام كه به مقد‌ّسین تو در اورشلیم چه مشقّتها رسانید 14 و در اینجا نیز از رؤسای كَهنَه قدرت دارد كه هركه نام تو را بخواند او را حبس كند.” 15 سرور وی را گفت: “برو زیرا كه او ظرف برگزیدة من است تا نام مرا پیش امتها و سلاطین و بنی‌اسرائیل ببرد. 16 زیرا كه من او را نشان خواهم داد كه چقدر زحمتها برای نام من باید بكشد.”

17 پس حنّانیا رفته بدان خانه درآمد و دستها بر وی گذارده گفت: “ای برادر شاؤل سرور یعنی عیسی كه در راهی كه می‌آمدی بر تو ظاهر گشت مرا فرستاد تا بینایی بیابی و ازروح القدسپر شوی.” 18 در ساعت از چشمان او چیزی مثل فلس افتاده بینایی یافت و برخاسته تعمید گرفت. 19 و غذا خورده قو‌ّت گرفت و روزی چند با شاگردان در دمشق توقّف نمود. 20 و بی‌درنگ در كنایس به عیسی موعظه می‌نمود كه او پسر خداست. 21 و آنانی كه شنیدند تعجب نموده گفتند: “مگر این آن كسی نیست كه خوانندگان این اسم را در اورشلیم پریشان می‌نمود و در اینجا محضِ این آمده است تا ایشان را بند نهاده نزد رؤسای كَهنَه برد؟” 22 اما سولس بیشتر تقویت یافته یهودیانِ ساكن دمشق را مجاب می‌نمود و مبرهن میساخت كه همین است مسیح. 23 اما بعد از مرور ایام چند یهودیان شورا نمودند تا او را بكشند. 24 ولی سولس از شورای ایشان مطّلع شد و شبانه روز به دروازه‌ها پاسبانی می‌نمودند تا او را بكشند. 25 پس شاگردان او را در شب در زنبیلی گذارده از دیوار شهر پایین كردند.

26 و چون سولس به اورشلیم رسید خواست به شاگردان ملحق شود لیكن همه از او بترسیدند زیرا باور نكردند كه از شاگردان است. 27 اما برنابا او را گرفته به نزد رسولان برد و برای ایشان حكایت كرد كه چگونه سرور را در راه دیده و بدو تكلّم كرده و چطور در دمشق به نام عیسی به دلیری موعظه می‌نمود. 28 و در اورشلیم با ایشان آمد و رفت میكرد و به نام سرور عیسی به دلیری موعظه می‌نمود. 29 و با هلینستیان گفتگو و مباحثه میكرد. اما در صدد كشتن او برآمدند. 30 چون برادران مطّلع شدند او را به قیصریه بردند و از آنجا به طَرسوس روانه نمودند. 31 آنگاه جماعت در تمامی یهودیه و جلیل و سامره آرامی یافتند و بنا میشدند و در ترس یَهُوَه و به تسلّیروح القدسرفتار كرده همی‌افزودند.

 

32 اما پطرس در همة نواحی گشته نزد مقد‌ّسین ساكن لُد‌َّه نیز فرود آمد. 33 و در آنجا شخصی اینیاس نام یافت كه مد‌ّت هشت سال از مرض فالج بر تخت خوابیده بود. 34 پطرس وی را گفت: “ای اینیاس عیسی مسیح تو را شفا میدهد. برخیز و بستر خود را برچین كه او در ساعت برخاست.” 35 و جمیع سكَنة لُد‌َّه و سارون او را دیده بسوی سرور بازگشت كردند.

36 و در یافا تلمیذه‌ای طابیتا نام بود كه معنی آن غزال است. وی از اعمال مصالحه و صدقاتی كه میكرد پر بود. 37 از قضا در آن ایام او بیمار شده بمرد و او را غسل داده در بالاخانه‌ای گذاردند. 38 و چونكه لُد‌َّه نزدیك به یافا بود و شاگردان شنیدند كه پطرس در آنجا است دو نفر نزد او فرستاده خواهش كردند كه “درآمدن نزد ما درنگ نكنی.” 39 آنگاه پطرس برخاسته با ایشان آمد و چون رسید او را بدان بالاخانه بردند و همة بیوه‌زنان گریه‌كنان حاضر بودند و پیراهنها و جامه‌هایی كه غزال وقتی كه با ایشان بود دوخته بود به وی نشان میدادند. 40 اما پطرس همه را بیرون كرده زانو زد و دعا كرده بسوی بدن توجه كرد و گفت: “ای طابیتا برخیز!” كه در ساعت چشمان خود را باز كرد و پطرس را دیده بنشست. 41 پس دست او را گرفته برخیزانیدش و مقد‌ّسان و بیوه‌زنان را خوانده او را بدیشان زنده سپرد. 42 چون این مقد‌ّمه در تمامی یافا شهرت یافت بسیاری به سرورایمان آوردند. 43 و در یافا نزد دباغی شمعون نام روزی چند توقّف نمود.

اعمال رسولان فصل 10

 

1 و در قیصریه مردی كرنیلیوس نام بود یوزباشی فوجی كه به ایطالیانی مشهور است. 2 و او با تمامی اهل بیتش متقی و خدا ترس بود كه صدقة بسیار به قوم میداد و پیوسته نزد خدا دعا میكرد. 3 روزی نزدیك ساعت نهم فرشتة خدا را در عالم رؤیا آشكارا دید كه نزد او آمده گفت: “ای كرنیلیوس!” 4 آنگاه او بر وی نیك نگریسته و ترسان گشته گفت: “چیست ای سرور؟” به وی گفت: “دعاها و صدقات تو بجهت یادگاری به نزد خدا برآمد. 5 اكنون كسانی به یافا بفرست و شمعون ملقّب به پطرس را طلب كن 6 كه نزد دباغّی شمعون نام كه خانه‌اش به كنارة دریا است مهمان است. او به تو خواهد گفت كه تو را چه باید كرد.” 7 و چون فرشته‌ای كه به وی سخن میگفت غایب شد دو نفر از نوكران خود و یك سپاهی متّقی از ملازمان خاص‌ّ خویشتنرا خوانده 8 تمامی ماجرا را بدیشان بازگفته ایشانرا به یافا فرستاد.

9 روز دیگر چون از سفر نزدیك به شهر می‌رسیدند قریب به ساعت ششم پطرس به بام خانه برآمد تا دعا كند. 10 و واقع شد كه گرسنه شده خواست چیزی بخورد. اما چون برای او حاضر میكردند بی‌خودی او را رخ نمود. 11 پس آسمانرا گشاده دید و ظرفی را چون چادری بزرگ به چهارگوشه بسته بسوی زمین آویخته بر او نازل میشود 12 كه در آن هر قسمی از دواب‌ّ و وحوش و حشرات زمین و مرغان هوا بودند. 13 و خطابی به وی رسید كه “ای پطرس برخاسته ذبح كن و بخور.” 14 پطرس گفت: “حاشا ای سرور زیرا چیزی ناپاك یا حرام هرگز نخورده‌ام.” 15 بار دیگر خطاب به وی رسید كه “آنچه را خدا پاك كرده است تو حرام مخوان.” 16 و این سه مرتبه واقع شد كه در ساعت آن ظرف به آسمان بالا برده شد.

17 و چون پطرس در خود بسیار متحیر بود كه این رؤیایی كه دید چه باشد ناگاه فرستادگان كرنیلیوس خانة شمعون را تفحص كرده بر درگاه رسیدند 18 و ندا كرده می‌پرسیدند كه “شمعون معروف به پطرس در اینجا منزل دارد؟” 19 و چون پطرس در رؤیا تفكّر میكرد روح وی را گفت: “اینك سه مرد تو را می‌طلبند. 20 پس برخاسته پایین شو و همراه ایشان برو و هیچ شك‌ّ مبر زیرا كه من ایشانرا فرستادم.” 21 پس پطرس نزد آنانی كه كرنیلیوس نزد وی فرستاده بود پایین آمده گفت: “اینك منم آن كس كه می‌طلبید. سبب‌ آمدن شما چیست؟” 22 گفتند: “كرنیلیوسِ یوزباشی مردِ‌ صالح و خداترس و نزد تمامی طایفة یهود نیكنام از فرشتة مقد‌ّس الهام یافت كه تو را به خانة خود بطلبد و سخنان از تو بشنود.” 23 پس ایشانرا به خانه برده مهمانی نمود. و فردای آنروز پطرس برخاسته همراه ایشان روانه شد و چند نفر از برادران یافا همراه او رفتند.

24 روز دیگر وارد قیصریه شدند و كرنیلیوس خویشان و دوستان خاصّ خود را خوانده انتظار ایشان می‌كشید. 25 چون پطرس داخل شد كرنیلیوس او را استقبال كرده بر پایهایش افتاده پرستش كرد. 26 اما پطرس او را برخیزانیده گفت: “برخیز من خود نیز انسان هستم.” 27 و با او گفتگو‌كنان به خانه در آمده جمعی كثیر یافت. 28 پس بدیشان گفت: “شما مطّلع هستید كه مرد یهودی را با شخص اجنبی معاشرت كردن یا نزد او آمدن حرام است. لیكن خدا مرا تعلیم داد كه هیچكس را حرام یا نجس نخوانم. 29 از اینجهت به مجر‌ّد خواهش شما بی‌تأمل آمدم و الحال می‌پرسم كه از برای چه مرا خواسته‌اید.”

30 كرنیلیوس گفت: “چهار روز قبل از این تا این ساعت روزه‌دار می‌بودم و در ساعت نهم در خانة خود دعا میكردم كه ناگاه شخصی با لباس نورانی پیش من بایستاد 31 و گفت: ”ای كرنیلیوس دعای تو مستجاب شد و صدقات تو در حضور خدا یادآور گردید. 32 پس به یافا بفرست و شمعونِ معروف به پطرس را طلب نما كه در خانة شمعون دباغ به كنارة دریا مهمان است. او چون بیاید با تو سخن خواهد راند.“ 33 پس بی‌تأمل نزد تو فرستادم و تو نیكو كردی كه آمدی. الحال همه در حضور خدا حاضریم تا آنچه یَهُوَه به تو فرموده است بشنویم.”

34 پطرس زبان را گشوده گفت: “فی‌الحقیقت یافته‌ام كه خدا را نظر به ظاهر نیست 35 بلكه از هر امتی هركه از او ترسد و عمل نیكو كند نزد او مقبول گردد. 36 كلامی را كه نزد بنی‌اسرائیل فرستاد چونكه به وساطت عیسی مسیح كه سرور همه است به سلامتی بشارت میداد 37 آن سخن‌را شما میدانید كه شروع آن از جلیل بود و در تمامی یهودیه منتشر شد بعد از آن تعمیدی كه یحیی بدان موعظه می‌نمود 38 یعنی عیسی ناصری را كه خدا او را چگونه به روح القدسو قو‌ّت مسح نمود كه او سیر كرده اعمال نیكو بجا می‌آورد و همة مقهورین ابلیس را شفا می‌بخشید زیرا خدا با وی می‌بود. 39 و ما شاهد هستیم بر جمیع كارهایی كه او در مرز و بوم یهود و در اورشلیم كرد كه او را نیز بر صلیب كِشیده كُشتند. 40 همان كس را خدا در روز سوم برخیزانیده ظاهر ساخت 41 لیكن نه بر تمامی قوم بلكه بر شهودی كه خدا پیش برگزیده بود یعنی ماهیانی كه بعد از برخاستن او از مردگان با او خورده و آشامیده‌ایم. 42 و ما را مأمور فرمود كه به قوم موعظه و شهادت دهیم بدین كه خدا او را مقر‌ّر فرمود تا داور زندگان و مردگان باشد. 43 و جمیع انبیا بر او شهادت میدهند كه هركه به وی ایمان آو‌َر‌َد به اسم او آمرزش گناهان را خواهد یافت.”

44 این سخنان هنوز بر زبان پطرس بود كهروح القدسبر همة آنانی كه كلام را شنیدندنازل شد. 45 و مؤمنان از اهل ختنه كه همراه پطرس آمده بودند در حیرت افتادند از آنكه بر امتها نیز عطایروح القدسافاضه شد 46 زیرا كه ایشانرا شنیدند كه به زبانها متكلّم شده خدا را تمجید میكردند. 47 آنگاه پطرس گفت: “آیا كسی میتواند آب را منع كند برای تعمید دادن اینانی كهروح القدسرا چون ما نیز یافته‌اند.”

48 پس فرمود تا ایشانرا به نام عیسی مسیح تعمید دهند. آنگاه از او خواهش نمودند كه روزی چند توقّف نماید.

اعمال رسولان فصل 11

 

1 پس رسولان و برادرانی كه در یهودیه بودند شنیدند كه امتها نیز كلام خدا را پذیرفته‌اند. 2 و چون پطرس به اورشلیم آمد اهل ختنه با وی معارضه كرده 3 گفتند كه “با مردم نامختون برآمده با ایشان غذا خوردی!”

4 پطرس از او‌ّل مفصّلاً بدیشان بیان كرده گفت: 5 “من در شهر یافا دعا میكردم كه ناگاه در عالم رؤیا ظرفی را دیدم كه نازل میشود مثل چادری بزرگ به چهار گوشه از آسمان آویخته كه بر من میرسد. 6 چون بر آن نیك نگریسته تأمل كردم د‌َواب‌ّ زمین و وحوش و حشرات و مرغان هوا را دیدم. 7 و آوازی را شنیدم كه به من میگوید: ”ای پطرس برخاسته ذبح كن و بخور.“ 8 گفتم: ”حاشا ای سرور زیرا هرگز چیزی حرام یا ناپاك به دهانم نرفته است.“ 9 بار دیگر خطاب از آسمان در رسیده كه ”آنچه خدا پاك نموده تو حرام مخوان.“ 10 این سه كَر‌َّت واقع شد كه همه باز بسوی آسمان بالا برده شد.

11 “و اینك در همان ساعت سه مرد از قیصریه نزد من فرستاده شده به خانه‌ای كه در آن بودم رسیدند. 12 و روح مرا گفت كه ”با ایشان بدون شك‌ّ برو.“ و این شش برادر نیز همراه من آمدند تا به خانة آن شخص داخل شدیم. 13 و ما را آگاهانید كه چطور فرشته‌ای را در خانة خود دید كه ایستاده به وی گفت ”كسان به یافا بفرست و شمعونِ معروف به پطرس را بطلب 14 كه با تو سخنانی خواهد گفت كه بدانها تو و تمامی اهل خانة تو نجات خواهید یافت. “ 15 و چون شروع به سخن گفتن میكردمروح القدسبر ایشان نازل شد همچنانكه نخست بر ما. 16 آنگاه بخاطر آوردم سخن سرور را كه گفت: ”یحیی به آب تعمید داد لیكن شما به روح القدستعمید خواهید یافت.“ 17 پس چون خدا همان عطا را بدیشان بخشید چنانكه به ما محض ایمان آوردن به عیسی مسیحِ سرور پس من كه باشم كه بتوان خدا را ممانعت نمایم؟” 18 چون اینرا شنیدند ساكت شدند و خدا را تمجیدكنان گفتند: “فی‌الحقیقت خدا به امتها نیز توبة حیات بخش را عطا كرده است!”

 

19 و اما آنانی كه به سبب اذ‌ّیتی كه در مقدمة استیفان برپا شد متفر‌ّق شدند تا فینیقیا و قپرس و اَنطاكیه می‌گشتند و به هیچكس به غیر از یهود و بس كلام را نگفتند. 20 لیكن بعضی از ایشان كه از اهل قپرس و قیروان بودند چون به اَنطاكیه رسیدند با یونانیان نیز تكلّم كردند و به سرور عیسی بشارت میدادند 21 و دست یَهُوَه با ایشان می‌بود و جمعی كثیر ایمان آورده بسوی سرور بازگشت كردند. 22 اما چون خبر ایشان به سمع جماعت اورشلیم رسید برنابا را به اَنطاكیه فرستادند 23 و چون رسید و فیض خدا را دید شادخاطر شده همه را نصیحت نمود كه از تصمیم قلب به سرور بپیوندند. 24 زیرا كه مردی صالح و پر ازروح القدسو ایمان بود و گروهی بسیار به سرور ایمان آوردند. 25 و برنابا به طرسوس برای طلب سولُس رفت و چون او را یافت به اَنطاكیه آورد. 26 و ایشان سالی تمام در جماعت جمع می‌شدند و خلقی بسیار را تعلیم می‌دادند و شاگردان نخست در انطاكیه به مسیحی مسمی شدند.

27 و در آن ایام انبیایی چند از اورشلیم به انطاكیه آمدند 28 كه یكی از ایشان آغابوس نام برخاسته به روح اشاره كرد كه قحطی شدید در تمامی ربع مسكون خواهد شد و آن در ایام كَلُودیوسِ قیصر پدید آمد. 29 و شاگردان مصمم آن شدند كه هریك برحسب مقدور خود اعانتی برای برادرانِ ساكنِ یهودیه بفرستند. 30 پس چنین كردند و آنرا به دست برنابا و سولس نزد كشیشان روانه نمودند.

اعمال رسولان فصل 12

 

1 و در آن زمان هیرودیسِ پادشاه دست تطاول بر بعضی از جماعت دراز كرد 2 و یعقوب برادر یوحنّا را به شمشیر كشت. 3 و چون دید كه یهود را پسند افتاد بر آن افزوده پطرس را نیز گرفتار كرد و ایام فطیر بود. 4 پس او را گرفته در زندان انداخت و به چهار دستة رباعی سپاهیان سپرد كه او را نگاهبانی كنند و اراده داشت كه بعد از فِصََح او را برای قوم بیرون آو‌َر‌َد. 5 پس پطرس را در زندان نگاه میداشتند.

اما جماعت بجهت او نزد خدا پیوسته دعا میكردند. 6 و در شبی كه هیرودیس قصد بیرون آوردن وی داشت پطرس به دو زنجیر بسته در میان دو سپاهی خفته بود و كشیكچیان نزد در زندان را نگاهبانی میكردند. 7 ناگاه فرشتة یَهُوَه نزد وی حاضر شد و روشنی در آن خانه درخشید. پس به پهلوی پطرس زده او را بیدار نمود و گفت: “بزودی برخیز.” كه در ساعت زنجیرها از دستش فرو ریخت. 8 و فرشته وی را گفت: “كمر خود را ببند و نعلین برپا كن.” پس چنین كرد و به وی گفت: “ردای خود را بپوش و از عقب من بیا.” 9 پس بیرون شده از عقب او روانه گردید و ندانست كه آنچه از فرشته روی نمود حقیقی است بلكه گمان برد كه خواب می‌بیند. 10 پس از قراولان او‌ّل و دو‌ّم گذشته به دروازة آهنی كه بسوی شهر میرود رسیدند و آن خودبخود پیش روی ایشان باز شد و از آن بیرون رفته تا آخر یك كوچه برفتند كه در ساعت فرشته از او غایب شد. 11 آنگاه پطرس به خود آمده گفت: “اكنونه به تحقیق دانستم كه یَهُوَه فرشتة خود را فرستاده مرا از دست هیرودیس و از تمامی انتظار قوم یهود رهانید.”

12 چون اینرا دریافت به خانة مریم مادر یوحنّای ملقّب به مرقس آمد و در آنجا بسیاری جمع شده دعا میكردند. 13 چون او درِ خانه را كوبید كنیزی رودانام آمد تا بفهمد. 14 چون آواز پطرس را شناخت از خوشی در را باز نكرده به اندرون شتافته خبر داد كه “پطرس به درگاه ایستاده است.” 15 وی را گفتند: “دیوانه‌ای!” و چون تأكید كرد كه چنین است گفتند كه “فرشتة او باشد.” 16 اما پطرس پیوسته در را می‌كوبید. پس در را گشوده او را دیدند و در حیرت افتادند. 17 اما او به دست خود بسوی ایشان اشاره كرد كه خاموش باشند و بیان نمود كه چگونه یَهُوَه او را از زندان خلاصی داد و گفت: “یعقوب و سایر برادران را از این امور مطّلع سازید.” پس بیرون شده به جای دیگر رفت. 18 و چون روز شد اضطرابی عظیم در سپاهیان افتاد كه پطرس را چه شد. 19 و هیرودیس چون او را طلبیده نیافت كشیكچیان را بازخواست نموده فرمود تا ایشان را به قتل رسانند و خود از یهودیه به قیصریه كوچ كرده در آنجا سرورمت نمود.

 

20 اما هیرودیس با اهل صور و صیدون خشمناك شد. پس ایشان به یك‌دل نزد او حاضر شدند و بلاستُس ناظر خوابگاه پادشاه را با خود متحد ساخته طلب مصالحه كردند زیرا كه دیارِ ایشان از ملك پادشاه معیشت می‌یافت. 21 و در روزی معین هیرودیس لباس ملوكانه در بركرد و بر مسند حكومت نشسته ایشانرا خطاب میكرد. 22 و خلق ندا میكردند كه آواز خداست نه آواز انسان. 23 كه در ساعت فرشتة یَهُوَه او را زد زیرا كه خدا را تمجید ننمود و كِرم او را خورد كه بمرد.

24 اما كلام یَهُوَه نمو كرده ترقّی یافت. 25 و برنابا و سولس چون آن خدمت را به انجام رسانیدند از اورشلیم مراجعت كردند و یوحنّای ملقّب به مرقس را همراه خود بردند.

اعمال رسولان فصل 13

 

1 و در جماعتی كه در اَنطاكیه بود انبیا و معلّم چند بودند: برنابا و شمعونِ ملقّب به نیجر و لوكیوسِ قیروانی و مناحمِ برادر رضاعی هیرودیسِ تیترارخ و سولس. 2 چون ایشان در عبادت یَهُوَه و روزه مشغول می‌بودند روح القدسگفت: “برنابا و سولس را برای من جدا سازید از بهر آن عمل كه ایشانرا برای آن خوانده‌ام.” 3 آنگاه روزه گرفته و دعا كرده و دستها بر ایشان گذارده روانه نمودند.

 

4 پس ایشان از جانبروح القدسفرستاده شده به سلوكیه رفتند و از آنجا از راه دریا به قِپر‌ُس آمدند. 5 و وارد سلامیس شده در كنایس یهود به كلام خدا موعظه كردند و یوحنا ملازم ایشان بود. 6 و چون در تمامی جزیره تا به پافُس گشتند در آنجا شخص یهودی را كه جادوگر و نبی‌كاذب بود یافتند كه نام او باریشُوع بود. 7 او رفیق سرجیو‌ُس پولس والی بود كه مردی فهیم بود. همان برنابا و سولُس را طلب نموده خواست كلام خدا را بشنود. 8 اما علیما یعنی آن جادوگر زیرا ترجمة اسمش همچنین می‌باشد ایشانرا مخالفت نموده خواست والی را از ایمان برگرداند. 9 ولی سولس كه پولُس باشد پر ازروح القدسشده بر او نیك نگریسته 10 گفت: “ای پر از هر نوع مكر و خباثت ای فرزند ابلیس و دشمن هر راستی باز نمی‌ایستی از منحرف ساختن طُرقِ راستِ یَهُوَه؟ 11 الحال دست یَهُوَهبر توست و كور شده آفتاب را تا مد‌ّتی نخواهی دید.” كه در همان ساعت غَشاوة و تاریكی او را فرو گرفت و دور زده راهنمایی طلب میكرد. 12 پس والی چون آن ماجرا را دید از تعلیم یَهُوَه متحیر شده ایمان آورد.

 

13 آنگاه پولُس و رفقایش از پافس به كشتی سوار شده به پِرجة پمفِلیه آمدند. اما یوحنّا از ایشان جدا شده به اورشلیم برگشت. 14 و ایشان از پِرجه عبور نموده به انطاكیة پیسیدیه آمدند و در روز سبت به كنیسه درآمده بنشستند. 15 و بعد از تلاوت تورات و صُحف انبیا رؤسای كنیسه نزد ایشان فرستاده گفتند: “ای برادرانِ عزیز اگر كلامی نصیحت‌آمیز برای قوم دارید بگویید.”

16 پس پولُس برپا ایستاده به دست خود اشاره كرده گفت: “ای مردان اسرائیلی و خدا ترسان گوش دهید! 17 خدای این قوم اسرائیل پدران ما را برگزیده قوم را در غربت ایشان در زمین مصر سرافراز نمود و ایشانرا به بازوی بلند از آنجا بیرون آورد 18 و قریب به چهل سال در بیابان متحمل حركات ایشان می‌بود. 19 و هفت طایفه را در زمین كنعان هلاك كرده زمین آنها را میراث ایشان ساخت تا قریب چهارصد و پنجاه سال. 20 و بعد از آن بدیشان داوران داد تا زمان سموئیل نبی. 21 و از آنوقت پادشاهی خواستند و خدا شاؤل بن‌قیس را از سبط بنیامین تا چهل سال به ایشان داد. 22 پس او را از میان برداشته داود را برانگیخت تا پادشاه ایشان شود و در حق‌ّ او شهادت داد كه ”داود بن‌ یسی را مرغوب دل خود یافته‌ام كه به تمامی ارادة من عمل خواهد كرد.“ 23 و از ذریت او خدا برحسب وعده برای اسرائیل نجات‌دهنده‌ای یعنی عیسی را آورد 24 چون یحیی پیش از آمدن او تمام قوم اسرائیل را به تعمید توبه موعظه نموده بود. 25 پس چون یحیی دورة خود را به پایان برد گفت: ”مرا كِه می‌پندارید؟ من او نیستم لكن اینك بعد از من كسی می‌آید كه لایق گشادن نعلین او نی‌ام.“

26 “ای برادران عزیز و ابنای آل ابراهیم و هر كه از شما خداترس باشد مر شما را كلام این نجات فرستاده شد. 27 زیرا سكَنَة اورشلیم و رؤسای ایشان چونكه نه او را شناختند و نه آوازهای انبیا را كه هر سبت خوانده میشود بر وی فتوی دادند و آنها را به اتمام رسانیدند. 28 و هر چند هیچ علّت قتل در وی نیافتند از پیلاطس خواهش كردند كه او كشته شود. 29 پس چون آنچه را كه دربارة وی نوشته شده بود تمام كردند او را از صلیب پایین آورده به قبر سپردند. 30 لكن خدا او را از مردگان برخیزانید. 31 و او روزهای بسیار ظاهر شد بر آنانی كه همراه او از جلیل به اورشلیم آمده بودند كه الحال نزد قوم شهود او می‌باشند. 32 پس ما به شما بشارت میدهیم بدان وعده‌ای كه به پدران ما داده شد 33 كه خدا آنرا به ما كه فرزندان ایشان می‌باشیم وفا كرد وقتی كه عیسی را برانگیخت چنانكه در زبور دو‌ّم مكتوب است كه ”تو پسر من هستی من امروز تو را تولید نمودم.“ 34 و در آنكه او را از مردگان برخیزانید تا دیگر هرگز راجع به فساد نشود چنین گفت كه ”به بركات قد‌ّوس و امین داود برای شما وفا خواهم كرد.“ 35 بنابراین در جایی دیگر نیز میگوید: ”تو قد‌ّوس خود را نخواهی گذاشت كه فساد را بیند.“ 36 زیرا كه داود چونكه در زمان خود ارادة خدا را خدمت كرده بود بخُفت و به پدران خود ملحق شده فساد را دید. 37 لیكن آنكس كه خدا او را برانگیخت فساد را ندید.

38 “پس ای برادران عزیز شما را معلوم باد كه به وساطت او به شما از آمرزش گناهان اعلام میشود. 39 و بوسیلة او هركه ایمان آورد عادل شمرده میشود از هر چیزی كه به شریعت موسی نتوانستید عادل شمرده شوید. 40 پس احتیاط كنید مبادا آنچه در صحف انبیا مكتوب است بر شما واقع شود 41 كه ”ای حقیر شمارندگان ملاحظه كنید و تعجب نمایید و هلاك شوید زیرا كه من عملی را در ایام شما پدید آرم عملی كه هر چند كسی شما را از آن اعلام نماید تصدیق نخواهید كرد.”

42 پس چون از كنیسه بیرون میرفتند خواهش نمودند كه در سبت آینده هم این سخنان را بدیشان بازگویند. 43 و چون اهل كنیسه متفر‌ّق شدند بسیاری از یهودیان و جدیدانِ خداپرست از عقب پولس و برنابا افتادند و آن دو نفر به ایشان سخن گفته ترغیب می‌نمودند كه “به فیض خدا ثابت باشید.” 44 اما در سبت دیگر قریب به تمامی شهر فراهم شدند تا كلام یَهُوَه را بشنوند. 45 ولی چون یهود ازدحام خلق را دیدند از حسد پر گشتند و كفر گفته با سخنان پولُس مخالفت كردند. 46 آنگاه پولُس و برنابا دلیر شده گفتند: “واجب بود كلام خدا نخست به شما القا شود. لیكن چون آنرا رد‌ّ كردید و خود را ناشایستة حیات جاودانی شمردید همانا بسوی امتها توجه نماییم. 47 زیرا یَهُوَه به ما چنین امر فرمود كه ”تو را نور امتها ساختم تا الی اقصای زمین منشأ نجات باشی.““ 48 چون امتها اینرا شنیدند شادخاطر شده كلام یَهُوَه را تمجید نمودند و آنانی كه برای حیات جاودانی مقر‌ّر بودند ایمان آوردند.

49 و كلام یَهُوَه در تمامِ‌ آن نواحی منتشر گشت. 50 اما یهودیان چند زن دیندار و متشخص و اكابر شهر را بشورانیدند و ایشانرا به زحمت رسانیدن بر پولُس و برنابا تحریض نموده ایشان را از حدود خود بیرون كردند. 51 و ایشان خاك پایهای خود را بر ایشان افشانده به ایقونیه آمدند. 52 و شاگردان پر از خوشی و روح القدسگردیدند.

اعمال رسولان فصل 14

 

1 اما در ایقونیه ایشان با هم به كنیسة یهود درآمده به نوعی سخن گفتند كه جمعی كثیر از یهود و یونانیان ایمان آوردند. 2 لیكن یهودیان بی‌ایمان دلهای امتها را اغوا نمودند و با برادران بد‌اندیش ساختند. 3 پس مد‌ّت مدیدی توقف نموده به نام یَهُوَه كه به كلام فیضِ خود شهادت میداد به دلیری سخن می‌گفتند و او آیات و معجزات عطا میكرد كه از دست ایشان ظاهر شود.

4 و مردم شهر دو فرقه شدند گروهی همداستان یهود و جمعی با رسولان بودند. 5 و چون امتها و یهود با رؤسای خود بر ایشان هجوم می‌آوردند تا ایشان را افتضاح نموده سنگسار كنند 6 آگاهی یافته بسوی لِستره و دِربه شهرهای لیكاؤنیه و دیار آن نواحی فرار كردند. 7 و در آنجا بشارت میدادند.

 

8 و در لِستره مردی نشسته بود كه پایهایش بی‌حركت بود و از شكمِ مادر لنگ متولّد شده هرگز راه نرفته بود. 9 چون او سخن پولُس را می‌شنید او بر وی نیك نگریسته دید كه ایمان شفا یافتن را دارد. 10 پس به آواز بلند بدو گفت: “برپایهای خود راست بایست!” كه در ساعت برجسته خرامان گردید. 11 اما خلق چون این عمل پولُس را دیدند صدای خود را به زبان لیكاؤنیه بلند كرده گفتند: “خدایان بصورت انسان نزد ما نازل شده‌اند.” 12 پس برنابا را مشتری و پولُس را عطارد خواندند زیرا كه او در سخن گفتن مقد‌ّم بود.

13 پس كاهن مشتری كه پیش شهر ایشان بود گاوان و تاجها با گروه‌هایی از خلق به دروازه‌ها آورده خواست كه قربانی گذراند. 14 اما چون آن دو رسول یعنی برنابا و پولُس شنیدند جامه‌های خود را دریده در میان مردم افتادند و ندا كرده 15 گفتند: “ای مردمان چرا چنین میكنید؟ ما نیز انسان و صاحبان علّتها مانند شما هستیم و به شما بشارت میدهیم كه از این اباطیل رجوع كنید بسوی خدای حی‌ّ كه آسمان و زمین و دریا و آنچه را كه در آنها است آفرید 16 كه در طبقات سلف همة امتها را واگذاشت كه در طُر‌ُق خود رفتار كنند 17 با وجودی كه خود را بی‌شهادت نگذاشت چون احسان می‌نمود و از آسمان باران بارانیده و فصول بارآور بخشیده دلهای ما را از خوراك و شادی پر میساخت.” 18 و بدین سخنان خلق را از گذرانیدن قربانی برای ایشان به دشواری باز داشتند.

19 اما یهودیان از انطاكیه و ایقونیه آمده مردم را با خود متّحد ساختند و پولُس را سنگسار كرده از شهر بیرون كشیدند و پنداشتند كه مرده است. 20 اما چون شاگردان گِردِ او ایستادند برخاسته به شهر درآمد و فردای آنروز با برنابا بسوی دِربه روانه شد 21 و در آن شهر بشارت داده بسیاری را شاگرد ساختند. پس به لِستره و ایقونیه و انطاكیه مراجعت كردند. 22 و دلهای شاگردان را تقویت داده پند میدادند كه در ایمان ثابت بمانند و اینكه با مصیبتهای بسیار می‌باید داخل ملكوت خدا گردیم. 23 و در هر جماعت بجهت ایشان كشیشان معین نمودند و دعا و روزه داشته ایشانرا به یَهُوَه كه بدو ایمان آورده بودند سپردند. 24 و از پیسیدیه گذشته به پمفِلیه آمدند. 25 و در پِرجه به كلام موعظه نمودند و به اَتالیه فرود آمدند.

 

26 و از آنجا به كشتی سوار شده به انطاكیه آمدند كه از همانجا ایشانرا به فیض خدا سپرده بودند برای آن كاری كه به انجام رسانیده بودند. 27 و چون وارد شهر شدند جماعت را جمع كرده ایشانرا مطّلع ساختند از آنچه خدا با ایشان كرده بود و چگونه دروازة ایمانرا برای امتها باز كرده بود. 28 پس مد‌ّت مدیدی با شاگردان بسر بردند.

اعمال رسولان فصل 15

 

1 و تنی چند از یهودیه آمده برادران را تعلیم میدادند كه “اگر برحسب آیین موسی مختون نشوید ممكن نیست كه نجات یابید.” 2 چون پولُس و برنابا را منازعه و مباحثة بسیار با ایشان واقع شد قرار بر این شد كه پولُس و برنابا و چند نفر دیگر از ایشان نزد رسولان و كشیشان در اورشلیم برای این مسأله بروند. 3 پس جماعت ایشانرا مشایعت نموده از فینیقیه و سامره عبور كرده ایمان آوردن امتها را بیان كردند و همة برادران را شادی عظیم دادند.

4 و چون وارد اورشلیم شدند جماعت و رسولان و كشیشان ایشان را پذیرفتند و آنها را از آنچه خدا با ایشان كرده بود خبر دادند. 5 آنگاه بعضی از فرقة فریسیان كه ایمان آورده بودند برخاسته گفتند: “اینها را باید ختنه نمایند و امر كنند كه سنن موسی را نگاه‌دارند.”

6 پس رسولان و كشیشان جمع شدند تا در این امر مصلحت بینند. 7 و چون مباحثه سخت شد پطرس برخاسته بدیشان گفت: “ای برادران عزیز شما آگاهید كه از ایام او‌ّل خدا از میان شما اختیار كرد كه امتها از زبان من كلام بشارت را بشنوند و ایمان آورند. 8 و خدای عارف‌القلوب بر ایشان شهادت داد بدین كهروح القدسرا بدیشان داد چنانكه به ما نیز. 9 و در میان ما و ایشان هیچ فرقی نگذاشت بلكه محضِ ایمان دلهای ایشانرا طاهر نمود. 10 پس اكنون چرا خدا را امتحان میكنید كه یوغی برگردن شاگردان می‌نهید كه پدران ما و ما نیز طاقت تحمل آنرا نداشتیم 11 بلكه اعتقاد داریم كه محضِ فیضِ سرور عیسی مسیح نجات خواهیم یافت همچنان كه ایشان نیز.”

12 پس تمام جماعت ساكت شده به برنابا و پولُس گوش گرفتند چون آیات و معجزات را بیان میكردند كه خدا در میان امتها به وساطت ایشان ظاهر ساخته بود. 13 پس چون ایشان ساكت شدند یعقوب رو آورده گفت: “ای برادران عزیز مرا گوش گیرید. 14 شمعون بیان كرده است كه چگونه خدا او‌ّل امتها را تفقّد نمود تا قومی از ایشان به نام خود بگیرد. 15 و كلام انبیا در این مطابق است چنانكه مكتوب است 16 كه ”بعد از این رجوع نموده خیمه داود را كه افتاده است باز بنا میكنم و خرابیهای آنرا باز بنا میكنم و آنرا برپا خواهم كرد 17 تا بقیة مردم طالب یَهُوَه شوند و جمیع امتهایی كه بر آنها نام من نهاده شده است.“ 18 اینرا میگوید یَهُوَه كه این چیزها را از بدو عالم معلوم كرده است. 19 پس رأی من این است: كسانی را كه از امتها بسوی خدا بازگشت میكنند زحمت نرسانیم 20 مگر اینكه ایشانرا حكم كنیم كه از نجاسات بتها و زنا و حیوانات خفه شده و خون بپرهیزند. 21 زیرا كه موسی از طبقات سلَف در هر شهر اشخاصی دارد كه بدو موعظه میكنند چنانكه در هر سبت در كنایس او را تلاوت میكنند.”

22 آنگاه رسولان و كشیشان با تمامی جماعت بدین رضا دادند كه چند نفر از میان خود انتخاب نموده همراه پولُس و برنابا به انطاكیه بفرستند یعنی یهودای ملقّب به برسابا و سیلاس كه از پیشوایان برادران بودند. 23 و بدست ایشان نوشتند كه “رسولان و كشیشان و برادران به برادرانِ از امتها كه در انطاكیه و سوریه و فیلیقیه می‌باشند سلام میرسانند. 24 چون شنیده شد كه بعضی از میان ما بیرون رفته شما را به سخنان خود مشو‌ّش ساخته دلهای شما را متقلب می‌نمایند و میگویند كه می‌باید مختون شده شریعت را نگاه بدارید و ما به ایشان هیچ امر نكردیم. 25 لهذا ما به یك دل مصلحت دیدیم كه چند نفر را اختیار نموده همراه عزیزان خود برنابا و پولُس به نزد شما بفرستیم 26 اشخاصی كه جانهای خود را در راه نام سرور ما عیسی مسیح تسلیم كرده‌اند. 27 پس یهودا و سیلاس را فرستادیم و ایشان شما را از این امور زبانی خواهند آگاهانید. 28 زیرا كهروح القدسو ما صواب دیدیم كه باری برشما ننهیم جز این ضروریات 29 كه از قربانی‌های بتها و خون و حیوانات خفه‌شده و زنا بپرهیزید كه هرگاه از این امور خود را محفوظ دارید به نیكویی خواهید پرداخت والسلام.”

30 پس ایشان مرخّص شده به انطاكیه آمدند و جماعت را فراهم آورده نامه را رسانیدند. 31 چون مطالعه كردند از این تسلّی شادخاطر گشتند. 32 و یهودا و سیلاس چونكه ایشان هم نبی‌بودند برادران را به سخنان بسیار نصیحت و تقویت نمودند. 33 پس چون مد‌ّتی در آنجا بسر بردند به سلامتی از برادران رخصت گرفته بسوی فرستندگان خود توجه نمودند. 34 اما پولُس و برنابا در انطاكیه توقّف نموده 35 با بسیاری دیگر تعلیم و بشارت به كلام یَهُوَه میدادند.

 

36 و بعد از ایام چند پولُس به برنابا گفت: “برگردیم و برادران را در هر شهری كه در آنها به كلام یَهُوَه اعلام نمودیم دیدن كنیم كه چگونه می‌باشند.” 37 اما برنابا چنان مصلحت دید كه یوحنّای ملقّب به مرقس را همراه نیز بردارد. 38 لیكن پولُس چنین صلاح دانست كه شخصی را كه از پمفلیه از ایشان جدا شده بود و با ایشان در كار همراهی نكرده بود با خود نبرد. 39 پس نزاعی سخت شد بحد‌ّی كه از یكدیگر جدا شده برنابا مرقس را برداشته به قِپر‌ُس از راه دریا رفت. 40 اما پولُس سیلاس را اختیار كرد و از برادران به فیض یَهُوَه سپرده شده رو به سفر نهاد. 41 و از سوریه و فیلیقیه عبور كرده جماعتها را استوار می‌نمود.

اعمال رسولان فصل 16

 

1 و به دِربه و لستره آمد كه اینك شاگردی تیموتاؤس نام آنجا بود پسر زن یهودیة مؤمنه لیكن پدرش یونانی بود. 2 كه برادران در لِستَر‌َه و ایقونیه بر او شهادت میدادند. 3 چون پولُس خواست او همراه وی بیاید او را گرفته مختون ساخت به سبب یهودیانی كه در آن نواحی بودند زیرا كه همه پدرش را می‌شناختند كه یونانی بود. 4 و در هر شهری كه می‌گشتند قانونها را كه رسولان و كشیشان در اورشلیم حكم فرموده بودند بدیشان می‌سپردند تا حفظ نمایند. 5 پس جماعتها در امیان استوار می‌شدند و روز بروز در شماره افزوده می‌گشتند.

6 و چون از فَرِیجیه و دیار غَلاطیه عبور كردندروح القدسایشانرا از رسانیدن كلام به آسیا منع نمود. 7 پس به میسیا آمده سعی نمودند كه به بطینیا بروند لیكن روح عیسی ایشان را اجازت نداد. 8 و از میسیا گذشته به تروآس رسیدند. 9 شبی پولُس را رؤیایی رخ نمود كه شخصی از اهل مكادونیه ایستاده بدو التماس نموده گفت: “به مكادونیه آمده ما را امداد فرما.” 10 چون این رؤیا را دید بی‌درنگ عازم سفر مكادونیه شدیم زیرا به یقین دانستیم كه خدا ما را خوانده است تا بشارت بدیشان رسانیم. 11 پس از تروآس به كشتی نشسته به راه مستقیم به ساموتراكی رفتیم و روز دیگر به نیاپولیس.

 

12 و از آنجا به فیلِپی رفتیم كه شهر او‌ّل از سرحد‌ّ مكادونیه و كَلونیه است و در آن شهر چند روز توقّف نمودیم. 13 و در روز سبت از شهر بیرون شده و به كنار رودخانه جایی كه نماز میگذاردند نشسته با زنانی كه در آنجا جمع میشدند سخن راندیم. 14 و زنی لیدیه نام ارغوان فروش كه از شهر طیاتیرا و خداپرست بود می‌شنید كه یَهُوَه دل او را گشود تا سخنان پولُس را بشنود. 15 و چون او و اهل خانه‌اش تعمید یافتند خواهش نموده گفت: “اگر شما را یقین است كه به یَهُوَه ایمان آوردم به خانة من درآمده بمانید.” و ما را الحاح نمود.

16 و واقع شد كه چون ما به محل‌ّ نماز میرفتیم كنیزی كه روح تَفَأُل داشت و از غیبگویی منافع بسیاری برای سروریان خود پیدا می‌نمود به ما برخورد. 17 و از عقب پولُس و ما آمده ندا كرده میگفت كه “این مردمان خد‌ّام خدای تعالی می‌باشند كه شما را از طریق نجات اعلام می‌نمایند.” 18 و چون این كار را روزهای بسیار میكرد پولُس دلتنگ شده برگشت و به روح گفت: “تو را میفرمایم به نام عیسی مسیح از این دختر بیرون بیا.” كه در ساعت از او بیرون شد.

19 اما چون سروریانش دیدند كه از كسب خود مأیوس شدند پولس و سیلاس را گرفته در بازار نزد حكّام كشیدند. 20 و ایشانرا نزد والیان حاضر ساخته گفتند: “این دو شخص شهر ما را به شورش آورده‌اند و از یهود هستند 21 و رسومی را اعلام می‌نمایند كه پذیرفتن و بجاآوردن آنها بر ما كه رومیان هستیم جایز نیست.” 22 پس خلق بر ایشان هجوم آوردند و والیان جامه‌های ایشان را كَنده فرمودند ایشانرا چوب بزنند. 23 و چون ایشانرا چوب بسیار زدند به زندان افكندند و داروغة زندان را تأكید فرمودند كه ایشانرا محكم نگاه دارد. 24 و چون او بدینطور امر یافت ایشانرا به زندان درونی انداخت و پایهای ایشان را در كُنده مضبوط كرد.

25 اما قریب به نصف شب پولُس و سیلاس دعا كرده خدا را تسبیح میخواندند و زندانیان ایشانرا می‌شنیدند. 26 كه ناگاه زلزله‌ای عظیم حادث گشت بحد‌ّ‌ّی كه بنیاد زندان به جنبش درآمد و دفعتاً همة درها باز شد و زنجیرها از همه فرو ریخت. 27 اما داروغه بیدار شده چون درهای زندان را گشوده دید شمشیر خود را كشیده خواست خود را بكشد زیرا گمان برد كه زندانیان فرار كرده‌اند. 28 اما پولُس به آواز بلند صدا زده گفت: “خود را ضرری مرسان زیرا كه ما همه در اینجا هستیم.” 29 پس چراغ طلب نموده به اندرون جست و لرزان شده نزد پولُس و سیلاس افتاد. 30 و ایشانرا بیرون آورده گفت: “ای سروریان مرا چه باید كرد تا نجات یابم؟” 31 گفتند: “به سرور عیسی مسیح ایمان آور كه تو و اهل خانه‌ات نجات خواهید یافت.” 32 آنگاه كلام یَهُوَه را برای او و تمامی اهل بیتش بیان كردند. 33 پس ایشانرا برداشته در همان ساعت شب زخمهای ایشانرا شست و خود و همة كسانش فی‌الفور تعمید یافتند. 34 و ایشانرا به خانة خود درآورده خوانی پیش ایشان نهاد و با تمامی عیال خود به خدا ایمان آورده شاد گردیدند.

35 اما چون روز شد والیان فر‌ّ‌ّاشان فرستاده گفتند: “آن دو شخص را رها نما.” 36 آنگاه داروغه پولُس را از این سخنان آگاهانید كه “والیان فرستاده‌اند تا رستگار شوید. پس الآن بیرون آمده به سلامتی روانه شوید.” 37 لیكن پولُس بدیشان گفت: “ما را كه مردمان رومی می‌باشیم آشكارا و بی‌حجت زده به زندان انداختند. آیا الآن ما را به پنانی بیرون می‌نمایند؟ نَی بلكه خود آمده ما را بیرون بیاورند.” 38 پس فر‌ّاشان این سخنانرا به والیان گفتند و چون شنیدند كه رومی هستند بترسیدند 39 و آمده بدیشان التماس نموده بیرون آوردند و خواهش كردند كه از شهر بروند. 40 آنگاه از زندان بیرون آمده به خانة لیدیه شتافتند و با برادران ملسرورت نموده و ایشانرا نصیحت كرده روانه شدند.

اعمال رسولان فصل 17

 

1 و از اَمفپولِس و اَپلُّونیه گذشته به تسالونیكی رسیدند كه در آنجا كنیسة یهود بود. 2 پس پولُس برحسب عادت خود نزد ایشان داخل شده در سه سبت با ایشان از كتاب مباحثه میكرد 3 و واضح و مبین میساخت كه “لازم بود مسیح زحمت بیند و از مردگان برخیزد و عیسی كه خبر او را به شما میدهم این مسیح است.” 4 و بعضی از ایشان قبول كردند و با پولُس و سیلاس متّحد شدند و از یونانیانِ خداترس گروهی عظیم و از زنان شریف عددی كثیر. 5 اما یهودیان بی‌ایمان حسد برده چند نفر اشرار از بازاریها را برداشته خلق را جمع كرده شهر را به شورش آوردند و به خانة یاسون تاخته خواستند ایشانرا در میان مردم ببرند. 6 و چون ایشانرا نیافتند یاسون و چند برادر را نزد حكّام شهر كشیدند و ندا میكردند كه “آنانی كه ربع مسكون را شورانیده‌اند حال بدینجا نیز آمده‌اند. 7 و یاسون ایشانرا پذیرفته است و همة اینها برخلاف احكام قیصر عمل میكنند و قایل بر این هستند كه پادشاهی دیگر هست یعنی عیسی.” 8 پس خلق و حكّام شهر را از شنیدن این سخنان مضطرب ساختند. 9 و از یاسون و دیگران كفالت گرفته ایشانرا رها كردند.

 

10 اما برادران بی‌درنگ در شب پولُس و سیلاس را بسوی بیریه روانه كردند و ایشان بدانجا رسیده به كنیسة یهود درآمدند. 11 و اینها از اهل تسالونیكی نجیب‌تر بودند چونكه در كمال رضامندی كلام را پذیرفتند و هر روز كتب را تفتیش می‌نمودند كه آیا این همچنین است. 12 پس بسیاری از ایشان ایمان آوردند و از زنان شریف یونانیه و از مردان جمعی عظیم.

13 لیكن چون یهودیان تسالونیكی فهمیدند كه پولُس در بیریه نیز به كلام خدا موعظه میكند در آنجا هم رفته خلق را شورانیدند. 14 در ساعت برادران پولُس را بسوی دریا روانه كردند ولی سیلاس با تیموتاؤس در آنجا توقّف نمودند. 15 و رهنمایان پولُس او را به اطینا آوردند و حكم برای سیلاس و تیموتاؤس گرفته كه بزودی هرچه تمامتر به نزد او آیند روانه شدند.

 

16 اما چون پولُس در اَطینا انتظار ایشانرا می‌كشید روح او در اندرونش مضطرب گشت چون دید كه شهر از بتها پر است. 17 پس در كنیسه با یهودیان و خداپرستان و در بازار هرروزه با هركه ملسرورت میكرد مباحثه می‌نمود. 18 اما بعضی از فلاسفة اپیكوریین و رواقیین با او روبرو شده بعضی میگفتند: “این یاوه‌گو چه میخواهد بگوید؟” و دیگران گفتند: “ظاهراً واعظ به خدایان غریب است.” زیرا كه ایشانرا به عیسی و قیامت بشارت میداد. 19 پس او را گرفته به كوه مریخ بردند و گفتند: “آیا میتوانیم یافت كه این تعلیم تازه‌ای كه تو میگویی چیست؟ 20 چونكه سخنان غریب به گوش ما میرسانی. پس میخواهیم بدانیم از اینها چه مقصود است.” 21 اما جمیع اهل اَطینا و غربای ساكن آنجا جز برای گفت و شنید دربارة چیزهای تازه فراغتی نمی‌داشتند.

22 پس پولُس در وسط كوه مریخ ایستاده گفت: “ای مردان اَطینا شما را از هر جهت بسیار دیندار یافته‌ام 23 زیرا چون سیر كرده معابد شما را نظاره می‌نمودم مذبحی یافتم كه بر آن نام خدای ناشناخته نوشته بود. پس آنچه را شما ناشناخته می‌پرستید من به شما اعلام می‌نمایم. 24 خدایی كه جهان و آنچه در آن است آفرید چونكه او مالك آسمان و زمین است در هیكلهای ساخته شده به دستها ساكن نمی‌باشد 25 و از دست مردم خدمت كرده نمیشود كه گویا محتاج چیزی باشد بلكه خود به همگان حیات و نَفَس و جمیع چیزها می‌بخشد. 26 و هر امت انسانرا از یك خون ساخت تا بر تمامی روی زمین مسكن گیرند و زمانهای معین و حدود مسكنهای ایشانرا مقر‌ّر فرمود 27 تا خدا را طلب كنند كه شاید او را تفحص كرده بیابند با آنكه از هیچ‌یكی از ما دور نیست. 28 زیرا كه در او زندگی و حركت و وجود داریم چنانكه بعضی از شعرای شما نیز گفته‌اند كه از نسل او می‌باشیم. 29 پس چون از نسل خدا می‌باشیم نشاید گمان برد كه الوهیت شباهت دارد به طلا یا نقره یا سنگ منقوش به صنعت یا مهارت انسان. 30 پس خدا از زمانهای جهالت چشم پوشیده الآن تمام خلق را در هرجا حكم میفرماید كه توبه كنند. 31 زیرا روزی را مقر‌ّر فرمود كه در آن ربع مسكون را به انصاف داوری خواهد نمود به آن مردی كه معین فرمود و همه را دلیل داد به اینكه او را از مردگان برخیزانید.”

32 چون ذكر قیامت مردگان شنیدند بعضی استهزا نمودند و بعضی گفتند: “مرتبة دیگر در این امر از تو خواهیم شنید.” 33 و همچنین پولس از میان ایشان بیرون رفت. 34 لیكن چند نفر بدو پیوسته ایمان آوردند كه از جملة ایشان دِیو‌ُنیسیو‌ُس آریوپاغی بود و زنی كه دامرِس نام داشت و بعضی دیگر با ایشان.

اعمال رسولان فصل 18

 

1 و بعد از آن پولُس از اَطینا روانه شده به قُرِنتُس آمد. 2 و مردی یهودی اَكیلا نام را كه مولدش پنطُس بود و از ایطالیا تازه رسیده بود و زنش پرِسكِلَّه را یافت زیرا كلُودِیوس فرمان داده بود كه همة یهودیان از روم بروند. پس نزد ایشان آمد. 3 و چونكه با ایشان هم‌پیشه بود نزد ایشان مانده به كار مشغول شد و كسب ایشان خیمه‌دوزی بود. 4 و هر سبت در كنیسه مكالمه كرده یهودیان و یونانیان را مجاب میساخت. 5 اما چون سیلاس و تیموتاؤس از مكادونیه آمدند پولُس در روح مجبور شده برای یهودیان شهادت میداد كه عیسی مسیح است. 6 ولی چون ایشان مخالفت نموده كفر میگفتند دامن خود را بر ایشان افشانده گفت: “خون شما بر سر شما است. من بری هستم. بعد از این به نزد امتها میروم.” 7 پس از آنجا نقل كرده به خانة شخصی یوستُس نام خداپرست آمد كه خانة او متصّل به كنیسه بود. 8 اما كَرِسپس رئیس كنیسه با تمامی اهل بیتش به سرور ایمان آوردند و بسیاری از اهل قُرِنتُس چون شنیدند ایمان آورده تعمید یافتند. 9 شبی سرور در رؤیا به پولُس گفت: “ترسان مباش بلكه سخن بگو و خاموش مباش 10 زیرا كه من با تو هستم و هیچكس تو را اذیت نخواهد رسانید زیرا كه مرا در این شهر خلقِ بسیار است.”

11 پس مد‌ّت یكسال و شش ماه توقّف نموده ایشانرا به كلام خدا تعلیم میداد. 12 اما چون غالیون والی اَخائیه بود یهودیان یك‌دل شده بر سر پولُس تاخته او را پیش مسند حاكم بردند 13 و گفتند: “این شخص مردم را اغوا میكند كه خدا را برخلاف شریعت عبادت كنند.” 14 چون پولُس خواست حرف زند غالیون گفت: “ای یهودیان! اگر ظلمی یا فسقی فاحش می‌بود هرآینه شرط عقل می‌بود كه متحمل شما بشوم. 15 ولی چون مسأله‌ای است دربارة سخنان و نامها و شریعت شما پس خود بفهمید. من در چنین امور نمیخواهم داوری كنم.” 16 پس ایشانرا از پیش مسند براند. 17 و همه سوستانیس رئیس كنیسه را گرفته او را در مقابل مسند والی بزدند و غالیون را از این امور هیچ پروا نبود.

18 اما پولُس بعد از آن روزهای بسیار در آنجا توقّف نمود پس برادران را وداع نموده به سوریه از راه دریا رفت و پِر‌َسكِلَّه و اكیلا همراه او رفتند. و در كَنخَرِیه موی خود را چید چونكه نذر كرده بود. 19 و چون به اَفَسس رسید آن دو نفر را در آنجا رها كرده خود به كنیسه درآمده با یهودیان مباحثه نمود. 20 و چون ایشان خواهش نمودند كه مد‌ّتی با ایشان بماند قبول نكرد 21 بلكه ایشان را وداع كرده گفت كه “مرا به هر صورت باید عید آینده را در اورشلیم صرف كنم. لیكن اگر یَهُوَه بخواهد باز به نزد شما خواهم برگشت.” پس از اَفَسس روانه شد 22 و به قیصریه فرود آمده (به اورشلیم) رفت و جماعت را تیت نموده به اَنطاكیه آمد.

 

23 و مد‌ّتی در آنجا مانده باز به سفر توجه نمود و در ملك غَلاطیه و فَرِیجیه جابجا می‌گشت و همة شاگردان را استوار می‌نمود. 24 اما شخصی یهود اَپلُّس نام از اهل اِسكَند‌َریه كه مردی فصیح و در كتاب توانا بود به اَفَسس رسید. 25 او در طریق یَهُوَه تربیت یافته و در روح سرگرم بوده دربارة عیسی به دقّت تكلّم و تعلیم می‌نمود هرچند جز از تعمید یحیی اطّلاعی نداشت. 26 همان شخص در كنیسه به دلیری سخن آغاز كرد. اما چون پرِسكلَّه و اكیلا او را شنیدند نزد خود آوردند و به دقّت تمام طریق خدا را بدو آموختند. 27 پس چون او عزیمت سفر اَخائیه كرد برادران او را ترغیب نموده به شاگردان سفارش نامه‌ای نوشتند كه او را بپذیرند. و چون بدانجا رسید آنانی را كه بوسیلة فیض ایمان آورده بودند اعانت بسیار نمود 28 زیرا به قو‌ّت تمام بر یهود سرورمة حجت میكرد و از كتب ثابت مینمود كه عیسی مسیح است.

اعمال رسولان فصل 19

 

1 و چون اَپلّس در قرِنتُس بود پولُس در نواحی بالا گردش كرده به اَفَسس رسید. و در آنجا شاگرد چند یافته 2 بدیشان گفت: “آیا هنگامی كه ایمان آوردید روح القدسرا یافتید؟” به وی گفتند: “بلكه نشنیدیم كهروح القدسهست!” 3 بدیشان گفت: “پس به چه چیز تعمید یافتید؟” گفتند: “به تعمید یحیی.” 4 پولُس گفت: “ یحیی البته تعمید توبه میداد و به قوم میگفت به آن كسی كه بعد از من می‌آید ایمان بیاورید یعنی به مسیح عیسی.” 5 چون اینرا شنیدند به نام سرورعیسی تعمید گرفتند 6 و چون پولُس دست بر ایشان نهادروح القدسبر ایشان نازل شد و به زبانها متكلّم گشته نبو‌‌ّت كردند. 7 و جملة آن مردمان تخمیناً دوازده نفر بودند.

8 پس به كنیسه درآمده مد‌ّت سه ماه به دلیری سخن می‌راند و در امور ملكوت خدا مباحثه می‌نمود و برهان قاطع می‌آورد. 9 اما چون بعضی سخت‌دل گشته ایمان نیاوردند و پیش روی خلق طریقت را بد می‌گفتند از ایشان كناره گزیده شاگردان را جدا ساخت و هرروزه در مدرسة شخصی طیرانُس نام مباحثه می‌نمود. 10 و بدینطور دو سال گذشت بقسمی كه تمامی اهل آسیا چه یهود و چه یونانی كلام سرور را شنیدند. 11 و خدااز دست پولُس معجزات غیر معتاد به ظهور می‌رسانید 12 بطوری كه از بدن او دستمالها و فوطه‌ها برده بر مریضان می‌گذاردند و امراض از ایشان زایل میشد و ارواح پلید از ایشان اخراج میشدند.

13 لیكن تنی چند از یهودیانِ سیاحِ عزیمه‌خوان بر آنانی كه ارواح پلید داشتند نام سرور عیسی را خواندن گرفتند و میگفتند: “شما را به آن عیسی كه پولُس به او موعظه میكند قسم میدهیم!” 14 و هفت نفر پسران اِسكیوا رئیس كَهنَه یهود این كار میكردند. 15 اما روح خبیث در جواب ایشان گفت: “عیسی را میشناسم و پولُس را میدانم. لیكن شما كیستید؟” 16 و آن مرد كه روح پلید داشت بر ایشان جست و برایشان زور‌آور شده غلبه یافت بحد‌ّی كه از آن خانه عریان و مجروح فرار كردند. 17 چون این واقعه برجمیع یهودیان و یونانیانِ ساكن اَفَسس مشهور گردید خوف بر همة ایشان طاری گشته نام سرور عیسی را مكر‌ّم میداشتند. 18 و بسیاری از آنانی كه ایمان آورده بودند آمودند و به اعمال خود اعتراف كرده آنها را فاش می‌نمودند. 19 و جمعی از شعبده‌بازان كتب خویشرا آورده در حضور خلق سوزانیدند و چون قیمت آنها را حساب كردند پنجاه هزار درهم بود. 20 بدینطور كلام یَهُوَه ترقّی كرده قو‌ّت میگرفت.

21 و بعد از تمام شدن این مقد‌مات پولُس در روح عزیمت كرد كه از مكادونیه و اَخائیه گذشته به اورشلیم برود و گفت: “بعد از رفتنم به آنجا روم را نیز باید دید.” 22 پس دو نفر از ملازمان خود یعنی تیموتاؤس و اَر‌َسطوس را به مكادونیه روانه كرد و خود در آسیا چندی توقّف نمود. 23 در آن زمان هنگامه‌ای عظیم دربارة طریقت برپا شد. 24 زیرا شخصی دیمیتریوس نام زرگر كه تصاویر بتكدة اَرطامیس از نقره میساخت و بجهت صنعتگران نفع خطیر پیدا می‌نمود ایشانرا و دیگرانی كه در چنین پیشه اشتغال میداشتند 25 فراهم آورده گفت: “ای مردمان شما آگاه هستید كه از این شغل فراخی رزق ما است. 26 و دیده و شنیده‌اید كه نه تنها در اَفَسس بلكه تقریباً در تمام آسیا این پولُس خلق بسیاری را اغوا نموده منحرف ساخته است و میگوید اینهایی كه به دستها ساخته میشوند خدایان نیستند. 27 پس خطر است كه نه فقط كسب ما از میان رود بلكه این هیكل خدای عظیم اَرطامیس نیز حقیر شمرده شود و عظمت وی كه تمام آسیا و ربع مسكون او را می‌پرستند برطرف شود.” 28 چون اینرا شنیدند از خشم پرگشته فریاد كرده می‌گفتند كه “بزرگ است اَرطامیس اَفَسسیان.” 29 و تمامی شهر به شورش آمده همه متّفقاً به تماشاخانه تاختند و غایوس و اَرِستَرخُس را كه از اهل مكادونیه و همراهان پولس بودند با خود می‌كشیدند. 30 اما چون پولُس اراده نمود كه به میان مردم درآید شاگردان او را نگذاشتند. 31 و بعضی از رؤسای آسیا كه او را دوست میداشتند نزد او فرستاده خواهش نمودند كه خود را به تماشاخانه نسپارد. 32 و هریكی صدایی علیحده می‌كردند زیرا كه جماعت آشفته بود و اكثر نمیدانستند كه برای چه جمع شده‌اند. 33 پس اِسكَند‌َر را از میان خلق كشیدند كه یهودیان او را پیش انداختند و اِسكَند‌َر به دست خود اشاره كرده خواست برای خود پیش مردم حجت بیاورد. 34 لیكن چون دانستند كه یهودی است همه به یك آواز قریب به دو ساعت ندا میكردند كه “بزرگ است اَرطامیس اَفَسسیان.”

35 پس از آن مستوفی شهر خلق را ساكت گردانیده گفت: “ای مردان اَفَسسی كیست كه نمیداند كه شهر اَفَسسیان ارطامیس خدای عظیم و آن صنمی را كه از مشتری نازل شد پرستش میكند؟ 36 پس چون این امور را نتوان انكار كرد شما می‌باید آرام باشید و هیچكاری به تعجیل نكنید. 37 زیرا كه این اشخاص را آوردید كه نه تاراج‌كنندگان هیكل‌اند و نه به خدای شما بد گفته‌اند. 38 پس هرگاه دیمیتریوس و همكاران وی اد‌ّعایی بر كسی دارند ایام قضا مقر‌ّر است و داوران معین هستند. با همدیگر مرافعه باید كرد. 39 و اگر در امری دیگر طالب چیزی باشید در محكمة شری فیصل خواهد پذیرفت. 40 زیرا در خطریم كه در خصوص فتنة امروز از ما بازخواست شود چونكه هیچ علّتی نیست كه دربارة آن عذری برای این ازدحام توانیم آورد.” 41 اینرا گفته جماعت را متفر‌ّق ساخت.

اعمال رسولان فصل 20

 

1 و بعد از تمام شدن این هنگامه پولُس شاگردان را طلبیده ایشانرا وداع نمود و به سمت مكادونیه روانه شد. 2 و در آن نواحی سیر كرده اهل آنجا را نصیحت بسیار نمود و به یونانستان آمد. 3 و سه ماه توقّف نمود و چون عزم سفر سوریه كرد و یهودیان در كمین وی بودند اراده نمو كه از راه مكادونیه مراجعت كند. 4 و سپاتِر‌ُس از اهل بیریه و اَر‌َسترخُس و سكُند‌ُس از اهل تسالونیكی و غایوس از دِربه و تیموتاؤس و از مردم آسیا تیخیكس و تَر‌ُوفیمس تا به آسیا همراه او رفتند. 5 و ایشان پیش رفته در تروآس منتظر ما شدند. 6 و اما ما بعد از ایام فطیر از فیلپی به كشتی سوار شدیم و بعد از پنج روز به تروآس نزد ایشان رسیده در آنجا هفت روز ماندیم.

 

7 و در او‌ّل هفته چون شاگردان بجهت شكستن نان جمع شدند و پولس در فردای آن روز عازم سفر بود برای ایشان موعظه میكرد و سخن او تا نصف شب طول كشید. 8 و در بالاخانه‌ای كه جمع بودیم چراغِ بسیاربود. 9 ناگاه جوانی كه اَفتیخس نام داشت نزد دریچه نشسته بود كه خواب سنگین او را درربود و چون پولس كلام را طول میداد خواب بر او مستولی گشته از طبقة سوم به زیر افتاد و او را مرده برداشتند. 10 آنگاه پولس به زیر آمده بر او افتاده و وی را در آغوش كشیده گفت: “مضطرب مباشید زیرا كه جان او در اوست.” 11 پس بالا رفته و نان را شكسته خورد و تا طلوع فجر گفتگوی بسیار كرده همچنین روانه شد. 12 و آن جوان را زنده بردند و تسلی عظیم پذیرفتند.

 

13 اما ما به كشتی سوار شده به اَسوس پیش رفتیم كه از آنجا می‌بایست پولس را برداریم كه بدینطور قرار داد زیرا خواست تا آنجا پیاده رود. 14 پس چون در اَسوس او را ملسرورت كردیم او را برداشته به مِتیلینی آمدیم. 15 و از آنجا به دریا كوچ كرده روز دیگر به مقابل خیوس رسیدیم و روز سوم به ساموس وارد شدیم و در تَر‌ُوجیلیون توقّف نموده روز دیگر وارد میلیتُس شدیم. 16 زیرا كه پولس عزیمت داشت كه از محاذی اَفَسس بگذرد مبادا او را در آسیا درنگی پیدا شود چونكه تعجیل میكرد كه اگر ممكن شود تا روز پنطیكاست به اورشلیم برسد.

17 پس از میلیتُس به اَفَسس فرستاده كشیشان جماعت را طلبید. 18 و چون به نزدش حاضر شدند ایشانرا گفت: “برشما معلوم است كه از روز اول كه وارد آسیا شدم چطور هر وقت با شما بسر می‌بردم 19 كه با كمال فروتنی و اشكهای بسیار و امتحانهایی كه از مكاید یهود بر من عارض میشد به خدمت سرور مشغول می‌بودم. 20 و چگونه چیزی را از آنچه برای شما مفید باشد دریغ نداشتم بلكه آشكارا و خانه به خانه شما را اِخبار و تعلیم می‌نمودم. 21 و به یهودیان و یونانیان نیز از توبه بسوی خدا و ایمانِ به سرور ما عیسی مسیح شهادت میدادم. 22 و اینك الآن در روح بسته شده به اورشلیم میروم و از آنچه در آنجا بر من واقع خواهد شد اطّلاعی ندارم. 23 جز اینكهروح القدسدر هر شهر شهادت داده میگوید كه بندها و زحمات برایم مهیا است. 24 لیكن این چیزها را به هیچ میشمارم بلكه جان خود را عزیز نمیدارم تا دور خود را به خوشی به انجام رسانم و آن خدمتی را كه از سرور عیسی یافته‌ام كه به بشارت فیض خدا شهادت دهم. 25 و الحال اینرا میدانم كه جمیع شما كه در میان شما گشته و به ملكوت خدا موعظه كرده‌ام دیگر روی مرا نخواهید دید. 26 پس امروز از شما گواهی می‌طلبم كه من از خون همه بری هستم 27 زیرا كه از اعلام نمودن شما به تمامی ارادة خدا كوتاهی نكردم. 28 پس نگاه دارید خویشتن و تمامی آن گله را كه روح القدسشما را بر آن ا‌ُسقُف مقر‌ّر فرمود تا جماعت خدا را رعایت كنید كه آنرا به خون پسر خود خریده است. 29 زیرا من میدانم كه بعد از رحلت من گرگان درنده به میان شما درخواهند آمد كه برگله ترحم نخواهند نمود 30 و از میان خودِ شما مردمانی خواهند برخاست كه سخنان كج خواهند گفت تا شاگردان را در عقبِ خود بكشند. 31 لهذا بیدار باشید و به یاد‌آورید كه مد‌ّت سه سال شبانه روز از تنبیه نمودن هریكی از شما با اشكها باز نایستادم. 32 و الحال ای برادران شما را به خدا و به كلام فیض او می‌سپارم كه قادر است شما را بنا كند و در میان جمیع مقد‌ّسین شما را میراث بخشد. 33 نقره یا طلا یا لباس كسی را طمع نورزیدم 34 بلكه خود میدانید كه همین دستها در رفع احتیاج خو و رفقام خدمت میكرد. 35 این همه را به شما نمودم كه می‌باید چنین مشقّت كشیده ضعفا را دستگیری نمایید و كلام سرور عیسی را بخاطر دارید كه او گفت دادن از گرفتن فرخنده‌تر است.”

36 این بگفت و زانو زده با همگی ایشان دعا كرد. 37 و همه گریه بسیار كردند و برگردن پولس آویخته او را می‌بوسیدند. 38 و بسیار متالّم شدند خصوصاً بجهت آن سخنی كه گفت: “بعد از این روی مرا نخواهید دید.” پس او را تا به كشتی مشایعت نمودند.

اعمال رسولان فصل 21

 

1 و چون از ایشان هجرت نمودیم سفر دریا كردیم و به راه راست به كوس آمدیم و روز دیگر به رودس و از آنجا به پاترا. 2 و چون كشتی‌ای یافتیم كه عازم فینیقیه بود بر آن سوار شده كوچ كردیم. 3 و قِپر‌ُس را به نظر آورده آنرا به طرف چپ رها كرده بسوی سوریه رفتیم و در صو‌ُر فرود آمدیم زیرا كه در آنجا می‌بایست باركشتی را فرود آورند. 4 پس شاگردی چند پیدا كرده هفت روز در آنجا ماندیم و ایشان به الهام روح به پولس گفتند كه به اورشلیم نرود. 5 و چون آنروزها را بسر بردیم روانه گشتیم و همه با زنان و اطفال تا بیرون شهر ما را مشایعت نمودند و به كنارة دریا زانو زده دعا كردیم. 6 پس یكدیگر را وداع كرده به كشتی سوار شدیم و ایشان به خانه‌های خود برگشتند.

7 و ما سفر دریا را به انجام رسانیده از صُور به پتولامیس رسیدیم و برادران را سلام كرده با ایشان یكروز ماندیم. 8 در فردای آنروز از آنجا روانه شده به قیصریه آمدیم و به خانة فیلپس مبشّر كه یكی از آن هفت بود درآمده نزد او ماندیم. 9 و او را چهار دخترِ باكره بود كه نبو‌ّت میكردند.

10 و چون روز چند در‌ آنجا ماندیم نبی‌ای آغابوس نام از یهودیه رسید 11 و نزد ما آمده كمربند پولس را گرفته و دستها و پایهای خود را بسته گفت: “روح القدس میگوید كه یهودیان در اورشلیم صاحب این كمربند را به همینطور بسته او را به دستهای امتها خواهند سپرد.” 12 پس چون اینرا شنیدیم ما و اهل آنجا التماس نمودیم كه به اورشلیم نرود. 13 پولس جواب داد: “چه میكنید كه گریان شده دل مرا می‌شكنید زیرا من مستعد‌ّم كه نه فقط قید شوم بلكه تا در اورشلیم بمیرم بخاطر نام سرور عیسی.” 14 چون او نشنید خاموش شده گفتیم: “آنچه ارادة یَهُوَه است بشود.”

15 و بعد از آن ایام تدارك سفر دیده متوجه اورشلیم شدیم. 16 و تنی چند از شاگردان قیصریه همراه آمده ما را نزد شخصی مناسون نام كه از اهل قِپرس و شاگرد قدیمی بود آوردند تا نزد او منزل نماییم.

 

17 و چون وارد اورشلیم گشتیم برادران ما را به خشنودی پذیرفتند. 18 و در روز دیگر پولس ما را برداشته نزد یعقوب رفت و همة كشیشان حاضر شدند. 19 پس ایشانرا سلام كرده آنچه خدا بوسیلة خدمت او در میان امتها به عمل آورده بود مفصّلاً گفت. 20 ایشان چون اینرا شنیدند خدا را تمجید نموده به وی گفتند: “ای برادر آگاه هستی كه چند هزارها از یهودیان ایمان آورده‌اند و جمیعاً در شریعت غیورند. 21 و دربارة تو شنیده‌اند كه همة یهودیان را كه در میان امتها می‌باشند تعلیم میدهی كه از موسی انحراف نمایند و میگویی نباید اولاد خود را مختون ساخت و به سنن رفتار نمود. 22 پس چه باید كرد؟ البته جماعت جمع خواهند شد زیرا خواهند شنید كه تو آمده‌ای. 23 پس آنچه به تو گوییم به عمل آور: چهار مرد نزد ما هستند كه بر ایشان نذری هست. 24 پس ایشانرا برداشته خود را با ایشان تطهیر نما و خرج ایشان را بده كه سرخود را بتراشند تا همه بدانند كه آنچه دربارة تو شنیده‌اند اصلی ندارد بلكه خود نیز در محافظت شریعت سلوك می‌نمایی. 25 لیكن دربارة آنانی كه از امتها ایمان آورده‌اند ما فرستادیم و حكم كردیم كه از قربانیهای بت و خون و حیوانات خفه‌شده و زنا پرهیز نمایند.”

26 پس پولس آن اشخاص را برداشته روز دیگر با ایشان طهارت كرده به هیكل درآمد و از تكمیل ایام طهارت اطّلاع داد تا هدیه‌ای برای هر یك از ایشان بگذرانند.

 

27 و چون هفت روز نزدیك به انجام رسید یهودی‌ای چند از آسیا او را در هیكل دیده تمامی قوم را به شورش آوردند و دست بر او انداخته 28 فریاد برآوردند كه “ای مردان اسرائیلی امداد كنید! این است آن كس كه برخلاف امت و شریعت و این مكان در هر جا همه را تعلیم میدهد. بلكه یونانی ای چند را نیز به هیكل درآورده این مكان مقد‌ّس را ملو‌ّث نموده است.” 29 زیرا قبل از آن تَر‌ُوفیمسِ اَفَسسی را با وی در شهر دیده بودند و مظنّه داشتند كه پولس او را به هیكل آورده بود.

30 پس تمامی شهر به حركت آمد و خلق ازدحام كرده پولُس را گرفتند و از هیكل بیرون كشیدند و فی‌الفور درها را بستند. 31 و چون قصد قتل او میكردند خبر به مین‌باشی سپاه رسید كه “تمامی اورشلیم به شورش آمده است.” 32 او بی‌درنگ سپاه و یوزباشی‌ها را برداشته برسر ایشان تاخت. پس ایشان به مجر‌ّد دیدن مین‌باشی و سپاهیان از زدن پولُس دست برداشتند.

33 چون مین‌‌باشی رسید او را گرفته فرمان داد تا او را بدو زنجیر ببندند و پرسید كه “این كیست و چه كرده است؟” 34 اما بعضی از آن گروه به سخنی و بعضی به سخنی دیگر صدا میكردند. و چون او به سبب شورش حقیقت امر را نتوانست فهمید فرمود تا او را به قلعه بیاورند. 35 و چون به زینه رسید اتّفاق افتاد كه لشكریان به‌سبب ازدحام مردم او را برگرفتند. 36 زیرا گروهی كثیر از خلق از عقب او افتاده صدا میزدند كه “او را هلاك كن!”

37 چون نزدیك شد كه پولس را به قلعه در آورند او به مین‌باشی گفت: “آیا اجازت است كه به تو چیزی گویم؟” گفت: “آیا زبان یونانی را میدانی؟ 38 مگر تو آن مصری نیستی كه چندی پیش از این فتنه برانگیخته چهارهزار مرد قتّال را به بیابان برد؟” 39 پولس گفت: “من مرد یهودی هستم از طرسوسِ قیلیقیه شهری كه بی‌نام و نشان نیست و خواهش آن دارم كه مرا اِذن فرمایی تا به مردم سخن گویم.” 40 چون اِذن یافت بر زینه ایستاده به دست خود به مردم اشاره كرد و چون آرامی كامل پیدا شد ایشانرا به زبان عبرانی مخاطب ساخته گفت:

اعمال رسولان فصل 22

 

1 “ای برادران عزیز و پدران حجتی را كه الآن پیش شما می‌آورم بشنوید.”

2 چون شنیدند كه به زبان عبرانی با ایشان تكلّم میكند بیشتر خاموش شدند. پس گفت:

3 “من مرد یهودی هستم متولّد طرسوسِ قیلیقیه اما تربیت یافته بودم در این شهر در خدمت غمالائیل و در دقایق شریعتِ اجداد متعلّم شده دربارة خدا غیور می‌بودم چنانكه همگی شما امروز می‌باشید. 4 و این طریقت را تا به قتل مزاحم می‌بودم به نوعی كه مردان و زنان را بند نهاده به زندان می‌انداختم 5 چنانكه رئیس كَهنَه و تمام اهل شورا به من شهادت می‌دهند كه از ایشان نامه‌ها برای برادران گرفته عازم دمشق شدم تا آنانی را نیز كه در آنجا باشند قید كرده به اورشلیم آورم تا سزا یابند. 6 و در اثنای راه چون نزدیك به دمشق رسیدم قریب به ظهر ناگاه نوری عظیم از آسمان گِرد من درخشید. 7 پس بر زمین افتاده هاتفی را شنیدم كه به من میگوید: “”ای شاؤل ای شاؤل چرا بر من جفا میكنی؟“ 8 من جواب دادم: ”ای سرور تو كیستی؟“ او مرا گفت: ”من آن عیسی ناصری هستم كه تو بر وی جفا میكنی.“ 9 و همراهان من نور را دیده ترسان گشتند ولی آواز آن كس را كه با من سخن گفت نشنیدند. 10 گفتم: ”ای سرور چه كنم؟“ سرور مرا گفت: ”برخاسته به دمشق برو كه در آنجا تو را مطّلع خواهند ساخت از آنچه برایت مقر‌ّر است كه بكنی.“ 11 پس چون از سطو‌َت آن نور نابینا گشتم رفقایم دست مرا گرفته به دمشق رسانیدند. 12 آنگاه شخصی متقّی بحسب شریعت حنّانیا نام كه نزد همة یهودیانِ ساكن آنجا نیكنام بود 13 به نزد من آمده و ایستاده به من گفت: ”ای برادر شاؤل بینا شو“ كه در همان ساعت بر وی نگریستم. 14 او گفت: ”خدای پدران ما تو را برگزید تا ارادة او را بدانی و آن عادل را ببینی و از زبانش سخنی بشنوی. 15 زیرا از آنچه دیده و شنیده‌ای نزد جمیع مردم شاهد بر او خواهی شد. 16 و حال چرا تأخیر می‌نمایی؟ برخیز و تعمید بگیر و نام او را خوانده خود را از گناهانت غسل‌ده.“ 17 و چون به اورشلیم برگشته در هیكل دعا میكردم بیخود شدم. 18 پس او را دیدم كه به من میگوید: ”بشتاب و از اورشلیم بزودی روانه شو زیرا كه شهادت تو را در حق‌ّ من نخواهند پذیرفت.“ 19 من گفتم: ”ای سرور ایشان میدانند كه من در هر كنیسه مؤمنین تو را حبس كرده میزدم 20 و هنگامی كه خون شهید تو استیفان را می‌ریختند من نیز ایستاده رضا بدان دادم و جامه‌های قاتلان او را نگاه میداشتم.“ 21 او به من گفت: ”روانه شو زیرا كه من تو را بسوی امتهای بعید میفرستم.”

22 پس تا این سخن بدو گوش گرفتند آنگاه آواز خود را بلند كرده گفتند: “چنین شخص را از روی زمین بردار كه زنده ماندنِ او جایز نیست!” 23 و چون غوغا نموده و جامه‌های خود را افشانده خاك به هوا می‌ریختند 24 مین‌باشی فرمان داد تا او را به قلعه درآوردند و فرمود كه او را به تازیانه امتحان كنند تا بفهمد كه به چه سبب اینقدر بر او فریاد میكردند. 25 و وقتی كه او را به ریسمانها می‌بستند پولس به یوزباشی‌ای كه حاضر بود گفت: “آیا بر شما جایز است كه مردی رومی را بی‌حجت هم تازیانه زنید؟” 26 چون یوزباشی اینرا شنید نزد مین‌باشی رفته او را خبر داده گفت: “چه میخواهی بكنی زیرا این شخص رومی است؟” 27 پس مین‌باشی آمده به وی گفت: “مرا بگو كه تو رومی هستی؟”‌ گفت: “بلی!” 28 مین‌باشی جواب داد: “من این حقوق را به مبلغی خطیر تحصیل كردم!” پولس گفت: “اما من در آن مولود شدم.” 29 در ساعت آنانی كه قصد تفتیش او داشتند دست از او برداشتند و مین‌باشی ترسان گشت چون فهمید كه رومی است از آن سبب كه او را بسته بود. 30 بامدادان چون خواست درست بفهمد كه یهودیان به چه علّت مد‌ّعی او می‌باشند او را از زندان بیرون آورده فرمود تا رؤسای كَهنَه و تمامی اهل شورا حاضر شوند و پولس را پایین آورده در میان ایشان برپا داشت.

اعمال رسولان فصل 23

 

1 پس پولس به اهل شورا نیك نگریسته گفت: “ای برادران من تا امروز با كمال ضمیر صالح در خدمت خدا رفتار كرده‌ام.”

2 آنگاه حنّانیا رئیس كَهنَه حاضران را فرمود تا به دهانش زنند. 3 پولس بدو گفت: “خدا تو را خواهد زد ای دیوار سفید شده! تو نشسته‌ای تا مرا برحسب شریعت داوری كنی و به ضد‌ّ شریعت حكم به زدنم میكنی؟” 4 حاضران گفتند: “آیا رئیس كَهنَة خدا را دشنام میدهی؟” 5 پولس گفت: “ای برادران ندانستم كه رئیس كَهنَه است زیرا مكتوب است حاكم قوم خود را بد مگوی.”

6 چون پولس فهمید كه بعضی از صد‌ّوقیان و بعضی از فریسیانند در مجلس ندا در داد كه “ای برادران من فریسی پسر فریسی هستم و برای امید و قیامت مردگان از من بازپرس میشود.” 7 چون اینرا گفت در میان فریسیان و صد‌ّوقیان منازعه برپا شد و جماعت دو فرقه شدند 8 زیرا كه صد‌ّوقیان منكر قیامت و ملائكه و ارواح هستند لیكن فریسیان قائل به هر دو. 9 پس غوغای عظیم برپا شد و كاتبانِ از فرقة فریسیان برخاسته مخاصمه نموده میگفتند كه “در این شخص هیچ بدی نیافته‌ایم و اگر روحی یا فرشته‌ای با او سخن گفته باشد با خدا جنگ نباید نمود.” 10 و چون منازعه زیادتر می‌شد مین‌باشی ترسید كه مبادا پولس را بدرند. پس فرمود تا سپاهیان پایین آمده او را از میانشان برداشته به قلعه درآوردند.

11 و در شبِ همانروز سرور نزد او آمده گفت: “ای پولس خاطر جمع باش زیرا چنانكه در اورشلیم در حق‌ّ من شهادت دادی همچنین باید در روم نیز شهادت دهی.”

12 و چون روز شد یهودیان با یكدیگر عهد بسته بر خویشتن لعن كردند كه تا پولس را نكُشند نخورند و ننوشند. 13 و آنانی كه دربارة این هم‌قَسم شدند زیاده از چهل نفر بودند. 14 اینها نزد رؤسای كَهنَه و مشایخ رفته گفتند: “بر خویشتن لعنت سخت كردیم كه تا پولس را نكُشیم چیزی نچشیم. 15 پس الآن شما با اهل شورا مین‌باشی را اعلام كنید كه او را نزد شما بیاورد كه گویا اراده دارید در احوال او نیكوتر تحقیق نمایید و ما حاضر هستیم كه قبل از رسیدنش او را بكشیم.” 16 اما خواهرزادة پولس از كمین ایشان اطّلاع یافته رفت و به قلعه درآمده پولس را آگاهانید. 17 پولس یكی از یوزباشیان را طلبیده گفت: “این جوان را نزد مین‌باشی ببر زیرا خبری دارد كه به او بگوید.” 18 پس او را برداشته به حضور مین‌باشی رسانیده گفت: “پولس زندانی مرا طلبیده خواهش كرد كه این جوان را به خدمت تو بیاورم زیرا چیزی دارد كه به تو عرض كند.” 19 پس میزباشی دستش را گرفته به خلوت برد و پرسید: “چه چیز است كه میخواهی به من خبر دهی؟” 20 عرض كرد: “یهودیان متّفق شده‌اند كه از تو خواهش كنند تا پولس را فردا به مجلس شورا درآوری كه گویا اراده دارند در حق‌ّ او زیادتر تفتیش نمایند. 21 پس خواهش ایشانرا اجابت مفرما زیرا كه بیشتر از چهل نفر از ایشان در كمین وی‌‌اند و به سوگند عهد بسته‌اند كه تا او را نكُشند چیزی نخورند و نیاشامند و الآن مستعد و منتظر وعدة تو می‌باشند.” 22 مین‌باشی آن جوان را مرخّص فرموده قدغن نمود كه “به هیچكس مگو كه مرا از این راز مطّلع ساختی.”

23 پس دو نفر از یوزباشیان را طلبیده فرمود كه “دویست سپاهی و هفتاد سوار و دویست نیزه‌دار در ساعت سوم از شب حاضر سازید تا به قیصریه بروند 24 و مركبی حاضر كنید تا پولس را سوار كرده او را به سلامتی به نزد فِلیكس والی برسانند.” 25 و نامه‌ای بدین مضمون نوشت: 26 “كلُودِیو‌ُس لِیسِیاس به والی گرامی فِلیكس سلام میرساند. 27 یهودیان این شخص را گرفته قصد قتل او داشتند. پس با سپاه رفته او را از ایشان گرفتم چون دریافت كرده بودم كه رومی است. 28 و چون خواستم بفهمم كه به چه سبب بر وی شكایت میكنند او را به مجلس ایشان درآوردم. 29 پس یافتم كه در مسائل شریعت خود از او شكایت می‌دارند ولی هیچ شكوه‌ای مستوجب قتل یا بند نمی‌دارند. 30 و چون خبر یافتم كه یهودیان قصد كمین‌سازی برای او دارند بی‌درنگ او را نزد تو فرستادم و مد‌ّعیان او را نیز فرمودم تا در حضور تو بر او اد‌ّعا نمایند والّسلام.”

31 پس سپاهیان چنانكه مأمور شدند پولس را در شب برداشته به اَنتِیپاترِیس رسانیدند. 32 و بامدادان سواران را گذاشته كه با او بروند خود به قلعه برگشتند. 33 و چون ایشان وارد قیصریه شدند نامه را به والی سپردند و پولس را نیز نز او حاضر ساختند. 34 پس والی نامه را ملاحظه فرموده پرسید كه از كدام ولایت است. چون دانست كه از قیلیقیه است 35 گفت: “چون مد‌ّعیان تو حاضر شوند سخن تو را خواهم شنید.” و فرمود تا او را در سرای هیرودیس نگاه دارند.

اعمال رسولان فصل 24

 

1 و بعد از پنج روز حنّانیای رئیس كَهنَه با مشایخ و خطیبی تَرتُلُّس نام رسیدند و شكایت از پولس نزد والی آوردند. 2 و چون او را احضار فرمود ترتُلس آغاز اد‌ّعا نموده گفت: “چون از وجود تو در آسایش كامل هستیم و احسانات عظیمه از تدابیر تو بدین قوم رسیده است ای فِلیكس گرامی 3 در هرجا و در هر وقت اینرا در كمال شكرگزاری می‌پذیریم. 4 و لیكن تا تو را زیاده مصَد‌َّق نشوم مستدعی هستم كه از راه نوازش مختصراً عرض ما را بشنوی 5 زیرا كه این شخص را مفسد و فتنه‌انگیز یافته‌ایم در میان همة یهودیان ساكن ربع مسكون و از پیشوایان بدعت نَصاری. 6 و چون او خواست هیكل را ملو‌ّث سازد او را گرفته اراده داشتیم كه به قانون شریعت خود بر او داوری نماییم. 7 ولی لیسیاسِ مین‌باشی آمده او را به زور بسیار از دستهای ما بیرون آورد 8 و فرمود تا مد‌ّعیانش نزد تو حاضر شوند و از او بعد از امتحان میتوانی دانست حقیقت همة این اموری كه ما بر او اد‌ّعا میكنیم.” 9 و یهودیان نیز با او متّفق شده گفتند كه چنین است.

10 چون والی به پولس اشاره نمود كه سخن بگوید او جواب داد: “از آنرو كه میدانم سالهای بسیار است كه تو حاكم این قوم می‌باشی به خشنودی وافر حجت دربارة خود می‌آورم. 11 زیرا تو میتوانی دانست كه زیاده از دوازده روز نیست كه من برای عبادت به اورشلیم رفتم 12 و مرا نیافتند كه در هیكل با كسی مباحثه كنم و نه در كنایس یا شهر كه خلق را به شورش آورم. 13 و هم آنچه الآن بر من اد‌ّعا میكنند نمیتوانند اثبات نمایند. 14 لیكن اینرا نزد تو اقرار میكنم كه به طریقتی كه بدعت میگویند خدای پدران را عبادت میكنم و به آنچه در تورات و انبیا مكتوب است معتقدم 15 و به خدا امیدوارم چنانكه ایشان نیز قبول دارند كه قیامت مردگان از عادلان و ظالمان نیز خواهد شد. 16 و خود را در این امر ریاضت میدهم تا پیوسته ضمیر خود را بسوی خدا و مردم بی‌لغزش نگاه دارم. 17 و بعد از سالهای بسیار آمدم تا صدقات و هدایا برای قوم خود بیاورم. 18 و در این امور چند نفر از یهودیانِ آسیا مرا در هیكلِ مطهر یافتند بدون هنگامه یا شورشی. 19 و ایشان می‌بایست نیز در اینجا نزد تو حاضر شوند تا اگر حرفی بر من دارند اد‌ّعا كنند. 20 یا اینان خود بگویند اگر گناهی از من یافتند وقتی كه در حضور اهل شورا ایستاده بودم 21 مگر آن یك سخن كه در میان ایشان ایستاده بدان ندا كردم كه دربارة قیامت مردگان از من امروز پیش ما بازپرس میشود.”

22 آنگاه فِلیكس چون از طریقت نیكوتر آگاهی داشت امر ایشان را تأخیر انداخته گفت: “چون لیسیاسِ مین‌باشی آید حقیقت امر شما را دریافت خواهم كرد.” 23 پس یوزباشی را فرمان داد تا پولس را نگاه دارد و او را آزادی دهد و احدی از خویشانش را از خدمت و ملسرورت او منع نكند. 24 و بعد از روی چند فِلیكس با زوجة خود د‌َر‌ُسِلا كه زنی یهودی بود آمده پولس را طلبیده سخن او را دربارة ایمانِ مسیح شنید. 25 و چون او دربارة عدالت و پرهیزكاری و داوری آینده خطاب میكرد فِلیكس ترسان گشته جواب داد كه “الحال برو چون فرصت كنم تو را باز خواهم خواند.” 26 و نیز امید میداشت كه پولس او را نقدی بدهد تا او را آزاد سازد و از این جهت مكر‌ّراً وی را خواسته با او گفتگو میكرد. 27 اما بعد از انقضای دو سال پوركیوس فَستوس خلیفة ولایت فِلیكس شد و فِلیكس چون خواست بر یهود منّت نهد پولس را در زندان گذاشت.

اعمال رسولان فصل 25

 

1 پس چون فَستوس به ولایت خود رسید بعد از سه روز از قیصریه به اورشلیم رفت. 2 و رئیس كَهنَه و اكابر یهود نزد او بر پولس اد‌ّعا كردند و بدو التماس نموده 3 منّتی بر وی خواستند تا او را به اورشلیم بفرستد و در كمین بودند كه او را در راه بكُشند. 4 اما فَسنوس جواب داد كه “پولس را باید در قَیصَرِیه نگاه داشت” زیرا خود اراده داشت بزودی آنجا برود. 5 و گفت: “پس كسانی از شما كه میتوانند همراه بیایند تا اگر چیزی در این شخص یافت شود بر او اد‌ّعا نمایند.”

6 و چون بیشتر از ده روز در میان ایشان توقّف كرده بود به قَیصَرِیه آمد و بامدادان بر مسند حكومت برآمده فرمود تا پولس را حاضر سازند. 7 چون او حاضر شد یهودیانی كه از اورشلیم آمده بودند به گرد او ایستاده شكایتهای بسیار و گران بر پولس آوردند ولی اثبات نتوانستند كرد. 8 او جواب داد كه “نه به شریعت یهود و نه به هیكل و نه به قیصر هیچ گناه كرده‌ام.” 9 اما چون فَستوس خواست بر یهود منّت نهد در جواب پولس گفت: “آیا میخواهی به اورشلیم آیی تا در آنجا در این امور به حضور من حكم شود؟” 10 پولس گفت: “در محكمة قیصر ایستاده‌ام كه در آنجا می باید محاكمة من بشود. به یهود هیچ ظلمی نكرده‌ام چنانكه تو نیز نیكو میدانی. 11 پس هرگاه ظلمی یا عملی مستوجب قتل كرده باشم از مردن دریغ ندارم. لیكن اگر هیچ یك از این شكایتهایی كه اینها بر من می‌آورند اصلی ندارد كسی نمیتواند مرا به ایشان سپارد. به قیصر رفع دعوی میكنم.” 12 آنگاه فستوس بعد از مكالمه با اهل شورا جواب داد: “آیا به قیصر رفع دعوی كردی؟ به حضور قیصر خواهی رفت.”

13 و بعد از مرور ایام چند اَغریپاس پادشاه و برنیكی برای تحیت فَسنوس به قَیصَرِیه آمدند. 14 و چون روزی بسیار در آنجا توقّف نمودند فَستوس برای پادشاه مقد‌ّمة پولس را بیان كرده گفت: “مردی است كه فِلیكس او را در بند گذاشته است 15 كه دربارة او وقتی كه به اورشلیم آمدم رؤسای كَهنَه و مشایخ یهود مرا خبر دادند و خواهش نمودند كه بر او داوری شود. 16 در جواب ایشان گفتم كه رومیان را رسم نیست كه احدی را بسپارند قبل ازآنكه مد‌ّعی علیه مد‌ّعیان خود را روبرو شود و او را فرصت دهند كه اد‌ّعای ایشان را جواب گوید. 17 پس چون ایشان در اینجا جمع شدند بی‌درنگ در روز دو‌ّم بر مسند نشسته فرمودم تا آن شخص را حاضر كردند. 18 و مد‌ّعیانش برپا ایستاده از آنچه من گمان می‌بردم هیچ اد‌ّعا بر وی نیاوردند. 19 بلكه مسأله‌ای چند بر او ایراد كردند دربارة مذهب خود و در حق‌ّ عیسی نامی كه مرده است و پولس میگوید كه او زنده است. 20 و چون من در این گونه مسایل شك‌ّ داشتم از او پرسیدم كه ”آی میخواهی به اورشلیم بروی تا در آنجا این مقد‌ّمه فیصل پذیرد؟“ 21 ولی چون پولس رفع دعوی كرد كه برای محاكمة اُوغُسطُس محفوظ ماند فرمان دادم كه او را نگاه بدارند تا او را به حضور قیصر روانه نمایم.”

22 اَغریپاس به فَستوس گفت: “من نیز میخواهم این شخص را بشنوم.” گفت: “فردا او را خواهی شنید.”

23 پس بامدادان چون اَغریپاس و برنِیكی با حشمتی عظیم آمدند و به دارالاستماع با مین‌باشیان و بزرگان شهر داخل شدند به فرمان فَستوس پولس را حاضر ساختند. 24 آنگاه فَستوس گفت: “ای اَغریپاس پادشاه و ای همة مردمانی كه نزد ما حضور دارید این شخص را می‌بینید كه دربارة او تمامی جماعت یهود چه در اورشلیم و چه در اینجا فریاد كرده از من خواهش نمودند كه دیگر نباید زیست كند. 25 و لیكن چون من دریافتم كه او هیچ عملی مستوجب قتل نكرده است و خود به اوغُسطُس رفع دعوی كرد اراده كردم كه او را بفرستم. 26 و چون چیزی درست ندارم كه دربارة او به سرور مرقوم دارم از این جهت او را نزد شما و علی‌الخصوص در حضور تو ای اَغرِیپاس پادشاه آوردم تا بعد از تفّحص شاید چیزی یافته بنگارم. 27 زیرا مرا خلاف عقل می‌نماید كه اسیری را بفرستم و شكایتهایی كه بر اوست معروض ندارم.”

اعمال رسولان فصل 26

 

1 اَغریپاس به پولس گفت: “مرخّصی كه كیفیت خود را بگویی.”

پس پولس دست خود را دراز كرده حجت خود را بیان كرد 2 كه “ای اغریپاس پادشاه سعادت خود را در این میدانم كه امروز در حضور تو حجت بیاورم دربارة همة شكایتهایی كه یهود از من میدارند. 3 خصوصاَ چون تو در همة رسوم و مسایل یهود عالِم هستی پس از تو مستدعی آنكه تحمل فرموده مرا بشنوی. 4 رفتار مرا از جوانی چونكه از ابتدا در میان قوم خود اورشلیم بسر می‌بردم تمامی یهود میدانند 5 و مرا از او‌ّل می‌شناسند هرگاه بخواهند شهادت دهند كه به قانون پارساترین فرقة دین خود فریسی می‌بودم. 6 و الحال به سبب امید آن وعده‌ای كه خدا به اجداد ما داد بر من اد‌ّعا میكنند. 7 و حال آنكه دوازده سبط ما شبانه روز به جد‌ّ و جهد عبادت میكنند محض امید تحصیل همین وعده كه بجهت همین امید ای اَغرِیپاس پادشاه یهود بر من اد‌ّعا میكنند.

8 “شما چرا محال می‌پندارید كه خدا مردگان را برخیزاند؟ 9 من هم در خاطر خود می‌پنداشتم كه به نام عیسی ناصری مخالفت بسیار كردن واجب است 10 چنانكه در اورشلیم هم كردم و از رؤسای كَهنَه قدرت یافته بسیاری از مقد‌ّّسین را در زندان حبس میكردم و چون ایشانرا می‌كشتند در فتوا شریك می‌بودم. 11 و در همة كنایس بارها ایشانرا زحمت رسانیده مجبور میساختم كه كفر گویند و بر ایشان به شد‌ّت دیوانه گشته تا شهرهای بعید تعاقب میكردم. 12 در این میان هنگامی كه با قدرت و اجازت از رؤسای كَهنَه به دمشق میرفتم 13 در راه ای پادشاه در وقت ظهر نوری را از آسمان دیدم درخشنده‌تر از خورشید كه در دور من و رفقایم تابید. 14 و چون همه بر زمین افتادیم هاتفی را شنیدم كه مرا به زبان عبرانی مخاطب ساخته گفت: ”ای شاؤل ای شاؤل چرا بر من جفا میكنی؟ تو را بر میخها لگد زدن دشوار است.“ 15 من گفتم: ”ای سرور تو كیستی؟“ گفت: ”من عیسی هستم كه تو بر من جفا میكنی. 16 ولیكن برخاسته برپا بایست زیرا كه بر تو ظاهر شدم تا تو را خادم و شاهد مقر‌ّر گردانم بر آن چیزهایی كه مرا در آنها دیده‌ای و برآنچه به تو در آن ظاهر خواهم شد. 17 و تو را رهایی خواهم داد از قوم و از امتهایی كه تو را به نزد آنها خواهم فرستاد 18 تا چشمان ایشانرا باز كنی تا از ظلمت بسوی نور و از قدرت شیطان به جانب خدا برگردند تا آمرزش گناهان و میراثی در میان مقد‌ّسین بوسیلة ایمانی كه بر من است بیابند.“

19 “آنوقت ای اَغرِیپاس پادشاه رؤیای آسمانی را نافرمانی نورزیدم. 20 بلكه نخست آنانی را كه در دمشق بودند و در اورشلیم و در تمامی مرز و بوم یهودیه و امتها را نیز اعلام می‌نمودند كه توبه كنند و بسوی خدا بازگشت نمایند و اعمال لایقة توبه را بجا آورند. 21 به سبب همین امور یهود مرا در هیكل گرفته قصد قتل من كردند. 22 اما از خدا اعانت یافته تا امروز باقی ماندم و خرد و بزرگ را اعلام می‌نمایم و حرفی نمیگویم جز آنچه انبیا و موسی گفتند كه می‌بایست واقع شود 23 كه مسیح می‌بایست زحمت بیند و نوبر قیامت مردگان گشته قوم و امتها را به نور اعلام نمایند.”

24 چون او بدین سخنان حجت خود را می‌آورد فَستوس به آواز بلند گفت: “ای پولس دیوانه هستی! كثرت علم تو را دیوانه كرده است!” 25 گفت: “ای فَستوسِ گرامی دیوانه نیستم بلكه سخنان راستی و هوشیاری را میگویم. 26 زیرا پادشاهی كه در حضور او به دلیری سخن میگویم از این امور مطّلع است چونكه مرا یقین است كه هیچ یك از این مقد‌ّمات بر او مخفی نیست زیرا كه این امور در خلوت واقع نشد. 27 ای اَغرِیپاس پادشاه آیا به انبیا ایمان آورده‌ای؟ میدانم كه ایمان داری!” 28 اَغرِیپاس به پولس گفت: “به قلیل ترغیب میكنی كه من مسیحی بگردم؟” 29 پولس گفت: “از خدا خواهش می‌داشتم یا به قلیل یا به كثیر نه تنها تو بلكه جمیع این اشخاصی كه امروز سخن مرا میشنوند مثل من گردند جز این زنجیرها!”

30 چون اینرا گفت پادشاه و والی و برنیكی و سایر مجلسیان برخاسته 31 رفتند و با یكدیگر گفتگو كرده گفتند: “این شخص هیچ عملی مستوجب قتل یا حبس نكرده است.” 32 و اَغرِیپاس به فَستوس گفت: “اگر این مرد به قیصر رفع دعوی خود نمیكرد او را آزاد كردن ممكن می‌بود.”

اعمال رسولان فصل 27

 

1 چون مقر‌ّر شد كه به اِیطالیا برویم پولس و چند زندانی دیگر را به یوزباشی از سپاه اُغُسطُس كه یولیوس نام داشت سپردند. 2 و به كشتی اَدرامیتینی كه عازم بنادر آسیا بود سوار شده كوچ كردیم و اَرِستَرخُس از اهل مكادونیه از تسالونیكی همراه ما بود. 3 روز دیگر به صیدون فرود آمدیم و یولیوس با پولس ملاطفت نموده او را اجازت داد كه نزد دوستان خود رفته از ایشان نوازش یابد. 4 و از آنجا روانه شده زیر قِپر‌ُس گذشتیم زیرا كه باد مخالف بود. 5 و از دریای كنارِ قیلیقیه و پمفلیه گذشته به میرای لیكیه رسیدیم 6 در آنجا یوزباشی كشتی اِسكَند‌َرِیه را یافت كه به ایطالیا میرفت و ما را بر آن سوار كرد. 7 و چند روز به آهستگی رفته به قَنید‌ُس به مشقّت رسیدیم و چون باد مخالف ما می‌بود در زیر كِریت نزدیك سلمونی راندیم 8 و به دشواری از آنجا گذشته به موضعی كه به بنادر حسنَه مسمی و قریب به شهر لِسائیه است رسیدیم.

9 و چون زمانی منقضی شد و در این وقت سفر دریا خطرناك بود زیرا كه ایام روزه گذشته بود 10 پولس ایشانرا نصیحت كرده گفت: “ای مردمان می‌بینم كه در این سفر ضرر و خُسران بسیار پیدا خواهد شد نه فقط بار و كشتی را بلكه جانهای ما را نیز.” 11 ولی یوزباشی ناخدا و صاحب كشتی را بیشتر از قول پولس اعتنا نمود. 12 و چون آن بندر نیكو نبود كه زمستان را در آن بسر برند اكثر چنان مصلحت دانستند كه از آنجا نقل كنند تا اگر ممكن شود خود را به فینیكس رسانیده زمستان را در آنجا بسر برند كه آن بندری است از كریت مواجه مغرب جنوبی و مغرب شمالی. 13 و چون نسیم جنوبی وزیدن گرفت گمان بردند كه به مقصد خویش رسیدند. پس لنگر برداشتیم و از كنارة كریت گذشتیم. 14 لیكن چیزی نگذشت كه بادی شدید كه آنرا ا‌ُور‌ُكلیدون می‌نامند از بالای آن زدن گرفت. 15 در ساعت كشتی ربوده شده رو بسوی باد نتوانست نهاد. پس آنرا از دست داده بی‌اختیار رانده شدیم. 16 پس در زیر جزیره‌ای كه كلودی نام داشت دوان دوان رفتیم و به دشواری زورق را در قبض خود آوردیم. 17 و آنرا برداشته و معونات را استعمال نموده كمر كشتی را بستند و چون ترسیدند كه به ریگزارِ سیرتس فرو روند حِبال كشتی را فرو كشیدند و همچنان راده شدند. 18 و چون طوفان بر ما غلبه می‌نمود روز دیگر بارِ كشتی را بیرون انداختند. 19 و روز سوم به دستهای خود آلات كشتی را به دریا انداختیم. 20 و چون روزهای بسیار آفتاب و ستارگان را ندیدند و طوفانی شدید بر ما می‌افتاد دیگر هیچ امید نجات برای ما نماند.

21 و بعد از گرسنگی بسیار پولس در میان ایشان ایستاده گفت: “ای مردمان نخست می‌بایست سخن مرا پذیرفته از كریت نقل نكرده باشید تا این ضرر و خسران را نبینید. 22 اكنون نیز شما را نصیحت میكنم كه خاطر جمع باشید زیرا كه هیچ ضرری به جان یكی از شما نخواهد رسید مگر به كشتی. 23 زیرا كه دوش فرشتة آن خدایی كه از آن او هستم و خدمتِ او را میكنم به من ظاهر شده 24 گفت: ”ای پولس ترسان مباش زیرا باید تو در حضور قیصر حاضر شوی. و اینك خدا همة همسفران تو را به تو بخشیده است.“ 25 پس ای مردان خوشحال باشید زیرا ایمان دارم كه به همانطور كه به من گفت واقع خواهد شد. 26 لیكن باید در جزیره‌ای بیفتیم.”

27 و چون شب چهاردهم شد و هنوز در دریای اَدرِیا به هر سو رانده می‌شدیم در نصف شب ملاحان گمان بردند كه خشكی نزدیك است. 28 پس پیمایش كرده بیست قامت یافتند. و قدری پیشتر رفته باز پیمایش كرده پانزده قامت یافتند. 29 و چون ترسیدند كه به صخره‌ها بیفتیم از پشت كشتی چهار لنگر انداخته تمنّا میكردند كه روز شود. 30 اما چون ملاحان قصد داشتند كه از كشتی فرار كنند و زورق را به دریا انداختند به بهانه‌ای كه لنگرها را از پیش كشتی بكَشند 31 پولس یوزباشی و سپاهیان را گفت: “اگر اینها در كشتی نمانند نجات شما ممكن نباشد.” 32 آنگاه سپاهیان ریسمانهای زورق را برید گذاشتند كه بیفتد.

33 چون روز نزدیك شد پولس از همه خواهش نمود كه چیزی بخورند. پس گفت: “امروز روز چهاردهم است كه انتظار كشیده و چیزی نخورده گرسنه مانده‌اید. 34 پس استدعای من این است كه غذا بخورید كه عافیت برای شما خواهد بود زیرا كه مویی از سر هیچ یك از شما نخواهد افتاد.” 35 این بگفت و در حضور همه نان گرفته خدا را شكر گفت و پاره كرده خوردن گرفت. 36 پس همه قوی‌ّ دل گشته نیز غذا خوردند. 37 و جملة نفوس در كشتی دویست و هفتاد و شش بودیم. 38 چون از غذا سیر شدند گندم را به دریا ریخته كشتی را سبك كردند.

39 اما چون روز روشن شد زمین را نشناختند لیكن خلیجی دیدند كه شاطی‌ای داشت. پس رأی زدند كه اگر ممكن شود كشتی را بر آن برانند. 40 و بند لنگرها را بریده آنها را در دریا گذاشتند و بندهای سكّان را باز كرده و بادبان را برای باد گشاده راه ساحل را پیش گرفتند. 41 اما كشتی را در مجمع بحرین به پایاب رانده مقد‌ّم آن فرو شده بی‌حركت ماند ولی مؤخّرش از لطمة امواج درهم شكست. 42 آنگاه سپاهیان قصد قتل زندانیان كردند كه مبادا كسی شنا كرده بگریزد. 43 لیكن یوزباشی چون خواست پولس را برهاند ایشانرا از این اراده باز داشت و فرمود تا هركه شناوری داند نخست خویشتنرا به دریا انداخته به ساحل رساند. 44 و بعضی بر تختها و بعضی بر چیزهای كشتی و همچنین همه به سلامتی به خشكی رسیدند.

اعمال رسولان فصل 28

 

1 و چون رستگار شدند یافتند كه جزیره ملیطه نام دارد. 2 و آن مردمان بربری با ما كمال ملاطفت نمودند زیرا به سبب باران كه می‌بارید و سرما آتش افروخته همة ما را پذیرفتند. 3 چون پولس مقداری هیزم فراهم كرده بر آتش می‌نهاد به سبب حرارت افعی‌ای بیرون آمده بر دستش چسبید. 4 چون بربرِیان جانور را از دستش آوریخته دیدند با یكدیگر می‌گفتند: “بلاشك‌ّ این شخص خونی است كه با اینكه از دریا رست عدل نمی‌گذارد كه زیست كند.” 5 اما آن جانور را در آتش افكنده هیچ ضرر نیافت. 6 پس منتظر بودند كه او آماس كند یا بغتتاً افتاده بمیرد. ولی چون انتظار بسیار كشیدند و دیدند كه هیچ ضرری بدو نرسید برگشته گفتند كه خدایی است.

7 و در آن نواحی املاك رئیس جزیره كه پوبلیوس نام داشت بود كه او ما را به خانة خود طلبیده سه روز به مهربانی مهمانی نمود. 8 از قضا پدر پوبلیوس را رنج تب و اسهال عارض شده خفته بود. پس پولس نزد وی آمده و دعا كرده و دست بر او گذارده او را شفا داد. 9 و چون این امر واقع شد سایر مریضانی كه در جزیره بودند آمده شفا یافتند. 10 و ایشان ما را اکرام بسیار نمودند و چون روانه می‌شدیم آنچه لازم بود برای ما حاضر ساختند.

در روم

11 و بعد از سه ماه به كشتی اِسكَند‌َریه كه علامت جوزا داشت و زمستان را در جزیره بسر برده بود سوار شدیم. 12 و به سراكُوس فرود آمده سه روز توقّف نمودیم. 13 و از آنجا دور زده به رِیغیون رسیدیم و بعد از یكروز باد جنوبی وزیده روز دو‌ّم وارد پوطیولی شدیم. 14 و در آنجا برادران یافته حسب خواهش ایشان هفت روز ماندیم و همچنین به روم آمدیم. 15 و برادران آنجا چون از احوال ما مطلّع شدند به استقبال ما بیرون آمدند تا فُور‌َنِ اَپِیوس و سه دكّان. و پولس چون ایشانرا دید خدا را شكر نموده قوی‌ّدل گشت. 16 و چون به روم رسیدیم یوزباشی زندانیان را به سردار افواج خاصّه سپرد. اما پولس را اجازت دادند كه با یك سپاهی كه محافظت او میكرد در منزل خود بماند.

17 و بعد از سه روز پولس بزرگان یهود را طلبید و چون جمع شدند به ایشان گفت: “ای برادرانِ عزیز با وجودی كه من هیچ عملی خلاف قوم و رسوم اجداد نكرده بودم همانا مرا در اورشلیم بسته به دستهای رومیان سپردند. 18 ایشان بعد از تفحص چون در من هیچ علّت قتل نیافتند اراده كردند كه مرا رها كنند. 19 ولی چون یهود مخالفت نمودند ناچار شده به قیصر رفع دعوی كردم نه تا آنكه از امت خود شكایت كنم. 20 اكنون بدین جهت خواستم شما را ملسرورت كنم و سخن گویم زیرا كه بجهت امید اسرائیل بدین زنجیر بسته شدم.” 21 وی را گفتند: “ما هیچ نوشته در حق تو از یهودیه نیافته‌ایم و نه كسی از برادرانی كه از آنجا آمدند خبری یا سخن بدی دربارة تو گفته است. 22 لیكن مصلحت دانستیم از تو مقصود تو را بشنویم زیرا ما را معلوم است كه این فرقه را در هر جا بد میگویند.”

23 پس چون روزی برای وی معین كردند بسیاری نزد او به منزلش آمدند كه برای ایشان به ملكوت خدا شهادت داده شرح می‌نمود و از تورات موسی و انبیا از صبح تا شام دربارة عیسی سرورمة حجت میكرد. 24 پس بعضی به سخنان او ایمان آوردند و بعضی ایمان نیاوردند. 25 و چون با یكدیگر معارضه میكردند از او جدا شدند بعد از آنكه پولس این یك سخن را گفته بود كه “روح القدس به وساطت اِشَعیای نبی به اجداد ما نیكو خطاب كرده 26 گفته است كه ”نزد این قوم رفته بدیشان بگو به گوش خواهید شنید و نخواهید فهمید و نظر كرده خواهید نگریست و نخواهید دید 27 زیرا دل این قوم غلیظ شده و به گوشهای سنگین می‌شنوند و چشمان خود را بر هم نهاد‌ه‌اند مبادا به چشمان ببینند و به گوشها بشنوند و به دل بفهمند و بازگشت كنند تا ایشانرا شفا بخشم.“ 28 پس بر شما معلوم باد كه نجات خدا نزد امتها فرستاده میشود و ایشان خواهند شنید.”

 

29 چون اینرا گفت یهودیان رفتند و با یكدیگر مباحثة بسیار میكردند. 30 اما پولس دو سال تمام در خانة اجاره‌ای خود ساكن بود و هر كه به نزد وی می‌آمد می‌پذیرفت. 31 و به ملكوت خدا موعظه می‌نمود و با كمال دلیری در امور عیسی مسیحِ سرور بدون ممانعت تعلیم میداد.

انجیل

دسته بندي: کتاب انلاین,کتاب عهد عتیق و جدید,
مطالب مرتبط :

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

مطالب تصادفي

مطالب پربازديد